به احترامت کلاهم را از سر بر می دارم

کتاب لذات فلسفه ویل دورانت را بر می دارم تا دوباره انرا بخوانم ولی خط این کتاب خیلی ریزه . من لحظاتی احساس بدی دارم فکر می کنم حالا دیگر نمی توانم این نوع خط را بخوبی بخوانم . ولی در حاشیه کتاب جملاتی نوشته ام که نمی دانم ایا مربوط به کتابه یا تراوش شخصی منه از مطلبی وابسته به موضوع کتاب .... ......مذهب درختی ناجنبان و چاق است .................لازم نیست من .... را قبول کنم اگر هست خواهد بود و اگر نیست نخواهد بود در هر دو صورت ما نباید نگران او باشیم ...........اگر در چمبر ماری بیفتی بهتر از ان است که با ادم بیشعوری گلاویز شوی . اگر من در چمبر انسان دیوانه ای بیفتم هر چه بخواهد به او خواهم داد تا رهایم ولی اگر در چمبر ماری بیفتم با او گلاویز خواهم شد .............با شغالی که به مزرعه ات حمله کرده اگر مقابله کنی اینکار در قالب قضاوت جهانی دو قسم خواهد داشت قسمی که تو را ذی حق می دانند و قسمی که شغال را ...............هیچ کس نمی تواند انسانی را بسازد چون او قبلا ساخته شده است .........از انجا که هر حرفی چند معنا دارد شما هر چه به احمقی بگویی او را احمق تر کرده ای زیرا او معنایی در خور عقل خودش برای مسموعاتش می سازد .......... برای احمق حرفهای احمقانه بزن چرا که قرار است یا او را خوشحال کنی یا خودت را ...........انچه بر بام حقیقت می رقصد موفقیت است که می تواند بوسیله مکر و حیله حاصل گردد ...........خرد تابلوی گرانبهایی است که سرنوشتی جز موزه ندارد .........خرد متاع بی ارزشی است چرا که دارندگان ان دوست دارن انرا بفروشن و فاقدین ان توان خریدش را ندارد ..........خرد فرش زر بافی است که همه دوست دارن فقط انرا بر دیوار خانه هایشان اویزان کنن ...........کشاورزان دوست دارن بیل خود را در زمین همسایه بزنن .........وقتی کسی را می بوسیم بهتر است بگوییم آه تو چقدر زیبا بودی چرا که بخاطر لحظه ای قبل او را می بوسیم ...........زیبایی انقدر گریزان و فرار است که فقط می توانیم تصورش را در اغوش بگیریم .........ازدواج پاسخی کلی به محرکی موضعیست .......... ازدواج هر چه طولانی تر باشد از تراکم احساس هایش می کاهد......... انسانهای اولیه ازدواج را خلق کردن تا کلاهی بر سر شهوت بگذارند غافل از انکه با اینکار بر سر زندگیشان کلاه می گذارند .........فقط یک نطفه نا ارام می تواند روح پریشانی را بیافریند ...........اگر قضیه بر همین منوال جریان داشته باشد که ما بخندیم بر چیز هایی که روزی ارزو می کرده ایم در اخر الامر به همه زندگیمان خواهیم خندید ........اخلاق فقط نوعی حساب گری است ......برای کشفی بزرگ کافی است موهومات را به ظواهر پیوندی بزنی ...........بنیاد گرایی همیشه حق انتخاب را به ادمهای ساده لوح می دهد تا در عمل انتخابی در کار نباشد . .................. واقعا خط این کتاب را دیگر نمی توان بخوانم پیر چشمی اذیتم می کنه ولی این کتاب که در سال هزار و نهصد و بیست و نه نوشته شده در صفحه 308 نوشته شده : ممکن نیست همه خوشبختی ها به یک جا انبار گردد اینده به دول مختلف صورتهای مختلف نشان خواهد داد ولی اگر بخواهیم اینده ای برای ممالک پیش بینی کنیم ......... امریکا به سن کمال خواهد رسید .... در پایان این قرن چین چنان قدرت صنعتی خواهد داشت که با هر قدرتی در اروپا برابری خواهد کرد و امریکا از تجارت به فرهنگ و از ثروت به هنر و از سیاست بازی به سیاست واقعی خواهد رسید ........... واقعا چقدر دنیا زیباست وقتی همچی انسانهایی در ان زندگی می کنن

داستان وبلاگ من

ما داشتیم به سمت چشمه می رفتیم یا حد اقل خودمان اینطور فکر می کردیم که داریم می ریم در چشمه اب بخوریم و اونجا کلا اتراق کنیم . ولی رسیدیم به کوه یک کوه بلند که در عرض هم هیچ چشم اندازی باقی نگذاشته بود . در یک کلام ما بودیم و کوه تمام ، چطور چک می نویسیم صد میلیون ریال تمام حالا هم ما بودیم و کوه تمام . ما بودیم و سنگ لاخ ما بودیم و بن بست . همه هوای چشمه را از یاد بردن . همه به غارها پناه بردن  عده ای شبها در میان سنگ ها بیتوته می کردن . همه چشمه را فراموش کردن . هیچ کس حرف تنی به اب زدن را نمی زد . حرف اب حرف پرت و پلا بود گویی یکی از ارزوهایش حرف می زند . واقعیت زندگی ما سنگ بود . بیل تلاش ما به سنگ خورده بود . حالمون بد بود . سنگ ها در زیر نور افتاب سخت تر به نظر می رسیدن . عده ای از سنگ ها بت هایی ساخته بودن . عده ای هم افسانه می گفتن . داستان زندگی ما غمگین شده بود ولی هیچ کس غم را نمی دید درست مثل کسی که وسط جنگل تنها چیزی را که نمی بیند جنگل است . من هر روز یک چند دانه سنگ خرد و ریز را بر می داشتم . سعی می کردم با سنگهای سفید و آتش زنه راهی را بیاد بیاورم . هیچ کس مرا نمی دید  من سنگهای سفید را طوری چیده بودم که اگر یکی از دور به انها نگاه می کرد می توانست نقش یک راه را در دل کوت ببیند راهی که می توانست ما را به اب برساند . ولی مشکل این بود که مردم اب را از یاد برده بودن . می گفتم باید هر چهار ساعت یک لیوان اب بخوریم کلیه نباید بدون اب کار کنند ولی سنگ ها راز اب را پنهان می کردن . انها می دانستند اگر مردم  اب را بشناسند زندگی را خواهند شناخت و انگاه سنگ ها جز ستونی برای خانه ها نیستند . سنگ ها هر چه سخت تر می شدن قدرت بیشتری داشتن ولی انها نمی دانتسن که وقتی خیلی خشک شوند ترک خواهند خورد . وقتی یکی روی سنگ های داغ له می شد وقتی یک می شکست وقتی یکی از توان می افتاد خونش سنگ های داغ را متلاشی می کرد . سنگ ها اگر سرد و نمدار می شدن مردم بیاد اب می افتادن و اگر خشک و داغ بودن زود ترک بر می داشتن و چه نبرد سختی بود یاد اوری اب با خون .

