بیدار خوابی

دوست دارم رفیق و همراه امایی باشم که شبا نمی تونن راحت بخوابن ، مدام غلت می زنن از این شانه به اون شنه می رن ، بالشتو می ذارن رو صورتشون  ، یا اگه سیگاری هستند می رن دم پنجره یک سیگار اتیش می زنن  ، دلشون پر ه ولی درست نمی دونن از چی پره  ، افکار مثل سپاه مغول بهشون حمله ور می شن و اونا خودشونو در زیر این همه فکر مستاصل می بینن و نمیدونن حالا چی می شه . 

امشب می خوام با اونایی حرف بزنم که شبشون سحر نمی شه ، لحظات براشون تاریک تر و غلیظترن ، وقتی نگران و ناراحتی همه جوره جولان می ده و فرد ضعیف شده را تا سر حد نابودی و شکست پیش می بره .  

می خوام بگم که من شماها را خیلی دوست دارم ، کلا شماها افرادی دوست داشتنی هستید . افرادی که از پذیرش مسئولیت طفره نرفتین ، کسانی که جسور بودید و  تصمیم گرفین رندگی را برای خودتون رام کنید ، می دونید این بد خوابی ها همون اسب چموش زندگیست که می خواد از اهلی شدن در بره ، می خواد وحشی باشه و به شما سواری نده لذا ایجاد وهم و نگرانی می کنه شما رو می ترسونه درست مثل گربه ای که موهاشو پریشو ن می کنه یا دعواگری که اول یک تیزی رو بدن خودش میندازه .

از اینکه دو یک عقب هستی نترس ، به این فکر کن که بازی را شروع کردی  ، از اینکه ممکنه بری زندان نترس ، از اینکه ممکنه اعدام بشی واهمه نداشته باش ، می خوان هوت کنن ، می خوان طشتت را بام بندازن .... 

اینها مهم نیست ، طبیعت هو کردن نداره ، مردم در درونشان تحسینت می کنن و با تو احساس هم دلی می کنن ،  یادت باشه یک انسان واقعی هر جا بره یک چیز را با خودش می بره و اون واقعیته ، بذار بری ته گور ولی یک چیز باهات باشه حقیقت ....

انسانهایی زنده به گورن که  خرافات را به اغوش کشیده اند  . 

می دانم تو کارت موفق نشده ای ، می دانم ریسکت جواب نداده ، می دام زیادی استرس داری ، می دانم فکر می کنی به انچه سزاوارش هستی نرسیده ای ، می دانم  زمانه باهات همراه نبوده ، می دانم احساس حقارت  و حماقت می کنی ،  می دانم .....

ولی ایا می دانی تمام انسانهای موفق  روزی شکست خورده ان و به  شکست هایشان افتخر کرده اند ، ریسک کردن برای بهره بردن از هوش و عقل لازم است  بدون ریسک شما نمی دانید چه کاره اید . استرس هشدار مدام عقل است که نباید میزانش  را بالا ببری .... وقتی احساس حماقت می کنی دارد عقل و فهمت به مرز پختگی می رسد 

انهایی که بد خواب می شوند ، غلت می رنن و با خودشان درگیرن و فکر می کنن اینجا دیگر اخر خط است را دوست دارم ، از جنس شمایم ، و فهمیده ام قله فقط برای کسانی اسان و راحت است که به کوه نیامده اند 

از همان موقع اوضاع سخت می شود که سخت می گیری 

سلیمان صادق

داستان لج کردن خدا را با خودم نمی فهمم ، آخه منم بنده تو باشم سلیمان هم بنده ات باشه چطور می شه ، اونو از سیزده سالگی سلطان دنیا قرار دادی ، سلطان انس و جن ، سلطان دیوها و مارها و مورها ، سلطان هد هد ها و سلطان کد کد ها ، سلطان دریاها و سلطان اسمانها ، سلطان خاک ها و سلطان بادها 

حالا منو افریدی تو ایران ، تو این زمان وانفسا که هر چی داد می زنیم هیچی ما رو به رسمیت نمی شناسه ، حالا درسته که یک چیزایی گفتی نخورین و ما خوردیم ، یک کارایی گفتی نکنین و ما کردیم  ، حالا درسته که مد والضالین را هر چه کشیدیم افاقه ملا نکرد و پامونو گذاشت تو فلک ، ولی یک کاری رو با من بد کردی که قبول ندارم ، اینکه پامو از همون دوم راهنمایی که ممد ابریشمی گذاشت تو  کار مد و زیر و زبر  و تو هنوز داری با همون فرمون جلو می ری  ، اینکه مثل دادگاههای انقلاب تا چهارصد سال بعد از انقلاب هم هنوز می خوای دادگاهاو حفظ کنی و بگی مرغ یک پا داره و خلاصه من که زورم به جایی نمی رسه دستا بالا نکیر و منکر و پل و چاه و ذقوم و .... همه اینها مال من ، هر چی که دارم مال تو  . اگه باز نگی ترانه گفتی و این حرفا 

در کلا یک جای کار حق منه که محض یاد اوری می گم نگی طرف خر بود نگفت ، این چند سال که من دارم می رم دور استادیوم ورزش می کنم ، رو بتن های دور میدون می دوم ، خودت می دونی کجا رو می گم خب اونجا تا دلت بخواد مورچه داره از انواع و اقسامش .... من در تمام این سالها یک مورچه را  هم لگد نکردم  ، همش سرم پایینه ببینم اینا  در جی حالن ، اونا هم پدر یوخته ها خط پیشانی منو خوندن می پرن زیر پام و من چند بار می خواستم بخاطر این کارشون بیفتم 

