گمراه

من فکر می کنم در آینده  قوانینی مثل ازدواج و ارث از بین بروند .

در جزر و مد زندگی ازدواج یک شکار هوشمندانست که ظاهرا دلیل ان قلب ولی در حقیقت دلیل ان ماشین حساب است 

من فکر می کنم ،   تعریف ما از انسان مشکل دارد . اگر تعریف هر چیزی بر اساس خصوصیات ذاتی ان است باید گفت  بخاطر وجود هوش و عقل انسان موجودیست که قابلیت تعریف شدن را ندارد . و هر انسانی با اولین رفتار غیر انسانی خودش شصت درصد ماهیت انسانیش را از دست می دهد 

وقتی موجودی می تواند مثل سگ رفتار کند و فقط برای کسی که بهش غذا می ده دم بجنباند ، وقتی موجودی می تونه مثل مار باشد و نیش بزند ، وقتی موجودی می تواند مثل گاو باشد و فقط به شکمش فکر کند ، وقتی موجودی می تواند ..... خب چرا باید نام این موجود را فقط و فقط  یدلیل راست قامت بودن و توانایی خندیدن و حرف زدن  انسان بگذاریم . این یک مغلطه بزرگ است  که متاسفانه در بین مردم جا افتاده 

من فکر می کنم 

انسانها نقطه تکامل همه حیوانات هستند ، بعضی هاشون  سوسک هستند ، بعضی هاشون خرس هستند و برخی از انها شغال  و ....

انسانها ، انسان بدنیا می ایند ولی انسان باقی نمی مانند  .  خب چرا این موضوع مسخ شدگی این قدر در بین انسانها رایجه 

چون انسان هوشمند عمل می کنه و  حضور هوش در کالبد انسان انقدر قدرتمنده که تن حتی از تصور ان هم عاجزه ، شما با  قدرت هوش خود الان می توانید در آمریکا باشید ، شما در یک چشم به هم زدن می توانید الان به سی سال قبل برگردید ، می توانید مرده ای را احضار کنید و او را جلو جشمانتان ببینید و حتی با او به مشورت بنشینید  . هوش تمام این کارها را در کسری از زمان انجام می دهد 

خب طبیعتا  درک دنیای هوش از توان ما خارج است ، هوش یک خلوص انسانیست  ، که کوچک تربن ناخالصی انرا  از بین می برد . از وقتی که ما با یک دروغ کوچک تصمیم می گیریم یک جریان کوچک را بپوشانیم یک سیگنال به طرف مقابل ما مخابره می شود به این معنا که او احساس می کند یک جای کار می لنگد  و دیگه هیچ چیزی او را مطمئن نمی کند . 

این انسان تهی شده از انسانیت قرنهاست که تلاش کرده تا منطق و فلسفه را از بین ببرد و انرا به هر چیزی مثلا عرفان و ایمان و تقلید تبدیل  کنند

برای زندگی کردن ، اغاز کردن و ادامه دادن  باید به ناممکن ها اعتماد کرد   چون دیگر عاقلانه ترین حرف این است که انسانها قابل شناخت و اعتماد نیستند ، برای ساخت یوتوپیا یا همان آرمان شهر  باید قانون وضع شود ، قوانینی که با کمک فلسفه و منطق بالانس و اجرایی می شوند . این ممکن است در کوتاه مدت سخت گیرانه باشد یا به نفع فرد یا گروه خاصی عمل نکند ولی خیلی زود یک جریان مشخص بر جامعه سایه می اندازد سایه ای که همگان زیر ان احساس امنیت و اطمینان می کنند .

جوامع عقب مانده با پا گذاشتن روی منطق و روی اوردن به جایگزبن های مخدر به گمراهی افتاده اند و لزوم عاقل شدن اقل کم سران ممالک بطور جد احساس می شود  . هیچ راهی نیست  فقط و فقط ما باید بسمت جامعه ای برویم که در ان هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نگیرد

مسیر است که می ماند میدان رفتنیست

همه در نهابت به خودشان می بازند یا از خودشان می برند . در ابتدا هیچ کس صاحب نظر نیست و تمام نظرات مانند وجود خدا یا عدم وجود خدا از حیث بداهت برهانی در یک پایه قرار دارند 

رهگذری از پیری پرسید تا مقصد چقدر مونده . پیر گفت برو 

رهگذر دوباره پرسید : خب چقدر راهه 

پیر دومرتبه گفت : برو 

رهگذر ، حرکت کرد همین که چند قدم برداشت ، پیر صدا زد : سه ساعت 

رهگذر ایستاد و گفت : خب چرا از همون اول نگفتی 

پیر گفت :  باید راه رفتنت را می دیدم 

..........

ملتها و حکومتها هم داستانشان همینه ، انها هم به خودشان می بازند  ، از وقتی شروع به راه رفتن می کنند مسخص می شود که ایا این راه به ترکستان است یا به تاکستان 

وقتی مصااحبه ها  ، برگه های تبلیغاتی ، شعارهای انتخاباتی و سخنرانی های تند و تیز و اتشین تمام می شود  نوبت تحقق فانتزی های مردم است 

کسانی که انقدر خمیر مایه دارند که می توانند رویاهایی را که بیدار کرده اند محقق کنند به مردمانی ملکوتی تبدیل می شوند و بعنوان مرات صاف و تمام نمای سلطان عظیم طبیعت و پیکرهایی راستین از جود و کرم ستایش می شوند  . و چه لذتی بهتر از خدمت به خلق 

پیر زنی را شاد کنی ، حال یکی را خوب کنی ، یکی را بخندانی ،  نشاط و سرزندگی و امنیت و رفاه بوجود بیاوری . اینها برخاسته از تفکری پویا و جوشان است . اینکه پول بدهی برایت شعر بسازند و یک عده ای هم انرا زنگ تلفنشان کنند کمکی نمی کند . اینها مثل مخدر است ، دفعه دوم زودتر خمار می شوی ، عقده سلام داری کارت فرماندهی نیست . یک فرمانده باید دغدغه  خدمت داشته باشد

من یک دعا دارم

خدایا مرا انقدر خوشبخت نکن  که از مرگ بترسم و مرا انقدر بدبخت نکن که مرگ را ارزو کنم

دوستی دارم که خیلی خلافکاره ، قدیمیه ، سالها هم دیگرو گم کرده بودیم ، نمی دونستم که زندونه ، خب اگرم می دونستم جای تعجبی نداشت ، یک روز بهم زنگ زد خوش و بشی کردیم و قرار شد همو تو پارک ببینیم  ، وقتی امد  سه چهار تا نوچه باهاش بودند ، یکی شون کمی تپل بود  تازه تریپ لاتی گرفته بود ، یکی شون خیلی جوون بود می شه گفت هنوز بچه بود ، یکی شون بد جوری لاغر و استخونی بود مشخص بود زندان و پارک براش فرقی نداره  .... همش با خودم فکر می کردم مملکت ما از همون زمان شعبان بی مخ داره به همین شکل اداره می شه . اخه ادم چی بگه به اینا  ، این اصلا روش سختی نیست ، فقط کافیه  هواشونو داشته باشی و جزء باندت باشند ، دیگه هر کاری به مخیلت برسه برات می کنن .....

همه در نهایت به خودشان می بازند  .  طبیعت از تمام سازه هایش قوی تر و هوشمند تر است ، انکس که در مسیر ی کوتاه  بد مستی می کند قدش از همان مسیر بلند تر نیست ، او از همان لحظه تمام  کائنات را به جنگ علیه خود شورانیده است . 

اجازه بدهید مسیر فرمانده میدان باشد ، نقش خودتان را بالاتر از مسیر نبرید ، میدانها خیلی زود چاله می شوند و محل دفع فضولات ، پادشاه میادین نباشید ،  ادامه در مسیر است تاریخ و طبیعت در دل مسیر قرار دارند  و برایتان چایی اماده کرده اند  .

