سبیل کروکدیل

زیر سبیل کروکدیل زندگی کردن می چسبه . همه لذت زندگی ارامش و رفاه نیست گاهی می شه لذت برد از اینکه زیر سایه جنگ هستی . گویا این رسیدن به مرز باداباد است هر چه آمد خوش امد . این رسیدن یک ملت به مرز انفعال است ما یک مفعول مطلق هستیم یک لگد شده یک دامن لکه دار یک هو شده یک رانده یک زیادی یک گاو پیشانی سفید یک گنهکار یک ...

بله برای چنین فردی زندگی زیر سبیل کروکدیل هیچ ترسی نداره اصلا بهش می چسبه . جال این روزهای مردمی که من می بینم اینقدر بده که فکر می کنم همه دل پیچا دارن همه درونشان مانند لانه دیو تنوره کرده خیلی وقته که سنگ به شکمشان بسته اند یا مشت بر زیر شکمشان زده اند ولی حالا کار از سنگ و مشت رد شده ، کروکدیل غلغلکش نیاد و با یک قول و یک طعمه فعلا کوتاه بیاد اینها اهمیتی نداره آنجه مسلمه اینه که وقت بیرون ریختن همه چیز فرا رسیده این پیچش انقدر تند شده که چاره ای جز تخلیه همراه فشار ندارد و در هنگام این تخلیه گفته بود نه نشان از تاک ماند و نه از تاک نشان 

ادما وقتی شق و رق هستند که اتوی شلوارشان نشکسته باشه و زل مویشان به هم نریخته باشه ولی وقتی یک مشت خاک ریختی تو صورتشان دیگه رعایت ادب و حفظ دیسپلین براشون می شه ضعف .  پس مواظب باشیم وقتی داریم به صورت کسی تف می اندازیم او بزودی زهرش را بر ما خواهند ریخت و این بازی سرنوشت است اگر میلیارد ها سال هم طول بکشد قانون طبیعت تغییر نمی کند دو بعلاوه چهار می شه با فشار این و اون پنچ نمی شه 

از هفت شهر عشق می اید تهمتن  تهمینه دیگر نیست در شهر سمنگان 

.....من سیب و ایینه به تو تقدیم کردم  خود مانده ای در انتخاب این یا ان 

............. این نقطه آغاز باشد یا که پایان  ...............

ورقلمبیده

این چین هم حالاشده دردسر مردم ایران یکی نیست بهش بگه اخه یک مشت ادم په په که با دستور مائو که انقلاب ما نیاز به دست دارد از ششصد میلیون می رسونن به یک میلیارد و چهارصد میلیون جالا کی می خواد تاوان این ندانم کاری را بده . مسئولین این مملکت انگار دارن دنبال گاو شیری می گردن . یا جنس بنجول تولید می کنن و با قلدری به خورد مردم می دن یا مثل استادشون شوروی با جانب داری های بی دلیل و هدفمند بیشتر از حمایت کردن همون داستان دست بردن تو خاشتک و اماده کردن شمبوله . ما چون ضعیف هستیم باید هر چه زودتر دنیای روشنفکری را بشناسیم و با دور هم جمع شدن تبدیل به یک قدرت بزرگ بشیم که شراین جور تفکرات شمبولی را بتونیم کم کنیم . امروز ایران بیشتر از هر زمانی نیاز به فکر دارد دوستان واقعی اش را بشناسد و دشمنان واقعی را بشناسد کشوری مثل ژاپن که تصمیم گرفته کار کند هرگز دشمن کسی نیست باید مفت خور های دنیا را شناخت . در یک خانواده یک عضو مفت یک خطره در یک مملکت افراد مفت خور و انگل یک خطر هستند و این موضوع در سطح جهانی هم همینه . دشمن ما کسی هست که بی دلیل از ما تعریف می کنه دشمن ما کسی هست که جنس اشغال به ما می ده و تولید داخلی ما را از بین می بره دشمن ما کسی هست که با روشنفکری مخالفه و با سیستم قلدری حکومت می کنه ...

حیفم امد که در وبلاگم یک متن درباره این کشور ورقلمبیده نداشته باشم که معلوم نیست چرا گوزبهاشو از بقیه می خواد 

تعارف قربان شیره

دلم برای این شعار مرگ بر شوروی تنگ شده . نمیدونم چرا اینقدر حالم از این روسا بده خودشون تو بدبختی خودشون موندن حالا دارن ادای میانجی ننه شونو در میارن . این یارو پونیم مزخرفترین چهره تاریخه یک روز می ره پمپ بنزین خودش بنزین می زنه یک روز زنشو ول می کنه می ره دنبال جوون تراش . به نظر می رسه در روسیه هم قطع الرجال شده بیست سی ساله که این یارو با ان معاون منگولش ابروی این کشور را بردن . من دلم برای تلستوی تنگ شده واقعا گورباچف را باید خانه نشین کرد و پوتین را ... برای سرزمین چخف و داستایوسکی ننگه که مثل پوتین را بذارن سر کار . 

