سنم قد می دهد اما عقلم ...

گاهی احساس می کنم عقلم به هیچ جایی قد نمی دهد . نه برای تصمیمی بزرگ بلکه برای مسائلی پیش پا افتاده . گاهی فکر می کنم با تمام وجود خسته ام و خودم را در سرابی می بینم که موجهایی سهمگین و ترسناک دارد ولی پر از پوچی است . ومن اسیر تلاطم پوچی می گردم . همه چیز را گم می کنم حتی خودم را و احساس خستگی بزرگی بر سرم سایه می اندازد . گویا دیگر همه چیز تمام شده است و من باید سلاحم را تحویل دهم گویا دنیا برای من تمام شده است . فکر می کنم واقعا در لحظه ای که هیتلر احساس کرد دیگر نمی تواند دنیای یوتوپیای خودش را در بیرون بسازد و باید تسلیم شود چه حسی داشته و با خود چه فکر می کرده که لوله تفنگ را روی شقیقه اش گذاشته . من گاهی در خودم مچاله می شوم می بینم یکی مرده و سرد خانه سرد و تاریک قرار است جنازه ای را تا صبح در خود نگه دارد و ان طرف کسانی را می بینم که شادند و خبر مرگ را به هم می رسانند . و مرده را می بینم که دیشب جزئی از موجی بود که حالا خبرش را نقل می کنند ولی هیچ موضوعی مطرح نمی شود . هیچ کس نمی پرسد چرا یک فرد پنجاه ساله که دیشب با ما بود امشب مرده ؟ مرگ و درد موضوعاتی غیر قابل توضیحند و فقط یک جواب ساده دارند ، روزش به دنیا نبوده . گویی دنیا او را بالا اورده ، آروغش زده و گفته نه تو اشتباهی بدنیا امده ای .

یکی را می بینم که قاه قاه خنده اش قطع نمی شود دارد با دوستی که سالهاست همدیگر را ندیده اند حرف می زند همه چیز در جمعی دوستانه با ولع دنبال می شود ولی ماجرایی که نقل می شود بسیار مشمئز کننده است (( یادته داشتیم به هم ازجاده می امدیم هر کدام از ما سوار موتور سیکلت هایی جداگانه بودیم و من مرتب به سر تو پوست انار می زدم تا در سه راهی فلان جا حواست پرت شد و با ماشین تصادف کردی ))

آره یادمه انگار همین دیروز بود پایم له شده بود و تو بالای سرم ایستادی و بلند بلند می خندیدی و من داشتم از شدت درد جان می دادم ، هنوز هم بعد از بیست سال پایم ناقص است ))

دوباره گیجی مرا می گیرد ، دوباره مچاله می شوم تا همین ساعتی قبل داشتم به خودم نیشتر می زدم که باید بیشتر در جمع دوستان باشم ، به خودم می گفتم چرا اینقدر لذت های ساده را بر خودم حرام کرده ام ، سرزنشم این بود که شاید من ادمی سخت گیر هستم  و حالا مکالمه دوستانی را می بینم که یکی از بین انها مرده و ان طرف مکالمه دو دوست قدیمی را می بینم که یکی زیر درد جان می دهد و دیگری به او می خندد .

حالا عقلم به جایی قد نمی دهد باید چه کار کنم ، ایا باید این حرف ساده را بزنم ، ایا باید این رفتار معمولی را داشته باشم ، ایا باید پنجره را باز کنم و جریان هوا را ببینم ، ایا در سکوت غرق شوم ایا ....

شدت ایاهایی که دارم شدید می شود و من هیچ جوابی ندارم هیچ دستوری به عضلاتم که حالا منقبض و سرد شده اند نمی توانم بدهم ، می گم حالا بشین بگذار زمان بگذره  ، به نظر می رسد زمان خر شدن من نیز فرا رسیده است .

اعتراض

خیلی از چیز ها را می توان از دیگرانی گرفت که حالا به هر دلیلی زیر دست واقع شده اند . می توان خون دیگران را به شیشه کرد و حوصله و رفاه و ازادی و ... را از دیگران گرفت ولی یک چیز را نمی توان گرفت مگر انکه قبلش عقل را از انها گرفته باشی یا به عبارتی بهتر دیگران را خر کرده باشی و ان چیز حق اعتراض است  می توان گفت که هیچ کس قادر نیست بر یک نسل معترض حکومت کند .

واقعا اگر کسی شعور داشته باشد به هیچ وجه نمی توان از او حق اعتراضش را گرفت چون اعتراض به عناوین متفاوت ممکنه مثلا با سکوت ممکنه با نشستن در خانه ممکنه با گذاشتن موی بلند ممکنه با پوشیدن لباس خاص ممکنه با نخوردن ممکنه با .... با هر چی فکرش را بکنید می شود اعتراض کرد .