من هر شب نیم ساعتی می نشستم و در زیر نور ماه سنگ های سفید را جمع می کردم و انها را در تداعی راه می گذاشتم و امید وار بودم شاید یکی این طور راه را ببیند شاید برای یکی واژه عبور معنی شود شاید یکی بیادش بیاید ما رای زندگی و لذت و شادی نیاز به اب داریم نه به بتهایی که با سنگ درست شده . ولی حالا داستان سخت تر از همیشه بود عده ای دیوار سنگی کوه را هر روز بلند تر می کردن . عده ای عظمت کوه و شکست ناپذیری اش را هر روز خاطر نشان می کردن و عده ای تکه ای از کوه را برداشته بودن و روی سر کسانی گرفته بودن که می خواستن حرفی بزنن می گفتند یا قبول کنید یا کوه را رویتان می گذاریم . 

من باز هم یک دانه سنگ سفید بر می داشتم انرا مز مزه می کردم و در راستای راهی که شاید دیده شود می کاشتم .  گاهی هم تک و توکی را می دیدم که به سنگهای سفید زل می زنن کمی مکث می کنن ، فکر می کنن سرشان را می خارانن و در هنگام رفتن دوباره به سنگها خیره می شوند و نگاهشان را تا اعماق کوه خیز می دهند . شاید  به خودشان می گویند : شاید انجا راهی باشد 

.................

پنج روز است مادر عزیزم رفته ای .  من از رفتن تو ناراحت نیستم چون تو به حدی از ضعف رسیده بودی که شاید بتوان گفت وقت رفتن بود . ولی کاش مادر خوبم و همه ی مادر ها خیلی مواظب خودتون باشید  که  بزودی ضعیف و ناتوان نشید . هر کسی که دیگری را دوست دارد باید بخاطر اون فرد خودش را دوست داشته باشد .... 

هر چند خلاصه داستان رفتن انکار نشدنی است ولی می شه بیشتر و بهتر زیست .

مادر خدا بهمرات .... 

کاش چینی تان بشکند

سه ماهه بیکارم . واقعا حالم بده . دیگه نمی تونم به این وضع ادامه بدم .  این خیلی وحشتناکه . من فقط بیکارم و هیچ کاری هم از دستم ساخته نیست . تا به حال مزه بیکاری را نچشیده بودم . معمولا سرگرمی خاص خودم را دارم  ولی حالا همه چیز رفته تو هوا . می ترسم کار و کسبم راه نیفته . می ترسم این وضعیت ادامه پیدا کنه . همش می گم آخه این مردم که دارن تو هم می لولند هر مغازه ای ده نفر هستند تو اتوبوس هر جا که فکرش را بکنی همه دارن با هم صحبت می کنن یا کار می کنن پس دیگه این کار ما مگه چشه که هنوز باید در بلاتکلیفی باشیم . من واقعا از کسانی که می خواهن به بهانه کرونا زندگی دیگران را از بین ببرن حالم به هم می خوره . خب اگر رعایته اول از همه بانکها را تعطیل کنید بعد  اداره ها را و دیگه کسی به کسی پیام نده کسی از کسی قسط بانک نخواد . واقعا این وضعیت سخته . اینا را هم که همه می شناسن . چقدر دروغ چقدر خالی بندی . 

واقعا بی حوصله شدم حال ورزش کردن ندارم حال نوشتن و حتی حرف زدن . می دانم دنیا در گذره می دانم هیچ چیز ان طور نیست که به نظر می رسد . می دانم که صبر چیز خوبیه . می دانم که این موضوع همه را گرفته و ... ولی حد اقل امشب هیچ چیزی به ام کمک نمی کنه هیچ حرفی ارومم نمی کنه . امشب حالم بده . از الافی خسته شدم از بلاتکلیفی خسته شدم . اگر...

وضع بدی شده . باید بخوابی و بیدار بشی و خمیازه بکشی و تماشاگر دیگرانی باشی که دارن کار می کنن و به زندگی شون رونق می دن . ولی من زمین گیر شدم در حالی که اصلا در کار ما ادم ها با هم در تماس نیستد هر کسی در تالار یک جایی می شینه و تا اخر کار تکون نمی خوره ولی در یک مغازه معمولی یک فروشگاه همه دارن مرتب جابجا می شن ...سه ماه بیکاری منو یک جورایی کرخت و بی حال کرده . یک سری کارهای عقب مونده در بحث نوشتاری ام دارم که البته اون هم تمرکز می خواد .

 کرونا خودت می دونی من چیزی برای قسم دادن ندارم همین حوری بی قسم برو . 

لعنت بر چین . تف بر این قوم کثیف دروغ گو فریب کار . من با اسم این کشور مسخره حالم بهم می خوره . هر چند انجا هم دکترایی مثل لی وانگ هستند که جونشونو فدا می کنن ولی در مجموع این مردم بسیار حال به هم زن هستند . خدا کنه اینا همه کاره دنیا نشن ....

مادر انه

مادر ماکارانی های خوشمزه ای درست می کرد . جگر را هم به شکل خوبی می پخت . آشش که عالی بود و در درست کردن آبگوشت استاد بود . خربزه  را با اشتها می خورد معمولا بصورت آبتراش یعنی همون مقداری که می توانست بخورد را قاچ می کرد و با یک قاشق می تراشید و می خورد . چایی زیاد می  خورد صبح خیلی زود چایش اماده بود . مادر زیبایی خاصی داشت . در پیری هم می شد ان زیبایی را دید . هوش مادر ادم را غاقلگیر می کرد . ولی در یک کلام مادر یک استعداد ویژه داشت در لقب دادن به دیگران کسی را می دید خیلی زود صفت او را می شناخت و لقبی چنان با مسما بر او می گذاشت که نمی شد بی خیال ان شد . اگر از چیزی بدش می امد سعی می کرد حس دیگران را بر ان بد کند . زیاد محبتش را نشان نمی داد . ولی به شیوه خودش با محبت بود . بیشتر عمل می کرد تا حرف بزند . 

مادر پدرش را فکر کنم در سال چهل و دو یعنی زمانی که فقط بیست و شش سال داشت از دست داد و مادرش را در سال شصت و سه یعنی در سن چهل و هفت سالگی هم مادرش را از دست داد . مادر بچه بزرگ بود . خواهر دومش را در سال حدود هشتاد و سه از دست داد . 

من زیاد مادرم را درک نکردم زیرا در سن 14 سالگی از خانه رفتم و بعد هر چند رفت و امد داشتم ولی حضورم در خانه مستمر و جدی نبود . در این بیست سال اخیر  من فقط مادر را در حد حال و احوال می دیدم  زیاد با هم نبودیم شاید هر روز هم را می دیدیم ولی فقط چند دقیقه . در کل بد نبودیم . من نمی توانم کتمان کنم که دنیای من با مادر و پدر و خیلی ها متفاوت بود . من مثل انها زیاد مذهبی نبودم و به خیلی از رفتار انها اعتراض داشتم . من خنده قاه قاه را توصیه می کردم و انها می گفتن چه معنی داره ادم این طوری بخنده و .... 

