تی تیش مامانی هستم

نمی تونم پنهان کنم که حالمو نگرفتی .

عصر که گوشیم دستم بود و یک لحظه رفتم تو وبلاگ و نظرت را خوندم ، حالم بد شد . 

البته شاید من ادمی هستم که باید خودم هم به خودم فحش بدم  . راستش فکر می کردم در برابر فحاشی بی تفاوت شده ام ولی راستش امروز این طوری نبود . وقتی نظرت را دیدم دلم گرفت . 

من بارها گفته ام  در خلاء نمی نویسم ، پشت صحنه هم ندارم ، شماره ام و آدرسم واقعیه ، خب اینطور فکر می کنم که دوستانم نیز مرا بهتر بشناسن .

من یک آشپز هستم ، در یک روستای دور افتاده . انقدر عددی نیستم که خونت را بخاطر اراجیف من کثیف کنی . 

من در موقعیت برابری از قدرت اجتماع نیستم  که ارزش تهدید و فحش داشته باشم . اگر برابر بودم ان وقت می فهمیدی صداهای ماندگار و گلوی راستین جامعه از ان کیست  . 

فکر نمی کردم با چند تا دری وری حالم خراب بشه ، ولی دمت گرم حالمو خوب خراب کردی گفته بودم حالشو ببر ، تو فکر کردی معنیش  از ببن بردن حاله . عیبی نداره خوش باش ، شاید من تی تیش مامانی شده ام 

می خوای نظرتو بذارم تو متن

 

حالشو ببر

در  زمانی که سرت گرمه ، داغی ، براغی  و نوشته هایت را درست نمی بینی ، و چشمهایت سنگینه و فکر می کنی داری از پشت فرمان زندگی به پایین میفتی و کشتی در نبود ناخدا حالا خودش باید بره ، بتاز زندگی من حالا همونی هستم که دستهایم روی سکان شل شده و زانوهایم سست شده و واژه ها برایم مثل مغازه تعمیرگاه دوچرخه یک گوشه ای دپو شده و من نمی دانم چی تو این کپه لغات دارم .  وقتی سرت گرمه گرم گرمه و نمی تونی جدی باشی با وجود انکه ساعت دوازده ظهره ولی روز اخر تابستون را نمی شه بدون خوردن تموم کنی ، من حالا مثل گاو خورده ام سنگینی گاو بودن را در سرم و در چشمهایم می بینم  ، کشتی بدون ناخدا دارد روی امواج حرکات اکروباتیک انجام می دهد و از اینکه یکی بهش گفته حالا هر کاری دوست داری بکنی ، بکن  اصلا خوشحال نیست . سرم کمی می چرخه و من ترمز را که می کشم بلافاصله چرخش وارونه شروع می شه . و من ولو  رو کف چوبی کشتی افتاده ام و ابرها اشکال زیبایی پیدا می کنند گویی منتظر بازی با من سالها نقشه کشیده اند ، یعنی شما قبلا هم اینجور حضوری داشتید و من نمی دیدم .  مثل گاو خورده ام گاو ها چه حال خوبی دارند هر چند تمام عمر از طویله خودشان بیرون نمی روند ولی گاو بودن های می چسبه سکان را رها کردن افتادن روی کف چوبی و رفتن تو قصه هایی که در ابرها هست  . حالا که قراره مثل کرم بلولیم بذار تا میون اشغالها جونمون کنده بشه  . 

وقتی نمی دونی چقدر زدی چی زدی ، کجا هستی و به زور می خوای حالتو بنویسی می شه همچی متنی  ، متنی که قدرت و زیباییش بیشتر تو ...یرشه گویا یکی داره از درونش داد می زنه ، دیگه ولش کن ، همه چی و همه کس ، پاتو از روی تمام ملاحظات وردار ، گاوها راحت تر نفس می کشن ، می دونی چرا فقط دو رنگ سیاه و سفید می بینن چون حال ندارن درگیر رنگ بشن برای خوش بودن همین سیاه و سفید هم خیلیه ، وول خوردن تو همین الونک هم خیلیه ، اونور دنیا یکی نشسته که به بی تابی ما می گه مگه چه خبرته ، حالتو بکن ، حالشو ببر

راهنمای بردگان

شاید تا به حال اینجور کاری نکرده باشم ولی امروز تصمیم دارم چند سطر از کتاب بزرگان فلسفه نوشته هنری توماس به ترجمه فریدون بدره ای را بی کم و کاست اینجا کپی کنم 

.............

ماکیاولی نیکولودی برناردوئی۱۴۶۹،۱۵۲۷. متولد فلورانس. 

درعصری می زیست که عصر خودکامگی ، گستاخی ، زیرکی ، فریب ، خیانت ، کینه توزی ، بدبینی ، نفرت و شهوت بود ، و او نظام فلسفیی اورد که با تناقضات ان رزگار مناسبت داشت . ماکیاولی اساس اخلاقیات را واژگون کرد . به دنیایی که سرشار از ت حش بود صریحا می گفت که بهترین شیوه و خط مشی زندگی  بی شرافتی است . یگانه شعار سیاسی او این بود که شاه فوق تمام قیود  و الزامات مردم عادی است ، به این ترتیب ماکیاولی اصول  موعظه کوه زیتون عیسی را که از راه تحقیر بدان راهنمای بردگان می گفت ، طرد می کرد و برای اربابان موعظه شمشیر تدارک می دید  . کتاب شیطان ماکیاولی را می توان در احکام  عشره وحشیانه زیر خلاصه کرد

۱ همیشه در پی سود خویش باش 

۲ جز خویش هیچ کس را محترم مدار

۳بدی کن اما چنان وانمود کن که نیکی می کنی

۴ حریص باش و هر چه می توانی تصاحب کن

۵ خسیس باش

۶ خشن و درنده خوی باش

۷ چون فرصت بدست اوردی دیگران را بفریب

۸ دشمنانت را بکش ، و اگر می توانی دوستانت را نیز

۹ در رفتار با مردم  به زور توسل جوی نه مهربانی

۱۰ همه مساعی خود را بر جنگ متمرکز کن

..............

چقدر زمانه ماکیاولی و فرامین ده گانه اش در ببن شاه و سران و مردم این دوره زمانه آشنا و مانوس به نظر می رسد 

هری پاتر

وقتی در درون خود چیزی کسب کنیم ، واقعیت بیرونی ما تغییر خواهد کرد

این جمله در سخنرانی جی کی رولینگ در هاروارد از یک فیلسوف یونانی نقل شده است .

بی شک باید تمام زندگی صرف این شود که ما به سلیقه خودمان درونمان را  پر کنیم  ، چون در نهایت ما با درون خود تنهاخواهیم شد ، حتی در بین انسانها هم که هستیم در میان دوستان و همکاران و خانواده باز هم ما با درون خودمان  هستیم  . چقدر می توانیم لذت ببریم ، چه قدر می توانیم آرام باشیم و چقدر می توانیم مهربان باشیم . اینها همه  بسته به محتویات  درونی ماست . من اینجا یک تکه از کتاب فراسوی خشونت یا شادمادنی خلاق  از کریشنا مورتی را نقل با مفهوم کنم . اگر کسی به شما اسیبی زد از ان موقع ان فرد از خودش سلب  ارامش کرده و از وقتی شما ان را جبران می کنید  این ارامش را  به او برمی گردانید و خود در نوقعیت عدم ارامش قرار می گیرید .......

من بارها و بارها این جمله را گفته ام که ما به اندازه چیزهایی که قورت می دهیم بزرگ می شویم نه به اندازه چیزهایی که بالا می اوریم  . 

واقعا یکی از اسرار زندگی اصطکاک نداشتن با خودمان و با اطرافیان و با محیط و با زمان است ، خیلی وقتا ما عادت به اصطکاک می کنیم و یک فکر ریز و گول زننده در پس ذهن ما لانه کرده که مثلا حاضر جوابی چیز خوبیه ، نباید از کسی به خونه ببریم ، زدی ضربتی ، ضربتی نوش کن  .......

من یک روز داشتم از خدا سپاسگزاری می کردم بابت چیزهایی که دارم  یادم هست وقتی می خواستم نوضوع سپاسگزاریهایم را مرتب کنم دیدم یکی از چیزهایی که باید بخاطرش سپاسگزار خدا باشم  فکرمه . واقعا فکر همه چیزه ، باید مواظب فکرمون باشیم   از اینکه گاهی اصولی را بدون بررسی درست فرض کرده ایم  و نا خواسته در صندلی تشخیص مصلحت نظاممان قرار داده ایم  و دیگر اینکه گاهی ما نه با پیروی کورکورانه و نه با رای بلکه با سکوت و صبوریت هم شانه سیستمی ظالم و وحشی می شویم  .

موضوع زندگی  واقعیت بیرونی نیست  موضوع زندگی کسب درونی است  به این معنا که واقعیت بیرونی بدون کسب درونی هیچ ارزشی ندارد  .  لذا من همیشه گفته ام که تا انسانها قانون ارث را برندارند و تا حکومتها بر اساس توانمندیهای انسانی بنا نشوند زندگی در نهایت همین  آشی است که الان ما داریم در ان می پزیم  ، به این معنا که یک سری افراد موفق از درون خالی  روی فرش قرمز راه خواهند رفت  و یک طری افراد که به ارایش درون اهمیت داده اند  کاسه گدایی در دست خواهند داشت 

البته در سطر اخر سخنرانی جی کی رولینگ این جمله امده است که :

زندگی درست مثل افسانه است نه بخاطر بلند بودنش بلکه بخاطر خوب بودنش ، این است که اهمیت دارد

های لذت

 هفته قبل خانم یکی از دوستان که در زمان زایمان  نیاز به سزارین پیدا می کنه بعد از بیهوشی ، دیگه به هوش نمیاد  . او دو تا بچه داره و این بچه ی سومش بود . .... 

چه کسی میزان فاجعه ای که در مملکت هست را خواهد نوشت ،  ما نباید بگذاریم دردهایمان و رنج هایمان  بدون هیچ  اثری بدون هیچ توجهی گرد فراموشی بگیره . 

ای انکه هرگز ندیدمت  ، ای هم وطن ، من متاسفم که نتوانستم هیچ کاری برایت بکنم ، هیچ کس قبول نکرد که جلو ورود واکسن بیهوشی چینی به مملکت گرفته بشه . .... روحت شاد 

ما اسیر دو تا حکومت بی رحم و خون خوار  چین و روسیه شده ایم و مردم هر کسی دارد به یک طریقی از بین می رود  . ما دیگر از مسخره کردن هم خسته شده ایم  ، من وقتی کسی را می بینم که با افتخار می گه من اهل فلان کشور هستم مثل اینه که گربه صورتم را چنگ انداخته  ، چون من احساس می کنم ما ایرانیها از هم  بیزاریم  نسبت به هم بدبین هستیم ، از هم خسته ایم . 

