اقای همه فن حریف

نفسم گرفت در این شهر

در این حصار بشکن

من واقعا عاشق زندگی در روستا و در منطقه خودم هستم ولی چرا با این اوصاف اینقدر از ایرانی بودن متنفر شده ام که دوست ندارم به عنوان یک ایرانی خطاب شوم .

من دارم میرم به فیض اباد یک هو می بینم یک عمله سر گذر ایستاده یک بیل هم دستش گرفته ولی انچه جای تعجب دارد این است که او بی نهایت شبیه یکی از روسای ادارات شهر فیض اباد است این شباهت مرا به ان وا می دارد که به ان اداره بروم و از رئیس ان که اتفاقا بسیار به من لطف دارد خواهش کنم یک تک پا تا جلو اداره بیاید

وقتی که او نیز از این شباهت یکه خورده بهش می گم : فلانی یقین داشته باش این شباهت فقط در قد و بالا نیست بلکه این فرد نیز حتما فکرش کار می کند و استعدادهایی دارد که فرصت نکرده انها را نشان بدهد .

خب من می بینم یک اقایی در تهران هست که انگار قحط الرجال شده و حالا از سر مجبوری این فرد دارد تمام پست ها را می گیرد

اول نمی دانم چه کاره بوده دوم سردار سپاه سوم رئیس راهنمایی رانندگی چهارم رئیس سوخت پنجم مدیر عامل باشگاه پیروزی

ششم فکر می کنم استاندار البرز و .... قضیه اسمان و ریسمان است

البته من که در این اوضاع حاضر نیستم هیچ گونه مقام و منصبی داشته باشم ولی با خودم فکر می کنم که من یک تالار عروسی زپرتی دارم و نمی توانم سه روز به مسافرت بروم یا در بانک هستم یا کارگر دارم یا باید قرارداد ببندم یا باید خرید کنم یا آشپزی کنم یا ... مثلا همین منگنه امروز خراب بود من کلی کار کردم تا روبراه شد که بتوانیم کاور های قاشق و چنگال را منگنه بزنیم

ناپلئون می گه : در نبرد زندگی از ان جهت شکست خوردم که به جزیئات اهمیت ندادم

یک فرد باید یک کار داشته باشد تا بتواند به جزئی ترین نکات ان کار واقف شود و کار از دستش در نرود

آخه من که کلی خودم را ادم باعرضه ای می دانم و اقل کم بیست نفری هم هستند که معتقدن من ادم با عرضه ای هستم نمی توانم از زیر بار کار یک تالار بر بیام و گاهی که ساعت یک شب می رم خونه از فرط خستگی نمی تونم غذا بخورم و همین الان از مجلس پری شب که نوشابه خوردم گلوم گرفته و نمی تونم نفس بکشم

این اقا این همه کار بزرگ را چطور یک دسته انجام می ده و اون یکی دستش هم همیشه تو صدا و سیماست و داره چایی نوش جان می کنه

نصیحت می کنیم

گاهی تلفن من زنگ می خورد و یک خواهر مهربان می خواهد من با برادرش حرف بزنم و فکر من مشغول می شود و من گلویم گرفته و با وجود غرغره اب غوره باز هم سر حال نیستم لذا این کار را بصورت یک متن انجام می دهم .

....................

می توانم بگویم یک جورایی من ادم بی خودی هستم ، همیشه حق را به خودم می دهم و یک کسالت جمعی را مدام در خودم پنهان دارم در تفسیر معنای مسئولیت به مشکل برخورده ام لذا من معتقدم یک فرد یا مسئول نیست یا مسئله شکل مدیریتی پیدا می کند

اگر مسئول نیستی که خب تو همیشه این ور جو هستی و نظراتت ان ور جو و اگر قرار باشد نظراتت را مدیریت کنی مشکلات زیادی پیش می اید افراد زیادی از نگاه تو می افتند و تو برای خیلی ها می ریزی و گاهی این احساس تا جایی پیش می رود که همه گیر می شود

من افراد معمولی و انسانهای تاریخی زیادی در ذهنم دارم که در طول مدت مدیریت خود نرمک نرمک تبدیل به افرادی مستبد و دیکتاتور شده اند در حالی که وقتی تک تک به درون مایه های این افراد نگاه می کنی می بینی انها افرادی اهل ذوق اهل شعر اهل معنا اهل بذل و اهل بزم و ... بوده اند

من رسیدن به این دیکتاتوری را امری حتمی می دانم که ناگزیر فرد به ان سمت می رود و شاید این لازمه تزریق فردیت در روز مره گی باشد چرا که فرد احساس مسئولیت می کند در برابر خانواده اش لذا نگران خانواده می شود و می خواهد که انها در یک چهار چوبی حرکت کنند که او در کمال ارامش بتواند انها را اداره کند و دلواپسی ها یش را از بین ببرد و شکل عملی این اندیشه چیزی جز دلواپسی های دیگران نیست که می خواهند انها نیز فردیتشان را در زندگی خودشان اعمال کنند

شاید این تفکر که انسان موجودی اجتماعی است اشتباه باشد و باید این طور گفت که انسان موجودی است که در اجتماع باید فردیتش حفظ شود

شاید نظام خانواده از بیخ نظامی اشتباه باشد زیرا در ان دل واپسی ها آنقدر زیاد است که پیر ها باید جواب پس بدهند که چرا پیر شده اند و جوانها باید برای خیلی چیز ها جواب پس بدهند و بچه ها هیچ وقت حد میانه ای ندارند .

خب زندگی به این شکل نیست که ما ملزم به تطبیق با شرایط یا به تغییر شرایط باشیم زندگی در گرو تصمیمی است که ما درباره خودمان گرفته ایم

چه زود دیر می شود

گاهی در زندگی پیش می یاد که می ایستی و با خودت فکر می کنی یک جای کار باید اشتباه باشه ، یک چیزی هست که لنگ می زنه ، مثل اینکه من دارم راهو عوضی می رم

ولی بازم می بینی چاره ای نیست یک سری تکون می دی و دوباره همان طور که بودی زندگی می کنی ، ولی همیشه این سوال بی جواب هست .

خب علت طرح این حرف برای من فوت یکی از دوستان و هم شهریها بود که تقریبا همین یک ساعت قبل به خاک سپرده شد .

او که یک مهندس جوان و موفق بود در هفته گذشته دو روز پشت سر هم آمد دفتر من و ما با هم حرف می زدیم یک قسمت از زندگی من به دل مهندس نبود من معتقد بودم که انسان باید خود محور باشه و ببینه چه چیزی به دلش می شینه همانطوری زندگی کنه همانطوری حرف بزنه همانطوری ... ، حالا اگر زیاد اقتصادی نبود که نبود اگه زیادی خوشایند دیگران نبود که نبود

ولی مهندس می گفت : یک خانه هم می تونه یک مکان برای زندگی باشه هم می تونه یک فرصت اقتصادی باشه ، یک رفتار هم می تونه مقبولیت اجتماعی داشته باشه هم نظر شخصی فرد را بر اورده کنه

من به مهندس می گفتم : ولی این مسائل در مقام عمل با هم جمع نمی شوند ، من از بچه گی ارزو داشته ام مثلا یک خانه بالای یک تپه داشته باشم و یک سگ و یک اسب ولی این اصلا نمی تونه کاری اقتصادی باشه

یا مثلا من با یک فردی ازدواج می کنم ولی هنوز هم قلب من می تونه افراد دیگه ای را دوست داشته باشه حالا تا حدی کم یا زیاد و این اصلا مقبولیت اجتماعی ندارد . همین داشتن موی بلند برای من یک علاقه است که انجام ان مرا تا حدودی از جامعه دور کرده تازه من دوست دارم موهامو ببافم ولی دیگه این کار اصلا ممکن نیست

مهندس خندید و گفت : اگه آدمهایی مثل تو نبودن که واژه .... درست نمی شد

و همه خندیدن و امروز همه متاثر شدن که چهل و چهار سالگی هنوز زمان مردن نیست . روحش شاد

راه سوم

می خوام نباشم ، نمی دانم باید چه کار کنم که نباشم ، نمی خوام خودمو بکشم یا به هر طریق دیگه ای بمیرم فقط می خوام نباشم .

شاید فکر کنید دارم معما طرح می کنم ولی واقعا موضوع این نیست وقتی می بینم همسایه می ره رو پشت بوم خونه اش تا خانه همسایه را دید بزنه ، وقتی می بینم جوون الاف با موتور تو کوچه ها می گرده یا در دسته های بیست تایی می رن به قلیان کشیدن ، وقتی با هر کی دوست میشی فقط مشکلاتتو بیشتر می کنی ، وقتی فضای جامعه یک فضای جنگ و گریزه یک فضای دلهره و ترس یک فضای پلیسی و وحشت که مبتنی بر بی احترامی محضه .

