غم اومده خونه من

این یک تجربه عجیب است که من امروز بعد از ظهر و امشب دارم .

علی که عکسش را الان می ذارم در پروفایل ، امروز ظهر در سانحه ماشین فوت کرده ،

علی پسر خواهر و دوست من است . و او الان در سرد خانه است و من دقیقا از امروز صبح میزبان دوست عزیزی هستم و دارم یک برنامه کاری را پیش می برم و حتی یک لحظه از هم دور نیستیم و من اصلا نمی توانم به این موضوع اشاره ای داشته باشم .

این حس عجیبی شده که من حتی همین الان ساعت یازده شب هنوز با دوستم هستم و داریم در مورد کار حرف می زنیم و من در این وسط گاهی یواشکی یک زنگ به خواهرم عزت می زنم و گاهی زنگی به آذر می زنم یا پیامکی می فرستم

علی جان اونی که پشت در بود مرگ بود . و ابن حسی است که نمی توانم برای تو باورش کنم

غم اومده خونه من

انگشتو بر در می زنه

علی نازنین من

یک متن دردناک .

من این متن را دارم در غروب روز ببست و هشت مرداد می نویسم

متن زیر از نوشته های پسر خواهرم هست . علی یاوری . این متن پریروز نوشته شده و ایشان متن را برای من تلگرام کرد . امروز صبح من با یکی از دوستان از مشهد به عبدل اباد امدیم ، در ورودی شهر تربت یک صحنه چپ شدن ماشین را دیدیم که از کنارش گذشتیم .

علی یاوری . متولد ۱۳۵۸

.......

همسرانه

این کلیپ شاید حکابت من و تو و حرف دلم باشد مرا ببخش که تو هم پا سوز من شدی و عمریست که تو را وعده شروع زندگی می دهم تو را هم مثل خویش منتظر معطل و چشم براه گذاشته ام از سر جوانی و خامی فکر می کردم که زندگی انقدر مرد هست که برایم صبر کند و من روزی رمان قرمزش را با قیچی بریده و رسما او را افتتاح کنم و یا روزی خواهد امد که زندگی خودش زنگ خانه مان را بزند و بگوید که اهای علی و فاطمه انتظار دیگر به سر امد بسم الله این گوی و این میدان ، بفرمایید من را شروع کنید و طعم شیرینم را بچشید .

ولی حیف و صد افسوس دیر فهمیدم که سالها در کنار تو طعم شیرین زندگی را چشیده ام ، فراموش کرده ام که هر روز با چای خوشرنگی که برایم می ریزی، زندگی را هورت می کشم . شاید از یاد برده باشم که همه زندگی من تو هستی .... علی یاوری تقدیم به نازنین همسرم بیست و ششم مرداد ماه هزار و چهارصد و دو

..............‌.....

من با دوستانم به عبدل اباد امدم و کار تجاری خاصی با هم داریم ، هنوز تقریبا جا بجا نشده بودم که خواهرم پیام داد که علی یاوری که مس افر یک ماشین بوده و از مشهد به تربت میامده تا بعد به زاوه برود .

ولی ماشین چپ کرده و علی در جا ضربه مغزی شده

من هنوز که یاعت هشت شب هست نتوانیته ام پیش دوستانم ابراز کنم که من همزمان با ورود شما پسر خواهرم فوت شده و دارم مسائل کاریم را رتق و فتق می کنم .

دارم برنامه ریزی می کنم که فردا یا پس فردا برای تشییع جنازه اماده بشم

چهل و هست ساعت از نوشتن متن بالا نگذشته بود که علی فوت کرد او که منتظر بود زندگی در خانه اش را بزند ، مرگ در خانه اش را زد

یاد و خاطره علی به قلب و جان من پیوند خورده

و حالا فقط می توانم برای ارامش روحش دعا کنم

نیم زندگانی

چون حالا اسم چهارشنبه سیاسی شده باید به جای این اسم بگیم سه شنبه ی سفید ولی باز چون سفید هم حرف خوبی نیست ، اصلا باید از خیر این نام گذاری بگذریم .