اینها با زور می خواهند  که ما را به کارخانه تولید بچه تبدیل کنن ، اینها بهتر از خود ما می دانن که این جور کسخلایی دیگر د دنیا پیدا نمی شه و نسل ما را برای خر سواری لازم دارند ، یک زمانی ما را به جای خر می فرستادن رو مین تا به زور بریم بهشت حالا به زور می خواهن بیارن جهنم چون خر کم اوردن ، امروز و فردا ست که کاندوم هم پیدا نشه  ، از دست دربره یا از پا دیگه مهم نیست  

واقعا به کجاهای ما که اینا کار ندارن ، من پیشنهاد می کنم  برید از همین افریقاییا و چینی ها یک چند میلیون بیارید تا مطیع اوامر هم باشن و بذارید تا ما دیگه کم کم منقرض بشیم که حق همچی کسخلایی مثل ما چیز بیشتری نیست . اینطوری دست و پای شما هم دیگه وا می شه هی اراجیف تف بدید و تا بخواهید هم مستمع خر دارید ، دوباره بازارتون مثل زمان بابای من که داغ بود  ، داغ می شه ، دوباره نوار کاست کافی می ره تو پخش ماشین ها و های لذت ، های لذت ....

حکومت موهنین

ما یک حکومت سوپر موهنی هستیم ، فقط جای میم با هاء عوض شده که البته این که چیز خاصی نیست . 

ادمها در موقعیت های متفاوت ، متفاوت به نظر می رسند  ، وقتی در حمام و استخر و کنار دریا هستند  ، زشت یا زیبا هستند  ، وقتی تو پارک قدم می زنند مهربان و با اخلاق به نظر می رسند ، وقتی تو خیابون یا مترو هستند  بیشتر نگران به نظر می ایند ، وقتی در بیمارستان یا صف مرغ هستند  مستاصل و مفلوک می نمایند  . وقتی در غسالخانه و قبرستان هستند  بی آزار .  وقتی در ..... 

اما چرا ما بی نهایت موهن هستیم ، و چرا مثل یک انتقام سر هم خراب شده ایم ، برای توضیح بهتر  ابتدا  از زمان سربازی ام بگم . ما یک عده چند هزار نفری بودیم که هممون فقط مفت خور و وبال گردن جامعه بودیم با این وجود کلی در رفت و امد بودیم و برای خودمان دک و پزی داشتیم ، یکی برای دیگری پا می چسباند یکی دیگری را جناب صدا می زد یکی لباط فرم چنان داشت .... همه اینها نمی توانست این واقعیت را پنهان کند که ما مشتی انگل بودیم که  عده ای مون برای دیگران اشپزی می کردن ، یک عده ماشینهای دیگران را مرتب می کردن ، یک عده مسائل حقوقی دیگران را بررسی می کردن و یک عده فرمانده دیگران بودن و .... ولی دست اخر ما همه دور باطل بودیم ، دور هم چرخیدیم وقت هم را می گرفتیم و همدیگر را عذاب می دادیم .......

این مسئله در یک پادگان نظامی بود ولی مشکل اینجاست که حال و روز الان مملکت ما همینه ، ما همه شده ایم مشتی الاف  که همدیگر را می دوانیم ، این همه حرکت و همهمه نشانه کار و مثمر ثمر بودن نیست  ، ما فقط داریم صبح تا شب همدیگر را می دوانیم و موجب عذاب و سردرگمی هم می شویم  و به هم توهین می کنیم  . می ریاین اداره می گن برو فلان اداه می ری اونجا می گن الان طرف مرخشیه می ذاری بیاد می گه درخواستتو بذار برو  . می گی خبری نشد می گه تا اخر همین ماه زمان داشته و ... هزاران حرف ریز و درشتی این وسط هست 

ما زک مشت آشغال هستیم که کلی هم برای هم کلاس می ذاریم   ، ته کار هیچی مون هیچی نیست ، تو دلمون به ربش هم می خندیم ، هر کدوم از ما سعی داریم خودمون و عمل کرد خودمون را مهم جلوه بدیم ، حالا اون ور قضیه خودمون می دویم اینا همش یک بساطه  که پهن شده و ما مثل کسخلا دور این بساط می چرخیم ، تمام عمرمون تو ترافیک و پشت در اتاق این آشغال کله و اون تپه کون تموم شده ، هیچ کدوم از ما هم دست اخر تو یک چرخه تولید قرار نداریم ، ما شدیم مشتی مفت خور دزد  منگول که باید یک جوری سرمون گرم بشه یا دلار بره بالا یا بیاد پایین یا سبد ماشین بخریم یا .... اون ور داستان یک عده دارند خاک مملکتو به توبره می کسن و فقط یک مقدار نرمه استخون جلو سگای ولگرد می اندارن تا سرشون گرم بشه . 

انگار این سیاست سر طرفو ببر تو آخور تا حواسش پرت بشه تو کارتو بکن خوب جواب داده . و ما در این وسط چه سوپر موهن هایی شده ایم به هم  . اگه کارمون شخصی باشه ورود مراجعه کننده  براش خم و راست می شیم  و می گیم سرت به سر شاه می مونه و کونت به کون شاه بانو  ولی ا گر کار سیستمی و دولتی باشه  اخ نگو که چطور نسبت به هم بی توجه و گردن کلفت و موهن هستیم  ......

بی ادبم دیگه

با تمام احترامی که براس آقای بایدن قائلم ولی چنان او را تحت الشعاع شخصیت و کاریزمای ترامپ می بینم که گویی چشمم را نمی گیرد . 

دیگر با اشتیاق اخبار را دنبال نمی کنم ، اتفاقات دنیا بیشتر روال معامله گری گرفته است ، هر کس می خواهد لالایی بخواند و به دیگری بگوید چند می دهی برایت لالایی بخوانم  . این نیست که حقیقتی بیان شود . مصلحت اندیشی جای همه چیز را گرفته است . 

بایدن به ...یر بعد از جلق می ماند ، شور و اشتیاق دنیا را از بین برده ، غافل از انکه این مغزهای شورشی و سرکش هستند که نیاز به آزادی دارند . انسانیت دارد معامله می شود . حرف این است . چند می گیری سر جات بتمرگی 

طالبان می گوید من افغانستان را می خوام ، چین می گوید من ایران را می خوام  ، پوتین هم انگار بعد از طلاق زن تپلش ، بدش نمیاد یک چیزایی بگه بعد وقتشو با چند تا روسپی زیبا بگذرونه همین که گاهی ادای گنده لاتای محل را دربیاره و با  سوبسیدی که از ایران و سوریه و بقیه مناقشه هایی که اینجا و انجا راه میفته ،حال می کنه . 

شکی نیست که در حال حاضر خدا هیچ حضوری در کره زمین ندارد ، سرش گرم اون همه منظومه هایی شده که رو دستش مونده . احتمالا با خودش فکر می کنه اگه یک مشت گل برداره و بره تو کار انسان سازی برای خودش مدیونی درست کرده ، نکنه هم مشکل اینه که اینهمه سیاره و سیارک بی سر نشین ، آخه که چی . ادم دو تا خونه داره کلی بهش پز می ده ، اگه بره تو کار برج سازی که دیگه با شاه هم شوله نمی خوره . حالا خدا  رفته تو کار کهکشان سازی و از دست این بشر مستاصل سرگردان چنان دپرس شده که اشتیاقی برای خلق شش روزه و شصت روزه نداره . البته حضرت باری من یک پیشنهاد خدمتتون دارم . شما که اینهمه فضا دارید  که به هر کدوم از ماه مثل مسافر کوچولو یک سیاره می رسه  که اختصاص خودش باشه .  شما بیا این چند هزار نفری که ادعای الوهیتشان زمین را به گند کشیده بردار ببر شون تو یک کره دیگه اونجا یک پوتین باشه یک نیم بوت هم ما داریم یکی هم حالا خلاصه خودت ادرسشونو داری  ، اینا را ببر تو اون کره  ، این یارو تپل بامزه کره شمالی را فراموش نکنی  برن اونجا تموم بمب و اتم و متم و هر چی که دگمه داره و این چی ایی هم که براشون مقدسه اصلا این ببت المقدس را کلا دریا کن اون تکه از زمین را ببر  کلا تو همون سیاره .....

بخودت قسم اگه همین چند هزار نفر را ببری  ، بقیه مردم همون چیزی هستن که تو باهاش حال می کنی ، صبح تا شب یا به هم (( درس ))  می دن یا همو (( ارشاد ))  می کنن  . خلاصه روال می شه طبیعت و طبیعت هم می شه روال  

اهالی قدرت یا پولی ان یا پوپولیست ، دلم برای اونی که از نسل هیجان بود ، از نسل تصمیم و اراده و شورش بود تنگ شده دلم برای نشستن پای اخبار تنگ شده حالم از این ...یر بعد از جلق بده .

بعضی چیزها شق کرده شون قشنگه

بی ادبم دیگه ، اخه تو این ده کوره کی می خواسته چیزی بهم یاد بده ، تو تهران هر کی با کسی دعواش می شه بهش می گه : برو مرتیکه عبدل ابادی

به اینستا ......

یکی از دوستان پیشنهاد داده که از بلاگفا کوچ کنم و به اینستاگرام برم .

البته من از شما ممنونم و اون حال خوبتو خریدارم  ، و ممکنه در اینده به این موضوع فکر کنم ولی فعلا چنین قصدی ندارم چون هیچ انگیزه ای ندارم ، جدای از موضوع احترام برای من خوانندگانم و مخصوصا تعداد خوانندگانم اهمیتی ندارد . چون من برای تاریخ می نویسم . در هر زمانی یک عده ای مشغول نوشتن تاریخ هستند چه با گرفتن عکس روی بال هلی کوپتر ،چه با بستن دستبند سبز ، چه با رفتن به صف سیب زمینی و رای  و چه با نوشتن  . 

مسئله دیگر این است که من می نویسم تا پاک بمانم ، من نوشتن را مقدس می دانم ، بدم می اید در فضایی بنویسم که یکی با سگش عکس می ذاره که خیلی باکلاسه، یکی نوشته های کلیشه ای بزرگانی را می ذاره که یک کلمه شو هم نمی فهمه ،  من در زمین خودم می رقصم ، بوجد میام ، پر می شم و با دنیای خودم حال می کنم ، لذتی را که از خودم می برم انقدر زیاد است که دیگر هیچ لذتی را نمی بینم  .

نکته دیگر این است که من دوست دارم خوراک خواص باشم  ، می ذارم تا دنبالم بگردن ، خودمو تو طبق جلو رو کسی نمی ذارم تا یک روز با ولع بخوره و چند روز بعد دلشو بزنم ، قبلا گفته ام ارتباط دراز و پیچیده است  بهتر است ارتباطات زیادی نداشته باشی و گر نه تمام وقتت می شه حفظ ارتباط . من ابنجا هفت هشت نفر پا در پا خواننده دارم که فقط دو نفرشونو از نزدیک می شناسم  پانزده سالم هست دارم وبلاگ می نویسم و این موضوع اصلا ناراحتم نکرده اصلا این موضوع را نمی بینم 

در هر صورت ممنونم 

اگر نکته قابل به عرضی در نوشته های من هست شما یا هر یک از دوستان می تواند در هر جایی ازش استفاده کنه ، مفاهیم وقتی نوشته می شن یا بیان می شن دیگر سرقفلی کسی نیستند .