اره می خواستم بگم دست کم همین زبون مورچه ها را که باید به من یاد بدی ، اخه این که دیگه حقمه ، مگه سلیمان تو سیزده سالگی چقدر امتحانشو با مورچه ها پس داده که من ندادم  ، اخه باید بتونم باهاشون یک قول و قراری بذارم  ، یک لاین را برای من خالی کنن همون سمت جدول  منظورمه 

البته خدمت شما عارضم که من هیچ شک و شبهه ای در وجود شما و قدرت شما ندارم چون در تفکر من عدم شما هیچ فرقی با وجودتان نمی کند ، در هر صورت من همانم که انصافت را قبول دارد 

بیست و پنج ابان

همین پنج دقیقه قبل از چهار راه بزرگمهر رد شدم ، حواسم به هیچی نبود ولی تجمع عده قابل توجهی پلیس و نیروهای ضد شورش بیادم اورد که 

آها فردا بیست و پنج آبانه

با عرض سلام به تمام دوستان کشته شده در بیست و پنج ابان ، عرض کنم که بچه های نازنین ، من امشب فهمیدم شما انروز نمردید و تمام نشدید . دولتی که بیست و پنج ابان  را بوجود اورد ، مرده و تمام شده و ما حالا بوی تعفنش را می بینیم .

من به خاک سپاری عده زیادی رفته ام ، یک جمله در کتابی خوانده ام همیشه بلغورش می کنم . می گفت : همیشه در این مواقع فکر کن به تشییع جنازه خودت امده ای   ، با دیگرانی که دارند تو را به خاک می سپارند چه کرده ای ، چه خاطره ای در ذهن انها کاشته ای ، چه تصوری از خودت برایشان ایجاد کرده ای  . 

من فکر می کنم ، ادم باید طوری پدر باشند که بچه ها منتظر مرگش نباشند 

طوری همسر باشند که دیگری منتظر مرگش نباشد . طوری رفیق باشد که دوستان منتظر مرگش نباشند ، طوری همکار .......

دنیا ارزش بد بودن ندارد 

من اگر دولت بودم کسی را بخاطر بنزین نمی کشتم ، داستان را برای مردم می گفتم و در اخر می گفتم انهایی که فکر می کنن حرف من درست هست از حالا به بعد برای بنزین پول بیشتری بدهند ، تا مملکت اداره شود 

من اگر دولت بودم دختر ها و زنها را بخاطر روسری تو سری نمی زدم ، از انها در برابر مزاحمت ها و سختی ها محافظت می کردم 

من اگر دولت بودم مردم را بخاطر چهار تا تولید کننده دزد داخلی مستاصل و فقیر نمی کردم می گفتم بازار باید رقابتی باشه ، تولید خوب دفاع لازم ندارد 

من اگر دولت بودم  تو چشم مردم ترس ایجاد نمی کردم بلکه تو دلشون امید و شادی و لبخند و ارزو بوجود میاوردم 

من اگر دولت بودم رو مردم خودم تو کوچه بازار تفنگ نمی کشیدم ، این جوانهایی که سر چهار راه گذاشته اید  بچه های این مرز و بوم هستند  اینها  نون خور شما نیستند اینها سگ اقای پتی ول نیستند که ......

آزادی

در همین وبلاگ یک روز نوشتم  که خیلی دوست دارم مردم امریکا اجازه بدهند رقص ترامپ تمام شود . گفتم بایدن یک گزینه با برچسب خیلی خاص نیست که شما دنبال تغییر باشید  . 

ولی متاسفانه این اتفاق افتاد و بایدن روی کار امد . هر چیزی از فاصله بهتر قایل رویت هست و ما اینجا در ایران و ان هم در لبه مرز افغانستان  بهتر از هر خیلی ها می توانیم ببینیم که بایدن چگونه ضعیف ظاهر شد . 

بایدن در حد و اندازه رهبری امریکا نبود ،  کله نشدن با اهریمن چین و ساده انگاری گروهک های بی رحم ، جانی و تروریست ، به معنای انسان فرهیخته و بدور از مناقشه بودن نیست ، تها یک معنا دارد ، قبول شکست قبل از مبارزه . 

هر قدمی که امروز بایدن عقب می گذارد ، ده عقب انها را جری تر تر و بی باک تر و جسور تر می کند  .  

انسانهای ازاد دنیا امروز بیش از هر زمانی نیاز به حمایت و دلگرمی دارند ، امروز دوباره نیاز هست که اواره شدن قذافی و اعدام صدام دیده شود  . 

دنیای ازاد امروز نیاز به پرچم خاص خودش را دارد ، پرچمی که نشان سرزمین خاصی ندارد ، پرچمی که تفکری خاص را رهبری می کند .  

دیگر زمان عربده کشی و قلدر بازی و شارلاتانیسم تمام شده است و  انسان ازاد باید با قدرت از مرز های ازادی که انسان تحقیر شده ایام قدیم از او سلب کرده بود ، دفاع کند . 

پر واضح است که تاریخ نمی توانست مدافع ازادی باشد ، چون جوامع اولیه بر اساس قدرت بازو شکل می گرفتن ، نه بر اساس قدرت فکر ، و قدرت بازو همان زوری هست که می گویند از بهشت امده 

........

