روز اخر سال

هر چند هنوز هم به زندگی ایمان داریم به مهربونی و به خوبی ولی از باب نوشتن خاطرات روزانه درباره امروز می نویسم :

خب من دیشب به مشهد امدم فکرم این بود که امشب بریم پیش مادر یک ساعتی پیشش باشیم و شب اخر سالی را در کنار مادر پیر و ضعیف و شایدم خسته بگذرونیم . همش منتظر بودم بهار بشه هوا خوب بشه و من به پرستار مادر بگم بیا تا مادر را ببریم پارک یک هوایی بخوره مردم را ببینه و ... 

خب امروز صبح ساعت نه از خواب بیدار شدم تلفنم زنگ خورد . و پرستار مادر گفت از دیشب حال مادر خوب نیست و توضیحاتی داد که خلاصه مادر هیچی ازدیشب نخورده و هر چی قبلا خورده را بالا اورده و اینکه تب داره و .... 

ما بصورت خانوادگی بیرون رفتیم یک سری چیز هایی گرفتیم و برای مادر بردیم ولی مادر بی حال روی تخت افتاده بود . ترس کرونا نمی گداشت بهش زیاد نزدیک بشم لذا به 115 زنگ زدم و تمام چیز را گفتم انها مرا راهنمایی کردن که به 118 زنگ بزنم و ازشون بخوام دکتر بفرستن چون خود اورژانس دکتر نداشت . خب با 118 هماهنگ کردم انها شماره مرکز پرستاری در منزل را دادن و من به انها گفتم نیاز به معاینه پزشک دارم حال مادرم خوب نیست  انها گفتند یک دکتر می فرستن تا معاینه کنه ولی باید 350 هزار تومان پول بدی . منم قبول کردم . دکتر خیلی خوبی بود مادر را دید و گفت مادر خونریزی داره و مریضی اش کرونا نیست خود دکتر با اورژانس تماس گرفت که مادر را به بیمارستان منتقل کنیم . 

اورژانس هم تقریبا خیلی زود امد دو تا ادم بسیار خوب بودن . گفتن بهتره مریض به بیمارستان خصوصی بره چون این روزها بیمارستانهای دولتی پذیرش کرونا دارند . لذا ما با بیمارستان رضوی تماس گرفتیم ولی انها کلا پذیرش مریض نداشتن  . حتی ما با امبولانس خصوصی تماس گرفتیم که بوسیله اونا بتونیم مادر را به بیمارستان رضوی منتقل کنیم ولی انها هم هر چی تلاش کردن گفتن بیمارستان پذیرش نداره . لذا ما خواستیم که مادر را به بیمارستان رضا ببریم ولی این بیمارستان نیز پذیرش نکرد لذا دست اخر با هر بدبختی که بود توانستیم پذیرش بیمارستان قاِِِِِِِِِِِِِِءم را بگیریم  و ساعت 3 بعد از ظهر مادر را به این بیمارستان منتقل کردیم . در بیمارستان پرستارها خیلی خوب عمل کردن خیلی دوستانه و مهربون بودن دکتر هم به مادر سری زد ولی با تمام اینها مادر من پرستار مشخصی نداشت انها فقط کاری می کردن و بر می گشتن بازم باید ما خودمون اونجا می بودیم به این معنی که اگر مریض کسی را نداشت کارش می موند . پرستار مادر کنار مادر بود و من دنبال خرید لباس و پوشک که به بخش خصوصی واگذار شده و دنبال کارهای پذیرش و ... حتی هیچ کس یک ماسک هم به ما تعارف نکرد . کلا جایی برای ما نبود حتی جایی برای نشستن یک لحظه ما نبود . پرستارها پر تلاش کارشان را می کردن و می رفتن به سراغ بقیه کسی بطور کامل متوجه ما نبود ولی بازم کارها روتینگ پیش می رفت . من ساعت 6 برای ناهار به خونه امدم و مادر در اورژانس بستری شد دوباره ساعت 8 شب به بیمارستان رفتم برای پرستار مادر چایی بردم و بعد با کمک دو تا پرستار مادر را به بخش داخلی بردیم و باز انها بعد از 5 دقیقه مادر را تنها گذاشتن و فقط گفتن اگر نفسش تنگ شد این ماسک را بذارید روی دهن مریض . 

من مادر و پرستار خودش را تنها گذاشتم و تقریبا نیم ساعتی هست که به خونه برگشتم . 

بله مشکل مردم نیستن . مشکل امکانات و مسئولین هستند انها که تلاش می کردن سقف کل مملکت را گنبد بزنن حالا باید بیاییند جواب بدن این مردم نیاز به بیمارستان دارند و به جای حمایت از فلان گروه در عراق و بهمان گروه در .... و برو مستقیم تا قلب افریقا و نیز حمایت از گروه های اتش به اختیار و .... بله  ما به جای تمام اینها نیاز به پرستار داشتیم نیاز به فضای پزشکی داشتیم  نیاز ما به لوازم پزشکی مهم تر تا رفتن به فضا اون هم به این صورت مسخره و شعار مادر و پدر مریض مواظبت از تو حق مسلم ماستت را نباید با چی و چی حق مسلم ماست نباید عوض کنیم 

داستان زندگی روزانه ما یک کتاب است یک فیلم است یک ........

دارم حال می کنم

دو سه روزی رفتم سمت تالار ، همه چیز سوت و کور بود . هیچ همهمه و شوقی نبود . دیگ ها و اجاق ها ی اشپز خانه هم ملول بودند . سماور به نظر می رسید یک تکه فلز غیر قابل استفاده است . حس و حال خوبی بهم دست نداد . سگهای جلو تالار هم رفته بودن یک سگ کوچولو هم انجا بود که به علی رضا عطاری گفتم ببرش خونت ثواب داره مواظبش باش از گشنگی نمیره . امید مومنی می گفت سگها دارن علف می خورن . گفتم مگه می شه گفت خودش دیده سگها دارن علف می خورن . در دفتر با حاج ممد نشستیم درباره ضرری که این روز ها داریم می دیم و اینکه خلاصه اخرش چی می شه حرف می زدیم و مثل همیشه اخر حرفمون این بود که بازم خدا را شکر .

ناصر که مدتی بود وارد دفتر شده می گه وقتی زندان بودم باید ساعت ده شب می خوابیدم ولی ساعت ده خوابم نمی امد . برای غذاهای بی کیفیت زندان همیشه دعوا راه میفتاد حتی برای یک تکه نون زندانیها به سر هم می پرسیدن . دانه ای سیگار تا سی هزار تومان معامله می شد  وقتی یکی به مرخصی می رفت  در فلان سوراخش مواد می اورد و همه دور و برش جمع می شدن تا ازش چیزی بگیرن .  خاطرات زندان ناصر خیلی دنیای پستی را برای من تداعی کرد . به حاج ممد نگاهی کردم گفتم حاج ممد یادش به خیر پارسال همین روز ها بود که من داشتم می رفتم مسافرت به تهران و علی رضا مثل همیشه روی اون صندلی نشسته بود . می گفت بهت خوش بگذره برو دم عیدی یک حالی بکن . حاج ممد گفت : واقعا جای علی رضا همیشه خالیه تو رفتی تهران و اون سه روز بعدش مرد شب قبل از مرگش پیش من بود تا اواخر شب می گفتیم و می خندیدم هیچ اثری از مرگ در او نبود . 

سرم را برای تاسفی که حالا داشت وجودم را پر می کرد تکان دادم گفتم اگه الان اینجا بود و کرونا را می دید و حرفای ناصر را میشنید چی می گفت .

