بر سکوت تکیه ای سخاوتمندانه خواهم زد .
همیشه دیر است ولی چاره ای نیست باید آغاز کرد .
آغازیدن بهانه ایست برای بودن و هیچ آغازی با شکوه تر از آغاز به عشق نیست .
سالها قبل را بیاد می اورم سال 1372 آنزمان تازه ازدواج کرده بودم یادش به خیر
چقدر از عشق مست بودم . چقدر عاشقانه کوره راه دردناک زندگی را بالا می رفتم
یادم می آید یک موتور گازی به قیمت سی هزار تومان از غلامرضا گلور خریده بودم . رنگ موتور قرمز بود و حالت دوچرخه داشت با همان موتور دنبال خانمم به حسن آباد رفتم
هر چهار شنبه که از مشهد می آمدم دنبالش می رفتم و چون تازه بود که او را می دیدم چهره اش را مرتب فراموش می کردم او را معمولا با مقنعه سیاه می دیدم و او که دختری سیزده ساله بود در سکوت منتظر من بود و وقتی من به انجا می رسیدم او باز هم ساکت بود فقط تند و تند برای من چایی می اورد تا مجبور نشود حرفی بزند .
ما با هم با موتور گازی به فیض اباد رفتیم بستنی گرفتیم و آمدیم سمت عبدل اباد لب اب شوراب بستنی ها را خوردیم و سپس موتور ما روشن نشد و من مجبور شدم موتور را بدوانم تا موتور روشن شود و من بپرم روی موتور و وقتی می ایستادم تا خانمم سوار شود موتور خاموش می شد و من به خانمم می گفتم همانطور که موتور در حال حرکت است تو بپر روی ترک
و او چند بار امتحان کرد و نشد که نشد و او گریه کرد
مهدی سعیدی از راه رسید و من موتور هندای او را گرفتم و خانمم را به عبدل اباد رساندم و ما با هم می گفتیم :
چقدر خوب می شود اگر روزی یک موتور هندا داشته باشیم
و ما خوش بودیم با وجود انکه هیچ چیز نداشتیم
و من انزمان نمی دانستم که رفاه مساوی با خوشبختی نیست
...........
دوباره سالها گذشت
و من درگیر دانشگاه و سربازی و ... و بعد عروسی و ...
حالا دیگر زبان خانمم باز شده بود و من که انزمان اینهمه از سکوتش زجر می کشیدم حالا هیچ ارزویی جز سکوتش نداشتم
و من سرد بودم یا به عبارتی بهتر در بودنم نبودن موج می زد
و من بهانه گیر بودم
من دیگر بستنی نمی خواستم .
من فکر می کردم باید اشتباهی روی داده باشد
من فکر می کردم نباید اینقدر بدبخت باشم
من فکر می کردم و عذاب می کشیدم و حرفهایی داشتم و شاید هیچ وقت من آدم درستی نبوده ام
و شاید هیچ وقت من عقل سالمی نداشته ام
ولی زمان به مرور مرا تبدیل به یخ کرده بود . یخی که هرگز کسی او را گرم نکرده بود
یخی که دیگر موتور گازی سی هزار تومانی را با ولع هل نمی داد
............
بعضی ها معتقدند که من آدم تازه بدوران رسیده ای هستم . آنها معتقدند من درباره اطرافیانم سرد و بی روح حرف می زنم . انها می گویند : تو نمی توانی با هیچ کسی راحت باشی .
آنها می گویند من مغرور هستم و بعضی از انها هم مرا فردی فاقد هر گونه ارزش می دانند .
..........
متاسفانه وقتی از نگاه انها به خودم نگاه می کنم می بینم انها راست می گویند و وقتی از نگاه خودم به خودم نگاه می کنم می بینم :
می بینم من از بچه گی یعنی انزمان که کلاس دوم راهنمایی بودم روزی در راه مدرسه از یکی از دوستانم پرسیدم می خواهی بزرگ بشی چه کاره بشی ؟
و او گفت : دوست دارم یک شغل کارمندی داشته باشم و بروم اداره و بیایم به خانه و به اندازه خورد و خوراکم در امد داشته باشم .
و من ساکت و غمگین شدم و او پرسید چی شد چرا ناراحت شدی ؟
من به او چیزی نگفتم ولی در دلم از داشتن این جور ارزوهای کوچک بیزار بودم و از اینکه دوستانی دارم که این جور ارزوهایی دارند سخت عذاب می کشیدم .
من به دوستم گفتم :
اگر کسی از من این سوال را بپرسد بی شک به او خواهم گفت :
دوست دارم مهمترین آدم تاریخ بشریت شوم
.........
البته زمانه با من نساخت و من حالا یک فرد الاف تقریبا بی کار هستم ولی هنوز هم هیچی از ان ارزوها کم نشده و با هر کسی هم که کمتر از این ارزویی داشته باشد نمی توانم دم خور شوم