دیکتاتور بزرگ

اگر یک روز بیل مان را زمین نگذاریم ، هیچ وقت زمین از کولش خسته نخواهد شد . 

مدام به زمین های بیل نخورده فکر نکن ، گاهی به دستهاای پینه بسته ات فکر کن . 

یک چیزایی هست که قبل از بیل زدن باید در موردش فکر کنیم ، یکی از این چیزها اینه که چه وقت باید بیل را کنار بگذاریم .

گاهی ما خودمان بزرگترین دیکتاتور زندگی خودمان می شویم وقتی خوب فکر کردن را نمی اموزیم.

وقتی همه فکرمان را روی پول در اوردن  صرف می کنیم ، هرگز وقتی برای پول خرج کردن نداریم  . هرگز وقتی برای کناره گیری از کار نداریم و مدام مسیر اشتباهی که می رویم را  توجیه می کنیم و این دقیقا نتیجه بی فکری خود ماست ، این موضوع تا انجا پیش می رود که باید گفت زندگی دقیقا انعکاس تفکر ماست و باز تا انجا می رود که من فکر می کنم انهایی که معتقدن دنیای خارجی وجود ندارد و همه چیز فقط ذهن است ، بی راه نمی گویند

یادمان باشد ، زندگی باید جدای از زمان و مکان معنا شود . اگر در تفسیر زندگی زمان را لحاظ کردیم  همه چیز بسمت زمان می چرخد . و با ابن مغلطه است که ما یک عمر خودمان را فریب می دهیم چون در نهایت حواسمان به زمان است حواسمان به مکان است ، در حالبکه زندگی رهای از هر مفهوم جانبی قابل تفسیر و انجام است .

افل کم روزی یه مرتبه پیشانیت را بخاران ، چپ و راستت را نگاه کن و یا به اسما ن نگاهی داشته باش .

یا چایت را با تامل بیشتری هورت بکش ، یا لحظاتی به صورتت در اینه نگاه کن ، اگر اثار خستگی دیدی  بی تفاوت نباش ، شاید ما دیکتاتور خودمان هستیم ، شاید برای کسانی داریم خودمان را می کشیم که انها زنده ما را دوست دارند .....

جورهای دیگر را هم تجربه کنیم ، نمی شود که فکر کنیم یک مدل ، یک روش   یک فکر درست است ، این همان روش دیکتاتورهاست ....

نگران تغییر نباش ، وقتی به ازادی و رهایی برسی ، خودت می فهمی جریان چیست 

ماله کشان 3

بزرگترین مغلطه اینه که کسی که کاری را انجام بده خودش هم نمره بده ، مثل بزنه و ویترین و تریبون در اختیار داشته باشه . 

کسی که چهل سال عملکردش داره با ما حرف می زنه دیگه حرف زدنش گه زیادی خوردنه .

این ماله کش از این به بعد می ره سر اصل موضوع که به جای معرفی کسی که عامل فقر و فلاکت و بی ابرویی ملتی شده را تطهیر کنه و همه چیز را فقط یک سوء تفاهم قلمداد کنه

..................

متن سخنرانی

.........‌  خیلی ها تو دنیا حتی نمی تونستن تصور بکنن که ایران اگر می ره دنبال انرژی هسته ای ، اگه تهدیدش می کنن که ما تو رو تحریم می کنیم ، کماکانم انرژی هسته ای شو حفظ می کنه ، این نیست که حتما می خواد بمب بسازه ، حالا اگر شما این فشار را تحمل کردید بخاطر ازنکه می خواد  حیثیتونو حفظ بکنید ، بخاطر این که می خواد عزتتون را حفظ بکنید 

.....

این چه نوع ادبیاته ، اونا می گن ، طبق این مستندات شما دارید بمب می سازید ، ولی ما اصلا این کاره نیستیم ، فقط داریم کماکان 

واقعا این کلمه کماکان را بخاطر بسپارید 

اگر حفظ حیثیت و عزت به داشتن انرژی هسته ایست ، پس باید رید تو هر چه حثیت و عزته . و اگر این حثیته پس باید روسیه و کره شمالی با حیثیت ترین کشورهای جهان باشن 

.........

متن

...بخاطر اینکه می خواد غرور ملی تونو حفظ بکنید ، هیچ کس نمی تونه باور بکنه که این پیش فرضش غلطه که انرژی هسته ای رو یکی برای بمب نمی خواد ، توی دنیای امروز ما بازی با حاصل جمع صفر نداریم ، پرتقاله میفته  رو زمین نابود می شه حتی تو جنگ ، هر دو طرف بازنده ان هر دو طرف افرادشونو از دست می دن ، فقط یکی کمتر یکی بیشتر ، امریکار رو نگاه کنید هفت تریلیون دلار اورده منطقه ما هزبنه کرده  ع اقو ازاد کرده افغانستونو ازاده کرده همه این کار را رو کرده ،من،فه ماامروز ارامتر نیست ، امریکا هم ارام تر نبست  توی این بازی که با فکر حاصل از حاسل جمع صفر شروع شده ضرر کردن 

.......

جانم اون پرتقالی که افتاده روی زمین ماییم ما مردم که ب ای غرور ملی تا کمر رفتیم تو سطل زباله  ، بعد تو امدی داری غصه ضرر هفت تریلیون دلاری امریکا را می خوری ، تو و امثال تو کسانی بودید که هفتاد تریلون دلار پول این مردم را خرج کردید که منطقه روی خوشی و ارامش به خودش نبینه ، جلو بهار عربی را گرفتید ، جلو پیشترفت افغانستان را گرفتید ، جلو رشد لبنان و عراق را گرفتید . ولی امریکا هزینشو می گیره  شما دنبال معادلات با حاصل جمع صفر هستی یا نیستی ، اونا عاقل تر از این حرفان که مردمشون را به گرینگی و نگرانی و هزار درد و بلا گرفتار کنن 

اون لب پایینت خیلی برای ماله کشی خوبه 

ماله کشان 2

ماله کشان چگونه کار می کنن

........

داستان دوم ما یک سهام دار عمده یک کارخانه بزرگه. این سهام دار عمده ما یک منبع مطلع هم داره که خیال می کنه همه اخبارش دست اول و بسیار محرمانست . منبع مطلعش میاد سراغش و می گه  دارن یک جنسی را که شما داری تولید می کنی از چین وارد می کنن . این به ابن فکر فرو میره که از چین دارن وارد می کنن دیگه کارخونه ورشکست می شه شروع می کنه سهامش رو در بازار بورس عرضه کردن، روز اول بک مقداری از سهام را له بارار عرضه می کنه و خب طبیعبه بازار می بینه سهامی وارد شده و خب خریداری هم نیست ، قیمت سهام یک مقداری سقوط می کنه . برای روز دوم تصمیم می گیره یک مقدار بیشتری از سهام را عرضه کنه بازار یک مقداری بیشتر سقوط می کنه بقیه سهام دارای کارخونه نگاه می کنن می بینن هم بازار  داره سقوط می کنه هم سهام دار عمده کارخونه داره سهامش رو می فروشه . می گن خب حتما یک خبری داره می دونه که مثلا حتما یک  ایرادی پیش امده اونا هم شروع می کنن به سهام فروختن ، روز سوم سهام همه اومده تو بازار دیگه خریداری هم نیست چی می شه ، کارخونه ورشکست می شه . این دو تا داستانی که من عرض کردم خدمتون ، مدل ساده چهار تا اشتباهن که همه ما تو روابطمون مرتکب می شیم می خواد رابطه زن و شوهر باشه ، یا می خواد حوزه ای که من  بیچاره گرفتارشم و اونم رابطه کشورا با همدیگه

اشتباه اول گوش ندادن به همدیگست و مجادله کردن به جای گوش کردن . اشتباه دوم پیش فرضها درباره اهداف و برنامه دبگرانه ،  اصلا به ذهنش خطور نمی کنه که کسی که پرتقال دستشه ممکنه پوست پرتقال رو بخواد  . اشتباه سوم ابنه که همه بازیها را برد و باخت می بینیم با هم دعوا می کنن پرتقالو از دست هم می کشن نتیجه اش اینه که پرتقال از بین می ره 

