بردگی ما

ایا تا به حال از خود پرسیده اید .

سرنوشت مشرکان و کافران چگونه شد . اینهمه کافر و مشرک یک هو کجا رفتن .

ایا جریانات زندگی تحت شعاع جریان غالب است . یعنی جریان به این صورت است که چه کسی باتر می تواند آب را گل الود کند و پشت نیازهای شخصی هیچ چیزی وجود ندارد .

قدر مسلم باید گفت قرنهاست عقلای قوم دنبال این هستند که چگونه می توان سنگی را که چند دیوانه در چاه انداخته اند در اورد و در بسیاری از موارد دست اخر گفته اند یک جوری باید با این سنگ کف چاه کنار امد

هیچ گاه از دوران زندگی بشر ، انسان به اندازه امروز برده نبوده است . برده های نخستین برای رهایی تلاش می کردند چون ذهن انها چیزی به نام بردگی را نمی شناخت اسپارتاکوس با چند جمله می توانست جمع زیادی از بردگان را همراه خود کند

ولس این وحشی مقدس نرمک نرمک اهلی شد انسان برای خود و در ذهن خود مفهومی به نام برده را ایجاد کرد و انرا پذیرفت . و بوسیله مذهب انرا ویرایش کرد . بردگان دیگر رهایی را در گسستن زنجیرهای اسارت نمی دیدین برای بردگان رهایی و خوشلختی از این دنیا رخت بر بست و به دنیایی دیگر رفت .

بردگان دیگر دور اسپارتاکوس جمع نمی شدن و دیگر رگ های گردنشان برای تقلای آزادی بیرون نمی زد . بردگان زیر لالایی ساحران و جادوگران هیپنوتیزم می شدن انها مانند سگی اهلی یاد می گرفتن چگونه برای رسیدن به خوشبختی گلوی صاحب اندیشه ای را پاره کنند و چکونه بعد از مردن به اوج لذت و امتننان برسند

این بردگی مدرن بود ، لذت بردن از بردگی و سقوط انسانیت از همین زمان که جایگاهی برای مفهوم بردگی در ذهن خود ساخت اغاز شد .

و هنوز تا ان سنگ ته چاه هست و تا قرار است که ما با ان سنگ کنار بیاییم این بردگی رنگ عوض می کند گربه می رقصاند و در جریانی غالب جا خوش می کند

دزدان عاج

سیاهان وقتی به اروپا می روند تبدیل به امپاپه می شوند وقتی در افریقا می مانند نهایت یک قاچاقچی عاج فیل هستند .

اینجا موضوع احترام مطرح می شود . در کشورهای عقب مونده حکومتها به مردم خودشان احترام نمی گذارند چون حکومت نماینده مردم نیست ، حکومت نه تنها به مردم احترام نمی ذاره بلکه مردم را تحقیر می کنه . مردم همه کار می کنن تا بتونن زنده بمونن ، به عبارتی بهتر در جوانع عقب مونده مردم برای زنده بودن می جنگن درست مثل قانون جنگل .

اگر همه دنیا را یک خانه در نظر بگیریم در حال حاضر ایران مستراح ان است . این همه بی حرمتی که ما بر هم روا می داریم همه ما را تبدیل در دزدان عاج کرده است . یعنی واقعا باید کار انسان به کجا برسد که حاضر شود فیلی را صرفا برای عاجش بکشد

اگر یاد بگیریم درست با هم مکالمه کنیم ، اینجور اختلاف طبقاتی فاحشی بینمون بوجود نمی اید . واقعا اینها با فکر و فرهنگ و شعور ما چه کرده اند . چرا هیچ کس ارام و قرار ندارد . این تورم دارد با مردم چه کار می کند همه هار شده اند

تورم همان مرض هاریست که در لحظه یک مملکت را دیوانه می کند . همه ارزشها را از بین می برد . اینها همان ادامه بی حرمتی به مردم است .

ما در مملکتی زندگی می کنیم که حکومت خیلی دوست دارد همچنان حاکم باقی بماند چون اگر حاکم نباشد جایش سطل زباله است . و این مشکل درست کرده چون این نوع حکومت عده ای را به جای خدا می نشاند و عده ای را به جای برده . بردگان رذلی که دیگر تقلب دزدی قتل دروغ خشونت نفرت چاپلوسی ریا کاری صفات هر فرد موفق شان است

در توصیف اسکندر

اگر تورم مهار نشود ، همه مردم رسما دیوانه می شوند . دیگر هیچ کس از محل کسب و کار و تلاش و زحمتش نون نمی خورد همه دارن نون تورم را می خورن . دیگر بین سره و ناسره فرقی نیست ، بازار افراد را تبدیل به ادمهای بهتری نمی کند بلکه بر عکس بازاربان دزدتر و کثیف تر می شوند و نیازی به حفظ اصول انسانی ندارند چون همه چیز بر پایه تورم سواره نه قابلیت های فردی و شخصیتی .

این مسئله تا جایی است که هر چه کلاش تر و بی شخصیت تر باشی در بازار امروز مملکت موفق تری .

نمی دانم چرا این گونه مسائل را کسی در جامعه وقعی نمی گذارد ، به جای بررسی موضوعات اساسی و واقعی همه دارن یا از اب گل الود ماهی می گیرند یا دارن بر طبل تو خالی خرافات می کوبند . من امروز در همه جای شهر تابلوهای بزرگی دیدم که با هزینه زیاد نصب شده بود در این تابلو ها تلاش شده بود از فردی به نام اسکندر تعریف شود . روی همه تتبلو ها نوشته بودند اسکندر و در زیر ان یک صفتی گذاسته بودند . این اوصاف برای من خیلی جالب بود

اسکندر .... پدر شش تا بچه

ایکندر پدر بزرگ انوشیروان

اسکندر مرد قد بلند کوچه

اسکندر مو قشنگ مدرسه

اسکندر اونی که مغازش در کرکره داره

اسکندر اونی که با دوچرخه رفت به پارک

اسکندر ....

من واقعا نفهمیدم این اوصاف چرا به نظر اینها اینقدر مهم امده بود

باتیس توتا

الان که دارم این متن را می نویسم ، بازی رده بندی بین مراکش و کرواسی در جریانه

تا به حال در جام جهانی فقط یک ده دقیقه ای بازی برزیل را نگاه کرده ام .

خب بستر کارم طوری نیست که بشینم پای فوتبال ، همین که نتیجه بازی را می بینم کافیه . البته یدم نمیاد که گاهی زندگی یه کم آرومتر باشه و من باشم و باتیس توتا

دوستان می نشینن پای فوتبال و درباره خیلی چیزایی که اتفاق میفته حرف می زنن ، من بهشون گفتم خوش به حال باتیس توتا

چون ما داریم اینجا گوشه یک روستای دور افتاده از او حرف می زنیم در حالی که او نه ما رو میشناسه و نه هیچ احترامی برای ما قائله ، واقعا شهرت چیز خوبیه همه دنیا ازت حرف میزنن در حالیکه تو هیچ چی نیستی

یکی از بچه ها که خیلی داغه و تقریبا تقش کارشناسی رو تو دفتر من بعهده داره ، چند سال قبل وقتی بهش خبر مرگ باباشو دادم خودم کلی استرس داشتم و سختم بود ولی او که داشت بستنی می خورد ، فقط چند لحظه ایستاد به من نگاه کرد و گفت مرده

گفتم متاسفانه اره

گفت ، خب بیا بستنی بخور ، همه می میرن

نمی دونم ، تب فوتبال خیلی زیاده و اصلا چیز بدی نیست ، بعنوان یک سرگرمی خوبه ولی موضوع فقط همین نیست

من دوست ندارم تماشاگر بقیه باشم ، خیلی تماشاگر شده ام ، تماشاگر افسوس خور ، آه کش

این برام جالب نیست که بببنم تو همه جای دنیا مردم دارن زندگی می کنن ، و من اینجا هر روز و هر دقیقه دارم حرفهایی می شنوم و ادمهایی می بینم که رسما متعلق به هزاران سال قبل هستند ، در مملکت من گویی مردگان زنده شده اند و چنان محکم بر اریکه قدرت تکیه زده اند که خودم را شبح می بینم

واقعا می خواستم متن امروزم درباره این باشه که چگونه می توان خوب دید و چگونه می توان خوب شنید ، ولی رفتم سراغ فوتبال

وقتی مردمی چنین مستاصل و درمانده را می بینم که با حرص و ولع از فوتبال حرف می زنن و در پیچ موی باتیس توتا شلنگ انداز قدم می زنند . نمی دونم ....