من دیروز ساعت یک ظهر واکسن آسترازنکا زدم و دیشب تا صبح تب لرز داشتم ، امروز هم اصلا سر حال نیستم ، اینجا هم که تنهایم کسی نیست برام سوپی چیزی درست کنه  کلا بعضی چیزا تو فضای خونه می چسبه ، خب گرفتاریها تو نظام تقی به توقی ها اونقدر زیاده که یا نباید مریض بشی یا اگر شدی نباید مثل مریض ها رفتار کنی ....بمیر و بدم 

عالیجنباب خر  تشریف اوردن

نگاه من به دنیا این است که دنیا دارد توسط مافیا اداره می شود . و دلیل اداره دنیا توسط مافیا علاقه انسانها به خر شدن است . لذا باید گفت  کار اصلی مافیا ، علاقه سازی است ، تعریف دوباره زیبایی و تعریف دوباره رفاه و امنیت است ، تعریف دوباره نیاز . 

در قدیم مذهبیونتلاش می کردن تا مذهب را منطبق بر عقل و فطرت و ذات انسان جلوه دهند  ، این توضیح ساده که اگر این انطباق وجود دارد نیازی به وجود این تلاش نیست ، قرنها طول کشید  و انسانها  بطور اتوماتیک وار  آب  در آسیاب فلاکت و بدبختی ریختن که داشت استخوان خودشان را خرد و خاکشیر می کرد  . الان به نظر می رشد قدرت این نوع مافیا کم شده است ولی مهم ان است که با صنعتی شدن دنیا  نیاز زمین به بقا  و نیاز زندگی به آرامش نیازمند توجه بیشتری است که این نیازها و ان نیازمندی به باد تمسخر گرفته شده اند . 

دنیا دارد توسط احزاب مافیایی اداره می شود و هدف نه حفظ دنیاست نه حفظ انسان نه حفظ ارزشهای  طبیعی و حیات  فیزیکی و متافیزیکی است . هدف حزب و بقا و نگه داشتن اهرم  فشار هست در دمای مطلوب و طبیعی است که این دمای مطلوب با خشک شدن روح انسان و طبیعت و  از دست دادن حالت اسفنجی و لایه لایه ای  ، روز به روز دمای بالاتر و فشار بیشتری است . 

نماد گرایی مذهبی  جایش را به نمادهای جدید و صنعتی داده و توتم پرستی دیگر با معجزه خدایان همراه نیست ولی حریان همچتان جریان غیر واقعی و فاقد خرد انسانی است 

شما به دو چهره حال حاضر ورزش و سینما  رونالدو و لوپز نگاه کنید   . دندانهای واقعی اینها کج و معوج است ولی اینها دارند با برق دندانهایشان  کمپانی های زیادی را می چرخانند ، باسن اینها خشک ، معمولی یا نهایت کمی فربه است ولی تزریق چربی و بوتاکس و کشیدن پوست و .... ایا این چربی است که زیباست ، ایا زیبایی چیزی است که اگر بخواهید می توانید انرا بخرید ، آیا تبلیغ لباس و مسواک و بنگاه خیریه و ابنهمه محصولات صنعتی  از روغن ماشین گرفته تا پوشک بچه  همه و همه با یک شوت و به یک باسن بستگی دارد  . 

چرا انسانها همچنان بدبخت باقی مانده اند ، چرا هشتاد درصد انسانهای دنیا به سهم خود از زندگی هرگز نمی رسند و چرا بیست درصد باقی مانده هیچ ارزش و اعتبار واقعی ندارند ولی صاحبان زر و زور هستند 

خریت مردم دنیا در سطح کلان به اندازه خرهای همین عبدل اباد خودمان است در سطح فلان . در اینجا ما  یک مشتی باقری داریم که در اصطلاح خودمان سرش از ک..نش درنمیاد ولی خلاصه اهل بند و بست بوده  و چار قران پولی دارد  ، مردم برای عروس و داماد کردن بچه هاشون با او مشورت می کنند و جالب این بود که تمام بچه های خودش یک مشت تریاکی زروار در رفته بودن و ازدواج های ناموفقی داشتند  ، ولی .....

واقعا علافه انسان به خر شدن انقدر زیاد است که من فکر می کنم خرها  ادامه حبات تکاملی  انسانها هستند  ، پس سلام عالبجناب خر

سلام خر جان 

لذت و زندگی در موههای رنگ شده و دندانهای این پلن کاری شده و عینک دودی ها و ساعت فلان و باین چربی دار نیست ، لذت در مغز استخوان انسانهاست انگاه که میت می سوند انگاه که آغوش باز می کنند و بوی نرینه گی و ماده گیشان فضا را پر می کند . 

هر موقع هوس دستمالی چربی و بو کشیدن ادکلن کردی برو جلو مغازه قصابی

حسن مرده

امروز شنیدم حسن مرده

یکی از دوستاش با خنده به من گفت ، می دونی که حسن ... مرده

من با تعجب گفتم . حسن مرده ، حسن ....

او گفت ، بله دو سه ماهه که مرده ، یک هفتاد روزی هم سکته کرده بود تو کما بود 

خلاصه وقتی خاطر شدم حسن مرده ، گفتم خب مرده که مرده ، زندگی و مرگ حسن چی فرقی داره ، در تمام مدت هرگز حسن را طوری ندیدم که ازش یک انرژی مثبتی بگیرم 

_ خیلی بده که هیچ کس از مرگ آدم ناراحت نشه ، تو تشییع جنازشم خیلی ها می خندیدن  ، انگار نه انگار 

ادم بده اینهمه مرموز باشه ، از موقعیت شغلیش به نفع خودش اینهمه سو استفاده کنه و بعد برای اینکه کسی نفهمه  هیچ اثاری از ثروتش تو زندگیش نباشه

_ دقیقا ، اصلا می دونی حسن هیچ وقت ماشین نداشت ، از همون سالهای اول انقلاب که امد تو بخشداری یک موتور داشت که تا موقع مرگش سوارش شد 

می دونی سرنوشت ما ایرانیها ، همه مون مثل حسنه ، سرنوشت خنده داری داریم  ،  اصلا بلد نیستیم زندگی کنیم  ، ادمای خوب و زرنگمون تازه می شن حسن که بلدن با پدر سوختگی چار قران پول دربیارن 

_  مهدی یادته بیست سال قبل اومدی فرمانداری من و حسن و آقای قادری جلو در ایستاده بودیم  ، اون صحبتی که اون روز با ما کردی را من هیچ وقت فراموش نمی کنم ، خیلی بدردم خورد  ، تو اون روزا موهاتو دم اسبی می بافتی وقتی بسمت ما میامدی حسن گفت : این پسره هیپی دره میاد . اقای قادری تعریفت کرد و منم که تازه به پارتی حسن استخدام شده بودم ساکت بودم تا تو رسیدی جلو در  ، خوش و بشی کردی بعد اقای قادری بهت گفت : این چی تیپیه داری ، مردم برات حرف می زنن  . تو گفتی : اقای قادری این تیپ منه ، این لباس و مو مال منه ، شخصیت و هویت منو نشون می ده ولی شما چی ، یک نگاهی به خودتون بکنید هر سه نفرتون موی کوتاه دارید که بسمت پایین شانه شده ، هر سه نفرتون ته ریش دارید مثل هم ، هر سه تا پیرهن دارید با استین بلند و سر استین بسته شده و رنگ لباستون نزدیک همه ، کمربند ، شلوار و کفشتون هم همینه  . یعنی ایا شما هیچ وقت هوس ندارید یک بلوز سفید بپوشید ، صورتتان را تیغ بزنید یا اصلاح مویتان را عوض کنید ، حتما دارید ولی چون شما از هم می ترسید  بطور ناخود اگاه روح خودتان را له کرده اید چون یک شغل دولتی می خواستید ، فروش سهمیه ارد بصورت ازاد زیر زبونتون مزه کرده

مهدی ، کار ندارم که زهر زبانت را اون روز ریختی ولی راستش من انزمان تازه داماد بودم و خیلی دوست داشتم جور دیگه ای زندگیمو شروع کنم ، اما می ترسیدم فردا عذرمو بخوان  . حالا هر چه بود گذشت ، تو هم سالی یک دفعه بیشتر به تور ما نمیخوری ، راستش من قبولت دارم  ولی نمی دونم باید چه کار کنم ، این سیستم مثل باتلاقه هر روز فقط الوده تر و افسرده تر 

_ یادش به خیر ان روز را دقیا یادمه ، ولی حالا حسن مرده و ما هنوز زنده ایم ، یک چیز بهت بگم دیگه باید برم که شاش ترخت شدم  . وقتی می خوای حرفی بزنی ، وقتی می خوای کاری انجام بدی ، فکر کن یک نقاب زدی و یک قروت تو گلوت گیر کرده که نه کسی تو را نی شناسه و نه کسی صداتو تشخیص می ده . ایا اگه اینطور بود بازم از صبح تا شب همین چرندیات را بلغور می کردیم و همین کارها را تکرار نی کردیم ، یقینا نه ، پس ببین چطور داربم از زبان و بدن خودمان علیه خودمان استفاده می کنیم ، این همه خریت فاجعه است  ، پس حسن مرده

_ جان ، نه ، یعنی .... ها ... بله بله .... حسن مرد

معلوم بود حال دوستم خوب نیست گفتم تا اونم مثل حسن نشده برم که خونش گردنم نیفته 

جوامع منگولیته

بدترین نوع حرف چیست ؟

در اصطلاح عامیانه حرف دو قسمته 

حرف حساب و حرف ناحساب یا به عبارتی دیگر مرد حسابی و مرد ناحسابی

من قکر می کنم بدترین مکالمه و حرف

حرف نیمه حساب 

ما در جوامع منگولیست  چیزی به نام حرف حساب و ناحساب نداریم ، تمام مکالمات ما نیمه حسابی است . 

با کسی که داره از کوچه خلاف میاد بد و بیراه میگیم ، کوچه بعدی رو خودمون خلاف می ریم ،

حرفا تو فرمانداری و استانداری همه حرف پا منقلیه و با قانون افغانستان ، یک دفعه تو بانک قانون می شه قانون اتوبانهای آلمان

از همون وقتی که تصمیم می گیریم حرف حسابی که بر علیه ماست را قبول کنیم  می بینیم به هیچ وجه قادر نیستیم دیگرا را به قبول حرفهای حسابمان واداریم . 

جوامع منگولیته بر اساس حرف نیمه حساب  اداره می شوند ، مرد خوش فکر و بذله گویی که در قدیم سلمونی محله ما بود به زبان خوش همیشه می گفت : در ایران هر کسی صبح زودتر بیاد بیرون  همون مملکتو  می چرخونه .