جاج ممد : هیچی حتما می گفت همه این ها خلاصه قابل تغییره . کرونا تموم می شه کسادی بازار تموم می شه و خلاصه رونق به زندگی مردم میاد . دوران زندان تموم می شه خلاصه از بند دو می ری به بند هفت و بعد کم کمک میای بیرون ولی با مرگ چه کار کنیم وقتی می ری دیگه همه چیز تمومه . 

جاج ممد طوری صحبت می کرد که گویی علی رضا اونجا نشسته . می گفت لحظه به لحظه ، ساعت به ساعت . روز به روز . هفته به هفته را قدر بودنین ببینین چطور می شه ازش لذت ببرین . وبعد تکه کلام معروف علی رضا را تکرار کرد : هر که داده حواب اینها را می دهد حواب ملا را 

..... 

من امروز بعد از ظهر به مشهد برگشتم . در فیض اباد تمام مغازه ها را بسته بودن . شهر کلا خلوت بود با علی عصار رفتیم تا برای خانه چند کیلو پسته از مغازه اش برداریم . می گفت قیمت پسته ها برگشته  . می گفت فعلا که این بارها رو دستمون مونده ضرر داریم ولی بازم خدا را شکر بیشتر بار را یک ماه قبل رد کردیم . علی به کیسه ای که یک مقدار مغز نرمه داشت که ما به اصطلاح بهش می گیم مغز موشی اشاره کرد و گفت : هر سال شیرینی فروشها سر خرید این مغز ها دعوا راه میندازن ولی امسال کی شیرینی می پزه 

بعد از پلیس راه شادمهر هیچ خبری از دست فروش نبود  کاملا خلوت بود برای اولین مرتبه دلم برای فروشنده های سمجی که می خواستند بزرو بهت حلوا مغزی بفروشن تنگ شده بود 

بعد از تربت چلو کارخانه کاشی تست تب سنج دادم بعد از چند دقیقه ای حرکت کردم . و در عوارضی باغچه هم کمی ترافیک بود دوباره ازم تست تب گرفتن . 

شهر خاموش . کاسبی خاموش . جاده خلوت . ولی در همین گیر و دار پول عوارضی را کما فی السابق از مردم می گرفتن  باید کارت می کشیدی  و مامور خودش رمز را وارد می کرد و چیزی که جالب بود این بود که در همین اوضاع مبلغ عوارضی را هم از دو هزار و پانصد تومان به سه هزار تومان بالا برده اند . 

خلاصه ما چنین دولتی داریم . دولتی که در تلوزیون یک نقابی دارد . در عوارضی و بانک یک نقابی دارد . در روزنامه ها روشنفکر است . در دادگاه ها قرون وسطایی عمل می کند . در تلوزیون متامل و عاقل است در پاسگاه شارلاتان و باج بگیر . در خارج از کشور متمدن و مهربان است در خیابان ها و پمپ بنزین ها و عقب و جلو رفتن روسری ها و ... مثل یک سگ هار عمل می کند .

داستان یک بام و دو هوا دولت ماست 

داستان به سگ بگه بگیر به گرگ بگه در رو داستان دولت ماست 

داستان خرس چماق دار داستان .....

ما کلا داریم تو داستان زندگی می کنیم 

حالا هم داریم می ریم که یک نوروز بدون بوسه را برگزار کنیم . هر چند من یکی که زیاد با بوسه عجین نیستم چون تا شانزده سالگی که از جبهه برگشتم یادم نمی یاد مادرم منو بوسیده باشه و داستان معلم هایی که با ترکه انار به حون بچه ها میفتادن و ....

ای خدا بازم شکرت . جدی می گم فکر نکنی دارم طعنه می زنم . من واقعا همین که هستم و دارم دیوار روبرومو می بینم دارم حال می کنم  

 

پیشا کرونا و پسا کرونا

خیلی ها می خواهند وجود کرونا را انکار کنند ولی کرونا نگران این موضوع نیست وجودش را در بوق و کرنا نمی گذارد ولی حضورش را خیلی ساده و خیلی محکم به رخ می کشد .

خیلی ها می خواهند وجود خرافات را اثبات کنند ولی خرافه مدام نگران موضوعیت خودش است با انکه وجودش را به زور بوق و کرنا بیان می کنند ولی عدمش  ولی پوچی اش  خیلی ساده همین که زوری پشتش نباشد در یک لحظه در یک چشم به هم زدن اشکار می شود . 

دوران پسا کرونا خیلی متفاوت خواهد بود . گویا سیل امده و خیلی چیز ها را با خودش برده 

ان ابانا ... چی عرض کنم

پای مرا به سنگ شکستید و خواستید . عادت کنم به کوچکی اسمانتان 

قبض برق و گاز و تلفن همچنان با اخطار قطع می اید و خیلی هم شدید تر از همیشه . اخطاریه بانک ها برای پرداخت فسط و وام به شدت تمام اعمال می شود و هیچ بسته حمایتی هم وجود ندارد 

این عملکرد دولت ماست حتی روی شیشه های بانک هم نوشته اند ما همچنان برای خدمت به مردم باز هستیم و به کارمندان بانک می گویند مدافعان اقتصادی 

بعد ها کسی نگوید این ها برای مردم کاری کردن ، خیر اینها جریان زندگی و گرانی و تورم را شدید تر از همیشه کرده ان و فقط الکی این ور و ان ور بلند گو برداشته اند داد می زنن در خانه بمانید . 

این تضاد مضحک ادم را ناراحت نمی کند چون ما اینطور می فهمیم همه چیز مسخره است حتی شعور هم می تواند چیز مسخره ای باشد بقول دوست بذله گویی همیشه می گفت : طرف ...ون خوبی داشته باشه شعورش را می خوام چه کار کنم . 

.............................

این روز ها بعضی ها می گویند بعد از کرونا درد مشترک احساس مشترک ایجاد می کند لذا امکان دارد فضای جامعه مهربان تر شود . بعضی ها خیلی دل نازکن منم ازهمین جماعت هستم ولی دل نازک ها همیشه به شکستن نزدیک ترند بهتر است کمی از مفهوم قدرت حرف بزنیم تا به شکسته شدن و خرد و خاکشیر شدن زیاد عادت نکنیم .

قدرت در مفهوم شخصی و درونی اش بسیار چیز خوبی است یک فرد نمی خواهد زندگیش بوی ضعف بدهد بوی حقارت اذیتش می کند مثل این سرخپوست  در فیلم با گرگها می رقصد حس قوی و با نفوإی داشت ان زن که اسمش بود ایستاده با مشت 

من قدرت به معنای درونی و شخصی اش را خیلی دوست دارم . انها که اینجوری هستند نگاهم را به خودشان خیره می کنند من کسی را می بینم که تمام دلخوشی اش را از خودش می گیرد این خیلی زیباست که فردی خودش دلگرمی زندگی خودش باشد و ملتمسانه این دلگرمی را از کسی یا چیزی گدایی نکند 

ولی قدرت معنای دیگری هم دارد و ان قدرت در سطح سیاسی و اجتماعی است . من در این نوع قدرت نظر بسیار بدبینانه ای دارم این نوع قدرت مبتنی بر جوشش فردی و درونی نیست از مچاله شدن انسان زیر سنگ زیرین اسیاب  اغاز نمی شود این نوع قدرت شکلی از رذالت است گویا پنجه ایست که بر صورت جامعه کشیده می شود و هر چه در این نوع قدرت بیشتر پنجه بکشی احساس بهتری داری از تسلطی که زیر دستانت پیذا می کنی حس ارامش می گیری و انگاه که پایت روی گلوی همگان است وقتی است که نفس راحتی بکشی  . یک فرد قدرتمند سیاسی بعد از فردای روز قدرت هیچ فردیتی ندارد این یک جریان است که او را جلو انداخته و این نبض جریان است که شکل حرف ها و لباس ها و رنگ ها و حتی شال گردن ها را  مشخص می کند 

هر نسلی که زندگی می کند راهی است که نسل  بعد روی ان زندگی می کند لذا ما در هر روز صبح یا شامگاهان که چاله چوله ها و پیچ و خم را رد می کنیم می توانیم در همان چالش ها قد و اندازه پدرانمان را ببینیم و بدانیم که هر لحظه که غفلت کنیم چاله ای ساحته ایم برای نسلی که می ایند . 

