رخصت زندگی

وقتی عبدل اباد

باد نمی وزد بی اغراق من مسحور زیبایی این روستا می شوم

جمعه ها هر چند خلوت است است . هر چند سکوت بیشتر از هر روز است ولی زیباست

شاید شهریور عبدل اباد که باد دولخ کمتری دارد یکی از شیکترین طبیعت هاست .

.........

این روز ها ما داریم اماده می شویم که به خانه ی جدیدمان نقل مکان کنیم . با وجود انکه خانه جدید حدود پانصد متر زیر بنا دارد و مکان ورزش و استخر و چهار اتاق خواب بزرگ و یک هال دویست متری بزرگ و صحن حیاطی وسیع ودل انگیز دارد

ولی ما به زندگی در فضای بالای دفتر عادت کرده ایم . فضای بالای دفتر فقط یک فضای پنجاه متری ساده است که تقریبا هیچ امکاناتی ندارد ولی ما در مدت یک سال گذشته در تمام اوقاتی که در عبدل اباد بوده ایم در این فضا بوده ایم و در این فضا خاطرات زیادی داریم .ما به منظره بسیار زیبای این دفتر که تا حسن اباد و دوغ اباد و مهنه و فیض اباد را در ویترین خود دارد عادت کرده ایم .

ما به نشستن در پشت این پنجره های آبی و دیدن مردمی که از انها شناخت داریم و انها را دوست داریم عادت کرده ایم .

من فکر می کنم ما با رفتن به خانه ی اصلی مان در سکوت بیشتری قرار خواهیم گرفت

سکوتی که امید وارم با حضور کسانی که انها را دوست دارم و به انها احترام می گذارم گاهی بشکند .

گاهی وقتا خیلی دوست دارم بگویم :

اه خدای من . چقدر برای اثبات دوست ام زور زدم و با این همه تلاش هیچ کس دوستی مرا باور نکرد .

با وجود این اگر زندگی به من رخصت بدهد هرگز از هنر عشق ورزیدن دست نخواهم کشید

دیرک ملتهب

گاهی دوست دارم شعر بگویم . دوست دارم حرفی را مختصر و پنهان بگویم فکر می کنم نثر نویسی زیاده از حد مرا رک گوی و باز کرده است . دوست دارم شعر بگویم هر چند به وضوح می بینم که قرنها از ترجمه ی شعر حافظ عاجز مانده اند

.........

باز بر در خانه ی این شاعره ی خام نشستم

باز جان ، با پنجه ی لرزان تو من پنجره بستم

سوراخ کنام دل من وه چه ولنگار

با نیزه چنگان تو من هستم و مستم

چون قعرضمیرم همه اش همهمه ی توست

در نقر وجودت به سبب وسوسه جستم

هان ، ملتهب و دیرک خود را بنمودم

پیمانه شدی، جرعه زدم ،  ظرف نشستم

.............

آرام آرام ...

آرام آرام زندگی خواهم کرد

آرام از پله های سخت و لیز و تاریک بالا خواهم رفت

از همین الان از بودن در این فضای مرطوب لذت می برم

براستی اگر زندگی بودن در یک فضای آفتابی و مطلوب بود چیزی برای گفتن نداشت .

ارام آرام زندگی خواهم کرد

درد خواهم کشید

......

تجربه کرده ام

چیزی را طلب می کنم که ندارم و ...

و وقتی چیزی که طلب کرده ام را زود دریافت کرده ام

فرصت لذت بردن از ان را نیافته ام

تجربه به من آموخته است

خواستن . چیزی جز درد حاصل از بودن در تفاوت نیست

و من وقتی دریافته ام که متفاوتم

دریافته ام

که هیچ قانونی ازلی و لایغیر نیست

و من به تجربه دریافته ام

تغییر . درستترین معنای زندگی است

ارام ارام زندگی خواهم کرد

درد خواهم کشید . متفاوت خواهم بود . تغییر خواهم داد .

.....

می دانم

زندگی بیش از یک تعبیر خواب است

که میتواند بر زبان یک رمال جاری یا در لای کتابی دفن شده باشد

می دانم

این تلاش است که زیباست نه رسیدن

و می دانم

که تلاش برای تغییر در زیر درد با روحیه ای متفاوت

تفسیر نانوشته ی بودن است

توافق پنهان زندگیست با

معشوقه ای که قرار است زبان در کامش بگذارد

.........

آرام آرام زندگی خواهم کرد

 

 

بلغور های نیمه شب

بر سکوت تکیه ای سخاوتمندانه خواهم زد .

همیشه دیر است ولی چاره ای نیست باید آغاز کرد .

آغازیدن بهانه ایست برای بودن و هیچ آغازی با شکوه تر از آغاز به عشق نیست .

سالها قبل را بیاد می اورم سال 1372 آنزمان تازه ازدواج کرده بودم یادش به خیر

چقدر از عشق مست بودم . چقدر عاشقانه کوره راه دردناک زندگی را بالا می رفتم

یادم می آید یک موتور گازی به قیمت سی هزار تومان از غلامرضا گلور خریده بودم . رنگ موتور قرمز بود و حالت دوچرخه داشت با همان موتور دنبال خانمم به حسن آباد رفتم

هر چهار شنبه که از مشهد می آمدم دنبالش می رفتم و چون تازه بود که او را می دیدم چهره اش را مرتب فراموش می کردم او را معمولا با مقنعه سیاه می دیدم و او که دختری سیزده ساله بود در سکوت منتظر من بود و وقتی من به انجا می رسیدم او باز هم ساکت بود فقط تند و تند برای من چایی می اورد تا مجبور نشود حرفی بزند .

ما با هم با موتور گازی به فیض اباد رفتیم بستنی گرفتیم و آمدیم سمت عبدل اباد لب اب شوراب بستنی ها را خوردیم و سپس موتور ما روشن نشد و من مجبور شدم موتور را بدوانم تا موتور روشن شود و من بپرم روی موتور و وقتی می ایستادم تا خانمم سوار شود موتور خاموش می شد و من به خانمم می گفتم همانطور که موتور در حال حرکت است تو بپر روی ترک

و او چند بار امتحان کرد و نشد که نشد و او گریه کرد

مهدی سعیدی از راه رسید و من موتور هندای او را گرفتم و خانمم را به عبدل اباد رساندم و ما با هم می گفتیم :

چقدر خوب می شود اگر روزی یک موتور هندا داشته باشیم

و ما خوش بودیم با وجود انکه هیچ چیز نداشتیم

و من انزمان نمی دانستم که رفاه مساوی با خوشبختی نیست

...........

دوباره سالها گذشت

و من درگیر دانشگاه و سربازی و ... و بعد عروسی و ...

حالا دیگر زبان خانمم باز شده بود و من که انزمان اینهمه از سکوتش زجر می کشیدم حالا هیچ ارزویی جز سکوتش نداشتم

و من سرد بودم یا به عبارتی بهتر در بودنم نبودن موج می زد

و من بهانه گیر بودم

من دیگر بستنی نمی خواستم .

من فکر می کردم باید اشتباهی روی داده باشد

من فکر می کردم نباید اینقدر بدبخت باشم

من فکر می کردم و عذاب می کشیدم و حرفهایی داشتم و شاید هیچ وقت من آدم درستی نبوده ام

و شاید هیچ وقت من عقل سالمی نداشته ام

ولی زمان به مرور مرا تبدیل به یخ کرده بود . یخی که هرگز کسی او را گرم نکرده بود

یخی که دیگر موتور گازی سی هزار تومانی را با ولع هل نمی داد

............

بعضی ها معتقدند که من آدم تازه بدوران رسیده ای هستم . آنها معتقدند من درباره اطرافیانم سرد و بی روح حرف می زنم . انها می گویند : تو نمی توانی با هیچ کسی راحت باشی .

آنها می گویند من مغرور هستم و بعضی از انها هم مرا فردی فاقد هر گونه ارزش می دانند .

..........