اگر ما به این حرف برسیم که جامعه فاقد منطق عقلی است  نسبت به روند کارها مدام دچار شک و تردید هستیم  . نسبت به احقاق حق خود  نا امید هستیم  و این همان موضوع امید به زندگیست که می گن در کشور نخبگان فراری ، به صفر رسیده ، به این معنا که مردم بچه پس نمیندازن چون معتقدن اون طفل باید تمام عمر باقی موندشو صرف فرار از مملکتی بکنه که توش بدنیا امده ، یا باید تمام عنر شو صرف جنگیدن با چرندیاتی بکنه که موقع بدنیا امدن بهش ارث دادن  ، امید به زندگی برای کسی که وارث جهل ، خرافه ، فقر ، حقارت  ، ترس ، توهین ، گناه ، جبر ، دروغ ، ریا ، فریب ، خشونت ، غم ، ویرانی ، فلاکت  .... امید کلمه ایست که این وسط خنده دار به نظر می رسد 

فرق جوامع منگول و جوامع آزاد چیست

مردم جوامع منگولیست با سه روش می توانن به زندگی ادامه دهند پوست کلفتی ، پررویی ، پارتی بازی  . یک ادم احساسی اینجا کلاهش پس معرکه است اینحا باید پوستت مثل پوست کرگدن کلفت باشه ، اونقدر پر رو باشی که راست راست دروغ بگی و دمت به دم لوک بسته باشه

ولی جوامع آزاد را فقط یک چیز می چرخونه اونم پوله ، ابنجاست که پول مقدسه چون معبار لیاقت و تلاش و عرضه ادماست  نه معیار پر رویی ، پوست کلفتی و پارتی بازیاشون 

 

 

دنیا من عذر خواهم

من در زمان سربازی با حدود پنجاه لیسانس وظیفه رفیق بودم از همه جای ایران که الان یک گروه داریم و با هم مرتب در ارتباطیم

من در حوزه و دانشگاه درس خوندم و در این مدت زمان یازده ساله من با دوستان زیادی آشنا شدم و هنوز هم کم و بیش در ارتباطم

من  کشاورزی کرده ام باغ پسته  ، انار و زمبن زعفران خودم آباد کرده ام  ، برنج فروشی بوده ام ، طلافروش بوده ام ،  دفتر خرید و فروش محصولات کشاورزی داشته ام ، دفتر  خرید و فروش ملک و آپارتمان و بنگاه مسکن داشته ام . فیلم بردار بوده ام ، مدت چند ماه دهیار  روستا بوده ام ، پیتزا فروشی مرغ بریانی  داشته ام و هنوز دارم  ، سوپر مارکت داشته ام ، نانوایی داشته ام  ، کترینگ و غذای اماده کاشته ام و  در کار  تالار پذیرایی هم الان مشغولم 

من در روستا بدنیا امدم ، تا چهارده سالگی در روستا بودم ، حوزه و دانشگاه و سربازی را در مشهد بودم ، یک سال تهران درس خوندم ، مدت کوتاهی قم درس خوندم و سالهای بعد هم تقریبا مدام در مشهد ساکن بودم ولی هبچ وقت ارتباطم با روستا قطع نشده و تقریبا با تمام مردم منطقه حشر ونشر دارم و دوستان بسبار صمیمی در روستا و منطقه مه ولات  دارم 

من حدود چهار هزار صفحه رمان نوشته ام 

رمان شکست تابو  دویست صفحه 

رمان مرگ پشی پشی ها دویست صفحه

رمان تصویر های تب الود  سیصد و پنجاه صفحه

رمان سکوتهای دنباله دار سیصد و پنجاه صفحه

ر مان سه نقطه های بزرگ که من بالای دو هزار و پانصد صفحه اش را نوشتم  بعد دیدم این نوشته تمام زندگی مرا پر خواهد کرد  و  بیش از سی سال نوشتنش وقت لازم دارد  ، لذا نوشتن را کنار گذاشتم و به هوای روزی که در زندگیم قوی  شوم و یک تیم درست کنم تا کار نوشتن و تحقیق موشکافانه را انجام دهند  ، هر چند شانزده سال است که هنوز هیچ قدمی نتوانسته ام در این راه بردارم ولی هنوز هم از طریق وبلاگ در کنار تمام مسائل  کار نوشتن را دنبال می کنم  و خیلی وقتا کار نوشتن را روی یک نیمکت بغل خیابان شلوغ انجام می دهم تا به خودم یاد اوری کنم که نوشتن در خلاء هیچ ارزشی ندارد 

خب منظور من از این بیوگرافی چیه

من این و انجا از این دوست و ان دوست ، در این گروه و ان گروه می بینم که می گن 

اینها را روس حمایت می کنه

چین هوای اینا را داره 

ابنا انگلیسی هستند  

دموکراتهای امریکا اینا را اوردن 

بخاطر نفت بدبختیم ، نفرین شاه بوده ، .....

خواهش می کنم این چرندیات را تمام کنید  من این گونه حرفها را بسیار احمقانه می دانم . 

شما از همین الان بروید دانشگاه انگلستان شناسی بزنید ، برید در انگلستان میلیاردها دلار هزینه کنید  ،  دیت اخر انها خیلی ساده خواهند گفت  انگلستان برای ما در اولویت است  ، اخه کجای این حرف بده . برید با  ژاپن  ترکمن چای امضا کنید  شما فکر می کنید ژاپنی ها ترکمن چای نداشته اند ، البته که داشته اند  عهد نامه ترکمن چای ژاپنی ها با خدا بوده خدا همه زمبنهای انها را گرفته و تمام چاههای نفتشان را به یغما برده ، ژاپنی ها  اونقدر رفتن بالا که با خدا تو عرش هم سفره شدن  

ما درست همانی هستیم که باید باشیم نه یک سانت بالاتر و نه یک میلی متر کمتر . ما یک مشت غلامرضا و غلام عباس و غلامعلی و غلامحین و حاج اقا و حاج خانم و کربلایی مندلی و مشدی رمضون و .... هستیم که دوست داریم کارهامون با نذر و نیاز با توسل با دعا با التماس درست بشه و تا فرصت گیر میاریم دزد می شیم و خشن و ریا کار و دروغ گو و متقلب .... ما مردمانی بودیم که یک صفحه کتاب نخواندیم ولی هر روز هزار صفحه حرف زدیم و ادعا کردیم 

خدابا من در عدالت تو شک ندارم

خدایا عذر خواهی مرا به تمام کسانی که مقصر دانستم و انها گورشان بی خبر بود برسان

دنیا من عذر خواهم که یک عمر شما را دشمن خودم فرض کردم در حالیکه دشمن من در خودم لانه داشت

 

 

بدون کت حرفتو بزن

قراره فردا بریم سمت کلات نادر یک کوهی هست دوستان می گن خوبه . کلا این جمله عشق ورزشا را  نقل کنم

وقتی شور و اشتیاقت را از دست می دی باید از خودت بپرسی اصلا داری واسه چی نفس می کشی....

شور و اشتیاق بچگی تونو  یادتونه ، خطرهایی که در زمان کودکی برامون وجود داشت خیلی از حالا بیشتر بود ، کارهامون خیلی جدی تر و ریشه ای تر بود  با  این احوال در بچگی اصلا نگران نبودیم زندگی با تمام فراز و فرودهایش جلو چشممون بود  ولی یک امتیاز داشتیم ، شور و اشتیاق

انزمان هم می دانستیم هر کسی مشکلات خاص خودشو داره ولی مطمئن بودیم هرکسی توانایی حل مشکلات خودشو داره و ما نگران نبودیم

می گن حقیقت را از بچه بپرس ، چون بچه چیزی غیر از حقیقت نمی دونه . پس ما به هر نسبت از حقیقت دور شدیم به همان نسبت بیشتر نگران شدیم  و از شور و اشتیاقمان کاسته شد . 

واقعا چرا داریم نفس می کشیم اگر شور و اشتیاقی نداریم  . اگر هر روز داریم از حقیقت بیشتر دور می شیم چی ، ایا بزرگ شدن یعنی یاد بگیریم دروغ بگیم یاد بگیریم خودمونو پنهان کنیم یاد بگیریم فریبکار و ریا کار و .... 

یک وقتی می فهمیم زندگی یک کار پلیسی و حزبی نیست ، زندگی فقط در لایه های معمولی خودش زلال و شفافه ، زندگی انجا شور و اشتیاق داره که  ادم خودشو در شرایطی قرار نده که مجبور باشه دروغ بگه و برای ان دروغ یک دروغی دیگه ،  زندگی انجا شور و اشتیاق داره که بزرگ شدن به معنای  خرافی شدن ، ترسو شدن ، و ملاحظه کار شدن نباشه  این موضوع ملحظه کار شدن واقعا خیلی جدیه  من امروز در هوای گرم تو پارک چند نفری را دیدم که دور هم بودن دو نفر از انها کت و شلوار داشتن  ، همش داشتم با خودم فکر می کردم اون دو نفر تو این هوای گرم چی می خوان بگن که بدون کت نمی شه گفت 

ببخشید یه کم ... شد

ایا انسان عقب مانده داریم

ایا چیزی به نام جهان اول دوم سوم داریم

ایا عقب ماندگی به لباس و لهجه است 

واقعا اگر عقب ماندگی هست ، ان چیست و چطور می توانیم یک شبه جلو مانده شویم  ؟

من فکر می کنم عقب ماندگی وجود دارد و انسانهای زیادی با ظواهر متفاوت و در جوامع متفاوت عقب مانده هستند  . 

عقب ماندگی انسانها از این نیست که فکرشان تعطیل است چون یک انسان عقب مانده برای توجیه و تفسیر کارهای عقب ماندگی اش صد برابر ادم جلو مانده شعر از بر می کند  .  

مشکل انسانهای عقب مانده این است که تمام هوش و حواسشان در عقب خود و دیگران متمرکز شده ، بذارید یک مثالی بزنم

من یک ادم بی سرو پا می شناسم که در دفترچه ی افتخاراتش این هست که او روزی با چند تا از دوستانش می رن تفریح و گوشت قلیه می کنند و بصورت قرمه تف می دن همین که قابلمه را میارن سر سفره این یارو که فکر می کنه فقط او گرسنه است  ، تف میندازه تو قابلمه  تا دیگران حالشون بد بشه و اینطوری خودش تمام گوشتها را می خوره . خب به سرنوشت این فرد هم فعلا کاری ندارم

بله داستان همین است ، عقب موضوع صحبت انهایی است که با تف انداختن در عقب ، فکر می کنن فقط خودشون  گرسنه اند . هیچ کس مثل من بلد نیست بکنه ، هیچ کس نباید به نال من نگاه کنه ، این ها همش مال منه ، من می تونم چهار تا چهار تا ترتیب بدم ، تو چرا خودتو نشون دادی ، چرا لباست تنگ بود و برجستگی نشون داد ، چرا زیاد حرف زدی ، چرا موقع حرف خندیدی ، چرا موقع حرف انگشت تو حلقت نکردی ، اصلا بیا برو تو صندوق ، چرا کفشت صدا داد ، چرا پشت پنجره رفتی ، چرا بزک کردی ، چرا تمکین نمی کنی ، چرا برام فرش قرمز پهن نکردی ، دختر مال مردمه ، دختر نباید تو خانه بابا قاعدگی ببینه ، پسر باید ریش بذاره ، لباس پسر نباید قمبل نشون باشه  ، .......