ولی حالم خوب نیست ، تنها در گوشه دفترم نشسته ام ، همه به خانه هایشان رفته اند تا فوتبال ببین ، بیرون تا چشم کار می کند سیاهی وول می زند و من در قعر این سیاهی نقری می زنم به افسانه های افسونگری که چگونه جامعه و مردم مرا به خضیض ذلت کشاند و باز باید گفت

بدبختها بدبختی را نمی بینن

با کلاس باشیم

غروب پنج شنبه است . از سردی هوا کمی کاسته شده . در صندلی گوشه ی دفترم مثل همیشه نشسته ام و پایم را روی میز دراز کرده ام

من به این موضوع فکر می کنم که واقعا کلمه ی خود خوری چیست و چگونه انسان می تواند در مبارزه با خودش پیروز شود .

افکار من به هر طرفی پرواز می کنن ، به سمت شرق می روند انجا که زندگی را میدان مسابقه می دانند ، به سمت غرب می روند ، انجا که زندگی دیجیتال جای زندگی طبیعی را گرفته است . .....

افکار من با پر و بال شکسته به سمت من برمی گردند ، من جوابی نیافته ام و همچنان به خود خوری هایم ادامه می دهم ، من می دانم که هیج کس به اندازه خودم با من دشمن نیست . دشمنی که مثل خوره به جانم افتاده و مرا آزار می دهد ، به تازگی چاق شده ام .... جواب فلانی را بد داده ام .... به اندازه فلانی خوش شانس نیستم ..... فلانی سرم کلاه گذاسته ..... ممکن است کارم خوب پیش نرود .....

خود خوری های من درونی وحشتناک دارند ، در چشم انها من حقیر ترین فرد بازی خودم هستم .....

گوشه دفترم می نشینم ، از پنجره به بیرون نگاه می کنم برای هوا خوری به حیاط خلوت خودم می روم ، باید یک چیز را مسلم بدانم و ان اینکه من همینم که هستم ، و قرار نیست ایده ال باشم ، من هم یکی هستم که باید دستی به سر و روی خودم بکشم . بقول دوستی خدا در نواقص است ، البته من فکر می کنم باید تمام کارهایی را که می شود انجام داد را انجام داد . باید تمام گزینه ها را تیک زد ، وقتی روی صندلی می نشینی باید تمام خودت را در اینه ببینی

باید با کلاس باشی ، کلاس حس برتر و عالی تری بهت می ده ، دیگه زیاد خوری نمی کنی

یک انسان با کلاس یک انسان مهربونه ، یک فرد با سخاوته ، یک فرد قوی و با اصالته ، فقط یک انسان با کلاس هست که می تونه معذرت خواهی کنه ، یک انسان با کلاس از موفقیت دیگران رنج نمی کشه ، و از شکستشون خوشحال نمی شه

یک انسان با کلاس خیلی مطمئن به نظر میاد و اصلا عجول نیست از داشتن تفکرات کوچک خجالت می کشه و زندگی براش یک قله نیست یک نقطه اتصاله بطوری که وقتی به خودت وصل می شی جریان پیدا می کنه

برزخیان کثیف

به بچه هامون گفتیم انقلاب کنن ولی نه اینکه برن تو خیابون و کسی مثل سگ پشت سرشون بدوه و یا بهشون چوب بزنه . بهشون گفتیم انقلاب کنن با خواب یعنی صبحهها تا دلشون می خواد بخوابن و اصلا نگران این نباشند که اونی که داره روزی را تقسیم می کنه ، بساطشو جمع کنه بره ، بذارید بره گم شه گور باباش .

به بچه هامون یاد دادیم انقلاب کنن ولی نه با رفتن تو خیابونا و کتک خوردن بهشون گفتیم انقلاب کنن با رقص یعنی شبایی که خیلی بلنده و خیلی رمانتیک ، مست کنن موهاشون پریشون کنن و با اون اهنگی که بهشون حس خوبی می ده برقصن و از این رقصون تو اینستا استوری بزارن و رسما اعلام کنن که اینجا بهشت عاقل هاست

برای انها از کودکی خودمان گفتیم ، انزمان در کتابهای درسی ما یک عکس بود از کارگران معدن طلایی در افریقا که در ان عکس نشان می داد موقع خروج از معدن افریقایی ها را تفتیش بدنی می کردن ، منظورشان این بود که اینها مالکان واقعی معدن بودن ولی انجا کارگری می کردن و تفتیش بدنی می شدن .

به بچه هامون گفتیم اینها شما را تفتیش ذهنی و اخلاقی می کنن پس نه از اینها نه طمع داشته باشید و نه بترسید ، عاشق زندگی باشید و با ابلهان یکی نشوید . ابنها می خواهند بهشت دنیا را تبدیل به برزخ کنن از نگاه اینها انیانها مشتی گنهکارند که مدام باید گریه و توبه کنن و کفاره بدهند و استغاثه کنن و قیه بکشند و زله بله کنن

ما به بچه ها همون یاد دادیم عاشق خودشان باشند ، عاشق دوستانشان باشند و تا می توانند زیبا زندگی کنن و به هیچ حرفی که بویی از شما دارد وقعی نگذارند

ما با گذاشتن کلاس زالو شناسی و انگل شناسی و نفت خوری و کلاشی و دزدی و خون اشامی به بچه هامون درس انقلاب دادیم

پس بچرخ تا بچرخیم

ستاره قطبی

وقتی می خواهم گم نشوم به ستاره قطبی نگاه می کنم ، وقتی او هنوز همانجایی است که پدرم به من گفته بود می فهمم در کجای مسیر قرار دارم . گاهی مسیر کوتاهتر از قدم های ماست . گاهی برای رسیدن فقط باید مسیر نگاهت را عوض کنی .

این روزها این موضوع عادی شده که هر کسی تلاش کنه هر طور شده بار خودشو ببنده ، دغدغه های اجتماعی فقط یک ادای باکلاسه . پول مسیر انحرافی انسانیته ،

می خواهم دوباره به ماکیاول برگردم ، وقتی تلاش سیستم را می بینم که چگونه با سماجت می خواهد از خودش چهره ای وحشی و خونریز نشان دهد ، دوباره به این فکر می کنم که ایا باید دوباره و سه باره و چند باره باز هم ماکیاول را بخوانم . آیا ماکیاول حقیقت را می گفته ، ایا همه چیز همان چیزی است که ما در ظاهر امر می بینیم و باید به هر قیمتی شده به خواسته هایت برسی

.... ماکیاول ...

خشن و درنده خو باش نیکی هرگز ثمر بخش نیست و شرافت بدترین سیاستهاست ،

7 . چون فرصت بدست اوردی دیگران را بفریب ، کسی که حیله گر تر است نیرومند تر است . قدرت از عدالت قدرتمند تر است و دروغ از حقیقت نیرومند تر

8 دشمانت را بکش و اگر لازم بود دوستانت را هم

9 در رفتار با مردم به زور توسل جوی نه به مهربانی اگر از انسان بترسند بهتر است تا انسان را دوست داشته باشند

......

شاید پدرم این حرفها را می دانست که ستاره قطبی را به من نسان داد تا مسیر را گم نکنم و چه زود مسیر گم می شود ،

اعماق تاریخ

باد اورده را باد خواهد برد

اگر زمان را نابود کنیم ، زمان نیز ما را نابود خواهد کرد

.......

اتفاقی که زمان در انسان بوجود می اورد را نمی توان از ان فرد گرفت ، هر فرد آبستن ان حوادثی است که زمان در او کاشته است ، بگونه ای که باید گفت نسل آینده جوری زندگی خواهند کرد که نسل امروز به ان فکر می کند . پس این جمله معروف را بیاد داشته باشیم .

فردا همان خواهی بود که امروز به ان فکر می کنی .

دیگر دوره حکومت ناصرالدین شاهی تمام شده است ، دیگر این نوع تفکر در بین مردم جایگاهی ندارد . امروز مردم رفاه می خواهند تا با ان خوب بخورند ، خوب بنوشند ، خوب بپوشند ، خوب مسافرت برن و مانند آنچه فکر می کنند زندگی کنند .