متاسفانه وقتی از نگاه انها به خودم نگاه می کنم می بینم انها راست می گویند و وقتی از نگاه خودم به خودم نگاه می کنم می بینم :

می بینم من از بچه گی یعنی انزمان که کلاس دوم راهنمایی بودم روزی در راه مدرسه از یکی از دوستانم پرسیدم می خواهی بزرگ بشی چه کاره بشی ؟

و او گفت : دوست دارم یک شغل کارمندی داشته باشم و بروم اداره و بیایم به خانه و به اندازه خورد و خوراکم در امد داشته باشم .

و من ساکت و غمگین شدم و او پرسید چی شد چرا ناراحت شدی ؟

من به او چیزی نگفتم ولی در دلم از داشتن این جور ارزوهای کوچک بیزار بودم و از اینکه دوستانی دارم که این جور ارزوهایی دارند سخت عذاب می کشیدم .

من به دوستم گفتم :

اگر کسی از من این سوال را بپرسد بی شک به او خواهم گفت :

دوست دارم مهمترین آدم تاریخ بشریت شوم

.........

البته زمانه با من نساخت و من حالا یک فرد الاف تقریبا بی کار هستم ولی هنوز هم هیچی از ان ارزوها کم نشده و با هر کسی هم که کمتر از این ارزویی داشته باشد نمی توانم دم خور شوم

چشمان کم حوصله

فلان تسکت افواه و تنطق عیناه

این یک ضرب المثل عربی است یعنی :

فلان دهنش بسته است و چشمانش حرف می زند .

...........

سخن چشم چگونه است ؟

چگونه حیا در چشم لانه می کند ؟

بی شک مهم ترین خصوصیت هر فرد شرافت اوست . ما وقتی با یک انسان شریف روبرو می شویم که به اصول انسانیت پایبند است نا خود آگاه نسبت به او ادای احترام می کنیم هر چند ممکن است او به دلایل سیاسی یا مصلحتی درست روبروی ما قرار گرفته باشد .

این خصلت انسانی و طبیعی گاه خود تبدیل به بزرگترین عامل فریب می شود به این ترتیب که یک فرد انسان ستیز و متنفر با چنگ زدن به تمامیت های بنیادی اطمینان کاذبی را از جامعه می گیرد در این گونه موارد بهترین مثال فشفشه هایی است که در مناسبت های شادی در هوا شلیک شده ولی فقط چند لحظه محیط را روشن می کند و سپس دوباره تاریکی تاریک تر از همیشه قبل از انکه بدرستی معنا شود سایه می اندازد .

و اینطوری است که انسانهای زیادی تمام عمر را در سایه شک و تردید به سر می برند و هرگز قادر نیستند این لعاب لزج بوگندویی که بر سقف خود زده اند را بشکنند .

تنها راه شکستن این سقف سخن گفتن با چشمهاست اما نه سخن با چشمی که مانند فشفشه فقط چند لحظه برق می زند بلکه سخن با چشمی که مانند خورشید همیشه می درخشد .

البته در تمام این مثالها و بیانها قبلا شاشیده شده و بعبارت بهتر مغلطه در همه چیز ریشه دوانده است و فریب همه جا گیر و پر توان شده است ولی من برای بیان منظورم چنین تلاش می کنم .

چگونه می توان به چشمی اطمینان کرد ؟

گریه نشان درد است ولی نه گریه ی یک هنرپیشه که نشان به بازی گرفته شدن درد است .

چشم نشان صداقت است ولی چشمی که تلاش می کند قاب عکسی برای صداقت باشد نشان رذالت است .

در یک کلام

برای تعبیر معنای یک چشم ابتدا باید توانست فکر کسی را تفسیر کرد و این کار لحظه ای وآنی ممکن نیست .

........

خوب توضیح ندادم چون :

یا حسش نبود

یا جرائتش نبود

نیست زاد

من در سی صفحه ی اول کتاب سکوتهای دنباله دار از زبان یک مرده صحبت می کنم .

فکر می کنم کتاب با این جمله شروع می شود : حس یخ زده ای داشتم یکی داشت تل بزرگی که من رویش دراز کشیده بودم را تکان می داد ...

من نیاز داشتم از زبان یک مرده حرف بزنم مرده ای که قرعه ی زندگی دوباره به نام او زده می شود و او حاضر نیست که دوباره متولد شود مگر با این قید که عالمی که در آن قرار دارد یعنی عالم ارواح را فراموش نکند .

صافی های زیادی در سر راه او قرار دارد ولی با تمام اینها این تولد آگاه انجام می گیرد و او با گذشتن از انها بدنیا می اید . تاری که با موهای قرمز عفریته ای ساخته شده تنها رابطی است که او را به دنیا مردگان باز می گرداند .

او دختری می شود که در یک قبیله ی عشایری در درون یک چادر سیاه بدنیا می اید . مادرش در هنگام تولد می میرد و این تولد اگاه بی خیال کسانی که انجا هستند مدتی با روح مادرش خوش و بش می کند ولی یک دفعه متوجه می شود که بلبشویی براه می افتد :

آی کودک نیز مرده به دنیا امده

لذا او با دستپاچگی روح مادر را رها کرده و به درون کالبدی که بعنوان تجسد قبول کرده می خزد و او با پدر بزرگش بزرگ می شود و نام او (( نیست زاد )) است

...........

من اندیشه های خاص سکوتهای دنباله دار را فراموش کرده ام . این کتاب اینک در گوشه ی کتابخانه ی من گرد و خاک می خورد و برگهایش زرد شده اند .

آنچه برای من از سکوتهای دنباله دار مانده است همان تلاش من بود برای بی ارزش نشان دادن دنیا و نزدیکی انسان با مرگ و کوتاهی زندگی که البته این نگاه خاص نگاهی منفعل نبود بلکه من با این نگاه توانستم از جوش و خروش دنیا فرار کرده و به لذت و عشق معنای تازه ای بدهم . من با تلاش در زمینه ی این نوشته از ترس و اندوه فرار کرده و تا حدودی به مستی و رهایی که زاییده ی اندیشه است برسم

.......

هر چند کتاب سکوتهای دنباله دار در سیصد و بیست صفحه هرگز به قصد چاپ نوشته نشد ولی این کتاب بیش از هر کتاب موفقی قدرت درونی مرا افزایش داد و اعتماد به نفس مرا به اوج رسانید . من هر گز نمی توانم قبول کنم که خالق کتاب سکوتهای دنباله دار و با چیز های کوچک و پیش پا افتاده ای از پا می افتم گویا همیشه (( نیست زاد )) در گوشه ای ایستاده و به من نگاه می کند.

..........

شاید زمانی برسد که من نیز بتوانم درباره کتابهایم بیشتر حرف بزنم

استدلال بزرگ

او سعی می کند باکلاس باشد . سعی می کند فهمیده و هوشیار نشان دهد اول که با تو اشنا می شود زیاد ادب به خرج می دهد و بعد که جایی برای خودش تعریف کرد بی دلیل و با دلیل ایراد می گیرد .

خیلی راحت به شخصیت طرف مقابلش توهین می کند مثلا می گوید :

شما که این همه ادعای فهم می کنید چرا چنین و چنان می کنید و ...

در ابتدا هوس می کنی کمی با او به بحث بپردازی سعی می کنی تا برای او روشن کنی کنی که تو صرفا افکار خودت را بی پروا گفته ای و اصلا هم انتظار نداشته ای تا کسی به حرفای تو گوش دهد یا عمل کند

ولی او مرتب می گوید : از شما که کمپانی عقل و معرفت هستید توقع نداشتم چنین حرفی بزنید

و باز تو خودت را جر می دهی و برای او توضیح می دهی ولی بعد از کلی طول و تفصیل او باز دوباره می گوید :

من اصلا فکر نمی کردم آدمی به عقل و معرفت شما ...

...........

براستی استدلال چیست ؟؟؟

اگرزیاد مته رو خشخاش نگذاریم می توانیم بگوییم :

کج اندیشی .... کج فهمی .... غرض ورزی .... شخصیت زدگی ....