وقتی روسیه از کسی طرفداری می کنه من دلم می خواد دستمو بذارم یک جاییم که البته او ن جام سرم نیست این جانبداریش منو یاد قربان شیره میندازه قربان شیره ان موقع که ما راهنمایی درس می خوندیم قلدر محله بود و موقعی که می خواست ترتیب یکی را بده مرتب ازش جانبداری می کرد به حق و ناحقشم کاری نداشت بیشتر حواسش به شمبولش بود تا به نوع دفاعش فقط می خواست طرفو بدهکار خودش کنه و بعد به نحوی که دوست داشت باهاش تسویه حساب کنه .

جانبداری روسیه هم از نوع قربان شیره بیشتر بوی شمبول می ده و ادم باید در موقع از جانبداری دستشو بذاره یک جاییش . . این کشور غیر قابل اعتماد ترین کشور دنیاست کشوری که با خودش تکلیفش روشن نیست با اقتصادش روشن نیست همه چیز بر پایه زوره و توحش هیچ حرف حسابی در این کشور نیست روشنفکری در این مملکت مربوط به افسانه هاست کاش همون خدابیامرز هیتلر خاکش را توبره می کشید و شر این جانور نابه هنجار را از سر دنیا کم می کرد . 

جالا این پوتین شده کدخدای محله و قربان شیره هم هفت کش مجل ، واقعا چه بازار داغی دارن اونایی که دوست دارن قربان تعریفشون کنه 

منطق خرفت

ادم ها با منطقشان پیر می شوند و هیچ چیزی به اندازه یک منطق گندیده متعفن نیست . گویا خرها قرار است تا اخر عمر خر باشند و گوسفندان گوسفند و نیز شاید ادم ها با عقل و بی عقل بدنیا می ایند و دیگر چیزی به انها اضافه نمی شود بی عقل ها روز به روز بی عقل تر و عاقلها هر روز عاقل تر می شوند . شاید یک مسئله دیگر هم باشد انسان موجودی است نه مستوی القامه نه سخنگو و نه ... بلکه انسان موجودی است تابع زور ، انسانها حرف زور را بهتر قبول می کنن و در ترویج ان بهتر عمل می کنند و انرا بهتر به خاطر می سپارند . چقدر خسته کننده هستند انها که با منطقشان پیر می شوند واقعا دیگر بویشان جالب نیست و اغوششان لذت بخش نیست و معاشرتشان حالت را خوب نمی کند شما بیشتر یک دائم الزهر را می بینید که هوسی ببار نمی اورند همه چیز بد تفسیر می شود حتی اگر برایشان جان بدهی . واقعا کسی که معنای قداکاری را نمی فهمد چگونه لایق ان می شود این هم از بازی های زمانه است وقتی می گویند برای بوته گل بدور خار می گردم .

گاهی افسار افکارتان را رها کنید بگذارید برای خودش چرخی بزند اینقدر محکم به افکار خود نچسبید هیچ کس عقل کل نیست نه شما هستید نه من و نه هیچ کسی که منتظرش هستید همه یک مشت ریقو و شاشوک هستیم که بیشتر از فکر به رهایی از فکر نیاز داریم به لودگی و سادگی و بی قید و بندی نیاز داریم . اقل کم اینقدر منصف باشیم که احتمال اشتباه را برای افکارمان محفوظ بداریم و اینطور نباشد که با منطقی که در کودکی با سیلی در مشتمان و در نوجوانی با تهدید در ..ونمان و در جوانی با تحریص در کولمان گذاشته اند پیر شویم چرا که دنیا از منطق های پیری خراب است که پدران برای فرزندان به ارث گذاشته اند 