مسیر و جریان باید عقلانی و هماهنگ طبیعت باشد  ، لات بازی و میدان سالاری راه به جایی نخواهد برد 

فلسفه اسکو بی دو

نمی دانم  چرا بعضی ها تاریخ را کپی می کنن 

در قرن ششم میلادی که مسیحیت در اروپا رواج یافته بود  و امپراطوری رم قدرت گرفته بود  ، این دین و سیاست به هم پیوستند و مراکز علمی را از بین بردن ، انقلاب فرهنگی براه انداختن دانشگاهها و مراکز علمی آتن و اسکندریه تعطیل  شدن ، افرادی مثل ساگوستین کوشیدن تا مبانی مسیحیت را با چاشنی فلسفی به خورد مردم بدهند و امواج فکری و عقلی را در جامعه از بین ببرتد ، دیگر کسی از ارسطو حرف نمی زد  ، دین و مسیحیت به عقل استدلال و فلسفه بد گمان شد .  انها معتقد بودند خیلی چیزها را با کلام باید اثبات کرد نه با فلسفه چون کلام بر پایه ایمان ایتوار است نه عقل .

تاریکی و جهل همه جا را فرا گرفت ، قاره سبز در ظلمت فرو رفت ، امیزش عقل و دین غیر ممکن بود و انها می دانستند که اگر فلسفه را بگذارند به روش خود عمل کند به نتایج ضروری خواهد رسید که با دین انها رر تناقض است  ، لذا انها با خفقان و تهدید و سانسور تلاش کردن بگویند که اساسا فلسفه قادر نیست چیزی را ثابت کند

قاره سبز در یک ظلمت هزار ساله فرو رفت  ، هزار سال مردم تاوان  عدم  حضورشان را در خیابان پرداخت کردند ، هر چه مردم بیشتر می ترسیدن واعظان جسورتر می شدن و لاطائلات بیستری می بافتند  .

انسان هویتش را از دست داده بود  ، جنگ ، دروغ ، فریب ، ریا ، چاپلوسی ، دزدی و خشونت در رفتار مردم نهادینه شد ، کسی جرات فکر کردن نداشت ، جرات بیان کردن ، گویی روح مردم انها را رها کرده بود ، برای ببان حرفی ساده و اسان  دیوارهایی بلند از بی اعتمادی و تردید وجود داست دیگر هیچ چیز ان گونه نبود که به نظر می رسید . 

لشکر اجنه بدای خودشان حرفهایی درست کرده بودند و اسم انرا فلسفه اسکولاستیک  گذاشته بودند ، ابن نوع فلسفه همان ختم الکلامی بود که کلیسا انرا می گفت و تایید می کرد ، عده ای در مدارس مخصوص خودشان می نشستند و برای اهداف خودشان منطق می تراشیدن و نامش را فلسفه می گذاشتن

در این هزار سال چه استعداد ها که شکوفا نشد ، چه ارزوها که بر باد رفت ، چه اسکها که دیده نشد ، چه بی کسی ها که فیلم نشد ، چه ظلم ها که کتاب نشد ، چه وحشت ها .. چه فلاکت ها ... چه دردها ... 

اینها را هیچ کسی نمی تواند تصور کند ولی انچه مسلم است این است که وقتی مردمی عقل را بهثمن بخس و بی ارزش   ..... می فروشند . در نهانی ترین لابه های اجتماع فقط چرک و کثافت است که همه چیز را در بر می گیرد .

و باز هم جمله زیبای سقراطا

انجا که حقیقت نباشد همه چیز پست و زشت و مبتذل است

من هاب خودم هستم

در نقطه ای کور نشسته ام ، ته دفتر کارم یک کاناپه دارم ، پشت یک میز که کمی بلند تر است ،  اینجا یک روستای کوچک است ، ادمها را از ماشبنهایشان می شناسم یا از طرز راه رفتنشان ، یک حتی صدای موتور سیکلت شان ، زنها را از روی چادرهابشان می شناسم  . 

برای دیدن بیرون  لازم نیست در نقطه بینایی باشم ، همین نقطه کور خوب است ، این نقطه کور برای دیدن تاریخ هم خوب است ، دیروز نوه زهرا را دیدم  ، چه زیبایی مسحور کننده ای داشت  فوق العاده بود ، همین که از دور دیدمش شناختمش ، با خودم گبتم این هر کی هست باید به زهرا مربوط باشد . من زهرا را در زمانی که پیر بود دیده بودم وقتی بییت و پنج سال داشتم او مرد ، ولی همون زمان هم برایم کافی بود تا در خاطرم بماند ، لبخند می زد و آهسته قدم برمی داشت  ، چهار دختر داشت ، دختر هایش هم سن مادرم بودن رو به پایین  ،  شوهرش همیشه اخمو بود وقتی مرا می دید ، مدتی نگاهم می کرد نوه برادرش بودم کم حرف مس زد ولی نمی دانم چرا به نظرم هم مهربان بود و هم عاقل ، خیلی پسر دوست بود و از اینکه پسری نداشت ناراحت بود به زنش می گفت ننه ی محمد  ، این در حالی بود که زهرا فقط چهار دختر داشت ، و شوهرش از روی ارزوهایش به او لقب ننه محمد داده بود ، زهرا  چشمان زیبایی داشت و کلا تایمش رو آهسته بود حرف زدنش و راه رفتنش   من نوه ی خواهرش بودم .  داستان این بود که دو تا برادر دو تا خواهر را گرفته بودند . 

چقدر انسانها ساده و آرام در زمان سوت می شوند ، وقتی می روند  با تمام وجود خارج می شوند گویی هیچ وقت نبوده اند  ، ولی دیروز دوباره زهرا زنده و جوان شده بود ، لپهای برجسته و چانه ای بیضی شکل و جادوی چشمانی که صورتش را به اثری هنری تبدیل کرده بود  .

من داخل دلترم در نقطه ای کور نشیته ام 

زیاد فضایی برای دست و پا زدن ندارم ، با محدودیت هایم کنار امده ام ، از نسل ضد حال ها هستم و در باتلاق حال به هم زن ها فرو رفته ام ، با نقاط کور تنهایی هایم حال می کنم  ، حالت برجسته ای از خود فرو خورده ام هستم  . بگذار تا در سکوت ولنگاریهای فکری ام را جشن بگیرم . 

من هاب خودم هستم  ، وقتی درست و مطمئن به نظر می رسم ، وقتی لبریز ارامش و اطمینان هستم که به ناف خودم گره خورده ام

فقر مفاهیم

راستش من نوشتن را دوست دارم

ولی نه اینقدر که روزی یک ساعت وقتمو بذارم رو وبلاگم

بذارید امروز براتون روضه بخونم

من از این مردم و این مملکت دلم درد می کنه ،  گاهی قلبم را ماساژ می دم 

وقتی می بینم یکی به جای همه فکر می کنه و برای همه تصمیم می گیره ،  دنیا برام شبه ، واقعا اشک می ریزم  ، آخه این همه حقارتو به کی بگم 

وقتی می بینم یکی که نمی تونه  خودشو دوا درمون کنه ، هیچی نمی گه ، خودش می دونه چه کاره ولی نمی تونه به جایی بره که بهش بگن دیگه اینجا ، اونجاست که یک مملکت پشت سرته و تو باید تعمیر اساسی بشی  ،  تو در ابن مملکت یک پدری یک مادری ، یک فرزندی یک ایرانی هستی که باید شان و منزلتت حفظ بشه ، ولی در عوضش همتون بهتر از من می دونید داستان چیه  .... خب من اینو می بینم ، این مرگ در تنهایی عذابم می ده ، دوست دارم مردم در هنگام مرگ مفلوک نباشن  . من در مواجه با این اتفاق مثل گرگهای گرسنه زوزه می کشم و عصیان تار و پودم را می بینم

وقتی می بینم مراسم فوت عزیزانمان توسط عده ای مصادره شده ، پدر من مرده اون داره از فلان کس می خونه ، وقتی می بینم احساسات جریحه دار شده من می شه فرصت برای شغر شغر کردن  اونایی که حتی یک کلمه اش هم معلوم نیست و من حتی نمی تونم برم جلو به طرف بگم : هی عمو این جنازه پدر منه ،چرا داری انتقام خون ... چرا زده ای به صحرای ....  

وقتی می بینم متخصص و نابغه ی مملکتم رفته و من باید برم پیش دکتری که با سهمیه و رانت مدرک گرفته و هر و از بر تشخیص نمی ده ، فقط پول می خواد ، به هر قیمتی داره از مردم انتقام می گیره

وقتی  می بینم اسم وطنم دیگه مایه فخر و مباهات نیست ، غرورم رفته ، و من باید مثل یک سوسک در ته چاه بوگندو زندگی کنم و در تاریکی بیام بیرون 

وقتی  منطق و گفتگوی  عقلانی جاشو به قلدری و تهدید و چاپلوسی و اتهام داده 

وقتی لباس خوب برای پوشیدن نداریم ، ماشین خوب برای سوار شدن نداریم ، خونه و امکانات برای اسایش نداربم ، مسافرت و کنسرت و استادبوم نداریم ....