دفتر شلوغ شد

کوزت

من در محیط کارم چی می بینم ؟

از هزار یکیش را باید بگم ، چون  در جزییات زندگی مردم ، فلاکت و بدبختی بیداد می کند . 

......

من با اقای ضیاء  و خانواده اش که دیشب مجلسشان را گرفته ام داخل دفتر نشسته ام  ، ما روبروی هم هستیم لذا انچه را من می بینم طبیعتا انها متوجه نمی شوند  . 

قلی (( نام مستعار )) از ماشین پراید سیاه رنگ قراضه اش پیاده می شود ، گویا به مادرش کوزت (( نام مستعار )) قبلا زنگ زده . 

کوزت سالهاست در تالار کار می کند ، واقعا شکلش هم شبیه مادر کوزت در همان فیلم است . شوهر کوزت زن دومی گرفته و دیگر سراغی از کوزت نمی گیرد . کوزت با دو تا پسر جوانش زندگی می کند ، دو تا پسری که جز عذاب چیزی برای او نیستند ولی کوزت می داند ان دو نفر تنها پشت و پناه او هستند ، او غیر از ان دو هیچ کس را ندارد . تمیز کردن تالار ، مرتب کردن صندلی ها و کار در اشپز خانه اصلا اسون نیست  ، کوزت لاغر و تکیده شده است ، صورتش یک فیلم سینمایی حرف دارد   من پای حرفهایش نمی نشینم ، حرفهایش را مثل ماسمالیهای نخ نما شده حضرات از برم . 

کوزت از تالار خانمها بیرون امده ، به سمت کور پیاده رو می رود ، صورتش پر از عشق و ترس و خستگی است ، معجونی بدیست ، همان فلاکت است ، مفلوک بودن را  اینطور می سازند . 

اقای ضیاء روبروی من نشسته است ، قلی به مادرش کوزت نزدیک می شود و یک چک محکم به صورت او می زند  ، کوزت صورتش را در بین  دو ارنجش پنهان می کند . من هیچ واکنشی ندارم ، نمی خواهم پیش صاحب مجلسم مجبور به توضیح شوم . خونسرد فقط نگاه می کنم .... 

.........

پروان فقط بیست سال دارد اهل بندر عباس است  ، می گوید دوازده سالگی عروسش کرده اند ،  دو تا بچه دارد بزرگش شش ساله و کوچکش یک سال و نیمه است . 

نمی دانم چه شده که پروان سر از اینجا در اورده ولی هر چه هست او حالا پیش ما کار می کند ، لهجه زیبایی دارد و خودش هم زیباست ، می گوید ، صبح که از خانه بیرون می ایم بچه هایم خواب هستند و شب که به خانه برمی گردم باز هم انها خوابن 

کار در تالار از صبح ساعت هفت شروع می شود و تا یازده شب طول می کشد ، لذا پروان در طول روز بچه هایش را نمی بیند ، بهش می گم خب هر روز اینجا نیا ، می گه به پولش نیاز دارم . من تنها کاری که می تونم براش بکنم اینه که وقتی هم مجلس نیست و کار سبک تره بازم بذارم بیاد اینجا یک جوری سرش گرم باشه .

.........

چه اتفاقی دارد در این مملکت میفتد ، چه دل سنگی دارند اینها که غرق لذت و قدرت هستند  . چه قدر دردناک است نشستن  فلاکت بر  چهره انسانها .....

 

بایدن گوزو

اینور اون ور می نویسند که بایدن در زمان صحبت با کاملیا  ملکه انگلستان ، گوزیده .

خب اولا اینکه  برای یک رهبر مملکت گوزیدن کار غیر طبیعی نیست ، غیر طبیعی بودن ان است که ان رهبر تو مملکتش بگوزد  .

دوما ، چرا ما تمام فکرمون تو اینه که شکممون را با چی پر کنیم ، چی بخوریم ، خوردن چی مکروهه ، چه زمانی نباید هیچی بخوریم ، سر رودمون را کجا فرو کنبم ، ته رودمون را با چی پر کنیم ، وسط  رودمون را .... این حرفا جنبه پزشکی و علمی داره و اصلا محل تاخت و تاز و نظر دهی های والا مقامانه نبست 

سوم انکه مگه کاملیا کیه که شما می گویید  بایدن در یک نشست مهمی گوزیده حالا طول و عرض ان گوز را نیز می نویسید . بدون انکه قصد توهین به کاملیا را داشته باشم باید بگم کلا این جور افراد که به اسم شاه و سلطان و خانواده اشرافی و اقا و اقا زاده و این لاطائلات  از خریت من و توست که ایجاد شده و گر نه هیچ ارزش فردی و ذاتی ندارد اگرم احیانا در بین اینها فرد لایقی هست خود باید اینو ثابت کنه ، بهره بردن از مقام و ثروت بدون اثبات لیاقت و شخصیت ببشتر لایق همان گوز است  ، مخصوصا این کاملیا خانم هم که اصلا معلوم نیست کجای کاره فکر کنم شاهزاده اونو از روی این ضرب المثل انگلیسی گرفته که می گه : زن زشت و زمین شیب دار خانه را از خطر حفظ می کند 

حالا که حرف گوز و ریاست موروثی شد یک نکته را بگم خدمت دوستان تاریخ نویس

هی نگویید فلانی خدابیامرز در سی و هفت سال مملکت را اباد کرد  نمره مال او نیست ، نمره مال پدرش هست که  در هفده سال مملکت را سر و سامان داد 