دوره امر و نهی و مرد سالاری و و حاجاقا مابی تمام شده ، حالا باید رو کنی دقیق چه کاره ای و تو چنتت چی داری . رقصت خوبه ، بدنت خوبه ، هنرت خوبه ، صدات خوبه ، حرفات خوبه

آره واقعا حرف خوب از همه چیز گرون تره و با ارزش تره ، ولی حرف خوب معناش این نیست که من فقط بلدم حرف بزنم و حرفای من از طرف خداست و کسی نمی تونه رو حرفای من هیچ حرفی بزنه

نمی تونین زمان را به عقب برگردونید ، تا وقتی اثر زمان مناسب رفتار شماست ، شما می تونید از کارهایتان جواب بگیرید هر چی بگید و هر طور باشید ولی اگر زمان شما را لگد کرد دیگر شما به اعماق تاریخ تعلق دارید . و هر زوری فقط زور زیادی حساب می شود . باید قبول کرد که وقتی از عقل و منطق دیگران حذف شدی دیگر وجودی برایشان نداری ، و البته پر واضح است انسانهای بی منطق زبان خوش را نمی فهمند همچنان که لایق شخصیتشان است همه کار می کنند دست به کاری می زنن غیر از یک کلمه حرف حساب

درد مشترک

پیش بینی اینده خب کار خیلی محتملی نیست .

ولی این روزها یک حرف را می شه به حتم گفت ، و ان اینکه :

دیگه در بر این پاشنه نمی چرخد .

سالها قبل در دهه شصت و هفتاد در همین عبدل اباد ما شرایط مملکت بهتر از تمام رسانه ها و مفسران سیاسی توضیح داده شده بود که من چند نمونه از انها را می گم

در سال ۵۷ مردم داشتند شعار می دادن ، مرحوم اخلاقی بهشون می گه زیر چکمه روس برید بهتره از زیر نعلین ....

در همون اوایل دهه شصت یک روز صبح مرحوم اکبر پری همت میاد سر کوچه می بینه عکسای زیادی رو به در و دیوار زدن می پرسه چی خبره ، این عکسا چیه . می گن می خوان برای مملکت یک ریئس جمهور انتخاب کنن ، اکبر می گه : این همه خرج و سر و صدا لازم نیست بیان تو دهن اینا را پر آب کنن و بعد انگشت کنن تو ...نشون ، هر یک از اینا بتونن اب را تو دهنشون نگه دارند می تونن مملکت را هم نگه دارند . اکبر سپس به سمت یکی دو تا از عکسا می ره خوب نگاهشون می کنه و بعد می گه : من که به اینا چشمم آب نمی خوره

استا محمد در همون دهه شصت همیشه می گفت ، هر کی صبح زودتر بیاد بیرون مملکتو می چرخونه

عباس حمیده وقتی کبکش خروس می خوند می گفت : مملکت ما رو حضرت عباس می چرخونه

........

یک حرف حساب این همه سال وجود داشت ، همه حسش می کردن ولی هیچ کس هیچی نمی گفت . حالا این موضوع تبدیل به یک درد مشترک شده ، همه از درد هم خبر دار شدن ، داشتن درد مشترک از نفع مشترک قویتره

دولت ها باید سطح دردمند کردن جامعه را بدونن ، وقتی درد ها به هم رخنه می کنن ، جامعه تب دار می شه مثل یک کوه اتش فشان می شه هر لحظه باید منتظر فوران بود .

پیش بینی آینده کار سختیه ، ولی به حتم می شه گفت دیگه در رو این پاشنه نمی چرخه

بقول اون شاعر عزیز

دیشب چکید از چشم تو ، ماه ، ان ستاره

بر گونه من می شود امشب نمایان

پارادایس و قور باغه

پسرک تمام جریانات و تجربیاتش را در دو کتاب به نام تصویرهای تب آلود و سکوتهای دنباله دار نوشت .

پسرک ان دو نوشته را گذاشت لب طاق تا خاک بخورند .

پدرش در واپسین روزهای زندگی از پسرک عذر خواهی کرده بود و گفته بود درباره او اشتباه کرده .

پسرک دهانش را بسته بود ، خوشحال بود که پارادایز را پیدا کرده ، او در هر نفسش اینرا احساس می کرد ، در دنیای درونیش و در تفکراتش پارادایس را درست زمانی پیدا کرده بود که دیگر برای رفتن به پارادایس هیچ تلاشی نمی کرد .

پسرک تصمیم گرفت یک کار اقتصادی کوچک انجام دهد تا با انجام ان کار روزمره گیش بگذرد ، او حالا از دور یک کاسب به نظر می رسید با تمام ویژگی هایی که یک کاسب دارد . هیچ آثاری از نبرد او با زندگی برای رفتن به پارادیس در وجناتش دیده نمی شد .

پسرک زیاد کاسب موفقی نبود ، زمانه کلا با کار و زحمت سر سازگاری نداشت با ابن وجود او خوشحال بود و از زندگی لذت می برد ، او این لذت را نتبجه تلاشش می دانست و معتقد بود زندگی یک راز دارد که تا انرا نفهمی لیافت لذت بردن از زندگی را پیدا نمی کنی

پسرک در بین مردم راه می رفت ، کار می کرد ، از تماشای طبیعت لذت می برد و می دانست دنیا قانونی دارد که بسیار قابل اطمینان است . پرودگاری دارد که وجودش به همه چیز و همه کس معنا داده و انهایی که دنبال شیر و عسل مفت هستند را مفلوک و بدبخت می کند . او بخوبی می دانست چگونه با وعده و وعید قرنها مردم را چپاول کرده اند یک روز وعده سیب سرخ لبنانی داده اند و روز دیگر وعده پول نفت .

پسرک می دانست زندگی یک هدیه از طرف خداست ، بغایت زیباست ، هر لحظه اش مملو شادی و لذت است و قابل سپاسگذاری . او می دانست باید واژه ها را قبل از مصرف بشوید .

پسرک فهمیده بود ، باید افسانه ها و قصه ها را شناخت و باید به قرنها حکومت قصه ها پایان داد ، پسرک می دانست پارادایس زیر پای اوست لازم نیست غذایی که می خوری تبدیل به عرق خوشبو شود و از بدن دفع شود همین ریدن معمولی کلی لذت دارد .

پسرک اذیت شدن برای کاشت و برداشت سیب را بزرگترین لذت زندگی می دانست و .... او سایه ها را می شناخت او می دانست قدم گذاشتن در هر کاری که دیگران می خواهند تو را خوشبخت کنند یک فریب است و انسانها تا راه خر سواری باز باشد راه انسان سازی را انتخاب نمی کنن

پس بیایید قانون را درست کنیم

پسرک مثل قورباغه از قفس خریتی که در ان بدنیا امده بود پرید بیرون و ان وقت فهمید پیام جهش قورباغه ها چیست ، انها مدام به ما می گن از این قطار جهل و خرافه بپر بیرون

قوراغه ها به ما می گویند ، مواظب افرادی باشید که از چیزهایی که وجود ندارند چنان حرف می زنند که گویی هر بعد از ظهر در انجا شامپاین می خورند ، انها به ما می گویند این سایه درختان نیست که وحشتناک است این حرفها و افکار پدری دلسوز و مهربان است که سایه وحشت و ترس را در خانواده گسترش می دهد و عامل فلاکت و بدبختی نسل می شود .

قورباغه و پارادایس 5

هوا از اعماق می امد و نفس زندگی بود که متضرعانه در آن فرو می رفت . بادگیرها در پشت درختان قطور خالی از فکر زوال ، به قد کشیدن دخترکی پابرهنه می مانست که به تماشای عروسی آمده بود

جوانی که حالا مصاحب من شده بود یاد اور نسلی از جنس تفاوت بود انقدر جدی نبود که بشه با سبیل تصورش کرد و انقدر ترسو به نظر نمی رسید که بتوان انگیزه های زندگیش را گرفت . گاهی شیطنت ریزی داشت و گاهی به گربه ای که لب دیوار از گنجشکان سان می دید نگاه می کرد .