با تمام احوال ما با هم خوب بودیم . مادر در طول یک سال گذشته ضعیف شده بود و من در این میان برایش خیلی تلاش کردم البته در حد توانم . برایش تغذیه اش برای راحتی اش برای اینکه غرور و شخصیتش در پیری حفظ بشه و پیش کسی احترامش کم نشه . مادر پرستار داشت و خانه مستقل و لوازم مخصوص . مادر هرگز محتاج نشد که فرزندانش او را تر و خشک کنن منظورم این است که مادر برای بچه هایش کم قرب نشد . او مثل یک ملکه بود هر چند پیر و خسته و فرتوت ولی روی دل کسی سنگینی نکرد و من برای این منظور خیلی تلاش کردم . 

کار دیگه ای برای او نکردم . ولی در کل اذیتش هم نکردم . حرفهای من درباره او تمام نشدنی است . شاید باید گاهی باز هم درباره اش بنویسم .

خداحافظ مادر

تاریخ بیست و دوم اردیبهشت هزار و نهصد و نود و نه بین ساعت شش و بیست و پنج دقیقه تا شش و نیم که بنا بر وضعیت تلفنی که به من زده شد و نظر خانواده بطور دقیق ساعت شش و بیست و نه دقیقه عصر روز دوشنیه که فکر می کنم هفده ماه رمضان عربی هم بود ..... مادر چشم از جهان فرو بست ....... می رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان . دفتر دوران ما هم بایگانی می کند ..... من مشهد بودم و بلافاصله با خانواده ام بسمت عبدل اباد حرکت کردم . ساعت نه و نیم شب عبدل اباد رسیدم و به خانه مادر رفتم . مادرم انجا درست در همان خانه ای که پدرم پانزده سال قبل فوت کرده بود . مادر درست همانجا بود بعضی از اعضا خانواده هم بودن . پارچه را از روی صورتش برداشتم و او را بوسیدم به من حس جنازه بودن نمی داد . مادر بود که فقط حرف نمی زد و نفس نمی کشید با من قهر کرده بود می خواست به حایی دور برود . تصمیمش را گرفته بود رفتن انتخاب او بود . مادری نگران مرده بود . خدایا مادری دارد بسویت می اید که از فردا نگران تو خواهد بود مادر من از ان قماش مادران نیست که قدرت لایزال تو بتواند نگرانی را ازش بگیرد او وقتی کسی را دوست دارد فقط یک چیز برایش مهم است بله نگرانی . خدایا باید باهاش کنار بیایی و مرتب برایش توضیح بدهی بهش بگو حالت خوب است فلانی نمی تواند خدایی را ازت بگیرد . و ان چرت بعد از ظهر باعث نشده دیوار عرشت ترک بردارد . فردا هم باید همین ها را برایش بگویی چون او باز امشب برایت خواب بد می بیند و فردا نگرانت می ماند تا بسراغش بروی . زود برایت چایی می اورد و اگر بداند قصد رفتن داری در اوردن انار عحله می کند و مرتب بهت خواهد گفت حالا بشین تا برایت پسته بیاورم و یا از کشمش هایی که در گره لب لچکش دارد تعارفت می کند . می دانی نباید از رفتن او را بترسانی باید طوری باشی که خیالش راحت باشد حالا حالاها کنارش می مانی . مادر را دیروز یعنی بیست و سوم اردیبهشت ساعت نه نیم صبح از خانه اش به قبرستان اوردیم . دیشب همه کنارش بودیم . بعد از شستن و اداب مخصوص دوباره مادر را بوسیدم و خداحافظی کردم . پیشانی اش استخوانی و خشک بود ولی باز هم گرمم می کرد این گرمی از صورت سردش نبود ولی بود .... مادر مرده بود مرگ بود که رهای از توصیف یک نبود ساده بود که بود شده بود ..... بچه ها و مخصوصا نوه ها همه بوسه خداحافظی و بعد مراسم نماز میت که زحمتش را اقای نداف کشید و بعد مراسم خاکسپاری ........دوستان من از مشهد امده بودن تا مراسم را برگزار کنن قبرستان شلوغ بود هیچ کس ملاحظه کرونا را نمی کرد مراسم فیلم برداری می شد با هلی شات هم از بالا فیلم می گرفتن دوستان من در کار تالار اقای خسروی و سعیدی زحمت این کار را می کشیدن . موسیقی ملایمی در قبرستان پخش می شد ، صدای نی غمگینی همه را ساکت کرده بود همه ایستاده بودیم من یک جای کمی دورتر و غریبانه تر . مادر را داخل قبری گذاشتن که من انرا پارسال اماده کرده بودم و حتی عکس مادر را انجا نصب کرده بودم . من همه چیز را قبل برای مادر فراهم می کردم تا او نگران به سراغ بابایم نرود . مادر درست کنار بابا خوابید و مردم حالا دو عکس می دیدن . روی سنگ قبر مادر از قبل نوشته بودم : در سال 1316 لک لک ها او را بر بام زندگی گذاشتن و در بهار سال .... او بر دستان خدا ارام گرفت و .... جمعیت ساکت بود و موسیقی محزونی مثل مته قلبم را پرما می کرد من فق سرم را در اغوش گرفته بودم و اشک هایم صورتم را مانند چشمه اب گرمی داغ و تبدار می کرد . دخترم ساتگین روبرویم بود اشک می ریخت کمی نگاهم کرد و بعد همینطور مرا بغل کرد سرش را به من چسباند و گریه کرد ساکت و عمیق گریه می کردیم ولی مادر همچنان پرواز کرد و به نظر می رسید تصمیمش را گرفته است یا تصمیم او را گرفته بود هر چی بود گریه ها ما نتوانست او را به بازگشت ترغیب کند یکی ان طرف بود که زورش از ما بیشتر بود .... خدا حافظ مادر باز هم از تو خواهم نوشت ما ناهار و شام را در تالار برای میهمانان سرو کردیم ولی بخاطر کرونا و ماه رمضان نتوانستیم محلس بزرگی بگیریم

صفوف را مرتب کنید

کوچک بودم وقتی فکر بزرگتر ها بزرگ هستند . بزرگ شدم دیدم کوچک تر ها چقدر بزرگترند . راز این فاجعه این است که کوچک تر ها حقیقت را می بینند و فکر می کنن می توانن ایده های خود را بر ان سوار کنند ولی بزرگ تر ها ایده ها را می بینن و فکر می کنن چگونه حقیقت را به ان اضافه کنند . لذا تمام حقایقی که بزرگتر ها از ان حرف می زنن یک مشت چرت و پرت بیش نیست .  من همیشه به خودم می گویم مقام چیز خوبی است زیرا یک فرد در قدرت می تواند موثر واقع شود . می گویم ثروت چیز خوبی است زیرا یک فرد در ثروت می تواند به اسایش و ارایش ششخصیت خود مشغول شود . می گویم سلامتی چیز خوبی است زیرا لذت به میزان سلامتی قابل دسترس است . خیلی چیز های ساده است که می توان به انها توجه داشت ولی گاهی انها به تو توجهی نمی کنن و این هیچ اشکالی ندارد . وقتی شما برای قدرت از هیچ ابزرای فرو گذار نکنی در اصل صاجب همان قدرت هم نیستی . ولی یک چیز هست که همیشه متوجه ماست و این مائیم که خیلی مواقع به ان توجه نداریم و جالب است که رمز خوشبختی چیزی جز این توجه نیست رمز ارامش و غرور تنها یک چیز است و ان دیدن حقیقت است . حقیقتی که گاهی فقط شناخت خودمان است هر چند به ظاهر اسان است ولی در واقع ما حتی جرات نداریم خودمان را بشناسیم . روی کاغذ همین الان بنویس کی هستم و به چی علاقه دارم و دوست دارم چطور زندگی کنم و ارزوهایم چیست ؟ اگر شما از ان دسته افراد هستید که می توانید اقل کم به خودتان جواب صحیح بدهید باید به شما تبریک گفت . 