هی نگویید نمره قبولی مال ان فردی است که در هفده سال  مملکت را اباد کرد ، راه اهن ساخت و بیمارستان و غرور اورد ، نه جانم نمره مال ان فرد نیست ، نمره مال او فردیست که تنها سی و هفت روز  حکومت کرد و مردم او را  بعد از سی و هفت سال شناختن 

نه جانم نمره قبولی مال اون فرد نیست که سی و هفت روز حکومت کرد . نمره قبولی مال منه ، منی که معتقدم از اساس حکومت و حزب معنا ندارد زیرا هر حکومتی و حزبی به فکر بقای خودش است . هفده روز حکومت را به من بدهید قوانینی وضع می کنم که تا سیصد سال  بعد همه سیاست بازا برن غاز بچرونن 

ولنگارانه

یک هو غیبم می زنه ، از خودم قایم می شم . پرده حجاب را با خودم کنار می زنم ، می رم تو حرمسرا ، می بینم من هم دنیای وحشی و برهنه ی خودمو دارم .  من وقتی غیبم می زنه می رم تو همون قسمت دریدگی خودم  نشسته ام . دوست دارم این قسمت خودم را بدون واسطه ببینم ، من باشم و خودم و پرده های بالا زده . وقتی بوی رطوبت و کهنه گی غبار کنار می رود صفای خوبی دارد . 

من دنیای برهنه خودم را دوست دارم  ، دهنم را که وا بکشم ته حلقم معلوم است ،   بقیه شم ته روده و کوزه است ،  مغزم یک مشت پیه ماسیده است  . در این پیوند روده ها و رگها و چربی های ماسیده چه رنگهای شگفتی وجود دارد  . 

من فکر می کنم قبل از انکه کرمها ما را بخورند ، اگر کمی بی تعارف تر خودمان را ببینیم  ، خیلی از تعصباتی که داریم را از دست بدهیم . مشکل ما از وقتی شروع شد که به ما گفتن تن ارزشی ندارد و باید بی خیال تن و نیازهایش باشیم ، این همه بی اعتنایی به تن در قسمتی دیگر از اموزه های پوشالینشان  یک هو تبدیل شد توجه شدید به تن که مبادا در صدد رفع نیازی باشد ، در صدد اتصال دو روده باشد ، در فکر نوشیدن سه پیک نوشیدنی قرمز یا زرد طلایی باشد . 

این داستان زندگی ماست ، تن فراموش شده زندان بان تن ملوس و رنگین ماست ، به جاهای نرم بدنمان نام عورت و شرم گاه گذاشتن و به پیه های ماسیده درون جمجمه مان انگ معاند و مخالف و .... زدن  .

لطفا هرگز به افکارتان برچسب پلید نزنید ، هرگز قسمتی از خودتان را عامل شرم ندانید و نام شرم گاه بر ان نگذارید . هیچ چیزی در شما نجس و زشت نیست حتی ریدن و گوزیدن شما یک معجزه زیباست 

به پشت پرده خودتان بروید ، دنیا در انجا تراوت خاصی دارد ،، دمر و طاقبازش فرقی ندارد مهم ان است که ولنگار باشید 

انسان مترجم

بعضی می گن وقتی مردی مثل این است که هیچ وقت نبوده ای . 

به نظر من زندگی انقدر سریع است که حتی وقتی هم هستی مثل ان است که وجود نداری . 

پیام گذر زمان چیست ؟

ایا اصلا پیامی در این گذر سریع وجود دارد  .  

اگر از اساس حرکت و گذر را قبول کنیم باید بپذیریم زندگی  محل گذر است .  گویا یک انرژی در فضا شوت شده که گاهی به شکل گلابی و گاهی به شکل انسان و گاهی به شکل خاک  دیده می شود . 

این موضوع پایه تمام مذاهب است که مذهب با این ادعا جلو می اید که می گوید قادر است  قبل و بعد این گذر گاه را توضیح بدهد . اخلاقیات نیز از قبول همین مسئله ایجاد شده اند و ضرب المثل ها و شعرها و کتاب های زیادی در این مقوله نوشته شده  . 

ولی همه این تلاشها ، تلاش بیهوده بوده اند و هیچ موضوع مشخصی بعد از این همه کند و کاو از زیر زمین بیرون نیامده است  ، نه تنها هیچ فایده ای بر این تلاش ها مترتب نبوده بلکه خود همین ابداعات همین خرافات و همین تفلسفیدن ها غل و زنجیر شده و روح انسانی را خراشیده اند  . تا جایی که باید گفت انسان در قرن بیست و یک دیگر  حیوان مستوی القامه نیست . انسان حیوان خمیده و رنجور است  .  انسان امروزی موجودیست در حسرت دیروز و در غم فردا 

من فکر می کنم  ما باید امروز انسانی را ترجمه کنیم فارغ از گذر زمان . 

انسان را باید با توجه به نیازها و ضعف ها و قدرت هایش ترجمه کنیم . 

باید انسان را با توجه به طبیعت و جایگاه امن و شرایط مساعد زیستن و ماندگاری ترجمه کنیم 

دیگر باید  گذر زمان را به فراموشی بسپاریم ، چون انقدر زمان سریع است که گویا گذری اصلا وجود نداشته و همه چیز در دنیای عدم و نیستی متوقف است 

به نظر من وقت تغییر گفتگوی ما ادمها فرا رسیده .  ما باید لگد ان نسل متوهم را از دل و مغز مان بیرون بکشیم

فکر

انسان تا نیندیشد بوجود نیامده است . 