من معتقدم با یک انسان کج اندیش به هیج وجه نمی شود استدلال کرد

من معتقدم با یک فردی که ادعا می کند عقل کل است به هیج وجه نمی توان استدلال آورد

.....

می گویند زنی که تازه ازدواج کرده بود روزی از پیر زنی پرسید :

چگونه پلو می پزند

پیز زن گفت : ابتدا برنج را شسته و انقدر اب که به اندازه یک بند انگشت روی ان بایستد می ریزند

زن جوان گفت :

اینا را خودم بلدم

پیر زن ادامه داد :

بعد برنج در اب می جوشد تا کاملا نرم شود قبل از انکه خمیر شود انرا بر صافی می ریزند

زن جوان گفت :

اینا را بلدم

خلاصه هر چه پیر زن گفت . زن جوان ادعا کرد انرا بلد است . دست آخر پیر زن گفت :

بعد از انکه برنج را دم کردی چند تا سوراخ در ان می کنی و یک خشت خام هم روی برنج می گذاری سپس دم کش را می گذاری .

زن جوان گفت : اینا را بلدم

پیرزن گفت :

خب اگه بلدی که دیگه چیزی نیست

.............

واقعا استدلال خشت خام برای خیلی ها بزرگترین استدلال است .

.......

برای فهماندن به دیگران خودتان را اذیت نکنید امن ترین غارها در دل کور کوه هایی است که هر گز جریان را تجربه نکرده اند

راز های عریان

باز هم عروسکم را برداشتم

عروسک من یک الاغ است . دستهایش با پارچه ی قهوه ای درست شده و بدنش بنفش و پوزه اش سفید است . این الاغ هم برای خودش تحفه ایست . درست مثل خود من

دستان الاغم را یواش یواش مالیدم گویا دارم بنا گوش معشوقه ای را به منظور کام جویی می مالم . درون دستش نمی دانم چی کار کرده اند ولی هر چی هست استخوان باریکی را بیاد می اورد آدم احساس می کند دارد با یک بچه نوزاد ور می رود .

چشمان سیاه الاغ من دو نقطه ی سیاه صاف و صیقلی است که همانطور بر و بر نگاهم می کنند وقتی از شدت نگاه او خسته می شوم او را روی موکت رها می کنم و او به سقف خانه چشم می دوزد و جایی را در سقف خانه ممتد و بی وقفه نگاه می کند .

من از نگاه او آهسته آهسته بالا می روم تا به سقف می رسم در سقف چیزی نمی بینم غیر از گچ سفیدی که چند رگه ی نور روی ان تصویرهای مواج و سراب مانندی ساخته است . و من به خودم می خندم می گویم : خر بودن هم برای خودش عالمی داره . نیازی نیست چیز های زیادی داشته باشی تا وقت کمی را بتوانی به انها مشغول شوی همین یک سقف سفید بی معنا کافیست تا مدت زیادی سرت را گرم کنه .

دوباره نگاهم را به سقف می دوزم و خرگونه به سقف خیره می شوم . دانه های ریز گچ در ادامه ی این نگاه به بازی در می ایند گویا به درون افسانه های کازانتزاکیس خزیده ای گویا زوربای یونان خرتر از همیشه خسته از یک عمر عاشقی . کاترین بیوه زن ابادی را طلب می کند تا جرعه ای آب بر عطش درونش بپاشد .

باید ماشینی در جاده باشد که هنوز صدایش نیامده نورش بر سقف سایه روشنهایی هنری خلق می کند که گاهی در انها (( بوتررو )) را در کنار زنی لخت و چاق می بینی و گاهی در انها سرگردانی نقاشی را می بینی که ساعتهاست در برابر قلعه ی الموت زانو زده و نمی داند کوبیسم را در تاریخ جریان دهد یا بر ساقه های کهنه ی درختان کهن بالا ببرد .

و من در عالم خریت خود می مانم و هیچ کس نمی داند من چقدر خریت خودم را دوست دارم و وقتی به خود می آیم می بینم مدتی است که دارم پای خرم را می مالم و باز خوشحالم که برای خر من چیز دیگه ای درست نکرده اند تا من در اوج خریت خود آنرا بمالم

پاس کردن یک فقره چک

واقعا آدم تی تیش مامانی مثل من بدرد کار بازار نمی خوره .

الان اعصابم آنقدر خرد است که دوست دارم همین کامپیوتر را از پنجره به بیرون پرت کنم .

صبح تا تلفن یکی از طلبکارا از خواب بیدار شدم . گفتم : فلانی ساعت ده برید بانک پول هست

بلافاصله زنگ زدم تا به حساب من پول بریزند و قولش را گرفتم ولی ساعت ده پول نیامد و دوباره طلبکار گفت :

فلانی من پول لازم دارم

و من دوباره زنگ زدم و به من قول دادند تا آخر ساعت کاری پول حواله می کنند و من نیز بر اساس ان قول دادم

تا ساعت یک ربع به یک در بانک ماندم تمام مشتری های بانک بیرون رفتند و در بانک را بستند و حواله ای برای من نیامد و من نتوانستم به قول خودم عمل کنم

با شرمندگی بسیار به طلبکارم زنگ زدم : فلانی من بسیار شرمنده شدم که نتوانستم امروز چکم را پاس کنم .

طلبکارم چیز زیادی نگفت . یعنی چی می توانست بگوید ولی من ناراحت شدم که چرا نتوانسته ام با طلبی حدود سی و پنج برابر مبلغ چک جواب طلبکارم را بدهم .

البته من یک چیز هایی را در بازار قبول دارم

اول : خوش حساب کسی است که با کسی حساب و کتابی ندارد

دوم : بدون داشتن حساب و کتاب نمی شود در جامعه کاسبی کرد .

سوم : خوش حساب ترین افراد کسی است که خودش می داند پایش را گلیمش درازتر نکرده است نه انکه مردم درباره اش چی قضاوت کنند .

..........

نتیجه ای که از این نوشته می گیرم این است که :

من الان نباید ناراحت باشم زیرا اگر چک من پاس بشود پس چک کی نمی خواهد پاس شود . منی که هر روز چک و قرض و قوله دارم اگر قرار باشد مشکل پرداخت چک نداشته باشم پس آیا کسی که در سال هم یک چک پاس نمی کند باید مشکل داشته باشد .

افسوس

من معتقدم که در لابلای زندگی زندگی را گم کرده ام

لابلای زندگی من چیست ؟

قسمتی از زندگی من بودن در بانک است و قسمتی از زندگی من منظم کردن کارهای پولی و ...

.......

من خیلی وقت است که با خودم بیگانه ام . من سالهاست که با خودم غریبه ام . دیر بازی است که قلب من برای من نمی تپد . و من احساس می کنم سرگردان زندگی شده ام .

وقتی در خانه می نشینم و منزوی می شوم این احساس در من بیشتر است زیرا خودم را ادمی منفعل و ترسو می بینم که در گوشه ای خزیده . چندک زده و در بغل غم خزیده است .

وقتی بیرون می ایم و در فضای بیرون سرگردان می شوم می بینم زندگی از آغوش من پریده و من روز هاست که گاهی حتی خودم را در آیینه ندیده ام .

معمولا گاهی که ورزش می کنم سرحالترم . آن ساعتی که گرم در ورزش و نرمش هستم .مال خودمم

معمولا وقتی برای یکی که در نهان اندیشه ام دوستش دارم و به او عشق می ورزم پیام تلفنی می فرستم . مال خودمم

معمولا وقتی سر روی بالشت می گذارم و به آسمان پر ستاره خیره می شوم و به رویاهای کودکی ام فکر می کنم . مال خودمم .

معمولا وقتی تنها هستم و کمی خسته و خودم مرهم دل خودم می شوم و چند لحظه ای در تاریکی می مانم و یا به دریای خیالم شیرجه می زنم مال خودمم .

و من می دانم زندگی در نهایت چندان تحفه ای نیست . پیری می اید قبل از انکه من تردید جوانی را رد کرده باشم . همانطور که جوانی آمد قبل از انکه من نوجوانی را درک کرده باشم

من در تمام سالهای زندگیم متوجه گذر زمان بوده ام و این حالا عذابم می دهم

بر تارک عمر من نگاه به آینده حک شده است و این سایه ی وحشت هرگز لحظه ای مرا رها نکرده .