دختری را می بینم که می خواد هدفمند زندگی کنه سی و پنج سالش می شه و تازه شروع گرفتاریاشه و کسی که در شانزده سالگی عروس شده در سی سالگی به مادر بزرگش شبیه شده

روشنفکرانی که ساکتن با قلمی شکسته تر ازقلبشان و مترصد فرصتی برای فرار و محیطی که آزارشان می دهد خیابانهایی که نامشان عهد عتیق را به یاد می اورد و پرچم هایی که مرور زمان و افتاب و باران شامل حالشان نمی شود تا شعائر مدام زنده بمانند

مردمی که فقط نان می خواهند و برای چند لقمه بیشتر از هیچ کاری فرو گذار نمی کنن کاسه چشمهایشان خالیست قلبهایشان تهی است اگر صدای جرینگی در ته جیبشان بشنوند مشتهایشان گره می خورد و شرطی وار یک سری لاطائلاتی را بلغور می کنن

می خواهم بی انکه بمیرم ، نباشم . نمی دانم باید چه کار کنم . ساز زندگی به نقطه پایان رسیده است ، اینجا کجاست که در ان یا انسانها مسخ میشوند یا محو و راه سومی نیست که :

فقط نباشن ، بی انکه بمیرن

متن کامل نیست

یک کامپیوتر قدیمی دارم که خب کار منو راه می ندازه ، همین چند دقیقه ای درروز می شینم پای وبلاگ نویسی دیگه به کار مردم کاری ندارم ، خودم را خارج ازدنیایی که ادمها ساخته اند و حتی خارج از دنیایی که خدا ساخته محبوس کرده ام رفته ام تو دنیای خودم ، دنیای من هم یک نوع دنیای منحصر به فرده فقط با رشته های فکری خودم ساختمش ، چندان دنیای راحتی نیست ولی برای خودم خوبه ، همه چیزش مال خودمه رویاهام مال خودمه ، ترسام مال خودمه ، خوشیام مال خودم و ...

گاهی خودمو یک غریبه می بینم بین این همه آدم که حتی خیلی روزا یک ربع هم تنها نیستم و گاهی همه ی ادما رو همین طور تنها می بینم که می خوان یک جوری در جمع تنهایی شونو فراموش کنن

خب واقعا تنهایی من همین الان شکست و یکی که اینجا هست می گه : تا به حال خربزه تلخ نخورده بودم که امروز خوردم

با تمام این احوال سعی می کنم چند دقیقه ای بازم خودم را در فضای خلوت خودم احساس کنم

ولی نه نمی شه واقعا باید حرف زد باید جواب داد من همین الان به دوستی که اینجاست گفتم : ها ، و سرم را تکان دادم . ما بین همین مردم هستیم و باید باهمونا زندگی مونو تموم کنیم خسته شدن معنی نداره انسانها خیلی مقدسند اگر کسی باهات نباشه خیلی زندگی سخت می شه

بچه ها خیلی شیرین و رمانتیکن مثلا آفاق که با پدربزرگش رفته آستارا زنگ زده که بابا دلم برات تنگ شده ، یا ساتگین که وقتی ناراحت می شه تهدید می کنه : جیغ می کشم ، و بعد شروع می کنه به شمارش یک دو سه و یک هو جیغ می کشه

نمی دونم این متن چی شد ولی خب باید نوشتن را قطع کنم

 

کفتر کاکل به سر

کفتر ها در آسمانند ، زیر بالشان چند باغ انار است و من با دیدن این زیبایی لذت می برم و زیر لب ترانه ای را زمزمه می کنم :

من که عاشق بودم تو نفهمیدی

با تو صادق بودم ...

اینکه اینهمه خرافات وجود دارد این همه فریب و نیرنگ هست و مردم باید همیشه توسط کلاشان سر کیسه شوند ، فکری است که در این فضا نمی تواند مرا ناراحت کند

کفتر ها همچنان دور باغ می چرخند و بادی که موههای مرا به هم می ریزد و ترانه ای که زیر لب تکرار می شود

ماهنامه سپهر مشتری سال اول شماره 3 شهریور نود . پیام تبریک مدیر عامل بانک صادرات ایران به مناسبت عید سعید فطر نوزده خط است که سیزده خط ان درباره عید فطر است و شش خط باقی مانده راجع به فعالیت پر افتخار .

من با خودم فکر می کنم این آقای جهرمی بهتر بود مدیر عامل امور فطریه و ذکات می شد .

ولی کفتر ها نمی گذارند من ناراحت باشم و زمزمه عشق مرا سر وجد می اورد

..................

................

...............

و من از این همه مسائل (( که نوشتم ولی شما باید با چشم دلتان انهارا بخوانید )) حالم به هم می خورد با خودم می گویم : آخه چرا باید اینقدر احمق وجود داشته باشد .

کفترها همچنان می پرند و

من که عاشق بودم تو نفهمیدی

با تو صادق بودم تو نفهمیدی

و من با خودم فکر می کنم این که می گویند زمان می گذرد حرف اشتباهی است باید بگویند زمان می چرخد تا حقیقت را از کذب جدا سازد و جریان روح انسان را غربال کند درست مثل همین کفتر ها که می چرخند و ترانه عشق را بیاد می اورند

کفتر ها مرا زیر بال خودتان می برید

 

خیالم را افسار خواهم زد

در مورد باز کردن قسمت نظرات این کار را نمی کنم چون بعضی ها نظرات بسیار زشتی می گذارند که فقط برازنده شخص خود من است

اما در مورد عکس دو مرتبه عکسم را خواهم گذاشت چرا که همه دوست دارند ببینند با چه کسی دارند حرف می زنن

............................................

گاهی خیلی هوس بر من غالب می شود خیلی اذیت می شوم دوست دارم کسی که خیلی دوستش دارم اینجا باشد او را مانند پلنگی به دندان بگیرم یا مانند گربه ای که کفتریرا به دندان می گیرد او را به گوشه ای بکشانم .

نمی دانم چرا فکر می کنم به این موضوع نیاز دارم که گاهی قید و بند ها را پاره کنم و وحشی باشم همه جا خلوت و تاریک باشد ومنبع نورهایی که از دور می ایند معلوم نباشد تا من فرصت داشته باشم پوچی ام را پنهان کنم .

گاهی صبرم تمام می شود و من فکر می کنم باید هر جور شده به سمت او بروم هر کجا می خواهد باشد ولی فکر می کنم اگر او در این حال مرا ببیند شرمنده خواهم شد اگر او ببیند که آدمی وحشی به او خیره شده ، دندانهایش را به هم فشرده و شقیقه هایش سرخ شده ... نه این کار موجب خجالت من خواهد بود ولی با این همه خجول بودن هم یقینا به جایی نخواهم رسید .

شخصیت ابی نیست که عطش مرا فرو نشاند صبر هم وقتی بیست ساله می شود از رو می رود ولی اینها درد نیست . شاید بزرگترین درد زندگی این باشد که کسی را دوست داشته باشی و او نداند که کسی دوستش دارد .

ولی درد بیشتر این است که کسی را دوست داشته باشی و فضایی برای دوست داشتن وجود نداشته باشد و تو در نگاه او یک بچه خجالتی باشی که نمی خواهد رویای کسی را فراموش کند ، یک مزاحم و شاید یک اشغال و آه چقدر این تفکرات زجر اورند

ولی باز هم این دردناک نیست چیزی که عذاب اور است این نیست که تو در نگاه دیگران یک آشغال باشی بلکه اینکه یک فرد سودا زده وقتی خیلی عذاب می کشد که خودش نیز خودش را آشغال خطاب می کند

گاهی خیلی هوس بر من غلبه می کند و من یک آشغال عوضی می شوم که به تصوراتی که از فردی دارم بی پروا حمله می کنم .

روح زیبایت را به کمکم بفرست تا دامن تصوراتت از خیال پلیدم در امان بماند

چاره حتما جز اینه که ...

کودکی را لای پایش گذاشته بود و سایه ای که فرجه می داد : هنوز می توان بی انکه نگران خورشید بود به تماشای مردم نشست .

گاهی دستی بر سر کودک می کشید و گاهی در تصویری ساده محو می شد و یا به صدای ناهنجار موتور سیکلتی که تا می رفت صدایش می امد گوش می داد و از ان ، امید دور شدن را می گرفت خوشحال بود که زمان حال مدام به سوی اینده پرتاب می شود و هر لحظه را خیلی زود فقط از دور دستها می توان نگریست .

با خودش فکر می کرد پس شادی و غم چندان چیزی نیستن چرا که زمان فرار است و خیلی زود باید به شادی هایت با دلی پر غم نگریست و از غمهایت با لبی پر از خنده یاد کرد .

هستی اینده هنوز شکل نگرفته و حال نیز وجودی ناپایدار دارد پس مهم پاک بودن ، حقیقی بودن و هدفمند بودن است .

کودک در میان شنها بازی می کرد و من نمی دانستم آیا باید به او نزدیک شوم یا خیر ، رفیق سالهای کودکی ام بود دو شب قبل از تهران آمده بود تا دعوای خواهرش را با شوهرش فیصله دهد ولی از این پا در میانی فقط یک کتک مفصل نوش جان کرده بود . جلو رفتم ، مهندس سلام ، خوش و بش مان بی انکه اوج بگیرد تمام شد ، صورتش زخم و جراحت داشت ، با خستگی گفت : فلانی

زن موجود بدیه ، موجود بدبختیه ، اون یکی خواهرم هی کتک خورد و هی مادرم با من تماس گرفت که بیام کمکش کنم نیامدم تا اینکه خودشو آتش زد و من فقط امدم دفنش کردم و حالا این یکی

مهندس بغضش را قورت داد : به این بنده خدا می گم ، زنت را نمی خوای خب طلاقش بده . می گه : می خوامش

می گم : پس چرا کتکش می زنی

پرید رو من که به تو چه ، چرا تو زندگی من دخالت کردی ، مرتیکه ...

_ حالا با این سر و وضع چطور برم تهران ، وقتی می خواستم بیام زنم کلی سرم منت گذاشت که چند روز آخر تعطیلات تابستان را بریم شمال ولی من قبول نکردم گفتم مادرم ناراحته . حالا چی برم تهران بگم : رفتم اونجا کتکم زدن برگشتم

مهندس خیلی ناراحت بود ، می گفت زن موجود بدبختیه ، همه چیزش بستگی به ازدواجش داره اگر خوب شد که خوشبخته و الا یک موجود مفلوک و ضعیفیه که هیچ کسی پشتش نیست ، مملکت قانون جنگله هر کسی زورش بیشتر باشه ، وحشی تر باشه بهتره .