کوچک بودم و فکر می کردم دنیا بسیار زیباست و انسانها به کمال عقل و امتنان می رسند بزرگ شدم و دیدم دنیا زیبا نیست زیرا انسانها ی بزرگ اسیر باور ها طمع ها نیاز ها و جریانات می شوند و نمی دانند به کجا می روند فقط یک هو می بینن در صف اول .... ایستاده اند . حالا می فهمم کاش تمام عمر کلاس اول می ماندم کاش مردود می شدم و زمان برایم تکرار می شد و هرگز بزرگ نمی شدم تا خودم را در صف اول ..... ببینم .

گویا صدای مکبر بلند شده باید برم : صفوف تان را مرتب کنید 

برای ما شب شد

اینجا که هستم چون همیشه اینجا نیستم فقط اینجا که هستم . یک کامپیوتر قدیمی نمی دونم چی دارم که فقط می تونم باهاش بنویسم . این کامپیوتر من درست در وسط کتابخانه ی کوچک من قرار داره بصورتی که من وقتی اینجا هستم همه کتابهام دور و برم هستند . و من با اونها درد دل می کنم . بهشون می گم تاریخ مصرف من و شما انگار تموم شده . در طبقه بالایی فرهنگ دهخدا را دارم در کنارش شاهنماه 5 جلدی را دارم . کلیات شیخ سعدی و حافظ و ایرح میرزا و نیما یوشیح و تفسیر قران و نهج البلاغه و کلیدر محمود دولت ابادی درت کنار فلسفه هگل . کتاب رنج روح درباره فروید و زندگی تولستوی . نبرد من هیتلر فلاسفه بزرگ بریان مگی و بزرگان فلسفه هنری توماس . مابعدالطبعه ژان وال و چنین گفت زرتشت . دیدار با زندگی کریشنا مورتی و افسانه های قدرت کارلوس کاستاندا ... این کتاب درست همین کنار من سمت چپ قرار داره و من می خوام اونو ور دارم و اگه خوندمش و براش پاورقی نوشتم اونها را اینجا بیارم . حالا دستم را دراز می کنم (( لحظه ای مکث )) خب کتاب را برداشتم . بر خلاف عادت روی ان تاریخ خریدم را یادداشت نکرده ام ولی در صفحه اول ان این متن امده (( پرنده تنها . پرنده پنج خصلت داشت . نخست اوج در پرواز . سپس پرواز بی همتا . سه دیگر . به منقارش هدف گیرد فراز کهکشان ها را . چهارم رنگ بی رنگی . و در پایان نوایش همچنان نحوا . بازم بر خلاف انتظار هیچ پاورقی بر این کتاب ننوشته ام تا جایی که لحظه ای شک کردم ایا اصلا این کتاب را خوانده ام یا خیر . در وسط کتاب این کاغذ هست که روی ان نوشته ام کتاب چپق مقدس را بخر نوشته جوزف ایس براون که البته ان کتاب را هم هرگز نخریده ام . ولی من این کتاب را خوانده ام چون زیر جملات زیادی را خط کشیده ام که حالا چند جمله اش را می نویسم 00 سرگردانی حالتی است که انسان در ان می افتد ولی می تواند دوباره از ان بیرون بیاید 00ما نظاره گرانیم با وجود این دنیایی که مشاهده می کنیم توهمی بیش نیست 00تعجب خواهی کرد اگر بدانی وقتی راه گریزی نیست انسان قادر به انجام چه کارهایی است 00حقیقت غم انگیز این است که همه ما بخوبی یاد گرفته ایم چگونه تونال خود را ضعیف کنیم 00 سرنوشتی وجود ندارد 00 منظورم این است که بهترین انسانها وقتی مشخص می شوند که پای دیوار قرار بگیرند و لبه کارد را روی گلوی خود حس کنند 00 بی فایده است که انسان از دست خود عصبانی یا مایوس گردد همه اینها ثابت می کند که تونال شخص در مبارزه درونی درگیر شده است و مبارزه شخص با تونال خود یکی از احمقانه ترین مبارزاتی است که می توانم تصورش را بکنم 00 بله من کتاب افسانه های قدرت به ترجمه مهران کندری و مسعود کاظمی را خوانده ام و در صفحه اخر کتاب بر اساس احساسی که از کتاب گرفته ام یک تقریبا شعر گفته ام که انرا اینجا می نویسم . افسانه های بودن . هوشیار را ربودن . دندانهای قدرت . دیوانه را دریدن . بر قبر او نوشتم . از روی یادگاری . این است زندگانی . یا رسم مردگانی . شاید ز روز اول مردن بدی ندانی . تابوت را کشیدی . در طول زنده مانی . غیر از مصیبت و غم . چیزی به خود ندیدی . درد است زنده بودن . حیف است مردگانی . این آرزوی دیدار . یا یک غم نهانی . باید چه را بجویم . در طول زندگانی خلاصه ظاهر و باطن . خوب یا بد این نوشته اقل کم مربوط به بیست سال قبل است و من حالا انرا دیدم هر چه هست دنیای ما هپروتی ها تمام شده گویا زمان ، زمان ما نیست . اینجا فکر کنم یک کتابی هم تحت عنوان (( در جستجوی زمان از دست رفته )) داشتم حالا که نمی بینمش . گردنم درد گرفت . اون تهوع سارتر هم که دلپیچه اش از من بیشتره

مشتی و ملنگ

این وضعیت اقتصاد واقعا ادما را دیوانه کرده . این شرایط معلوم نیست به کجا ختم می شه ولی هر چی هست بسیار شرایط عجیبیه . من که این روزها فکر می کنم تو یک شهر با روحیه وسترنی هستم هفت کشی و سرقت گاری حامل پول و در اخر همه می میرن و پولها را باد به هر طرفی می برد . تو سطح شهر مشهد همه جا نوشته شده (( مشتی باشیم )) اینطوری دارن می گن برید به اونایی که ندارن کمک کنید . ولی خودشون دوست ندارن مشتی باشن بیشتر مشنگ هستن . هیچ منطقی به کتشان نمی ره . معلوم نیست قوم اعجوج معجوع هستند .  خب مثلا چرا گمرگ را از روی قیمت ماشین بر نمی دارن تا مردم بتونن ماشین را بقیمت واقعی اش سوار بشن . چرا فکر می کنن ما دوست داریم تو خیابونا مرتب بهمون یاد اوری کنن امروز وفاته و اینا خیلی رسمی اون عزا را بهمون تسلیت بگن . چرا اینا فکر می کنن محتوای کتابای درسی بچه های ما را اینا باید مشخص کنن . ..