اشتباه چهارم ، پیش گویی هایی که خودشون باعث تحقق خودشون می شن  اونجایی که کارخونه دار یک پیش گویی می کنه  احتمالداره که اون خبری که بهش رسیده یکی از رقیباش بهش داده ولی چون این بر اساس ذهن خودش یک پیش گویی کرده و لو اشتباه بوده ، جوری عمل می کنه که همون پیش گویی محقق بشه 

من چهل سال عمرم را توی مذاکره های بین المللی و چند جانبه گذروندم واقعیت اینه که ما تو سازمان ملل متحد هم با هم گفتگو نمی کنیم  مجادله می کنیم ، من فقط گوش می کنم ببینم کجای حرفاش تناقض داره برای ابنکه بتونم در جواب حال طرفو بگیرم ، لذا وقتی  لذا وقتی اون نقطه قشنگو برای جواب پیدا می کنیم دبگه هیچی گوش نمی کنیم معمولا ما وقتی به جای گوش کردن صحبت می کنیم ابن استباه رو زیاد تکرار می کنیم . دوم اتکای بیش از حد به پیش فرضا مون   ما بر اساس پیش فرض هامون قضاوت و عمل می کنیم نه بر اساس نه بر اساس واقعیات ، برای خود ما پیش فرضامون خیلی درستن ، حتی ممکنه بگیم این پیش فرض بدیهیه ، کی می گه این پیش فرض قابل سوال کردنه ، اون پسرک حتی واقعا می تونه تصور بکنه که خواهرش پرتقالو واسه پوستش می خواد ، این  پیش فرض که پرتقال واسه خودنه قابل خدشه نیست ، بدیهیه  بنا بر ابن باید بر اساس اون پیش فرض عمل بکنیم . حالا ابنو بیاریم تو عالم سیاست   خیلی ها تو دنیا حتی نمی تونن تصور بکنن ....

...........

خب اولا که اقای ظریف چند مرتبه خودشو پیر مرد خطاب می کنه و اینکه چهل ساله تو کار گفتگو ببن ملت هاست ، خب این اصلا به معنای تواضع نیست ، باید به ایشان یاد اور شد که تو از خر تو خری سوء استفاده کرده ای  و از نوزده سالگی خودت را در این سطح جا زده ای 

دوم اینکه ، خروجی تو بعد از چهل سال انزوای کامل ایران و ویرانی و تباهی و بی ارزش شدن پایپورت و بی ارزش شدن ایرانی و چپاول مملکت و فروش ایدان به چین و روسیه و خرج ثروت ایران در افریقا و لبنان و سوریه و فلسطین و... 

خب اگر سیستم مشکل داشت چرا ازش جدا نشدی ، تو خود سیستم هستی  و من اینجا باید بگم بر خلاف اونچه می گن در مثل مناقشه نیست در مثل های تو مناقشه زیاده . تقریبا مثل های تو به این می مونه که کشتی داره غرق می شه  ، بعد یکی برای اثبات سوادش به بغل دستی اش بگه  در سوره مرسلات 

والفارغات فرقا بود یا غرقا 

و دوستش بگه اقا چاکرم الان چه وقت این حرفاست ، همه داربم غرق می شیم 

شما اقای ظریف مدل چهار تا اشتباه را خوب اومدی ، می شه بی زحمت مدل چهل سال اشتباه را هم بیای .

این جمله ای که می گی 

حوزه ای که من بیچاره چهل سالهه درگیرشم ... یکی نیست بگه اخه این ادلیات را شماها از کجا اوردبن ، چاکرتم ، چطور بهتون بگیم ولمون کنید برید سر خونه زندگیتون ، اخه دیگه فسیل شدین 

اره پرتقال از بین رفته ، ولی واقعا پرتقال در ابن مثال نماد کیه ، نماد مردمه ایرانه ، نه نماد ایران یعنی مردمش و مسئولینش ، چطور داری به دولتی که روی ایدولوژی سواره می گی پیش فرض نداشته باشه  ، خودت می دونی دارن از نوع مسلم و حتمیش هم دارن 

تکرار جمله چهل سال کار ببن المللی  ، فقط نشون ادعا و غرور توست و تو داری دقیقا به سیستمی ایراد می گیری که تو همون سیستم رشد کردی . تو داری به گفتگوهای سازمان ملل ایراد می گیری که دنبتل یک اتو هستند  تا همو ضایع کنن 

ولی با این وجود خیلی از مردم دنیا ،  مست زندگی هستن   رفاه دارن ، اصلا ازن مقدمه چبنی های تو سر چیه 

تو داری تلاش می کنی که بگی هدف ما از دنبال کردن برنامه هسته ای بمب نبودهو ما فقط می خوایتیم با پوست پرتقال مربا درست کنیم  ،  اقا جان نوکرتم مربا بخوره تو سرت  مردم به گدایی و فلاکت افتادن ، تو هنوز دنباال ماله کشی هستی  .

هدف رسیدن به بمب اتم بوده تا تضمین جهانی بگیرن و از این طرف با خشونت و فقر و ایجاد رعب و وحشت و درگیر کردن مردم  به نیازهای دارویی و غذایی و ازادی های مدنی  .......

تازه این قسمت حرفاش هنوز درست و غلط قاطی داشت . در قسمت بعدی حرفاش  که یک هو می ره سر درست کردن مربا و اینکه دنیا باورش نمی شه که ما داربم مربا درست می کنیم  . اوج ماله کشی این مفت خور چهل سالست 

ماله کشان تاریخ

می خواستم بخوابم ولی این کلیپ را از این مرد ماله کش عوضی دیدم .

دیدم خوابم نمی بره

.......

امروز می خوام دو تا داستان تعریف کنم ، بعنوان پیرمردی که از ۱۹ سالگی تا ۵۹ سالگی موهاش رو در روابط بین المللی سفید کرده باور دارم که پاشنه آشیل بسیاری از مشکلاتی که ما 

((  اقای محترم تو خودت قصه ای  ، قصه ی  غصه ی یک ملت  ، اخه دقیقا داری می گی که از اول انقلاب تا الان در راس بودی ، مگه یک بچه نوزده ساله چقدر حالیشه که بچه سی ساله های الان حالیشون نیست )) 

.... در دنیای امروز داریم در همین دو تا داستاننهفته است . خب داستان اول ماجرای پسرکی استکه می ره سریخچال تا یک لیوان اب بخوره ، می ببنه تو بخچال نه اب هیت نه یک میوه خنک که بتونه باهاش یک مقداری رفع تشنگی بکنه

(( در ادامه حرفات مشخص می شه منظور از یخچال مملکت ماست ، ولی مملکت ما توش همه چیز هست ، ما  نیازی به بمب اتمی نداریم ولی به نظر می رسد شما نیاز به دم اتمی دارید ))

هم ن وقت می بینه خواهر ب رگترش داره یک پرتقال رو پوست می کنه ، بهش می گه این پرتقال رو بده من ، من دارم از تشنگی هلاک می شم ، اون می گه نه نمی شه ، یک مقداری با هم جر و بحث می کنن ، پرتقال میفته زمین ، و زیر دست و پا له می شه 

(( در زمان دانشجویی سه چهار تا دویت داشتم که ابنها در خانه شان واقعا هبچی برای خوردن نداشتن  حتی نان خشک ، یک روز من داستم با بکی شون  می رفتم خونه اینها سرراه گفتم بیا سبزی و خیار شور بگیریم با املت می چسبه . دویتم خندش گرفت و گفت تو خونه هیچی نیست اونوقت تو می خوای خیار شور بگیری  ، اشتهات وا شه 

اقای ظریف ادم تشنه اب می خواد ، می فهمی . دیگه دنبال پرتقال نمی گرده  . تازه اگر هم دنبال پرتقال باشه اصلا این احتمال را نمی ده که خواهرش  پوست پرتقال را برای مربا لازم داره 

با این چرندیات می خوای چه چیزی رو ماله بکشی )) 

.... مادرش از راه می رسه ، ماجرا را از دخترش سوال می کنه ، دخترش می گه ، من داشتم پوست پرتقال رو می کندم که اونو خلالش کنم مربامو درست کنم ، این پسره از راه رسید هر چی بهش گفتم من پرتقالو می خوام ، می خوام .. گفت نه باید پرتقالو بدی به من ، من تشنمه پرتقال افتاد زمین زیر دیت و پا له شد 

(( خب اول اینکه برو کلیپ را خودت نگاه کن دقیقا وقتی این پاراگراف را داری می گی از پشت پرده زیر نظرت دارن ، راستشو بگو چه قرار و مداری با اینا داری 

دوما مادر هر مملکتی ، مردم اون مملکت هستند ، و در مملکتی که شفافیتی نیست و یک فرد داره جای پدر و مادر و اجداد مردم براشون تصمیم می گیره ، دقیقا بگو منظور از مادر در افسانه ات کیه ))

داستان دوم ما سهام دار عمده یک کارخونه بزرگه ....