ما ادمهای زیادی می بینیم که در کوچه و بازار در حرکت هستند . غذا می خورند و کار می کنند ، با این وجود تمامی آنها و یا دست کم تعداد قریب به اتفاق آنها  وجود ندارند . یک قانون علوم انسانی وجود دارد و آن اینکه 

وجود در عدم نهفته است .

وجود متعلق به کسانی است که زمانی که وجود ندارند وجودشان احساس شود ، وجود متعلق به کسانی نیست که در زمانی که وجود دارند ، وجودشان احساس نمی شود . 

بردگان فرعون هرگز وجود نداشته اند ، یک سری الیافی بودند که مثل انسانها داخل بافتشان خون جریان داشت  . 

انسانی سرما خورده ، بقیه را مریض احوال می کنند ، انسانهای کرونایی بقیه را مبتلا می کنند ، یادمان باشد بدترین و سریع ترین نوع ویروس مسری که تولید سونانی و اپیدمی می کند ویروس وجود نداشتن یا همان نیندیشد ن است . 

انسانی که سرش در کار خودش گرم است همان گاویست که سرش در آخور گرم است . 

کمی فکر کنیم  ، نیازی برای فکر به دانشگاه و حمام و مکتب و ملا برویم نداریم ، فکر ....

ایا تا به حال فکر کرده اید برای پالیز بانان بدترین حیوان کدام است .

یک حیوانی هست مانند جوجه تیغی  ولی سه چهار برابر بزرگتر است  ، هندوانه ها و خربزه ها را می خورد . این حیوان ظاهر نامطلوبی دارد ولی با این وجود پالیز کاران گوشت این حیوان را بسیار لذیذ می دانند و همه را تشویق می کنند این حیوان را شکار کنند .

چوپانان گرگ را بدترین حیوان می دانند تا گلشان را آسوده به چرا ببرند 

دزد ها و راهزن ها سگرا بدترین حیوان و کثیف ترین حیوان می دانند چون هنگام سرقت و حمله به کاروان های بی پناه این سگها هستند که دزد ها حمله می کنند و با پارس کردن صاحبان مال و کار را مطلع می کنند 

.....

انسانی که اهل فکر نیست و آثار فکری از او ساطع نمی شود ، اصلا وجود ندارد

لذت

و زندگی مثل ماهی از دستان ما سر می خورد ، مثل اب از صافی برنج ما می گذرد بدون انکه آب از آب تکان بخورد . 

به معنای واقعی کلمه باید قدر زندگی را بدانیم و از لحظاتی که در اختیار داریم لذت ببریم . 

یکی از راههای لذت بردن و کامجویی از زندگی شناخت لذت و شناخت زندگیست . 

لذت هم مثل خواب اندازه ای دارد و همراه با مقدمات و موخراتیست ، نوسانات خودش را دارد ، گاهی لذت بردن در لذت دادن است . گاهی لذت بردن در حفظ ابزار لذت است ، گاهی لذت در خاطره هاست . گاهی  مقدمه چینی لازم دارد  ، گاهی .....

شاید مهم ترین عنصر لذت جویی و لذت دهی این تفکر باشد که هیچ لذتی لذت نیست  که در ان از کسی لذتی را گرفته باشی  ، لذت دیگری را از بین برده باشی  ، دزدیده باشی ، غصب کرده باشی 

اگر در جایی هستید که لایق ان مقام نیستید ، شما لایق لذت نیستید ، زندگی از میان انگشتانتان سر می خورد و روغن بر ریگ می ریزد .

لذت عاقل تر از زمان حال است ، لذا لذتهایی که خاطراتشان مانند چنگ زدن گربه روحت را می خراشند از همان ابتدا لذت نبوده اند  . 

لذت متعلق به بی خردی ، نشئه گی ، فراموشی ، و خلسه نیست ، لذا هیچ کس به صورت سفارشی نمی تواند به لذت برسد ، یا نمی توان با پیک برای کسی لذتی فرستاد .

لذت یک جوشش مدام یک رطوبت یک تراوت است که اگر لایقش باشیم مدام نسیم دلنوازش را در سرزمین وجودمان احساس می کنیم

چنان زندگی کنید که ناوگان طبیعت برای کمک به شما به حرکت در بیاید 

سگ و تبر

من اصلا فرق بین سگ نر و ماده را نمی شناسم مگر اینکه بزرگ بشه و اون چیزاش اویزون باشه . خیلی هم فضای و وقت نگه داری سگ را ندارم . با این وجود تا به حال دو تا سگ بزرگ کرده ام که هر دوتاشون توله ماده بوده اند و بخاطر جنسیت رها شده بودن  . اما توله ای که الان دارم  فکر می کنم هنوز یک ماهش نشده . 

مدتی قبل داشتم بیرون تالار قدم می زدم که یک صدایی داخل جوی اب توجهم را جلب کرد ، جلو رفتم یک توله سگ بود که یک هوا از موش بزرگتر بود  زیق زیق می کرد . به بچه های تالار گفتم این بچه را بردارید یک کاری براش بکنیم ، یکی گفت باید شیرش بدیم یکی گفت .... 

