جابجایی های عجیب مفاهیم

بچه که بودم خیلی ترسو بودم البته منظورم ترس از تنهایی است من در خانواده ای شلوغ متولد شده بودم و هیچ وقت چیزی به نام تنهایی را نمی فهمیدم در جایی گفته ام از لحاظ من زندگی یعنی جنگ پاها برای دراز شدن در زیر لحاف

واقعا همه داخل یک اتاق می خوابیدیم برق هم نداشتیم با یک چراغ گرد سوز که روی کرسی بود و تابستان تو حیاط می خوابیدیم لذا ستاره ها را خوب درک می کردیم  من شبها با ستاره ها حرف می زدم و این عادت را هنوز هم دارم .

خانه کلوخی ته یک کوچه بن بست پر از تضاد بود برای من خانواده همه چیز بود و افسانه هایی که آخر شب خواهر های بزرگتر یا مادر یا پدر برایمان تعریف می کردن بسیار شیرین بود و من علاقه مندی ام به افسانه گفتن و افسانه خواندن را از ان زمان دارم .  من حالا اگر بتوانم سر بچه هایم را از روی گوشی شان بردارم یا بتوان انها را قانع کنم که تلوزیون نگاه نکنن با انها تخته نرد بازی می کنم ولی ان زمان داستان چیز دیگری بود . من یک بچه سفید تپلی بودم با چشمانی گرد و لپ هایی گوشتی و موههای خرمایی و کمی بور . چشمهایم سبز بود و در خانه به من می گفت چشم سبز قرمه دزد و گاهی به جور دیگه ای مرا اذیت می کردن صدایم خش دار بود لذا به من می گفتن حرک به فتح ح و ضم ر و تشدید ر و سکون کاف

بعد ها در کلاس پنجم که بودم برق داشتیم ان هم یک برق نصف و نیمه . اتاق  های خانه ما اسم داشتن یکی را می گفتیم خانه پلاسا یعنی خانه ای که با پلاز فرش شده بود یکی را می گفتیم خانه قالیچه ها یعنی با قالیچه فرش شده بود و یکی را میگفتیم خانه اتاق یعنی خانه ای که پشتی و قالی داشت و برای میهمان بود

در خانه ما چند اتاق دیگر هم بود که در یکی از انها کاه داشتیم و در یکی از انها گاو داشتیم و در یکی دیگر گندم ذخیره داشتیم که به ان می گفتیم پرخو  یک اتاق هم بود که در ان خواهر هایم قالی بافی می کردن . تعدادی کفتر هم داشتیم که گاهی گربه ای به لانه شان حمله می کرد و یک باغ اناری بزرگ هم کنار خانه داشتیم که داخلش انگور انجیر سیب و توت هم بود من زیر درختان ان باغ بزرگ شدم . من در هیاهو و در میان دعواهای خواهر و بردار های بزرگتر بزرگ شدم . من بچه گی فوق العاده ای داشتم مخصوصا وقتی نان خشک می کوبیدم و در تغاری بزرگ با ماست های گرم مادر که از شیر گاو خودمان که خودم برایم علف جمع می کردم درست کرده بود . ان غذا ها بوی خاصی داشت و غذای دیگر من تفتون بود که با رب گوجه می خوردم .

نمی دانستم که عمر این ایام بسیار کوتاه خواهد بود چون بعد از سوم راهنمایی من به مشهد رفتم و دیگر تقریبا هرگز بصورت مداوم در خانه نبودم .

حالا من بر خلاف ان ایام بسیار تنها هستم بسیار روز ها و شبهایی را در تنهایی می گذارنم تنها می خوابم تنها غذا میخورم و عذایم معمولا تخم مرغ است . حالا سکوتی عمیق در اطراف من حاکم است من هستم و تلوزیونی که تا لحظه اخر حرف را به من نمی گذارد و کنترلی که هرزگاهی شبکه را عوض می کند و پنجرههای متعددی که هر کدام رو به سمتی دارند . حالا من هستم تنها که در فضایی حدود سه هزار وپانصد متر جا با امکانات و کولر ها و فریزر ها و بخاری های متعدد حالا کمتر ستاره ها را می بینم .