موفقیت گاهی اوقات بختک زندگی من شده . وقتی نگاه می کنم برای رفتن به دانشگاه چه زمانهایی را از دست داده ام وقتی می بینم برای گرفتن لیسانس چه دوره هایی را از زندگی بر باد داده ام وقتی ....

و من می دانم که نمی شود به جنگ زمان رفت ولی معتقدم که زمان در چنگ ماست

بر تمام بیهودگی های زندگیم از ان جهت افسوس می خورم که باقی زندگیم را به بطالت بگذرانم .

..........

براستی لابلای زندگی من چیست .

شاید نتوانم بدرستی توضیح دهم لابلای زندگی من چیست ولی لا اقل می توانم بگویم که دوست دارم

لابلای من چیزی نباشد جز عشق

چیزی نباشد جز شهوت

چیزی نباشد جز لذتی که از بودن با کسانی می برم که می توانم بصرف بودنم به صرافت وجودشان بیندیشم لمسشان کنم و چنگانم را در پتی موهایشان بدوانم و همه چیز در این فاصله با حرفهایی تعقیب شود که هیچ بنای مشخص کلامی نداشته باشن

.... بشرطی که با چشمشان مرا پیش نخوانند و با مصلحتشان مرا پس نزنند

.....................

افسوس که او نوشته های مرا نمی خواند

........................................

خالی نبودن عریضه

امشب در اوج خستگی یکی از پنهان ترین روابط عشقی ام را بصورت مفصل نوشتم ولی متاسفانه این متن حذف شد و من الان سرد از این همه احساسی که در نوشتن صرف کردم و همه چیز در فشار یک کلید اشتباهی پرید هر چه زور می زنم می بینم دوباره نای نوشتن ندارم .

......................

هیچ چیز به اندازه اعتراف به عشق اطمینان بخش نیست

رولان

نامه ای به ممد

ممدنازنين سلام

اميد وارم اين نامه را بخواني

يك سال گذشت كه تو از ايران رفته اي و گويا همين ديشب و ديروز بود كه اينجا بودي . اميد وارم كه كشور استراليا به تو كمك كند تا بتواني هر چه بيشتر از زندگي لذت ببري .

من از استراليا و مردم آن كشور هيچ خاطره اي ندارم ولي براي هميشه از آنها ممنون خواهم بود كه تو را در آغوش خود پذيرفتند .

ممد در ايران انسانهاي بزرگي هستند كه بسيار كوچك زندگي مي كنند گويا اين مملكت براي بزرگان جايي ندارد . در ايران همه مردم در بهت و حيرت زندگي مي كنند گويا نيمه شب خواب باشي و بسيار خسته و كسي لب بر شيپور بگذارد و داخل اتاق شود و تو از خواب بپري و نداني كه كي هستي و كجا هستي و ...

ممد سرزمين پدري تو با خط قرمز هاي زيادي تقسيم شده . همه چيز اينجا خط قرمزي دارد و اين روان هر كسي را آزرده مي كند . من خودم با اين كه وضعم خوب است و علي الظاهر بايد خوشحال و راضي باشم اگر نباشد كه زن و بچه دارم همه چيز را رها مي كردم و از اين خفقان و دهشت فرار مي كردم حتي اگر شده سر به بيابان مي گذاشتم .

ممكن است در انجا به تو سخت بگذرد اين بسيار طبيعي است ولي با هر لحظه صبر هزاران اميد در قلب تو جوانه خواهد زد و من مطمئن هستم كه تو در سال اينده انچه را در امسال برايش صبر و تحمل كرده اي درو خواهي كرد .

خدا بزرگتر از ان است كه كسي صادقانه حركتي را در زندگي شروع بكند و خدا ان حركت را به نتيجه نرساند .

ممد نازنين مواظب خودت باش و زياد هم به اينجا و كساني كه اينجا داري فكر نكن . اگر تو به اينجا بيايي همه چيز بعد از ده روز دوباره رنگ كهنگي به خود مي گيرد گويا اينجا همه سالهاست مرده اند و حركت انها مانند حركت اشباح هيچ مفهوم روشني را بيان نمي كند .

ممد دنيا مال ماست . كسي كه مي خواهد زندگي كند بايد محكم و استوار بايستد و خواسته اش را دنبال كند .

اگر اكسير زندگي ذره اي به كوچكي سر سوزني شود تمام خاك عالم را غربال خواهم كرد تا فرصت زيستن داشته اشم .

به قول آلبرت كامو :

هر جواني كه شورشي نباشد توهيني به نسل خود است

.............

بقول حبیب

سه روزه رفته ای سی روزه حالا

زمستونو رفته ای نوروزه حالا

تو گفتی سر هفته میایم

.....

پرواز

البته من يك زندگي كاملا مستقل دارم .

منظورم از استقلال اين است كه من كارگر و يا ارباب كسي يا دولت يا ديگري نيستم بلكه من هر چه هستم متعلق به خودم هستم .

اگر با ديگران هستم منظورم بيشتر يك بودن دوستانه و مبتني بر لذت است به اين معنا كه دوست دارم با بودن با ديگران به زندگيم رنگ و بويي بهتر بدهم ولي گاهي اوقات در اين وسط ها اشكالاتي پيش مي ايد كه من بسيار ناراحت مي شوم و نوع رفتاري من به شكل زننده اي تغيير شكل مي دهد .

آنچه در ارتباط مرا مي رنجاند چيست ؟

هر چند ما در زندگي روز مره مستقل هستيم ولي خود طبيعت داراي يك نوع طبقه بندي ذاتي هست . مثلا يك فرد خوشكل را بر يك فرد بد گل ترجيح مي دهد

مثلا احترام يك فرد مسن را بر يك فرد كم سن و سال واجب مي كند .

مثلا تجربه را بر خامي ترجيح مي دهد .

....

معمول بر اين است كه همه با هم در ارتباط باشن ولي ارتباط به خودي خود طبقه بندي شده است من خودم دوستاني دارم كه گاها آنها داراي مقام اجتماعي بالايي هستند يا افراد ثروتمندي هستند يا افراد مسني هستند يا ... من سعي مي كنم هر چند با انها ممكن است خودموني باشم ولي ادب را رعايت كنم . من دريافته ام كه اين فقط ادب است كه قادراست فرد را از سطحي به سطحي بالاتر ببرد .

هر چند من در كل آدم مسخره اي هستم ولي گاهي من توسط كسي مسخره مي شوم كه ان فرد در حد اين نيست كه براي من اظهار نظر كند .

و اينجا اوج ناراحتي من است

البته براي رفع اين مشكل راه حل هايي دارم اول اينكه ان فرد را از زندگي خودم بيرون مي كنم

دوم انكه با ان فرد مثل خودش رفتار مي كنم

سوم اينكه شمشير را از رو مي بندم تا به او بفهمانم كه يك بزمچه نهايت تا كجا مي تواند خيز بردارد .

البته در تمام اين مدتي كه من با اين جور افراد درگير مي شوم ناراحت هستم و هرگز خودم را نمي بخشم

هرگز خودم را نمي بخشم كه به هر كسي اجازه مي دهم به من نزديك شود

هرگز خودم را نمي بخشم كه با هر كسي خيلي زود خودموني مي شوم

هرگز خودم را نمي بخشم كه زود تر از هر چيزي در ارتباط تابوي خودم را مي شكنم

..........

آنچه كه در مجموع براي من مهم است اهدافي است كه در زندگي دنبال مي كنم و اين اهداف تا نود درصد اهدافي انسان محور و مهر جويانه است و اگر نباشد كه براي زندگي تلاش اقتصادي نيز لازم است و قدرت اقتصادي شايد مهم ترين نوع قدرت است هر گز پا به داخل اجتماع نمي گذاشتم .