در متن بعد 

غروب چوپانان

من فکر نمی کنم چوپانها ادمهای خوبی باشند ، اقل کم باید گفت چوپانها به تمدن فکر نمی کنند ، به محیط زیست و فرسایش خاک و زیبایی طبیعت فکر نمی کنند . انها فقط می خواهند گاو و گوسفندشان ول باشند و خار و علف بخورند و گوشت و پوست و شیر به انها تحویل بدهند .

تمام مردم دنیا قرنهاست زیر حکومت چوپانان  زندگی می کنند و میلیونها نفر تا به حال بخاطر  تفسیر حرفها و تعبیر خوابهای چوپانان کسته شده اند  . 

واقعیت این است که چوپان  فردیست که گله ای را در بیابانی چرا می دهد ، جای مشخصی بدای خواب و شاش و گای و خوراک خود ندارد ، گاهی سرمست طبیعتی زیبا و گاهی با طببعتی ناساازگار و گاهی ترس او را فرا می گیرد و گاهی گرگ به گله می زند و گاهی .... 

چوپانان بخاطر فرم کاری که انجام می دهند وقت برای لم دادن و چرت زدن زیاد دارند و وقت برای تخیلات و وقت برای تماشای اسمان و وقت برای توجه به مجاری ادراری و مدفوعی  ، لذا اگر به فرامین چوپانان نگاه کنی تمام حول محور همبن شمبولیجات و اسمان ، رعد و برق و خر و گاو و عنکبوت و شتر و ....

کلا معیار سنجش مال و ادای قرض و همه چیزشان  همین حیوانات هستند و چون چوپانان از مار و عقرب زیاد گزند می ببنند دستور قتل انها را هم همه جا می بینی  

دیگر انسان به سطحی از رشد و تکامل رسیده است که درست نیست دیگر از دید چوپانان به دنیا نگاه کند و معیار سنجش و حرفش  ، معیارهای چوپانی باشد 

ولی افسوس .... 

نقطه آغاز

قانون مملکت از سطح حرفهای ارایشگاهها دویست سال عقب تره . 

در کف خیابان روشنفکرانی هستند که هم وزن هیچ کدامشان در مجلس و هیئت وزیران دیده نمی شوند . 

اینقدر اوضاع خرابه که باید گفت شهر حسن غول همینجاست . فقط باید مریض نشی و گر نه فاجعه ای که در این بخش وجود دارد داغونت می کنه .فقط باید سر و کارت به شهرداری نیفته و گر نه ... فقط باید سر و کارت به پاسگاه و دادگاه نیفته و گر  نه ....

سرگردان می شوی که چگونه زندگی کنی که زندگی را گم نکنی ، چون در هر صورت زندگی مرموزترین پاداش خویش است . پس  درک ان اصلا اسان نیست .

من فکر می کنم شاید ارزوی من این است که به مردم فقیر دنیا این را بیاموزم که چگونه  می تواند یک انسان فقیر با کلاس زندگی کند

اولین نکته ای که برای خوب زندگی کردن لازمه ، نان  نیست ، فرهنگ نیست ، ایمان نیست ، آزادی نیست .... چون اینها یک سری کلی گویی های چرت و پرتی هستند .... برای انسانهای فقیر اولین قدم برای زندگی ان است که مغزش را به حمام ببرد و تمام واژه ها و مفاهیمی  که برایش به گونه ای مشخص تعریف شده را دور بریزد . زندگی در بیرون ، جز انعکاسی از زندگی درونی ما نیست . 

پس بیایید  از انجام کارهای ساده و لذت بخشی را که هیچ هزینه ای ندارند شروع کنیم ، و نگذاریم  که مفاهیم    انجام  ان کارها را برایمان سخت و  یا غیر قابل انجام   جلوه دهند .

مثلا برای یک ادم فقیر ابتدا واژه ای را می سازند بعنوان بی بند و باری ، بعد هر کاری که او انجام می دهد خودش را مشمول این مفهوم می بیند لذا هر روز کوچک و کوچکتر می شود و اینطور دنیای بی کلاس ادمهای فقیر آغاز می شود 

نمی گویم احمق باشیم می گم زیادی عاقل نباش 

نمی گویم کور باشیم می گم زیادی بینا نباش

نمی گویم جسور باشیم می گم زیادی ارسو نباش 

....

مفاهیم را پس بزن ، بگذار مغزت یک میدان باز باشد که در ان هر چیزی جایگاه خودش را داشته باشد و زندگی آغار شود . 

یادت باشد گاهی سطح حرفهای بلند و نوشته های قطور از سطح حرفهای آرایشگاهها دویست سال یا هزار و ........

هم طراز های مالی من 

من یک توصبه که حاصل تجربه شخصی ام هست را به شما  به اشتراک می گذارم

منتظر نشوید که بعد از پولدار شدن ، زندگی را آغاز کنید چون در این صورت هیچ وقت پولدار نمی شوید و هیچ وقت زندگی را شروع نمی کنید . لذا از همین الان با توجه به نیمه پری که دارید زندگی را آغاز کنید و از لذت های دم دستی غافل نشوید  در این صورت شما با احتمال خیلی ببشتری پولدار هم خواهید  شد ولی دست کم زندگی را نمی بازید 

نصیحتهای کادرانه

بدبختی از زمانی شروع می شود که فرد تصمیم می گیرد از خودش دفاع کند  .   شاید باید هنر سکوت کردن و تنها بودن را بیاموزیم  . انسان نباید اونقدر در اجتماع باشد که اجتماع همه چیز او را پر کند . 

یک عده کمی باید باهاشون اخت باشی و نسبت به بقیه افراد فقط باید باهاشون نیازهایت را براورده کنی . اگر روزی دیدی کارت به جایی رسیده که می خواهی از خودت دفاع کنی  بدون روز بدبختیت فرا رسیده ، پس تا همیشه بجنگ تا دبگران برای پاره ای توضیحات  خدمت برسند  .

آن کسی که می تواند  نوازشت کند در خود تو لانه دارد . پس خودت را ارام کن ، گرانی مرگ عموم است و مرگ عموم عروسی است .

مرگ  ، نیستی است پس وقتی مردی دیگر نبستی که بترسی

لذت در چشم و دست و پا و ناف و یک وجب این اون ورش قرار داره ، در نحوه تفکر قرار داره نه در حسرت ها و اندوهها و در هاون کوبیدن ها و نه در تفسیر نابرابری ها

حرفهای منفی و انسانهای پست همان سگان چاقی هستند که هر چند فربه باشند ولی بازم نمی شه گوشتسان را خورد پس انها را رها کن ، از ذهنت خطشان بزن 

وقتی نمی توانی از طریق یک رقابت سالم به حق و حقوقت برسی وقتی لیاقت ها و ارزشهایت نادیده گرفته می شوند  ، زور زیادی نزن ، فقط انسان خوبی باش خوبی بزرگترین قدرت است مطمئن باش بهترین اتفاقات در راهن 

وقتی گرسنه ای و فکر می کنی به ته خط رسیده ای  ، تکه ای از آخرین گرده نانت را به سگ ولگرد گرسنه ای بده  و بعد بخواب ، مطمئن باش از خواب بیدار خواهی شد و دنیا را خواهی گرفت . این وظیفه کائنات است که در برابر فرد بخشنده و مهربان شلوار به تلذذ پایین بکشد 

هوشیار باش و دانا و از اهالی اندیشه باش ولی وقتی در کوچه ای بن بست گیرت اوردن ، همه چیز را عذاب اور نکن ، دستبند و دوچرخه ای که انها از تو به سرقت می برند انها را به منزل مقصود نخواهد رساند و تو نیز همچنان پایی داری که می توانی روش بایستی 

 

اخلاق

تاریخ نشان داده که اخلاق آجیل مشکل گشا نیست ، لذا بهتر است قوانین سکولار و درستی حاکم باشن ، نه افرادی که ادعای اخلاق و نیابت خدایی دارن

با این وجود اگر در مملکتی گرفتار شدی که قانون درستی نداشت و افراد ی مانند فرعون بر ان سرزمین برای خودشان سر خری شده بودن  ، همان بهتر است که به اخلاق پناه ببریم 

و ببینیم اینکه 

خلاصه ملکه انگستان هم که باشی شبی باید تاج و تختت را به پسرت و نوه ات بسپاری 

اینکه همه را لطف خدا بدانیم  مثل همون چشمکی هست که به دختره تو پارک می زنیم ، یک موضوعیه بین خودمون یا طرف چراغ می ده و قابلمه می ره هوا یا قابلمه بار نمی شه  در هر صورت این موضوع اگر بصورت شعاری باشه طوری که همه اهالی پارک بفهمن هم دختره در می ره هم خودمون ضایع می شیم .