تصمیم دارم به دوران تنهایی خودم خاتمه دهم ببینم چه می شود ولی هر چه باشد حالا از تنهایی نمی ترسم انقدر تنهایی کشیده ام که ترس برایم مرده است گویا سکوت و تنهایی خواهر و بردار من شده ان و چه جابجایی غریبی

کنکور را تحریم کنید

چقدر زیبا بودی وقتی دروغ می گفتی

این جمله را ، همین که کامپیوترم را روشن کردم روی صفحه دیدم زیرش نوشته بود نوشته متعلق به فروغ فرخ زاد است

من پر از نمی دانم هایم  و یکی از ان نمی دانم ها همین است که نمی دانم چرا از این جمله خوشم امد مخصوصا وقتی اسم فروغ را ذیل ان دیدم

یکی از این دروغ ها کنکور است . نمی دانم چرا مردم کنکور را تحریم نمی کنن در حالی که همه می دانن کنکور اصلا واقعیت ندارد . موضوع خیلی ساده است سواد متعلق به گروه مرفه جامعه است سواد چیزی تجملاتی شده است هر کس که پول داشته باشد می تواند در هر رشته ای و در هر دانشکده ای که دلش بخواهد درس بخواند و البته بازم نیازی به واندن درس نیست همین که شرکت کنی کافی است که قبول شوی و بعد با تزریق پول بیشتر می توانی مدرک بگیری . خیلی از دکتر ها بچه های خود را از همین راه به دانشگاه می فرستن و خیلی از پول دارهای بازار هم دانشگاه را می خرن و موضوع فقط سهمیه نیست . من اشتباه کردم که دو سال به بچه ام گفتم درس بخوان و او اشتباه کرد که چشمهایش را روی درس خواندن گذاشت . بعد از امدن نتایج کنکور دیدم از این ور و ان ور زنگ می زنن اگر می خواهی به پزشکی بروی باید دویست و پنجاه میلیون تومان بدهی و اگر می خواهی به فلان رشته بروی باید فلان مبلغ را پرداخت کنی .

درس متعلق به قشر خاصی شده است یک کالای لوکس شده است که می توان انرا خرید و فردا هم همین دکتر های پولی به جان مردم می افتند .

آفاق که در رشته ژنتیک ثبت نام کرد و خلاصه در حد خودش تلاشش را خواهد کرد ولی این افسوس که چطور حق دختر مرا خوردن و امثال بچه ی من که هیچ صدایی ندارند چطور ضایع شدن همیشه روی دل من خواهد ماند

من هم حالا به برگزار کنندگان کنکور می گویم

چقدر زیبا بودی وقتی دروغ می گفتی

همه ما داریم به هم دروغ می گوییم و گاهی حتی یک ملت هم گیج و منگ می شوند و کاری می کنن که نمی دانن ان چه کاریست  مثل خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا که فقط یک شعار بود ولی حالا متصدیان انجام کار خروج بهتر از همه می دانن که این کاراصلا ممکن نیست و گویا در دلشان به تمام کسانی که انتخابات را در این زمینه برگزار کردند می خندن . انها می دانن که این یک کار مضحک است که هشتاد میلیون انسان انرا انجام داده اند .

کنکور هم یک کار مضحک است خواهش می کنم انرا تحریم کنید و به جای درس خواندن و معلم خصوصی گرفتن و خرید کتابهای کنکور و شرکت در همایش و ... با بچه هایتان به بازی بولینگ بروید با هم بیلیلرد بازی کنید یا به سینما بروید و از زندگیتان لذت ببرید دیگر به شرکت در کنکور فکر نکنید . فقط کمی پول داشته باشید همه چیز حل می شود نیازی هم به ژن خوب ندارد

پرانتز باز

راجع به متن قهرمان قهرمانان اگر کسی دوست داشت ببینه یکی از بچه های با ذوق عبدل اباد در اینستاگرامش به نام  (( عبدل اباد من )) که البته فکر می کنم به انگلیسی هم نوشه شده مطلب و عکس گذاشته که از این دوست عزیز هم اینجا تشکر می کنم