من روزی نیست که به گور اباء و اجداد مان .....

من همیشه به عرب قبل از اسلام ارادتی خاص داشته ام من انها را بهترین سکور ها و بهترین اندیشه ها می دانم که معلمی به نام طبیعت داشتند ساخته و پرداخته دست بیابان بودن بکر و صاف و در ضمن عمیق و وسیع و بی ریا . حالا می فهمم معنای این گونه اشعارشان یعنی چی :

ان ابانا و ابا ابانا .... بدرستی که پدران ما و پدران پدران ما 

قد بلغ فی المجد غایتانا  ... به تحقیق رسیدن به نهایت بزرگواری

عبدل پنجاه و ...

ادم گاهی حتی ارزو می کنه که بذارن تو حال خودش بمیره . یکی از اون وقتا اونجاست که به گیر یک ویروس بیفته به نام عبدل . عبدل یک ویروسه که دیدنش نیازی به میکروسکوپ و حتی عینک هم نداره می شه اون دید می شه لمسش کرد می شه باهاش حرف زد می شه اصلا باهاش رابطه زد ولی یک چیزی در این ویرووس هست که اونو ویروس کرده و اونم اینه که به هیچ وحه نمی شه اونو فهمید . نه با مطالعه نه با صبر نه با باز گذاشتن درب دیزی و خلاصه این ویروس به هیچ راهی قابل درک و فهم نیست کلا از دایره درکیات و فهمیات خارجه . 

عمل این ویروس مرگبار به این صورته که زحمت می کشه می ره از هر جای دنیا و لو بالصین نمی دونم چرا یک هو تو کار عرب منظور همون و لو در چین  بود بله این ویروس زحمت می کشه می ره اون ویروس غریبه را سوار کولش می کنه و میاره می ندازه به جون ادما . 

این ویروس خطرناک که ظاهری بسیار منگل و حمال دارد بعد از بررسی های زیاد به عبدل نام گذاری شد  . عبدل کارش در همین جا تمام نمی شه که وقتی می ره از اون سر دنیا ویروس را میاره می ندازه به جون ملت بذاره ملت کپه مرگشونو بذارن و بمیرن بلکه کار مهم عبدل از اینجا شروع می شه که یک هو جو گیر می شه که می خواد این ویروس را شکست بده . لذا مدتی می شه عبدل را با زبانی بیرون زده دید که این ور اون ور را لیس می زنه که می خواد ویروس را بخوره و بعد عبدل می ره تو کار تولید الکل و بعد می ره سوار موتور می شه و باتوم بدست دنبال مردم مبتلا می گرده و بعد می ره تو کار رصد حال و روز مردم .

عبدل با بحران حال می کنه یک روز می ره بحران را میاره بیکار نباشه و وجودشو توجیه کنه یک روز می ره بحران را بخوابونه تا بشه قهرمان . ولی این ویروس براش هیچی مهم نیست چون هر اتفاقی بیفته اون مثل گربه بازم رو پاهاش میاد پایین 

احساس داغ

ایا از نویسنده ها ادم بدبخت تری هم در حال حاضر وجود دارد . الان دیگه زمان نوشتن نیست  چون چیزی که پول نشه توجیه نداره . یک زمانی نویسنده ها برای خودشان قدرت اعجاز داشته ان ، مردم با علاقه و عشق دور هم جمع می شده ان و مثلا فلان کتاب یا شعر را می خوانده ان و هر چی هم که در کتاب ها نوشته می شده از نظر مردم حقیقت محض بوده . بزرگترین کتابهایی که مسیر بشریت را تغییر دادن چرندی بیش نبودن ولی مردم درگیر محتوا نبودن مردم یک سری انسانهای تنها بودن که در هر جایی رها بودن کسی برایشان خبر می اورد که در دورتر ها خبر هایی هست انها هم قبول می کردن و ان قبول را قرص و محکم به دیگرا ن هم منتقل می کردن بیشتر سواد خواندن هم نداشتن عقلها کاملا بکر و دست نخورده بود ولی دستها چغر و لپها افتاب سوخته . تصور انسانها در زمان قدیم خیلی سخت نیست . انسان علاقه به شنیدن داستان دارد و داستان گویان طبیعتا بزرگان جامعه می شدن تقریبا مثل امروز در قالب فیلم که هنر پیشه ها محبوب و ثروتمند هستند امروز هم مردم دوست دارند نمایش های دروغ را ببینند کلا به نظر می رسد انسان به دروغ شنیدن و گول خوردن حال می کند . 

امروزه نوشتن تخصصی شده یکی در مورد تخصصش می نویسد و دیگری در مورد تعلقش ولی در هر صورت مهم ان است که چقدر پول ساز باشد . هنر پیشه ها ادم های بزرگی هستند من به انها خیلی احترام می گذارم چون هنر پیشه ها می توانند در قالبی که به انها داده شده در ایند اینکه چه لبخندی داشته باشند و چه ادایی را تکرار کنن ... این چیز کوچکی نیست درست غذا خوردن و درست راه رفتن و قشنگ خندیدن و .... اینها هنر ها کوچک و بهم پیوسته هستند و کنترل انها عقل عاملی می خواهد .

با این وجود انسان از کتاب گذشت  حالا آندره ژید و کافکا و امیلی برونته و دافنه دوموریه و رومن رولان و سارتر و .... به نظر نسلی تکرار نشدنی می ایند . چاری چاپلین و لور وهاردی هم در سینما دارند جایشان را به مرد عنکبوتی و مرد مورچه ای می دهند . این هم نشان از اتمام کار سینماست دیگر کسی با فردین بازی و کلاه گرد ملک مطیعی حال نمی کند و با اداهای میری به زحمت سر وجد میاد . 

مهران مدیری هم دیگر نمی تواند با گوشه و کنایه زدن به حکومتی ها سفره خوبی برای خودش دست و پا کند دیگر زمان گوشه زنی و لبخند ژکوند و ادعای عقل پنهان لایتناهی تمام شده . حالا اگر به یوگی هم یک میکروفن بدهی کنفسیوس می شود .

با تمام این احوال  بشریت همیشه به احساس داغ نیاز دارد احساس داغی که روزی با شعر های امروالقیس گر گرفت روزی با امیر ارسلان نامدار سیراب شد و روزی با عکس گرفتن هیتلر در کنار محسمه نیچه کارش را پیش برد روزی با چارلی افسانه ساخت و روزی با هری پاتر به تالار بزرگان گام نهاد .

همیشه باید یک حس داغ باشد که آبکی بودن انسان را بگیرد و انرا تا به جایی که مزه دار شود غلیظ و زفت کند 

اسپرم سرگردان

 نفرت از نظر من یک پیام قلبی است و خیلی حس محترمی هست . من خودم در نگاه اول از همه متنفر هستم و با همین حس نفرت پا در میدا ن اشنایی می ذارم ولی خیلی زود پرده ها نفرت کنار می روند و من جای پایی در قلبی که می خواهم در ان نقبی بزنم پیدا می کنم و بعد بازی بر پاشنه نفرت یا عدم نفرت نمی چرخد بازی صرفا یک پازل سرگرمی یا مهیج یا ... 