ادمهای جلو افتاده فکرشون تو مغزشون ، برای خودشون واژه های بتنی درست نمی کنن و خودشان را محصور واژهایی مثل غیرت و ناموس و صندوق و برقه و ... نمی کنن . انها معتقدن انسانها تبدیل به فاحشه های ذهنی می شوند انگاه که تحقیر و محصور می شوند . انها معتقدن اگر در کمال آزادی به تفاهم و نیاز هم نرسیم و خفقان ما فقط قادریم به جسم هم دسترسی داشته باشیم نه به روح هم  و اگر قرار به جسم است بهتر است از همین محصولات چینی استفاده بشه که زرت و پرتی هم ندارند . 

رابطه بین انسانها کانال تکامل انهاست و این رابطه بوجود نمیاد مگر در فضای آزاد ، اینکه من تمام هوش و حواسم در عقب خودم و اطرافیانم گیر باشد و تمام استدلالات من چه درباره خورد و خوراک چه درباره پوشش و چه درباره لذت  همه و همه  ته مایه ی عقب بینی داشته باشد ، خب من می شم یک فرد عقب مونده . می کشم ، می زنم و تف می اندازم

بله جلو مانده ها هم تف می زنن ولی این کجا و ان کجا . 

عقب ماندگی یعنی حرف عقب را نزن ، عقب برای خودش اسم داره ولی اسمسو نیار ، اصلا اسمشو بنویسی  فیلتر می شی  ، عقب مانده ها انسانهای باهوشی هستند که مثل گربه چکمه پوش سرشان گرم کلاف گرد و ورقلمیده ای شده که قرنها قبل که تفریحی نبوده و تمدنی نبوده و اندازه وجودی ادما به بلندی چیزشون بوده .... 

 هلو میوه خوبیست  ولی  بیایید بریم میدون تره بار 

دوست نابغه من

خب این  دو ماه کار من تعطیله حالا کرونا هم روش . وقتی بیکارم بیشتر مشهد هستم   و یکی از سرگرمی هایم در مشهد ورزشه . 

تقریبا هر روز غروب جواد زنگ می زنه که چه ساعتی میاد دنبالم منم یک کوله دارم توش دو تا آب معدنی کوچک ، چهار عدد شکلات اسنیکرز ، یک بطر ی پلاستیکی بزرگ  و یک بادگیر 

ما وقتی از ماشین پیاده می شیم  چند پله را می ریم بالا بعد تقریبا شش کیلو متر پیاده روی در سربالایی کوه پارک داریم . جواد شصت سالشه ولی اگه بهش بگی پنجاه و ده سال راحتتره ، تنها زندگی می کنه و  بدش نمیاد این بیرون زدن ها یک کمی طولانی تر بشه . 

جواد مثل همه ی دوستان برای من عزیزه و مثل همه یک ویژگی خاص داره و ویژگی خاص جواد اینه که ثروتمندترین دوست نزدیک منه  . ولی در ظاهرش و ماشینش هیچ اثری از این نیست  . 

وقتی به جاهای خلوت  قله زوو (( نام قله ای در مشهد )) می رسیم  حالا بسته به وقت و توانمون یک جایی که شهر بطور کامل زیر نگاهمون باشه  می شینیم  و اون بطری پلاستیکی را با شکلات اسنیکرز می ذاریم  کنارمون و آهنگی از معین  ، نشستن در هیچ  دانشگاهیاینقدر  بار فکری نداره  که وقتی سر جواد گرم می شه برای من درس داره 

- مهدی من می تونستم در سی سالگی بشینم  ، چون در اون سن همه چیز داشتم ، ولی یکی نبود اینو بهم بگه و من ادامه دادم  هر روز کار و کار کار حالا اونقدر دارم که تا پانصد سال دیگه هم نسل اندر نسلم بخورن تموم نمی شه  ولی من   سرم کلاه رفته ، هیچ چی از چهل سالگی و پنجاه سالگیم یادم نییست ، نمی دونم چرا اون زمانهای  با ارزش را در عین بی نیازی سر زیاد کردن مال دنیا تلف کرده ام  . 

مهدی من ادم خیلی معمولی هستم ولی بستر برای رشد زیاد بود ، الان واقعا همه چیز سخت شده  ، همه فرصت ها یک دفعه از بین رفته  ، این همه نخبه دارن از مملکت می رن چون دیگه حتی نمی تونن یک پراید بخرن  . پسر خود من یکی از همین بچه هاست  ، همیشه به من می گه تو در زمان مناسب و در مکان مناسب بودی ، راستم می گه من بهش حق می دم  الان نمی شه کار کرد  . من دو ساله هتل را باز نکردم  

مهدی وقتی همون مقدار چیزی داری که تا شش ماه بعد اوکی هستی  فقط از زندگی لذت ببر  ، شش ماه از زندگیته ، که بار خاطره و احساسی بالایی ممکنه درش باشه . 

مهدی قدر دوستان و عزیزانت را بدون و هیچ موقع سفت نزن ، وقتی تو سفت می زنی و اونم سفت ایستاده ، فاجعه ای پیش میاد که دیگه نمی شه جمعش کنی  . تا یک  فرد تو زندگی ادم جا میفته بیست سال زمان می بره  و این چیزی نیست  که به آسونی در چند لحظه خرابش کنی 

وقتی شکلاتها و بطری پلاستیکی تموم می شن  ، تازه ستاره ها پر رنگ می شن و  من برای اینکه سکوتم که در این مواقع خیلی طولانیه جواد را خسته نکنه می گم 

جواد ، هر طور زندگی کنیم بازم باخت با ماست  بازم تو حد اقل  به یک چیزهایی رسیده ای  که خیلی ها   ....

تکرار

واژه تکرار را به خاطر داشته باشیم . 

من فکر می کنم  یکی از  بدبختیهای ما تکرار است.

ما معمولا حرفهایی که بلند ادا می شوند را تکرار می کنیم چون فکر می کنیم حرفهای بلند ، حقانیتشون به اثبات رسیده . 

ما حرفهایی را که پای تخته سیاه یا روی منبر یا در تلوزیون گفته می شود را تکرار می کنیم چون فکر می کنیم  حتما کسی سندش را دیده

ما حرفهایی که بصورت شعر ، ترانه ، مداحی ، نوحه  .... بیان می شوند را تکرار می کنیم  .

ما خیلی وقتا بصورت ناخواسته ، نا مدرکات خودمان را تکرار می کنیم  و این در حالیست که حتی از بیان  ملایم  تعقلات شخصی خودمان می ترسیم . 

من عاشق کلمه  (( من فکر می کنم )) هستم . و بدترین کلمه زندگی  را پسوند خوب می دونم (( پسر خوب ، دختر خوب ، کار خوب ، مدرسه خوب ، کتاب خوب ....))  اولا که خوبی و بدی تعریف مشخصی ندارند ، دوما تونایی هر کسی و دقت هر فردی در انجام کاری می تواند کاری را خوب یا بد کند کار خوب از قبل تعیین شده فقط یک حرف چرته ، لذا وجود اعمال مشخصی که انسانها را  به خوب یا بد  تقسیم می کند یک فریبه که با صدای بلند ازش حرف می زنند و خیلی ها هم ان را تکرار می کنن

واژه ها را باید شست ، تنها راه رهایی از بدبختی ان است که ببینیم چه واژه هایی را استفاده می کنیم  ، وقتی حرفی را  بدون فکر بزبان می اوریم طولی نمی کشد که کاری را بدون فکر انجام می دهیم یا از انجام کاری بدون فکر خود داری می کنیم .

اگر می خواهید یک ملت را بدبخت کنید  یک سری حرفهای بی معنا را در قالب یک کتاب با جلد طلایی  بهشان بدهید و بگویید این کتاب را هر روز بصورت شعر و موزون تکرار کنن  .

 

 

پنج شیر

ما نسلی بودیم که فهمیدیم دیگر برای هیچ کس راه را آب نزنیم و در هوای میراب به باغ مژده ندهیم

ما نسلی بودیم که وصیت کردیم روی قبرمان بنویسند نمی دانم به کجا رفته ام  فقط خوشحالم که اینجا بهشت نیست

ما نسلی هستیم که فهمیدیم مقدسات نه ساختنی هستند نه نوشتنی ، مقدسات چیزهایی هستند که روح انسان انها را تحسین می کند  

.............

هرگز در زندگیم هوس جنگ نکرده ام ، یک دفعه هم که رفتم جنگ هنوز که یادم میاد به حماقت خودم می خندم  . کلا هرگز ژست جنگجویی نداشته ام  و به خیلی از  این جنگهای نیابتی که با منظورهای کثیف انجام می شه خرده های جدی می گیرم و معتقدم نباید خرها را روی ریل قطار فرستاد و گوسفندا را رو میدون مین .......

ولی با تمام این مخالفتم با جنگ ، اگر نبود که پدرم و مسئولیت زندگی بد حوری رو شونه م سنگینی می کنه ، برای اولین بار تو زندگیم هوس جنگ کرده ام ، هوس جنگ و هر احتمالی که در جنگ ممکنه اتفاق بیفته .

این روزا دلم می خواد دره پنج شیر کنار احمد مسعود با طابان بجنگم ، این حس مثل یک هوس مثل یک عشق مثل یک هدف و انگیزه روحم را تسخیر کرده . فکر می کنم یکی باید به آشغالهای بگه که آخه شما مگه تو خودتون چی دیدین که این همه عاشق قدرت هستید  ، آخه چرا هیچ اندیشه ای در شما دیده نمی شه ، فقط فکر می کنید با ایستادن روی ریل می تونید به همه چیز برسید چون خرها می توانند روی ریل بایستند ولی نمی تونن  لوکوموتیو ران بشن ، پس شما  روی دو اصل مسلم حساب کرده اید یکی خر بودن خودتاان یکی هم آدم  بودن طرف مقابلتان  .

دوست دارم این روزها به جای آویزون شدن از هواپیما به جای خوابیدن توی فرودگاه یا فرار بسمت مرز  در پنج شیر باشم  ، یکی باید معادلات این خرها را به هم بزنه یکی که خر نیست ولی اگه پاش بیفته جفتک الیزک های خوبی بلده . یکی که معتقده زامبی ها را اگر نکشیم اونا ما را هم زامبی  خواهند کرد .

حالا بیش از هر زمانی معتقدم ((  زندگی جنگ است دیگر هیچ ))  نمی دونم دره پنج شیر  چه شکلی هست ولی هر شکلی باشه جای خوبی برای کشتن و برای مردن به نظر می رسه ، از همین فاصله من می تونم  بوی حقیقتی که انجا در جریان هست را احساس کنم  .  برای مردانی که انجا هستند سر تعظیم پایین می اورم ، کاش می توانستم  ان دستی که بر لوله تفنگت گرفته ای را ببوسم و بگویم امروز  باید از جان مایه گذاشت . هنوز که اژدهای زرد بو گندو  و  منفورترین چهره قرن  یعنی پوتین  هیولاهای کثیف پشت صحنه این خران افسار گسیخته  نشده اند  یکی باید  به اینها بفهماند   که قدرت گوهر گرانبهاتری است که  دستان خون الود  شما به ان فکر کند  .  اگر این مردان پشمالوی شلوار کوتاه شال به سر  پای قدرتشان محکم شود  ما بزودی یک کره شمالی دیوانه بغل گوشمان خواهیم داشت  که  انگشت شستش رو  پرتاب کلاهک اتمی اش خواهد بود  و نر انگشتش روی کلاهک ....

