نمره ما صقر

آسمون ابریه اما دیگه بارون نمیاد

من جامعه شنای نیستم ولی خودم را چامعه ای کوچک می بینم لذا معتقدم جامعه بیش از هر چیزی به خنده نیاز دارد به تاتر نیاز دارد به موسیقی نیاز دارد به ورزش نیاز دارد . چیز هایی که متاسفانه در جامعه ما وجود ندارد . این روز ها حرف همه مردم فقط پول است و بس .

بچه ها دارن بزرگ می شن ولی ما انها را نمی بینیم ، همسرانمان دارند پا در میان سالی می گذارند ولی ما انها را نمی بینیم . پدر و مادرانمان دارند پیر می شن ولی ما انها را نمی بینیم . خواهر و برادرامون دارن میان سالی را تمام می کنند ولی ما انها را نمی بینیم .

زندگی دارد تمام می شود ولی ما خودمان را نمی بینیم .

جامعه دارد از یک عقده رنج می برد عقده ای که هر کسی می خواهد خودش را برای دیگران ثابت کند می خواهد به دیگران بگوید من خوبم و دارم لذت می برم و شما دارید عذاب می کشید .

ما مشتی ادم عقده ای شده ایم

پدران ما یک عده ادم بی سواد بودن که نه تنها از اندیشه ناب چیزی نمی دانستن بلکه مملو از خرافات و ترس و جهل و نادانی بودن . این پدران ده تا ده تا بچه پس انداختن و اون بچه ها ما هستیم . بچه هایی که الفبای زندگی را یاد نداریم .

حیف زندگی برای ما

یکی از دوستان می گفت . خدا ما را افرید و خودش نیز از افریده خودش می ترسد

من نمی دانم ما به کجا می رویم ولی معتقدم اینکه انسان در نهایت به کجا می رود سوال مهمی نیست اینکه در ماوراالطبیعه چه می گذرد مسئله مهمی نیست . ما در همین طبیعت معمولی خودمان مشکل داریم . ما نمی خندیم ، ما نگران هستیم ، ما فرصت محبت کردن نداریم و این در حالیست که ما به محبت هم نیاز داریم

نرووووووو

خب معمولا تنها به مشهد می رم و بر می گردم . گاهی تنهایی برایم خیلی سخت می شود . دلم به حال خودم می سوزد نه اینکه خواسته باشم با کسی حرف بزنم فقط همینطوری پیش خودم فکر می کنم که اینهمه تنها بودن هم حق من نیست . دوست دارم بیشتر با خانواده ام باشم ولی زمانه گاهی بازی های سختی دارد که باید برای این نوع بازی هم اماده باشی .

صدای ترانه ای که می خواند مرا به سالها قبل می برد و من بیاد پدرم میفتم دیگر نمی توانم جلو اشکهایم را بگیرم موسیقی را روی تکرار می گذارم و اشکهایم سراریز است

من از هوای بی تو بیزارم

به بودنت یک عمره بیمارم

بالاتر از جونم عزیز من ... دوست دارم

بدون تو می دونی می میرم

من به هوای تو گرفتارم

تمام دنیای منی

... نرو نرو

دوباره نشکن این شکسته رو

نذار بگیره جاتو غم نرو

که عاشقت بیاره کم نرو

بمون بمون به حرمت روزای رفتمون

نذار بیفتم از نفس نرو

منو نذار تو این قفس نرو ....... نذار دلم بمیره بشکنه بسوزه باز نذار که غم بیاد بشینه جات ....

به عمق خاطراتم می روم  نمی دانم ان روز کلاس چندم بودم ولی باید یا اول باشد یا کودکستان ولی یادم هست به خانه می امدم ماشین نیسان گلور در خانه کلبه حسن بود و چند نفر مادر را که روی پتو گذاشته بودن داخل نیسان گذاشتن و من فقط نگاه می کردم و هیچ کس منو نمی دید و اصلا کسی نمی دانست که این بچه  می خواهد بداند چه بر سر مادرش امده است

شاید شش یا هفت سال داشتم روزی که گربه ام بخاطر خوردن سمی که انرا برای موش گذاشته بودن مریض شد و مرد و من چنان گریه می کردم که تمام خانواده را متاثر کرده بودم

شاید پنج سالم بود که دنبال برادر بزرگترم راه می رفتم و او مرا کتک می زد که پشت سرش راه نیفتم

روزی که پدر می خواست از مکه بیاید و همه ی کوچه را قالی فرش کرده بودن فقط هفت سالم بود

روزی که شعری گفته بودم و انرا برای پدرم خواندم باید هشت ساله بوده باشم

روزی که در کودکستان با شهید حسن حداد دعوا کردم و خانم معلم لای انگشتانم مداد گذاشت و فشار داد

روزهایی از کلاس اول دبستان یادم می اید که ان زمان در مدارس شیر و موز و کیک می دادن و بچه ها سرشار از مستی کودکانه بودن

شبهایی که پدر از سر کار به خانه می امد و به من می گفت بیا گلویم را فشار بده و من به گلو بابا می چسبیدم و او با لحن خودش مرا نوازش می کرد .