ولی گاهی وقتا پاشنه همان پاشنه نفرت است و احساس خطر تمام ناشدنی به نظر می رسد . من نمی خوام از کرونا بگویم چون کرونا خوبیهایی هم دارد یک اینکه به تمام مردم دنیا گفت مرزی وجود ندارد و سرنوشت انسانها به هم وابسته است دو اینکه به همه گفت خرافات هیچ قدرت واقعی ندارند و قدرت انها فقط در خرهاییست که سوار می شوند 

خلاصه کرونا در نهایت خواهد توانست پنجاه هزار نفر از انسانها را بکشد البته این جای تاسف است ولی اگر اصولش را بفهمیم همین تعداد نیز نخواهند مرد

امروزه خطری که انسان را تهدید می کند و هیچ اصلی هم ندارد و من پیش بینی می کنم دست کم پانصد میلیون انسان را خواهد کشت یک اسپرم سرگردان است به نام پوتین .

دنیا باید خطر پوتین را ببیند دیگر از روسیه چخوف و تولستوی بیرون نمی اید همان طور که در زمان  هیتلر اسپینوزا و نیچه دستمایه نازی ها شدن امروز هم در روسیه قطع الرجال شده و در دنیایی که چهره ها نباید مثل برند های تجاری با لعاب تزیین شوند و به خورد مردم داده شوند چهره ی منفوری دارد با دستهای چسبناک و قلبی که در سنگ می تپد از نرده ها قدرت بالا می رود و ادامه قدرت این موجود بعد از این سن یقینا تبدیل به بزرگترین اشتباه تاریخ  خواهد شد  

من با همه با نفرت شروع می کنم ولی خیلی زود نفرت جایش را به اعتماد و گاها عشق می دهد ولی در مورد پوتین سطح نفرت من به درجه هشدار رسیده 

عدو شود سبب خیر

جمله ی ... این نیز بگذرد  .... این روزها زیاد تکرار شد خیلی زیاد و عده ای هم حوصله شان سر رفته و می گن پس چرا نمی گذرد . 

ضرب المثل شب سمور هم بگذره لب تنور هم بگذره ... دیگه انرژی مثبتی نمی ده 

من یک شب در اسفند سال هفتاد و نه تیر خوردم دستم شکافته شده بود تمام خونم رفته بود و من بارها درباره ان شب متن نوشته ام ولی یک جمله خاص ان شب به زبان اوردم . ساعت شاید سه نیمه شب بود مهدی ساربان  عقب امبولانس کنارم بود که مرا به تربت به بیمارستان ببره ، بهش گفتم مهدی ، گفت دستم را بگیر خیلی سرده . گفت : دستت تو دست منه . ساکت شدم از اینکه دستم را حس نمی کردم خالم بد شد گفتم : می گن یک شب که هزار شب نمی شه ، چطور نمی شه امشب که هزار شب شد .

مهدی ساربان بعد ها به من گفت فلانی ان شب منظور تو را نفهمیدم ولی وقتی برگشتم و ان همه خون را دیدم و دردی که کشیده بودی را تصور کردم از این جمله ات گریه ام گرفت . 

نمی خواهم درباره تیر خوردن خودم حرف بزنم می خواهم درباره کرونا بگویم ولی مقدمه حرفم با همان تیر شروع می شود . من تیر خوردم و درد کشیدم و هزینه کردم و بهای متفاوت بودنم را پرداخت کردم در جامعه ای که حوصله تفاوت را ندارد . ولی من پر رنگ تر شدم . حالم بهتر شد . زندگی را جور دیگری دیدم . قدر چیز های ساده را بیشتر می دانم . خب وقتی در لحظه ای سخت فهمیدی که مثلا فلان شخص یا فلان فکر بدردت نخورد می فهمی که ان فکر و ان شخص باوری دروغگین هستند و دیگه نباید روشون سرمایه گذاری کنی و اینطوری خیلی تابو ها برات از بین می ره . مگه انقدر بی عقل باشی که روت بشاشن و بگن این شاش نیست قند و نباته و تو بگی بله قربان 

حالا من می خواهم به ضرب المثل ها بالا این مثل را اضافه کنم که : عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد . بله کرونا هم می تونه سبب خیر باشه . ناتوانی خیلی چیز ها را نشون می ده که اگه برای لحظات سختی نیستند پس برای کی هستند یعنی فقط برای وقتی طراحی شده اند که قربانی بهشون بدی و صدقه بهشون بدی و خودت را ذلیل شون کنی . یا طراحی شون برای دل گرمی در زمانی است که همه سردند . پشتوانه است برای زمانی که همه پشت بهت کردن . روشنایی است برای زمانی که تاریکی همه جا را گرفته .... بله حالا روشن می شه که : ذات نایافته از هستی بخش . کی تواند که شود هستی بخش . 

کرونا هر چند سخته و ضد حال ولی مشت خیلی افراد و خیلی چیز ها را باز کرد . چیز های تو خالی و افراد پوچالی 

یکی از دوستان بهم پیام داده تنگی نفس داره و حالش خوب نیست . این پیام موجب شده منم حس آچمز بودن بکنم خب کار که با شعر درست نمی شه : انان که ... را به نظر کیمیا کنن ایا بود که گوشه چشمی به ما کنن

در هر صورت نهایت یاس من اینه که بگم : اگه من بر اثر کرونا مردم جسدم را بسوزانید من بدم در نه متری زمین دفن بشم یا اهک روم ریخته بشه . من از زندگی گله ای ندارم در جامعه ای بسته بودم و گر نه زندگیم بهتر هم می شد . برای چیز های ساده خیلی تلاش کردم ولی این هم صفای خودش را داره 

راه حل کی می خواد

اگر شما فقط اهل شعار نیستید خب خیلی ساده است که مردم را در خانه نگه دارید . اینکه فقط پارچه نویسی کنید و در تلوزیون تبلیغ کنید که می شه شعار مثل بقیه کاراتون . خب روش نگه داشتن مردم در خانه چگونه می تونه باشه . 

اول اینکه پارازیت ها را بردارید و هر کس هر شبکه ای که دوست داشت را نگاه کنه و مردم را مجبور نکنید فقط شما را ببینند . 

دوم اینکه تمام شبکه هایی که در اختیار دارید دیگه چند روزی زبانتونو ببندین و فکر نکنید که اگر هی حرف بزنین و کسی نزنه دم دهنتون خیلی عقل کل هستین . تمام شبکه ها شروع کنن به پخش فیلم و سریالهای روز دنیا و یا فیلم هایی که مردم با اونا خاطره دارن مثلا اوشین را پخش کنید  جومونگ را نشون بدین . از سرزمین های شمالی را بذارین میشل استروگف را بذارین و برنامه های کودک را پسر شجاع حنا دختر مزرعه بل و سباستین و .... خلاصه تمام شبکه هاتون مدام فیلم بذارن چاری چاپلین لر و هاردی و .... خب این می تونه قسمت زیادی از مردم را سرگرم کنه .

سوم اینکه بانکها را تعطیل کنید  و رسما بگویید هر کسی حساب طلب و بدهی داره تا همون اطلاع ثانوی که کار تعطیله پرداخت بدهی هم تعطیله . دیگه برای کسی پیامک پرداخت قبض تلفن و برق و اب نفرستین . 

چهارم : اداره های غیر ضروری مثل مالیات . تامین اجتماعی . اموزش و پرورش . سازمان اسناد و دادگاه و پادگان ارتش و سپاه و کلا سرباز خانه ها و ... را تعططیل کنید . 