متاسفم این حرفها توضیح واضحات است

انسان قانونگذار است اگر انسان قادر نباشد چیزی به نام قانون داشته باشد در سطح حیوان باقی می ماند که مدام نگران اینده و پشیمان گذشته است . خیلی زود تر از اینها باید انسانها مدرن می شدن ولی به دلایل زیادی نشدن و هنوز هم معلوم نیست تا کی نتوانند به این سطح برسند . چرا که همیشه یکی یا عده ای وجود داشته اند که می خواسته اند بالاتر از قانون باشند . این راز بدبختی ملتهاست تا جایی که می توان گفت اگر در جامعه ای فردی یا گروهی بالاتر از قانون باشند یا قانون گذار یک نفر باشد که انرا به دیگران تحمیل کند در ان جامعه عده زیادی مفلوک حواند بود و دیگران نیز یک مشت دزد که می خواهند از اب گل الود ماهی بگیرند یا نون به نرخ روز بخورند . ما نقاش صورت خودمان هستیم و صورت خط خطی برای بعضی از جوامع مصونیت است نقاب داشتن امنیت است دو رو بودن ارامش است چاره برای هیچ کس جز گفتن و شنیدن دروغ نیست . حوامع دارای نفوذ بالاتر از قانون تف سربالا به خود هستند و این تحقیر روزی کار خودش را می کند وقتی جامعه ای به این سطح می رسد که حقارت را قبول می کند درست مثل معتادی است که به هیکل خود حمله می کند دندانش و کمرش و چشمش و .... همه نازیبا می شود و او هر روز مصمم تر می شود که روش درستی دارد دشمنش هیچ کس نیست جز خودش ولی او همه را دشمن می بیند . 

انسان حیوان راست قامت یا سخن گو یا ...  انسان حیوان قانون گذار است خودش باید برای خودش و بر اساس نیاز های خودش و بصورت کاملا زمینی و حیوانی قانون وضع کند و ماوراییات را برای اشخاص بصورت کاملا فردی محفوظ بدارد موهومات باید با قانون از خود دور کنیم و حدس و گمان ها و وعده ها و وعید ها و ترس ها و اخبار از دنیاهای دیگر را دیگر نباید در راس اخبار قرار دهیم وقتی یکی مرد خودش می داند که چه می شود ما برایش سینه سپر نکنیم بیاییم تا وقتی زنده ایم قانون زندگی را برای هم بنویسیم 

مادری به نام خاور

تصور زندگی بدون مادر برای هر کسی سخته من این نوع زندگی را بلد نیستم هر چند گاهی همه باید تسلیم شویم همیشه نمی شه جنگید . پدر و مادر من نه فرزند داشتن و از ان نوع والدین بودن که عقیده داشتن بچه بدنیا بیاوری و او را با مسائل دینی اشنا کنی دیگر همه چیز تمومه . خود پدر و مادر دیگر کاری نمی کردن همیشه صبج زود لنگ ظهر بود و صدای قران خواندن در صبح زود و روزه گرفتن و نماز خواندن و انجام فرایض دینی . پدر و مادر من همین بودن و در کار خودشان هم موفق بودند اقل کم باید گفت انها موفق شده بودن هشت نفر از فرزندان خودشان را به روش خودشان تربیت کنند و خط و مشی انها را مشخص کنند . بچه کی باید بیدار بشه گی باید ازدواج کنه و چطوری و با کی باید ازدواج کنه و ... حل مشکلات اساسی زندگی برای انها اسان بود چون قبلا حل شده بود . 

اسم مادر خاور بود بین من و خاور هیچ وقت حرفی رد و بدل نمی شد چون مادر من از ان مادرانی بود که تربیت فرزندانش همان بود که گفتم و بقیه کارهایش هم دعا کردن بود . البته این هم برای خودش روشی هست که بچه بدنیا بیاوری و تمام کارهای تربیتی و روز مره اش را خدا برایت انجام دهد . خیلی طول نکشید که اختلافات من و خانواده ام شروع شد من معتقد بودم برای فرزند داشتن باید یک سری مهارت هایی داشت که این داشتن فرزند را محدود می کند ولی این نوع تفکرات من فاصله زیادی بین من خانواده ایجاد کرد تا جایی که من در زمان حیات پدرم خودم را کاملا تنها احساس کردم و این تنهایی در من ماند . با این وجود پدر و مادر من جدای از نحوه تفکرشان برای من عزیز بودند پدر که رفت یکی بود که دیدنش برایم دلگرم کننده بود کسی که در زنجیره عمو زنجیر باف لایه بالایی من بود و این وجود من در چرخه زندگی را توجیه می کرد جدای از تمام تفکرات شان و این به ان معناست که من اگر روزی قدرتمند باشم مردان و زنانی که با تفکر خانواده من باشند را محاکمه می کنم ولی نه تنها این محاکمه در کار نبود که من عاشق انها بودم صرفا به دلیل پدر و مادر بودن واقعا این چه واژه ی مقدسی است که حتی صرف دارا بودن اسم ان این همه محترم می شود .