حالا پدر مرده و من خیلی از این موضوع ناراحتم و با خدا هم گله و شکایتهایی می کنم که بین خودمون هست من در این زمینه کلا با خدا مشکل دارم چون من معتقدم یا کسی نباید پدر بشه یا کسی نباید مادر بشه یا هم اگر کسی پدر یا مادر شد دیگه نباید هیچ وفت بمیره . به عقیده من هیچ پدر و مادری اجازه مردن نداره . مرگ یعنی چی ، یک نفری که این قدر دوستش داری بمیره به همین راحتی نه من اینو قبول نمی کنم و این اختلاف من و خداست . به کت من نمیره که بابام باید می مرده چون مریض بوده . این رسمش نیست حالا من گلوی کی رو فشار بدم سرم را روی پای کی بذارم . و با چه کسی درد دل کنم

نرو نرو

دوباره نشکن این شکسته رو

نذار بگیره جاتو غم نرو

که عاشقت بیاره کم نرو

بمون بمون

به حرمت روزای رفتمون

نذار بیفتم ازنفس بمون

نرو نرو

عاشورای نود و شش

امروز عاشورا بود

حالا کمتر مراسمی در ایران مثل عاشورا دیده می شود که در ان عده زیادی شرکت کنند و مراسم غذا خوری داشته باشند .

من امروز سر خاک بابا و اقوام رفتم همه یک جا کنار هم هستند اینها ریشه های من هستند همه خوشبختیها و بدبختی هایی که امروز من دارم  ریشه در همین چند قبر دارد قبر عمه ها و عمو ها و بابا بزرگ و مادر بزرگ همه در یک فضای ده متری کنار هم هستند .

وقتی می بینم بدبختی هایم بیشترن نسبت به انها حس خوبی ندارم  گذشته گان ما چه چیز هایی برای ما به ارث گذاشته اند چه تفکراتی را ، چه رفتاری را ، چه احساساتی را ، چه محبت هایی را

صدای بلند گوههای هیئت های عزاداری در هم می پیچد بطوری که نمی توان هیچ صدایی را تشخیص داد یکی علمی را در دست دارد و آنرا روی قبر بعضی ها می گذارد و اینطوری بیان می کند که این فرد جزئی از هیئت ما بوده .

بچه ها ی کوچک زیادی در اطراف هستند که یا با پدر و مادرشان امده ان یا در ته صف از اینکه به انها هم توجه شده کیف می کنند .

در ورودی قبرستان جوانهایی هستند که شربت و اب سرد تقسیم می کنند امروز کاکائو را با اب قاطی کرده بودن و کمی شکر ریخته بودن و این به نظر من اصلا خوب نبود

در ورودی روستا دور میدان کوچه تلخ زنها و دختر های زیادی نشسته ان این نشستن زنها در تمام روستا ادامه دارد تقریبا تا این حد که می شه گفت هیچ زنی امروز در خانه اش نیست همه امده ان تا هیئت های عزاداری را ببینن

بوی اب گوشت مرحوم فاتحی فضا را پر کرده امروز قراره چهار تا پنج هزار نفر در خانه مرحوم آب گوشت بخورن که منم تصمیم دارم برم و اب گوشت را بخورم از وقتی بچه بودم با این اب گوشت خاطره دارم  . بخاطر شلوغی زیاد بعضی ها از همین ساعت ده صبح برای خوردن ناهار به انجا می رون

قربان سعیدی برای عتبات عالیات پول جمع می کند و حاج یوسف دوباره جلو خانه نشسته و پاکت های پولش را به یکی یکی هیئت ها اهدا می کند .

بعضی دوستان باکلاس ساکن مشهد تهران هم هستند که سعی می کنم از روبرو شدن با تک و توکشان که کلاس زیادی شان حالم را به هم می زنه طفره برم مخصوصا اونی که کت ابی رنگی وشیده و توقع داره در کنار این همه سر و صدا داستان لیلی و مجنون برات تعریف کنه

باز هم جلو کوچه بالا ده محمئ محمدی را می بینم با پدرش و مادرش حال و احوالمان کمی بیشتر طول می کشد . و جمشید سعیدی که داره مرتب حرص می خوره که هیئت ها سریع حرکت کنند تا او بتونه هیئت خودش را حرکت بده . تمام طول روستا پر ادمه . جلو مسجد حاج احمد خانواده حاج حسن خاکپور نشسته ان و رضا طوری سینه می زند که انگار بقیه مردم برای او دارن سینه می زنن