کار ما به جایی رسیده که پدر و مادر پیر خودمونو می ذاریم یک گوشه ای تا بمیره بعد وفات را به ما تسلیت می گن و یارو روی درب مغازه اش پارچه ای شش متری می نویسه بعلت وفات ... مغازه تعطیل می باشد و بعد همون یارو  با دوستان می ره باغش تو طرقبه ده تا دختر می بره و مشروب و ... 

بازم خدا را شکر تو کره شمالی بدنیا نیامدم . این یارو دیگه چه پخیه .  بشکه ی گه چند روزی نبود گفتیم مگه به درک رسیده ولی گویا بادمجون بم افت نداره  . این دیگه چیه . آخه مرتیکه تو چشماش هم که نگاه می کنی هیچ اثری از تفکر نیست خیلی باید تو خالی باشی که چنین چشمایی داشته باشی که فقط یک سوراخن وسط یک جمجمه . 

بابا الان قرن بیست و یکمه . الان دیگه مردم نباید اینقدر در برابر بی عقلی و خرافه ترسو باشن . ای مردم  ای مشتی مندلی ها واقعا شما شبیه این دوران نیستید . بیشتر شبیه یک قصه ترسناک در عمق تاریخ هستید . 

من که اوضاع این روزها  اعم از کرونا ، بیکاری ، گرانی ، مشتی گری ، ماه رمضان ، چهار صفر پول ...

باز هم به همان گفته ی قبلی ام بر می گردم ... ما بازیگران یک جوک هستیم . 

مزمنات

نمی خواهم بصورت هدفمند انرزی مثبت بدهم . فقط می خواهم یک جرفهایی بگم که احتمال داره انرژی مثبت بده . من همیشه به خودم می گم : فلانی تو داری مشکلات زیادی را می بینی ، بدبختیهای زیادی را می  بینی ، نابسامانی های زیادی را می بینی و ... همه ی اینها موجب می شه در تو ترس و وحشت ایجاد بشه و تو احساس یاس و نا امیدی بکنی ولی یادت باشه اون مشکلات و مسائلی که تو داری انها را می بینی مربوط به ادمهای خیلی زیاد تریه یعنی اگر اون مشکلات را تقسیم کنیم به هر کسی یک ذره کوچک می رسه . دوما اون مشکلات مربوط به زمانی بسیار طولانیست یعنی ممکنه مشکلات جنگ جهانی دوم موجب عدم تعادل روحی ما شده باشه . خب اون زمان دیگه گذشته  . پس من نباید تمام مشکلاتی را که می بینم بصورت متمرکز از لحاظ زمانی و حجمی همه را روی سینه خودم احساس کنم .

من همیشه به خودم می گم : اینده چیزی نیست که ادم را بترسونه . بابا بزرگای ما فکر می کردن ما نخواهیم توانست خودمون را اداره کنیم و بقول انها زندگیمونو بچرخونیم  ولی ما زندگی رو خیلی بهتر از انها چرخاندیم . خیلی راحت تر و شیک تر زندگی کردیم . پس چرا نباید قبول کنیم که بچه های ما هم خیلی بهتر از ما زندگی خواهند کرد . خب بعضی ها صبرشون کمه مثلا همین مسئله کرونا انها را نا امید می کنه و همش می گن چرا تمام دنیا در برابر این ویرووس نا توان شده ان . من به انها می گم موضوع این نیست هر چیزی یک درمانی داره و یک طول درمانی مثلا اگه پای یکی بشکنه باید دو سه ماهی یا حتی بیشتر در گچ بمونه تا استخون جوش کنه خب حالا شما فکر کنید پای تمام مردم دنیا یک روزه بشکنه دلیل نمی شه که چون پای همه شکسته باید زود تر خوب بشه این شکستگی یک دوره ای داره که باید بگذره چی یک نفر باشه و چی هزاران نفر ولی چیزی که مهمه اینه که خلاصه خوب می شه 

من همیشه به خودم می گم : نیاز های انسان و هوسهای انسان و ارزوهای انسان خیلی خوبن خیلی عالیه که انسانی ارزویی داشته باشه ولی می بینم خیلی از مردم خودشونو بخاطر نیاز ها و هوس ها و ارزوهاشون عذاب می دن . من به انها می گم هر چند ارزو چیز خوبیه ولی اصلا ارزش نداره بخاطر اون عذاب بکشیم . هیچ ارزویی اونقدر که ما فکر می کنیم نمی تونه در زندگی ما تغییر ایجاد کنه . در نهایت تمام دنیا هم که مال ما باشه و همه دنیا هم که حرف ما را بزنن بازم ما یک انسانیم که می تونیم در درونمان جهنمی داشته باشیم . 

من همیشه به خودم می گم : پدر مرد ، مادر پیر شده حالش خوب نیست و ممکنه یکی از همین روزا اونم بمیره ، دیروز پسر عموی اخلاقی مرد نمی دونم یکی می گه کرونا داشته یکی می گه ریه اش مشکل داشته و ... خب من با مرگ باید کنار بیام مردم دیر یا زود دارن می میرن ، من باید ورزش کنم تا سالم باشم باید تلاش کنم تا به ارزوهام برسم باید خوب فکر کنم تا لذت ببرم و ... ولی خلاصه همه مردم می میرن مگر قهرمان داستان سیمون دوبوار در کتاب نا میرا  

من همیشه به خودم می گم : ادم های کارتن خواب زیادی را دیده ام که خوشحال و شادن ، ادمهایی را دیده ام که در چادر در بیابانها  زندگی می کنن الاغ دارن و سگ و شاد هستند . من واقعا نگرانی را محکوم می کنم . من ترس را محکوم می کنم . من دعا و التماس را محکوم می کنم . 

یک چیز مهمه ان هم بودن ماست از این بودن چه لذت هایی را می توانیم ببریم به انها فکر کن به لذت هایی که نمی توانی ببری فکر نکن و خودت را بخاطر انها عذاب نده وظیفه عقلی ما استفاده از چیز هایی است که داریم بقیه اش مهم نیست چه بسا برای بدست اوردن چیزی که فکر می کنیم می تونه برامون خوب باشه چیز مهم تری را از دست بدیم . مثلا جوونی مون را از دست بدیم تا پول زیادی بدست بیاریم بعد حاضر باشیم همه چیز مون را بدیم تا یک روز جوونی مونو را بدست بیاریم 

خب البته گاهی گریه کردن گاهی درد دل کردن گاهی کمک گرفتن گاهی ارزو کردن گاهی ملاحظه کردن گاهی .... در حدی که آش زندگی مون شور یا بی نمک نشه طبیعتا هست من فقط با درد مزمن ترس مزمن نگرانی مزمن و ...  حالا که ماه رمضان هست و همه با عربی حال می کنن منم می گم المزمن  ولمزمنات

از این ادمایی که رفته ان فضا یک جمله ای شنیده ام که خیلی برام جالبه ، انها همیشه می گن : تمام چیز هایی که بشر امروز بخاطر ان کار می کند پنجاه سال اینده هیچ ارزشی ندارد 

منم یک زمانی مقاله ای تحت عنوان (( شبی با پیری )) نوشتم و در ان مقاله خودم را در تصوراتم یک پیر مرد کردم دقیقا به همین نکته رسیدم که خیلی از تلاشها صرفا عذاب دادن خود ماست 

به نشانه ها اعتماد کن

من یک نمونه منجصر به فرد هستم . ادمهای زیادی هستند که خیلی از من بهترن من منکرش نیستم و شاید عده ای هم باشند که از من بدترند من البته اینرا به یقین می دانم . ولی من یک نمونه منحصر به فرد هستم نه برای اینکه قدرت خاصی دارم بلکه برای اینکه من خیلی به عقل باور دارم و آثار زندگی منطبق با عقل را خیلی محسوس می بینم . مراجعه به عقل برای من نیازی به توضیح ندارد . من جریانات زیادی را دیده ام که منطبق بر عقل نبوده ان و هرگز جذب انها نشده ام و خیلی کارها کرده ام که مردم در فرهنگ خود انها را انجام نمی دهند ولی من ....