وقتی کسی اعتراض نمی کند لیاقت ان چیزی را دارد که بر او واقع شده است  با این وجود گاهی تر و خشک در کنار هم می سوزند مهم اقلیت یا اکثریت نیست مهم ان است چه کسی صدایش بلند تر است و صدای بلند در بدو امر متوجه کسانی است که می خواهند اب را گل الود کنند معمولا کلاشان و رندان زود تر از بقیه بلبشو راه می اندازند باید صدای منطق انقدر بلند شود که بتواند بلبشو را خفه کند ولی برای رسیدن به یک منطق جمعی راه سختی است که گاهی رسیدن به ان غیر ممکن به نظر می رسد .

ماری انتوانت می گوید : جوانی که شورشی نباشد توهینی به نسل خودش است

ولی گاهی سطح شعور چنان پایین می اید که خود شورش توهین می شود و هر کسی سر در لاک خود فرو می برد دیگر نمی توان عقل جمعی را تدبیر کرد . مشکل وقتی به وجود می اید که مرز بندی بین انسانها صورت می گیرد و مردم در تعداد های متفاوت همه اسیر یک مکان خاص می گردند سپس اگر در عقل جمعی گروهی مشکلی ایجاد شود نه راه فرار باقی می ماند و نه راه قرار .

ای وای بر اسیری در دام مانده باشد صیاد رفته باشد ازیاد رفته باشد

نسل فراموش شده یا نسل کور به این صورت متولد می شوند و کار این نوع بشر به جایی می رسد که باید دوباره معنای انسان را معنی کرد دوباره باید زندگی ، بودن و لذت بردن را معنا کرد ولی واقعا معنای هر کدام ازاین واژه ها در بین انسانهای مسخ شده چیست ؟

این مملکت من است

خب یک ادم معمولی هستم مثل میلیونها ادم معمولی و خوشم میاد که معمولی هستم ولی مثل همه منم کسانی را دارم که جسته و گریخته به ام لطف دارند  و گاهی این موضوع برام جالبه که می بینم یکی به من لطف داره که من اصلا اونو نمی شناسم .

حالا می خوام یک اتفاقی را بگم که چند روز قبل برام افتاد . یکی از من شکایتی کرده که من اصلا نمی فهمم این موضوع شکایت چیه درست مثل این که یکی از تو خیابون بیاد و برای شما شکایت کنه که مثلا بهش خیانت کرده اید حالا این قسمت کار هم مهم نیست

در هر صورت من به دادگاه می رم در حالی که مثل همیشه عینک دودی زده ام و یک زنجیر طلا هم تو گردنم هست  می بینم باید اونجا معطل بشم لذا به دوستی می گم که من می رم دنبال کارهای عقب مونده ام هر وقت نوبت من شد تلفن بزن تا بیام . این اتفاق میفته و من قبل از ورود متوجه می شم که اقای قاضی با صورتی که اونو به نهایت ترش کرده می گه عینکتو بردار . منم با خنده این کار را می کنم به یکی دو تا سوال جواب می دم که آقای قاضی وظیفه مشتری نیست که از من شکایت کنه اگه غذای من غیر بهداشتی باشه این تشخیص بعهده بهداشت و متصدیان خودشه ... خلاصه میام بیرون تا جلسه بعدی بازم به دادگاه فرا خوانده می شم

جریان اینجاست .

منبه دادگاه می رم و با افسر کلانتری اونجا خوش و بش می کنم اون منو می شناسه و به من لطف داره بعد از چند لحظه افسر از طرف قاضی به داخل فرا خوانده می شه وقتی بیرون میاد می گه : فلانی تو برو خونه من بعدا جریان را بهت می گم . من که مشکوک شده ام می گم : ولی من امروز باید با قاضی حرف می زدم

او مدتی مکث می کنه بعد با تاثری خاص می گه : قاضی به من گفت فلانی را یک ساعتی بیرون معطل کن بعد بگو بره خونه من باهاش کاری ندارم

از دوست ناشناسم تشکر می کنم و بیرون میام در حالی که با خودم فکر می کنم واقعا این دیگه چه جور قضاوت کردنیه . قاضی از تیپ من خوشش نمیاد که دلیل نمی شه منم ممکنه از تیپ خیلی از قاضی ها خوشم نیاد ولی تیپ یک امر شخصیه که در خیلی از مواقع ممکنه به مصلحت شغلی و کاری باشه

همان شب در تالار من جشن نیروی انتظامی برگزار شده و ساعت نه شب در حالی که همه داخل سالن هستند و منم چند لحظه با فرماندار و همرانشان حال و احوال می کنم یک دفعه می بینم جناب آقای قاضی هم در بین میهمانها هستند . من سپس به آشپز خانه برمی گردم و می رم تو فکر با خودم می گم خب اگه آقای قاضی یک ساعت مرا پشت در الاف می کردی (( که البته خدا توفیقت نداد )) حالا منم می تونم پانصد نفر را یک ساعت الاف شام کنم با هزار دلیل مثلا من می تونم بگم . هنوز ماست برامون نرسیده ، هنوز طبخ غذا کامل نشده ، من می تونم خیلی راحت یک مشکل الکی در سیتسم برقی ایجاد کنم و خلاصه دلایل متفاوت