خلاصه یک لانه در کوچه بین دو تالار درست کردیم و چیزی نگذشت که سر و کله ی مادر این دختر خانم پیدا شد  .  خب طبیعتا در تالار هم اونقدر غذا برای این دو تا مادر و دختر پیدا می شه که کاملا سیر باشن . 

ما هر لحظه شاهد بازی این توله با مادرش و حتی بازیش با خودمان بودیم ، دیگه مادرش هم از جلو در تالار تکون نمی خورد ، چون هم غذاش حاضر و اماده بود و هم دخترش اینجا بود . طبیعت واقعا چقدر زیباست ، احساس محبت چقدر زیباست ، حس امنیت چقدر زیباست .......

چند روز گذشت ، یک روز صبح بروال هر روز من از طبقه بالا پایین امدم ، ولی توله را ندیدم ، ابتدا گفتم حتما همین دور و ور برای خودش می چرخه ، ولی تا ظهر کسی او را ندید ، بچه های تالار همه سراغش را می گرفتن ، ولی توله نبود که نبود . مادرش تنها بود .

عصر مجبور شدیم دوربین های اطراف تالار را چک کنیم ، ساعت شش و هفده دقیقه صبح  توله زیر مادرش دارد شیر می خورد یک موتور سوار که مثل داعش صورتش را پوشانده به انها نزدیک می شود ، خیلی سرد و بی احساس پشت گردن توله را می گیرد و با خودش می برد . 

ما فیلم را به دویتان و گروههای متفاوت دادیم و گفتیم این اقا را اگر کسی می شناسد اطلاع دهد . حالا یا توله شیر خوار را برگرداند یا بیاید مادرش را با خودش ببرد ، اینجوری رسمش نیست .

هیچ کس این زورو را نمی شناخت ، موتور هم پلاک نداشت ، فقط رنگ  کاپشن طرف جیغ بود با چهار خانه های بزرگ ،  مادر توله به سراغ لانه بچه می رفت بو می کشید ولی اثری از توله نبود . مادر چنان غمگین بود که می شد اینرا از دور دید . بعضی از دوستان می گفتن سگ احساس ندارد و زود فراموش می کند ولی واقعیت چیز دیگری بود ، مادر احساس مادرانه اش را گم کرده بود و نیاز داشت انرا به یکی ابراز کند .  برای من که حالتهای او را در روزهای قبل دیده بودم ترجمه این حالت مادر مانند قیه کشیدن ، داد و فغان کردن و ناله کردن بود . 

دو روز همه دنبال زورو بودن ، هر کسی چیزی می گفت ، تا اینکه روز دوم ساعت دوازده شب ما با دوستی به نام رضا  داخل دفتر نشسته بودم ، تازه مجلس تالار تمام شده بود ،  ممد هم وارد دفتر شد و گفت به من کار خصوصی دارد .  لذا رضا خداحافظی کرد و رفت ، چند دقیقه بعد رضا زنگ زد و گفت : مهدی بیا این پسره را گرفتم ، با همون موتور و با همون کاپشن

من با ممد سریع رفتیم ، پسره هنوز داشت انکار می کرد ، رضا یک سیلی بهش زد ، من دستش را گرفتم که ادامه ندهد گفتم ، توله را بده و برو کسی به تو کاری نداره . 

خلاصه ما با ماشین و او با موتور حرکت کردیم به سمت طویله های ته فیض اباد سمت جاده شمس اباد ، در طول راه او مدام با تلفنش تماس می گرفت و حرف می زد ، من با خودم گفتم احتمال داره این می خواهد برای ما شری به پا کند ، ولی چاره ای نبود رفتیم تا در یک کوچه پسرک جلو یک خانه ایستاد و با هل دادن درب وارد شد ، چند لحظه بعد چراغای اتاق طبقه بالا روش شد و یکی از پشت پنجره بیرون را نگاه می کرد . 

رضا از ماشین پایین امده بود و بیرون قدم می زد ، من و ممد داخل ماشین بودیم ، هوا در نیمه شب پاییزی حسابی سرد بود ، دو سه دقیقه بعد یک فردی بیرون امد و در دستش یک تبری داشت . 

همین که چشمش به رضا افتاد ، تبر را پرت کرد داخل خانه و به دو نفری که پشت سرش داشتند می امدن گفت برید بالا ، مرد تبر بدست با رضا دست داد و خوش و بش کرد بعد سرش را تو ماشین کرد منو شناخت و گفت شماها اینجا چه کار می کنید و خلاصه جریان معرفتی شد 

پسره که اونجا شاهد ماجرا بود زد زیر گریه که اینا منو زدن ، من بهش گفتم : اخه اگه ما می خواستیم تو رو بزنیم که الان اینجا نبودی  ، حالا هم برو توله را بیار وقتی بزرگ تر شد و از شیر افتاد بیا ببرش ، یا اینکه بیا مادرش را هم بیار کنار توله که اینقدر جلو من بی تابی نکنه .

مرد تبر بدست هم بهش گفت ، برو توله را از طویله پایین بیار . و با ما مشغول صحبت شد از دوستان رضا بود . منو بخاطر تالار می شناخت . ادم گرمی بود . چند دقیقه بعد توله را گذاستیم تو ماشین ، رضا را هم گفتم پسره را ببوس و از دلش دربیار  ، خلاصه غائله ختم به خیر شد 

امان از لحظه دیدار مادر و دختر ، انقدر احساسی و قوی بود که می توانست متن کتاب درسی بچه ها باشد .......

هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر 

ارام تر از آهو ، بی باک ترم از شیر

هر گاه که می خواهم در کار کنم تدبیر 

رنج از پی رنج اید ، زنجیر پی زنجیر

کورش

از اون ادمای تاریخ شناس و علاقمند به تاریخ نیستم . همین قسمت گذر عمرش فکرم را گاهی درگیر می کند . 

هخامنشیان و کورش را خوب نمی شناسم ،  ولی نمی دانم چرا همین جوری حال می کنم که خودم را از نسل کورش بدانم .

شاید دلیلش بیشتر همین حمله اعراب به ایران باشد ، و اینکه فرهنگ و هویت ما را از بین بردن ، همینجوری یک حسی دارم که ما قوم خوبی بودیم ، مردمان شریفی بودیم و اگر ما را به حال خودمان می گذاشتن  ذاتا مهربان ، با هوش و متمدن بودیم  ، بد جوری به انحطاط کشیده شدیم ، زیادی خوب بودیم بلد نبودیم از خودمان دفاع کنیم  قدر خودمان را ندانستیم ، شکست خوردیم و به ته جدول رفتیم ،  نسل اندر نسل تباه شدیم ، زندگیمان از سرزندگی و لذت تهی شد ، مثل بیگانه گان در خانمان با ما رفتار کردن ، ما اسیر چنگال خونین انها شدیم . بچه هامون هرگز بچه گی نکردن ، جوانان هرگز جوانی و .... 

در تمام این سالها ، در تمام این قرنها  یک نام در دل ما زنده بود که فکر می کردیم این اسم روزی ما را نجات خواهد داد ، روزی هویت و عزت ما را به ما برخواهد گرداند  . این اسم حتی اگر حتی هیچ مصداقی نداشته باشد یا فقط بر یک تخته سنگ دلالت کند این اسم صرفا  به همین تلفظ  ساده ، تمام این سرزمین ، تمامیت این قوم ، ثروت اجداد و هویت ما را در خود پنهان دارد . روزی این اسم شکوفه خواهد داد ، روزی  زیر این اسم قومی جمع خواهند شد که اسمشان پارسی ، افتخارشان پارسی ، زبانشان پارسی ، تفکرشان و خدایشان ....

در این اسم مانند نقطه بین بنگ ، یک کهکشان ، هزاران کهکشان و میلیاردها .... و هنوز هم هر روز وسیع تر و زیباتر و شگفت انگیز تر خواهد شد 

زنده باد کورش

دیگر نخواب ، کشتی را ناخدایی دیگر امده و دریا توفانیست

یا هر دو

ما در این حد نیستیم که شیر اب را باز کنیم و اب از اون جاری بشه .

ما در این حد نیستیم که یک کلید را بزنیم و روشنایی تو خونمون جاری بشه . 

ما در این حد نیستیم که سوار ماشین بشیم و با فشار یک کلید ماشین روشن بشه . 

ما در حد این نیستیم که یک گوشی دستمون بگیریم و با فشار یک عدد با کسی در جایی دور  حرف بزنبم

ما در حد این نیستیم که با خوردن یک قرص و زدن یک واکسن  مریض نشیم

ما در حد این نیستیم که بریم مدرسه و دانش یا بگیریم 

ما در حد این نیستیم که یک جا دور هم جمع بشیم  اواز بخونیم و برقصیم

ما در حد این نبستیم که صبح کره بخوریم شب قرمه

ما در حد این نیستیم رو مبل بشنیم تا چه برسه رو مبل ماهواره هم ببینیم

ما در حد این نیستیم که ....

چون نه تنها ما برای رسیدن به هیچ کدام از اینا   کاری نکرده ایم بلکه با تمام  اینها مخالفت هم کرده ایم و الانم مخالف های  تمام این مسائل را گذاشته ایم سر کار .

هر چند درست نمی دانم ما اونا را سر کار گذاشته ایم یا اونا ما را سر کار گذاشتن . یا هر دو 

ور در گوز

البته تا دلت بخواهد ، ادم خسته کننده وجود دارد و خیلی ها هم گاهی خستت می کنن .  ولی یک نوع جانوران خسته کننده هستند که اسمشان چس کلاس است . بعضی افراد روی عقده ها و ضعف های خودشان اسمهای زیبای خارجی می گذارند و قبل از انکه کسی ازشان چیزی بپرسد حرفهای خسته کنندشان را  شروع می کنن  من تو فارنهایت هستم ، ارز دیجیتال ...  عسلم ، جگرم ، تو شپش نداری ، چرا ابنقدر حوصله ی حرفهای متفرقه داری ، بذار تا این حرفا را امونایی بزنن که تخصصشونه و به قیفشون می خوره ، اخه نمی شه که من درباه ماشین بنز حرف بزنم اونوقت  یک پراید هم زیر پام نداشته باشم  . 

خیلی ها حرفاشون صرفا بیان آرزوهاشونه  ، فقط حس و حالت را خراب می کنن و این کار را از روی غرض  انجام می دن . 

با کاری که انجام می دی  حال کن ، اجازه نده یک لاشی ، اسمان جل ، با چند تکه کلام اینستاگرامی حالت را خراب کند . گوش بیکار بدجنس ها و گشادهای فکری نشویم ، روحمان را در بستر نا امن انسانهای پلید پهن نکنیم ، ما به این افراد می گیم  .... اندرو پر لوش .... یعنی کسی که درونش لجنه  .