به قول فروغ : به پرواز فكر كن پرنده رفتني است

اگری جات

اگر نبود که من از فیلتر شدن وبلاگم می ترسم حتی یک جمله نمی نوشتم مگر آن جمله با ترشح بیضه بلند می شد .

...

اگر از سقوط آزاد در بازار مکاره زندگی نمی ترسیدم حتی یک لحظه از زندگیم را در راه بدست آوردن پول تلف نمی کردم .

...

اگر از امنیت اجتماعی افراد نمی ترسیدم لحظه ای به خانواده فکر نمی کردم .

....

اگر از جهنم نمی ترسیدم بی خیال بهشت می شدم و لحظه ای به خدا فکر نمی کردم .

...

اگر از درد نمی ترسیدم بی خیال مرگ می شدم و لحظه ای به زندگی فکر نمی کردم .

...

اگر از ارتباط نمی ترسیدم بی خیال حیا می شدم و به ننه ی مشدی مندلی هم پیشنهاد ... می کردم .

....

اگر از سیاست کاران نمی ترسیدم معلم اخلاق دوره گرد می شدم .

....

اگر از موتور سواران عبدل اباد نمی ترسیدم دوباره زن می گرفتم و به حج محمد چاقو کش هم می گفتم برام ترانه ی مرد دو زنه را بخواند .

........

افسوس که در اگر نتوان نشست

..........

..........

دیشب ساعت دوی پس از نمیه شب زلزله شد . البته شدت زلزله انقدر بود که من از خواب پریدم ولی خدا را شکر اتفاق ناگواری نیفتاد .

عقاید کادر

گوشه ای ازافکار کادر

........

انسانها وقتی به اطمینان می رسند بی نهایت احمقند و وقتی که به اضطرار می رسند بی نهایت هوشمند .

.........

از وقتی با یک انسان مانند یک انسان رفتار نمی شود انحطاط انسانیت آغاز می شود .

.......

معلمی که هیچ گاه شاگرد ممتازی کلاسی نبوده است هیچ وقت از دانش آموزانش نمره ی قبولی نخواهد گرفت .

..........

فرماندهان بی لیاقت تاریخ را به گند می کشند و فرمانبردارن بی هویت فلسفه را .

.......

انسان شکم پرست در اولین کاسه دیزی اش مغزش را زیر گوشت کوب می گذارد .

.........

تنبلها اول حسادت می کنند بعد چاپلوسی

........

دروغگوترین افراد قبل از همه به خودش دروغ می گوید

......

آزادی شعاری بوگندو است بهتر است انسانها شعار عقل بدهند .

......

کسی که نان خور کسی بود نمی تواند منتقد خوبی باشد .

........

انسانهای موفق رادارهایی در خودشان نصب می کنند که آن رادار ها قادرند راز ها را درک کنند .

......

وقتی خودت باشی تلکیف مردم با تو روشن است .

...

شاید هم می دانم

من داشتم کتاب شکست تابو را می نوشتم

.......

گاهی نوشتن به درازا می کشید یعنی می شد ساعت دوی پس از نیمه شب یا کمی بیشتر و من سرم دود می کرد و من در لابلای خطوط گریه می کردم و با درد می نوشتم

من با درد و رنجی که با ان بزرگ شده بودم دم خور شده بودم . احساس می کردم باد ورق زمان را لختی به عقب برگردانده و من دوباره ...

...........

نوشتن کتاب شکست تابو در بین اعضاء خانواده خیلی به من ضرر زد . تمام اعضاء خانواغده در یک دادگاه خانوادگی مرا محکوم کردن و از اینکه اینقدر درباره خانواده تند و بی پروا سخن گفته بودم مرا سخت مورد نکوهش قرار دادند . انروز هنوز پدر زنده بود و من می دیدم که چگونه خواهران و برادران به من خرده می گیرند و مرا سرزنش می کنند .

شاید نوشتن کتاب شکست تابو نقطه آغاز جدایی من از خانواده ام بود . شاید من با نوشتن این کتاب گفتم :

یا شما به فرهنگ من نزدیک می شوید و تمام دختران بی توجه به شوهران و تمام پسران بی توجه به همسران بر کانون خاص خانواده به معنای واقعی کلمه یعنی فقط برادر و خواهر و مادر و پدر گرد هم می ایید و به همدیگر پشتی می دهید و به این موضوع توجه دارید که هر کدام از شما در زندگی زناشویی به نوعی شکار شده اید ولی در خانه ی پدری هیچ دامی پهن نشده و یا انکه شما و من .... خداحافظ

هذا فراق بینی و بینک

خداحافظ خانواده . ننه جون بابای نازنین خواهر و برادرانی که از یک چشمه جوشیدیم ولی هرگز به هم نجوشیدیم ...

..........

کتاب شکست تابو که کتابی بسیار ناشیانه و پر اشکال است برای من عزیزترین است زیرا من در این کتاب جز حقیقت چیزی به زبان نیاوردم . این کتاب در پنج هزار جلد چاپ شد ولی چندان فروشی نداشت و بقول گفتنی روی دست من باد کرد و یک ضرر مالی تقریبا بزرگ هم برای من در سال هشتاد و سه به همراه اورد .

..........

حالا از انها سالها زیاد نگذشته ولی من بدون هیچ قرار داد مکتوبی به یک تنهایی بزرگ رسیده ام که انرا دوست دارم و فکر می کنم در ان بمانم تا ....

حالا به تمام ان اندیشه های دردناک خنده ام می گیرد . حالا به تمام این حرفا پوزخند می زنم . حالا به زمانه به زندگی به خانواده به ... به همه چیز می خندم .

به مردم می خندم . به ایران می خندم ولی نمی دانم این بیگانگی میان مردم و ایران

ولی نمی دانم این تفرقه بین ایرانی و مادرش . بین بچه ها و خانه ی پدری

بعد از نوشتن کدام کتاب آغاز شد

.......

شاید هم می دانم

شهرام بهرام

گفت زنگ می زنم ... زنگ نزد

گفت میام می بینمت ... نیامد

گفت با هم می شینیم اختلاط می کنیم ... نکرد

.............

جالبه . هیچ وقت وقت نمی کنه او چیزی رو که می گه عمل کنه ولی بازم ازش ناراحت نمی شم یعنی یک طوریه که نمی شه چیزی ازش به دل گرفت

وقتی میاد عذر و بهانه نمی یاره . می گیره می خوابه . یا دراز می کشه و آدم همینطوری که نگاش می کنه احساس می کنه داره با یک فرد خسته یک فردی که راحت تصمیم گرفته خستگی در کنه .... طرفه

طرف که چی عرض کنم این حرفا نیست . خودشم همیشه می گه یعنی وقتی یک جایی نشسته مثلا روی صندلی چرمی کت و پهنی که پارسال از خیابان سناباد گرفته نشسته و سرشو تو دستاش نگه داشته و به یک جایی چشم دوخته و داره فکر می کنه .

فکر که چی عرض کنم این حرفا نیست . می گه دنیا کرایمند این حرفا نیست نیست . به جای انکه نیروتو صرف گرفتن دزد کنی بیا سعی کن یکی دیگه از اونایی که دزد برده برای خودت بسازی این دفعه لا اقل این تجربه را داری که این که می گن دزد وجود داره را باور کنی

باور که چی عرض کنم . این حرف و حدیثا بهش نمیاد . می گه : باور باور دیگه کدوم صیغه ای ایه

صیغه که چی عرض کنم . هر سوراخی که بهش باهاش حال کرد و یا ازش ارامش گرفت و بقول گفتنی بشه کرد . می کنه و دیگه به این که صیغه کنه یا ناصیغه کاری نداره

کار که چی عرض کنم همچی بیکار بیکار هم نیست . یک کارایی می کنه ولی کاراش اسم ندارن لذا نه کسی بهش می گه : سرهنگ . نه می گه مهندس و نه ...

شهرام بهرامی نداره ولی بدش نمی یاد شهین مهینی داشته باشه

خدای جویها و باغها

امروز من از شنیدن اینکه یکی از دوستانم و همسایه روبروی خانه ام آقای جواد رضایی در قرعه کشی بانک کشاورزی یک ماشین دویست و شش برنده شده بسیار خوشحال شدم .