وقتی صبح تا شب دنبال یک مفهوم می گردم که بتونم به زندگیم معنا بدم ، منی که استاد حرفم دیگه حرف کم اوردم ، در این همه حرف چرت سرم سوت می کشد ، مغلطه مغلطه و مغلطه  ، واقعا ما  به فقر مفاهیم  رسیده ایم . دیگر حتی یک حرف که دلمان را گرم کند نداریم 

تاریخ من با تو حرف می زنم ، اینده از من بشنو . ما ایرانیها به خودمان باخته ایم ، از همان هزار سال قبل ، دیگر این شعر ها و شاعر ها این نویسنده و این مبارزه ها را دور بریزید اینها یک مشت چرندیات بود ، در چرند بودنشان همبن بس که قرنهاست این حرفها  هیچ کمکی نکرده و اتفاقا  دستمایه ای شده برای همان هایی که خون ما را خورده اند ، اینجا مملکت گشادهاست ، مملکت مفت خور هاست  ، تمام تاریخ ما به یک زلنسکی نمی ارزد ، تمام شعرای ما به یک پوشیدن لباس رزم همسر زلنسکی نمی ارزد ، امروز این زن و مرد که نه رستم بودن و نه فرهاد  برای همیشه به دنیا گفتند ما پای کار خودمان ایستاده ایم ، دیگر برای انها شوروی یک وحشت نیست پوتین یک ابوالهول نیست ، این دو به اوکرابن به تاریخ و به ابنده ی این مملکت گفتند من برای غرورم می جنگم من برای اعلام وجودم می جنگم  نه اینکه بساط جنگ بازی راه ببندازم و در پشت سر فرصت کنم تا مخالفانم را قلع و قمح کنم و بعد از تسویه حساب در زیر سایه جنگ  ، سند مملکت را به نام چهار تا معلوم الحال بزنم

من می نویسم

ولی اونقدرها هم  عاشق نوشتن نیستم 

من می نویسم تا دردهایم را بیرون بریزم انقدر که فقط بتوانم نفس بکشم

سولوگامی

تصویری فکر کنیم 

مفاهیم را بصورت خیالی دنبال کنیم  . پدر سوخته بازی را کنار بذاریم ، ما حق نداریم برای بردن در بیرون به درونمان ببازیم . برای جلو گیری از انحراف و گمراهی فقط یک راه وجود دارد و ان اینکه تصویری فکر کنیم 

مثلا فکر کنید مرده اید ، سپس به گورستان بروید و به قبرها نگاه کنید ، ان اطراف شاید یک قبرستان کهنه هم باشد  به انجا هم سری بزنید  ، استخوانها پوکیده را ببینید  ، انها قرنهاست مرده اند  ،  شما تصویر سازی کنید  انچه در مورد مردگان می شنوید  . در نهایت خواهید گفت مرگ ، مرگ است و هر حرفی در مورد ان اشتباه است  ، هیچ دلیلی ندارد که یک انسان عاقل از دنیایی حرف بزند که هر حرفی در مورد ان بی ریشه و اساس است .

نمی خواهم چیز مشخصی بگویم  ، فقط به شنیده هاتان به خوانده هاتان ، به افکارتان جان بدهید و بگذارید تا جریان عملی کار شکل بگیرد 

امروزه جوانهای خوش فکر برای اینکه با این جمله اشتباه و خرافی که می گوید هر انسانی به تنهایی ناقص هست و باید بدنبال نیمه گم شدی خودش باشد  ،  مخالفت کرده و  برای اینکه بار روانی انرا کم کنند   . انها با روش  سولوگامی  طی مراسم و تشریفات خاصی با خودشان ازدواج می کنند 

بیایید قبول کنیم که خودمان تمام ثروت خودمان ، تمام  باقیمانده خودمان  و تمام موجودی خودمان  هستیم  ، عاقلانه تر با  خودمان حرف بزنیم ، بدبختی از زمانی شروع می شود که ما به خودمان دروغ می گوییم 

چه بخواهیم و چه نخواهیم 

اینده دنیا پر خواهد بود از انسانهای تنهای خوشبخت 

انسانها دیگر نام با اجبار زیستن را زندگی مشترک نخواهند گذاشت و وقتشان را سر اصلاح رابطه ای هدر نخواهند داد 

کلمه سولوگامی را به خاطر بسپارید 

تصویری و عقل مند زندگی کنید ، دیگر در اینده نخواهید توانست پوچالی بودن خودتان را لای خانواده و اجتماع پنهان کنید  ، در اینده هیچ کس به اندازه کشور ، خانواده و حزبش نخواهد بود  

دنیا پر خواهد شد از انسانهای تنهای خوشبخت  که شبها خودسان را به هم آعوشی خودشان فرا  می خوانند  ، خودشان کوله بار غرورشان را می بندن و خودشان وقتی خیلی خسته ان و سخت احساس تنهایی می کنن  ، به خودشان انرژی ادامه دادن ، حرکت کردن و تلاش بیشتر می دهند 

 

هیس نه ، لیس

عاشق هم نباشید ولی مثل عاشق ها برخورد کنید  . 

وفا دار هم نباشید ولی وقتی با همید ، همه جوره پایه کار باشید . 

شبی را که می دانید فردا دیگر به این زندگی مشترک ادامه نخواهید داد را تا صبح ملق بزنید  بعد لخت و عریان بخوابید 

مهم نیست که در قلبتان چقدر طرف مقابل را تحسین می کنید  ، شما ممکن است پدر ، مادر ، خواهر ، برادر و یا حتی خودتان را هم تحسین نکنید ، این اهمیتی ندارد . مهم ان است که در رابطه پایه حال باشید . ان وقت که وقتش فرا می رسد تعصب و خشکی بالا نیاورید ، تمام ترمزهایتان را در هنگام لذت و شادی فعال نکنید . 

 در رابطه تمامیت خواه نباشید ، هیچ کس بدای همیشه مال هبچ کس نمی ماند ، این گونه حرفها را دور بیندازید ، بگذارید جریانی که ایجاد شده راهش را برود  ، سد راه اب نشوید . بگذارید خوشحالی به تنتان بنشیند .  وقت برای قهر کردن زیاد است . تا بیست سالگی قدر دان نیستید و از هشتاد سال به بالا جور دیگه ای کام جویی می کنید ، این وسط پنجاه شصت سال را بصورت عذاب اوری زندگی نکنید ، دقیقا جنتلمن باشید ، از روی بی نیازی رابطه بزنید . 

مرده ها با همه قهرن ، جواب سلامت را هم نمی دهن ، قرن ها سکوت و صد ها سال تنهایی .....

ولی الان وقت کوچک زیستن نیست ، مفاهیم الکی و بی معنا را دور بریزید  . تصویری فکر کنید 

اجازه بدهید تا من متن بعدی را به همین موضوع تصویری فکر کردن اختصاص بدم

شما تا موقع یک پیک دیگه هم بزنید 

بسلامتی اونایی که وقتی مست می شن ، همه چیز براشون زیبا می شه و از همه چیز  ببشتر با بوی عرق زیر بغل طرف حال  می کنن و همه چیز فقط لیس می شه

ایگلو

راستش این روزها مثل خیلی از دیگر روزها ، حالم خوب نیست . 

ولی دیگر استاد ظاهر سازی شده ام ، دیگر یاد گرفته ام با حال های نداشته ام ، کنار بیایم . ضد حال ها خوراکم شده اند  .  با چیزهایی خوشم که دیگران با انها گریه می کنند  . نگرانیهایم را دوست دارم گاهی انها را مانند گربه ملوس آشپزخانه نوازش می کنم   با هم به توافق رسیده ایم  با حضور هم حال می کنیم .