مادرم وقتی یکی از این افراد را می دید که یک حرف را در قالب یک پیشنهاد یا در قالب یک تذکر بشکل پر طولی بیان می کند ، بهش می گفت : خب حرفاتو گفتی پا شو برو  ور در گوز تا در ور تو گوزه

حال خراب کن ها را بشناسیم ، سکوت چیز مقدسی است به ذهنمان استراحت بدهیم ، روی کار کوچک خودمان متمرکز باشیم و نگذاریم گشادهای فکری روی عقده هاشون اسم های خارجی زیبا بگذارند 

بفکر ساخت گودزیلا باش

درست از وقتی فکر می کنیم خوبی کردن دیگری به ما ، یک وظیفه است ، بدبختی شروع می شود . 

مردم از وقتی که فکر می کنن وظیفه دولت رفاه و ارامش و امیت و تحصیل و ایجاد کار و غرور ملی  و .... است و اصلا هیچ دولتی نمی تواند با روشی درست عکس این رفتار کند ، لگد به بخت خود می زنند و بدبختی شروع می شود . 

زن و یا شوهر و یا خانواده از وقتی فکر می کنن  ،  خوب بودن وظیفه ی دیگریست ، طلاق عاطفی  شروع می شود و  زندگی می شود یک جهنم هیستریک 

همه می توانند بد باشن ، انقدر بد که  دمار از روزگارت دربیارن ، می توانند ظالم باشند انقدر ظالم که ملکشان یبقی علی الظلم شود  ، انقدر بی رحم ، انقدر مشمئز کننده و دور از عقل ...... پس وقتی خوبن ، چه مرگتونه ، کمبود های خودمان را بشناسیم و تلاش کنیم انها را رفع کنیم  . مثل بختک بیفتیم رو سر کسی  و فکر کنیم او قد ما را کوتاه کرده ، او شکم ما را چاق کرده ، او اعتماد به نفس ما را پایین اورده ....

قدر شناس خوب بودن دیگران باشیم ، اگر همیایه ی خوبی داریم  که کاری به کار ما ندارد ، اگر همکار خولی داربم ، اگر دولت خوبی داریم ، اگر همسر خوبی داریم اگر ... خوبی را برایشان وظیفه ندانیم  . 

یادمان باشد مشکلات ما چه مالی و چه عقلی و چه ارتباطی و چه جسمی و .... خودمان باید مشکل را حل کنیم و عقده های خودمان را باید با دست خودمان باز کنیم . باید از دل و جان مایه بذاریم  ، طلب بابامونو از دیگری نداریم  . 

طرف بهمون لطف می کنه ، می گیم وظبفته ، لطفشو ازمون دریغ می کنه می گیم منت می ذاره  ، خب پس ما دیگران را دو حالت می دیم یا انجام وظیفه می کنن ، با منت  می ذارن ، طبیعتا اونا راهی جز رها کردن ما ندارند .

گاهی ملت ها چنان به خوب بودن دولت ها عادت می کنن و فکر می کنن دولت ها یک مشت ادم منگول هستند که خودشان را منتر چند تا خرافاتی و عقب مونده می کنن  ، که دست در دست هم یک سنگ صد تنی را چنان میندازن ته چاه که میلیونها عاقل نمی تونن سنگو از ته چاه در بیارن  ، چنان چماق را می دن دست خرس دیوانه که باید گودزیلایی بسازی بتونه چماقو از خرس دیوانه بگیره ،  چنان تر می زنن که نه نشان  از تاک  ماند نه از تاک نشان

خوب بودن را وظیفه دیگران ندانیم ، گاهی دیدن حتی یک روز خوب آفتابی و هوای پاک هم آرزو می شود

سهم الارث

وقتی خیلی خسته ام . کمرم درد می کند . پلکهایم سنگین است . زانوهایم توان حرکت ندارد و کف پایم می سوزد . انگشتهایم بی رمق و من با انگشت شستم تایپ می کنم  . 

اگر من ریئس جمهور شوم اولین حرفم این خواهد بود که : خداوند تنبلی را دو فرزند داده است که مردم انها را خواری و بدبختی نام نهاده اند (( سقراط ))

و دومین حرفم این خواهد بود : از وقتی اولین رند به اولین تنبل رسید ، مذهب بوجود امد (( کادر ))

کار مقدس ترین واژه زندگیست . عرق ریختن ، دود چراغ خوردن ، دوام اوردن ، ادامه دادن ، امیدوار بودن  . کار فقط یک واژه نیست ، یک بزرگ خاندان  است تبعات مثبت بی نهایتی مترتب بر کار است . هر کس چشم طمع به دست اورد دیگران دارد اهل کار نیست ، کلاهبرداران تنبل و گشاد هستند ، منادیان آسمانی یک مشت مفت خور  ، وا مونده هستند  . 

بدن انسان نیاز به کار دارد تا سالم بماند ، این کار می تواند ورزش باشد وقتی شکم انسان بدون نیاز به کار سیر می شود ولی روح انسان حتما با کار و احساس مفید بودن است  که زنده می ماند . 

مردم در برابر  نظام سیاسی و قانون برابر هستند ولی در برابر نظام طبیعت و خدا برابر نیستند . طبیعت به درک و شعور و تلاش ما جواب می دهد در حالیکه سیاست سهم الارث ما از اجداد است ، سهم کشور گشایی ها ، سهم خونریزی ها ، سهم  خربت ها ....