قهرمان قهرمانان

ساتگین از زنجان برگشت او که در مسابقات کشوری شنا شرکت کرده بود در دوازده مسابقه شرکت کرد و در یازده مسابقه حکم قهرمانی ودر یکی حکم نایب قهرمانی گرفت

در دویست متر آزاد با دو دقیقه و چهل و هفت ثانیه  نفر اول شد

در چهار نفره تیمی پروانه با یک دقیقه و چهل و چهار ثانیه اول شدند

در صد متر انفرادی با یک دقیقه و بیست و هفت ثانیه اول شد

صد متر قورباغه یک دقیقه و سی وهفت ثانیه اول شد

پای دلفین چهار نفره با یک دقیقه و بیست و چهار ثانیه اول شدند

پنجاه متر ازاد در سی و پنج ثانیه اول شد

در مختلط تیمی با دو دقیقه و چهل و دو ثانیه اول شدند

در صد متر ازاد با یک دقیقه و شانزده ثانیه اول شد

در قوراغه تیمی چهار نفره با سه دقیقه و هفت ثانیه اول شدند

در صد متر پروانه با یک دقیقه و سی و یک ثانیه دوم شد

در پنجاه متر قورباغه با چهل و شش ثانیه اول شد

در آزاد میکس چهار نفره در سه دقیقه و بیست ثانیه اول شدند

خب ساتگین بیشترین مدال را برای تیم استان خراسان در بین تیم های تمام شهرهای ایران از تهران و البرز و شمال و فارس و کیش و ..... گرفت .ولی پشت پرده این حرفها چه چیزی عاید من شد .

من پنج ساله که خواب بعد از ظهر را بر خودم حرام کرده ام و ساتگین مرتب همه روزه تمرین شنا دارد هزینه استخر و مربی و رژیم غذایی خاصی که دارد و هزینه سفر او حتی به زنجان برای مسابقه بعهده من بوده است . مادر ساتگین تمام بار این کار را بدوش می کشد .

انها در روز دوشنبه از مشهد حرکت کرده اند و سه شنبه به زنجان رسیده اند و از صبح چهار شنبه به مسابقات رفته اند از صبح ساعت نه صبح تا ساعت یازده شب یک کله مسابقه داده اند و شب حال ساتگین بد شده بطوری که بالا اورده و فردا باز با مریضی به استخر رفته و تا شب مسابقه پشت هم و شب دوباره با نان سیب زمینی و ماکارانی سر کرده و صبح جمعه باز مسابقه تا ساعت سه و نیم و بعد مستقیم به راه اهن چون ساعت چهار و نیم قطار جرکت داشته و صبه شنبه ساعت ده به مشهد رسیده اند و حالا از صبح صدای مادرش که کلا در نمی یاد و بعد از ظهر رفته دکتر

چند حکم کاغذی به بچه داده اند و گفته اند برو خانه ات

آخه این چه نوع برخورد با یک فردی هست که تمام مدت تلاش کرده و در حد ایران با این وسعت و عظمتش یازده مدال قهرمانی اورده . او تمام چهار صد نفر شرکت کننده را به همراه مربیان و خانواده هایشان را به تعجب انداخته اخر عاقبت یک کیلو انبه هم کسی بهش هدیه نمی ده  . دست اخر می گن چرا دارن نخبه ها ازمملکت فرار می کنن آخه اگه من دستم برسه چرا از مملکت فرار نکنم اخه چه اینده ای برای یک نابغه ورزشی در اینجا وجود داره . اگه انجام این نوع کار برای یک بچه ده ساله اسونه خب یکی دیگه هم بیاد این کارو انجام بده . واقعا پنج سال تلاش بی وقفه پشت این کار بوده در سرما و گرما . واقعا یک برنامه غذایی خاص بوده از استراحت باید می زدیم چه روز هایی که ساتگین بعد از ظهر خوابش می امد تازه از مدرسه امده بود و گریه می کرد که جون نداره بره استخر و مادرش می گفت اگه می خوای یک روز بری یک روز نری باید دیگه کلا تعطیلش کنیم و اگه می خوای نتیجه بگیری باید این ادابازی ها را بذاری کنار

من بعنوان یک پدر واقعا متاسفم که هیچ کسی در این مملکت به استعداد اهمیت نمی ده به تلاش اهمیت نمی ده به نبوغ اهمیت نمی ده و هیچ کس نمی پرسه ایا این موفقیت چطوری حاصل شده ایا یک اتفاق بوده بچه سر صبح از خواب پا شده رفته تو اب و بعد مقام کشوری در تمام رشته ها بدست اورده . بیشترین مقام ها را در طول همه زمانها برای یک تیم و برای استان در طول یک دوره کسب کرده .