من خواهرامو خیلی دوست دارم ولی نمی دونم باید چه کار می کردم ، خودم هم شانسی ازدواج کردم اونا هم همینطوری به وساطتت این و اون عروس شدن با این فکر که با لباس سفید برن خانه شوهر و با کفن سفید بیان بیرون

مادرم با طلاق خیلی مخالفه فکر می کنه بعدش مردم چی می گن ، اگر این سخت گیری مادرم نبود اون یکی هم الان زنده بود این بچه هم یتیم نمی شد و ... نمی دونم ، پاک موندم

تقدیم به عشق

سکوت دم کرده دشت را به تو تقدیم می کنم من دیگر چیزی نیستم

نگاهم را که به سمت قله می رود با خجالت از اوج گرفتن می گیرم آنجا متعلق به من نیست .

دره ای می جویم که سراشیبی ها را به خاطرم بیاورد

و سقوطی که هر لحظه محتمل است

با انها که دریا رفته ام تنم از دریای وجودشان تر نشده

و انهایی که با هوس کویر به سرزمینم پا گذاشتن نا امید از گرم شدن بین ماندن و رفتن معنایی خلق کردن

خستگی هایم زیاد شده در نهایت نا امیدی هایم

یکی از دور به می اید که پایش درد می کند

زانویش رمقی برای کشیدن جسم نحیفش ندارد

در پره ستبر زندگی بال و پرش شکسته

به من که می رسد گدا جوشی بر می دارد که به رسم هر روز چایی درست کند

و ما با هم بخوریم و حرف بزنیم و دریچه های زندگی را یکی یکی بر روی خودمان باز کنیم

اعتماد از اصول زندگیست

یازده سپتامبر را می توان نماد بی اعتمادی انسانها به همدیگر دانست ، گویا جنگهای صلیبی به گونه ای دیگر آغاز شده است .

وقتی می گوییم اعتماد بین انسانها مرده است کسی منظور ما را نمی فهمد زیرا جنازه ای روی زمین دیده نمی شود و معمولا انسانها نمی توانند تصور کنند که مرگ اعتماد مرگ هزاران و حتی میلیون ها فرد است که جرمشان فقط زندگی است صبح از خانه بیرون می روند تا ظهر با فرزندانشان غذا بخورند ولی دیگر این وعده ناهار آرزویی باقی می ماند .

اگر بگوییم در عصر ارتباطات وارد شده ایم و دنیا دهکده ای شده است باید گفت به همان نسبت آغاز عصر بی اعتمادی نیز هست و من نمی خواهم از قبول اینکه بی اعتمادی حکمی عقلی است طفره بروم ، بی اعتمادی از غریبه ها و انسانهایی که رهگذرند حتی به چهار دیواری خانه ها رسیده است و بقول نویسنده ای : اطمینان در مسیر سیل خوابیدن است

فقط می خواهم با صرافتی خاص یادی بکنم از دنیایی که در ان اعتماد هست ، چقدر شیرین و دلچسب است چقدر زیباست وقتی کسی به تو اعتماد می کند و لازم می دانم در نوشته های شخصی ام تشکری داشته باشم از :

دوست خوبم آقای (( جان ... )) که برای من از استرالیا دعوت نامه فرستاد و او که صاحب یک کارخانه تولید کود در نزدیکی شهر سیدنی است روزی به من گفت : من حاضرم نصف این کارخانه را به نام تو بزنم تا بتوانم در اینجا برایت اقامت بگیرم .

البته من نتوانستم به دعوت ایشان جواب مثبت بدهم و با وجود انکه بسیار مایل بودم و هستم که دیگر در ایران زندگی نکنم ولی خب طبیعتا این روحیه من نیست که در زندگی کسی احتمال مزاحمت بدهم . یکی از حرفهای اقای جان این بود : فلانی اینجا اصل اعتماد بر یکدیگر است مگر انکه خلافش ثابت شود .

یکی در همین عبدل اباد هست که کشاورز است ، باغ پسته ای دارد روزی مرا در بانک دید که داشتم راجع به برداشتن وام حرف می زدم او مدتی منتظر شد تا خلوت شود سپس به من گفت : فلانی دور و بر من مقداری پول هست که انها را در بانک گذاشته ام ، خب نمی خواهد در بانک باشد بذار دست تو باشد

خب طبیعتا من از این هم شهری هم فقط تشکر کردم واین نوع مسائل کلا در مرام من نیست ولی نمی توانم منکر این موضوع شوم که این گونه مورد اعتماد واقع شدن خیلی زیباست و چقدر سخت است نگاه بی اعتمادی که بین جامعه وجود دارد من از این بی اعتمادی ها هم بسیار دیده ام .

دوستی داشتم که تازه ازدواج کرده بود و خانمش را تا حد پرستش دوست داشت . من برای اولین مرتبه خانمش را دیده بودم و ما با هم حال و احوالمان کمی بیشتر طول کشید . دوست من اصلا با این موضوع راحت نبود و من این را خیلی زود فهمیدم و این مرا عذاب می داد تا جایی که دیگر دوست نداشتم او و خانمش را هیچ وقت ببینم از توهینی که در این بی اعتمادی بود حالم به هم می خورد البته انها هم کارشان به جایی نرسید و خیلی زود خانمش او را رها کرد و برای من از ان به بعد تجربه ای شد که فقط با کسانی دوست باشم که زنهای زشتی دارند و همین موضوع را نیز در کسانی که با من کار می کنند نیز رعایت می کنم و انگلیسی ها خوب گفته اند که :

زن زشت و زمین شیب دار خانه را از خطر حفظ می کند .

یادی هم از خانمی رئیس جمهور قبلی بکنم که هر چند نتوانست مرا پای صندوق رای ببرد ولی بازم ... بگذریم ، فقط می خواستم اشاره ای به دل واپسی هایش داشته باشم که همیشه از دیوار بی اعتمادی و گفتگو تمدن ها می گفت .

سقراط می گوید : انجا که حقیقت نباشد هه چیز پست و زشت و مبتذل است . به بیانی واضح تر آنجا که حقیقت نباشد بی اعتمادی بین مردم حاکم است و معلوم نیست چه کسانی از این اب گل ابود ماهی می گیرند

پانصد سال بعد

در زمانهای قدیم انزمان که هنوز انسانیت سر از تخم در نیاورده بود یک قومی بودن که نسبت به سرنوشت خودشان بی تفاوت شده بودن . برای انها بدبختی دیگران فقط یک قصه بود یک قصه مهیج وگاهی رمانتیک و اصلا مهم نبود که یکی روی سنگ غسل خانه مرده است ، یکی داد زده بود :

آی انسانهایی که در ساحل شاد و خندانید یکی در اب دارد می سپارد جان

ولی ان صدا هم خیلی زود خفه شده بود و هیچ کس دلش یادی از ان صدای خفته نمی کرد . گاهی کودکی نالان و گریان دنبال مادرش به جوی اب می افتاد و در ممر آب جان می داد و گاهی پیر مردی در تنهایی و غم در حالی که بارها خودش را کثیف کرده بود می مرد .

اینها تمام قصه هایی می شدن که مردم انها را سر کوچه نقل می کردن و ککشان هم نمی گزید .

در آغاز قرن بیستم دنیا داشت پوست می انداخت ، انسانهای وحشی و بیابانی باید متمدن می شدن باید باورهای مبتنی بر جهل و خرافه را کنار می گذاشتند و غرور از روی شانه های حاکمان ظالم باید به چشمان تک تک انسانها بر می گشت ، زمینه باید آماده می شد تا کودکی به نام دموکراسی متولد شود . ولی تولد این کودک به مزاق خیلی ها خوشایند نبود کسانی بودن که سفره شان را بر بام جهل مردم پهن کرده بودن و گروهی جهل را دشتی سرسبز می دیدن که در ان می توانند گاوان و گوسفندانشان را به چرا ببرند .

نرمک نرمک رندان خودشان را اماده می کردن و همیشه چند قدم جلوتر از عوام راه می رفتند تا در هر جا نشانه هایی از تولد این کودک مزاحم باشد مسیر را تغییر دهند و وقتی عوام رو به سنگلاخ و پرتگاه می رفتن آنها در روی کاناپه های گرم و نرم می نشستند و فندوقی می گوزیدن

تا شقایق هست ...

وقتی می رم تو کار خودم و اینکه : خب فلانی چطوریایی

یک موج خوشایندی تو دستام می بینم که موجب می شه گاهی انگشتامو بکشم و گاهی یک دست نیمه مشت دارم تقریبا به شکل یک کمان که دوست نداره جدیتی ازش خواسته بشه . شانه هامو که راست می گیرم گردنم هم راست می شه و می بینم که تنفسم خیلی راحت تر شده با پشت دستم پیشانی ام را می مالم و در حالی که هوایی سرد را می مکم چشمانم نایی برای باز ماندن ندارند اینطوری وقتی خودم را ملزم می کنم تا در آینه دیده شوم طوری چشمانم سفید شده که گویا می خوام ترتیب خودمو بدم . لپهایم سرزمینی حاصلخیز برای لذت است وقتی انها را به سمت بالا می کشم تا از لثه هایم کنده شوند هوایی فضای خالی دهانم را فورا پر می کند و وقتی انها را به سمت لبهایم فشار می دهم شکل مسخره ای پیدا می کنم که دوست ندارم هیچ کس مرا اینجوری ببینه

کولم را نماد تحمل فشار بار زندگی می دانم و سینه ام را نماد وسعت نگاهم و عالم اضداد کمی پایین تر از این جا ، گاهی هوسباز و جسور و گاهی منتظر و چشم براه اینهمه آدم ریش تپه جمع شده اند تا ثابت کنن من این جور جاهایی ندارم و در حالی که خودشان نان همین انکارشان را می خورن به هیچ چیز دیگری فکر نمی کنن ، زانوانم را نماد حرکت

می بینم ترس و حسادت شعبه ای در اندام من ندارد این ها فقط حضوری ذهنی در من هستند مثل مذهب که چون می خواهیم باشد هست .