در هر صودت موضوع من مربوط دیدن یک صحنه بسیار منداول است . در روز چهار شنبه

نزدیک ظهر من داشتم می رفتم پارک ملت مشهد ، هوا گرم بود و افتاب داغ چند کارگر تخریب ساختمان مشغول بودن ، یک حانه بتنی محکم باید خراب می شد که حالا حتما جاش یک ساختمون خیلی زیبا ساخته بشه که این خیلی هم خوبه

من فقط از یکی از کارگرها یک سوال ساده کردم ، روزی چقدر می گیری

پانصد و پنجاه تومن

در تمام مدتی که در پارک بودم به این موضوع فکر می کردم که این کارگر ها دارن بار اصلی جامعه را به دوش می کشند ولی دست اخر چی نصیبشون می شه

ماهی به سختی می تونن بیست روز چنین کار سختی را انجام دهند که این می شه ماهی یازده میلیون تومان . اونوقت درامد زیر سی میلیون تومان می شه زیر خط فقر

این افراد روزی فقط پانصد هزار تومان گرد و خاک می خورن و هر لحظه ممکنه زیر پاشون خالی بشه و سر و صدای هیلتی و فشاری که وارد می کنه می تونه شنواییشونو از بین ببره

واقعا ته این داستان کجاست ، و این فقر و نابرابری مدیریت شده کی می خواد تموم بشه

من پیش خودم فکر می کردم ما وقتی جامعه ی خوبی داریم که هر کسی در طول مدت عمرش مجبور باسه ده سال کار سخت انجام بده ، ده سال پتک بزنه ده سال کار فیزیکی سخت بکنه ، ده سال عمرش را بذاره برای خدمت مفت به جامعه

نه اینکه یک عده یک عمر مفت بخورن و ادعای خدایی کنن و دویست سال عمر کنن و اسمشو بذارن عمر بابرکت اونم در حالی که یک روز از این عمر بابرکتشون صرف خدمت به خلق نشده

تمام هدفشون بزرگ نمایی نمادهای خرافی و فریب نسل گشاد و تنبل هست و بسیار هم مستعد این فریب پذیری هستند

در حالی که اگر کسی کار کند و عرق بریزد تمام باورش خودش می شود ، تمام فکرش و هم و غمش نان شبش می شود و ابنکه کی باید بخوابد و کی بیدار شود تا بتواند بیشتر کار کند

متاسفانه الان جامعه از کار مفید تهی شده ، همه یک مشت مصرف کننده هستند ته این جریان چیزی جز نابودی نیست ، عاقبت دزدی و دروغ و خرافه و گشادی و باد به غبغب انداختن و دل خوش کردن به القاب انچنانی و کفش جلو پا راست شدن و خلاصه عاقبت تمام حرفهایی که در نهایت چیزی جز مشتی لاطایلات نیستند ، نابودی ، نابودی و نابودییست

شاید کمی دیر بشود ولی همین الان هم می توان این نابودی را دید فقط کافیست تاریخ تولد مرده ها را روی سنگ قبرشان نگاه کنید چطور دارن مردم در سکوت می میرن و عده ی خیلی زیاد تری دارن نیم زندگانی می کنن

خزر نازنین من

با دیدن عقب نشینی اب دریای خزر حالم خراب شد ، هر چند من چنان از نسلی مفلوک و بدبخت هستم که از خزر سالی یک بار ان هم تماشایش سهم من است . ولی باز هم خزر قلب من است به استکان چای خانه مادر بزرگ می ماند ، دلم را گرم می کند