علی ملکی هم امده چند عکس بگیره تا بتونه تو تلگرام ازش یک کلیپ بسازه    

متنی که گمش کرده بودم

خب یک مرد چهل و شش ساله هستم . روزی از پدرم پرسیدم بابا پنجاه سال چقدر ساله و او در جوابم گفت : بابا جان پنجاه سال از جلو خیلی ساله و از پشت سر هیچی نیست . او در ادامه گفت : انگار همین دیروز بود که منم ده ساله بودم

از ان زمان بیست و چهار سال که گذشت پدر مرد ، و من حالا می بینم پنجاه سال از پشت سر خیلی کوتاهه

در یک چشم به هم زدن دانشگاه ایام سربازی و ازدواج و خاطرات از جلو چشمم می گذرن ، و حالا اخبار دنیا را دنبال می کنم یک روز بازی صدام است یک روز کره شمالی یک روز انتخابات آلمان . نمی دانم ایا این جریانات چقدربه من مربوط است . من اصلا نمی دانم کجای دنیا قرار دارم . مردم در نگاهم بی انگیزه ؛ خسته و نا امید هستند . هدف خاصی ندارند همه دارند وقت تلف می کنند حالا این هنر اتلاف وقت خیلی به کار می اید . دوستانی که بیشتر حکم بازی می کنند مردمی که بیشتر جلو در مغازه هایشان می نشینند زنهایی که از سر اجبار و کم حوصله گی اشپزی می کنند بچه هایی که بزرگتر هایشان را نمی فهمند و بزرگتر هایی که همچنان درگیر به نظر می رسند . یکی نیست به من بگه پس درگیری زندگی کی تمام می شود ، ادمها از چه تاریخی زندگی را شروع می کنند پیرمردها و پیرزنها که مشکلات بزرگتری دارند . جوانها هم که زندگی حقارت باری دارند یا شدید کار می کنند یا سخت بیکار و عا طل و باطلند .

من دارم تلاش می کنم تا زندگی را با تمام سنین معنا کنم واقعا زندگی برای لحظه یعنی چی ، ایا می توان به اینده نگاهی نداشت ، ایا می توان به افتخارات زندگی بی توجه بود ، ایا زندگی بدون برنامه ریزی می شود . واقعا این معنای زندگی بیشتر به ضد و نقیض می ماند . شاید باید مهربان بود . اگر مهربانی را وچه مشترک تمام سنین زندگی بدانیم باز هم انرا برای هر کسی یک جور معنا می کنیم برای یک فرد زیبا مهربانی تواضع و برای یک فرد زشت مهربانی چاپلوسی و ضعف به حساب می اید .

ایا می شود قدرت را مخرج مشترک معنای زندگی برای تمام سنین دانست

شاید بتوان گفت زندگی برای تمام سنین یعنی تبعیت کردن از طبیعتی که هر کس دارد

شاید راز زندگی در دانایی نهفته است ، تا جایی که باید گفت هیچ ترسی در دنیا نیست مگر انچه توسط انسانها نادان بوجود می اید . ولی واقعا نادانی چه قواعدی دارد ، هیچ نادانی از شکم خودش غافل نمی شود به زیر شکم هم خیلی خوب می رسد  به قدرت و ثروت هم خیلی علاقه دارد . لذت بردن را هم خیلی خوب بلد است . واقعا نا دانها هرگز برای خود نادان نیستند

خب دانا هم چیزی جز همین ها را نمی خواهد هیچ دانایی نیست که خوابیدن روی تشک گرم و نرم را ول کند و بیرون در هوای سرد روی برف بخوابد 

شاید زندگی جنگ بین نادان و دانا است دانا می خواهد برای انچه بدست می اورد تلاش کند و نادان صرفا می خواهد به انچه می خواهد برسد . شاید این جنگ هرگز تمام نشود چون همه چیز در هم تنیده می شود قدرت ، ثروت ، شهرت  ، لذت ...

من یک مرد چهل و شش ساله هستم معنای زندگی را نمی دانم  فقط می دانم اینجا هیچ چیز درست نیست چون قانون ، همان چماق دست خرس است

صد سال قبل هر کسی در هر جای کره زمین بدنیا می امد متعلق به تمام کره زمین بود و می توانست به هر جا که می خواهد برود و جنگ بین ممالک فقط بر سر ثروت بود ولی حالا انسانها اسیر یک مکان خاص هستند و به صرف تولدشان در مکانی یا در مذهبی خاص موقعیتی دارند که دیگران نمی توانند انرا داشته باشند حالا جنگهای زیادی بین مردم هست و این جای تاسف دارد