و من تصمیم می گیرم لباسی اندامی بپوشم اندامی فکر کنم لذت ببرم و اندامی زندگی کنم ، ساعت هشت ساعت بیداری نیست همه چیز قرارداد ماست و من به قرار دادها پشت می کنم تا بخوابم بی انکه نام روزی شکل خوابم را تعیین کند و یا ساعت و ثانیه ها میزان خستگی ام را اندازه گیری نماید .

تا دماغی به این چاقی هست در ان بیرون کلی هوا برای لذت جویی وول می خورن

تا شقایق هست زندگی باید کرد

بیا بشین برات چای درست کردم

تقدیم به اونی که سرش شلوغه ولی بازم منو می خونه و به ام لطف داره

...................

یک کسی را می خوام غیر از خدا که بشه باهاش درد دل کنم چشم داشته باشه نگام کنه کنار بینی اش یک خال داشته باشه که وقتی مضطرب داره به حرفای من گوش می ده خالش پر رنگ تر بشه .

یک کسی که به دقت به حرفام گوش کنه آب دهنشو با تانی قورت بده و وقتی دید من حسابی حالم گرفته است پا شه برام یک پیکی بریزه و دستی به پشتم بزنه و بگه : اینده هنوز شکل نگرفته و ما تا اون زمان وقت داریم همه چیز را اون طوری که می خوام تغییر بدیم .

یک کسی را می خوام که نپرستمش فقط دوسش داشته باشم بهش اعتماد کنم و شاید مهم ترش اینه که اوهم به من ارادتی خاص داشته باشه و من از این نظر مطمئن باشم

گاهی یکی را در این حد می بینم ولی خیلی زود موضوع حرفامون عوض می شه من می ترسم یک سری چیزا به اون بگم چون همیشه این شعر پیش نظرم هست :

تا توانی راز دل با یار جانی کم بگو

یار را یاری بود از یار او اندیشه کن

حرفا م بعد از مدتی هرز می شن گویا تفکرات من انقدر غیر واقعی اند که به محض انکه به زبان می یان و هوا بهشون می خوره هرز و باد خور می شن ، خیلی زود حرفا معمولی می شن و احمدی نژاد می شه همه کاره حرفامون صحبت از قبض می شه و مقایسه با عزائیل که یکی یکی مردم را قبض می کنه و چون کارش کلی عقب افتاده احمدی نژاد را استخدام کرده تا هزار تایی مردم را قبض کنه . می گین نه ، قبض دو میلیون سیصد هزار تومانی دفتر منو بدین .

خدا خیلی کامله ولی همه حرفا و چیزا که خدایی نیستند ادم نیاز داره پیش کسی بره که فقط بوی خدا بده ولی این جور ادمی پیدا نمی شه

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو دد ملولم و انسانم ارزوست

گفت یافت می نشود گشته ایم ما

آنچه یافت می نشود انم ارزوست

ولی خب بوی خدا هم بوی قرمه سبزی نیست که ادم بماله به پیشانیش یا پیرهنشو تنش کنه یا اداشو در بیاره ، از این جور قرمه سبزی فروشا زیاد پیدا شدن دکون دستگاه زدن و رنگ جامعه را تقریبا شبیه هم کردن . بازم می گین نه : به اولین اداره ای که رفتید دقت کنید ببینید چقدر اینها لباساشون مثل همه کفشاشون مثل هم شلوارا شون چه از لحاظ جنس چی از لحاظ رنگ ، بلندی موی سرشون و حتی نحوه شانه کردنشون شکل تسبیح چرخوندشون و حتی نوع استدلال و رفتارشون

بقیه مردم هم که یا تو صف خرید نان هستند یا دنبال بیمه یا تو صف بنزین و یا هم از سر بیکاری دارن وبلاگ می نویسن

خلاصه :

همدمی نیست تا بگویم راز

همدلی نیست تا بگریم زار

البته در مورد شخص من هیچ گونه رمز و رازی در بین نیست غیر از کمی لودگی و بی بند باری

متن خانوادگی نیست

موضوعات بدرستی قابل تجزیه و تحلیل نیستند و شاید بتوان گفت شکل هر موضوعی با توجه به نقطه نظر و دیدگاهی که تحلیلگر ان دارد متفاوت می شود .

خب من می خواهم مثالی بد بزنم ، ولی بخاطر جلو گیری از عذاب فیلتر و حرفی دیگر در طول این پاراگراف جای حرف کاف را با حرف الف عوض می کنم :

من معتقدم که در تمام دنیا با همه زیباییهایش هیچ چیزی به اندازه بدن انسان زیبا نیست ، و در بدن انسان هیچ چیزی به اندازه (( اون )) زیبا نیست شاید بعضی فکر کنن که من دارم یک موضوع تحریک کننده را مطرح می کنم ولی این طور نیست من واقعا دارم یک موضوع را مطرح می کنم قصدم تحریکات نیست .

شما به نرمی ان توجه کنید به نوع برجستگی و پهنایی که با رسیدن به گودی کمر چقدر زیباست . اگر ما در نگاه به این موضوع هدف گرایانه عمل نکنیم واقعا بدن انسان و اوج زیبایی او را بوضوح می توانیم ببینیم . و یقینا این همه زیبایی برای لذت بردن خلق شده است . ناپلئون در جزیره سنت هلن می گوید : هیچ چیز به اندازه پرستش خورشید حقیقی نیست

و من با کمی شرم می گویم : جای خورشید را با اون عوض کن تا دید گاه من بدست اید .

حالا شما اگر کلمه اون را گوگل کنی می بینی که این کلمه بطور کامل فیلتر شده است و حتی در هر جمله ای انرا بنویسی باز هم انرا فیلتر می بینی ، بازم جای شکرش خالی که خدا بزرگ است و هر چند این قوم رذل اسمش را بر ما حرام کرده اند او اصلش را با تمام عظمتش بی دریغ در اختیار و دسترس ما قرار داده .

ولی شما اگر کلمه عربی مق عد را گوگل کنی خلاصه چهار پنج متن پزشکی آغشته به لمعتین (( به ضم لام )) پیدا می کنی که گاهی هم تصویر مق عدی پر پت و چروکیده را انداخته که آدم نمی فهمد این اون یک میمونه پیره یا فلان مادر بزرگشه

آخه دکتر نازنین دلت می خواد کسی صورت تو را به چرک و کثافت اغشته کنه اونوقت نشون مردم بده ، چرا این همه زیبایی این همه شور و عشق این اعجاز آفرینش را این طور زشت و کریه نشان می دهی .

ممکن است توضیح مسائل علمی خیلی هم رمانتیک نباشد ولی خلاصه یک جنازه را هم زیبا دفن می کنند ، نازیبا کردن چیزی را که خدا زیبا افریده کاری انسانی نیست

اگه لازمه بیشتر توضیح بدم

من داستان انسانهای بزرگی را خوانده ام و درباره زندگی خصوصی انها حتی المکان پرس و جو کرده ام . بعضی از انها افرادی بوده اند که شاید نیمی از دنیا زیر سم اسبهایشان می لرزیده اند مانند ناپلئون و در تاریخ معاصر افرادی مانند استالین و هیتلر و در تاریخ باستان افرادی مانند فرعون و انسانهایی که بعد ها برای عده ای جزئی ازمقدسات به حساب امدن .

من به یک فرمول بخصوص رسیدم که برایم جالب بود

مردم می میرند ، زنها شوهران و پسرانشان را از دست می دهند ، فقر و سختی همه جا را می گیرد بچه ها با اضطراب بزرگ می شوند و ... و از میان تمام اینها افرادی به مبارزه بر می خیزند ، افراد شجاعی که جانشان را کف دستشان گذاشته ، کوزه دلشان را مملو عشق می کنند و به میدان مبارزه می ایند می جنگند ، اسیر می شوند و یا می میرند

در دهلیز های قدرت انسانهای مخوفی نشسته اند که هیچ زبانی نمی فهمند کت و شلوارهای زغال سنگی و خوش دوختشان هیچ کمکی به بهبود رفتارشان نمی کند . حرف فقط یک کلمه است ایجاد فضایی برای حکم روایی حاکم بزرگ است و در این راستا هیچ حرفی قابل استماع نیست و هیچ ترحمی قابل اغماض

هر چند جلو تر می روی کت و شلوارها گشادتر می شود ، کفلهایی که پانزده من چربی برداشته است و دستهایی که از حادثه عشق تر نیست .

رعب و وحشت تصویر گرد می گیرد شاید اینجا عمق گرداب باشد ، سرگیجه ات می گیرد و باز خدا را شکر می کنی که شکم پیچه ات نگرفت ، چرا که در این صورت خون باید شاشید ، زهره ات خون شده است .