کلا رابطه بین شخص و خدا ، خصووصی ترین رابطه هاست  و اگر کسی این رابطه را بصورت شعار بیان کنه از همون موقع ابن رابطه تبدیل می سه به کثیف تربن و رذل ترین شعارها  .

منظورم اینه که اخلاق اجیل مشکل گشا نیست ولی وقتی  در بین قومی نادان گرفتار شدی که جهل بزرگترین افتخارشان بود و بزرگترین شعارشان و تو هیچ راهی بسوی قانون و عقل گرایی نیافتی ، بهتر است به اخلاق پناه ببری 

به این فکر کن که لذت صبر را بچشی مثل کسی که در بیابان از ریشه خار سعی می کند به خود آبی برساند چه بسا سیراب شدن در دنیای جاهلان غرق تمناست 

به این فکر کن که حقیقت در کنار توست پس با رویایش هم آغوشی کن چه بسا بستر خرافات زدگان بوی فاحشه های ذهنی را می دهد همه با هوس حور و غلمان سوار هم شده اند 

شاید خدا زورش از همه اینها که با خشونت تمام می خواهند نقش بر خدا بزنند بیشتر است ، شاید خدا جور دیگری بازی می کند ، حالا که ضعیف دوران هستیم بیایید به این باور داشته باشبم  خدایی هست ، که کائنات برای خودش روحی دارد  .

اینها تلاش می کنند حرف خودشان را بار کنند و آب ما از جوی بیرون رفته ، شاید خدا می خواهد بگوید تمام جریان در جوی نیست  گاهی باید تبخیر شد و به اسمان رفت و ابر شد یک تکه ابر سفید زیبا با شکلی که برای هر کسی یک معنایی می دهد 

گاهی باید وقتی برای تماشای اسمان گذاشت انگاه که زمین جولانگه ابلهان است . 

تمرکز

تمرکز 

حتما لازم است که لحظاتی در خلوت و سکوت تمرکز کنیم و از دور به خودمان نگاهی بیندازیم ، در غیر این صورت ما به خودمان خواهیم باخت  .

یک شلنگ برداریم و یک لنگ پر کف کنیم و خودمان را از دود و دم بشوییم 

دوباره هم گفته ام حالا سه باره می گویم

آزادی و فرهنگ از مهندسی ساختمان و هنر معماری شروع می شود .

پس ابتدا خانه ای بسازید که در ان دو یا چند نفر با هم زندگی نکنن  بلکه فقط این امکان را داشته باشن که هر وقت مایل بودن بتوانند برای با هم بودن وقتی بذارن ، هیچ چیزی سخت تر از زندگی دو نفر زیر یک سقف نیست

اگر منطقی حرف زدن را یاد نگیریم ، تمام عمر نه خودمان هویت مشخصی خواهیم داشت و نه فرصت لذت برای دیگران ایجاد خواهیم کرد 

درک این موضوع که زندگی زیباست و صرف تولد یک هدیه بزرگ است و هیچ چیزی برای نگرانی وجود ندارد ، برای خیلی از مردم سخته و فهمش نیاز به تمرکز داره ، هر چند کریستین رونالدو هم که باشی شناخت چهارچوب دروازه سخته و نیاز به تمرکز  و تمرین مدام داره

این روزا انقدر شکل زندگی مردم غیر طبیعی شده که بیش از هر زمانی داشتن یک زندگی ساده به تمرکز نیاز داره ، اینکه قدر همو بدونیم و از همدیگر خسته نشیم و زود به هم نریزیم . اینکه از زندگی نترسیم و امیدمون از بین نره و به قانون کائنات ایمان داشته باشیم 

همه چیز تمرکز لازم داره ، همیشه چیزهای خوبی داریم که می تونیم بهشون فکر کنیم و اینکه چیزهای بد اونقدرا هم که ما فکر می کنیم بد نیستند . من این جمله را به کسی گفتم که داشت می گفت 

پسر بزرگ برادرم با زنش زندگی می کنه ولی همه چیزشون مرتب نیست ، پسر دومش با زنش به مشکل خورد و طلاق گرفتن و پسر سومش با سی و پنج سال سن ازدواج نمی کنه ، خواهر بزرگم دو پسر داره که هر دو تا از همسراشون جدا شدن و دخترش هم هر روز دادگاه دارن ، خواهر دومم پسر بزرگش از همسرش جدا ......

من بهش گفتم با تمرکز خیلی وقتا به این نکته می رسیم که خیلی چیزها که به نظر بد میا یا اصلا بد نیست یا اونقدر که فکر می کنیم بد نیست  . د مورد خوبی ها هم قضیه همین است خیلی از خوبیها به اندازه تصورشان خوب نیستند بهتر است از همون عطششان لذت ببریم .

خیلی رازهای زندگی در تمرکز  قابل رویت هستند 

روز مره گی  های من

یک ماساژ شکمی تو حامد گرفتم و حالا دارم می دم پارک ملت یک دوری هم دور پارک بدوم

این پله برقی ته سجاد بسمت پارک همیشه خرابه  و نمی دونم چه اصراری دارند برقی باشه اخه پله های برقی خیلی تنده . اگر این پل امامزاده بود صد تا حرف توش بود که کی خواب دیده ، کی فال گرفته و بماند ...

در سمت ورودی به پارک پله کار می کرد در اون ور یک مرد حدودا شصت و پنج ساله داشت بالا می امد پشتش به من بود  با فاصله دو پله زنی حدودا چهل ساله بود که خیلی راحت داشت می گفت : 

- خوب پول بدی ، چرا که نه ، جا داری اوکیه

پله ها د  جهت خلاف هم حرکت می کردن و من طوری وانمود می کردم که گویی اصلا انها را ندیده ام ، خیلی خود به پیاده رو رسیدم و یک دونه اب معدنی کوچک از دکه خریدم یک قلپ زدم بالا و نرمک نرمک شروع به دویدن کردم 

بسمت میدان استقلال که چه اسم بی مسمایی هم هست دویدم  روی نیمکت سمت چپ دو تا زن میان سال نشسته بودن  ، چند لحظه صدایشان برایم واضح شد 

- اره دختره طلاق گرفت ، رفت 

- با حرف که شکم ادم سیر نمی شه 

- جوونا این دوره زمونه تحمل نمی کنن

صداها مات و برفکی شدن و من سلانه سلانه می دویدم ، به درختان توت نگاه می کردم و به زیبایی فصل  و به اینکه ابتدا باید خودت را لایق لذت بدونی .

دو مرد از کنار گذشتن فقط یک جمله بود و سریع فاصله گرفتیم .... من که دبگه جونم به لبم رسیده مرگ یک بار شیون .....

روی نیمک سمت راستی سه چهار تا پیرمرد نشستن یکیشون می گه .... یادش به خیر چه جوونیای خوبی داشتیم ....

چند قدم جلوتر  ، مردی که به دانشجوها زل زده میگه .... این طفلیا هم همشکن سر کارن  ....

اون طرف دو تا رهگذر دارن برای هم پیام واتساپی می خونن .... ببین داره چطور چپقشو چاق می کنه همبن طوری چپق مملکتو چاق کرده

پارک از شور و هیجان و رقص و موسیقی خالی بود ، من از سمت سجاد بعد از بیست دقیقه از پارک بیرون رفتم وقتی یک آب کرفس و لیمو می خوردم دو تا دختر با شلوار لی چسبان و سر لخت از اتمام ماجرا خبر می دادن ، انها شوخی کنان دور شدن 

من با همون لباس ورزشی تاکسی گرفتم و  رفتم تا ماشینمو که سرامیک کرده و برق انداخته بگیرم ، اقای طهمورث مثل همیشه با وقار و شخصیت هزینه سرامیک شد سیزده میلیون 

یک انعامی دادم و چون ساعت دوازده و نیم بود ، خانمم زنگ زد برو دنبال ساتگین  ، من به خیابان احمد اباد امدم  ، زیر پل عابر پیاده روبروی بان سپه مرکزی ماشینم را پارک کردم .