زنی که حالا به داخل حیاط امده بود ، باید مادرش باشد خسته بود ولی زیر این غبار خستگی می شد مانند مومیایی توتان خامون غروری را دید . نگاه مرددش به من تفسیری جز نگرانی نداشت ،وقتی در پله اول بهار خواب روی پله نشستم تا چایی را که عمو باستان برایم ریخته بود ، با هم تنها شدیم ، پسرش با عمو باستان و دخترش ایران رفته بودند بسمت کلبه چوبی ته حیاط ، از من پرسید ، می خواست کمی برایش از خودم بگویم :

پسر ،ششم خانواده ای بشدت مذهبی هستم ، فقط رفتم تا از لب جوی کوزه ام را آب کنم ، حالا کوزه ام شکسته و من سرگردان و حیران سالهاست دارم تکه های گم شده اش را به هم وصل می کنم ولی دیگر درست نمی دانم کی هستم و به کجا تعلق دارم ، همین دیشب بود که با پدرم سر باغ بودیم قورباغه ها قور قور می کردن و سایه درختان با وزش باد ترسناک می شد حالا هنوز قورباغه ها هستند و من هر روز لب رود خانه به تماشای انها می نشینم ولی چیزی وحشتناک تر از سایه های درختان بین من و پدرم حائل شد ، زمان منتظر نماند ، من روستا را به فان سپردم و خودم را به فنا ، دردی مزمن مدام روحم را خرراش می دهد گویی چنگالهای مرگ به تنم پنجه می کشد . حالا من اینجا هستم در حالیکه درست نمی دانم اینجا کجاست ، قبلا شبها در خیابان می خوابیدم در پارک با پسرتان اشنا شدم . زندگی در پسر شما جریانی سحر امیز دارد .

توضبح : فان در اساطیر یونانی یعنی خداوند روستا و کشتزار

قورباغه و پارادایس 4

برای پسرک تمام رویاها در یک لحظه بر باد رفته بود ، او نه در آغوش خانواده بود و نه در آغوش جامعه و نه حتی در آغوش خودش .

او فقط می خواست به پارادایس برود ، فکر می کرد در پارادایس برای همه جا هست انزمان هنوز مردم از متاورس چیزی نمی گفتند و از پیش فروش زمین در دنیای مجازی سخنی نبود . پسرک خیلی زود فهمیده بود که کل سهام پارادایس واگذار شده و پدرش الکی شکمش را صابون زده

زندگی بطرز عجیبی سخت شده بود پسرک باید دنیای آرزوهایش را رها می کرد و صرفا بدنبال راهی می گشت تا شکمش را سیر کند . او موههای بلند و ژولیده ای داشت از آرامش مردم در شگفت بود او سایه های وحشتناکی را می دید که دیگران از دیدن ان سایه ها عاجز بودن

روزی در پارک نشسته بود کودکی را دید که کنار مادرش بازی می کند ، بیاد کودکی خودش افتاد ، در همین هنگام سایه وحشتی را دید که با وقار از انجا می گذشت ،با اکه هنوز کسی از فروش متاورس چیزی نمی دانست او بخوبی قادر بود سایه ها را تشخیص دهد کودک بسمت سایه دوید و داد زد : هاپی ، هاپی

مادر دستش را گرفت و او را بسمت خودش برگرداند و گفت : هاپو ، هاپو

پانزده سال بعد ، پسرک در همان پارک شبی نشسته بود و به لجن های کف دریاجه نگاه می کرد ، جوانی با شلوار لجنی بسمت امد وگفت اسمت چیه

پسرک به لجن های ته دریاچه نگاه کرد ، و حس کرد چه قرابت عجیبی با انها دارد . گفت : لجن

جوان خندید ... کنارش نشست .... و بعد از سکوتی در خور تامل گفت : کینه دیرینه را فقط خون پاک می کند

پسرک به پدرش فکر می کرد که چگونه سالهای اخر عمرش از او دور شده بود ....

قورباغه و پارادیس 3

پسرک نا امید شده بود ، پدرش را بیاد می آورد و از ان عشقی که پدر با ان سخن می گفت ، پسرک سرگردان و حیران بود این چگونه ممکن است در این کارگاه کسی راه نمی سازد اصلا راهی نیست ، یک چیزهایی هست که او می بایست انها را توجیه و خوراک پذیر کند . ولی پسرک بدنبال پارادایس بود . او فقط به پارادایس فکر می کرد . دوست نداشت خودش را گول بزند دوست نداشت به خودش دروغ بگوید . می خواست راهی به سوی پارادایس پیدا کند .

روزها و شبها پسرک عذاب می کشید درد غربت و تنهایی از یک طرف و از طرفی او قادر نبود شرایط را تغییر دهد همین بود که بود . او می بایست سرش را زیر بیندازد و هر حرفی که می گویند را تکرار کند و هر کاری که می گویند را انجام دهد .

چند سال گذشته بود پسرک حالا جوانی شده بود . او ان روز به پدرش همه چیز را گفت . زانوهای پدرش شل شد گویی در یک لحظه تمام قدرتش را گرفته باشند . پدر دوباره نگاهی به پسرک انداخت و گفت ، چرا ، آخه چرا این راه خوب را ادامه نمی دهی

پسرک در حالی که سرش پایین بود گفت ، بابا درب پارادایس از هر جایی می تونه باز بشه ، غیر از این جایی که تو نشانم دادی . من فکر نمی کردم پدرم ممکن است اینهمه در اشتباه باشد ، با این وجود تو را همچنان دوست دارم

پدر ، همچنان به زمین چشم دوخته بود و گفت از همین لحظه دیگر حق اینرا ندارم که با تو حرف برنم یا تو را لمس کنم ، خنده بر تو سزاوار نیست و تو دیگر فرزند من نیستی

پسرک در حالی در جامعه سوت شد که هیچ چیز از دنیای واقع نمی دانست ، مشکلاتش تازه آغاز شده بود و نیازهایش سر براورده بود ، او از خانه بیرون رفت و در کوچه باغی خلوت زار زار به حال خودش گریه کرد

قوراغه و پارادایس 2

مالک پرادایس بهش گفت ، از خیر این کار بگذر ، ولی ان پرینل لجوجانه گفت که می خواهد وسعت پارادایس را ببیند و بر پهنای ان پرواز کند . مالک پارادایس که نمی توانست جلو این حس را بگیرد ، قدرت خودش را از او گرفت و اجازه داد تا پرسنل با قدرت خودش پرواز کند . پرسنل پرواز کرد هر بالی که می زد به اندازه ای که سی هزار سال یک اسب تند رو راه برود مسافت طی می کرد او به ابن طریق سی سال پررواز کرد و بعد نشست ، رو کرد به مالک پارادایس و گفت ایا هنوز هم باید بروم ، او گفت برو ، پرسنل سی بار هر دفعه سی سال پرواز کرد که جنعا شد نهصد سال ، بعد نشست و گفت ایا هنوز باید بروم ، در همین هنگام یک خانم در حالیه اب در گلویش پیدا بود پنجره قصرش را باز کرد و گفت ، پرسنل اینجا چه کار می کنی . پرسنل شرح ماجرا را گفت ، دختر اب در گلو پیدا خندید و گفت تو از وقتی حرکت کرده ای تا الان هنوز در ملک من هستی و هنوز نصف ملک مرا طی نکرده ای ، پرینل با تعجب پرسید مگر تو کی هستی ، او گفت من ابنجا منتظر یک فرد معمولی خوب هستم ، فقط همین ..‌.

پسرک همان شب تصمیم گرفت به پارادایس برود ، او که سخت تحت تاثیر حرفهای پدرش و فضای موجود بود با خود فکر می کرد این معامله خوبیست ، فقط باید به من بگن باید چه کارهایی انجام بدم.

پسرک شاد و شوخ و شنگ کوله ای بر دوش انداخت و با تک اتوبوس آبادی به شهر رفت ، انجا یکی به او خندید که ابتدا باید شلوارت را عوض کنی ، صاحب پارادایس از شلوار مارک زیکو خوشش نمی اید . پسرک چنین کرد شلواری کتان خرید و پیرهنی گشاد و بلند که روی شلوار رها شده بود .

مراسمات معمولی را باید به جا می اورد و بعد شبها باید بیدار می شد و گریه کنان تقاضای عفو و بخشش می کرد . او گاهی با خودش می گفت من که گناهی نکرده ام پس چرا باید بلند شم و این همه مضطرب و نگران تقاضای بخشش کنم

یک کتاب جلد چرمی داست که بسیار بد خط و درهم بود بیشتر شبیه کتاب دعا نویسان بود . ولی در محتوایش چیزی جز فعل و فاعل و مفعول و نهاد و گزاره نبود

پسرک فکر می کرد ، شاید هنوز اول کار است و بزودی ......