طبیعت سهم خودش را از دنیای مدرن دارد هزاران سال قبل از مرزبندی های مسخره ی ما انسانها رود ولگا در کاسه خزر می ریخته است و طبیعت خاص خودش را بوجود اورده است ولی حالا حکومت ها و افرادی روی کار امده اند که به جای استفاده همسو از روال کار طبیعت تلاش می کنند که طببعت را در کنترل خود بگیرند و از ان بعنوان یک چماق بر علیه دیگران استفاده کنند

بی شک باید گفت با ادامه روند خرافه سالاری ، دروغ سالاری ، نفرت سالاری ، فریب سالاری .... چنین اتفاقاتی هر روز و هر لحظه پیش خواهد امد چون من فقط خودم را می بینم و تو فقط خودت را و در این میان این احزاب و نژاد ها و باور ها و ایدئولوژی ها قرار است تصمیم گیرنده باشند

شاید باز هم باید دل به همان قهر طبیعت خوش کرد ، ، امیدوارم روح خزر چنان قوی و محکم باشد که هرگز کسی ترک های زیر پای رنجورش را نبیند و عمر حکومت های اقتدار گرا و بی احساس چنان کوتاه باشد که وقتی رفتن اصلا بیادمان نیاید که این ها روزی وجود داشته اند

خزر نازنین دستانت را در دستم بگذار ، گویا ارواح پاک بزرگتری و کوچکتری نمی شناسند همه بعشق زیبایی ، شادی و لذت می تپند

نسل ننه ها تموم شده

این که زنها روسری سرشان نمی کنند دیگر یک فرهنگ شده است . مسئله سر موضوع سیاست نیست . اصلا مهم نیست شکل کار چطور انجام شده مهم ان است که امروز دیگر این موضوع قابل جمع شدن نیست .

زنها از حجاب دور شده اند حتی انهایی که یک جایی حجاب دارن خیلی جاهای دبگه حجاب ندارن . دیگر نسل ننه ی من که من خودم هرگز موههایش را ندیدم تموم شده اند .

من هرگز ندیدم مادرم جلو اینه خودش را ارایش کند یا مویش را شانه کند ولی حالا دختر من اصلا بلد نیست روسری سرش کند وقتی هم مجبور می شود یک کلاه می گذارد

چه خوب و چه بد وقتی جامعه ای از یک مفهوم عبور می کند دیگر زو ر زیادی زدن فایده ای ندارد و بهتر است مسئولان با مد نظر قرار دادن این موضوع جریان را پیش ببرند .

اگر لایق حکومت کردن صحیح نیستید و برای درک حقیقت حتی به خانواده خودتان هم یک نگاهی نمی اندازید ، دست کم‌ یاد بگیرید چهار روزی خودتان از زندگی لذت ببرید و خاطرات سخت بیشتری برای تقل در تاریخ از خود به جا نگذارید

نمایندگی ۱۹۶۹

شمالم

یک پام رو ترمزه و یک پام رو گاز

می گن قراره بارندگی های زیادی شروع بشه و این منو به این فکر انداخته که سفرم را جمع کنم .

........

این مسافرت منو می شه مسافرت انجیر نام گذاشت ، چون هر جا می رم از این انجیرهای درشت جنگلی که الان فصلشه می گیرم .

...........

امروز یک اتفاقی در فومن افتاد که برام جای تاسف داشت .

نمایندگی ایران خود رو محمد علی و علی رضا ولی زاده نمایندگی ۱۹۶۹

ما در قلعه رور خان ماشین را پارک گردیم و مثل همیشه گشت و گذار در این منطقه عالیست ، ناهار خوردیم و و با خیال راحت امدیم سمت ماشین ولی ماشین اصلا استارت نمی خورد .