واقعیت این است که گاهی می شود برای در امان ماندن از برف و بوران و سرما با تکه های بزرگ یخ  خانه ساخت  .  گاهی سرمای منفی پنجاه درجه سلسیوس ایگلو را سر پا نگه می دارد . اسکیموها برای  فرو نریختن  تکه های بزرگ یخ ، در ایگلو را باز می کنند تا سرما خشت های بزرگ یخی را  که با سوزاندن چربی نهنگ کمی بازشده اند را کاملا سفت و محکم کند 

هیچ کس فکر نمی کند که با خاطرات بد ، ابزار ناکارامد ، فضای سنگین ، ترس و تهدید ، آینده ای تاریک ، زمینی لرزان ، آرزوهای فراموش شده ، آغوشهای سرد ، فرونشست های احساسی ، نامردی های روزگار ، جهال ترکیبی ، استیصال مطلق ، لچک های سخن گو ، پشم های مقدس ، قلاده های طلا ، .....  ولی می شود ، هر چند اقیانوس  بدبختی ها بزرگ باشد، ساحل آرامش  وسیع تری ایجاد می کند  در برابر  خود ش و به توان خودش . 

راستش این روزا مثل خیلی از روزها حالم خوب نیست ولی در منفی شصت درجه با منفی هایم ایگلویی ساخته ام  خیلی زیبا ،  گاهی که ظلمات کم می شود انعکاس نور ماه را در ان می بینم  و من شبهایی دارم از جنس شفق قطبی  ، من در ایگلو یم افسانه نمی سازم  ، من خود افسانه می شوم  . باید در تار و پودم ریزحالتهای  جریان زندگی را بو کرد  . 

من یاد گرفته ام برای فتح قله ها نجنگم و گربه ملوس را صرفا برای یک بوسه بغل نگیرم و به نصب پرچم فکر نکنم ،  هیچ آلبومی ندارم ولی شنیده ام  در آلبوم قله ها  عکسهایی که با من گرفته اند ، وجود دارد  . منم که باد تند صخره ها را به سخره گرفته ام و مانند اسکی باز جسوری زیر سبیل  بهمن روحم را به پرواز  در اورده ام 

شکر گزار بودنم هستم

اگر از من بپرسند 

بزرگترین درد ی که انسانها در زندگی می کشند چیست ؟ 

خواهم گفت : 

انسانهای با خدا ، خدا را باور ندارند

انسانهای معتقد به طبیعت ، طبیعت را باور ندارند 

انسانهای بی خدا ، بی خدایی را باور ندارند 

همه فکر می کنند راننده این جهان ناشی و نابلد است  و هر لحظه انها را به ته دره خواهد انداخت  لذا خودشان سخت به صندلی چسبیده اند  

اگر پیچیدگی نظام هستی را در حد گوش کردن و دیدن یک برنامه تلوزیونی  بدانیم  ، باور می کنیم که زندگی اگر هم یک اتفاق است یک اتفاق مدیریت شده و دقیق است  تا انجا که عقل ما جزئی ناچیز از این اتفاق است ، به این معنا که عقل ما فقط می تواند در مسیر این اتفاق عمل کند 

ما فکر می کنیم  می توانیم در جهت خلاف این اتفاق عمل  کنیم  ، به این معنا که اگر این اتفاق زاینده هست ما می توانیم کشنده باشیم ، اگر این اتفاق زیبایی است ما می توانیم زشت باشیم اگر این اتفاق مهربانیست ما می توانیم خشن باشیم اگر این اتفاق عریان است می می توانیم راز آلود باشیم 

بی شک درک دقیق اتفاق هستی هرگز و هرگز برای ما میسر نخواهد بود ، ما صرفا هر چه داناتر شویم متعجب تر خواهیم شد چون فکرش را نمی توانیم بکنیم که این اتفاق چنان هوشمندانه عمل می کند که گویی در هزارم ثانیه میلیاردها جریان میکانیکی و فیزیکی و میلیاردها جریان شیمیایی و ذهنی را در نقطه ای کوچک جمع می کند بدون انکه  شاائبه هیچ تداخلی  را ایجاد کند 

پس  صندلیت را رها کن ، به میله سقف چنگ نزن ، انقدر شق و رق نباش ، دگمه زیر گلوبت را هم انقدر سفت نبند ..... کمی خودت را شل تر بگیر ، کمی نفس عمیق تر بکش ، از صندلیت حرکت کن کمی قدم بزن ، چشمهایت را به بی کران بدوز و از پریدن گنجشگ ها لذت ببر ، دلت را با ساز طبیعت کوک کن  ، بیشتر مهربان و سکسی باش ، مفاهیم زیباتری را در ذهنت غلغلک بده ، نگران نباش این اتفاق پنهان ترین گفتگوهای درونیت را ترجمه می کند  و تو را در برابر خودت قرار می دهد  ،  در طول مسیر حالت  همیشه یک نواخت نخواهد بود  ولی بهتربن احوال را خواهی داشت  تو انقدر دانا نیستی که خودت را برای دانایی اذیت می کنی 

بریتانیای کبیر

با سلام و ادب خدمت کشور دوست و برادر 

کشور انگلستان 

بریتانیای کبیر 

دولت فخیمه انگلستان 

خب کاکا برادر عزیز ، وقتی جیک جیک مستون بود فکر زمستونت نبود .  اون روزی که فکر می کردی چگونه مردم فلان کشور را برگردانی به دم گاو ، فکر نمی کردی این گاو سالاری یک روزی دامن خودتو می گیره  . فکر کردی قانون دنیا همینه که بزنی و بری  ، مگر سیاستمدارای کشور شما هم فلاسفه تون را تو اوبن میندازن   . یعنی برتراند راسل ، جان لاک ، فرانسیس بیکن ، جدج اورول ، اسپنسر .... اینها مال شما نیستند من پای روضه ی اینها زیاد نشسته ام و زیاد اشک ریخته ام 

اونوقت شما یک عده دور هم جمع می شید و فکر می کنید چطور یک ملت را به خاک سیاه بنشانید ، فقط کون ملکه شما ست  که باید با کالسکه چهار تنی جا بجا بشه . شما همه کار می کنید و فارغ از دست برگشت طبیعت می رید جوج می زنید و رمان ربه کا می خونید 

این موجهایی که از کانال مانش به سمت شما می ایند بازتاب همان امواج متعفنی است که روزی شما انها را در بقچه های طلا برای ما فرستادید . زمان فرستادن امواج شما تمام شده حالا باید منتظر همین موجهای مانش باشید 

رواندا فقط ببست و شش هزار کیلومتر مربع وسعت دارد  ، این کشور خیلی زود پر خواهد شد ،  نانوااهای کیگالی چقدر می توانند نان  بپزند  ، در بیابانهای خسک رواندا ملخ هم حکم طاووس را دارد 

اگر از  پذیرش بازتاب نقشه های شومتان  اینطور شانه خالی کنید ، شانه هایتان را برای باری که هرگز نکشیده اند سوراخ کنید ، زندگی فقط رقص بالماسکه نیست . گاهی باید رقص با اشباح را آموخت

برادر بزرگتر نباید برای چپاول مال و ثروت  برادرها و خواهرهای کوچکترش نقشه بکشد  شاید شما مثل امربکاییها از راسل نیاموخته اید که به دنیا فرهنگ صادر کنید 

پاشنه آشیل

منم برای خودم یک قانون اساسی دارم 

با خودم رو راست باشم  ، خودم را دوست داشته باشم   ، دنیای  شخصی خودم را داشته باشم و به دیگران به دینشان به اداب شان به رسوماتشان کاری نداشته باشم  و اجازه بدهم انها هم دنیای شخصی خودشان را داشته باشن 

در دنیای جمعی فرد مفیدی باشم و یا در نهایت بی ضرر به جمع باشم و از دیگران هم همین را بخواهم ، پس باید قوانینی برای اجتماع وضع شود 

قانون اول 

اگر قرار باشد ، مردم کشور توسط کسانی که  برای حفظ مرزها می جنگند  به اسارت گرفته شوند و نسل اندر نسل خودشان را از مردم طلبکار بدانند  و تمام حق و حقوق و مزایای اجتماعی را به نفع خود مصادره کنند  و هیچ کس جرات نکند انها را نقد کند و انها نظام قدرت و دانشگاه و منابع مالی و اقتصادی  ملت را بعد از جنگ تملک و چپاول کنند ، همان بهتر که به کشور متجاوز اجازه داده شود  ، کشور را تصرف کند ، اینطوری حد اقل دلمان خوش است توسط بیگانگان به گروگان گرفته شده ایم و سر فرصت خلاصه یک کاریش می کنیم ،  پس  قانون اول من این است :