همه حانواده ها امده بودن دنبال بچه هاشون ، شلوغ بود منم ماشین را بغل خیابون گذاشتم و رفتم تا از اول خیابان طالقانی ساتگین را بیارم  ، ده دقیقه طول کشید . وقتی برگشتم  دیدم یک خانم نگران اونجاست داره رو کاغذ چیزی می نویسه ، تا منو دید گفت 

ا، امدید شما صاحب ماشین هستید 

بله

ببخشید من مالوندم به گلگیر عقب 

من نگاهش می کردم ، نگران و ناراحت بود ، لاغر و نحیف ، اونم مادر یک بچه بود امده دنبال بچه اش ، گفتم حالا مسئله ای نیست ولی واقعا من نیم ساعته این ماشین را سرامیک زدم 

نگاهم رو ماشین مونده بود ، گفتم خب دیگه نمی شه کاری کرد  ، شده دیگه 

ولی او تلفنش را به من داد 

دوباره به گرم راه برگشتم پیش اقای طهماسب  ، گفتم 

اقا تورج راستش رفته بودم دنبال بچه ام ...

نگو که ...

حالا بیا ببین 

.....

 

مراسم یاد بود ۴۰۱

الان ساعت ۵ بعد از ظهر روز شنبه است و من در بلوار سجادم در مشهد . 

اگر کسی بتونه از موتور و موتور سواری که جلو من داره رانندگی می کنه یک عکس مفهومی بگیره این عکس می تونه رئیس جمهوری شانزده کشور را وادار به استعفا کنه . 

راننده موتور باید حدود شانزده هفده سال داشته باشد ، از لباسهایش مشخص است که کارگر گچ کاری است ، او چنان خسته است که هر لحظه ممکن است از روی موتورش بیفتد ، ظاهرش اصلا معتاد و مریض نیست فقط خستگی است که دارد در وجودش زبانه می کشد و اخرین رمق هایش را می سوزاند 

.............

ظهر از عبدل اباد بسمت مشهد می امدم ، خانمم زنگ زد که گاز خونه را قطع کرده اند ، دلیلش اینه که قبض گاز خونه اومده چهار میلیون وششصد هزار تومان ، ما به اداره گاز گفته ایم این غیر طبیعیه ولی انگار غیر طبیعی هایی که به نفعشونه را رسیدگی نمی کنن و امده ان گاز خونه را قطع کرده اند .

من همون تو جاده که بودم به دوستان گروه واتساپی کهنه سربازان که همون دوستان هم دوره خدمتی دهه هفتاد هستیم  پیام دادم که یکی را می خوام تو اداره گاز اشنایی داشته باشه ، اونا اتفاقا بیشترشون مهندس هستند و من هنوز به مشهد نرسیده بودم که بهم گفتن کجا برم پیش کی برم و مشکل را حل کردن ، منم پیش مهندس رحیمی در خیابان مهندس  همون سمت بلوار خیام رفتم و ایشون با لطف کار را حل کردن و بلافاصله گاز وصل شد ولی من قبل از هر چیزی قبل گاز را پرداخت کردم و رسیدش را به مهندس رحیمی دادم ، سپس به دوستان پیام دادم که این چه جور راهنمایی بود که من رفتم قبض را اول پرداخت کردم  خب اینکه نیازی به شما نبود  ، دوباره یکی از دوستان که در دیوان محاسبات هست پیام داد فردا برات پی گیریش می کنم که چرا این قبض نامتعارف برات امده و اگر کنتور مشکل داشته چرا شرکت گاز اقدامی نکرده ، حالا ببینم فردا چی می شه .

........

اما در مورد مجلس یاد بود 

ما پری شب مجلس عروسی داشتیم تا دوازده شب طول کشید ، تا ساعت شش صبح مرغها را اماده کردیم . د  ابن میان من فقط دو ساعت شاید کمتر خوابیدم ، از ساعت شش تا ۹ خودم باید  برنج ها را می زدم . خستگی مفرط و داشتن میهمانها از راه می رسیدن . واقعا دوستان من که من عاشقونشم  و خانواده و بچه های گروه مجری از مشهد  ، خلاصه .....

ساعت ۱۱ مجلس شروع شد و جمعیت مدعوین فول امدن ... خدا را سپاسگزارم

گروه تقریبا اجرای خوبی داشت و در اخر من یک خوشامد گویی به جمع داشتم که الان که فیلمش را برام فرستادن متن انرا اینجا می نویسم 

.......

می گن زمان موجب فراموشیه ولی من این فراموشی را در چشمهای خواهر هایم نمی ببنم شاطد گرد فراموشی حیا می کنه رو اسم پدر بشینه . می گن خاک سرده این سردی شاید بتونه گرمای برادری را بگیره ولی نمی تونه داغی چای مادرو بگیره .

عرض سلام و خوشامد دارم خدمت عزیزانی که تشربف اورده اند  ، هر چه ارزوی خوبه مال شما .

من در تنهایی نمی توانم به نبود پدر و مادرم فکر کنم شاید بین شما روح یا ارو اح پاکی هست که به من این دلگرمیرا می دهد تا یواش و نامطمئن  بگویم  پدر نیست مادر نیست . هر چند ابن نیستی فقط نبود یک چهره است من تا به حال به هبچ اطمینانی بالاتر از این نرسیده ام که پدرم و مادرم هوابم را دارند . از انان که در نبودشان نمودشان پیداست سپاسگزارم . 

پدر و مادر من افراد معمولی بودن  ، من د خیلی از مسائل با انان مشکل داشتم و دارم شازد مادر رازالودتربن مفهوم رندگییت شاید پدر حقیقی ترین معنای عشق است من این معمولی های دویت داستنی را هرگز فراموش نخواهم کرد . وقتی خسته ام وقتی دلم گرفته وقتی تمام مزه هااز زندگیم می دوم باز مادر را می بینم که یک ایتکان چای با نعلبکی  تعارفم مز کمم و با زبانی خیلی ساده بزرگتربن دلگرمی ها را به من می دهد  ... تیار مره   همه کارا تیار مره ... جوش نزن ... دنیا کرابمند این حرفا نیست  . نمی دانم چرا بعد از حرفهای مادر همه چیز رو بداه به نظر می رسید نمی دانم چرا بعد از حرفهایدر تمام دردها رنجها انگها رنگها نگرانیها اضطرابها و گرد و خاک ها به چشم اندازی زیبا و ارام تبدیل می شد 

نمز دانم با نمی دانم هایم باید چه کار کنم 

می گن یک شب که هزار شب نمی شه ولی شب مرگ پدر شب مرگ مادر هزار شب می سه هزار تیکه می شه و از خودش هزار جرح تغار به جا میزاره 

شاید با می گن می گن ها دریت نمی سه پدر و مادر از سرزمین نا گلته ها هستند 

خدایا انها مرا به تو سپردن و من انها را دست تو به امانت گذاشتم گویا 

آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود 

دیگر فقط تصویر من در مردمکهای تو بود 

.............

خلاصه مجلس یاد بود را دیروز گرفتم و الان در خیابان ملک اباد هستم سه تا بچه ی تنیجر با این اسکبتهاشون به یک ماشین چسبیده اند و همین که ماشین متوقف شد انها ماشین را رها کردن و با همان غلطت های کوچولو شان در میان ماشین ها گم شدن ، من محو زیبایی اندامشان و راحتی رفتارشان  تا انجا که می توانستم با چشم دنبالشان کردم

مجلس یاد بود

فردا مجلس یاد بود پدر و مادرم هست .

به انجام این جور کارها علاقه دارم ، نمی خوام زندگی چنان مرا بگیرد که پدر و مادر را فراموش کنم ، اگر اینطور باشد خودم را نیز از خودم خواهد گرفت ، زمان دزد فوق العاده حرفه ای و بی انصافی است .  ما غرق زمان می شویم غرق روزمره هامون می شویم و برای خودمان یک حریم امن می سازیم و سرمان را در ان حریم فرو می بریم و دیگر هیچ چیزی را نمی بینیم  . 