پنجم : یارانه ها و عیدی مردم را بریزین تا بتونن در خانه بمونن و امرشون بگذره . اصلا بهشون پول قرض بدین بابا پول ده بشکه نفت این بدبختارو خلاصه بهشون بدین تا بتونن با اعصاب راحت در خانه بمونن . 

ششم : اینترنت را قوی کنید تا بچه ها و جوانها بتونن در شبکه های اجتماعی سرگرم باشن . 

هفتم : کل عملیات بنایی اعم از ساخت و ساز و فروش مصالح و ... را تعطیل کنید 

هشتم : جمع اوری زباله ها و پرستاری از مریض ها و خدمات ضروری را بصورت افتخاری بین مردم تقسیم کنید . مثلا بگویید انهایی که می خواهند در کار تمیز کردن کوچه و خیابان و جمع اوری اشغالها کمک کنن به فلان دفتر شهرداری مراجعه کنن و یا کسانی که می خواهند بصورت افتخاری به مریض ها کمک کنند به فلان قسمت بیمارستان مراجعه کنند . خلاصه کارهای خدماتی ضروری را بذارید مردم بصورت افتخاری انجام دهند اخه این وضع کار کردن زباله جمع کن ها با اون حقوق مسخره ای که بهشون می دین خلاصه امروز یا فردا به مشکل بر می خوریم 

نهم : شفاف سازی کنید دیگه دروغ گفتن را برای یک بار هم که شده بذارید کنار مطمن باشید اگر مردم حقیقت را بدانند در راستای ان واکنش منطقی تری نشان خواهند داد 

دهم : خود محوری تان را از سر مردم بردارید بذارید مدتی شما را نبینند و به جای ان زندگی را ببینن و مشکلی را ببینن که باید انرا حل کنند نه فرمایشات شما را اخه کی می خواهید بفهمید مثل اختاپوس افتاده اید روی ملت . شما کار را به جایی رسانده اید که گاهی من فکر می کنم اصلا کرونا دروغ سیزده است و اصلا یکی می خواسته همه را بذاره سر کار 

پرتگاه سرنوشت

احساس این روز ها قابل بیان نیست . خیلی ها چنان راحت دارن با این مسئله کرونا برخورد می کنن که گویی منتظر همچنین برنامه ای بوده ان و اصلا دلشان یخ شده . حتی ناراحت هستند از اینکه ممکن است شهاب سنگ به زمین برخورد نکند . تعداد ادمای نا امید و بی انگیزه و شکست خورده و کم حوصله زیاد هستند . من فکر می کنم بعد از اینکه کرونا تموم شد مردم باید یک سوال از خودشان بپرسند و ان اینکه مملکتی نتواند انگیزه نوع دوستی ایحاد کند مملکتی که نتواند انگیزه همکاری ایجاد کند ان مملکت یک جای کارش می لنگد و گر نه مردم که همان مردم شریف همیشه در صحنه ی قبل هستند . خیلی چیز ها باید از سالها قبل شروع می شد که امروز اثار ان را بتوان دید مثلا باید محبت به کودکان از سالها قبل شروع می شد کمک کردن به پیر مرد ها و پیر زن ها باید از سالها قبل فرهنگ می شد اجترام پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها باید حقوق کارگر ها از سالها قبل رعایت می شد باید سهم خفاش ها از غار ها معلوم می شد باید جلو قانون تقی به توقی گرفته می شد ... حالا که چنین نشده همه در حال انتقام زیر پوستی از همدیگر هستند بچه ها دارند از پدر و مادر هایی که بچه های دستوری پس انداخته اند انتقام می گیرند بچه ها که حالا بزرگ شده اند فهمیده اند که مشتی تف و اخ بیش نیستند که بخاطر مجاز نبودن کاندوم و زیاد کردن نسل مثلا فلان ها درست شده اند . خب این برداشت خود به خود بی تفاوتی و نفرت ببار می اورد . جهل در زمان خودش و خرافه در زمان خودش و چرند و پرند در زمان خودش قابل لاپوشانی است ولی بعد از سالها نمی شه جهل را پوشاند لامصب مثل باد معده می مونه که فقط باید بزنه بیرون . خب حالا که داره حهل گذشته هایی که ما داریم چوب انها را می خوریم رو می شه حالا که داره خرافه های شلوار پوشان پاچه گشاد رو می شه حالا که دیگه محتویات دور بست تبدیل شده به بست پای منقل و دیگه نشان روشنفکری نیست معلومه که از این دمل چرکی نمی خواد روحیه فدا کاری و گذشت و همکاری بزنه بیرون . بله ما نسلی شده ایم که اگر زلزله بیاد به کمک هم نمی رسیم بلکه برای دزدی مال زیر اوار مانده گان هجوم می اوریم اگر توفان بیاد برای کمک به بر باد رفتگان نمی اییم بلکه نقشه ی دیگری داریم و اگر کرونا که هیچ ک... از اسمان ببارد ما به حال به گا رفتگان دلمان نمی سوزد و ککمان نمی گزد . 

بله این سوال را باید از مملکتی پرسید که با دروغ و خرافه و کمک گرفتن از جهل و سوار شدن بر موج رعب و وحشت می خواهد پیش برود . پس بتاز که تا دره ی راهی نمانده است من از این سرنوشت محتوم دیگر هشدار  هم نمی دهم 

عقل از نگاه کادر

هیچ حرفی تا به حال به اندازه این جرف شکسپیر که انرا بارها در نوشته هایم گفته ام عمیق عمیق نیست :  اگر می خواهید از زندگی لذت ببرید آهسته زندگی کنید . 

من در مجموع روند کنونی دنیا را قبول دارم و اصلا به برابری انسانها معتقد نیستم . من به انسانیت معتقدم نه به برابری . از نگاه من برابری یعنی بی لیاقتی یعنی تنبلی یعنی بی عقلی . حال بر گردیم بازم به جمله شکسپیر چرا آهسته زندگی کردن این همه مهم است . به نظر من دلیلش ان است که فقط انسانهایی می توانند اهسته زندگی کنند که عاقل باشند و نگاه به عقل مثل نگاه به برکه ای ارام است زلال و شفاف و فضا فضای لذت بردن است از زلالی ابی و از اسمانی که در اب منعکس شده و از ماهی های کف برکه . دنیای عقل نمی تواند نا ارام باشد ولی عاقل زندگی کردن مقدمات خاصی می خواهد . 

زرنگی و تیزی و هوش و شانس شاید بتوانند فرصت های بهتری در اختیار ادم قرار بدن ولی فرصت زندگی فقط با عقل مقدور است عقل محض بدور از هر ادعایی . عقل جمع اضداد است و راه رفتن در لبه عقل تعادل خاصی می خواهد بگونه ای که در ان واحد یک فرد عاقل همه چیز دارد و هیچ چیز ندارد . 

ما وقتی دنبال عقل می گردیم در اصل دنبال یک شبح می گردیم چون در هر صورت هیچ چیز مشخصی تو دست ما نیست . فقط وقتی ما به اسمانی که در برکه زندگی مان افتاده است نگاه می کنیم از نگاه همزمان به این اب و اسمان لذت می بریم و هیچ کس نمی داند ما روی کدام اصل ایستاده ایم .