کسانی که برای حفظ مرزهای کشور به جنگ می روند ، بعد از اتمام جنگ فقط باید به شغل قبلی خود برگردند  و هر گونه منت گذاری جرم محسوب می شود و فرد بعنوان فرد مفت خور سوء استفاده گر باید محاکمه شود 

قانون دوم 

نمادهای دینی یک نوع تهدید پنهان علیه بقبه هستند ، یک نوع یار گیری هستند ، لذا می توانند باعث بروز قشری خشک مغز و شارلاتان شوند . و نیز چون ریا از کفر بدتر هست لذا هیچ نماد مذهبی نباید بصورت چکش و ابزار وجود داشته باشد و افراد باید رفتار شان را با خدا بصورت خصوصی و شخصی دنبال کنند . زندگی در جزیره آدم خوارها به اندازه زندگی در شبه جزیره های ریا کارها وحشتناک نیست 

قانون سوم 

کل تصمیمات کشوری باید انلاین توطط مردم انجام شود ، حزب یا گروه نمی توانند بر گرده یک جامعه سوار شوند و تمام رسانه ها  و تریبون ها را بگیرد و لذت شهرت و ثروت و عقل کلی روز بروز در او بیشتر رسوب کند تا جایی که مثل صمد باورش شود هیچ کی نمی تونه مثل او با انگشتش برنه تو چشم آدما

........

بازد درست شویم و گر نه در همچنان بر همین پاشنه خواهد چرخید 

منم همانطوری هستم

هرگز 

هرگز 

هرگز کسی را بخاطر سلیقه ای که در رفع نیازهای بدنی اش دارد ، سرزنش نکن

هر کسی حق دارد به هر روشی که دوست دارد شهوت رانی کند  ، فقط نباید  برای کسی یا کسانی ابجاد مزاحمت کند

حالا یکی می خواهد از پولش برای تنوع استفاده کند ، هیچ اشکالی ندارد  شما تنوع دوست نداری ، خب متنوع نباش 

هرگز 

هرگز 

هرگز از کسی اتوی جنسی نگیر ، چون این حرفها کوتاهی عقل خودت را نشان می دهد ، عقب ماندگی خودت را نشان می دهد . اگر نیازهای جنسی ات را سرکوب می کنی ، اگر انجایت را برای بهشت و بهشتیان تر و تازه نگه داشته ای  ، خب این به خودت مربوط است . 

مهم ان است که ما در مراوداتمان با یکدیگر دزد نباشیم ، قلدر نباشیم ، دروغ گو و خرافی نباشیم ، فریبکار نباشیم چرا که یک آدم شارلاتان عقب مانده دزد  که اصلا  هم اهل شهوت نیست می تواند یک کشور را  به دادن ، ان هم از نوع غیر اخلاقی و لذتی اش بیندازد .

شما بعنوان یک پدر ، بعنوان یک مادر ، بعنوان یک مسئول وظیفه ات ان است که بچه و زیر دستانت را باسواد ، سیر و در رفاه و رو به اینده قرار بدهی ، پس به همین وظیفه ات عمل کن و چشمت را از اتفاقاتی که در خاشتک دیگران می افتد بردار

 چطور است که نان به مردم نمی دهی ولی بسیار مصممی اخلاق و دبن به انها بدهی 

من به همین وضوح می گویم که به نظر من  نوابغ دنیا  خیلی ساده س ک س می کنند ، در هر قالبی و به هر شکلی که پا بده  . په په ها و منگول ها  تا اخر زندگی شان  با تن خودشان مشکل دارند 

من به هیچ وجه از کسی که از فاحشه خانه بیرون می اید نمی ترسم ، چون می دانم او کارش را کرده و دیگر فکرش مشغول زندگیشه . ولی از کسی که از ...د بیرون می اید می ترسم چون می دانم او در انجا ارزو کرده که یکی  نیازهایش را براورده کند  و فکرش مشغول کار نکرده اش هست 

این کارها از ان نوع کارهاست که وقتی انجامش می دهی اهمیتش را کم می کنی ، روحت را آزاد می کنی ،  و نگاهت را پاک می کند  . ولی اگر انرا انجام ندهی روحت  را حلق اویز می کنی و به درز دیوار به چشم .....

پس برو  خودت را اصلاح کن و به روش رفتار دیگران با بدن خودشان کاری نداشته باش ، با این ادبیات و مکالمات فقط  دارید می گید که یک مشت عقده ای هستید 

وقتی شما آمار و عکسهای س ک سی کسی را دارید ، این به ان معناست که ان فرد درونش و بیرونش یکیست و اهل پنهان کاری نیست ، ما که با بدنمان راحتیم و ابایی هم نداریم  ولی ایا شما که آمارتان را کسی ندارد  ، کجای کار هستید 

 

در مسیر اتفاقات

گاهی مشکل اینجاست که ما  موضوعی را وارونه می بینیم  گویا کتابی را سر و ته گرفته ایم .

البته این موضوع ممکن است توسط فرد یا افرادی بصورت هدفمند انجام شود بگونه ای که طرح مشکل را در قسمت اشتباهی بریزیم . 

این آدرس اشتباهی دادن می تواند صف اول مبارزه را بشکند ، بطوریکه یا لبه تبر اصلا ایز نشود و همیشه قیل و قالها باقی باشند و یا اگر تیز شد هدف غلطی را بزند 

یکی از این موارد که ما کتاب را سر و ته گرفته ایم همین موضوعی بیان مشکلاتمان است با این هدف که کسی صدای ما را بشنود . ما هی صدایمان را بلند و بلند تر می کنیم و امید داریم صدای ما شنیده شود و توفیری ایجاد شود و خیلی وقتا دست اخر به همان جمله معروف می رطیم که گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من ، انچه البته به جایی نرسد فریاد است 

اینجا درست همین مغلطه آدرس اشتباه  انجام شده است به این معنا که ما به جای داد و فریاد زدن برای رطیدن فریادمدن به گوش طرف ، باید کاملا ساکت باشیم  و اتفاقا حرف طرف را بشنویم  و این حرف در موارد زیادی بسیار گویا و رساست 

او می گوید 

من همینم  که می بینید ، بقول گفتنی همینه که هست  ، می خو ای چه کار کنی ، چه گهی می خوای بخوری 

این حرفهای لای خطوط طرف در حالی خیلی واضح و رساست که او سعی می کند به ما بگوید بلند تر داد بزنید ، صدایتان هنوز به گوش من نرسیده  . و ما را به همان ادرس اشتباهی راهنمایی کند  ولی از طرفی مجبور است در یک اقدام مشترک خط لازم را به هواداران خودش بدهد ، مجبور است به انها قدرت و هیبتش را نشان دهد ، او می داند که نیروی توحشی که سگان  هارش را می تواند به جان دیگران بیندازد  ، نشان دادن ابهت فرازمینیست 

از انجا که اشتباه چیزی نیست که بصورت یک رویداد اتفاق می افتد پس باید گفت رویدادها بصورت طببعی  قابلیت شدن را دارند و کسی نمی تواند جلو انرا بگیرد ، اینجاست که زمان نقطه راز الود این معماست ، ایا می توان زمان بیشتری داشت ، ایا می توان در برابر اتفاق حتمی الوقوع نقشه ای داشت .

بی شک یکی از نقشه ها  ، همبشه استفاده از زور است  ، ولی انچه مسلم است زور نباید بصورت دستوری باشد ، ادرس غلط لازم دارد . این کوچه غلطی همان ایجاد دعوای زرگری چند فرد مشترک المنافع و ایجاد شبهه  فضای باز و در طرف دیگر چشمک زدن به سگان هار است که پر و پاچه می گیرن 

ابن همه بازی بلدن انها که بازی انسانیت را یاد نگرفته اند ، ما باید عکس العمل مناسبی باشیم . باید کتاب را درست بگیریم عکس روی جلد کتاب موجب شده ما کتاب را سر و ته  در دست بگیریم  ، باید زیادی هوشیار باشیم 

این راز رهایی و خوشبختی ما خواهد بود 

باید زیاد ه از سطح متداول و معمول هوشیار باشیم . ما در چاه افتاده ایم لذا نمی توانیم به اندازه کسانی که روی زمین راه می روند  عاقل باشیم ، باید صد برابر معمول انسانها هوشیار و عاقل باشیم ، چون اولین قدم ان است که از چاه بیرون بیاییم . 