من برای فردا هزار و صد نفر میهمان دارم ، غذا یک چلو مرغ ساده است با سرویس معمولی ، یک گروه دوازده نفری از مشهد برای انجام مراسم می ایند ، پذیرایی موز و پرتقال و میکادو  است . 

امیدوارم بتوانم مجلس در خور شانی بگیرم ، بیاد پدر و مادر ، انها که کم و کاستی هایی داشتند و ما با هم تفاوتهایی داریم وای در نهایت پدر و مادرم هستند .

به خواهرم گفته ام چند عکس و بکی دو تا کلیپ هم  ازشون تهیه کند تا در مراسم پخش شود 

شاید منم یک خوشامدی به میهمانها بگویم ، اگر گفتم  حتما در وبلاگم منعکس خواهم کرد . 

امشب در تالار مجلس عروسی داریم ، لذا امروز سخت درگیر کار هستیم . بعد از اتمام مجلس تقریبا ساعت دوازده شب آشپزی مجلس خودمان را شروع می کنیم تا صبح طول می کشد 

زمان  قاتل خاطرات است ، خیلی زود ادم بی حاطره در زمان غرق می شود  و نمی داند چه بر او گذشته تا او در این مرحله قرار گرفته ، من دوست ندارم ادمی طغیان گر باشم ادمی که محبت های دیگران را در حق خودش فراموش می کند ، حتی محبت خدا را ، اگر جایی از زندگیم هست  که خدا در ان مورد به من لطف کرده انرا می بینم ، می نشبنم و صبورانه از سبویش می نوشم 

مملکت ما عاق قدر نشناسی هاست ، مردمی که هراسان بدنبال آخوری می گردند تا عطش خود را فرو نشانند ، و امروزه همانها هستند که خیلی وقتا داد واعطشان سر می دهند  ، همان داستان ، خود می کشی حافظ و خود تعزیه می داری

اگر فرصت کنم فردا که مجلس داریم ، پس فردا  در این مورد باز خواهم نوشت

قربان وفاتم به وفاتم گذری کن 

تا بوت از رخنه تابوت آید به مشامم

هوایم را داشته باش

مذهب یک شک یک طرف است ، یک طرف به تمام حرفها و رفتارها و دارایی های دیگری مشکوک است حتی به عقل و فهم او و او را فردی دست و پا چلفتی می داند  و طرف دوم به دیگری کاملا ایمان دارد ، او را عقل کل می داند و توانایی های زیادی برایش متصور است و همه چیز الزاما یقین صد در صدی است .

آه خدایا من گاهی چقدر هوس خدا بودن می کنم  ، اینجوری خیلی حال می ده  ، که حالا یک کم زودتر از راه رسیده باشی و نقش خدا را بگیری همه سرت دعوا کنن ، همو بزنن و بکشن و همه تلاش کنن دیگران را بیارن تو راه تو  و تازه وقتی همه برات صف کشیدن بازم یک خرده فرمایشاتی همیشه می مونه 

یکی این وسط نقش خوبی داره نقشش اینه که تو رو برای من تفسیر می کنه و حق العمل خوبی می گیره ، جالبه هیچ کدومشون هم زن نیستند  در حالی که من تو رو در زیبایی زنها می بینم  گویا تمام کوهها و دشتها و اقیانوسها را تو در یک وجب صورت و در یک نقطه نگاه زن جمع کرده ای . 

خدایا سالهاست بد جوری دل مرا به بازی گرفته ای  ، از انها که بد تعبیرت کرده اند متنفرم ، واقعیت این است که هیچ حائلی ببن من و تو نیست هیچ طمطراقی ، هیچ نمادی ، هیچ عقل کلی 

تو یک دوستت دارم ساده یک عشق بی مثال یک اطمینان خاطر عجیبی که اسمت را خدا صدا می زنم 

حیف عشقولانه هامون

برم سمت کی 

جز تو که از بد عشق دلت پیش من نیست

........

عاشقانه هامون تموم شده ، نصف و نیمه و لت و پار شده ایم ، وسط یک جنگ هستیم  جنگی به درازای تمام طول بدنمان ، تمام عرض فکرمان و تمام قد غرورمان  . 

مردمی که اصلا شاد نیستن ، شادی های تک نفره مثل پوشیدن لباس پلنگی برای مادر بزرگ اوشین . شادی باید عمومی شود تا زاده شود و گر نه جلف  ، رذل و مرموز به نظر می رسد گویی یکی دارد به فقر و فلاکت دیگران می خندد یا خون دیگران را می مکد ، یا .....

واقعا اینها کی هستند  و چرا کوتاه نمی ایند و آخر کارشان تا کجاست  . 

 ابتدا باید دانست  که وقتی بستر  رشد و فرهنگ تلاش و شعور و ازادی در جامعه ای مهیا می شود اولا نان چه کسانی اجر می شود دوما چه کسانی در این بستر عقب مانده به نظر می رسند  ، واقعا از خودمان بپرسیم آزادی ،  نان چه کسانی را اجر می کند فرهنگ دانایی در مغازه چه کسانی را می بندد و تلاش چه افرادی را ازار می دهد 

بله ، اینها همان کسانی هستند  که اگر هر چیزی سر جاش قرار بگیره اینها هیچ محلی از اعراب ندارند . ضریب هوشی پایینی دارند و فقط در اب گل الود می توانند ماهی بگیرند .  رحم یکی از شاخه های تعقل و مهربانیه لذا  افراد هر چه در برابر این موجودات کوتاه بیایند فقط اینها را جسورتر و خشن تر می کنند .  

اگر مردم  تاوان بی عقلیهایسان را ندهند ، بی عقلی مامدگار می شود باید چکی که برای بی عقلی کشیده ایم را پاس کنیم هر چند مبلغش زیاد باشد .  انگاه در نقطه صفر اتمام کار اینان را خواهیم دید ، هوای تازه   نفس راحت و شمیم آزادی 

قربون خودم

احتمالا یک عده الان نشسته اند دارند فکر می کنند اصلا در مورد این جریان واتر گیت (( سیسمونی )) چیزی بگن یا نگن ، احتمالا یک کم قضیه را سبک و سنگین می کنن ببینن افکار عمومی چطوره ، بعد میان با یک ژست زاهدانه و طلبکارانه که گویی اجرت نمازاشو از ما می خواد  .... خلاصه ختم الکلام ....

........

امشب نه اردیبهشت است و خانواده ام امشب را برای من تولد می گیرند . در  شناسنامه تولد من نه فروردین امدهولی طبق حرفهای مادر و خواهر بزرگ و نشونی هایی که داده اند مربوط به روز وماه تولد من نه اردیبهشت هزار و سیصد و پنجاه ست .

من همچنان سرمست جوانی ام ، من همچنان عاشق زندگیم ، حالم خوب است چون یاد گرفته ام تلاش های ناموفقم را دوست داشته باشم  . لذت می برم چون می دانم لذت بردن در اوج بودن نیست ، اگر بتوانم هنری به خرج بدهم و دیگران را تحت تاثیر قرار دهم و یا بر بام ثروت و قدرت و یا علم و ورزش و هنر بنشینم خوب است ولی اگر کاری از دستم برنیاید  همین مقدارش هم که هستم  ، هی بدک نیست  . یاد گرفته ام به جای انکه منتظر باشم کسی تحویلم بگیرد خودم ، خودم را تحویل بگیرم . 