عقل قابل انتقال نیست چون ذات عقل از کادو شدن بدش می اید . باید یا عاقل بود یا به عقل رسید ولی در هر حالی زندگی بدون عقل تند پوج و بو گندوست . عقل دلیل زندگیست پس اگر انرا دارید بهش اعتماد کنید و آهسته مثل یک بستنی به ان لیس بزنید شاید همین لیس تمام زندگی باشد اگرم نباشد باید گفت زندگی در همین جزییات نهان شده که فقط با حرکت آهسته می توان انرا دید 

لایق زندگی

تا کلا ارتشهای دنیا از بین نروند و هیچ تفنگی باقی نماند و هیچ فشنگی نباشد مگر در موزه ها ، انسان لایق زندگی نیست . هیچ نیروی نظامی در دنیا نباید وجود داشته باشد هیچ هزینه ی نظامی اعم از هواپیما و بمب و تفنگ و لباس نظامی و ناو و حقوق نظامی نباید وجود داشته باشد . فقط مثلا ادارات مربوط به حیات وجش باید چند تا گلوله بی حس کننده داشته باشن تا بتوانند جلو حمله شیر و پلنگ و خرس را در مواقع اضطراری بگیرند .  

حکومتها باید از این شکل بیرون بیایند جکومت باید چند نفر مدیر باشند که قوانین را با توجه به زمان و مکان پیش ببرند و قوانین باید کاملا زمینی و انسانی  باشند و هر کس دلش خواست رفتار دیگری داشته باشد مثلا مجسمه ی ابول هول را بپرستد تا وقتی برای خودش مستمع گیری و یار گیری نکند خب مجاز است . البته توضیح این قسمت از حرف توضیح واضحات است که انسان باید در راستای نیاز های انسانی گام بردارد که یا از انها لذت ببرد یا اگر مانعی هست برداشته شود . تا کل جکومت ها به این شکل که با حزب و گروه خاص اداره می شوند و عده ای خون بقیه را می خورن اداره می شوند انسان لایق زندگی کردن نیست . 

قوانین انسانی باید جهانی و بروز باشند نه بر معیار ملیت خاص و فرهنگ خاص  دنیا دهکده شده . دیگر چیزی به نام مرز وجود ندارد . قوانین ارث باید بصورت انسانی در اید چون قانون ارث تقریبا چیزی در مایه های پول شویی است پدران دزد و قلدر با مالهایی کثیف برای فرزندان خود مالهایی پاک و زلال به ارث می گذارند 

عقل باید در راس امور باشد . 

..... تلفنم زنگ می خوره 0912 می بینم یکی از دوستان وبلاگ است ساکن قم داریم با هم صحبت می کنیم درباره کرونا و خیلی چیزها الان هم گوشی دستمه اون داره می گه برای ازدواج وقت نداره الان گفت هنوز احساس تنهایی نمی کنم ... می گه ازدواج هم بکنی نباید بچه دار بشی    .... زندگی خیلی ماشینی شده من هنوز تلوزیون ندارم چون وقتش را ندارم ... 

تلفن داره طولانی می شه باید نوشتن را تموم کنم

در هر صورت باید خیلی ساده لایق زندگی بشیم

کرونا اسفند 98

بعنوان خاطره می نویسم .

این روزها ما در خانه یک جورایی زندانی هستیم . هفته قبل در تالار مجلس عروسی برگزار شد ولی صبح شنبه از طرف بهداشت به ما گفتند فعلا تا اطلاع ثانوی مجلس نگیرید . من معمولا شنبه ها به مشهد می ایم و دو شنبه یا سه شنبه ها برای مراسم اخر هفته به عبدل اباد می روم و اینطوری وقت کار و وقت استراحتم معلومه . این هفته در تالار پنج مجلس داشتیم که از امروز چهارشنبه شروع می شد و تا یک شنبه هفته بعد ادامه داشت . و هفته بعد و همچنین ایام عید خلاصه هم کار داشتیم هم احساس خوبی بود که از بودن در محیط کار نصیب هر کار فرمایی می شه . ولی حالا من پنج روزه که در خانه ام در طول روز فقط یک ساعتی می رم پارک ورزش می کنم در بیرون هیچی نمیخورم به هیچ چیزی دست نمی زنم و بچه ها نیز خانه نشین شده ان ساتگین که شش ساله هر روز به استخر می رفته و هیچ وقت نبوده که غیبت کنه حالا چند روزه نمی تونه برای تمرین به استخر بره  مسابقاتش هم فعلا کنسل شده .  من امروز که برای مادرم لوازم مورد نیازش را برده بودم دقت می کردم مغازه ها ی زیادی بسته بود خیابانها خلوت بود و یک بلاتکیفی خاصی بین مردم دیده می شه مثلا کافه ها هیچ کس نیست اب میوه کسی نمی خوره کلا حس بدی وجود داره . با دوستی که برای فروش ایام عید تعداد زیادی حارو خریده بود حرف می زدم می گفت اگر اینجور باشه مردم همدیگر را می خورن . یکی دیگر از دوستان که خانمش حامله است و موقع زایمانش نزدیک است حرف می زدم بسیار نگران بود . من دیروز یکی از دوستانم امده بود کارم داشت همون جلو در خونه باهاش حرف زدم خیلی عذاب کشیدم که نتونستم تعارفش کنم بیاد داخل خونه حالا یک چای هم با هم بخوریم . 

به پرستار مادرم چند مرتبه گفتم کسی وارد خانه نشود کسی مادر را نبوسد یا بهش دست نزند . 

این روز ها برای من خیلی عجیب است و دولت هم هیچ همکاری نمی کند مثلا اداره برق مثل سابق روی من فشار دارد قبض برق را پرداخت کنم . اداره گاز هم همینطور بیمه و مالیات هم همینطور و فقط می گویند از طریق اینترنت پرداخت کن به اداره نیا . اقساط بانکی هم مثل سابق پیام می دن و تازه خیلی چیز ها هم گران تر و کم یاب تر شده و این همه چیز در برابر اینکه کسب و کار خیلی ها تعطیل شده . 

واقعا تجربه ی سختی است . من هر سال در این روز ها از ماجرای نه اسفند یادی می کنم ولی حالا فکرم درگیر این مریضی و اینکه تا کی می خواد طول بکشه و خلاصه اخرش چی می شه ....

دولت مردان ما به جای رسیدگی به حال و روز مردم انها را به خواندن دعا دعوت می کنند و اصلا کسی جرات نداره ازشون بپرسه بابا این اوردن ویرووس از اون سر دنیا به ایران کار شما بود . فقط انگار در تهیه قبر خیلی دارن سریع عمل می کنن هر جایی تعدادی قبر کنده ان و ماشین اهک خالی کرده ان . 

از نوروز هیچ خبری نیست . بوی عید نیست بوی لباس نو و مسافرت نیست . عده ای هم البته تو فضای مجازی کاملا بی خیال و شاد هستند ولی من فکر می کنم شادی انها نیز مجازی است . 

من این روز ها بیشتر فیلم می بینم ولی این ها حتی این روز ها هم پارازیت را بر نمی دارن  . واقعا ما گرفتار اعجوج و معجوج  شده ایم . 

من دنیا را بیش از همیشه اسیب پذیر دیدم و خلاِء اخلاق را در دنیا بیش از همیشه دیدم که البته در ایران خلاء عقل هم هست و همه عقلشان را داده اند دست ......