یادمان باشد هر چه ما بلند تر فریاد بزنیم ، گوشهایی که باید صدای ما را بشنوند کرتر خواهند شد ، باید جریانی معکوس ساخته شود ، باید عکس العمی مناسب عمل انها در نظر گرفته شود . باید توپ در زمین لنها بیفتد ، این دروازه انهاست که هر لحظه باید تهدید شود  

این در حالیست که هنوز توپ از هر طرف دارد روی دروازه ما سانت می شود ، ما هر روز مستاصل تر و ضعیف تر از روز قبل به نظر می رسیم 

اگر قدرت خودمان را باور کردیم ، اگربه یک تصمیم هوشیار تبدیل شدیم  

اگر لایق شدیم 

به انچه لیاقتش را داربم خواهیم رسید ، هیچ کس نمی تواند جلو اتفاقاتی که در مسیر شدن قرار گرفته اند را بگیرد 

هیتلر

شاید باید دوباره به هیتلر نگاه کنیم 

شاید حادثه هیتلر بزرگترین اتفاق غیر مترقبه ای بوده که توسط انسان ایجاد شده 

و این احتمال وجود دارد که دوباره هیتلر برگردد 

یادمان باشد هیتلر  در فقر زندگی می کرد و می دانست که این فقر حق او از زندگی نیست ، هیتلر در زمانی  که کسی او را نمی دید ، می دید چگونه عده ی معدودی  مست پول و ثروت هستند ، هیتلر خوب می دید چگونه نابرابری و بی عدالتی در جامعه نهادبنه شده ، هیتلر خوب تحلیل می کرد ، او با تمام وجودش از غرور لگد مال شده کشورش بعد از جنگ اول  ناراحت بود . 

شاید باید هیتلر را از نگاهی ببینیم غیر از نگاهی که انگلیس و فرانسه می خواهند او دیده شود  . و این به اشتباهه انداختن جهان به تغییر نگاه خود این کشور ها را هم به اشتباه انداخته ، این همان بلاهت است که ابله دروغ خودش را باور می کند ، و متاسفانه این موجب می شود دوباره همان اتفاق تکرار شود . 

یادمان باشد که هیتلر در اهداف خودش اصلا شکست نخورد ، او این آشغالهای بو گندوی کثافتی را تا حلقوم غرق ناز و نعمت بودند ، هیتلر ابن بورژوازی بو گندو را مچاله کرد و این افراد را تا دنیا دنیاست  ادب کرد  ، دوم  انکه هیتلر غرور را به کشورش و مردم آلمان برگرداند ، تا همیشه مروم دنیا فهمیدند  مردمی در گوشه ای از دنیا هستند که اگر اراده کنند می توانند  دنیا را به آتش بکشند  شاهان  و رهبران پوچالی را مثل دستمال کاغذی مچاله کنند ، کشورهای فکستنی  پر هارت و هورت را چنان از سر راه بردارند که گویی  پشه ای را با ضربه انگشتت له کرده ای 

هنوز هم دنیا نمی خواهد بفهمد که نباید غرور دیگر ممالک و قوم ها را شکست ، چون همیشه یک هیتلر در اتاق زیر شیروانی  دارد  نقشه انتقام می کشد ، نه تنها اروپا انچه باید می فهمید را نفهمید بلکه چین و روسیه هم همراه شدن  ، شاید تنها کشوری که با تولید علم و فرهنگ قوی شد امریکا و در کنارش  نهابتا ژاپن باشد .

این دو کشور فهمیدن که باید با کشور ها مثل انسان برخورد کنند و تحقیر و زور در دراز مدت واکنش منفی وسیع تری دارد 

هنوز اروپا دارد تلاش می کند که هیتلر را منفور نشان دهد ، این خود گواه ان است که هیتلر غرور المان را برای همیشه جاودانه کرد  ، خیلی ها در اروپا پوتبن را به هیتلر تشبیه می کنند  ، این یک تشبیه بی ربط است پوتین یک دیکتاتور روانی کثیف است  ولی هیتلر یک روح قدرتمند ، یک شخصبت کاریزماتیک  و یک افسانه ناتمام است 

همیشه هیتلرها در حال نگاه کردن و تحلیل کردن هستند ، درست در زمانی که به چشم نمی ایند ، وجود دارند و روزش که برسه دمار از روزگار........

اگر طبیعت را عاقل بدانیم باید گفت هیتلر دقیقا جواب طبیعی عاقلانه ای بود  به انچه از تاریخ حذف شده و این طبیعت هنوز همان طببعت و ان جواب هنوز همان جواب است 

بگذار شب سمورت تمام شود

تقدیم به روح زیبا و نازنین دو گل نوشکفته وطنم 

میترا و ملیکا  ، برای گریه کردن ففط کافیست اسمتان را نگاه کنم . 

من وصیت کرده ام روی قبرم بنویسن 

کسی که اینجا خوابیده ، خیلی خوابش می آید 

..........

 

فقط از شخص ، شما می ترسیم 

از این بلایی بزرگتر نیست که ما سر و کارمان به شما افتاده 

......

ما را از آبله میمونی نترسانید 

ما را از اسهال ویروسی نترسانید 

ما را از کرونا و سویه های جدیدش نترسانید 

این حشرات نسبت به شما کفتارها عددی نیستند  ، بگذار تا کرونا خفمه مان کند ، تو فقط لاشه ات را از روی من بردار 

تو که مثل بختک بر زندگی بر خواب و بیداری ، بر عقل بر عشق بر نفسم  افتاده ای

فقط تو برو ، همه چیز خوب خواهد شد  .

تو انقدر بدی که جهل مطلق فقط می تواند ادای تو را دربیاورد  ، تب کریمه کنگو در برابر تو یک جاده فرعی مال رو با ابشارهای بکر و دست نخورده است .

نمی دانم چقدر تاریکی که با تو شبم سحر نمی شه  ، انقدر از جنس ظلمات هستی که تاریکی در برابر تو فقط یک بهانه برای دیدن ستارگان است 

زرتم قمصور شده  با پارگی حلقم می توانم بسازم ، فقط پایت را از روی سینه ام بردار ،  بگذار باورهایم را به سخره نگیرم ، بگذار مثل هایی که با انها بزرگ شدم را مشتی چرندیات ندانم 

هنوز که خورشید درنیامده برو ، هر چه می خواهی با خودت ببر ولی برو ، به همان نقطه ای از تاریخ برو که به ان تعلق داری 

فقط قصه تلخ میترا و ملیکا  برای رفتنت کافیست  در حالیکه دست تو به خون میلیونها نفر آلوده شده ، شب نامه ات را نوشتی بگذار شب سمورت تمام  شود 

مهسا ایرانیان

مهسا ایرانیان

این فرد  ، وقتی می خواست به لباس هنرپیشه های ایرانی حاضر در کن ایراد بگیره 

گفت :

 

این لباسها را مگر از عبدل اباد خریدی 

در عبدل اباد هم اینجوری لباس نمی پوشن 

.......

مهسا ایرانیان 

در عبدل اباد لباس با رنگ مرگ نمی پوشن  

چرا اینقدر زور می زنی به کارکتر  هنرمندان و اسم عبدل اباد  توهین کنی . 

اصلا  می دونی عبدل اباد فقط یک اسم نیست ، واقعیت داره  

من دوستان زبادی در شهر ری دارم  ، خیلی آقا و خانم هستند ، مثل تو نیستن 

من بچه ی عبدل ابادم دلم می خواهد در هوای گرم با شلوارک راه برم و با دم پایی  

در هوای سرد ممکنه نمد بپوشم و پاتاوه 

هر طور دلم می خواد رفتار می کنم

ایا توی تهرانی عرضه داری ان طور دلت می خواد لباس بپوشی ، چون فکر نمی کنم هیچ زن اصیل ایرانی حاضر باشه  یک پیشانی بند بزنه و بعد روی اون پیشانی بند که موی جلو پیشونیشو پوشونده  لچک بندازه 

به سبک خانم خامنه کلیپس می زنی و بعد  بدون انکه برات مهم باشه طوری از بالا به پایین حرف می زنی  که گویی عبدل اباد اصلا وجود خارجی نداره و صرفا یک مثاله 

تف بر این تلوزیون که پره از ادمایی مثل تو و الهام چرخنده ها  ،  پتیاره هایی با هیبت و  ادعای روشنفکری  

..........

