برای دلم

ادمهایی که وبلاگ ندارن چی دارن / چگونه انسانی می تواند انسان باقی بماند و هر روز دقایقی به انداز و ورانداز کردن افکارش مشغول نباشد . اگر قسمتهایی از مغز ما نگران می شود اگر قسمتهایی از ذهن ما تاریک می ماند و می ترسد و نا امید می شود و خسته می شود و ... باید انسان وبلاگی داشته باشد که در ان افکارش را بنویسد و این وبلاگ می تونه فقط یک کاغذ چرک نویس باشه که ادم در ان یک جورایی خودشو خالی کنه  . باید هر روز به خودمون بگیم من اینجا هستم و هیچ اتفاق بدی قرار نیست بیفته من باید لذت ببرم و دوستان و عزیزان خودم را ببینم هر روز باید  قدرت شخصی خود را بیاد اورد اینکه به خودمان یاد اوری کنیم ما می تونیم یک وبلاگ می خواهد و گر نه خیلی زود خودمان را دست کم می گیریم . هدفمان را از زندگی فراموش می کنیم و چندی بعد دیگر گم و گیج بودن می شود همه زندگی ما و ما مرتب اشتباهاتی را مرتکب می شویم و نمی دونیم از کجا داریم رنج می کشیم از کجا غمگینیم از کجا متنفریم و ... اگر می خواهیم اهسته زندگی کنیم اگر می خواهیم فرصت ها را ببینیم و انها را از دست ندهیم اگر می خواهیم در وقت مناسب شانس های زندگی مان را ببینیم و اگر می خواهیم قدر دان کسانی باشیم که با تمام وجود دوستشان داریم باید هر روز در جایی این ها را به خودمان خاطر نشان کنیم . باید هر روز به خودمان بگوییم اگر راست باشیم اگر واقعی باشیم اگر تلاش کنیم اگر صبور باشیم اگر دلمان را پاک کنیم اگر چشمانمان را باز کنیم و ... بله اگر این اگر ها را به خودمان تذکر ندهیم خیلی زود جای عشق را نفرت جای بوسه را لگد و جای محبت ورزیدن را خشونت فرا می گیرد و ما خودمان را هر دقیقه در برابر امواج خروشان ناملایمات و ترسها می بینیم که از مقابله با ان عاجز هستیم . 

پس هر روز بنویسید برای خودتان برای دلتان برای اهدافتان برای احترام به انسانیت مرتب انرا به خودتان یاد اوری کنید 

دوران خریت من

وقتی به اتفاقات جنگ جهانی اول و دوم در اروپا نگاه می کنیم می بینیم اروپا هم می تواند خر باشد وقتی به جنگ داخلی امریکا نگاه می کنیم می بینیم امریکا هم می تواند خر باشد . پس انسان در موجودی است که با خر ارتباط خوبی دارد ما تصمیم گرفته ایم که امروز خر باشیم و کسی نباید ما را بخاطر این تصمیم سرزنش کند . گاهی باید قیمت عینکتان را بپرسید تا قدرش را بدانید . قضیه از این قرار است که من مدتی هست که دنبال یک عینک ژستی خوب می گردم تا اینکه اخیرا در مغازه ای بودم گفتم آقا بهترین عینکتون را برام بیارید من یک عینک دودی خوب می خوام تا سقف پنج میلیون تومان و بعد اقای فروشنده یک عینکی اورد که موجب خنده من شد او دقیقا همون عینکی را اورد که من تو ماشین دارم منتها من عینکم را دوازده سال قبل خریده ام و این عینک دلم را زده و فکر می کردم عینک با ارزشی نیست و تنها وقتی ارزشش را فهمیدم که دیدم بهترین عینک مغازه را دارم . پس ما هم قدر خودمون را می دانیم هر چند حالا تصمیم گرفته ایم خر باشیم . .................... امروز یکی از دوستام در جمعی گفته بود فلانی گه خورده . وقتی این حرف را به من گفتند من کلی کیف کردم . واقعا دلم می خواد گاهی یکی سرم داد بزنه و بگه گه خوردی . گاهی به حق و یا نا حق خودمان را بشکنیم و یا به کسی اجازه بدهیم تا ما را بشکند چیز بدی نیست غرور از نگاه من این است که گاهی دیگران بهت بگن گه خوردی . غیرت از نگاه من گاهی به این است که یکی بهت بگه دوست ندارم و نمی خوام دست به ام بزنی . گاهی باید به چرخ گردون اجازه داد تا بازی خودش را داشته باشد ما نقطه کوچکی در دایره پهناور کیهان هستیم