قورباغه و پارادایس1

شب بود ، یک شب تابستانی زیبا ، پسرک با پدرش در جایی دور از روستا باغ شان را آب می دادند . ماه در کرت هایی که پر اب شده بود منعکس می شد ، علفها و درختان باغ در تاریکی شب سیاهی بیشتری داشتند . پشه ها پسرک را اذیت می کردن ، و صدای تالاپ که گاهی پسرک را می ترساند فقط صدای جهش قورباغه ای بود که به میان آب می پرید . چراغهای آبادی از دور سوسو می زد . و پسرک تمام آرامش را در خانه کلوخی شان می دید انجا که کنار خواهر هایش می خوابید .

گاهی پدر از پسرک دور می شد و ترس وجود کودک را فرا می گرفت او صدای بیل زدن پدر را در سکوت شب می شنید و گاهی پدر به او نزدیک می شد و در کنار پسرک آتشی روشن می کرد و حرف می زد .

آن حرفها ، شیرین ترین حرفهایی بود که پسرک شنیده بود . رویایی و بی عیب و نقص بودند . پدر از جایی به نام پارادایس حرف می زد . می گفت انجا هیچ وقت شب نمی شود ، هیچ وقت خیتگی و ترس به سراغت نمی اید ، هیچ نگرانی و زحمتی نیست ، انجا کافیست دلت هوای سیب کند شاخه درخت سیب در روبروبت حاضر می شود تا تو سیبش را بکنی و بخوری ، در پارادایز جوی هایی از شیر و عسل هست و دخترانی انقدر زیبا که وقتی آب می خورند آب در گلویشان دیده می شود

اتفاقا پسرک که حالا بزرگ شده همین پریروز سر مزار باباش نشسته بود و داشت به باباش می گفت یعنی الان داری با اون دخترا لاس می زنی ، خوبه ، دیدن اب تو گلو چیز خوبیه به نظرت

پسرک در رویایی عجیب فرو رفته بود و قوراغه ها همچنان با صدای ناگهانی و آواز شبانگاهی پسرک را همراهی می کردند تا پدر دوباره به کنار اتش برگردد و باز هم از پارادایز بگوید .

پسرک از پدرش پرسید ، چگونه می شود به پارادایس رفت . چه کار باید کرد . پدر که تازه حرفاش گل کرده بود گفت باید ادم خوبی باشی ، حتما نباید پاک و بی گناه باشی و باز برای پسرک قصه ای گفت

روزی یکی از پرسنل پارادایز ادعا کرد که می خواهد وسعت انجا را بسنجد .....

ماکیاولسیم

اصل دوم ماکیاول : جز خویش هیچ کس را محترم مدار ، ان کس که موجب بزرگی دیگران می شود خود سرش بی کلاه می ماند ،همین که کسی محبوب عامه گشت او را از میان بردار ممدکت پیروز مند مملکتیست که فقط یک نفر بر ان آقایی کند و دیگران برده ان یک نفر باشند

.......

چرا دنیا قادر است انسانها را فریب دهد ، ایا دنیا باهوش تر از انسان است ، آیا اسباب فریب در بدن انسان قرار دارد ، ایا بدبختی نام اشتباهیست که ما روی شکست هایمان از بازی زندگی گذاشته ایم .

به نظر می رسد در دنیا یک منطق موفق وجود دارد و ان منطق ماکیاول است ، گویا موفقیت خودش توانایی این را دارد که مسیر را توجیه کند . گویا شکست دیگران جزئی از موفقیت است ، شاید خود کلمه موفقیت یک فریب باشد چون به نظر می رسد موفقیت یک مصداق خورجین گون دارد به این معنا که اگر پله دیگری را سبک نکنی نمی توانی پله خودت را سنگبن کنی .

انچه مسلم است این است که ما در دنیای واژگان و مفاهیم قبل از هر کسی و هر چیزی به خودمان باخته ایم ما با واژگان اشتباه تصورات اشتباه خلق کرده ابم و این تصورات اشتباه در یک جا همدیگر را پیدا کرده اند که ما باز در ادامه همان اشتباهات نام انها را مقدسات گذاشته ایم .

مقدسات هر فرد وجود ان فرد است ، غرورش ، و کاری که انجام می دهد حال اینکه ایا در دلش عشق کیست این به خودش مربوط است و باید برای خودش نگهش دارد مگر نیست که خدا ظاهر و باطن را می داند و اوست که قرار است پاداش و جزا بدهد . پس چرا بهشت اجباری شده ، ایا بهشت انسانها را فریب داده است .

فوتش کردم

خب من از ان دسته افرادی هستم که نسبت به تیم ملی فوتبال هیچ احساسی ندارم بطوری که باخت وبرد تیم برام اهمیتی ندارد ولی فعلا حتی برام مهم تر بود تیم فوتبال ببازه تا جلو سو استفاده عده ای از این موضوع گرفته بشه .

اما من بعنوان یک چهره ورزشی مخصوصا یک عمر بازی فوتبال چرا نسبت به تیم ملی به این حد از بی تفاوتی رسیده ام .

چون غرور من در این مملکت انقدر له شده که با برد تیم ملی چیزی به غرور من اضافه نمی شه که هیچ غرور لگد شده من نیز نادیده گرفته می شه . در کشوری که ورزش سیاست زده بشه و کسانی که تو عمررشون یک توپ هم شوت نکرده اند تصمیم گیران ورزشی ما باشند دیگر باید فوتبال را فوت کرد

وقتی من هنوز شنای دخترم را ندیده ام چون شما تفکراتی دارید که زن عورت است ، وقتی یک ورزشکار در قامت یک قهرمان ورزشی حرف نمی زند و حرفهای دیکته شده ای که برایش گفته اند را بازگو می کند وقتی قرار است ورزشکار بیان درد جامعه نباشد و به جایش بزک سیاست مداران باشد ، چه جای یک رابطه احساسیست .

آخه چطور می شه به تیمی نرد عشق باخت و قلبت برایش بتپد و برای موفقیتش دعا کرد که توسط افراد بی منطقی حمایت می شود که رفتارشان بیشتر شبیه جوکه مثلا همین دیشب اعلام کرده بودند که اگر تیم ملی ببره فردا سه گیگ اینترنت رایگان می دن و مدارس فردا تعطیل می شه . مخاطب این حرف طبیعتا دانش اموزان کودک هستند که تا ساعت دوارده شب پای تلوزیون بیدار می مونن تا ببینن آیا فردا تعطیل هستند یا باید برن مدرسه .

ایا به نظر شما باید برای تیمی که احساسات بچه ها را گروگان می گیره تا با وعده تعطیلی در خانه این جو را ابجاد کنه که خوبه تیم ملی برنده بشه . شما فکر می کنید بخاطر همین حرف مسخره دیشب چند هزار کودک اخر شب با گریه به تختخواب رفتن که باید فردا به مدرسه برن.

همه ما به شکلی گروگان این مغلطه کاران شده ایم . در هر صورت هر انسانی بعد از انکه یک سطحی از شهرت را رد کرد دیگر به خودش تعلق ندارد یک هنرمند معروف یک ورزشکار معروف یک نویسنده مشهور یک ... این فرد یا افراد زمانی ارزش دارند که مردمی باشند حتی اگر مردمی که او در میان انها محبوب و مشهور شده اشتباه کنند باز هم او باید بعنوان یک فردی که صاحب قدرت و مصونیت اجتماعیست در کنار مردمش باشد .

اگر قرار این باشد که من عکس علی دایی را در خانه ام به دیوار بزنم و علی دایی عکس قاتل مرا در خانه اش به دیوار بزند که نمی شه من ازش حمایت کنم مگر ابنکه من یک برده فرض شده باشم . که اگر خواستند چیزی برای خوردن بهم بدن و گر نه از گرسنگی بمیرم . من در کجای این مملکت قرار دارم ، ایران و ایرانی در کجای این مملکت قرار داره ، کدوم خیابان و میدان این مملکت به نام کوروشه ، چرا باید میلیاردها تومن هزینه بشه که برای بلال حبشی جشن بگیرند و میلیاردها تومن هزینه بشه که جلو جسن کوروش گرفته بشه .