درست وقتی همه چیزت را از دست داده ای و خودت را در نقطه صفر زندگی می بینی و اگر فکری مانده باشد می بینی که تمامش این خواهد بود که چقدر به دنیا امدن جسکی بزرگ است و لگد کوب شدنش را احساس می کنی دهلیزی دیگر را پیدا می کنی و خودت را سراسیمه در ان می اندازی در انجا کمی جان می گیری آنقدر که بتوانی چشمانت را باز کنی و اطرافت را می بینی خیلی زود می فهمی اینجا سرزمین ایدئو لوژی است همه چیز چسبنده و لزج است برداشتن گام قدرتی در حد نواله کردن زمین می طلبد طرحهایی که دیوارها را اراسته است و نمادهایی که شماره سریالشان مربوط به زمان قبل از تاریخ است انزمان که هنوز بارکدی وجود نداشت . باورت نمی شود که در انتهای تونل وحشت اینچنین سکوتی باشد ، تصور اینکه از این سکوت ان چنان خونی جاری باشد دشوار است اینجا کسی نیست گاهی کله گاوی و گاهی سر شیری و گاهی یک خانه با سبک معماری خاص ، می توان یک شمشیر زنگ زده را انجا دید و یا با یک مفهوم مستهجن جمله ای زیبا ساخت . کمی جلوتر افراد لاغری اینجا هستند که جسمشان در تابه خورشید تف خورده است و حیرت انگیز است که این ها چگونه از این اعماق تاریکی در کوچه هایی که در زیر فشار باد کودکی را که در تمنای مادرگریسته است به خاک و خون می کشند .

عبور از دهلیز ایدئو لوژی ممکن نیست ولی من فقط دهلیز ی را می بینم که در انجا یک زن نسشته است ولی احساس می کنم او نباید تنها باشد

و باز که چشم می دوانم می بینم در انتهای ان جا نیز دهلیزی است که در ان فقط یک گربه است . لحظه ای به مجسمه های بغل دیوار فکر می کنم و به زنی که به گربه چشم دو خته و به مردان لاغری که به زن چشم دوخته اند و به مردان چاقی که به مردان لاغر نگاه می کنند و به مادرانی که به پسرانشان فکر می کنند و به کودکانی که به مادرانشان فکر می کنن و به اجتماعی ...

و من فکر می کنم این متن را نمی توانم وبلاگی اش کنم

منظور خاصی ندارم

دیگه بعد پنج شش سال نوشتن مداوم وبلاگ حالا فکر می کنم دیگه کفگیر به ته دیگ خورده و من تمام شر و ورامو بالا اوردم ، ترغیب به نوشتن نمی شوم و شاید اگر این رشته اتصالم را به دنیای درونم قطع کنم دیگه تمام رشته ها پاره شده باشه و من در دنیایی تاریک و وسیع گم شوم .

دیگه فکر می کنم آنچه درباره سیاست باید می نوشتم را در این سالها نوشتم بی انکه حقوقی بگیرم و صندلی ای منتظرم باشد هر روز درباره مسائل فکری و باورها و رفتارها و روزمره گی های تمام کسانی که من با انها دم خور هستم ، نوشتم .

درباره عشق نوشتم ، تجربه شخصی خودم از عشق که نمونه ای تقریبا خاص بود را نوشتم ، نوشتم که چگونه بعد از ازدواج عاشق شدم و دختری دلم را برد و من سالها در حسرت یک بوسه یک نوازش یک شکم سیر دیدنش و شاید چیزهای دیگر آه کشیدم و افسوس خوردم و بعد تازه فهمیدم که عشق دو جوره کسانی که عاشق می شن و عشق حرف دوم زندگیشونه که این افراد می تونن به عشقشون خدمت کنند و در زندگی مشکلاتشونو حل کنن و کسانی هستند که عاشق می شن و عشق حرف اول زندگیشونه و من جز این گروه هستم و این گروه قادر نیستند کسی را که دوست دارند خوشبخت کنن ، لذا تصمیم گرفتم با همون حسرتی که حالا برام یک عادت شده یک درد نرم و رقیق شده هست ، بسازم .

یک عمر هر موقع رفتم بانک صادرات به این برو بچه های بانک گفتم شما آدمهای خوبی هستید که دارید برای یک گروه دزد کار می کنید و اونا خندیدن و کت و شلوار ابی شان را به رخم کشیدن و حالا هم که همه دنیا فهمیدن دزد یعنی چی ، اونا بازم سرشونو کردن زیر برف و اصلا نمی خوان باور کنند کارمند یک سیستم خیانت کار بودن چیزی جز خیانت نیست

همین حرفا را هر موقع می رم مخابرات هم می گم ولی پوست مردم از این حرفا کلفت تر شده ، حقوق شان را می زنن تو رگ واگر پایین نرفت با اضافه حقوقشان دوغ می خرن بالاش می خورن و تازه این اول عشقه .

تقریبا شش سال تمام بدون وقفه نوشتم ، سعی کردم بی ریا و بی حاشیه باشم ولی هر روز مجبور شدم چندین نظر تبلیغاتی را حذف کنم و نیز نظراتی را باید هر روز می خواندم که فقط این نوشته بود : قشنگ بود به من هم سر بزن

حالا بعد از این همه سال و حد اقل نوشتن دو هزار و پانصد متن ، تنها به این رسیده ام که دنیای مجازی نیز مانند دنیای حقیقی پوچ و بی معناست و من نمی دانم با این همه پوچی چه کار باید کرد

شلغم ها را باید فروخت

شوله ها را باید خورد

اکرم نگاهی در دور دست است

صغرا را باید کرد

و هر روز قدمی به قبرستان نزدیکتر شد

.........

... ولی خانه ی من نیست

دیشب از تلوزیون شنیدم که مردم هلند خطاب به پناه جویان گفته بودن :

ما را دوست بدارید ولی سرزمین ما را ترک کنید .

شاید پوست من زیادی نازک است ولی واقعا از شنیدن این حرف من در گوشه خانه ی خودم خجالت کشیدم ، با خودم فکر کردم چرا ما یک مشت ادم لش بی عرضه شده ایم که نمی توانیم خانه خودمان را بسازیم و به خانه مردم رفته ایم و ارامشی که انها برای خود درست کرده اند را مغتنم شمرده ایم و گدا صفت به جان انها افتاده ایم که به ما سر پناه بدهند .

روزی همین هلند کشوری بود که در ان عقلهای پاک را می کشتند و فکرهای نابشان را به فقر و بدبختی دچار کردند و گروهی از انها نیز از مملکتشان گریختن ، اسپی نوزا یکی از انها بود که در مملکتش جایی برای زندگی نداشت برای او حتی از یک پره آسیاب بادی هم کمتر ارزش قائل بودن و او مجبور بود با چشمانی ضعیف کار کند تا بتواند فقط زنده بماند و عاقبت در همین فقر و تنگدستی مرد .

اروپایئان تلاش کردن تا سرزمین خودشان را بسازند راه برای انها نیز سخت و دشوار بود بررسی تلاش هر یک از کسانی که سالها زندانی شدن ، مردن و زجر کشیدن در حوصله یک متن وبلاگی نیست ولی من بارها و بارها در جریان زندگی برخی از این افراد سرم را روی برگه های کتاب گذاشته ام و مدتی با آه گریسته ام .

ولی ما هیچ کاری نمی کنیم اینجا که هستیم خودمان را به رنگ جماعت در می اوریم و به هر کاری دست می زنیم تا ثروتی فراهم کنیم و انها را کافر و بی دین می خوانیم ولی همین که فرصت مناسب را بدست اوردیم فورا خودمان را به میان انها می اندازیم ، ریشمان را می تراشیم و حالا گاری بیار روشنفکری ببر .

پدران خیلی از کسانی که در کاباره های هلند دارند خوش می گذرانن و یا ساحل زیبایی را برای تفریح اخر هفته انتخاب کرده اند ، در ایران هر هفته در نماز جمعه حاضر شده و به ندای

اذا نودی لصلوه فی یوم الجمعه فاسعوا الی ذکر الله و ذروالبیع

لبیک می گویند .

کمی پوستمان را نازک کنیم ، اگر انها بدند و کافرند و ملحند و .... پس به سمت انها نرویم و به گفته قران عمل کنیم :

لکم دینکم و لی دین

و اگر انها خوبند و ما در ته دلمان انها تحسین می کنیم و می پرستیم پس بیایید فکر کنیم انها چه راهی رفته اند و ما هم همان راه را برویم

تقریبا لطیفه

یک اس ام اس به لهجه عبدل ابادی

..........

ای خدای جغوکها (( گنجشکها ))

موسی کو تقی ها (( یا کریم چیزی مانند قمری ))

و کلاغه جه ها (( کلاچه ها ، کلاغ کوچک ))

ای پروردگار سوسلنگها (( پرنده ای با پاهای بلند که مدام می پرد ))

مونجها (( زنبور ها ))

کلپسه ها و کوخ کلخها (( چلپاسه ها و حشرات موذی ))

خدای ناز بوها و علف میندو ها (( سبزیجات خوش بو و ترد تازه ))

خدای بلغس ها و شاخ گو ملا حسن (( سبزیجاتی در کنار جوی اب روان ))

خلاصه ای خدای علف عجلها (( انواع سبزیجات )) آنکه این پیام را می خواند از بلایا حفظ کن .

............

خب منم محبت پاک این دوست لطیفم را به شما خوانندگان تقدیم می کنم .

اتیوپی دوم

مملکتی که ما ساختیم :

اگر ما گواهمان را عقلمان قرار دهیم می بینیم که تمام مغازه ها پر است ازبرنج هندی و پاکستانی ، برنج ایرانی بسیار کم شده من با دوستان شمالی ام که صحبت می کردم می گفتن که دیگر کسی اقدام به کشت شالی نمی کند زمینها خالی از کشت و شالی کوبیها ناتوان از فروش همان مقدار کمی که برنج دارند ، شده اند .