هادی حق شناس

ممنون بابت همکاری دوستان درباره جریان مرحوم علی مردان حالا من مطالب را سرجمع کنم مطلب را می نویسم .................................................................... اما در تیر ماه هستیم و تیر ماه برای خیلی حرفا وقت مناسب است برای هیجده تیر می شود از تیر نوشت . ولی من می خواهم از بیست و چهار تیر بنویسم . بیست و چهار تیر هفتاد و چهار روز مرگ هادی حق شناس است . هادی در این روز خودکشی کرد و من حالا بیست و چهار است که او را ندیده ام و این دقیقا به این معناست که انزمان من بیست و چهار ساله بودم و حالا چهل و هشت سالمه . هادی ما انزمان چقدر احمق بودیم که فکر می کردیم بیست و اندی ساله بودن سن بالایی است و من حالا که از انزمان بیست و اندی گذشته تازه فهمیده ام که بیست ساله بودن یعنی بچه بودن . تو چه احمقی بودی که خودت را کشتی و نگذاشتی جریان زندگی بچرخد تا جایی که بفهمی زندگی را نباید انقدر ها جدی گرفت زندگی در جین جدیت یک شوخی ممتد برخاسته از مستی دو انسان است که ما در اصطلاح به ان می گوییم ...ون مستی . او این نوع مستی قادر نیست انقدر موجودی خشن و جدی تحویل دهد . هادی من و تو خیلی حرف زدیم ولی غافل بودیم که دارایی واقعی گنجاندن آنچه دوست داری در ذهن است به این معنی که اگر تصور درستی از خواسته هایمان داشته باشیم از همان لحظه ان چیز را داریم . هادی مرگ تو نه برای خودت درد بود نه برای من و نه برای هیچ کسی چون مرگ قوی تر از درد است لذا باید گفت این دردمند بودن است که مرگ است ولی مرگ مفهومی بسیار قدرتمند و ناترس است لذا درد نیست . لذا من می گویم نسبت به مرگ تو دردمند نیستم نسبت به دردهایی که بر خودت روا داشتی متاسفم . ما دو تا اینقدر عاقل بودیم که بفمیم با مرگ به هیچی نمی رسیم بلکه فقط کمی زودتر از سوت اخر بازی بازی را ترک می کنیم . بگذار در بازی نابرابری بازنده شویم این اهمیتی ندارد انچه مهم است که ما اهل بازی باشیم نه اهل تسلیم در هر شرایطی بودن زیباست شاید گاهی اندوه خوردن زیبا باشه گاهی حسرت کشیدن گاهی نا امید شدن و گاهی متنفر بودن و ... اینها حالات زندگی هستند و ما نباید اینقدر با این حالات عادی زندگی غریبه باشیم قانون احتمالات این است که برنده همیشه کسی نیست که برنده به نظر می رسد بلکه کسی است که قانون بازی با مفاهیم را بلد باشد گاهی می شود با خنده گریست و گاهی می توان با گریه خندید این ها را می توانی به هم بزنی تو مجبور نیستی خنده با با لب نشان دهی لذت های عمیق نیز با آه همراه همراه هستند پس از ناله هایمان ننالیم هادی تو مردن را انتخاب کردی در حالی که مرگ یک انتخاب نیست یک انحراف است هر کسی به هر دلیلی عاشق مرگ باشد فقط یک اتصالی مغزی دارد و هیچ کس نباید حودش یا کسی را به انتخاب مرگ وادار کند مرگ در نهایت یک فریب است یا برای فرار یا برای ترس روزی باید همه انسانها به روشنی بیان کنند که خواهان مرگ نیستند و انرا برای هیچ کسی به هیچ شکلی ارزو نمی کنن این ها جنون فکری است . هادی دنیا برای ما ارزش زیادی قائل است ولی نبضش را با تپش قلب ما کوک نمی کند دنیا می گه بچرخ ، در هر جا و در لباس و در هر شکل و اندازه ای که باشی اگر خوب باشی قدر خودت را از زندگی میبری و هیچ سهمی برای کسانی که معیار های بازی را به هم می زنن قایل نیست هر چند اینطور به نظر نرسد هادی ما می دانستیم که اگر یک فرد با ارزشهای انسانی و نیاز های انسانی هماهنگ باشد اوج زندگی از ان اوست پس مهم ان نیست که در نگاه دیگران کجای کار ایستاده ای مهم ان است که خودت را کجای تابلو نفاشی ات ببینی . بزرگترین دردها در بین انسانهایی است که لایق انچه دارند نیستند و بزرگترین قلب ها و بیشترین ارامش ها در دست انهاست که سزاوار زندگی بوده اند هادی من اینجا در ناکجا اباد این کره خاکی در گوشه ای از کهکشانی که حالا تو از ان سالهاست با سرعت نور دور شده ای نشسته ام و یادت می کنم و هنوز احساست می کنم و هنوز بیادت سیگاری می کشم و می گذارم تا برایم حرف بزنی ، حرفهای تو دوباره دوستی را بیادم می اورد که چه مفهوم زیبایی است اینکه چقدر دیگران را دوست داریم یا دوستانمان را چقدر دوست داریم و یا اینکه چقدر خودمان را دوست داریم و بزرگترین دوست داشتن صداقت است پس با خودمان روراست باشیم با دوستانمان رو راست باشیم در بیان خواسته هایمان رو راست باشیم در اعلان نیاز هایمان روراست باشیم خودمان را به راه و روش غلط و مرسوم اطرافمان نفروشیم محبت را با چاپلوسی و ریا یکی ندانیم موفقیت را به هر شکلی موفقیت ندانیم و من می ترسم از تواضع هایی که یک نوع اسباب فریب هستند حتی خودمان را به فریب خوردن از خودمان تشویق می کنیم و چه کثافتهایی هستیم ما ....و چه جریان پیچیده ای است بازی احتمالات ....