امشب ، رو کاناپه ولو بودم  ، مثل همیسه فقط یک شلوارک پامه و لختم ، تازه از پارک اومدم ، اونجا هوای خوبی بود . دیدم خانمم رو کاناپه بغلی نشست و مثل همیشه موبایلش دستشه  ، ساتگین هم کنار مامانش نشست از دوچرخه بازیش در پارک حرف می زد ، منم چلغوز می خوردم می گن شبای محشری داره ، یک دفعه آفاق از آشپزخونه امد با یک کیک و گفت بابا تولدت مبارک  و بعد ما همگی اون کیک کوچک را خوردیم 

من از پدر و مادرم ممنونم که خلاصه منو به این زندگی دعوت کردن ،با تمام کم و کاستی ها زندگی زیباست ، حتی اگر یک مشت کثافت شپشو هر روز و شب تو اعصابت بشاشن  

من یاد گرفته ام در زیر پای فیل دنبال سر هم کردن فرصت های له شده باشم ، می دانم باید دنبال سرگرمی های بزرگی باشم و گر نه چیزهای کوچک می شن سرگرمی های بزرگم  . زندگی در نگاه من انجام یک کار خارق العاده نیست این خود زندگیست که خارق العادست  ، فوقالعادست 

برای خودم بهترین ها ارزو می کنم ، صدو هشتاد و شش سانت قدمه و نود کیلو وزنم ، تلاش می کنم بازم رو همین قد بمونم ، عاشق تیپ و تال خودمم  ، اگه وضعم خوبتر بشه حتما لباسهای گرانتری می خرم . ماشین تویوتا کمری دارم ولی واقعا پول داشته باشم بی کله برای ماشین خرج می کنم 

ترس همیسه بد نبست ، ضعف همیشه بد نیست ، گاهی وقتا این ها نشان تعقل هستند  ، گاهی دنده عقب رفتن ، کوتاه امدن و باج دادن ، در کل شاخ شدن با مردم را خیلی دوست ندارم و فکر می کنم می شه به جای ایجاد روحیه توهین و پرخاشگری ، یک مقداری کوتاه امد و به خودت و به روح و روان خودت رحم کرد و دیگران را زیاد خراش نداد .....

قربون خودم برم 

ایران ماست

ایلان ماسک

گاهی وقتا یک خورده غیر طبیعی بودن ، طبیعی تره ، مثل چاله گونه یا چاله باسن .

این اوتیسم خاص از ایلان ماست یک چهره ساخته که روی بلند پروازی هایش تازه دنده معکوس بکشه ، همه ازش روحیه می گیریم و یک جورایی تحسینش می کنیم ، تسلا موتورز ، اسپیس ایکس و ... 

واقعا تو دنیا را علمی تخیلی می بینی  یعنی واقعیت در نظر تو همینه ، نه اینکه تو خواسته باشی واقعیت را تغییر بدی  مسئله هوش مصنوعی و ترابری عمومیت خیلی برای من جالبه  ، منم بدون انکه در جریان حرفهای تو باشم سالهاست با خودم فکر می کنم گاهی اساس کاری اشتباهه و یکی از این از اساس اشتباهات حرکت ما انسانها بوسیله  ماشینه  منم فکر می کنم حرکت می تونه سریع تر و امن تر و بی کر و فر تر باشه و اگر اینطور نشه زمین توسط انسانها قابلیت زیستی شو از دست می ده  یکی با تراکتور خرس می کشه یکی با تفنگ پلنگ می کشه و یکی فیلی را بخاطر عاجش  و ...

ابلان خر پول من 

من و تو دقیقا هم سن هستیم ، اگر تو در ایران بدنیا می امدی ، احتمالا الان جات در بیمارستان ابن سینا بود  چون در اینجا ادمهای خلاق کارشون به دیوونه خونه کشیده می شه ، اینجا هنوز زمین مسطحه و ثبات داره  و نقطه پرگار کائنات به حساب میاد ، خورشید داره حرکت می کنه و وظیفه اش گرم کردن و روشن کردن زمینه ، ستاره ها نقطه های کوچک و نورانی هستند که برای  زیبا کردن شب درست شدن و عملیات ساخت و ساز شش روز طول کشیده و همه ایمها هم ازصدقه سری ..........

وقتی پدر و مادر مرزهای حماقت و جهل و تعصب را کنار گذاشته باشند و سطح زندگی فرزتدانشان  بعد از فشن شو  (( برند کده ))  و مدلینگ و مهندسی آغاز شود  ، بچه ها دیگر زندگیشان را در منجلاب  هدر نمی دهند تا مانند سوسکها انسانها را کثیف ببینند . در همین لحظه که من دارم این متن را می نویسم و داخل پارک نشسته ام یکی را می بینم که سطل زباله پارک را در گونی اش خالی کرد و سپس یک چیز خوردنی را از میان اشغالها برداشت و دارد می خورد  . اینجا زندگی از سطل زباله شروع می شود و شاید در همانجا هم تمام می شود . شیرین ترین  حالت تراژدی زندگی ما ،  کاسه یخ ننه نخودی است اگر توییتر بهت وقت خالی داد چند خط سرنوشت ننه نخودی را بخون تا بی کسی یک ملت را بفهمی  ....

باز هم باید برگشت به فلسفه ای که غرب را ساخت ، اندیشه ای که تازیانه خورد و رسوب شد  ، اگر پدر در همان رژیم آپارتاید افریقا مانده بود اگر مادر ویکتور هو و اندره ژید را نمی شناخت ، امروز ایلان ماسک ، ایران ماست بود .

تو امروز در آسمانی پرواز می کنی که روزی یوتوپیای اسپینوزا بود  شاید هاینه هم شعرش را سروده باشد ، تو  اوتیسمی قشنگ محصول بستر مناسبی و این افتخار  که در دنیایی که هرکول هایش مانند نرون به آتش زدن و ترور و قتل و عام و اختلاس و فساد مشغولن  تو تازه داری روی بلند پروازیهایت دنده معکوس می کشی .

اگر اینجا بودی در دهه نود یعنی همان زمانی که هم تو دانشجو بودی هم من  و این حرفها را می زدی و این جور ایده ها اگر داشتی بهت می گفتن برو ماستت را بخور 

 

درد دل نامه

جمعه هفته اینده یعنی ۱۶ اردیبهشت . تصمیم دارم یک مجلس ناهار بیاد پدر و مادرم بگیرم . حالا که روزهای تدارکات کار مجلس هست . می خواهم کمی در مورد پدر و مادرم حرف بزنم . شاید حرفهایی که به دوستانم نمی گم 

خب من با یکی از حرفای بابام که اونو زیاد تکرار می کرد اصلا حس خوبی ندارم ، بابام همیشه می گفت : برو برای خودت کسی شو 

بابا  ، من واقعا برای خودم و برای تو متاسفم ، چون من هنوز هم نفهمیده ام این کسی شدن یعنی چه ، تو وقتی به من می گفتی برو برای خودت کسی شو  ، فقط داشتی یک حرفی می زدی که سر و ته نداشت و من زمانی که تصمیم گرفتم از حوزه علمیه بیرون بیام اصلا با تو راحت نبودم  و بعدشم بد جوری از چشم تو افتادم  . بابا من باید بهت بگم که کلا با این جمله مشکل دارم و اونو اصلا به بچه های خودم نمی گم ، من به بچه هام می گم اعتماد به نفس داشته باشید ، کارای شخصی تونو دقیق انجام بدین ، مسواک و حموم و بهداشت و حفظ زیبایی و ورزش  . 

بابا وقتی بهم می گفتی برو واسه خودت کسی باش ، من فکر می کردم اون موقع هیچی نیستم تو با این حرفت یک پتک می زدی تو سرم و منو خرد وخاکشیر می کردی ، تو از لحاظ من قابل گفتگو نبودی و من بعد از اولین جمله ای که بهم می زدی می فهمیدم یا باید سکوت کنم یا مخالفت که ببشتر عصبانیت تو رو در پی داشت . 

بابا تو قبل از همه مردم منو تکفیر کردی  و تا اخر عمرت سر این حرف موندی ، من هرگز نتونستم بهت بگم بابا خیلی ساده دوستت دارم و زندگی برام یک بازی و سرگرمیه من از همان زمان بر موج لذت  سوار بودم و می خواستم بهت بگم تو که هستی من آرومم ولی با لجبازی و ترسی که داشتی سالهای خوبی را ضایع کردی . اگر نبود که در روزهای اخر زندگیت در حالیکه سخت مریض بودی و من داشتم در کنارت کتاب می خوندم گفتی : بابا مهدی من در مورد تو اشتباه کردم

هر چند تلاش کردم جلو ادامه حرفت را بگیرم ولی تو بازم تکرار کردی که در  مورد من اشتباه کرده ای ، این کلمه اشتباه تنها پارامتری بود که من حالا پای تو ایستاده ام  ، گاهی لازم است که پدرها از اقرار به اشباهاتشان شناخت ، چون تعصب و ادعای عقل کل کردن صرفا با خواندن یک کتاب عین الحیواه و نشستن پای چند منبر  ، واقعا یک حس مضحکه 

کلا ادیان باید توسط باستان شناسان واکاوی بشن  ، ان هم بصورت مستند ، این خانه چطور درست شده باچه درست شده تاریخ ساختش به کی برمی گرده، این دین چگونه ابجاد شده چگونه رواج پیدا کرده چگونه تغییر کرده و .... نمی شود که پدر من شما صرفا چون بابای نازنین من هستی ، منو با سر بندازی تو چاه ویلی که در تصوراتت اونو حق من می دونی 

.....