خب هیچ چایی که ما مصرف می کنیم ایرانی نیست روی بسته های چای معمولا نوشته شده شای و یا نوشته شده مزرعه کلنل فلان

تولید گوشت نداریم تمام گوشتها بازار برزیلی هستند گوشت گوساله و مرغ برزیلی اگر نباشد بعد ازیک هفته مردم همدیگر را می خورن

نان نداریم ، گندم های خودمان نان نمی شود و غیر مرغوب شده ، تولید چندانی هم نیست و ما اگر میلیون تن گندم وارد نکنیم ، تافتون و نون به افسانه ها می پیوندند

پرتقال و موز و کیوی و سیب و شلغم و .... میلون ها دلار هزینه برمی دارد که وارد کشور شود و گر نه بچه های نسل امروز فراموش می کنند چیزی به نام انبه هم وجود دارد

ماشینهایی که سوار می شویم مربوط به علم و تکنولوژی امروزنیست مردم در ماشینشان آتش می گیرند و معلوم نمی شود چه کسی مسئول است

دوا و دارو که سالهاست نیست و چه کسانی که مظلومانه از کمبود یک قرص می میرند

سینما و شعر و کتاب هم که نداریم

کفش و لباسها تماما خارجی است دیگر هیچ چهار راهی را نخریسی نام نمی گذارند و فامیل هیچ کس کارخانه نیست

روزی چهار ده میلیون بنزین وارد می کنیم و خدا می داند روزی چند میلیون کیلو سرب وارد هوا می کنیم تا هر روز سرطان بیشتر شود و حد ازادی به مرز تنفس برسد

.....

.....

فقط در حرف زدن رتبه اول جهان را داریم هر چند صدای مخالف همیشه خفه است

تا اتیوپی شدن راهی نمانده

 

 

 

تفاوت

روز هایی می شود که من میزان تفاوتم را با مردم بیشتر احساس می کنم با تمام وجود می بینم با این مردم خیلی تفاوت دارم . مردم برای من کوچک می شوند و من نسبت به انها حس بدی پیدا می کنم از انها بدم می اید و از اینکه دارم در بین انها زندگی می کنم عذاب می کشم البته شکی نیست که این زندگی نیست بلکه اجبار بر زیستن است که بیشتر به یک پوسیدگی شبیه است .

در هنگامی که بر میزان این تفاوت خیلی افزوده می شود به این فکر می کنم که خودم را در گوشه ای پنهان کنم و یک جورایی خودم را با اینها سازگار کنم ولی می بینم راه این سازگاری را بلد نیستم تفاوت خیلی عمیق است پر کردن دره ای که بین ما حائل است ممکن نیست .

من مایوس می شوم از انها می ترسم فکر می کنم انها مرا بکشند در چشمهایشان جز تصویر مرگ چیزی نیست فکر می کنم من متعلق به انها نیستم آنها هم محلی های من نیستند انها هم وطن من نیستن ، حس غربتی عجیب وجودم را فرا می گیرد ، می خواهم داد بزنم : هی منم بچه ی بند خار ریشه ام قلب این سرزمین را شکافته است .

خیلی زود متوجه می شوم من فقط دارم با کالبدهایی بی احساس حرف می زنم افرادی که چشمهایشان را بر نوک نیزه گذاشته اند تا به محض دیدن نگاهشان قلبت را سوراخ کند . جرم من این است که من نمی خواهم فقط به پر کردن شکمم فکر کنم می خواهم به آینده فکر کنم به فرزندانی که دارند می ایند به میهمانهایی که ما انها را سر سفره زندگی دعوت کرده ایم به گذشته فکر کنم به جماعتی مغلوب و مرعوب که نفهمیدن چه وقت جامه خشونت پوشیدن . به زمان حال فکر می کنم که پر از فریب است پر ازترس است پر از گمراهی است و هر کس مانند عنکبوتی تار خود تنیده و در کمین نشسته است تا شکاری را صید کند .

و این جماعت چه زبانهای لزجی دارن

نمی دانم های من

خب کله ی آدم مدام فکر می کنه ، یک لحظه هم بیکار نیست . من فکر می کنم که چطور به اینجای زندگیم رسیدم :

خیلی چیز ها در زندگی من گذشته ، دیگه من قبول کردم باید یک شوهر مهربان و یک پدر مهربان باشم ، اینکه دوست داشته ام با خیلی ها لاس بزنم عاشق بشم و هی با چشمی آغشته به اشک به چشمان معشوق نگاه کنم . تاریخ تجربه انواع لذت های جسمی برای من تمام شده و من این را قبول کرده ام

خیلی چیز ها در زندگی من گذشته : اینکه دوست داشتم نویسنده باشم ، یک اتاق بزرگ پر از کتاب داشته باشم و انواع میز های مطالعه و گفت و گوهایی از سبکی که من دلم می خواست ، اینکه دلم می خواست سیاسی بنویسم ، اجتماعی و مذهبی .

حالا دیگر ماهها می گذرد و من هیچ کتابی نمی خوانم و از تمام حوصله ام راجع به نوشتن همین وبلاگ برایم مونده که بیشتر فقط زندگی رو باز مرا نشان می دهد و کاری به ارزوهای من ندارد

خیلی چیز ها بر زندگی من گذشته : زمانی دوست داشتم طلا فروش باشم و بعد گفتم این ارزوی من نیست که یک بابای انگشتر فروش باشم و زمانی می خواستم معامله گر باشم و در دلم به این همت تو خالی خندیدم زمانی می خواستم کشاورزباشم و راضی نشدم زمانی و زمان گذشت و من الان فهمیدم که هیچ کاری را نمی خواهم . فکر می کنم اگر قرار است عمرم را برای چندر غاز بیشتر بدهم زندگی برایم پوچ می شود و مردمی را می بینم که برای پول ازدواج می کنن برای پول کار می کنن برای پول زندگی می کنن . نمی دانند که درد ما پول نیست تمام کارهای ما ضد کار است تا جایی که ما با کار کردنمان بیشتر ضرر ایجاد می کنیم

اگر معلمها به کتابهایی که درس می دهند نگاه کنن و در نظر بگیرند دنیا به کجا رسیده می فهمند که انها نه تنها موجب سواد نیستند که مبلغ خرافه و عقب گرایی هستند

اگر کشاورزان برخورد خودشان را با اب و زمین مورد مطالعه قرار دهند و توجه داشته باشند که دارن حاصل میلیاردها سال تلاش طبیعت را یک شبه تخریب می کنند می فهمند که چطور دارند به طبیعت اسیب می زنن و چقدر محصولات نامرغوبی تولید می کنن (( من شنیده ام نوع سمی که برای خربزه استفاده می کنند آثارش تا ده سال در بدن ادم می ماند ))

دیدن انسانها ی مضطرب و گیج ، کارهای بی اساس و افکار بیهوده و خرافی روحم را خسته است . احساس می کنم کسی دهانم را وا کشیده است و زمانه دارد در حلقوم من طعم گس حقارت را می ریزد . جلو تمام کسانی که دوست داشتم خودم را نشان دهم حقیر شدم . تمام استعدادهایی که احساس می کردم دارم فرصت ایجاد نیافتن تمام احساساتی که پاک بود و زلال فقط از من چهره ای ضعیف و احساساتی ساخت و من دارم روز به روز به این سمت می روم که دزد باشم و کثیف باشم و خشک باشم و به هیچ آرمانی پایبند نباشم

نمی دانم ایا واقعا به همین چیز ها فکر می کردم یا چیز دیگری هم بود

نفس باد صبا

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد

یعنی می شه کارا درست بشه هر چیزی سر جاش بره یعنی می شه عقده ها و حقارت ها و ظلم ها از بین بره ، من که فکر نمی کنم من واقعا مایوسم آخه ادمی که باید پای دار قالی می نشسته و انگشت لای تار و پود قالی می دوانده حالا یک هو بدون انکه تصمیمی گرفته باشد بدون اینکه تلاشی کرده باشه فقط به صرف اینکه پاچه ورمالیده بوده ، شده شهردار شده استاندار شده قاضی شده ...

یکی گوهر برد بی کندن کان

یکی در کندن کان می کند جان

شنیدن حرفهای یک برق کار گاهی وقتا خیلی دردناک تر از روضه هایی است که این مداحا سر هم می کنن ، می گه : سی و پنج ساله که دارم برق کشی می کنم تمام این تیر های برق را من نصب کرده ام شاید بیش از هزار خانه را برق کشی کرده ام هر کس لامپ توالتش خراب شده نیمه شب زنگ زده ، رفته ام کارش را راه انداخته ام . هر سال دو ماه تمام رو پشت بامهای مردم کولر سرویس می کنم ، روزی نیم کیلو گرد و خاک و خاک گچ می ره تو حلقم . هفته ای نیست که یک ضربه به ام نخوره از پارسال که از بالای چهار پایه افتاده ام درد کمرم خوب نشده

برق کار دستی به سبیلش می کشه و می گه : جرم من در تمام این زندگی داشتن همین سبیل های کلفته ، یک جوری شده که هر کس سبیل داره مال اینا نیست ، هنوز نتوانسته ام برای خودم یک ماشین جعبه کبریتی بخرم ، نمی تونم برای بچه ام یک خانه درست کنم ، نمی تونم به دخترم جهزیه بدم ، .... (( نام خانمش )) مریضه ، باور کن نمی تونم معالجش کنم . من دیگه پنجاه و پنج سالمه تا حالا که اینطور بودم از حالا به بعد می خوام چی بشم .

برق کار سیگاری روشن کرده و ساکت شده و به بیرون خیره شده و منم ساکت رفتم تو فکر ، با خودم فکر می کنم :

از آخرین شهیدی که جانش را برای مملکت داد بیست و سه سال می گذرد ولی حالا تازه عده ای سینه سپر کردن برای خون خواهی انها ، می گیم : بابا اونا شهید شدن بخاطر ما نه به خاطر اینکه شما بشینی روی سینه ما به اسم اونا .