یک تقاضا

من یک عبدل ابادی خیلی خالصم تا جایی که فکر می کنم اصلا اجداد ما عبدل اباد را ساخته اند . من روی عبدل اباد خیلی تعصب دارم ولی متاسفانه حال این روزای عبدل اباد هم مثل حال بقیه مملکت خرابه چند ماه قبل در بین بچه های عبدل اباد دعوایی اتفاق افتاد که تبعات ان هنوز هم ادامه داره و مشکلات زیادی را برای خانواده ها بوجود اورد . لذا من حالا تصمیم دارم ماجرای تاریخی دعوای علی مردان را در سال هزار و سیصد و چهل و دو اینجا بیان کنم تا هم برای نسل اینده باقی بمونه و هم کسانی که هنوز هم فکر می کنن عصر بیل زدن تو سر این و اون هست دیگه تموم شده و حالا نشان قدرت هر فرد و هر جامعه فرهنگ اون فرده و جامعه است . لذا از دوستانی که در مورد دعوای علی مردان که در ان چند نفر کشته شدن چند نفر ترک وطن کردن و چندین نفر به زندان افتادن و اخرش هیچی نداشت جز داغی برای خانواده ها من از دوستان عبدل ابادی مخصوصا از کسانی که شاهد ماجرا بوده اند یا در دعوا حضور داشته اند می خوام اصل ماجرا را برای من بنویسند تا این موضوع عبرتی باشد برای نسل جدید از دوستان عزیز مخصوا جناب دکتر سعیدی و اقای خداشناس و دیگر دوستان پنهان وبلاگ می خواهم برای من شرح ما وقع را بطور مفصل بنویسند تا انرا در وبلاگ منعکس کنم به امید روزی که هر شهرستانی پرچمی داشته باشد که روی ان نوشته شده باشد زنده باد ایران زنده باد مثلا عبدل اباد یا زنده باد نیشابور و ... ما امروز بیش از همه وقت نیاز داریم غرور بر باد رفته ی خود را جمع کنیم

سکوتهای دنباله دار

وقتی حرف برای گفتن زیاد داری بهتر است سکوت کنی . وقتی حرف برای گفتن زیاد داری باید بدانی کار از حرف زدن گذشته . دیگه با حرف نمی شه کاری را درست کرد به نظر می رسد ان کسی که این حرف برای گفتن بوجود اورده شکل خاصی از مغلطه را اموخته که هنوز بقیه مردم یک نسلی از درک ان عقب هستند . شما در نظر بگیرید هیچ زور بازویی ندارید و در اصل انقدر ضعیف هستید که اگر یک گربه به شما حمله کند نمی توانید از خودتان مراقبت کنید و نیز اگر شما بدانید که هیچ گونه فکری ندارید هیچ ایده ای ندارید هیچ هوشی ندارید و خلاصه اگر شما بدانید اصلا یک ادم معمولی هم نیستید بلکه یک فرد نیم بند و گشاد هستید که فقط می دانید خیلی می خواهید بخورید و خیلی هم می خواهید بکنید . خب در این صورت روشن رسیدن شما به هدفتان چگونه است . طبیعی است که شما اهل تعامل و تکامل و ... نیستید شما اهل مغلطه هستید و چه مغلطه ای بهتر از اینکه حرفهای عجیب و غریب بزنید مثلا بگویید اگر شاخ گاو را در غار یکه کوه چنار بسوزانید و از دود ان استشمام کنید قادر خواهید شد قبل از مرگ دنیای برزخ را ببینید . خب در این ادعا اگر کسی انجام دهد که شما موفق هستید و اگر انجام ندهد شما همچنان صاحب ادعا هستید و تازه این ادعا اصلا قابل رد شدن نیست چطور می توانی به کسی ثابت کنی که نمی شه با این کار ... سیاست نان و ماست را فراموش نکنید نانتان و ماستتان را بخورید اینکه فکر کنید با حرف می شه مشکل را حل کرد فقط خودتان را اذیت می کنید چون این مغلطه ورود شما به حرف زدن است و وقتی همه حرف بزنند هیچ کس صدای هیچ کس را نمی شنود و ارزش حرف به این است که کسی انرا بشنود ولی با مغلطه حرف تو حرف دیگر هیچ حرفی گوشی برای شنیدن ندارد . فقط عاشق زندگی باشید نفس عمیق بکشید و از پنجره به بیرون نگاه کنید همسایه را ببینید و حالا که فصل توت تمام شده از خوردن آلو گوجه های ابدار غافل نشوید سکوتهای دنباله دارررررر