زهرا ابراهیمی ، موقع گرفتن جایزه کن :

من اینجام ولی روحم  با مردم ایرانه

درود بر تو 

تو افتخار ایرانی 

احترام

من همیشه گفته ام الان هم می گویم 

اصلا بیایید دو نوع احترام  داشته باشیم 

اول 

احترام به قدرت و پول و شهرت 

سیاست مداران ، هنرپیشه ها ، خوانندگلن ، فوتبالیست ها ،  آقا زاده ها ، خان زاده ها ، شاه زاده ها ، 

احترام دوم 

مستهای بی آزار ،  سکسی های بی نقشه ،  کارگران  درست کار ، رانندگان با احتیاط ،  کودکان بانشاط ، پیرهای شاد ،  دوستهای  بدرد بخور ، همسایه غیر فضول ، معلم با سواد  ،  زنی با شکم صاف  ،  پلیس راهنمایی کننده ،  قاضی اهل دل ، تعویض روغنی  با دقت ،  قصاب خاطر جمع ،  پولداری که دیگر وام نمی گیرد ، وزیری که تو کار ساخت و ساز نیست ، نماینده ای که تاجر نیست ، آقایی که بفکر پس انداز برای اقا زاده اش نیست  . پدری که رو اعصاب جوونش نیست ،  جوونی که دست  بزن نداره ......

.......

اجازه بدهید  تا برای احترام هایمان  ، احترام قائل شویم . 

چرا باید یکی را صرفا دوست داشته باشیم چون هنرمیشه است ، در حالی که او صرفا دارد بک نقش بازی می کند 

چرا باید امثال چرخنده ها تو دل ما جا داشته باشند 

ایا این نوع احترام گذاشتن ، توهین به خودمان نیست 

اگر یاد بگسریم از  دوست خوبی ، از کارگر خوبی ، از راننده خوبی  و .... تشکر کنیم و بهش احترام بگذاریم 

ما به حقیقت احترام گذاشته ایم 

زندگی گوسفندی

خیابان یک طرفه بود 

من در منتهی الیه سمت چپ در سایه درختی پارک کرده بودم 

ان طرف خیابان افتاب نیم روزی تسز بود 

دختری  از کوچه روبرویی ، وارد لاین دوچرخه  که با نرده های ابی مسخص شده بود  ، شد 

قد و بالایی نداشت   نه ان که زشت باشد ، مانتو شیری رنگی داشت ، شلوار جین ساده ای  ، رنگ روسری اش را یادم نمی اید  چون بیشتر حواسم به چشمهایش بود 

گوشی اش را با دست راستش جلو گوشش گرفته بود و  انگشتان دست چپش را مرتب  به شکل غنچه ای نشکفته باز و بسته می کرد 

حرفهایش مفهوم نبود 

ولی لبانش می لرزید  و 

از چشمانش سیل اشک جاری بود 

 واقعا دختر سعی می کرد  چه چیزی را بیان کند   به نظر می رسید از اینکه در وضعیتی قرار دارد که نمی تواند بدرستی از خودش دفاع کند و باید بالاجبار شرایط حاضر را تبدیل به شرایط ممکن کند ، سخت مستاصل است .

من این نوع استیصال را می شناسم  اگر درست ورنداریش ، پارت می کنه ، جرت  می ده 

وقتی می دونی ته قضیه یکی هواتو نداره  ، هوایی می شی ، سودا زده می شی ،  یکی  از درون به روحت چنگ میندازه 

اینجا هیچ کس نمی دونه موضوع چیه ، هیچ کس درست  نمی دونه  داره از چی دفاع می کنه ، داره از چی حرف می زنه ، همه مثل گوز در هوا سوت شده اند  ، بوی گند  و کثافت می دهند . 

وقتی  دلت می خواد خودی نشون بدی ، وقتی که دزدی را می بینی و دلت می خواد داد بزنی  آی دزد  آی دزد  ، وقتی می خوای یک حرف ساده را خیلی بی شیله پیله بگی    ..... تازه اونوقت می فهمی چقدر تنهایی ، چقدر بی کسی     چقدر  مسخره ای 

ما بد جوری تنها و بی کس شده ایم

اگر فکری به حال خودمان برنداریم  و ابنطور با حرفهای بی سر و ته  مدیریت  شویم ، فقط و فقط می شه بهش گفت زندگی گوسفندی

حذفش کردم

تا یکی دو ساعت اینده

یکی از ده متن اخیر توسط خودم 

حذف می شه

خدایا : 

چرا خوب بودن اینقدر سخته

یک آدرس خوب

باید خیلی مشهدی باشی تا بعضی جاها را در مشهد بشناسی .

تعویض روغنی 

اینم یک هدیه از طرف من به خوانندگان وبلاگ

تعویض روغنی قدس ، انتهای فلسطین ۲ 

ما با سفارش اکید یکی از دوستان به اینجا امدیم و اصلا در ابتدا من فکر می کردم 

خب تعویض روغنی که چیز خاصی نیست 

ولی  وقتی به اینجا امدم  ، راز  درستکاری را فهمیدم.

 به اندازه ای که هر مغازه شلوغی مشتری داشته باشه ، اینها فقط در طول نیم ساعت مشتری کنسل کردن  ،

ولی کارش درست بود ، می گعت چون شرکت روغن نداده ، ما از بیرون روغن تهیه نکردیم چون مطمئن هستیم روغن تسویه شده است 

تست های ساده ای انجام می دادن و هزینه های کمی هم می گرفتن . مشتری احساس می کرد جای امنی امده . 

یک نکته مهم ان بود که وقتی من بهشون گفتم کارگرتونو زیاد کنید تا مشتری کنسل نشه ، در جوابم گفت : 

مشتری به مغازه  اعتماد می کنه ، هر کسی هم اینجا باشه از لحاظ مشتری قابل اعتماده ، پس باید از نظر منم قابل اعتماد باشه  ولی من برای داشتن اعتماد مشتری ام  به هر کسی اعتماد ندارم  ، واگذاری کار به شاگرد غیر قابل اعتماد اولین خیانت به مشتریه  .

واقعا چرا مملکت خرابه 

چون من و تو شاگردهای ناشی را به جان کار و زندگی مردم انداخته ایم  ،  

........

بدلایلی مجبور شدم یک متن را از وبلاگ حذف کنم 

که حالم را کمی خراب کرده

ولی .......

ویژه نامه

یاد گرفته ام خاص نباشم و بدنبال خاص نباشم .

امان از خواص 

خواص بی خاصیت ترین ، بی مزه ترین و بی شخصیت ترین افراد هستند 

یاد  گرفته ام از استثنائات زمان نباشم

از ابرار 

از مقربین نباشم 

وقتی گشنمه مثل یک سگ غذا می خورم ، 

توالت هایم طولانیست  برای ریدن با ما تحتم چک و چونه می زنم

دمر می خوابم  ان هم لخت ، لذا در مکان های جمعی خواب راحتی ندارم 

آرزوهای کوچکی دارم که بیشترش سکسی و  گشادیست 

گاهی یک ماه تمام جوراب نمی پوشم و با دم پایی  و شلوار ورزشی به بانک و بازار می روم  . تازه حالا فهمیده ام که اگر کت و شلوار اونی هست که پوتین می پوشه ، من بهتر است با یک شرت مامان دوز برم بیرون 

از خاص بودن بدم می اید ، از هر طوری بودن که باید دارد معذب می شوم ، از احترام گذاشتن همان قدر متنفرم که از بی احترامی کردن 

دوست دارم صفتهایی را تصاحب کنم ، تمرین راست گویی را ، تمرین دوستی را ، لذت بردن را می خواهم بیاموزم ، واقعا لذت بردن اموزش می خواهد . باید آرام بودن را آموخت .  با صفت بودن اتفاق  گرانی روغن نیست ، باید زیاد خودت را ارزانتر بفروشی و زیاد ی قیمت ناکسان را کارت به کارت کنی .