من جواد را سالهاست می شناسم و از صدق نیت و رفتار باوقار و تلاش بی ریایش در راه زندگی بطور کامل آگاهم .

از اینکه خدا این لطف را در حق او کرده بسیار خوشحالم و امید وارم که این ماشین مایه خیر و برکت بیشتر زندگی او گردد .

این موضوع موجب شد تا با خودم فکر کنم اگر قرار باشد خدا به من لطفی بکند من از او چی می خواهم .

...............

از خدا چه می خواهم ؟

از خدا می خواهم که او آن ور جو نباشد و من این ور جو بلکه هر دو در یک جو با هم شنا کنیم . جویی که در آن شنا می کنیم با ریگهای صاف و کوچک پوشیده شده باشد آب زلالی داشته باشد و درختان قطور و پر سایه ای آن جوی را سایه کرده باشند .

عمق آب گاهی تا روی سینه ی ما بیاید بطوری که ما بتوانیم لخت و پتی در آب شنا کنیم و از این عریانی خجالت هم نکشیم .

دوست دارم خدا شنا کردن بلد نباشد و من بلد باشم و او از من بخواهد که شنا کردن را یادش بدهم و من الکی خودم را به خجالت و حیا بزنم ولی از این بهانه استفاده کرده و به او نزدیک شوم و او در بغل بگیرم و او را فشار دهم و او بلد نباشد چگونه پاهایش را سیخ بگیرد و من پاهای او را بگیرم و او شنا کردن را زود نیاموزد و من باز با او حال کنم .

از خدا می خواهم که وقتی با او برای خوردن شاه توت به باغی در نزدیکی همان چشمه فوق الذکرمی رویم او ناشیانه توت بخورد و قطرات قرمز توت لبان و لباس روی سینه ی او را لکه کند و من مجبور شوم که در پاک کردن این لکه ها به او کمک کنم واو بفهمد که من چقدر منحرفم ولی به رویم نیاورد و من بفهمم که او می فهمد ولی می خواهد که من با او لاس بزنم

از خدا می خواهم ...

عشق بی ریا

حالا دارم با خودم فکر می کنم

فکر می کنم که چه کسانی در زندگی من در طول سالها ظاهر شدن و چه کسانی از انها در زندگی من رفتند و چه کسانی در زندگی من ماندن و بر سر هر یک از انها چه گذشت .

در این جا باید به خودم تسلیت عرض کنم . از این جهت تسلیت بگویم که در من خصوصیتی است که نمی توانم با کسی در طول زمان دوست باشم . افراد برای من مانند ابرها هستند که از بالای سرم عبور می کنند و نمی توان آنها را متوقف کرد .

من معتقدم که حتی رابطه زناشویی بسیار رابطه ای مزخرف است و معتقدم که زناشویی در اصل یک رابطه ی گندیده است مگر انکه زن و مرد این موضوع را بدانند و برای جلوگیری از گندیده گی ان کارهایی بکنند .

از سالها قبل یاد می کنم که من در طول مدت تحصیلات راهنمایی با کسانی هم کلاسی بودم که حالا خیلی از انها را می بینم ولی به هیچ وجه بین ما رابطه ای وجود ندارد

من با آنها حشر و نشری ندارم حرفی برای گفتن ندارم هر چند انها را دوست دارم ولی حضور خاطره انگیز انها در زندگی من تنها چیزی است که وجود دارد و من دیگر با انها هیچ احساس اشتراکی نمی کنم .

من در بین فامیل با هیچ کسی در ارتباط نیستم مثلا خانه پسر عمویم را بلد نیستم یا دختر خاله ام را نمی شناسم یا پسر عمه ام را نمی دانم در کدام شهر ساکن است یا پسر دایی ام را نمی دانم با کی ازدواج کرده و...

من با هیچ کسی در ارتباط نیستم و خیلی از کسانی که با من در ارتباطند بعد از مدتی مرا رها کرده و می روند و پشت سرشان را نگاه هم نمی کنند .

به درستی نمی دانم چه عیبی در من است که حوصله ی خیلی ها را ندارم یا لا اقل دوست ندارم در زندگی من جاری شوند و با من ارتباط تنگاتنگ داشته باشند . با انکه خودم را آدم دست و دل بازی می دانم ولی رابطه بی کر و فر بی حاشیه و کاری به کار هم نداشتن و منتظر هم نشدن را ترجیح می دهم لذا با ادمهای سرد بهتر از ادمهای احساسی ماندگار می شوم

این که گفتم با ادمهای سرد ماندگاری بیشتری دارم معنایش این نیست که در زندگی من افرادی با تایید دائمی حضور دارند زیرا خود من سرد ترین آدمی هستم که تا به حال دیده ام .

تقریبا هیچ کس هم دلش برای من تنگ نمی شود هنوز ندیده ام کسی مرا ببیند و بگوید فلانی کجایی دلم برای تنگ شده

من هم دلم برای کسی تنگ نمی شود ولی بعضی افراد را از دور دوست دارم و اصلا هم دوست ندارم این دوستی را نزدیک کنم با وجود این همیشه به کسانی که در برهه ای از زمان در زندگی من ظاهر شدن و رفتن فکر می کنم و با خودم می گویم شاید دوباره ما به هم برسیم با شناختی بیشتر و ارتباطی پخته تر و دوستی ای پر بار تر و عشقی بی ریاتر

عشق ترک خورده

واقعا مفت ترین و ارزان ترین و راحت ترین چیزها چیست ؟

اگر انسانها بدانند که مفت ترین چیزها گرانبهاترین چیزهاست چه کار می کنند .

ابتدا باید روشن کنم که این ارزان ترین چیست .

به نظر من ارزان ترین پدیده لذت است .زیرا لذت بر مبنای خواسته های انسانی است که شاید در همه ی انسانها مشترک باشد یا لا اقل در خیلی از انسانها مشترک است .

پس چرا با وجود انکه لذت ارزان ترین چیز است و از طرفی زندگی چیزی جز لذت بردن نیست . چرا انسانها لذت نمی برند یا لا اقل کم می برند ؟

در همین روستای ما زنان زیادی وجود دارند که بسیار مایل هستند با مردی رابطه داشته و هرز گاهی دلی از عزا در اورند و صفایی با یکی داشته باشند . این زنان که یا شوهرانشان در جوانی مرده اند و یا انکه دلایل دیگری در کار است بسیار هم زیبا هستند و دوست دارند بی انکه به ابرو و اعتبارشان لطمه ای بخورد و موقعیت خانواده و شخصیتشان زیر سوال قرار گیرد با مردی در ارتباط باشند ولی می ترسند

از ابرویشان می ترسند از حرف مردم می ترسند از خانواده می ترسند از ...

و تمام این ترسها موجب می شود که انها یک عمر تو سر هواهها و خواسته های خود بزنند و بمیرند و دم نزنند

شاید بسیاری از مردان نیز هستند که دوست دارند بی انکه به شخصیت و موقعیت شان ضرری بخورد با این زنان در ارتباط باشند ولی انها نیز هیچ کاری نمی کنند

.........

لذت بردن خیلی وقتها هیچ پولی نمی خواهد هیچ خرجی ندارد هیچ .... ولی فرهنگ ما بصورتی در امده که انسان مجبور می شود خودش را از جامعه کنار بکشد و از ترس انکه مبادا اب دهن خلق شود دست به سیاه و سفید نزند .

من خودم که بشکلی در امده ام که گویا همه ی مردم عبدل اباد خواهر و برادر من هستند و اصلا دوست ندارم که روابط من با انها از حد محبت و دوستی ساده بالاتر برود و اگر هم یک دفعه اینجوری شد از خدا می خواهم که آبروی مرا حفظ کند و مرا از شر زبان عده ای که دنبال بی اعتبار کردن دیگران هستند حفظ کند .

..........

