اقای همه فن حریف
نفسم گرفت در این شهر
در این حصار بشکن
من واقعا عاشق زندگی در روستا و در منطقه خودم هستم ولی چرا با این اوصاف اینقدر از ایرانی بودن متنفر شده ام که دوست ندارم به عنوان یک ایرانی خطاب شوم .
من دارم میرم به فیض اباد یک هو می بینم یک عمله سر گذر ایستاده یک بیل هم دستش گرفته ولی انچه جای تعجب دارد این است که او بی نهایت شبیه یکی از روسای ادارات شهر فیض اباد است این شباهت مرا به ان وا می دارد که به ان اداره بروم و از رئیس ان که اتفاقا بسیار به من لطف دارد خواهش کنم یک تک پا تا جلو اداره بیاید
وقتی که او نیز از این شباهت یکه خورده بهش می گم : فلانی یقین داشته باش این شباهت فقط در قد و بالا نیست بلکه این فرد نیز حتما فکرش کار می کند و استعدادهایی دارد که فرصت نکرده انها را نشان بدهد .
خب من می بینم یک اقایی در تهران هست که انگار قحط الرجال شده و حالا از سر مجبوری این فرد دارد تمام پست ها را می گیرد
اول نمی دانم چه کاره بوده دوم سردار سپاه سوم رئیس راهنمایی رانندگی چهارم رئیس سوخت پنجم مدیر عامل باشگاه پیروزی
ششم فکر می کنم استاندار البرز و .... قضیه اسمان و ریسمان است
البته من که در این اوضاع حاضر نیستم هیچ گونه مقام و منصبی داشته باشم ولی با خودم فکر می کنم که من یک تالار عروسی زپرتی دارم و نمی توانم سه روز به مسافرت بروم یا در بانک هستم یا کارگر دارم یا باید قرارداد ببندم یا باید خرید کنم یا آشپزی کنم یا ... مثلا همین منگنه امروز خراب بود من کلی کار کردم تا روبراه شد که بتوانیم کاور های قاشق و چنگال را منگنه بزنیم
ناپلئون می گه : در نبرد زندگی از ان جهت شکست خوردم که به جزیئات اهمیت ندادم
یک فرد باید یک کار داشته باشد تا بتواند به جزئی ترین نکات ان کار واقف شود و کار از دستش در نرود
آخه من که کلی خودم را ادم باعرضه ای می دانم و اقل کم بیست نفری هم هستند که معتقدن من ادم با عرضه ای هستم نمی توانم از زیر بار کار یک تالار بر بیام و گاهی که ساعت یک شب می رم خونه از فرط خستگی نمی تونم غذا بخورم و همین الان از مجلس پری شب که نوشابه خوردم گلوم گرفته و نمی تونم نفس بکشم
این اقا این همه کار بزرگ را چطور یک دسته انجام می ده و اون یکی دستش هم همیشه تو صدا و سیماست و داره چایی نوش جان می کنه
kader.gorgij@yahoo.com