بابا جان خیلی باهات حرف دارم ولی تو که نیستی ، شاید تو الان در قسمت تاریک زمان قرار داری چون مفاهیم سلاطین جهان هستند و هنوز علم نتوانسته زمان را معنا کنه  پس این بی معنایی می تونه دلیل به عدم وجود مفهوم زمان باشه  .

شاید تمام مغلطه ها در زمانه ، یکس زود تر میاد می شه پدر یکی دیرتر می شه پسر  ، یکی ....‌

در نهایت باید گفت تنها راه حل اینه که از مفهوم های  مسلم و عقلی شروع کنیم و یکی از اونا حتما  عشقه ، عشقی که مثل ملاط لایه های متفاوت زندگی را رو هم نگه می داره

 

پارکینگ فرشتگان

منم به مکرون تبریک می گم 

بقول اوباما که در مورد کسی گفت 

دنیا با  (( مکرون  )) جای بهتری است 

مکرون نازنین ، عاشق جمله ی (( عدالت اقلیمی )) که گفتی هستم 

می گن پیروزی ات  خالی از افتخاره

شاید این جمله برای خود فرانسوی ها درست باشه .ولی برای ما ایرانیها افتخار داره که فرانسه داره درست تصمیم می گیره 

اولا لوپن جایگزین مناسب و هم وزنی نبود 

دوما مکرون جوونه و متعلق به نسلیه که خشونت دنیا روحش را خشن و خشک نکرده

فکر مکرون روزنه ای برای ورود به آینده داره ، آینده ای که آینده دنیا هم توشه 

فرانسوی ها ، آزادی را فراموش کرده اند  ، چون ازادی برای انها یک چیز پیش پا افتاده است  . در دنیای امروز برای قدر شناسی هم که شده یک فرانسوی باید شش ماه به ایران بیاید  او در این مدت خواهد فهمید در این دنیا باتلاق هایی هست که مردم توش زندگی می کنن  که برای غرق نشدن باید جلیقه نجات ببندن  ، انگاه هر گشاد مفت خوری نمی رود یک جلیقه زرد بپوشد و در سایه امنیت و ازادی ، ویترین فروشگاه را بریزد پایین 

دیروز برای لحظاتی نگران بودم ، و این در حالیست که من دیگر نگران خودم نیستم  ، نگرانیم شاید بی سبب بود ولی یک جایی از دلم می لرزید ، می ترسیدم

اول زبانم را از دست بدهم بعد کلید هایم را 

بعد در یک عصر تابستانی عقلم را از دست دادم و هراسان شدم

می ترسیدم 

نشانی ام را گم کنم ، سپس قلبم را از دست بدهم و راهم را گم کنم

اگر  قدر نشناسی می کردم 

احساسم را و شوخ و شنگیم را نابود می کردم

حافظه تاریخی ام را از دست می دادم  و لبخند با لبانم قهر می کرد

همه روزی می فهمند که رهبر  کشور و ناخدای کشتی یک پدر است  و من  در حالی که فقط یک کودک بودم پدرم را از دست دادم و ...

روزی که پدرم را از دست دادم ، در لاتاری باختم 

مارک لاوو آن

عدل خمینی ۸۲

امروز ماشینم خراب بود یک کار جزئی داشت ، یک ساعتی باید جلو گاراژ عدل در ته خیابان عدل خمینی  منتظر می ماندم  . 

جلو گاراژ در هر دو سمت ، و در حاشیه خیابان  دو تا بنگاه ماشین هست  که فقط باید ایستاد و به ماشین ها نگاه کرد . واقعا این ماشین ها را چه کسانی سوار می شوند . در سطح خیابان اگر پول  پنجاه تا ماشین را  رو هم  بذاری نمی تونی یکی از این ماشینا رو بخری  .

اگر زور یک نفر به اندازه سه نفر باشه اون فرد غیر معمولبه  تا چه برسه به پنجاه یا صد نفر  ،  این موضوع در مورد هوش هم صادقه  . 

اولا که در قضیه ماشین ما نه هوش سرشاری می بینیم نه قدرت جسمی خاصی  ، پس واقعا این ماشبنها را چه کسانی سوار می شوند . وقتی مردم دارند ماشین دویست میلیونی را قسطی می خرند ، اینجا چه اتفاقی دارد می افتد  اگر سی درصد ماشینهای موجود مثل ماشینهای تو این دو بنگاه باشد .و بیست درصد ماشین های موجود میل ماشینهای زیر پای مردم باشد و پنجاه درصد ماشینها یک چیزی بین این دو باشد ، مشکلی نیست . ولی اتفاقی که در بیرون افتاده این است . پنج درصد ماشینهای این بنگاه را سوار می شن  ، نود و پنج درصد ماشینهای کف خیابون را سوار می سن 

این خود گواه این است که باید نام این خیابان عوض شود ، این خیابان نماد بی عدالتی است  ، پس چرا خیابان عدل خمینی اسمش را گذاشته اند . ایا عدل ها با هم فرق دارند 

برگشتم مشهد

روز شنبه ، صبح از کرد کوی بسمت مشهد حرکت کردیم 

دیشب میهمان اقا رضا بودیم ، رفتیم سمت دراز نو ، فکر نمی کردم کرد کوی اینقدر زیبا باشه

....

ساعت شش و نیم عصر مشهد بودیم . اومدیم خونه و الان رو کاناپه ولو هستم .

مسافرت عالی بود . اینقدر لحظات خوب داشت  که نمی دونم کدومش بهترین بود . 

همیشه باید برای سفر وقت گذاشت ، سفر تمرین اخلاق و مهربانیست . خلاصه امکانات مثل خونه نیست و استراحتت کمتره ولی شتاب را باید کنار گذاشت ، تمرین خونسردی کرد   . باید باور داشت که لایق لذت هستی و باید دنیا را دید .باید خاطرات خوب را خلق کرد . 

من می گم  در سفر 

زمان طولانی رانندگی نکنید و حتما اهسته و محتاط باشید 

دستشویی خوب و راحت بروید 

غذای سالم بخورید 

در مکان مطمئن و راحت بخوابید 

مرتب بگویید که دارید لذت می برید .

از هم سفرهایتان هم  مدام بپرسید ، ایا به شما خوش می گذره 

اگر دوستی در مسیر دارید ، بهش سری بزنید و با توجه به صمیمیت و امکاناتش پیشش بمانید ، دوستیها این جوری جان تازه ای می گیرند .

در سفر کمترخرید کنید  و اجازه بدهید ماشبن تان خالی و سبک باشد  . 

شوخی و خنده و مستی و رقص و منظره و دویتان جدید و مکانهای جدید و .... اینها شما را کامل می کند . ما درخت نیستیم می توانیم سفر کنیم شاید چیزی را در جایی دیدیم که موجب شد نگاه ما به زندگی عوض شود و خیلی مشکلات و گرههای زندگیمان باز شود 

بسیار سفر باید 

تا پخته شود خامی 

خمرهای شراب

دیشب آخر شب برای خواب آمدیم پیش محسن 

محسن تلفیقی از شمال و تهرانه 

من از این ترکیب خیلی خوشم امد . صفای شمالی و تجمل تهرانی 

در این سفر یاد گرفتم 

دوستی ارزشمند ترین هاست

الان امده ایم ، آب گرم ازرو ، یک روستاست وسط کوههای بکر  بعد از شهر بند پی و شهرستان آری 

باربی کیو و میزی که هنوز کسی را چپه نکرده ولی داره چشمک می زنه . یه کم بارونه یک مقدار ی هوا سرده ولی بازم همه چیز عالیست  

......

دوستان قدیمی مثل خمره های شراب می مونن ، عجیب ادمو می گیرن یعنی در همان حالی که فکر می کنی رو هوایی بازم اصلا احساس پرت شدن و ملق زدن نداری 

ثبت موقت

اون میزه کار خودشو کرد و الان ساعت ۱۲ شبه 

هنوز سر حال نیستم