در ادامه افکارم به خودم می گم من هر ساله در این هفته از پرسنل نیروی انتظامی بصورت رایگان پذیرایی می کنم و همه کار براشون می کنم . من تمام امکانتم را در اختیار کسانی قرار می دم که اسمشون مایه امنیت مردمه حالا یکی این وسط هست که فکر می کنه می تونه با دیگران بازی کنه ، فکر می کنه می تونه بقیه را به بازی بگیره چون اسمش قاضیه

نه این نیست همه می تونن دیگران را اذیت کنن اگه ذاتشون پست باشه

من از روییدن خار لب دیوار دانستم

که ناکس کس نمی گردد از این بالا نشینی ها

دنیای شلوغ

چقدر دنیا شلوغ و پلوغ شده

در حالی که این روزها انقدر درگیر هستم که گاهی حتی فرصت جواب دادن به تلفنم را ندارم  و یا اینکه فرصت غذا خوردن ندارم و در یک چشم به هم زدن روز شب می شه و شب می گذره ، می بینم در مکه عده ای جان می دن فلان بیمارستان بمباران شده یا عده ای در این روز های قبل رسیدن زمستان سرگردان شده اند .

واقعا چرا کار ما انسانها به اینجا کشانده شده چرا یک لقمه نان مثل ادم نمی خوریم و شکریت را بجا نمی اوریم ، چرا شاد نیستیم چرا چند روزی که فرصت زندگی کردن داریم را خوش نمی گذرانیم . اینهمه فقر و بدبختی و بی عدالتی و ظلم که وجود داره ثمره چیست ؟

تشخیص خوب و بد زیاد کاری نداره ولی کار ما به جایی رسیده که باید بهمون بگن چی خوبه و چی بده اگه فلانی تایید بکنه می گیم خوبه و اگه مورد تایید نباشه موضوع بد می شه . شاید بدبختی انسانها سر همین موضوع باشه که عقل خودشان را به کار نمی اندازند و شاید بشه گفت که استفاده از عقل کار اسونی نیست . عقل یک نوع نوره که می تونه فضای فکر ادمو روشن کنه و فقط وقتی طلوع می کنه که سیرت ادم پاک بشه . یعنی ادم یاد بگیره که آزاد اندیش باشه بدون ازادی پاکی معنایی نداره هر چند ممکن است که ظاهر یک فرد ازاد اندیش متفاوت و یا گاهی زننده به نظر برسه ولی این صرفا بخاطر نگاه ماست و متاسفانه ما معمولا به مسائل از دید نگاه جمعی نگاه می کنیم و نگاه جمع هم متاثر از نگاه تاریخی است . اگر در اعماق تاریخ پیش بریم می بینیم در زمانی که انسان هنوز میمون بوده و از ترس زندگی در کوه و جنگل در میان بقیه جانوران مدام مضطرب بوده ترس در وجودش رخنه کرده و ما هنوز بی دلیل از حیوانات می ترسیم و به همین خاطر است که انها را شکار می کنیم یا می خوریم اگر ما عاشق انها باشیم هرگز انها را نمی کشیم این عقل تاریخی ماست که ما را گوشت خوار کرده . در فرهنگ های متفاوت عاداتی وجود داره که صحنه زندگی را بر انسانها تنگ کرده و یا روزنه حیات را برای گروهی بسته و یا توان تشخیص توان استعداد های فردی را از انها گرفته و یا خشم و ریا را در خون انها نهادینه کرده ، اینها دلایلی بسیار وحشتناک دارند که باید گفت وقتی می بینی قومی خشن هستند یا فرهنگی خرافی دارند باید به ان دلیل وحشتناک پی برد که در برهه ای از تاریخ این خشونت چنان وحشیانه بر قومی چیره شده که توانسته است ان را بر قلب یک جامعه حک کند و حالا با مرور زمان ان خشونت فراموش شده یا نقابی مهتابی بر چهره زده و خشونت موجود به دلایلی غیر مربوط استناد پیدا می کنند  ، باید دلایل بدبختی و خشونت و بی عدالتی و فلاکت هر قومی را در نهاد خود انها یافت که چگونه انها فضای فکری خود را تاریک کرده و دیگر عقل توان تابیدن بر این جهل ممتد را ندارد و یادمان باشد خشونت نتیجه جهل ممتد است نه جهل انی یعنی این طور نیست که امروز اینترنت بیاید و فردا جامعه ای خشن شود اینترنت در جامعه ای شفاف شادی و در جامعه ای تاریک گمراهی به همراه می اورد مثل ماشین که در دست انسان فهمیده وسیله رفاهی و در دست ادم نادان وسلیه لایی کشیدن و ایجاد فاجعه است .

واقعا چرا کار ما انسانها به اینجا کشیده شده ؟؟؟ ایا جواب سوال را نمی دانیم یا می دانیم ولی کسی روی حلقمان پای گذاشته و نفسمان بالا نمی اید