خب من برای زندگی روی مرز عقل مرزهای زندگیم را بسیار محدود کردم یک جورایی زندگی با معیار عقل مساوی شده با زندگی روی لبه تیغ . من خیلی زود با تقریبا همه چیز مخالف شدم تقریبا همه چیز را دور از عقل دیدم  . من اصلا زندگی اجتماعی را قبول نکردم . من شکل کار و معیشت و ازدواج و ارث و خلاصه خیلی از مقررات اجتماعی را قبول نکردم . من بیهایت تنها شدم یک نوع تنهایی خاص گویی یک قناری در کلونی پنگوئن ها زندگی کند . 

من بهای زیادی در زندگیم پرداخت کردم . روزگاری می توانستم به مقام های خوبی برسم به پولهای زیادی ولی نتوانستم عقل را کنار بگذارم . روزگاری می توانستم دزدی های زیادی بکنم می توانستم ....

این حرفهایم برای خودم هست ولی در یک کلام من تبدیل شدم به قهرمان شنای بر جهت خلاف جریان اب و یک چیز امروز برای من مهم است ان هم احساس رضایتی هست که از خودم دارم و...

خب تمام این نوع حرفهایم را زدم تا از خودم تعریف کرده باشم ولی حقیقت حرفم این نیست چون در دنیای عقلی من این حقیقت است که مهم است و گرنه اصلا این نوع جلب توجه دیگران و محبوب واقع شدن مسخره به نظر می اید . 

هدف من این بود که من بعد از گذشت سالها و عبور از خیلی فرصت ها و تحمل خیلی از سختیها و راه رفتن روی لبه تیغ عقل امروز به یک نتیجه رسیده ام  ( چشمهایت را ببند و به نشانه ها اعتماد کن ) من واقعا امروز باور دارم که در لبه تیغ حرکت کردن بدون کمک و همراهی یکی که باید نام او را فرشته عقلانیت گذاشت مقدور نیست . امروز معتقدم اصرار بر مسیر عقل انسان را قویتر از هر مقامی و ثروتمند تر از هر پولی و خوشحالتر از هر زرق و برقی می کند فقط کافیست به عقل اعتماد کنی و هر موقع راه در مه و غبار فرو رفت چشمهایت را ببندی و به نشانه ها اعتماد کنی یقین داشته باش وقتی چشمهایت را باز کنی کسی تو را برده در مسیر لذت زندگی 

کودکی ده ساله بودم 2

در ایران مردم کودک بدنیا می ایند کودکی نمی کنن و کودک باقی می مانند و تبدیل به فکاهی می شوند . انگار ایران نقش گل اقا را دارد هر کس به این مجله برود باید دماغش کشیده و لپش قرمز و موههایش زرد عسلی باشد . من خیلی چیز ها را نمی بخشم هر چند هنوز هم هیچ کس نیامده عذر خواهی کند . آب از سر همه گذشته ولی از عبور نان خبری نیست . پنجاه سال زندگی کردم و یک نفر حتی یک نفر هم ندیدم که نظرم را جلب کنه همه چیز در هاله ای از ابهام فرو رفته تحصیلکرده هامون معلوم نیست چگونه نمره می گیرن چگونه وارد دانشگاه می شن و ... ورزشکارامون معلوم نیست چه طنابی زده اند . کارخانه دارامون کلا معلوم نیست کی هستند یک اسم وجود نداره . پولدارامون یا زمین فروخته ان یا خانه هاشون گرون شده یا طلا خریده ان گرون شده یا .... هیچ کس نیست که در کار تولید و خدمات باشه و بدون پشت صحنه حرکت کرده باشه ....اینجا  سرزمین ارباب و رعیته یک عده می شن رب النوع یک عده هم می شن حلقه ی عبادت پیشگان بقیه می شن برده .

من در متن کودک ده ساله بودم ، یک گوشه از بدبخیهای خودم را گفتم ولی الان خیلی خیلی بیشتر از انزمان احساس بدبختی می کنم . هیچ کس راست گو نیست و انواع دروغ ها داریم دروغ مشهور ، دروغ مطلحت ، دروغ سیزده ، دروغ تنقیه ، دروغ بزرگ ، دروغ زبل ، هیچ کس احساس تسلط بر زندگی و احساس امنیت نداره همه فکر می کنن حالا چی می شه ، امشب کی پشت تیر بار نشسته ، اینجا یکی بگه چرا  این شلوار را پوشیدی ، چرا موهات بلنده ، چرا یقت بازه ، چرا ... ولی از اطلی کاریا هیچ کس سوالی نداره . 

اینجا با کرونا و بی کرونا حال به هم زنه مگر اونکه آدما برات مهم نباشن ، خوبی برات مهم نباشه ، دروغ و دزدی برات مهم نباشه ، و خواسته باشی خون خوار باشی اینجا سرزمین خون اشام هاست هر کسی با خوردن خون دیگران رشد می کنه و خوبای خوبای خوبش که ازار و اذیتی ندارن و سرشون تو کار خودشونه و نون پاکی می خورن همیشه در ترس و وحشت هستند و پای خودشونو رو پوست موز می بینن . اینجا برای خوب بودن حاشیه امنی نیست 

کودکی ده ساله بودم

 

در ادامه متن دیشب این بیت شعر شهریار نازنین را اضافه کنم 

نای ما خاموش ولی این زهره شیطان هنوز 

با همان شور و نوا دارد شبانی می کند 

                                                       از خاطرات کودکی 

من کلاس سوم دبستان و چهارم دبستان که بودم پدرم حمام روستا را می گرداند . من همیشه دور و بر حمام بودم  حالا یا از مردم پول می گرفتم یا همین کارهای خرد و ریز را انجام می دادم . گلخن حمام در کوچه پشتی بود حدود بیست پله پایین می رفت و بعد یک جایی بود که چند اینج بزرگ داشت و جایی که شعله می داد  . ان روز اینج سوراخ شده  بود و اب زیادی در کف گلخن جمع شده بود . کار حمام که تمام شد شب شده بود و وقتی هم که شب می شد همان سر شب مثل ساعت یک شب بود همه جا تاریکی بود . پدر به من و بردار بزرگترم گفت : آب گلخن را خالی کنیم . 