من واقعا این روزها بیشتر از همیشه نگران مادر هستم حیف که نمی شود مقداری از زندگیت را به کسی اهدا کنی و گر نه این کار را در حق او انجام می دادم  او همیشه مرا احساسی می کند اشکم را در می ارود و تنها اوست که می تواند با تمام تفاوت هایم مادرم باشد تنها در مورد اوست که اندیشه ارزشش را از دست می دهد و من کسی را بخاطر وجودش دوست دارم بخاطر حضورش نه بخاطر تفکرش 

به خدایی که مادر همه کارهایش را به او سپرده بود اعم از بزرگ کردن و تربیت کردن و کار پیدا کردن و روزی دادن و خلاصه تمام کارهایش را با اعتماد کامل به او سپرده بود می گویم خدایا من مادرم را به تو سپردم این همه او به تو اعتماد کرد و همه چیز را به تو سپرد و اینک سلامتی و زندگی او در دستان توست .... 

ماه در او

البته مادر من هیچ وقت کار نکرد من بخاطر ندارم که مادرم کار کند البته گاهی با بابا به باغ می رفت تا مثلا برای خانه انار بیاورند . ولی کار مادر در خانه زیاد بود باید کار بچه ها را انجام می داد وقتی قند می شکست من برای خوردن نرمه های قند کنارش می رفتم و خاکه قند ها را می خوردم . مادر قرمه های خوبی درست می کرد و انها را در شکمبه ای می گذاشت و از سقف خانه اویزان می کرد . هر دو هفته یک بار در خانه نان پخته می شد و نانی که مادر با کمک معمولا یکی دو نفری که کمکش می کردند ان دو سه نفر معمولا یا خانم مرحوم عبدلله بود یا زبیده زن مرحوم عمو یا بتول زن مرحوم عباسعلی و یا زهرا زن همسایه . واقعا چه نان روغنی هایی پخته می شد چه تافتون هایی و چه قلف هایی که زیر اتش تنور می گذاشتن تا کاملا بریان شود . روز های عید مادر زنجفیلی های نرم و خوشمزه ای درست می کرد . و آش هایی که مادر می پخت هرگز کس دیگری چنان اش هایی قادر نبود درست کند . مادر قوی و سالم بود تند و تند کار ها را انجام می داد و سپس دوش می گرفت و بعد همه چیز تموم می شد . راستش از اینکه مادرم نباشد می ترسم و همین الان هم از اینکه مادرم را ضعیف و رنجور می بینم حال خوبی ندارم ولی کار دنیا شاید همین باشد چند صباحی می اید و می گذرد هر چه باشی می گذرد برای من مهم نبود که یک بچه دهاتی بودم یک خانه کلوخی بدنیا امده بودم که نه برق داشت نه اب و نه هیچ امکاناتی برای من لبخند مادرم مهم بود و از اینکه این لبخند را خیلی کم می دیدم هنوز عذاب می کشم من دوست داشتم مادرم برقصد و شاد باشد و لبخند بزند ما مردمانی خوب بودیم ولی انگار زندگی لیاقتی بیشتر از خوبی می خواهد باید اخلاق مند و هدفمند و روشن فکر و با فرهنگ می بودیم که شاید نبودیم ما زیادی عامی بودیم زیادی ساده بودیم و زیادی بی توجه . ما حتی زیاد قدر زندگی را نمی دانستیم چون جمع متراکمی بودیم که هر لحظه ایجاد نگرانی می کردیم در هر صورت این روز ها که حال مادر خوب نیست زانوهایش درد می کند و حواس خوبی ندارد و ... دلم برای خودم می سوزد دوست دارم زندگی به من فرصت بیشتری می داد تا می توانستم بیشتر با مادرم باشم شاید این توجیه باشد ولی واقعا درگیرم هر روز و هر لحظه کاری هست که نیمه تمام مانده و ... دنیا تو می تونی ادمها را خوش کنی و مثل باران که بر زمینهای خشک می بارد امید را به دل طبیعت برگردانی پس یکی از ان کارهای خاصت را به من نشان بده شاید منم بتوانم طوری خودم را جمع و جور کنم تا بیشتر با مادر وقت بگذرانم وقتی به مادرم نگاه می کنم ماه را در او می بینم واقعا شاید معنای مادر همین باشد یعنی ماه در او پیدا