طرف بز چرون بوده ، داشته کار مفید انجام می داده ، هر روز صبح بزها را به چرا می برده و شبها انها را اغل می کرده یک دفعه گفتن سر کوچه دارن شله می دن پا شده رفته سر دیگ شله خیمه زده و با همون چوبدستی که گوسفندا رو آغل می کرده ...

از فکر و خیالاتم می یام بیرون و به برق کار می گم : واقعا نباید اخر و عاقبت کسی که یک عمر داره در جامعه کار مفید انجام می ده این بشه و کسانی که زندگی انگلی و زالو وار دارن آن

موقع ادای کلمه ی آن ، کلاهم می افتد

کودکستان

نظر من که برای هیچ کس مهم نیست و من دقیقا از این ناراحتم که نظر من دقیقا در مورد کاری اهمیت ندارد که ان کار مربوط به من است .

من کودکی شش ساله هستم که هنوز چشمهایم درست دنیا را ندیده است یک بابا و یک مامان همیشه با من بودن و گریه های بی موقع من که آزارشان می داد . حالا می خواهم به مدرسه بروم حوصله درس خواندن ندارم فقط دلم می خواهد بازی کنم سرسره بازی با لیلا ، شنا کردن با اکرم و توپ بازی با فرزاد را دوست دارم گاهی هم می خواهم چند نفری با هم نقاشی بکشیم و یا شعر بخوانیم .

من هنوز نمی دانم زن بودن یعنی چه و مرد بودن به چه معناست فقط می خواهم خوش باشم شاد باشم اینکه نتوانم با دختر عمه ام بازی کنم برایم جالب نیست پسر همسایه این روز ها با اکرم گرم بازی است و من دوست دارم اکرم بازی مرا نیز ببیند .

ولی کسی نظر مرا نمی پرسد و من بزرگ می شوم و دختر ها را نمی بینم و مدرسه تنها جایی نیست که من انها را ندیده ام من در کوچه با انها بازی نکرده ام من در پارک به اب بازی با انها مشغول نبوده ام من به استادیوم با انها نرفته ام و سینما رفتن ما قاچاقی بوده است .

زنها برای من کالای قاچاق هستند مثل حشیش باید انها را دزدانه مزه می کردم و هیچ وقت فرصتی نشد تا من روح انها را در زندگیم ببینم

مشدی مندلی می گفت : زنها همه یک جورند مثل تخم مرغ ، اب و رنگشان فرق می کند ولی مزه شان یکی است

کالمحتلی هم نظر بدی نداشت : زن فقط از دور قشنگ به نظر می یاد ولی اگر لخت جلوت بشینه خیلی زشته

باقر و تقی و موسی و جعفر و ... همه با هم تو باغ رفتن و با هم مسافرت کردن و با هم پچ پچ کردن معلوم نیست کارشان به کجا ها کشیده شد شاید یک لحظه به چشم زیاد هم بد نیامدن دستشان به جایی خورد و کارشان به جایی کشید

صغری با کبری بزرگ شد و فاطی ، عصمت را نصیحت کرد و بعد ما هر روز دیدیم مشتریان خاله بیشتر شدن و تلفناشون بیشتر زنگ خورد .

کوکب و کادر هم که با هم ازدواج کردن کارشان به جایی نرسید کوکب همیشه می گفت : شاید اگر با کاظم ازدواج می کردم بهتر بود و کادر مدام می گفت : منو مانع هیچ کاری به حساب نیار

... و زندگی در حسرت و آه تمام شد  . سنگ و آب با هم چشمه را می سازند و گر نه سنگ سنگ است و آب بی رنگ  

لالایی

وقتی زیاد می خوابم همه چیز رو براه می شود دلم هوای عشق بازی می کند حالا با یک متفاوت هر کس باشد فقط یک چیزش یا جایش به دلم بنشیند .

خوب که می خوابم فکر می کنم همه کاری را می شود انجام داد کمی باد دنیا را نمی برد ، کمی سرما قادر نیست همه چیز را منجمد کند و مریضی یک بز آنقدر وحشتناک به نظر نمی رسد

خوب که می خوابم فکر می کنم باید به دکتربروم و درباره رگ پایم که مدتی است دوباره اذیتم می کند به او بگویم ، باید به خانه دختر عمو بروم و او را هر چه هست یک بار دیگر ببینم می گویند مریض است و اگر خوب نشد من دیگر شاید او را هر گز نبینم .

من فکر می کنم انسانها به کمی خواب نیاز دارند تا همه چیزشان روبراه شود ، این سر شانه هایم را اگر کسی بمالد دیگر خیلی می چسبد ، پلکهایم نیز خسته است می خواهم کسی چشمانم را به اهستگی ببندد و به من سفارش کند : فعلا کمی بخواب ، بعد موقع چای خوردن تصمیم می گیریم باید چه کار کنیم .

نمی دانم چرا من گاهی اینقدر دلم هوای دیدن یک اشنا دارد و چرا گاهی دلم می خواهد با یک فرد کاملا غریبه باشم ، با اشناها می توانم به مسافرتی دور و یا مدت زیادی را سر کنم ولی برای لحظه هایم غریبه ها را می پسندم ، کسی که هیچ چیز از من نمی داند حتی اسمم را و فقط ما در همان شروع حرف زدن درباره هم قضاوت می کنیم .

با غریبه ها هر لحظه موضوعی تازه پیش می اید که جالب است در جریان مشکلات متفاوت طرف مقابلت نیستی ، قصد و نیتی در او نیست فقط یک جریان ساده ی زندگیست که در یک نقطه اش این شکلی شده

این خوب خوابیدن ، این ارتباطهای بی برنامه ، اخذ تصمیمات ساده ، هوس اینکه کسی شانه هایت را بمالد و نوشیدن چای بعد از یک عشق بازی غیر متعارف و ... همه ی اینها کمک می کند تا به جای ترس از تاریکی و اختراع جن ، برق را اختراع کنیم و به جای فرار از گرما و اختراع جهنم به کولر گازی برسیم

اونو ... بذار اونجا

ایا مطالبی هست که من انها را نمی گویم و یا از بیان انها می ترسم ؟ بی شک این گونه مطالب تمام فضای فکری من است که من نه تنها انها را نمی نویسم و نمی گویم که این موجب عذابم هست که فکر می کنم این گونه مسائل باید و حتما باید بیان شوند تا جامعه بتواند به حالت طبیعی خود برسد و شروع به رشد و شکوفایی کند . در بیان این افکار موضوع این نیست که یکی را برداشته و دیگری را جای او بگذاریم و یا اینکه یکی حق و دیگری باطل باشد و یا یکی صاحب تمام امتیازات و دیگری هیچ امتیازی نداشته باشد بلکه موضوع از بین بردن حالت مکنده ای هست که در جامعه وجود دارد چنان که گویا همه افرادی مرده اند و این حالت مکنده به انها حالت و حرکت می دهد .

وقتی این نیروی کششی از بین رفت و همه روی زمین صاف ولو شدن هر کسی می تواند روی پای خودش بایستد و قدرت زانویش را امتحان کند و این طور همه مسئول کارها و رفتار خودشان خواهند بود چرا که در غیر این صورت از هر کسی بپرسی چرا این طور رفتار می کردی جواب می دهد من مجبور بودم و اگر این کار را نمی کردم از معاش ساقط می شدم .

تمام فضای فکر مرا مسائلی غیر شخصی پر کرده است مسائلی که توضیح انها در جامعه سخت شده است و ازطرفی من نیاز جدی می بینم هیچ هدفی در زندگیم با این کار برابری نمی کند .

وقتی شکل زندگی عوض می شود ان طور نیست که زندگی از شکل بیفتد بلکه بلافافطه شکل دیگری به خود می گیرد و مردم به ان عادت می کنند و اشکال زندگی در نظر فرد غیر قابل تغییر می نمایند فرد بیشتر ترجیح می دهد تسلیم شرایط شود و به ارامشی نسبی برسد .

البته برای طرح این چنین موضوعی نمی توان خیلی استدلال کرد ابتدا فقط باید دید بررسی مفاهیمی همچون زمان ، لذت ، ترس ، تنهایی ، زیبایی .... در دست کیست .

ای روح زشت ، بغلم نکن بگذار تا پایم زمین را لمس کند هر چند سطحی ناهموار باشد لازم نیست تو برایم دل بسوازنی در هر صورت به زمین خوردن بهتر از در هوا معلق ماندن است .

 

مرگ بر سربازی

دوم شهریور هفتاد و پنج بود که من به خدمت اجباری سربازی رفتم و این کار را همیشه یکی ازبزرگترین اشتباهات زندگیم می دانم .

اولا که قانون این مملکت انقدر ارزشی ندارد که ادم خواسته باشد قانونمند زندگی کند ، من به سربازی رفتم و درست بعد از مدتی عده ای سربازیشان را به قیمتی ناچیز خریدن و عده ای صرفا بدلیل انکه برادرشان سرباز بود معاف شدن و عده ای هم که نرفتن ، خب نرفتن .

نه تنها فرقی نیست بین یک فرد قانونمند با یک فرد غیر قانونی بلکه قانون مملکت خر تو خری است و مدافع افراد خلاف و شارلاتان است .

دو سال ازبهترین سالهای عمرم را به بدترین حالت گذراندم برای هیچ و پوچ ، من بخاطر رفتن به سربازی کسب و کارم را تعطیل کردم و درست زمانی که فرصت داشتم برای فوق لیسانس ادامه تحصیل بدهم در خدمت گه سربازی تمام شد ، که چی بشه

چقدر الکی از این شهر به اون شهر رفتم چقدر الاف بودم ، واقعا دردناک است ، تمام لحظه های خدمت برایم زجر اور است من همیشه از نظام و نظامی گری متنفر بوده ام در نگاه من نظام پتک فشار بر سر مردم است نه حالت دفاعی دارد نه ماهیتی پاک و وارسته ، نظام همیشه اسیر ایدئو لوژی بوده است لذا یک بازی است که در ان سرنوشت افراد همیشه به بازی گرفته می شود .