نه جانم اینجوری نیست یک ورزشکار حرفه ای تمام وقت خانواده اش را می گیره و کلی بودجه صرف می شه تا بتونه به جایی برسه . حالا یک تشکر خالی هم وجود نداره

البته چهار تا دوست و دو تا همکار ممکنه تبریک بگن اونم مثل تبریک گفتن من هست به این عروس و داماد هایی که میان تالار مجلس می گیرن بیشتر جنبه تعارفی و معرفتی داره

این یک گوشه از حرفهای پشت پرده است از خانواده یک دختر قهرمان که به گفته مربی اش قهرمان قهرمانان است

لای ان شب بو ها

ساتگین برای مسابقات کشوری شنا امشب در راه زنجان است . زندگی ادامه دارد حالا دلار می خواهد از مرز سیزده هزار تومان رد شود می خواد رد نشود . اب از سر ما در هیچ وقت نخواهد گذشت این روش زندگی ما نیست عده ای هستند که همیشه اب از سرشان رد شده این به ما مربوط نیست . من سالها قبل در همین وبلاگ وبلاگ گفتم کسی را دیدم که معلم نهضت بود به او گفتم چند دانش اموز داری گفت هیچ دانش اموزی ندارم . گفتم پس کی را درس می دهی ؟ گفت مرده ها را . تعجب کردم گفتم برق کلاست را روشن می کنی و به مرده ها درس می دهی . گفت برق را روشن می کنم تا به بازرس ها بگویم اینجا یک خبر هایی هست و لیست دانش اموزانم را از روی سنگ قبر های قبرستان کهنه شهر انتخاب می کنم انجا روی قبر هم اسم هست هم اسم پدر و هم سال تولد منم به چند اسم نیاز دارم که آمار بدهم .

بله درست در همان موقع بود که من فهمیدم اب از سرمان رد شده ولی این اب واقعا از سر کی رد شده به ما چی ربطی دارد که اسم مرده ها جز امار دانش اموزان نهضت سواد اموزی هست . من نوعی را چی به این حرفها همان افراد حالا دلار را به سیزده رسانده اند و شاید هم به صد و سی برسانند ولی برای ما زندگی جریان دارد ما باز هم تلاش می کنیم باز هم عرق می ریزیم باز هم بچه هایمان در مسابقات شنا شرکت می کنند باز هم داستان و رمان می خوانیم باز هم رویا داریم هنوزارزوهایمان زنده و قبراق هستند هر لحظه مان پر از امید است و اینده روشن است .

من خدایی دارم که در این نزدیکیست لای ان شب بو ها پای ان کاج بلند

تا شقایق هست زندگی باید کرد

غلتاندن

 من متنهایم را ویرایش نمی کنم فقط می نویسم و سیو می کنم لذا گاهی غلط املایی هم دارم مثلا در متن قبلی مناقصه را با سین نوشته ام . البته اینجا مخاطبی ندارم که عذر خواهی کنم و کسی هم از من طلب بابایش را ندارد فقط برای این توضیح دادم که متاسفانه کار من توصیح است  

////////////////

اسمش را می گذاریم اکبر

اکبر مردی چهل و پنح ساله بود که من آشنا شد . اوایل دوستی ما خیلی ساده بود ولی به نظر می رسید یک دوستی خاص باشد که بود . او مردی بسیار موفق و پولدار بود کارهای زیادی انجام می داد و سواد و تجربه کاری را که انجام می داد داشت . اکبر مهربانی خاصی داشت ولی با این وجود به نظر می رسید که با خانمش راحت نیست لذا با کس دیگری ارتباط بر قرار کرد و خیلی زود نرد عشق را به او باخت . این سر اغاز صحبتهای متفرقه من و اکبر بود . او کم کم مشتش برای خانواده اش باز شده بود و این موضوع اختلافات خانوادگی او را بسیار بیشتر می کرد . اکبر شبهای زیادی به خانه نمی رفت و او که یک عمر طور دیگری زندگی کرده بود حالا خیلی راحت مشروب می خورد و با خانم دومش دنیای دیگه ای را تجربه می کرد .