دلم به تو گرم است

نه اینکه از روی ترس بگم و یا از روی ملاحظه . من واقعا خدا را باور دارم و هنوز دلیلی برای اینکه خدا وجود ندارد نیافته ام ولی من از اون ادما نیستم که از صبح تا شب خدا خدا کنم و خیلی هم از ادمایی که مدام خدا را صدا می زنن بدم میاد . اخه خونه می خوان می گن خدا مریض می شن می گن خدا امتحان می دن می گن خدا . این بساط خدا پرستی نیست این بیشتر بساط کاسبی عده ای هست که احتمالا تسبیح فروشن یا بهشت فروشی می کنن یا شغلشون مناره سازی است یا ...خدایا نمی دانم تو چقدر به انکار خودت نزدیکی . نمیدانم کدام یک از ما خودش را به دیگری سپرده . من باید فردی با خدا باشم یا اینکه خدا موجودی با من باشد . من همین قدر می دانم که اگر خواسته باشم خودم را به خدا بسپارم خدا را در موقعیت دو راهی قرار می دهم که در ان واحد باید خدا از هر دو راه برود و در ضمن نیز دنده عقب هم بگیرد مثلا باید یک روز افتابی باشد و در ضمن باران ببارد و در حالی که بارون دارد گندم های دیم را ابیاری می کند افتاب نیز کوزه های خیس را خشک کند . قشنگی خدا به اینه که قبولش کنیم نه انکه تکرارش کنیم تکرار خدا بیشتر دلیل عدم قبوله نه دلیل قبول وقتی خدا را قبول کردیم بعدش یک کاری می کنیم نه اینکه خدا دلیل برای هیچ کاری انجام ندیم باشه که خودش باید کارا را رو براه کنه . خدا وقتی همه جا هست و همیشه هست و حواسش بهت هست که تو در همه حال اونو ببینی نیازی به رفتن به خانه ی مشخصی نداشته باشی  که حال اونو بپرسی نیازی به شخص مشخصی برای تفسیرش نداشته باشی  نیازی به اداب خاصی برای ارتباطش نداشته باشی ... خدا خدا خدا تافردا با هزار اسم با صد هزار لقب و ...  بهتر است خدا را در کاری که انجام می دهیم نشان دهیم . خدا را در کیفیت زندگی مون . خدا را در صداقت کاری . حدا در تلاش و .... خدا را باید در عمل نشون داد اونایی که سرشون را به اسم خدا سرگرم کرده اند .... امان از اینکه  خدا سرگرمیان باشد

وای بر این همه استیصال

دوره زمونه ی حرفا خوب زدن و نوشته های ادیبانه و شعر گفتن تموم شده . دیکه از چینی نازک تنهایی و ابروی کمند و خار لب دیوار و دوشینه پی گلاب گشتن و شنیدستم که روزی... دیگر با نقالی و مداحی و جاری ساختن چشمه از توک انگشتان این و مزار درست کردن از رد پای اونو .... 

حالا دنیای متفاوتی داریم  در این دنیا تاریکی دیگه معنا نداره با داستان سازی و توهم سازی و اجنه هم دیگه نمی شه برنامه های زندگی امروزی را جواب داد . قبلا هر کسی یک جایی یک چشمه اب پیدا می کرده می رفته اونجا چادر می زده و گوسفنداشم می برده چرا و هر موقع هم خسته می شده می رفته لب چشمه برای خودش شعر می خونده بر لب جوی نشین و گذر و عمر ببین ....

حالا دنیا هوش بیشتری لازم داره حالا ادما باید بیشتر تلاش کنند دیگه با شعر و جملات قلمبه سلمبه نمی شه کاری انجام داد . دست اخر که طرف حرف تو را گوش کنه باید بره شاخه آهن بخره به یک میلیون و پانصد و گوشت بخره به صد هزار تومان و بره دکتر آمپول گیرش نیاد و کرونا هم تهدیدش کنه . 

حالا دوره زمونه عمل کردنه . ادبیات را باید ریخت دور دیگه نباید مردم دور و اونایی که می خوان شعر بخونن جمع بشن و یا اگر خواستن این کار را بکنن باید به منظور تفریح باشه دیگه نباید شعر خوراک عقلی کسی باشه . اینکه زمین داره گرم می شه با قافیه های موزون درست نمی شه . اینکه رفت و امد شهری نیاز به مترو داره یا شتر سواری دولا دولا جور در نمیاد . 

باید انسانها دیگه یک لحظه را بصورت سمبولیک در نظر بگیرن یک لحظه روشنفکری . دیگه بعد از اون لحظه همه خرافات برن تو موزه برن تو خاطرات وحشتناک برن تو فیلم ها و عبرت بشن برای نسلهای بعد . لحظه روشنفکری را بیاد داشته باشید دیگه با لاخ مو نشون دادن  از چاه ویل اویزون شدن با غیبت کردن به هیزم جهنم فرو رفتن و .... من متعلق به نسلی هستم که به کفش پشت ویترین مغازه ها هم به چشم شهوت نگاه نمی کردم می گفتن گناه داره و منم قبول می کردم . هر چند سر این نسل در چاه ویل  و داستان حضرت خضر فرو رفته بود دم این نسل به چیز هایی دیگری گره خورد . حالا به جای عالم مثل افلاطون عالم کوانتوم را داریم می بینیم .  حضرات دیگر از عالم ذر دست برداشته و به عالم زر مشغول شده اند .

من اخر عاقبت حرفای خوب و نوشته های ادیبانه و شعر های پر مغز و قافیه ی جور را  همین استیصالی می دانم که ما امروز گرفتارش هستیم . من اگر بدانم با نوشتن ادبی کار درست می شود تمام عمرم را می نویسم ولی باور من این است شعر احساس نیست ادب مقوله ای نیست که با مقراظ قافیه و شعر بوجود بیاید . احساس و ادب در درست حرف زدن دوری از خرافات و ترس و در جدی بودن است . ادب در خر کردن دیگران با شعر نیست احساس در گریاندن دیگران با ایجاد ترس و وحشت نیست اینها توهم ادب و احساس هستند . همانطور که خیلی ها که تاریخ و قضاوت تاریخی را قبول ندارند امروز دارند در توهم قدرت زندگی می کنند ولی قدرت در زمانی معنا دارد که برای ایجادش زور نزند قدرت نباید خودش را بوجود بیاورد باید خودش بوجود بیاید 

 

عقل تعطیل

من که همه چیز را بی عقلی می بینم دیگر کارم به جایی رسیده که خودم را بی عقل و همه را عاقل می دانم . اینطوری حس بهتری دارم . وقتی می خواهم با همه چیز بجنگم و کلی جوش بیارم و خودم ا خسته کنم حالا خیلی ساده می گم من یک بی عقل هستم که در دنیای انسانهای عاقل گرفتار شده . انسانهای عاقل هم به نظر می رسد خود گرفتار یک چیز عاقل تر هستند و ان نقاشی هایی است که در هزاران سال قبل در غارها کشیده شده و عده ای هم گرفتار خطاطی شده اند می بینند یک جایی یک خطی هست دیگر فکرشان از تاخت و تاز می ایستد و بقول ما عبدل ابادی ها تخت نگه می دارند . انسانهای عاقل قرنهاست اسیر نقاشی ها و خطاطی ها هستند و گاهی هم اسیر مجسمه ها و صوت ها . انها وقتی می گویند به به چه مجسمه ای و یا به به چه صدایی در دلشان تسلیم حقانیت ان مجسمه یا ان صدا یا ان خط یا ان نقاشی هستند . من خوشحالم که عقلم تعطیله به نقاشی که نگاه می کنم ممکنه خوشم بیاد به مجسمه مخصوصا اگر از این مجسمه های عریان باشه که خب حتما تحسین می کنم . دیوانه ها از سطح چشمی بالاتر نمی روند با آتش گرم می شوند و با ان غذا می پزند ولی دیگر عقلی ندارند که با ان جهنم درست کنند . 

در هر صورت من دیوانه یک توصیه به این عاقلها دارم و اونم اینه که حالا که این همه به نقاشی و خطاطی و صوت و خلاصه نماد علاقه دارید و عقل شما چنین در برابر این ها که خیلی از مواقع حتی قادر به خواندن حتی ان خط هم نیستید تمکین است و تسلیم است و حتی نا خود اگاه شما با دیدن ان مجسمه به زانو در می ایید یا با دیدن ان دیوار که روش خطاطی شده به بوسه میفتید و .... 