من معتقدم زندگی در معمولی هاست ، رویاها را زود رتوش می زنن ، به مشاهیری که پشت صحنه ی زندگیشان را نمی گویند بشاش ، به رهبرانی که در لفافه ابهام و ایهام قرار دارند ، برین 

در یقه دیپلمات هایی که بنز نمره سیاسی سوار می شوند تف کن ، و یادت باشه مرلین  مونرو می گفت زنان بیش از هر چیزی باید  به راز کفش پاشنه بلند  پی ببرند 

غذای لب جوی اب و درخت بید و تره تازه و ماست چکیده  عشق است  . رستوران وی آی پی  مال  اونایی باشه که می خوان خاص باشن 

پیوندتان مبارک

 آقای  ولو دیمیر زلنسکی

خانم    اولنا زلنسکا

گویی همین دیروز بود ، چه زود نوزده سال گذشت  . سال ۲۰۰۳

تصور اینکه شما دو نفر در جریان این جنگ طوری بشید برام وحشتناکه و برای دنیا هم اگر شما دو نفر یا حتی یکی از شما دو نفر در جریان این جنگ کشته بشید یک تراژدی بزرگ خواهد بود 

اگر شما را بکشند ، فیلم زندگی شما سرامد تمام عاشقانه ها ی تاربخ خواهد شد . خواسته  یا ناخواسته شما همان دختر و پسری هستید که برای مبارزه با اهریمن جادو گر  مخوف  به داخل غار تاریک رفته اید ، این سهم شماا از تاریخ است  . این وظیفه ایست که گاهی  خدا بر دوش کسی می گذارد 

اژدهای داخل غار هم این را می داند که کشتن این دختر و پسر برایش تبعاتی وحشتناک خواهد داشت ، او می داند با ریختن خون اینها دیگر هیچ جادویی نمی تواند  چهره کربه او را توجیه کند هیچ اینه ای نخواهد توانست او را زیبا نشان دهد 

ما در کشورمان یکی از شماها را داشتیم  لسمش ندا بود ،  اهریمن می خواست صدای ندا را در گلویش خفه کند  گلوی او را فشرد تا خون از حلقش فواره زد ، از ان موقع جادوی آیینه شکست و مردم چهره اهریمن خون اشام را دیدند 

اولنای نازنین ، هر لحظه ای که تو داری مقاومت می کنی هزاران امید زنده می شود ، هر لحظه که تو گربه می کنی به نظر شجاع تر می رسی ، و ترس میلیون ها برده را مثل غباری از روی عتیقه ای از عهد باستان می زدایی  ،  تو زنده خواهی ماند  زیرا  اهریمن بهتر از هر کسی می داند  تار و پود وجود تو به درازای تمام کرات و آسمانهاست  

اتفاق مهم ان بود که تو تصمیم بگیری ، بایستی ، مقاومت کنی ، بجنگی  ، و شجاع باشی  . تو خون سرخی که در رگهای قبیله می ریزی ، تو ان لحظه نابی که در نهایت افسانه از پس سرگردانی ها و نگرانیها  ، فرا  می رسد  و در پی ان زندگی آغاز می شود 

درود قلبی مرا بپذیرید  ، در دنیایی که همه ادایش را در می اورند و چه ماهرانه  حقانیت را مانند لاش گوسفندی بر قلاب دکان قصابی اویزان می کنند  ، شما رهبران واقعی هستید 

زنده باد آزادی 

زنده باد حقیقت 

زنده باد عقلانیت 

سلام به نسل جا مانده

جا مانده  گان عزیز سلام 

من پدر یکی از شماها هستم  . 

من از چهار سالگی دخترم را هر روز به استخر بردم  و او تا الان که دوازده یاله ایت هرگز بعد از ظهرها نخوابیده ، 

سلام به شما نسل جا مانده

دختر من چندین مدال قهرمانی کشور دارد ، او برای تمریناتش در هیئت شنای استان مثل تمام ودزشکاران مبتدی دارد شهریه ماهیانه می دهد 

تا به حال از طرف هیچ فدراسیون  ، یا سازمانی حتی به او یک مایو هم بعنوان جایره نداده ان .

او دو ماه دیگه قرار ایت در میابقات شنای کشوری شرکت کنه و ما همبن هفته قبل یک مایو برایش به قیمت هیجده میلیون تومان خریدیم . همین امرور برایش یک وزنه  مخصوص کف دست خریدیم به قیمت یک میلیون تومان

من پدر یکی از شما نسل جامانده هستم 

اسم دختر من ساتگین است ، او باید زیر نظر دکتر تغذیه باشد ، او باید ویتامین مصرف کند ، او باید ورزشهای مکمل داسته باشد  و تمام اینها دارد با هزبنه خانواده انجام می شود  ، حتی یک هزار تومانی هم کسی کف دست ما نگذاشته . هیچ کس حمایت نکرده ، حتی پول بلیط قطار او برای مسابقات را  خودمان می دهیم 

ما ارزو داریم ساتگین بتواند روزی از کشور برود  ، و ان روز برای این تصمیم لحظه ای درنگ نخواهیم کرد 

من به شما نسل جا مانده یک توصیه ای دارم 

به حرف ،  نسل وامانده گوش ندهید  این واماندگان تاربخ  بزودی مثل نسل دایناسورها منقرض می شن و از انها غباری هم نخواهد ماند   انها چنان بروند که گویی هرگز نزیسته ان و یا اشتباهی زیسته اند 

شما به گلهایی که این نسل وامانده بر سر پدران و مادرانتان زده اند  نگاه کنید و خووتان را در ابنه همان ها بببنید  ،  

برای خودتان هدفی انتخاب کنید و تلاش کنید تا خودتان را در همان کار اصل جنس کنید ، 

خدا بزرگ است ، خدا هوای شما را خواهد داشت ، ما تاوان خربت پدرانمان را دادبم  و شما در سابه زجر ها و بدبختی هایی که ما به عسق شما تحمل کردبم  به امید خدا به زندگی و رفاه و خوسبختی خواهید رسبد 

رها سازی

امشب که داخل درختان پارک گم گم گم هستنم و هیچ کس منو نمی بینه و تک توک رهگذران این مسیر هم اصلا توجهی به من ندارند .

از خودم پرسیدم که : خب مهدی حال دلت چطوره ؟ 

امشب که توی این قسمت خلوت پارک نشسته ام و گاهی هم چند قطره بارون میاد و بادی می وزه و همهمه حیات در دور دستها جریان تند تری داره ، یادم میاد بیست و  هفت سال قبل در همین روبروی پارک ، دانشجوی دانشگاه فردوسی بودم ، روزهای اخر  دانشگاه بود ، یکی از هم کلاسی ها ازم پرسید 

فوق شرکت نمی کنی

گفتم ، نه ، قصد دارم برم یک مقداری در بیرون کار کنم پول پله ای دربیارم تا بعد ببینم چی می شه .

راستش فکر می کردم من که زیاد ادم طمعکاری نیستم اگر یک چند سالی کاری انجام دهم می تونم بعد برگردم ، سر کتاب و درس 

اخه برگشت به کتاب برام یک الزام بود ، از چهارده سالگی که تو حوزه بودم و بعدشم که چهار سال دانشگاه بودم ، تو این ده سال یک چیزی برام روشن شده بود ، می دانستم یک سری  افراد کلاشی ، رفتن یک سری حرفهای نصف و نیمه ای را از این ور اون ور   سر هم کرده اند و بساط عقل کلی برای خودسان راه انداخته ان و این جامعه و این مملکت نیاز به یک نگاه درست داره و گر نه تا همیشه با جماعت کوران طرف هستیم 

پارک ، خلوت بود و باد همچنان در میان برگها می پبچید و من بودم و همان سوال که در ابن خلوتی از خودم پرسیده بودم 

مهدی حال دلت چطوره

من بیست و هفت سال قبل تلاش اقتصادیم را شروع کردم تا مدتی بعد دوباره برگردم سر موضوع فکر 

ولی هنوز همچنان معلق رو هوا هستم 

راستش یک چیز دیگه هم هست که پنجاه سالهه نتونستم درستش کنم و اونم اسممه ، اره اسمم 

آخه ، محمد مهدی هم شد اسم 

این اسم خیلی چیزها را توضبح می ده 

توضیح می ده که من صرفا برای زیاد کردن مسلمانان بدنیا امده ام 

می گه که بی برنامه کاشته شده ام و در جامعه رها سازی ام کرده اند 

لای درختان احساس گم شدن دارم ، حالا که اینجا کسی مرا نمی بیند و نمی خواند . در جواب اینکه 

مهدی حال دلت چطوره

به خودم گفتم ،  من یک موجود رها سازی شده ام که در طبیعت نتوانستم طبیعت خودم را پیدا کنم  . اینجا باید ......

تلفنم زنگ خورد باید برم