به نظر من مردم باید طوری رفتار کنند که اگر مثلا همه ی انها از زن و مرد یک جا جمع هستند یک دفعه برق رفت و همه جا تاریک شد بلبشویی راه نیفتد و هر کسی در تقلای رفع عقده ای به هرج و مرج دامن نزند بلکه همه صرفا بدنبال این باشند که مبادا دماغ یکی خونی شود که مبادا نازک تنی در ازدحام لگد بخورد که مبادا کاسه عشقی ترک بردارد

داستان سیخ و باغچه

من گاهی با خودم ور می روم البته منظورم از اون نوع ور رفتنا نیست که بعضی ها فکر می کنند .

نوع ور رفتن من مثل اینه که یک سیخ برداری و گوشه ای بنشینی و با ان سیخی که در دست داری زمین را کولش بزنی و همه اش این فکر اذیتت کنه که

یک کاری داری ولی نمی دونی اون کار چیه .

یک وظیفه ای داری ولی نمی دونی اون چیه

یک ....

خلاصه من گاهی با خودم ور می رم . به خودم می گم : نه من هیچ کاری ندارم فقط بایست کار کنم پول دربیارم و بخورم و بکنم و شاید هم بدهم .... خلاصه این جور مسائل بقول گفتنی : الخ

ولی مسئله به همین راحتی نیست همه ی زندگی خواباندن صغری و شاخ اصغر شکستن نیست همه ی زندگی اتو ندادن دست احمد و اتو گرفتن از محمود نیست . همه ی زندگی پیچاندن قلی و تور زدن مرمر نیست همه ی زندگی این همه ی های همه کس دان نیست .

اینها مرا به ور رفتن با خودم وا نمی دارد . همه ی اینها مرا مجبور نمی کند سیخی را در گوشه زمینی باغچه فرو کنم و زمین عرق کرده را ورز بدهم و در همان حال با خودم فکر کنم : حالا دیگر از دست این همه سموم و کوفت و زهر ماری که روی زمین ها می ریزند دیگر در زمینهای باغچه کرم خاکی وجود ندارد .

اگر کمی از شدت باد کم شده باشد اگر باد دست از لج بازی برداشته و این همه از لای سیمهای برق به کف پیاده رو جلو دفتر شیرجه نزند . اگر کمی ماه تنبلی را کنار گذاشته و زودتر بالا بیاید و من در سکوت سوت شوم و من فرصت کنم به بیکران ناصاف وجودم بنگرم می بینم من کارهایی دیگر هم دارم

می بینم من در برابر تاریخ مسئولم . می بینم من در برابر هر کسی که در دنیا امشب گرسنه خوابیده مسئولم . می بینم من در برابر هر طفلی که امشب گریه کرده هر پیر مردی که امشب تنها خوابیده هر پیر زنی که سرما خورده .

می بینم من در برابر تاریخ مسئولم . می بینم من در برابر حماقت مسئولم می بینم من در برابر جهل و نادانی مسئولم می بینم من در برابر ظلم و ستم مسئولم . می بینم من در برابر زمان مسئولم

وقتی دوباره باد می وزد من تازه می فهمم که من در برابر باد هم مسئولم من در برابر هوا هم مسئولم من در برابر زمین مسئولم .

وقتی ماه در جوی باریک حضوری انعکاس گونه می یابد من می بینم در برابر تمام مفاهیم مسئولم در برابر زیبایی در برابر هنر در برابر احساس در برابر ...

وقتی به خودم نگاه می کنم که موهای ژولیده ام را برای هزارمین بار از جلو صورتم پس می زنم و باز اماده می شوم که این کار را برای هزاریکمین بار انجام دهم می بینم که من در برابر اعداد مسئولم

وقتی حسین بازدار را می بینم که برای ترک اعتیاد شب خودش را در آب استخر می اندازد با خودم فکر می کنم اگر خودمان را از عددی کمتر فرض نکنیم در برابر وجود خودمان مسئولیم .

افسوس سر کلاس طبیعت نشستن سخت است و معلم روزگار دستی برای بر سر کشیدن و شب بخیر گفتن ندارد

ماست سیاه

بر دست زنان بوسه می زنم .

وقتی فکر می کنم می بینم زنان مظلومترین موجودات روی زمینند که شرایط فیزیکی آنها بسیار ظرافتمندانه و لطیف و روح انها بسیار نازک و شکننده است و انها با وجود تمام این خصوصیات هرگز فرصت نیافته اند خودشان را بدرستی برای مردان توضیح دهند .

گویا بی مهری مذاهب به زنان نرمک نرمک در خون مردان رفته و برای مردان زنان شیاطینند که در جوانی اغوا می کنند و در پیری عفریته گانی هستند که سحر می کنند

زنان خود قبل از هر کسی می فهمند که در کجا کاسه واژگون شده است لذا مانند تیر خورده ای در میدان نبرد رهای از فکر زخم و جراحت . رها از تایید حضور پیکان در لای استخوان فقط به ترک و انزوای از جامعه فکر می کنن

زنان معمولا به هر که رو می زنند کسی رو بردارشان نیست زیرا ضعیفند

زنان نمی توانند بدنبال اهدافشان شجاعانه حرکت کنند زیرا خود هدف قرار می گیرند

زنان در اوج زیبایی به بار دار شدن جریمه می شوند و تمام عضلات انها از هم می پاشد و انها درد می کشند و کسی نمی تواند به انها کمکی بکند

زنان در هر ماه هفت روز دچار عادت ماهیانه می شوند و این نیز همراه درد است .

زنان اگر زیبا نباشند کلفت و حقیرند و اگر زیبا باشند مترس و معشوقه

زنان اگر قدرت جذب شوهر نداشته باشند فاقد هویتند

زنان اگر مادر نباشند تنهاترین بی سر پناهان هستند .

زنان حق ندارند خودشان خودشان را معرفی کنند بلکه فقط باید طبق تعاریفی که مردان از انها می کنند رفتار کنند .

من بوسه بر دست زنان می زنم

من اخمهای خسته مادران بزک نکرده را سجده می کنم .

من به نوبه ی خودم به عنوان یک مرد از ظلمی که در تمام تاریخ بر زنان شده و می شود معذرت می خواهم

من معتقدم که زنان به خدا نزدیکترند زیرا پشت هر مرد موفقی زنی نشسته است ولی زنان موفق فقط از خدا پشت گرمی می گیرند

البته من با نام گذاری روزی به نام زن موافق نیستم زیرا معتقدم که این حرف معنایی معکوس دارد گویا کسی در توصیف ماست بگوید : ماست سفید

و این حرف معنایی جز تداعی و یاد آوری ماست سیاه ندارد

نامه ای به آینده

شاید من نباشم . شاید حوصله نداشته باشم . شاید وقت نداشته باشم . شاید ....

لذا همین الان که هستم وحالش را هم دارم

دخترم را نصیحت می کنم .

آفاق نازنین :

این که می گویند حرفی درست یا نادرست است درست نیست این انسانها هستند که درست یا نا درستند لذا بیشتر سعی کن انسانی درستکار باشی و با انسانهای درستکار حشر و نشر داشته باشی . به هیچ وجه به کسانی که حرفهای درست می زنند دل مبند چرا که حرف به خودی خود فاقد معناست .

دخترم : یادت باشد ما انسانها تنها زندگی می کنیم و انچه به زندگی ما معنا می دهد هدف ماست . همیشه برای خودت هدفی داشته باش هدفی بزرگ و دنباله رو هدفت باش افراد مانند گرد و غبارند گاهی به تو نزدیک و گاهی از تو دورند به انها فکر نکن آنچه تو را در کشاکش زندگی حفظ خواهد کرد هدفی است که انرا در زندگی دنبال می کنی .

دخترم : وقتی در کاری شکست خوردی به دلایل شکست خوردنت فکر کن ولی به شکست خوردنت فکر نکن زیرا فکر شکست از خود شکست بیشتر به تو آسیب می رساندو اگر در کاری موفق شدی اجازه نده کسی از تو تعریف کند یا سعی کن تو تعریف دیگران را نشنوی زیرا هیچ چیزی برای انسان دور از دسترس نیست و تو هر چند به موفقیتی بزرگ رسیده باشی باز هم در برابر انچه حق توست چیزی کسب نکرده ای .