یک سطل اب بر می داشتیم و کل پله ها را بالا می امدیم و انرا در شیب کوچه می ریختیم  این کار اصلا اسون نبود شاید هر کدام از ما پنجاه مرتبه پله ها را بالا امدیم . حالا شاهدی هم مثل ویکتور هوگو نبود که ثبت کنه کوزت ها زیادن 

نمی دانم ساعت چند شده بود ما اب گلخن را خالی کرده بودیم و من حسابی ترسیده بودم  . تمام کوچه را تا وسط روستا امدیم . کسی نبود اگر هم جوانی بود در گوشه ای از تاریکی فرو رفته بود بسمت خانه می امدیم . خانه ما ته کوچه باغ نو بود کوچه ای با پیچ و خم های زیاد و ته کوچه ای که در باغها ی انار فرو می رفت و ما اخرین خانه بودیم . در پیچ دوم من یک تاریکی متمرکزی را دیدم که در کنج دیوار گرد شده . من  کمی جلوتر امدم یک دفعه ان تاریکی متمرکز درست در روبروی من بصورت یک موجود در امد موهای بلند داشت و دستهایش را بالا برد و صدای عجیبی سر داد . من یک جیغ کشیدم طوری که برادرم را بد جوری ترساندم و داد و بیداد کنان شروع کردم به دویدن تا خانه جیغ زنان دویدم . زبانم شکسته بود بابا می گفت چیه ؟ گفتم یکی اونجا بود که موهایی بلند داشت و ... برادرم گفت : هیچی ندیده 

ماه رمضان بود انزمان ماه رمضان در همین فصل یک کم تابستونی تر بود . بابا نخود کاشته بود و فصل جمع کردن نخود ها بود . بابا خیلی جدی روزه می گرفت از اون مذهبی های لا یدخل فی درزه شعر بود ( داخل نمی شود در درزش  مویی )  من بچه ای حدود ده ساله بودم . و بسیار بچه ای خواب ملوس بودم . من واقعا از شب می ترسیدم چون انزمان در روستا برق نبود و شبها خیلی تاریک می شد . پدر و مادر تصمیم گرفته بودن بعد از سحری برن نخود ها را جمع کنن . یک ساعتی بود که اهل خانواده این رادیو کهنه را که با باطری بزرگ کار می کرد بالای سر من روشن کرده بودن و کلی نصف شب اهنگ های عجیب و غریب مخصوص خوانده شده بود  که حالا بماند . خلاصه  موقع رفتن انها شده بود بابا موتور ایژ را بیرون برد و از همون بیرون داد زد مهدی را هم بیدار کنین ببریم . آخ من واقعا خوابم میاد الان اخه نصفه شبه اخه این چی وضعشه حالا بذارید روز بشه یک چای بخوریم و سر حال بشیم از همون سن می دونستم آخه این چه وضع بهشت رفتنه . خلاصه جامعت رو سر من جمع شدن و طبق عادت با پا شروع کردن به تکون دادن من پا شو پا شو و خلاصه من مدتی خودم را به خواب زدم ولی همش حواسم بود به اینکه اگه نرم فردا کی می خواد تو خونه بمونه و اینها هم از راه برسن . آخ اون بیدار شدن نصف شب و نشستن روی موتور و اون سرمای نیمه شب و ...

شاید سیزده سال داشتم بردار بزرگترم مثلا شانزده ساله بود و ما باید شب باغ را اب می دادیم . باغ اناری بزرگی داشتیم . باغ در پنج کیلومتر روستا نزدیک مزار بود تاریکی مطلق شب  تصویری از بی نهایت بود هم عمیق بود و هم وسیع . کار ما این بود که مواظب بودیم هر قطعه ای از باغ که ابش کامل شد  . قطعه بعدی را اب بدهیم . بردارم فانوسی داشت و من پست سرش بودم . رضا رجبعلی موتور بان بود و خانه ای کنار موتورچاه داشت ما رفتیم انجا تا یکی دو ساعتی که وقت بود چرتی بزنیم . هنوز خواب و بیدار بودم که دیدم برادرم دارد به خود می پیچد . داد نمی زد ولی فقط پایش را گرفته بود و به سختی نفس می کشید . گفتم چیه ؟ فقط یک لحظه گفت : کژدم  

موتور سیکلت را روشن کردم و بردارم را گذاشتم پشت سرم  شب بود جاده خاکی و من فقط سیزده سال داشتم و باید می رفتم بهداری  فیض اباد  

 خاطرات کودکی من انقدر زیاده که شاید صد تاش الان تو ذهنمه . وای چه بچه پر انرژی و بدبختی بودم من .... گذشت . حالا که من دارم اپتیما سوار می شم و در برج ققنوس زندگی می کنم و تالار عروسی دارم فکر می کنم برای خودم شاهم . اخه من تا به حال ادمی بدبخت تر از خودم ندیده ام . این هم بدبختی ها نظر مرا درباره خیلی چیز ها تغییر داد . اینکه هیچ فریاد رسی نمی اید . اینکه ظلم انرژی بقای خودشه و بر خلاف اونایی که می گن خدا با ظلم نمی سازه معتقدم نه واقعا خدا برنامه اش کمی پیچیده تره از 

                        بازم یک بیت از شهریار نازنین 

گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان 

با همین نخوت که دارد آسمانی می کند 

 

ساز زهره

وقتی بمیرم احساس می کنم دنیا همان زهره شیطان بود که  در شعر شهریار داشت نی می زد  حالا من مردم ولی زهره هنوز داره نی می زنه . کار دنیا همینه نی زدن . می گه هر طور دوست داری خودت روی ساز من متن بذار . سازش با زهره ست متنش با من و تو . یکی شعری غمگین روش می ذاره یکی شاد ولی در هر صورت هر کسی یک برداشت از دنیا داره یکی اونقدر تند و جدی می ره که وسطای راه فکر می کنه خسته شده و دیگه هر لحظه ممکنه بوق اسرافیل صداش بیاد . 

حالا که دنیا از بودن و نبودن من ککش هم نمی گزه پس من چقدر خر بودم که در موقع زنده بودن ازش یک چیزایی می خواستم چگونه ممکنه دنیا چیزی به کسی بده که هیچ ارزشی اون فرد براش نداره . حالا فکر می کنم هر کسی که می خواد از دنیا چیزی را بگیره باید با دنیا ساز مخالف بزنه . همه چیز در ساز مخالفه  مثل باد غرب که با خودش ابرای سیاه و باران زا را میاره . 

حالا فهمیدم می شه به کوچکی یک ویروس بود ولی با این وجود کاری کرد که دنیا برات سر تعظیم فرود بیاد . اونقدر ادمایی را که دنیا نا امیدشون کرده ، رویاهاشونو ازشون گرفته ، در باتلاق خیال ولشون کرده و گذاشته یواش یواش برن پایین . 

دنیا یک چیزیه غیر از طبیعت . طبیعی بودن  نهایته ولی رویا نیست ولی ارزو نیست چون طبیعت چیزی هست که هست ولی دنیا چیزی است  که ما دوست داریم انرا بدست بیاریم ولی دنیا به این دوستی پایبند نیست بیشتر مثل ان نوع عنکبوتی می ماند که بعد از امیزش جنس مذکر را می خورد .