من به اندازه عمر خیلی از ورزشکاران فقط دارم وبلاگ می نویسم ، چقدر در این وبلاگ از درد و رنج جامعه و مردم و بدبختی و فلاکت گفتم ولی همه هیچ که هیچ ، با پول بازار را خریده اید ، با پول ورزش کار را خریده اید ، با پول روزنامه ها و مجلات و رسانه ها و افراد سرشناس را خریده اید .

ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رما

ولی در وقتی می خواهید با گروگان گیری تیم ملی باز هم شعار های خودتان را بلند کنید ، خدا بهتون می گه دیگه نه ، دیگه نه بخاطر کودکان بی اینده ، دیگه نه بخاطر دلهایی که مرده و افسرده و پژمرده شده ، دیگه نه بخاطر کودکان سوریه ، دیگه نه بخاطر فقر و بی عدالتی

کشور ولز فقط سه میلیون جمعیت داره ، ببینید چقدر از مردمش امدن قطر تا تفریح کنن ، واقعا ایران که بچه ها می تونستند تا قطر با یک بلم شکسته برن چند نفر ایرانی توان داشتن برن قطر و چند روزی خوش باشند

بال مرا به سنگ شکستید و خواستید

عادت کنم به کوچکی آسمانتان

بی بی کاز

کاش می توانستند اجداد امروزی با نئاندرتال ها گفتگو کنند . کاش انها به مدت صد هزار سال با هم نمی جنگیدن ، کاش این گونه از اجداد کهن ما چهل هزار سال قبل به حد انقراض نمی رسیدن .

من فکر می کنم قصه ان دختر نوجوان نئاندرتالی که در غاری در روسیه همرا خانواده اش بدست نیروهای سرکوب کشته شد ، هنوز نوشته نشده و روح سرگردان او هنوز به آرامش نرسیده است . پنجاه و نه هزار سال از مرگ او در کنار پدرش می گذرد و این مرگ هنوز توانایی انرا دارد که قلب هر انسان آزاده ای را بدرد اورد . گویا هنوز قلب ان کودک بعشق ادامه حیات در کالبد زندگی می تپد

من نام ان نوجوان را رنگین کمان می گذارد . رنگین کمان را در صفحه سفید ذهنتان در بالای صفحه قرار دهید . حال دوباره به غار برمی گردیم ، غار نماد بند بست مذاکرات است ، غار نماد تک صدایی جامعه است ، بیایید از غار چاگیر سکایا که خانه ابدی رنگین کمان و پدرش می باشد به غار اوکلادنیکف برویم انجا یک غار پنج طبقه است که از طبقه پنجم ان یک دختری را به پایین پرت کرده اند تاریخ نام ان دختر را به نام دختری ایستاده با مشت می شناسد محققان در مشت گره کرده او شجره نامه ای یافته اند که نشان می دهد اجداد او هفتاد هشت هزار سال قبل از پنجره خوابگاهایشان در عملیات گاز انبری به بیرون پرت شده اند .

دختر ایستاده با مشت را در صفحه سفید ذهنتان در کف صفحه بگذارید لطفا صورتش را به سمت داخل صفحه برگردانید چون روح او هنوز نمی خواهد این سرنوشت را باور کند ، او به بزرگترهایش اعتماد داشت فکر می کرد این کابوس فقط یک خواب است

خوابگاه اوکلادنیکف را در سمت راست صفحه قرار دهید و آنها که گول گفتگوی تمدن ها را خورده بودند را همچنان در هوا معلق بکشید گویا زمین تاب تحمل به آغوش کشیدنشان را ندارد

من از اجدادم گله دارم ، چرا شما فکر کردید از بقیه برتر هستید ، چرا شما مثل صمد همش می گفتید هیچ کی نمی تونه مثل من رئیس باشه . اخه شما صمدا را کی گذاشته سر کار

در ورق نقاشی تان حرفهایتان را به شکل گلوله هایتان بکشید وقتی به دختران چهارده سال لقب اغتشاشگر می دهید کلاهتان را بالاتر بگذارید . یعنی واقعا حالیتون نیست که بچه ها از ارتفاع می ترسند . تاریخ چه چیزهایی را ثبت خواهد کرد .

مردانی را در ورق نقاشیتان تصویر کنید که گلوی دختری را گرفته اند و او را از پله ها به پشت بام می کشند یادتان باشد کلاهش را بالاتر بکشید و زنانی را تصویر کنید که تلاش می کنند به انگلیسی دروغ بگویتدbicaz راست بلد نیستند انگار انها هم قبول کرده اند همه راست ها را با زبان انگلیسی نوشته اند و همه دروغ ها را به عربی و همه خرافات را به فارسی

آذر ، ماه من

کسانی که با فرهنگ من هستند با من فرقی ندارند

وقتی علی دایی را می بینم که می گه هوا پس است می فهمم این فرق ورزشکاران دانشگاهی ماست حالا می فهمم که با قیف باید در غزل غزال تیز رو ها رید .

وقتی تو را می بینم که صرفا برای هوا خوری به خیابان نیامده ای دوباره عاشق می شوم . انروز خانمم را دیدم که کفش اسپرت پوشیده بود . موبایلش را در خانه جا گذاشت و در حالی که سعی می کرد مثل همیشه بگه فقط داره می ره بیرون ، یکی دو مرتبه ای گفت : ساتگین را تنها نذ اری

پشت سرش از خانه بیرون زدم ، تا حالا هیچ وقت این کار را نکرده ام ولی نگرانش بودم . فقط می خواستم ببیتم بسمت بزرگمهر یک می رود یا بزرگمر دو چون اگر بسمت دو می رفت حتما مقصدش هاشمیه بود ولی وقتی وارد بزرگمهر یک شد دانستم بسمت احمد اباد می رود . فاصله ام را بیشتر کردم ما ده سال در منطقه احمد اباد زندگی کرده ایم لذا انجا را با تمام جزییاتش می شناسیم . می دانستم آذر چه مسیری را خواهد رفت لذا در خیابان سناباد می دانستم ان ماشین ورنایی که از جلو جواهر فروشی مکرم وارد قائم شد ماشین اوست

در خیابان قائم صدای معترضین بلند تر بود ، حالا هوا کاملا تاریک شده بود او وارد قائم پنج شد و من جلو قائم هفت منتظر شدم . زیاد طول نکشید که آذر مثل زورو از کوچه بیرون امد ، زانویش درد می کرد ولی را نمی شد از راه رفتنش فهمید . تا نبش خیابان احمد اباد صد متری بیشتر نبود ولی در همین چند متر یک هو اوضاع متفاوت شد دختران و پسران زیادی ازخیابان احمد اباد وارد خیابان قائم شدن ، ولوله ای شد صداهایی که گاهی فردی می شد و گاهی شکل جمعی می گرفت چند لحظه بعد خیابان احمد اباد مانند گردابی همه افراد متفرق شده بلعید و موجی که مثل شفق قطبی به سمت میدان احمد اباد جریان یافت . هنوز من تردیدم را برای نزدیک شدم به خیابان کنار نگذاشته بودم که گروه سرکوب از راه رسیدن . شاید دویست موتور و پانصد نیرو بودند . هر کسی سر راهشون بود از اذیت و آزار در امان نبود ، عده ای به داخل مغازه ها و مغازه دارانی که با پریدن دختران و پسران به پشت ویترین مغازشان مشکلی نداشتن .

حالا من آذر را گم کرده بودم ، فقط می دونستم با همون موجی که بسمت میدان می رفت او هم داره می ره ، گاهی صدای بوق ممتد ماشینی و همراهی بقیه ماشینها گاهی صدای مشکوکی که من فکر می کردم می تونه صدای تفنگ باشه .