مادر

مدتی است که گلویم درد می کند صدایم گرفته و سرفه های زیادی دارم گاهی در خواب نفسم بند می اید و سینه ام سوز می کشد . این روز ها حال مادر هم خوب نیست پاهایش درد می کنه و راه رفتن برایش سخت شده . هیچ وقت نمی خواستم مادر را در این حالت ببینم ولی در هر صورت حال مادر اصلا خوب نیست حالم منم گرفته است مادرم را هرگز بطور کامل درک نکردم دلم می خواهد او باشد و من باز هم باهاش مکالمه داشته باشم شاید بتوانم باز هم به او نزدیک تر شوم . شاید رابطه من و مادرم عجیب ترین و غیر قابل توصیف ترین نوع رابطه بین یک پسر و مادرش هست . شاید مادرم مرا بوسیده بود ولی من این را بخاطر ندارم تا شانزده سالگی که از جبهه برگشتم مادرم مرا بوسید . ولی در کودکی که شبها می ترسیدم به دستشویی بروم مادرم را صدا می زدم و او می گفت برو من نگات می کنم . تقریبا مادرم هیچ وقت با من حرف معمولی نمی زد بیشتر مرا دعا می کرد من همیشه به مادر می گفتم مادر برایم دعا نکن حرف بزن از خودت بگو از زندگی بگو از گذشته ها بگو از اینده بگو از تجربه خودت از زندگی حرف بزن ولی مادر بیشتر همان دعا می کرد و من راستش را بگم با این نوع ادبیات زیاد حال نمی کنم . مادر من سرش شلوغ تر از انی بود که گل بگه و گل بشنوه معمولا کارهای یک خانواده شلوغ سخت و طاقت فرساست مادر بزرگ خانواده خودش هست و این او را در برابر خواهر های کوچک تر یک نوع مسئول کرده بود . مادر از خانواده ای بی نهایت سخت گیر امده بود لذا این از او بگو و بخند را گرفته بود مادر از خانواده ای بسیار مذهبی امده بود لذا باید گفت ما صرفا به منظور زیاد کردن نسل اسلام امده بودیم نه عشق و علاقه ی خیلی خاصی . با این وجود مادر مرا خیلی دوست دارد و من او را دوست دارم ولی ما هرگز همدیگر را درک نکردیم و این مرا عذاب می دهد . من تا بچه بودم که خانه بسیار شلوغ بود و بیشتر مثل یک جنگل بود و وقتی بزرگ شدم یعنی چهار ده سالم بود برای ادامه درس به مشهد رفتم و دیگر می شه گفت هرگز انچنان زیاد در خانه نبودم ولی همیشه دوست داشتم مادرم را ببینم و او به من بگه مهدی مادر حالت چطوره ، چی خبرا ، دنیا را ولش کن ، همه چیز درست می شه ، مواظب خودت باش و سعی کن از زندگی لذت ببری و .... خلاصه من چیزهایی که دوست داشتم از زبان مادرم بشنوم هرگز چیزی نبود که او می گفت او معمولا نگران همه چیز بود و همیشه همه چیز و همه کس را منفی می دید و حرفهایش انگیزه ای نبود برای زندگی قوی بلکه با حرفهایش ادم را به یخ تبدیل می کرد و دعا کردن هایش نوعی اعتراض بود که تمام وجودت . با تمام این تفاوت هایی که بین من و خانواده ام مخصوصا مادرم بود و هست ولی من بی نهایت مادرم را دوست دارم هر چند او را مادری نمونه نمی دانم ولی معتقدم او مادری بود که با تمام وجود به نوع فکر خودش مرا دوست دارد و حالا اصلا حال مادر خوب نیست من حسرت ایام سلامتی مادر را می خورم و از اینکه هرگز نتوانستم باهاش بیشتر صمیمی بشم اذیت می شم ولی معتقدم نه تقصیر منه نه تقصیر او من در سن سی و چهار سالگی مادرم بدنیا امدم و این در حالی است که من فرزند ششم او بودم و در این میان سه یا چهار فرزند هم سقط شده بودن . یک زن سی و چهار ساله که شش فرزند دارد و هنوز من شش ساله بودم که به این فرزندان سه نفر دیگر هم اضافه شدن . شما خودتان قضاوت کنید ایا در چنین شرایطی جایی برای عشق مادری و فرزندی وجود دارد . و مهم عشق کودکی است بین مادر و فرزند مادر من زنیباهوش زیاد است و زنی بسیار زیبا و حالا حالش خوب نیست و من زندگی را می بینم که چه زود دیر می شود برایش ارزوی سلامت دارم و از همین الان از اینکه خدای نکرده برایش اتفاقی بیفتد دلم می لرزد