زهره همچنان ساز می زند و من مرده ام و نبودن من برای زهره هیچ دلتنگی نیاورده . خیلی لجم در امده ، خیلی حس حقارت امیزی دارم از اینکه تمام مدت عمر کسی را دیدم که او هرگز مرا ندید . کاش می شد دوباره برگردم و اینطور زندگی کنم زهره مرا نمی بیند من هم او را نمی بینم به او فکر نمی کنم و به سازش گوش نمی دهم یا می شه یا نمی شه خیلی بهتره که با یک سبد رویا بذارنم تو باتلاق و من در حالی که گل های سبد را بو می کشم یواش یواش در باتلاق فرو برم . من دوست ندارم مثل طفل ترحم برانگیزی زندگی کنم . یا می شه یا نمی شه ولی اگر دوباره زنده شوم دیگه به زهره نگاه نمی کنم این ساز همون سحر است که می تونه انسان را مسحور خود کند و بقیه عمرش انسان مثل یک عروسک با چشمانی سرخ دنبال لمباندن زهره راه بیفتد . 

آب کم می جو تشنگی اور بدست 

تا بجوشد ابت از بالا و پس 

سوال میشوم و سوال می کنم

گاهی وقتا می دونیم یک چیزی هست ولی سوال مربوط  به انرا نمی دانیم . گاهی گیج تر  و خسته تر و واداده تر و ضغیف تر از ان هستیم که سوال کنیم . گاهی از بس ما را در امتحانات ازموده اند که جسارت آزمودن نداریم . از بس سوالمان کردن سائل شدیم بینوا و مفلوک شدیم عزت نفسمان از بین رفت که رفت . حالا نهایت ، نهایت می خواهیم یک نانی به کف اریم و به غفلت تمام بخوریم . به دروغ شده عشق است به دزدی شده عشق است به کم کاری شده عشق است به .. به هر چی فکرش را بکنی فقط این زندگی نباتی است که سیبل مقابل است . بعد از مرگ هم باید کلی به سوالات جواب بدهیم و چقدر بد است که مدام احساس سوال شدگی داشته باشی حتی همین سوالات معمولی که ناشی از فکر ناپخته است . کجا بودی ؟ با کی هستی ؟ کی میای خونه ؟ این آقا چه کارته ؟ داری کجا می ری ؟ شغلت چیه ؟ ماشین چی داری ؟ و ... 

این روزها من احساس می کنم یک سوال گم شده ای وجود دارد . شاید شش ماه شاید یک سال شاید بیشتر طول بکشد تا بطور دقیق بفهمم کرونا چه سوال مبهمی را آبستن بود . مثلا سوالها ممکن است تو این مایه ها باشد . کرونا یک اتفاق بود ؟ کرونا یک دستور بود ؟ دقیقا کجا را نشان گرفت ؟ ایا کرونا یک هل من مبارز بود ؟ پیام کرونا چیست ؟ ایا هدف ترس بیشتر بود ؟ ایا ....

خیلی جاها فکر می کنم فرصت سوال نداشته ام . من از قشری هستم که مدام امتحان پس می دهند . سطج زندگیم ان است که گویی زندگی را سوال می کنم ... منظور همون سوال به معنای گدایی است ... خواهش می کنم این وضع رقت بار را تغییر دهید این حس بدیه که فکر کنی حالا امروز هم شب شد و حالا تا فردا کی زنده کی ...این نوع گذران زندگی اصلا قابل قبول نیست 

انقلب ینقلب انقلاب

تکلیفم با بعضی چیزها روشن شده با بعضی چیز ها داره روشن می شه و این در مجموع چیز خوبیه . من از خیلی وقت پیش تلاش جدی کردم تا تو شک و تردید و باتلاق سردرگمی نمونم . خب خلاصه به یک چیز هایی هم رسیدم که در کل زندگی منو ساخت . من از این موضوع حس خوبی دارم با وجود انکه برای رسیدن به ان خیلی چیز ها را از دست داده ام . من به خیلی چیز ها که همینطوری جلو روم بوده پشت کردم چون بعضی چیز های دیگه برام روشن شده  و بقول گفتنی  نمی تونی با چشمان باز رو به عقب حرکت کنی. خب اینکه چه چیز های برای من روشن شده این قصه سر دراز دارد ولی یک چیز برام خوب روشن نشده بود که این روز ها احساس می کنم روشن شده و حسی خوبی به ام می ده . من از بچه گی واقعا از خیلی سالها قبل وقتی کسی می پرسید یا موضوع انشا می شد که می خواهید در اینده چه کاره شوید ؟ برای این سوال جوابی نداشتم . ممکن بود الکی بنویسم من دوست دارم وقتی بزرگ شدم دکتر باشم .... یا مهندس .... با معلم و .... ولی واقعا اینها علاقه من نبود . دانشگاه رفتن من نیز کمکی به حل موضوع نکرد و بعد شغل های بازار هم برای من چیزی نبود . من یادم هست زمانی که طلا فروش بودم در جایی نوشتم : آخه اینم شد کار  من حالا باید اینجا بایستم و به یکی انگشتر بفروشم یا النگو ... کارهای زیادی کرده ام که انها همه و همه برای نان بوده برای معیشت  همین الان هم همینم الان آشپزی می کنم تالار دارم گاهی به دوستان می گم خب کار خوبیه دور وبرم چند نفری کار می کنن ، عرق می ریزم ، و دزدی نمی کنم در حالی که این ار خیلی توش دزدی هست . ولی با اینهمه من در این زمینه همچنان گیج بودم و گیج می زدم . سنم داشت بالا می رفت و من در ذهنم هیچ جوابی نداشتم که خلاصه امدم بدنیا و دارم به پنجاه می رسم ولی هنوز جواب یک سوال را نمی دانم که دوست داشتم چه کاره شوم ؟ الان می توانم انشایم را بنویسم و چه موضوع سختی بود 

وقتی بزرگ شدم دوست دارم یک فرد انقلابی باشم از انقلاب خوشم می اید کلا از ادمهای انقلابی خوشم می اید دوست دارم انقلاب کنم انقلابی که خونین نباشه . کسی در ان کشته نشه . از نوع مخمل هم نباشه سبز و سیاه و ابی هم نباشه . اون زنی که گفته بود : جوانی که شورشی نباشد توهینی به نسل خودش هست . خدایا اسمش چی بود الان حضور ذهن ندارم 

ولی هر چی هست حالا می توانم انشایم را بنویسم . من یک انقلابیم . انقلاب را دوست دارم . هر چند نان سفره ام فرصت نمی دهد که کفگیرم را کنار بگذارم و برم به کارهای انقلابیم برسم ولی مشکلی نیست حالا می دانم من فقط اینرا دوست دارم . کسانی را دوست دارم که موثر بوده ان . کسانی را دوست دارم که دنیا را به خودشان معطوف کرده ان چه خوب و چه بد ولی در هر صورت تلاش کرده ان خودشان را نشان دهند . انقلابی بودن هر چه هست یک ایمان است ایمانی که ادم به خودش پیدا می کند و با ان گرم می شود سفره بی نان و اینده ای پر از ابهام برایش معنی ندارد انچه هست این است که او ایمان دارد می تواند همه چیز را تغییر دهد و دنیا را جای بهتری کند