هنوز پای آذر خوب نشده باید برم و بهش کمک کنم ، ساتگین هم جونش به جونش مامانش بنده ، یک لحظه نمی دونستم باید چه کار کنم خیابان احمد اباد شلوغ بود و من این طرف نیروها بودم ، سریع به داخل خیابان قائم برگشتم و بسمت خیابان فارابی رفتم سپس به سمت بابک رفتم ، سریع می دویدم ، از بابک دو بسمت کلاهدوز رفتم در اونجا دیدم بچه ها بسمت سه راه راهنمایی رفتن و نیروها نقاب دار هم با باتوم پشت سرشونن من اسلحه ندیدم ولی می گفتن لباس شخصی ها شلیک می کنن ، نفسم بریده بود بسمت خیابان بخارایی می دویدم می خواستم موازی با خیابان اصلی در کنارشان باشم از بخارایی هفت وارد شدم که دیدم یک گروه از معترضان هراسان وارد خیابان شدن انجا مغازه ی زیادی نبود نیروها پشت سرشان بودند نبش بخارایی شش یک پیرزن و پیرمرد از ترس در کنار سااختمان در حالی ساختی به دیوار چسبیده بودند در همان چند لحظه اول آذر را دیدم که نایلون خرید را از پیر زن گرفت و پشت سر او به دیوار تکیه زد ، بچه ها پراکنده شدن و نیروها به دنبال کسانی که از بخارایی شش بسمت راهنمایی می رفتن را گرفتن .

وقتی آذر از بخارایی شش بسمت کلاهدوز می رفت لنگ می زد ، با این وجود تند تند قدم برمی داشت ، من تا خیابان قائم پش سرش بودم می دونستم نزدیکترین مسیر را می داند . با ابن وحود زودتر از او سوار ماشین شدم و از پاستور بسمت سلمان وبعد به خانه برگشتم ، بیست دقیقه ای گذشت تا آذر به خونه رسید من خیلی ساده تلوزیون نگاه می کردم . با انکه لنگ زدنش را نتوانسته بود از من پنهان کند ولی اجازه دادم تا او بتواند از توجه بیشتر من در امان باشد .

نیم ساعت بعد همه چیز آرام بود و ما چایی می خوردیم ، من بهش گفتم واقعا یک چای ساده در کنار هم خیلی ارزش داره

.... ها ، واقعا

عریان آینه ها

ما حالا شده ایم نسلی دردمند . ولی هنوز نسل هوشمندی نیستیم ....

کاش همه دانشجو بودن ، کاش همه دانش اموز بودن . ولی کف جامعه ی ما خانم های زباد خانه داری هستند که نگران سفره شون هستند ، نگران سرویس مدرسه بچه شونن ، نگران رابطه های متزلزل خانوادگی شون هستند

مردهایی داریم که اگر صبح کاری انجام ندن شب باید خانواده اش گرسنه بخوابه ، حکومت ما از بلایای طبیعی بعنوان یک نیروی سرکوبگر علیه مردمش استفاده می کنه ، بعنوان مثال تعداد خانه ی سالمندان در اینجا یک صدم تعداد مساجد و حسینیه ها نیست ، و این اتفاقی نیست چرا که وجود یک پیر زن مریض در یک خانه تمام اعضای خانواده را درگیر می کنه ، همه رنجور و متالم می شن و دیگر حال و حوصله ی شرایط مملکت را ندارند

ما تحریم دارویی نیستیم ولی حالا بگیر هستیم ، چطوره که اینا برای ساخت موشک و پهباد بلدن تحریم را دور برنن ولی برای خرید دارو بلد نیستند نه موضوع اینه که مریضی ها تبدیل شده اند به یک نیروی بازدارنده طبیعی .

مقروض کردن مردم به بانکها ، مشکلات اقتصادی ، نا امنی و خشونت ، اینها و صدها موضوع دیگر مثل تبلیغات برای افراد بی سواد و ایجاد منطق های پامنقلی و یا ایجاد پوشش های حمایتی برای قشر مفلوک به ایم کمیته امداد و بسته ی حمایتی

ما به نسلی هوشمند نیاز داریم که صاحب تصمیم باشند بخواهند کار را درست از همانجایی درست کنند که خراب شده

ما به نسلی هوشمند نیاز داریم که آزادی را گدایی نکنند ، انرا در قلب و جانشان احساس کنند ، آزاده باشند

حکومت ها اینه تمام قد مردمشان هستند اگر فکر می کنید مانند چند دهه قبل نسلی متوهم و خرافی و عقب مانده نیستید این را به آینه نشان بدهید

رقص دایناسور ها

یکی از مضحک ترین صحنه هایی که در روز جشن فوتبال ایران و ولز در خیابانها دیده می شد . رقص افراد نقاب دار در خیابان بود

من برای یک لحظه احساس کردم وسط فیلم رابین هود ایستاده ام ، تمساح ها شیپور می زنن کرگدن ها می رقصند و فیل ها رژه می روند

چه تشابه حیرت انگیزی ، یکی داد می زند همه چیز آرام است آسوده بخوابید . داروغه مرتب به حاکم گزارش می دهد که همه چیز تحت کنترل است

همه بچه خرگوش ها را دست کم گرفته اند و خوک های چاقالوی صورتی را ، مار فقط دنبال رابین هود است و دل معشوقه ارباب باسنش را همراهی نمی کند

همیشه فکر می کردم این جریانات مال فیلم هاست ولی حالا می بینم این فیلم ها از روی واقعیت ها ساخته شده اند . گویا این نوع تفکر هر گاه به پبچ سقوط می رسد به همین شکل عمل می کند . حاکمی که شبها نمی خوابد ، و روزها مثل بچه ها لجوج و یک دتده می شود . گاهی گلوی نزدبک ترین فرد به خودش را گره می زند و فکر می کند با مالیات ببشتر می تواند نگهبان بیشتری بخرد

واقعا مسئله فوتبال در این وسط چقدر نمایش مضحکیست و رقص کردگدن ها دیگر ته مسخرگیست گویا دایناسورها باله می رقصن ،

همه کنار بروید بگذارید لحظه ای پرواز پروانه های عاشق را ببینم ، عشق بازی قوهای سفید را وسط خیابانهای نقره ای

بی گوی ته دویم

من همیشه یکی را همراه خودم می بینم که باهاش حرف می رنم و احساس می کنم او دوست و همراه منه .

ولی انگار بعضی مصاحب دائمی شون دشمن شونه . همه براشون دشمن هستند ، با سایه خودشون غریبه هستند ولی واقعا این طرز تفکر از کجا میاد .

جمعی از دوستان را در نظر بگیرید که با هم مشغول انجام یک یا چند کار و پروژه هستند اینها به دو روش می توانند موضوع مدیریت را پیش ببرند . روش اول این است که اینها همه با هم ساز و کار را بررسی کنن ، کارشناسان بنشینند و حرف بزنند که دقیقا کار چگونه آغاز می شود و افراد چگونه در انجام کار نقش بازی می کنند ، طبیعتا ذکر جزییات بطور دقیق در این مقوله نمی گنجد ولی چهار چوب کار مشخص می شود . بعد از روزها ، شبها و ساعت های متمادی هم فکری و هم نظری ، مدیریت انجام کار به فردی با قدرت محدود واگذار می شود بطوری که ان فرد یا گروه می توانند در انجام کار اعمال سلیقه کنند و توانمندی خود را نشان دهند ولی اساس چهار چوب کار همان چهار چوب کارشناسی شده ایست که تبیین شده . خب در ابن نوع مدیریت فرد یا افراد وقتی خوبن که توانمندی بهتری در پیش بردن اهداف داشته باشند و به زبانی بهتر هر کسی ترجمه بهتری از کتاب قانون باشد انسانی وارسته و مدیر به حساب می اید و سیستم مدام قابلبت انرا دارد که خود را به روز رسانی کند

گاهی جامعه مریض است گاهی افراد دچار فلج مغزی هستند گاهی دل مردم بخاطر نوع زندگی که تجربه کرده اند پر از کینه ، حسادت ، جهل ، خرافه و تعصب است . ابن افراد طبیعتا توانایی انرا ندارند که اساس و چهار چوب کلی کار را تبیین کنند لذا موضوع مدیربت بیشتر شبیه موضوع چوپانی می شود که هر چه خشونت بیشتر باشد گوسفندان مطیع تر می شوند و هر چه جهل و خرافه ببشتر باشد عمر چوپان ببشتر می گردد . در این نوع مدیریت مافیایی تمام موازنه ها به هم می ریزد و گروهکی خاص چهار چوب دلخواه خود را می سازند با حساسیت های خاص خود . در این تفکر همه دشمن فرض می شوند چون واقعاهر کس عقل داشته باشد یا دنبال عقل مندی باشد دشمن است .

.....