می گویند گوش خر ها را می برند ولی تا ثابت کنی خر نیستی خرگوشی گوشت را بریده اند .

داستانهای سخت سربازی را نمی خواهم نقل کنم ، پیامد های ناگوار سربازی از حوصله متن خارج است از دو شهریور هفتاد و پنج پانزده سال گذشته است ان روز که در تهران با جمعی از دوستان بودیم و من دو ساعت خدمت بودم .

چه کسی اینجوری با زندگی ما بازی کرده ؟ چه کسی به خودش اجازه داده زندگی ما را به لجن بکشد ؟

..........

بخاطر شلوغی دفتر حس نوشتن ندارم

 

مخاطبی از جنس عن

خیلی دلتان را خوش نکنید

من زیر پاهای شما را لغزان می بینم

خیلی به هیاهو تکیه نزنید

باد خودتان زود تر از همه در خواهد رفت

خیلی محکم ننشینید و جلوستان را به باب استفعال نبرید

ابری که می اید باران بسیار دارد

گردنهایتان را بر روی عده ای نادان صاف نگیرید

الاغ را دوغ داده اند ، ملاحظه کن شاید تو را بالا بیاورد

آنجایی را که بر گرده ی یک نسل راست کرده ای

آنجای دگرت را صابون بزن که مشهور است این یکی خشکه اش نمی چسبد

نگاه سردت را بردار و برو

که من سردی محبت را حتی در بادهای داغ کویر دیده ام

راهت دور نیست فقط باید بروی

کوزه ات را بردارو قبایی از جنس پشم بپوش

زنگ انشا

من گاهی هوس می کنم رهای از ادبیات رهای از ادب رهای از ترس حرف دلم را بزنم . هر چند ممکن است حرف دل مرا خیلی ها نفهمند ولی خب این قسمتش زیاد مهم نیست .

من معتقدم بت پرستی به درون انسانها رسوخ کرده و خیلی ها دوست دارند تمام زندگی شان مدهوش بت باشند و اگر حرفی هم از تواضع و فرو تنی می زنن منظورشان تواضع به معنای واقعی نیست بلکه تواضع در برابر بت درونشان است که این در واقع انها را هر چه بیشتر به خشونت نزدیک می کند .

بهتر است حرف را رها کرده و به سراغ مصادیق برویم . شما یک خانم را در چادر ببینید در حالی که فقط چشم و ابرو و دهانش دیده می شود خب طبیعتا شما به دلایل زیادی به سمت او ترغیب می شوید اولا که ذهن شما بطور خودکار به شما دستور می دهد تا هر چه سریعتر پی ببرید او چه چیزی را دارد از شما قایم می کند دوما او با این کار خودش را در هاله ای از ابهام فرو می برد و این موجب می شود که ذهن شما شروع به رویا پردازی کند مثلا شما در نظر بگیرید عکس فردی را که تنش در لباسی پوشیده شده و صورتش فقط یک دایره صاف است ، خب ذهن شما بطور اتوماتیک صورتی افسانه ای را به جای ان جای خالی می گذارد و بعد از ایجاد این تصور شروع می کند به پرستش ان بتی که ساخته است

اما در واقع چه می گذرد ، هر انسانی در بیرون روزی ده مرتبه به دستشویی می رود ، شکمش مرتب قار و قور می کند و روزی صد مرتبه از او باد کنده می شود و بهترین جاهایش عرق کرده و بوی ناخوشایند می دهد . اگر سیر خورده باشد دهنش بو می دهد و اگر سرما خورده باشد اب دماغش کش کرده ، یکی سبزه با نمک است یکی بلند بی قواره است یکی دماغش چاق است یکی چشمانش ورقلمبیده است یکی ... خلاصه در واقعیت صورت هیچ کس خالی از معنای صورت نیست

پس تواضع چیست ؟

تواضع پنهان کردن خود و قاب کردن خود نیست که چهره ای انکارد شده از خود به نمایش بگذارید و خود بدانید که اینطور شما فقط دارید زشتیهای خودتان را از دیگران می پوشانید . در مورد همین مسئله پوشش زنها اگر انها با شرت و بلوز یقه باز باشند خیلی واقعیت انها مشخص می شود و خیلی از انها چهره خیکی یا رانهای باریک یا قد و بالایی کج و معوج دارند که اصلا مورد توجه واقع نمی شوند و حتی بهترین انها نیز یک روز اسهال می شود یک روز کمرش درد می کند یک روز ....

خواهش می کنم تلاش نکنیم خودمان را برای هم بت کنیم و انگاه بگوییم بت پرستی شرک است

برای این موضوع مثالی دیگر می زنم :

یکی حرفهای خوب می زند ، چند کلمه حرف می زند و می رود یک جایی قایم می شود و بعد دوباره می اید چند کلمه حرف می زند و می رود یک جایی که کسی او را نمی تواند نقد کند کسی نمی تواند با او حرفهای خودمانی بزند کسی به او دسترسی ندارد و ان فرد خودش را این طوری تبدیل به یک فیلسوف و عقل کل می کند در حالی که این طور نیست او ذات جامعه را شناخته و خودش را برای جامعه تبدیل به بت کرده است ، یکی نیست بگه جانم چشمم جگرم پا شو بیا با مردم برو تو استخر شنا کن به مردم بگو با چند زن معاشقه داری ، برنامه تفریحت چیه ، برای شام چی پختی ، چایی تو بالای غذا می خوری یا قبل از غذا ، اخه ادم که این قدر مات و مبهم نیست ، می خوره ، می شاشه ، آروغ می زنه ، گوشت لای دندونش گیر می کنه ، برخوردت با مگسای مزاحم چطوریه ، خلاصه واقع قضیه اینه که اگر با رویایی ترین انسانها سه روز در یک اتاق باشی انقدر در او خصوصیات زشت می بینی که متوجه می شوی هیچ فردی تافته جدا بافته نیست و فرق بین انسانها فقط به میزان لذتی است که به همدیگر می دهن

مثالها زیادند

یکی دیگر از انها افسانه سازی تاریخی است ، و برای این کار ما فقط به قهرمانان مرده نیاز داریم اسم شمشیر بابا را بگذاریم شمشیر اژدها و برایش بازوانی از فولاد فرض کنیم و به سبک تمام افسانه ها در هر موردی به اغراق برویم ، خب این نیز یک نوع بت سازی است هر انسانی اگر یک شب نخوابد از تاب و توان می افتد اگر اب نخورد اگر نتواند به وقتش به توالت برود و خلاصه افسانه ها همه چیز را به شکل یک رویا ارایش می کنند و ما در معبدی این چنین مشغول پرستش می شویم

در این مقوله می توان خیلی حرف زد ولی من لازم نمی بینم

تبریک من به مردم لیبی

می گویند انتقام کار بدیست ولی من معتقدم این از امیزه های بی اساس است انتقام چندان هم بد نیست .

این روز ها که دارد قذافی میرود چشم و چراغ دل من هم مثل خیلی ها روشن شده می گم خدایا می شه ...

واقعا با این قذافی باید چه کار کرد ؟ باید زنده اش داشت و تکه های استخوانش را از بدنش برید و جلو سگ انداخت ، باید به این دکتاتورها یاد اوری کرد چه مزه ای می دهد روزی که ادعای خدایی می کردید . در بدر کردن این همه انسان چه مزه ای می دهد ، ترساندن این همه مردم به خرافه کشیدن به زنجیر کشیدن به انها توهین کردن به فقر انداختن به مصیبت های گوناگون دچار کردن ، گریاندن زجه زدن و نا امید کردن ... باید واقعا مزه تمام این ها را در حلق دیکتاتور ریخت .

باید به او گفت چطور به خودت جرات دادی چهل سال برمردم خدایی کنی ، همه دستانت را ببوسن و برایت تعظیم کنن و تو برای انها تصمیم بگیری ، این همه فرصت داشتی یک بار بخودت نگفتی مگر من کی هستی و چقدر حالیمه و چقدر می خوام بخورم و چقدر می خوام بکنم ، باید به یاد او اورد که او نیز بنده ای از بندگان خداست که وقتی به زور و قدرت رسید چنین جفتک پرانی کرد و لذت قدرت کورش کرد و جاه و جلال همه چیزش شد .

به نظر من تنها کسانی می توانند بگویند انتقام چیز بدی است که مورد ظلم واقع نشده باشن ، گاهی انسانها فقط به عشق انتقام زنده می مانند و امروز مردم لیبی به این لحظه رسیده اند ، تمام کسانی که روزی عزیزی را از دست داده اند تا خون اشام باز هم باقی بماند تمام کسانی که شبی به وحشت افتادن ، تمام فکر هایی که سانسور شدن ، تمام لحظه هایی که بر باد رفت ، تمام زیباییهایی که خوراک کفتار شد و ... حالا دستشان به انتقام باز شده است و چه لحظه ی قشنگیست .

این لحظه بر شما مبارک باد این همه عمر از دست رفت ولی الان شما پیروز هستید و گذشته ها گذشت  ،یادتان باشد این ادمهای ترسو هستند که یک روز مورد ظلم واقع می شوند و یک روز گذشت می کنند ، انتقام بگیرید این حق شماست انها از هیچ کاری در مورد شما فرو گذار نکرده اند . از حالا به بعد شالهایتان را ببندید اسبهایتان را سوار شوید در دل دشت سوزان بتازید در میان شنهای داغ عشق بازی کنید  قصه دیکتاتور را برای فرزندانتان تعریف کنید و همیشه قلبتان را گواه ازادیتان بگیرید