البته یک چیز دیگه هم بگم که دلم جرح تغار بر نداره و اونم این که : آخ که چقدر حالم از شما عاقلها به هم می خورد 

نکته بعدی اینکه خلاصه حالا که اوضاع اینطوره من پیشنهاد می کنم عاقلها از این به بعد مفهوم پرست بشید ببینید این نقاشی ها و خط ها و مجسمه ها چه می گویند به مفاهیم حس و جان بدهید در برابر مفاهیم زانو بزنید برای درک مفاهیم بجنگید نه برای فتح مضامین . 

دوباره برگردید و به خود بگویید یا من عاقلم یا بی عقلم اگر عاقلم باید مثل یک ادم عاقل رفتار کنم و رفتار عاقلانه یعنی احترام گذاشتن به مفاهیم که عقل چیزی جز درک مفاهیم نیست . خودتان را گول نزنید که  کرونا که چی عرض کنم هر روز بدبختی دامن شما را بصورتی جدی خواهد گرفت و تا در زندگی شما نشاشد ولتان نخواهد کرد . پس شما پیش دستی کنید و بروید روی مجسمه ها بشاشید 

کرونا یا شبح

خب داستان رای و انتخابات که گذشت و این انتخابی که انجام شد بسیار امید وار کننده بود حالا اگر یک انسان به جایی برسد که مثل یک انسان رفتار کند خیلی کار بزرگی کرده . بگذار تا انهایی که احساس خوشی دارند بفهمند که چه خوشی ابهانه ای دارند . 

موضوع کرونا هم مثل یک نفرین دامن ما را گرفت . اطلاعاتی در این مورد ندارم ولی خلاصه گاو هم نیستم می شنوم و می دانم فاجعه در یک قدمی ماست . زبان طنز بعضی ها در این مورد اصلا خوشایند نیست ولی امیدوارم همه چیز به خوبی تمام شود . شاید خدا چند روزی خواست تا هوا گرم باشد و این جوری ویروس از بین رفت . نمی دانم قبلا سطح زندگی ما بالاتر بود شاعرانی داشتیم که می گفتند چشمها را باید شست جور دیگر باید دید . وجود شاعر در یک جامعه یعنی وجود احساس و شستن چشم نیز از یک راحتی خیال خبر می دهد ولی حالا نوبت شعر تمام شده دکتر ها می گویند دستها را باید شست اونم با الکل ، این اصلا یک جمله احساسی نیست . 

از فکر کردن به انچه می تواند کرونا در بین ما ایجاد کند وحشت دارم چون ما اصلا برای برخورد با این چنین موضوعی اموزش ندیده ایم . هر کاری را شلوغ کردن به سر و کله زدن و داد و فغان سر دادن و اب را گل الود کردن و سود جویی از هر شرایطی و بی رحمی و .... ما در این موارد تخصص داریم . ولی در حفظ سلامت خود و خانواده و جامعه و گذشت و حفظ ارامش و قضاوت درست و رفتار اصولی و ... 

نمی دانم ، واقعا این موضوع را من بشکل دیگری پیش بینی کرده بودم و در پیچ و خم افکارم با این موضوع تاب خورده بود و انرا در جزوه ای نوشته ام  نوشته ای که واقعا تاریک بود ولی از نگاه من کاملا واقعی . من پیش بینی کرده بودم زلزله ی تهران چیزی است که فاجعه ای بزرگ را ببار خواهد اورد و جامعه ای که اصلا اماده نیست چیزی را بسازد چیزی را درست کند در برابر این فاجعه تا کجا پیش خواهد رفت . 

من در این جزوه نوشته بودم که .... صبح زود به ایستگاه راه اهن تهران رسید و برای رفع خستگی و اینکه هنوز خیلی زود بود به حمام دور میدان راه اهن رفت . حمام پر از سوسک بود  و سوسک بزرگ و پیری که با سبیلهای تا بنا گوشش او را بیادحضرات  دوره ناصرالدین شاه می اندازد . ..

امان از این قبله ی عالمها و این تفکرات بر خاسته  از این جور بادمجانهای دور قابی ...

نمی دانم ، فقط امیدوارم و تسلیم . از اینکه هیچی و هیچکی نیستم حال خوبی ندارم . کاش ما کمی ارامتر بودیم کمی با اخلاق تر کمی با روجیه مثبت .... ان وقت همه چیز راحت حل می شد ولی من مردمانی متنفر و خسته و داغون و ....

همون کلمه ی نمی دانم بهتره چون واقعا هنگ کرده ام این دیگه چی بود که باید می شنیدیم . فگر کی کنم شبحی که سالهاست یا بهتر بگم قرنهاست در ما لانه کرده حالا بیدار شده و این از بیدار شدن گسل های تهران خطر ناک تر است از ریشتر ده خطر ناک تر است . واقعا تحفه اژدهای زرد برای ما ایرانیها چه می توانست باشد جز کرونا   

به خاطر انسانیت

بزرگترین تصمیم امروز هر ایرانی این است که تصمیمی نگیرد و همه چیز را به حال خود رها کند . اسم این فرد را می گذارم قلی . قلی پسر بیست و دو ساله ای است که دیپلم گرفته و سربازی هم رفته و حالا دارد کار می کند . او که پدرش مرده با مادرش هست مادرش نانوایی می کند و قلی هم خلاصه پسر شوخ و شنگی به نظر می اید . گاهی از سر بیکاری و جوانی قلیانی هم می کشد می گوید طعم سیب و نعنا می کشد من که این طعم ها را نطعمیده ام طعم را مشخص کردیم ولی واقعا طعمه اصلی این میان کیست . قلی در مجموع پسری پر کار و مثبت است ازش می پرسم قلی چقدر پول داری باید کم کمک بفکر دامادیت باشی . می گوید یک میلیون هفتصد هزار تومان . همه جمع می زنن زیر خنده می گوید مادرم هم سی میلیون تومان در بانک دارد . صحبت جمع ما این است که با این پولها چطور می شود زندگی کرد و چه کار باید انجام داد تا به پول بیشتری رسید . دیگر چقدر کار کاذب انجام دهیم روحمان قهر کرده می گوید من دیگه نان کذب نمی خواهم می خواهم احساس غرور داشته باشم . پس کو احساس غرورم . هادی در همین زمان به جمع اضافه می شود و می گوید داماد وارد سالن شد . این حرف هادی به این معناست که ما باید همگی برویم اشپز خانه و غذا را اماده سرو کنیم . در اشپز خانه غذا سالن مردها و خانمها مشخص می شود و من وارد سالن اقایان می شوم تا شاهد تقسیم غذا باشم . مردی انجاست باید شصت سالی داشته باشد دست پسرش را گرفته پسرش ب نظر می رسد اوتیسم دارد پدر دنبال جای مناسبی برای نشستن می گردد . من انها را راهنمایی می کنم پسر هیچ حرفی نمی زند فقط بر و بر نگاه می کند به همه چیز و پدر تشکری مختصری می کند . خسته به نظر می رسد . پدر ها خسته به نظر می ایند و پسر ها نا امید مادر ها دست به اسمان برداشته ان و دختر ها سر در گریبان فرو برده اند اینها همه یک چیز می خواهند قلی یک چیز می خواهد ، می خواهند تا ما فقط فردا فقط یک روز در عمرمان تصمیم بگیریم که تصمیمی نگیریم . فقط یک روز بخوابیم و بگوییم هر چه بادا باد