ایا زمان بازگشت  نادر به بازی فرا رسیده است 

بذار باد بیاد

اگر فکری به حال شادی جامعه برداشته نشود ، جامعه از درون  خواهد پوسید  . 

یک روزی من با دو تا از دوستان برای خرید انار به سرد خانه صحت وافع در جاده سنتو رفتیم  . از قبل با صاحب بار هماانگ بودیم لذا بچه های سرد خانه همکاری کردن و چند سبد انار از چند جای مختلف با لیفتراک برداشتن تا ما بار را ببینیم ، دوستان انار سبد ها را با دقت نگاه کردن این چند سبد نمونه یک بار هزار و پانصد تنی بود ، بعد به من گفتن این بار بدرد کار ما نمی خوره ولی به دوستت زنگ بزن و بگو هر چه سریع تر بار را از اینجا برداره و ببره کف میدون به کم و زیاد بفروشه ، چون بار داره می پوسه ، این پوسیدگی الان خودشو نشون نمی ده ولی تا سه هفته دیگه یک انار سالم تو سبد  باقی نمی مونه . منم به دوستم زنگ زدم و گفتم فلانی  این بار را بچه ها نظرشون نگرفت ولی شما هم دیگه معطل فروش کلی نشید ، هر روز بیست ماشین بار کنید به هر شهری بفرستید  یک هفته ای کلک بار را بکنید که بار داره می پوسه . 

دوست من به هر دلیلی این کار را انجام نداد و یکی دو هفته ی طلایی گذشت ، بعد ها من شنیدم که  او از محل فروش انارها  حتی نتوانست پول سبد هایش را نقد کند  . 

این یک تجربه سخت بود برای یک دوست که خلاصه ضرر مالی به همراه داشت ولی ضرر پوسیدن جامعه و مرم چه خواهد بود  ، آیا می توانید سطح و حجم فاجعه ای که در انتظار ماست را تصور کنید .   آیا دارید شوخی می کنید یا فکر می کنید با این مسخره بازی ها واقعا   دارید مملکت اداره می کنید .  شما بیشتر از انکه نگران مملکت باشید نگران مقامتان هستید ، نگران این هستید که چیزی نگید که به مزاج بعضی ها خوش نیاید ، نگران عرش خدایید که کسی انرا از زیر پای خدا بیرون نکشد . 

خونسردی ، شادی ، موسیقی ، آرامش را که از مردم گرفته اید به انها برگردانید ، التهاب و تاولی که در روح و جان  و جسم مردم انداخته اید را پس بگیرید .  بگذارید مردم زندگی ساده را احساس کنن .  این حجم از ناهنجاری را بفهمید ، این بی ارزش شدن تلاش و کوشش ادم ها را در سایه تورم بفهمید این مستهلک شدن مردم را در زیر احساس نگرانی و ناامنی سیاسی و اقتصادی و روانی بفهمید . این سطح دزدی دیگر اسمش چپاول است این سطح نابرابری اجتماعی دیگر اسمش نظام بردگی است از نوع فراعنه ان هم فراعنه قبل از رع آب 

شما لایق حکومت نیستید چون انسانهای لایق نگران موقعیتشان نیستند و تمام هم و غم شما این است که در قدرت بمانید . روزی که جامعه به ان سطح از پوسیدگی برسد که شما باهاش احساس امنیت می کنید ارزش انسانها از کفشهایشان کمتر خواهد بود  ، پس بهتر است کارگاه تولید کفش بزنید  حد اقل اینطور کفشهای با ارزش برای انسان بی ارزش درست کرده اید و این جای تشکر دارد  . 

هر جا هستید فقط دهنتان را ببندید و بنشینید بذارید باد بیاد ، ابنطور جربان زندگی ساده و طبیعی می شه ، اینقدر خودتان را در شاشیدن و ...اییدن و نوشیدن و پوشیدن و ... دیگران صاحب نظر ندانید 

شهروند درجه سه

گاهی ناراحت و عصابی و طغیانگرم ولی افسوس دستم زیر سنگه

وقتی می بینم توسط یک مشت آدم نذری و منگول به اسارت گرفته شده ام و حالا شده ام یک شهروند درجه سه ، حالم بده بده بد می شه

اگه روزی دستم از زیر سنگ دربیاد قبل از هر چیز دوست دارم انتقام بگیرم ، من در این مورد اصلا به بخشش عقیده ای ندارم . 

این نوع طبقه بندی جامعه بسیار موهنه ، قضاوت شدن بر اساس بلندی ریشت ، قضاوت شدن بر اساس عقیده و فکرت ، جنسیتت و یا گرایش جنسیت  . 

خیلی سخته تو عمرت یک بار هم با کسی دعوا نکرده باشی ولی چند بار دادگاه و پاسگاه رفته باشی یا بخاطر داشتن ماهواره ، یا بخاطر نوشیدن شراب ، یا بخاطر غذا خوردن در ملآ عام در ماه رمضان ، یا بخاطر بلندی مو ، یا بدلیل شنا در دریا با شورت ، یا بدلیل علاقه مندی به حیوانات خانگی ، یا برای نداشتن روسری تو ماشین ..... این حرفا از ما شهروندان درجه سه یک مشت آدم ضعیف ، ترسو ، چاکر مخلص ساخته برای یک مشت اکبیری عنتر که پشت میزای بلندشان خیلی کوتاه به چشم می ایند . 

من هرگز شنیدن این همه حرف زور را فراموش نحواهم کرد ، نگاههایی را فراموش نخواهم کرد که گویی کسی دارد مرا بالاجبار تحمل می کند ، من هرگز فراموش نخواهم کرد که چطور تلاشم به بازی گرفته شد آنگاه که برای کنکور دو سال روزی ۱۶ ساعت درس خواندم و اینها صندلی دانشگاهها را دادن به خودی ها یا فروختن به ژن های خوب ، انگاه که برای برداشتن یک وام ده میلیون تومانی تا سند قبر پدربزرگم را گرو گذاشتم و اینها میلیاردی اختلاس کردن و پولها را با چمدون دادن به اعراب سوسمار خور.

شهروند درجه سه ، یعنی خوشحال باش به نفس کشیدن تا وقتی کرونا ریه تو درگیر نکرده ، یعنی امید وار باش به لطف خدا ، یعنی شاکر باش بخاطر سلامتی ، یعنی دلخوش باش به رآفت اسلامی ، یعنی سکوت کن و  رمان سکوتهای دنباله دار بنویس ، 

شهروند درجه سه بودن ، مثل ماندن طعم گس میوه های نارس تا همیشه در خاطرم خواهد ماند ، هرگز از ما بهتران را فراموش نخواهم کرد  ، انها که تنها هنرشان ادا کردن عین از مخرج  و مد ضااااالین و تشدید نون اقبلن بود  ، این نوع حقارت را هرگز و هرگز و هرگز فراموش نخواهم کرد و هرگز نخواهم بخشید

کلیمانجارو

حتما کلنجار شدن با خودت چیز خوبیه 

ولی واقعا سقف کلنجاری تا کجاست . من گاهی ارتفاع این کلنجاری را در فردی بلند تر از کلیمانجارو  می بینم .  

بیایید از بدیهیات و مسلمات شروع کنیم ، بیایید به جای مسلم بودن فردی مسلم (( با تشدید لام )) باشیم .  مسلمیات پایه های عقلی محکمی هستند  . 

اگر از بالا به خدا نگاه بکنیم می بینیم یک خدایی هست که میلیاردها کهکشان درست کرده هر ثانیه شصت هزار ستاره درست می شه و هزاران هزار گونه جانوری و نباتی و ..... اینجاست که دو چیز را قدر مسلم می دانی یکی اینکه بهتر است دم به دقیقه مزاحم خدا  با این همه مشغله نشم  . دوم اینکه برای این خدا زندگی یک گیاه و یا یک عنکبوت و یا یک  انسان اصلا نمی تواند فرقی داشته باشد . پس کلنجاریات مذهبی تونو بذارید کنار . 

اگر از بالا به تاریخ نگاه کنیم  ، می بینیم  ، مقامها و ثروت ها  همه یک سری قرار داد های اجتماعی هستند  . هر کسی می تواند پسر راکفر باشد یا شاهزاده  انگلستان  ، این قرارداد های اجتماعی ممکن است نقش سگ دو زدن را به ما بدهد  ، این نقش ماست  و قدر مسلم این است که انسان در هر نقشی هست بهتر است نقشش را زیبا بازی کند  و بداند در حالیکه  که لذت دیدن خانه ها و ماشین های خوب مال اوست  ، نگرانی و قبض برق و گاز  ان مال صاحبش است .  یادتان باشد ثروتمندان  بر ماشین و خانه های خود سوار نیستند انها بر حسرت و آه و نگاه ملتمسانه ما سوارند ، گویی یک حسی در انسان هست که با  پز دادن ارضاء می شه لذا هرگز غرورتان را با کلنجار رفتن در مورد این افراد  زیر پاتون نذارید . 

آنچه فکر می کنید  از نگاه خودتان می توانید باشید را ضرب در هزار کنید این چیزی است که از نگاه من می توانید باشید    ..... اینها نمونه ای کوچک و وبلاگی از مسلمیات است که ما باید زیر بنای  فکرمون قرار بدیم  و اینطوریست که ما به ارامش واقعی می رسیم نه با ان حرفهای بی سر و ته که فقط زاییده یک مغز متعفن هستن

بهتر است به جای کلنجار رفتن با خودمان با دوستانمان به کلیمانجارو  برویم می گویند از ظلع شرقی مسیر آسونی دارد ، پس مرگ برشبه جزیره  عربستان و زنده باد تانزانیا

زندگی یک معما داره

یکی از مغلطه هایی که ما همیشه و بصورت ذهنی برای خودمان انجام می دیم و یک نوع اعتباری هم بهش می دیم ، قضاوت دیگران از روی هیکل و ظاهرشونه  . 

منطقی ترش اونه که ظاهر می تونه ظاهر سازی باشه واونی که ظاهرش بده اهل ظاهر سازی نیست ، از اینم منطقی ترش اینه که ظاهر هیچ ملاک و معنایی برای قضاوت نداشته باشه ، البته ظاهر می تونه مریضی ، اعتیاد و اضطراب  را نشون بده ولی  ذات خوب و بد واخلاق خوب و بد  را  که منظور  ماست  را نشون نمی ده . 

بهتر است ظاهر افراد را چیزی بدانیم که آنها  با ان بدنیا امده اند  و ان قسمت پوشش و ارایشی اش را  زیاد تفسیر نکنیم ، چون این تفسیر ما چیزی استکه خیلی ها روش حساب باز کرده اند .