بازی زندگی بازی عقلهاست ، وقتی کسی بدون عقل وارد میدان بازی می شود می گن فلانی بی گوی وسط بازیست . ما عبدل ابادیها مثل شو اینجوری می گیم فلانی بی گوی ته دوه

خدایا حالمونو خوب کن

یک شب حالم خراب بود . امدم تکلیف خودم را با خدا روشن کنم . گفتم اصلا خدایی وجود نداره و اصلا هیچ نگاهی به من نداره گویا نمی دونه منم اینجا هستم یا نیستم ، با خودم گفتم حالا که اینطوره پس شاید اصلا خدایی نیست ، بهتر است دوربین های فرضی خدا را مانند دوربین های نیروگاه بوشهر خاموش کنم و دیگه روی صفحه مونیتورم این نوشته را بیارم که سیگنالی وجود ندارد

گفتم خب این عالیه و احساس راحت بودن کردن ، حالا دیگر وجود خدا را در زندگیم منکر شده بودم و روی تخت دراز کشیدم ، دیگر خدایی نبود من بودم و تصویر سایه هایی که از گذز ماشین های جاده در سقف اتاق منعکس می شد . سایه ها اشکال مختلفی داشتن گاهی صدای بوقی شدت عبور سایه ای را توجیه می کرد .

سایه ها مرا با خود بردن ، من متوجه شدم تمام زندگی من یک سایه بزرگ است و من فقط همین لحظه را می بینم در حالیکه زندگی من فقط این لحظه نیست ، فکر راز آلودی در من دویده بود ، من می دیدم چگونه یکی از مسیر اتفاقات هوایم را دارد ، چگونه یکی هدایتم می کند و درست ان لحظه که لازم است دستم را می گیرد ،

متوجه شدم من یک نقطه نیستم یک مسیرم بک جریانم یک مسیر که تماما در سایه است من فقط پیش پایم را می بینم ولی ان کس که تمام مسیر را می بیند کسی دیگریست مثل من عجول و شتاب زده نیست .

من نقطه ای را که د ان قرار داشتم را دیدم و نقاطی را دیدم که از انها عبورانده شده بودم با خودم فکر کردم این عبور ایا صرفا توان فکری یا بدنی من بوده ، جوابم یک چیز بود دقیقا توان من نبود یک کسی هم در کنارم بود که در موقع لزوم گرهم را باز می کرد .

وقتی من خودم را بیاد اوردم دیدم من هیچ کسی را در زندگیم غیر از خدا ندارم ، او داشت با منطقی غیر قابل انکار با من حرف می زد می گفت ایا د ر میان سایه ها لحظاتی را بیاد می اوری که شرایط سخت تری داشتی خب ان شرایط را برابت قابل تحمل و آرام کردم ، هنوز هم کنارت هستم و همان کار را برایت می کنم اگر تو نمی توانی بهه من اعتماد کنی و بخوابی بیاد بیار قدرت کسی را زمین را مانند گهواره ای ارام برایت می گرداند برایت لالایی می خواند تا لذت ببری ، شاد باشی ، و به ارزوهایت فکر کنی

فوتبال

طارمی از بچه های تیم فوتبال گفته من فقط می خوام فوتبال بازی کنم و شاد باشم

یک مثل اینجا داریم . می گیم گوز به گاو نمیاد

.....

واقعا حال مردم و جامعه در این حد نیست که ما تیم فوتبال داشته باشیم . الان دیگر وقتی نیست که خانواده یک کاسه تخمه بذارن جلوشون و بشینن پای فوتبال .

وقتی جام جهانی بغل دست ایران باشه ولی هیچ ادم معمولی توان رفتن به استادیوم را نداشته باشه ، دیگر زمان یک جور غلطا نیست .

داشتن تیم فوتبال برای ما مانند رقص میله وسط مجلس عزاست . آخه این مردم چطوری بشینن پای فوتبال با چه دلی با چه انگیزه ای با چه شوقی .

وقتی همه کارامون درست باشه بعدش نوبت فوتبالمونه ، تو سفره نون نیست طرف فندقی می گوزه . این حس و حال بسیار ناچسبه ، حالا شما تصور کن وسط دعوا یکی داره شربت تقسیم می کنه ، این شبیه یک مسخره بازیه

جوونی که شغل نداره ، آزادی نداره ، آینده نداره ، غرور نداره ، مسکن نداره ، ماشین نداره ، تفریح نداره ، کنسرت نداره ، تریبون نداره ، استادیوم نداره ، رقص نداره ، اعتیاد داره ، افسردگی داره ، فقر داره ، حقارت داره ، نگرانی داره ، .... واقعا داشتن تیم ملی فوتبال برای این جور شرایطی چه معنا داره ، غیر از اینه که حضرات می خواهند زیر این دک و پز تمام فلاکت مردم را بپوشانند و تازه هدف فقط داشتن تیمه ، هدف برنده شدن نیست

امروز داشتن هر تیم ملی ، داشتن مجله ورزشی ، داشتن فشن لباس ، داشتن .... اینها همه و همه توهین به مردم درد منده

ما برای داشتن تیم ملی هنوز خیلی کار داریم ، این ها یک مشت افرادی هستند که می خواهند شاد باشند و بازی کنند . خب دمتون گرم اگر این کار یک سلیقه شخصیه خب بخودتون مربوطه ولی اگر تیم ملتی دردمند هستید آینه تمام قد ملت باشید

کابوس

یکی از نشانه های بدبختی فرد یا جامعه ان است که سطح توقعشان پایین بیاید . من یک دوست افغان دارم می گه : همین که بتونی ماشینت را سوار بشی و بین دو شهر مسافرت کنی ،نهایت امنیته ، نهایت آزادیست

یکی از نشانه های بدبختی آن است فرد یا جامعه آزادی و اقتصادشان را از مسئولینشان بخواهند . در حالی که دخالت دولت در اقتصاد پایه فساد و دیکتاتوریست ، بسیار خنده دار است که مردم برای فروش محصولات خود یا خرید لوازم مورد نیاز خود ، منتظر مرحمت رهبران خود باشند . ذبح کردن گروهی برای گروهی دیگر از برکات نظام های باج بگیر و صدقه بده هست

یکی از نشانه های بدبختی ، ان است که فرد یا افراد احساس کنند ، موفقیت با تلاش ممکن نیست و برای رسیدن به موفقیت داشتن سواد و مهارت کافی و اصلا لازم نیست ، برای رسیدن به موفقیت های اجتماعی و پست و مقام باید سیستم مدار باشی ، باید تعهد خودت را به سیستم اثبات کنی . وقتی موفقیت یک هبه از طرف رهبران حکومت می شود مردم به جای دیدن نظام شایسته سالاری شاهد دیدن نظام تقی به توقی می شوند و امید به اینده از بین می رود .

روزی گذرم افتاد به ویرانه توس . دردم جغدی نشسته بر جای خروس . گفتم چه خبر داری از این ویرانه . گفتا خبر این است که افسوس افسوس ....

یکی از نشانه های بدبختی این است که فرد یا افراد نسبت به اعمال سلیقه فردی خود در زندگی خود احساس تردید و ناامنی کنند . یکی دوست دارد با لباس زرد بیاید بیرون بگه این رنگ بده ، یکی بخواهد با شلوارک بیاد بزرون بگه این زشته ، یکی بخواهد صورتش را تیغ بزند بگه مردم چی می گن . یکی بخواد کراوات بزنه بگه این نشانه طاغوته . این احساس ترس مدام از پنهان خویشتن خویش موجب ایجاد حقارت می شه

بقول اخوان ثالث

بیا تا در میان درختان کان سال در عزای خویستن خویش لباس سیاه بپوشیم

از تهی سرشار جویبار لحظه ها جاری

یکی از نشانه های بدبختی فرد یا جامعه این است که مجریان قانون چه در دستگاه انتظامی و چه در دستگاه قضایی خود عوامل دولتی باشند و به جای اعمال قانون ، دنبال دفاع از سیستم و حکومت باشند . این یعنی مغلطه نشاندن حکومت به جای قانون

مثلا اگر شاشیدن در وسط پیاده رو جرم باشد وقتی حکومت بخواهد یکی را محاکمه کند او را به جرم شاشیدن محاکمه می کند چون دنبال بهانه ای برای زهر چشم گرفتن است و بگفته نازنینی دنبال گردنی برای طناب دارش می گردد

نشانه های بدبختی چقدر به چشم من آشنا می ایند . فکر می کنم در یک خواب وحشتناک خودم را در میان این نشانه ها دیده ام