یادم می اید یک شب زمستانی به من زنگ زد و گفت امشب می تواند از آپارتمان من استفاده کند و من که در مشهد نبودم گفتم که کلید خانه را از چه کسی بگیرد و فردا که ساعت یازده صبح به خانه رفتم دیدم سماور روشن است یک قطره اب هم ندارد و اگر من چند لحظه دیر تر رسیده بودم شاید همه چیز اتش می گرفت وقتی به اکبر گفتم چرا سماور را خاموش نکرده ای او گفت در تمام مدت شب چنان حواسش پرت بوده که اصلا بیاد ندارد کی سماور را روشن کرده .

یک شب او در عبدل اباد میهمان من شد فردا صبح رفت وقتی من به اتاقی که در ان خوابیده بودند رفتم دیدم گوشواره گردنبند و مقداری طلاجات روی فرش جا مونده به او چیزی نگفتم تا دو سه روز بعد که زنگ زد ولی باز هم چیزی نگفت من ازش پرسیدم خانمت چیزی گم نکرده گفت نه گفتم بابا نیم طلا خونه من جا مونده . او بلند بلند خندید و گفت طلا چیه او هم از من عاشق تره . کسی که طلا بغلش نمی گیره . گوشواره چیه غیر از اینکه نذاره مزه لاله گوش را ببری .

اکبر در اسمونها بود ولی یک درد بزرگ داشت که نمی توانست بی خیال ان باشد او یک خانواده دیگر هم داشت یک تعهدات دیگر و خانمی که حتی سعی کرده بود او را بکشد . اکبر حالا بیشتر با من درد دل می کرد او نمی دانست با چه زبانی باید بگوید که می خواهد چند صباحی برای خودش زندگی کند بدون انکه احساس شرمندگی کند . او می گفت بچه هایم بزرگ شده اند و همه چیز دارند و من تمام عمر نتوانسته ام به خانم اولم بطور کامل نزدیک شوم او با من راحت نبوده و من هم زیر سایه تعارف با او مانده ام .

اکبر گاهی می خندید و می گفت : مهدی اسب پیری جریان منه ، چون من تا صحرای محشر زیاد راهی ندارم ولی راستش نمی خوام ادم بدی باشم فقط می خوام به کسی که یک عمر منو از ناف به بالا دوست داشت بگم من دنبال کسی بودم که منو از ناف به پایین هم دوست داشته باشه  من فقطکسی نباشم که در میاد و عقب ماشینش پره خربزه و انگوره . من فقط کسی نباشم که پیش در و همسایه می شه پزمو داد . من یک مردم با تمام خواسته های مردانه اونم از نوع شدیدش

اکبر می دانست که با حرف نمی تونه به ارامش برسه لذا همه چیز را به خانواده اش داد و از تمام ثروتش فقط یک اپارتمان گرفت که با عشقش تو اون زندگی کنه و من یک شب میهمون اونا بودم و خیلی خوشحال شدم که گویا حالا می تونه رو کاناپه بشینه و کمی بیشتر به خودش برسه . همینطوری خیلی واضح می شد فهمید از اینکه یک عمر بی خود و بی جهت خودش را مستهلک کرده خسته شده و این خستگی فقط با یک خواب شبانه رفع نمی شه

این خستگی ها یک شب اکبر را چنان فرا گرفت که دیگر او نتونست صبح از خواب پا شه ولی خلاصه چند صباحی مثل یک اسب پیر وحشی برای خودش جفتکی انداخت غلتی زد و غلتی داد

امشب که جان مک کین مرده و اکبر خیلی شبیه جان بود و هر دوشون برای من مردان جالبی بودن دلم برایش تنگ شده . گفتم یادش را گرامی بدارم