نیت داشتن و نداشتن دیگران برای شما در ظاهرشان پیدا نیست ، حسادت و هوس و هزار فکر پنهان اینها را نمی شه از ظاهر افراد فهمید  ، شاید پیامی در این مسئله وجود دارد و ان پیام این است که لزومی بر دقت و تفحص زیاد در این مسائل وجود ندارد ، ما باید بیشتر از خودمان بپرسیم دنبال چی هستیم  و ببینیم چه کسی می تواند نیاز ما را بر اورده سازد  و  برای  خودمان نقشه راهی داشته باشیم  نیازهای معمولی را واضح بیان کنیم نیازهای غیر منطقی را بذاریم کنار و برای رسیدن به نیازهای احساسی و خاص دو قدم برداریم ولی قدم سوم را وقتی برداریم که طرف قدم اول را بردارد ، این به ان معناست که می چرانم  می چرانم تا به زرد آلو رسانم 

نیت خوانی و گارد بستن و کلی کلنجار رفتن با خودمان صرفا به این منظور که از ظاهر کسی خوشمان نیامده  ، از قسمتهای تاریک وجود ماست که برای کسب لذت بی کران از زندگی  ما باید روی این قسمت نور بیندازیم  و ظاهر را هیچ حجتی به حساب نیاوریم  البته از لحاظ سلامتی و ورزیدگی و جاذبه های س ..ک ... س ..ظاهر می تونه معیار باشه البته ظاهری که بدن را نشون بده نه لباس را 

زهر دارترین ، آلوده ترین ، خطرناک ترین انسانها حتما ظاهرشان را تا رسیدن به قدرت کافی درست جلوه  می دهند  . حتما زندگی به یک تعمق بیشتری از ظاهر سازیها نیاز دارد .

بدانیم که زندگی برای هر فرد یک معما  طرح کرده و ما زمانی لایقش می شیم و به کیفش می رسیم که بتونیم معمای خودمونو حل کنیم ، اولین قدم شناخت نقاط کوره

حلقه ذکر عبادت پیشگان

یکی از چیزهایی که قدرش را باید بدانیم و خیلی لذت بخش است  . دور هم نشینی های دوستانه است  ، مهم نیست اهل بذله گویی باشیم مهم حضور در جمع دوستان است . 

بهتر است یکبار برای همیشه تکلیفمان را با رفیق بازی روشن کنیم ، آنچه را که  در فرهنگ مسخره ما به ما گفته اند بد ، بهترین چیزی است که ما می توانیم داشته باشیم  . 

برای دور همی های دوستانه چایی را فراموش نکنید ، جوجه زدن هم خیلی عالیست ، آبجو می چسبد ، اگر کسی بخواند یا برقصد هم خوب است ، در جمع دوستان معلم اخلاق نباشید اگر کسی دو پیک بیشتر زد که زد اگر کسی سیگار یا ماری جوانا کشید که کشید  ولی اگر کسی با مستی رانندگی کرد سوبچ ماشینش را قایم کنید اگر کسی تند رانندگی کرد اقل کم شما پیاده شوید . 

ولی در هر صورت جمع را ترک نکنید  ، شما در جمع لذت می برید ، دوستان در هر صورت گنجینه خاطرات ما هستند  ، خوبیهایشان را بهشون یاد اور شوید ، مردم خوششان می اید وقتی تعریفشان می کنی و خلاصه حوصله مدام نقد شدن را ندارن  . 

در جمع دوستان فراموش کنید که مهندس ، پولدار یا نابغه هستید ، همون راحت و خودمونی و ولنگار باشید بهتره ، خدمات جمعی بدهید و اگر کسی به شما خدماتی داد ازش تشکر کنید ، یادتان باشد شما در رستوران نیستید و اطرافیان شما گارسون نیستن.

اگر از ته دل عاشق دوستانتان نیستید  بهتر است تظاهر نکنید  از دنیاشون بیا بیرون ، ولی خلاصه خودت را در یک دنیایی پیدا کن ، قدرشناس باش ، دوستان را درک کن ، خیلی از دوستان تا اخر عمر و حتی بعد از عمر با شما می مونن پس دوستانتان را در حاشیه زندگیتان قرار ندهید . از اتو داشتن دست دوستانتان نترسید  همه از این اتو ها دارند کاسه اسمان ترک دارد  دنبال اتو گیری هم نباشید . 

ولی با تمام فراز و فرودها  حلقه دوستان را ترک نکنید ، انها خانواده شما هستند . بده و بستون قرض و طلب و اختلافات مالی و کاری هم مهم نیست پیش بیاید ولی اگر بدرد هم نحورید بدلیل اینکه بعد مشکلی پیش نیاد  بدترین شکل رفاقت است کلا دوست بی خیری نباشید ، برای دوستان تا حد توان تب کنید  همش برای میراث خورها ندوید ، نگران دوستان تان باشید  . گاهی توقعی دارند که از دست شما ساخته است نگذارید توقعشان را به گور ببرند و اسم اینرا پر رویی نذارید  .

اگر کسی را دوست ندارید ، در حلقه دوستانتان واردش نکنید و دوست را با مصاحبت های سو استفاده و مفت خوری و تیغ زنی اشتباه نگیرید . 

ترانه عمو زنجیر باف

عمو زنجیر باف 

بله

زنجیر منو بافتی

بله 

پشت کوه انداختی 

بله 

بابا اومده

چی چی اورده

بخور و نمیر

هیچ چی اورده

بابا اومده

با یه دست پر ، پر از پینه

با یه پیشونی ، که پر چینه

با یه دست پر ، پر از دعا

با یه دل پر ، از این ادما

با یه دست پر، پر از خالی

مزدت همینه ، وقتی حمالی

بابا اومده با دست خسته

با یه قلبی که ، توش غم نشسته

بسته چشاشو فکر نکن خوابه

تو فکر نون و شایدم آبه

قحطی خوابه ، تو چشم بابا

مثل قحطیه ی ، سفره های ما

آخرش یه روز دستای بابا

خسته می شن از کار این دنیا

مادرم می گه ، خدا رو داریم

پس بگو جانم شکرت ای خدا

شین قاف

عمو رنجیر باف

عمو زنجیر باف نازنین  این قرار بود فقط یک بازی باشه ، منظور از زنجیر هم بیشتر همون زنجیره انسانی بود ، بچه ها بازی می کردن ولی حرفا مال بزرگترا بود ، گویا شاعر می خواسته  در عین حالی که درد دل می کنه بچه هاش از درد دلاش چیزی نفهمند . 

عمو زنجیر باف قرار ما این نبود که تو یک عمو زنجیری بندازی به جونمون ،  چرا برداشت اشتباه کردی . ما وقتی باباهامونو می دیدیم وقتی ننه هامونو می دیدیم که دارن با نگرانی دعا می کنن ، خلاصه یک چیزایی می فهمیدیم ولیگویا دعا هم یک کوچه غلطه  . این هزار توی غلط و غلوط همش را گردن ما ننداز  ، تقاص همشو یک جا با سود و بهرش از ما نگیر ، خودت هم در میدان امتحان خوبی ندادی .  همیشه گذاشتی میدان به نفع اونی بشه که اهل جر زدن و تقلب کردن بود .  بیوگرافیتو رو کنم همیشه اهل تبانی بودی کلید خونت دست کیه ، اصلا می دونی حق تالیف کتابت را کی می خوره ، ظاهرا به طلا و جواهر هم خیلی علاقه داری ، اهل شکم و زیر .... بازم برات بگم

عمو زنجیر باف نازنین ما بچه ها دورت حلقه می زدیم با صدات حال می کردیم ، با نگات خوش بودیم ، می دونستیم که وقتی ما زورمون کمه تو برامون زور می زنی ، وقتی اینده مون تاریکه تو برامون روشنش می کنی ، وقتی .....

هیچ وقت فکرشو نمی کردیم اینطور دستمونو رها کنی و بزنی زیر لنگمون ، بعنی اصلا اهل مرام نبودی ،  فکر می کردبم داریم نون و نمکتو می خوریم ، حالا باید بفهمیم داری خونمونو ..... نه ،نمی شه حتما یک جای کار می لنگه   اگه اینطور باشه که همه چی پوچه

جماعت اشتباهی

همان طور که نمی شود معالجه ای درست انجام شود و دست اخر حال مریض رو به وخامت بگذارد  . نمی شود انسان درست فکر کند و د ست اخر  غمگین و افسرده باشد ، فکر برای این است که حال ادم را خوب کند . ...... این موضوع در سیاست هم وجود دارد  .....  سیاست برای چهره کردن یکی نیست ، سیاست علم چاپلوسی نیست ، علم عوام فریبی نیست ، سیاست نیاز به چهره های نورانی و خوش لباس و لبخند ژکوند ندارد .....

سیاست  خوب کردن حال یک ملت است  ،  یکی می خواد برقصه به تو چه ، یکی می خواد بخونه به تو چه ، یکی می خواد رنگ زرد بپوشه .... سیاست که این حرفهای مسخره نیست  ، سیاست یعنی امنیت روحی و مالی و جانی تک تک مردم ، سیاست یعنی رفاه و اینده ، سیاست یعنی انگیزه و غرور ، سیاست یعنی آزادی و تنوع .... 

ما باید همه تلاش کنیم تا در نگاه تاریخ یک مشت ادم مسخره و په په به نظر نرسیم .  همین وبلاگ نویسی چیز خوبیه ما همه باید یک وبلاگ داشته باشیم و حد اقل روزی دو خط در ان بنویسیم 

امروز جمعه است نمی دانم فکر کنم پنجم شهریور است  ، حساب روز و ماه را ندارم . امروز  هم مثل تمام روزهایی که بخاطر دارم  صبح چشمهایم را باز کردم  خدا را شکرکردم و باز  دعا کردم رفتن اینها را شاهد باشم  ، الاخون پلاخون شدن اینها را ببینم که مثل تخم سپند در مسیر باد با شن های تف خورده صحرا هم سفر شده اند  ، قلب کویر آنجا که سراب مانند سرب روان هپروتیان را به خود می خواند  چه خوش انتهایی است برای این جماعت اشتباهی  .

همه ما باید به یک دعای واحد برسیم ، ما باید سرقفلی خدا را از اینها پس بگیریم . ما باید بدانیم نمی شود سباستی خوب اعمال شود و حال مردم رو به تباهی و فقر و فلاکت بگذارد 

مشکلش کرده اند

مشکل مسکن 

به نظر من خارج کردن مسکن از شکل مشکل دارش کار اصلا سختی نیست  . یکی از مشکلات  مسکن فضاست که این فضا می تونه هوا باشه ، یعنی ساختن مثلا تا ارتفاع  صد و پنجاه متر  . مجتمع های بزرگ با امکانات وسیع با طراحی های خاص که می تونه موارد استفاده را نشون بده  و البته بقیه کار یک کار مهندسیه

مشکل دوم بعد از فضا  مسئله کارگر و نیروی انسانیست که این موضوع می تونه با مشارکت همون افرادی که قراره صاحب خونه بشن   حل بشه . خلاصه یکی نجاره یکی بناست یکی سنگ کاره و .... 

مسئله سوم که  در کار مسکن مشکل درست کرده ، مسئله استفاده از مسکن به منظور فضای خصوصی برای عشق و حال و استخر و پارتی و .... اینجور چیزاست که این موضوع با ساختن مکانهای تفربحی مناسب عمومی خود به خود از اولویت خارج شده و تقاضای مسکن به منظور حرمسرا که الان اینهمه ویلا و خانه باغ سازی زباد شده را از بین می برد 

وقتی سرمایش ها و گرمایش ها در ساختمانها مرکزی بشه ویتی ارتفاغ خانه ها بالا بره وقتی خانه های کوچک ، مجردی یا دو نفری زیاد ساخته بشه فضای پارکی شهر زیاد می شه ، ترافیک کم می سه و ....