طبیعتا باید مشکل باطری باشد ، یک خورده ماشین را هل دادیم روشن شد ولی کولر کار نمی کرد و نزدیک ترین نمایندگی ماشین ۱۶ کیلو متر در شهر فومن بود

نمایندگی ولی زاده

ما در گرمای شدید ساعت سه و نیم بعد از ظهر به نمایندگی رسیدیم و ایراد کار همانطور که فکرش را می کردیم باطری ماشین بود

ولی در نمایندگی همین که فهمیدن ماشین ۵ ماه کار کرده و گارانتی داره گفتن که باطری ندارن و ما باید تا فردا صبح صبر کنیم البته خودشان هم می دانند که مسافر نمی تونه یک روز از مسافرتشو صرفا برای باطری تلف کنه

گفتم اقای محترم اصلا شما معنای گارانتی را می فهمی گارانتی یعنی مکالمه شرکت تولید کننده با محصول تولید شده ، حالا شما لطفا به ماشین من بگید بعد از ظهر اونم تو مسافرت خراب نشه ، این حرف شما را باید ماشین بفهمه من که نمی تونم خودمو منتر باطری کنم

گفتن باید با مرکز تماس گرفته بشه و این کار فقط سمت صبح مقدوره

گفتم ، یعنی شما برای همچی مسئله کوچکی ، چنین راه حل سختی دارید ، منم می دونم که تمام بدبختی ما از همون مرکزه ، ولی این وسط فعلا من دارم سوژه می شم . منم راه حل دارم یک باطری بذارید رو ماشین ، تا من برم پی کارم بعد فردا مدارک کار و مشخصات منو بدید مرکز یا هر گور به گور شده ای که هست

بحث بالا گرفت ، من گفتم یک حرف حساب تحویلم بدین تا راحت بشم ، اینطوری فکر می کنم این وسط یک مشت دزد دارید به من می خندید ، یکی شون گفت زنگ بزنید به امداد خودرو ، اونا کار را براتون انجام می دن

شمار امداد خودرو را گرفتم ، تا بهش گفتم ماشین من گارانتی داره و باطریش باید عوض بشه ، گفت ما باطری نداریم اگر یک ساعت صبر کنید ما می اییم ماشین را براتون روشن می کنیم و ادرس نمایندگی را در شهر بعد بهتون می دیم ، هزینه کارتون هم می شه دویست تومن

گفتم ، جانم خودم ماشین را با هل دادن روشن می کنم ، ساعت کار نمایندگی هم تا شش تموم می شه ، برای از سر وا کردن من یک چند تا حرف بهتر پیدا کنید ، اخه این چه راهیه

بچه های نمایندگی حتی موقع هل دادن ماشین یک دستی نرسوندن که یک نفره هی زور نزنم ، من قربانی شهر بی قانونم و قهرمان کلبه دل خودم ، بازم مثل همیشه غرورم را برداشتم و درست در صد متری نمایندگی ولی زاده به یک مغازه دار دو میلیون تومان پول دادم و اقای فروشنده در عرض ده دقیقه باطری را عوض کرد و زدم به دل جاده در خطه زیبا و سرسبز شمال

سر به دیوار زدم

دل دیوار شکست

....

با دل ساده نجنگ

نزود میخ به سنگ

....

منو این حال خرابم

تو و این خنده بیخود ...

واسه خودت

شمالم و شمال زیباست ، داخل روستای خوش او هستم ، در دل جنگلهای شمال داخل یک کلبه چوبی.

فقط می تونم بگم اینجا ادم پر از حس زندگیه ، پر از احساس سپاس و لذت

عصر به داخل جنگل های بکر اینجا رفتم و داخل یک رودخانه وحشی وسط جنگل اب تنی کردم ، همه چیز عالی بود و خاص

اسم این منطقه لذیر است

گاهی باید دنیا ، نگرانیها و دغدغه هایش را رها کرد و به دل جاده زد ، افسوس راه حل همه چیز نیست و نگرانی تنها راه حل نیست

گاهی باید به خدا اعتماد کنی و بهش فرصت بدی مدتی فرمون زندگیتو بگیره ، شاید رانندگیش اونقدرهاهم بد نباشه

گاهی باید رفت ، باید بری واسه خودت