من کاملا توجیه حرفهای خودم هستم  و معتقدم در مشکل مسکن ما یک مشکل مافیایی داریم که خودش ایجاد مشکل می کنه . مسئله سر پوله و سر پول شویی 

لذا باید گفت مشکلات مملکتی که مشکل عقلی و فرهنگی داره در همه زمینه ها غیر قابل حله و گر نه  حل مشکل مسکن یک حرف خنده داره . 

فرهنگ بد اولین چیزی را که از بین می بره اراده جمعی است  و چون اراده جمعی برای نظام های گروهکی خطرناکه ، همیشه همه چیز را به جای اسون نشون دادن به شکل مشکل نشون می دن تا نیت خودشونو پنهان کنن و کسی چهره واقعی انها را نبینه

مسکن مجانی یک شعار نبود 

به مصلحت نبود 

صحبت با کوله ای سنگین

همیشه گذشته زیباست ، هر چند تلخ باشد . چون نگاه ما به گذشته نگاه خالی از استرس و نگرانیست  ، نگاه خالی از حب و بغض است . 

زمان حال هرگز زیبا نیست ، چون همیشه ما انرا با چاشنی نگرانی مصرف می کنیم . همیشه چهار چشمی منتظر بیرون پریدن اسکو بی دو (( سگ برنامه کارتون )) از پس درختان هستیم ، لذا درختان را نمی بینیم .

من مدتی است دارم این موضوع را تمرین میکنم و تا الان خیلی ازش لذت بردم که به زمان حال خیلی اهمیت بدم ، در این زمینه سخنان بزرگان خیلی برام جالبه ، مثلا سخنان استیو جابز (( موسس اپل ))  در واپسین روزهای عمرش .  ما فقط با زمان حال می تونیم حال کنیم ، تو آب برکه ای که هست می شه شنا کرد  تو اب برکه قصه ها و افسانه ها که نمی شه شنا کرد . 

اول اینکه طوری زندگی کنیم که در ان مرتب به سوالهای فرضی دیگران جواب ندهیم  . دوست داشتن دیگران حتما غیر از این است که مدام  به قضاوت و فکر انها در مورد خودمان مشغول باشیم . خلاصه دیگران از زندگی ما بیرون خواهند شد پس حضور انها در زنگی ما عاریتی است  بهتر است با انها شاد باشیم و به انها شادی و لذت بدهیم . اولین قدم این است که حضور بختک گونه دیگران را از زندگیمان دور کنیم .

به خودمان بیشتر گوش کنیم ، با خودمان رک و راست باشیم . مهم نیست چقدر از حقیقت خودمان را می توانیم رو کنیم . مهم ان است که حقیقت خودمان را بشناسیم . چی هستیم ، جدای از مذهب و مصلحت و ... خلاصه خجالت را باخودمان کنار بگذاریم  . فکر کنیم قوی ترین انسان هستیم و می توانیم هر کاری دوست داریم بکنیم  . قدم دوم لذت بردن از زمان حال  تمام لحظه هایست که ما برای خودمانیت خودمان صرف می کنیم  .

یکبار راجع به مسئله در امدتان فکر کنید و ان فکر را با همان برنامه ای که براش ریخته اید دنبال کنید. هر روز فکرتان را درگیر توهمات کاری نکنید نوسانات کاری و مشغله های روز مره یک امر طبیعی است  ، انرا با توجه و مدیریت خودش حل کنید . نگرانی و افسردگی ما را به سمت  شکست  از زندگی   سوق می هد .پس قدم سوم این است که بدانیم ما قوی تر از شکممان هستیم ولی قوی تر از توهماتمان نیستیم  . 

در کوه وقتی کوه نوردان می نشینن تا نفسی تازه کنند رو به قله نیستن ، اینطور یادشان هست که چه مسیری را بالا امده اند ، مسیر تا قله هم همین خواهد بود ، پس لذت مسیر نصیب ماست از کوه نوردی ، زندگی هم حتی اگر سخت باشد یک جاده کوهستانی است ، لذت از مسیر حق ماست حتی اگر پایمان تاول بزند یا نفس کم بیاریم ، اینها فقط دارن قدرت ما را زیاد می کنن

این روزهای سیاه که مملکت تو حال هممون ریده ، بهتر است نگاه مثبت را به هم یاد اور شویم   ، هر چند بار کوله مان سنگین است ولی صحبت مثبت  قوی تر از همه ی چیزهاست 

عصر یخبندان

در حال حاضر نقاط اختلاف و مورد بحث مردم در ایران سر  موضوعات بدیهی و پیش پا افتاده است .

این از یک نظر خیلی مثبته که  مملکت با مشکل اساسی و غیر قابل حل مواجه نیست و از یک نظر منفیه که همین موضوعات پیش پا افتاده مثل وزوز مگس خواب راحت را از مردم گرفته 

ما به نمی دونم کیا می گیم شما عقل کل نیستید  که در مورد همه چیز تصمیم می گیرید و کل سرمایه مملکت دست شماست ، اونا می گن که عقل کل هستن .

ما می گیم  روزها و ماهها را برای عزا حروم نکنید ، حیفه این روزا و ماهها عمر ماست ، تو پارک ها آهنگ رقص بذارید تو ساحل بساط تفریح و شادی بذارید  ، تلوزیون و روزنامه را شاد کنید  ، اونا می گم فقط غم خوبه ، ما هر چه داریم از عزا داریه ، خنده بعدش گریه داره ، ساحل و شنا حرامه

ما می گیم آزادی خوبه ، هر کسی هر طور فکر می کنه در کارش آزاد باشه ، یک عده برن تو مسجد یک عده برن سینما ، یک عده برن کلیسا  ، یک عده برن تاتر ، روزنامه ها آزادانه بنویسن ، قانون امنیت همه را تامین کنه ،  یک عده رعیت یک عده نباشن ، هر کسی با توجه به تلاش و هنر و اقبال اجتماعی که داره موفق بشه و حال کنه  . اونا می گم  همه باید مثل ما فکر کنن ، مثل ما لباس بپوشن ، مثل ما ریش بذارن ، مثل ما حرف بزنن ، ما موجودات فرا زمینی هستیم و قادریم در حالی که شعار برابری و برادری می دیم  خیلی ساده به دیگران بفهمونیم که ما از همه برتر هستیم 

ما می گیم حالا که قراره نفتمون را حسن بخوره و اسمال و حوث  ، پس می ذاشتین همون چشم شیاری ها  ی عمو سام می خوردن اقل کم ما برای لقمه نون به تن فروشی نمیفتادیم ، اونا می گن  ...ون دادن در راه ....... بهتر از نون خوردن از .......

اختلافات ما خیلی جزییه ، اگر ما مشکل  انرژی داشتیم ، اگر مشکل زمین و معدن داشتیم ، اگر مشکل توفان و سونامی داشتیم .... اونوقت چی می شد ، با اینا ادم تصور کنه مشکلات حل کنه 

فقط خدا کنه این زلزله تهران که گفتن اگه اتفاق بیفته بیش از یک و نیم میلیون کشته خواهد داشت در زمان مدیریت ..... زمانی،  اینا نیاد  که دیگه ما مستقیم رفتیم به عصر حجر

هنر دادن

یک عده ای اسم خودشونو گذاشتن هنر پیشه و کلی هم پول درمیارن و ادعاشون می شه .

من می خواستم بگم کاری که با دادن توش پیشترفت می کنی و هر چه دادنی تر باشی ، چهره تر می شی ، چه جای ادعا و پز داره که حالا عینک فتو کروم بزنی و گردنبند برلیان بندازی 

البته من با دادن و کردن هیچ مخالفتی ندارم  و کلا هیچ تفریحی مثل مقوله ی دادنیات نیست  . حرف من اینه که هنر پیشه گی یک کار درست درمون حساب نمی شه . پنجاه تا ادم پشت صحنه وایستن ، صد تا گریمور و نورپرداز و جلوه ویژه و بدل کار و .... تا مثلا یک خانمی که از اول تا اخر به همشون داده بیاد با سگش رد بشه . 

چیزی که در سینما هنره واقعی است اون هنر نویسندگی است ، اون که یکی  پاکت سیگارشو می ذاره کنارش و سعی می کنه با تمرکز زیاد واژه ها را بزاید ، نوشتن درد زایمانی است که نویسنده نمی تواند انرا با مامایش تقسیم کند . وقتی کار نوشتن تموم شد و اثری از دنیای عدم پا به دنیای وجود گذاشت  چه هنر پیشه فلان دختر سفارشی باشد چه سگ اقای پتی ول باشه در شکل کارتونی ، این دیگه  شکل عرضه ی یک اثره 

تا گوشی را ور می داری می بینی یکی از این دماغ عمل کرده ها و ک...ن پروتزی ها میاد که شوهر جدیدش کیه ، خونش کجاست ماشین چی سوار می شه .... خب اینا را چطور دست اورده ... طرف هنرپیشه است .... خب این هنر پیشگی چیه تا ما هم بشیم  ..... 

این فیس و افاده ها ی  مسخره و این دک و پز  تو خالی حال ادمو خراب می کنه ، این قضیه در پزشکان هم دیده می شه . یک مافیای پزشکی میاد تا گروهی همچنان سلطان دارو و سلطان دروغ باقی بمونن . آخه این پزشکی چیه که هر کی از این در بره تو از اون در یکی با لباس سفید اماده کفن کردن میاد بیرون که اسمش دکتره . خب این اقا چی بلده ؟ 

این اقا یاد داره چطور با دستگاههایی که مهندسان بی نام و نشان ساخته ان کار کنه ، اون مهندسان شبها تا صبح نقشه کشیده اند ، طراحی کرده اند که چطور دیتگاهی بسازند که مثلا چشم را لیزی کنه، خب کار کردن با این دستگاه که این همه ادا و اطوار نمی خواد ، کارگران چشم پزشکی ، حتی اونای که تو اتاق را جارو می کنن بعد از مدتی از دکتر بهتر بلدن با اون دستگاه کار کنن ، در مورد دندون و پوست و .... داستان زندگی ما گاهی مصداق این شعر است

یکی گوهر برد بی کندن کان

یکی در کندن کان می کند جان

کلا این قاعده را بدونید

وقتی دیدید برای یک کار سخت و پر مسئولیت ، راهی اسان جلو پایتان گذاشتن ، بدونید قصد جونتون را کردن 

مثلا می گن اگر این کار را بکنی ، همنشین خدا می شی ، حور ، قصرهای بهستی ، ارامش ابدی و ... می گی چه کار کنم 

_ هیچی فقط  برو مین

و وقتی دیدید برای یک کار آسون و بدون بار مسئولیت و تجربی و پشت صحنه ای ، یک راه سخت و کنکوری و گزینشی گذاشتن ، بدونید قصد ک و نتونو کردن