دخترم : زندگی گرد است و انسان نقطه ای در وسط پرگار . یک گوشه و دو گوشه و ده گوشه ندارد تا بی نهایت برای زندگی گوشه متصور است و این همه ابعاد با تک بعدی انسان نمی سازد پس بدان که هر چه بیشتر بر ابعاد خود بیفزاییفرصت خواهی داشت بیشتر به پیام های زندگی گوش دهی .

: به انسانها کوچک رحم داشته باش ولی انها را در زندگیت جای نده و به انسانهای بزرگ احترام بگذار ولی اجازه نده انها به تو رحم کنند

: دخترم زندگی با دانستگی مقدور و کامل نمی شود پس بسیار عقلت را به چالش بکش زیرا چراغ راه زندگی عقل است و بس.

: یادت باشد بزرگترین نماد قدرت یک فرد مهربانی و صبر است پس سعی کن در همه حال مهربان و صبور باشی

: قلابت را در آب بینداز ولی طعمه ای بزرگ بر آن نبند

فکر مشغول

فکرم مشغول است

شاید حق هم با من باشد

حالا یک بررسی می کنم تا ببینم آیا حق دارم فکرم مشغول باشد یا خیر .

.........

مدتی است احمد سند ماشینم را نمی زند می گوید سند آماده است ولی من شک کرده ام نکند ماشین لیزینگی باشد و او به من دروغ گفته و سندی در کار نباشد . اگر این طور باشد باید ازش شکایت کنم .

......

نجار خانه آقای دانیال مشغول درست کردن قفسه ی کتاب و دکور و .... است و خیلی هم کند کار می کند و من هم از بنایی خیلی خسته شده و برای تمیز کردن خانه لحظه شماری می کنم .

........

دیشب با پنج دختر فراری صحبت می کردم آنها چیز های عجیب و غریبی از زندگی نقل می کردن یکی از انها می گفت پدر شوهرش مرتب مزاحم او می شده و او نمی توانسته این موضوع را برای اطرافیان توضیح بده لذا فرار کرده

البته یاد آوری کنم که من فقط با انها صحبت کردم نه بیشتر و نه کمتر

........

باد این روز ها زیاد است و گرد و خاک عصر های بدی را برای نشستن جلو دفتر بهمراه اورده .

...........

لوازم خانگی گران شده و من تا بحال برای خریدن یک گاز و یک ماشین لباسشویی و یک یخچال و یک اتو و یک جارو برقی چهار میلیون تومان داده ام .

........

امروز غروب آقای تمدن که داشت به سمت شیراز می رفت جلو دفتر نگه داشت و ماشین مرا خرید و ماشین خودش را امانت دست من گذاشت

............

الان که تقریبا همه ی موارد را نوشتم می بینم که من بی خودی فکرم را مشغول کرده ام . زیرا تمام این موارد بسیار طبیعی و ساده است و جزء امور روز مره حساب می شود .

اگر قرار باشد که انجام این امور اینقدر به نظر سخت برسند انسان در زندگی ضعیف است و موفقیت شامل حال انسان ضعیف نمی شود

از علم تا غلم (( ممر آب ))

می گویند میر داماد حرفهایی می زد که خودش نیز معنای حرفهای خودش را نمی فهمید همانطور که حافظ حرفهایی می زند که کسی معنی حرفهایش را نمی فهمد ولی همه ی این نفهمیدن ها حکمتی دارد و بقول گفتنی : این نفهمیدن ها را مر حکمتی است .

می گویند به میر داماد در شب اول قبر گفتند :

من ربک (( پروردگارت کیست ))

و او جواب داد :

استقص فوق اسطقسات علم (( به ضم عین ))

..........

حال مگه من چه ام از میر داماد کمتر است که حرفهایی بزنم که خودم معنی اش را نفهمم .

....................

چگونه می توان فردی عاقل بود ؟

همه دوست دارند عاقلانه زندگی کنند و همه عقل هم دارند ولی با وجود این خواستن و با وجود این داشتن چطور می شود که خیلی ها عاقلانه زندگی نمی کنند ؟

براستی عقل چیست ؟

شاید تمام معمای زندگی بشر به این برگردد که عقل چیست . آیا عقل عامل خودش است یا عامل نقیض خودش یا به عبارتی دیگر آیا عقل خودش را می زاید یا دشمن خودش را ؟

وقتی ما می نشینیم که فکر کنیم چه کاری انجام می دهیم ؟

گاهی اوقات ما فکرمان بر پایه یک قبولی سوار است . یعنی ما ابتدا یک چیزی را قبول کرده ایم حال به هر دلیلی و بعد می نشینیم راجع به قبولهایمان فکر می کنیم که چگونه آن قبولها را برای خودمان و برای دیگران توجیه کنیم کنیم و خلاصه فکر هم کار خودش را می کند و آب را بر جویی سوار می کند ولی انچه اتفاق افتاده است به هیچ وجه یک کار عاقلانه نیست .

گاهی اوقات ما فکر میکنیم تا حرکتی را دربازی شطرنج زندگی انجام دهیم که تبعات ان حرکت مستقیم و بی کم و کاست متوجه ماست . در این صورت ما نیاز داریم که هر لحظه عقلمان را بقول کامپیوتر ها (( ری استارت )) بکنیم و بقول گوشی تل ها به تنظیمات کارخانه برگردیم .

هر گاه ما در تفکری به تنظیمات کارخانه برگشتیم تازه در ابتدای عقل هستیم و هنوز عاقل نیستیم .

همانطور که تکامل هنر نمایش بازی دادن لحظه هاست همانطور که تجربه هنر نمایش ایستگاههای سکوت و حیرت اندیشه هاست . با قرار دادن خود در مسیر تند بادهای شکننده فکری و مقاوت و اصطکاک پیدا کردن و بریدن و بریده شدن و به بهت و حیرت رسیدن و ... با گذشتن از هزار توی دهلیزهای تنگ و باریک است که می توان از عقل خودش را زایاند نه تایید نقیضش را اثبات کرد

فرهنگ فرار

راز آرامش چیست ؟

شاید من ندانم که براستی راز آرامش چیست ولی انچه مسلم است می دانم که همه ی انسانها بدنبال ارامش هستند .

شاید آرامش در سکوت باشد .

شاید در قبول و تسلیم باشد

شاید در ثروت باشد

شاید در شهرت باشد .

شاید ...

شاید آرامش یک سراب باشد که ما بدنبال انیم و او بدنبال ما و ما تا می ایستیم او در چند قدمی ماست و ما تا حرکت می کنیم او باز همان فاصله ی ثابتش را با ما حفظ می کند .

..........

آرامش در سکوت هست ولی این نوع آرامش . آرامشی ترسوست

آرامش در قبول هست ولی این آرامش . آرامشی کرم خورده است .

آرامش در ثروت هست ولی در ثروت آرامش نیست

و همه چیز در شهرت هست غیر از ارامش .

......

پس براستی ارامش کجاست ؟

به نظر من آرامش در مرگ است ولی معنای این حرف من آن نیست که ما باید بمیریم تا آرام باشیم

شاید بتوانم کمی منظورم را توضیح دهم :

حتما شنیده اید که استحکام یک زنجیر به اندازه ی سسترین حلقه ی ان است

حال با توجه به این حرف ذکر دو نکته الزامی می شود :

اول : آرامش از مقوله های جمعی است نه فردی یعنی همانطور که وجود زنجیر با یک حلقه مقدور نیست آرامش نیز بی توجه به خانواده بی توجه به همسایه بی توجه به همکار بی توجه به کشور و بی توجه به مردم دنیا و بی توجه به تاریخ و بی توجه به حیاط در کرات دیگر و ... مقدور نیست .

با این منطق می شود به جوانانی که ازدواج نمی کنند گفت : شما با نیامدن در جمع نه تنها به آرامش نمی رسید که بلکه به آرامش پشت کرده اید

و با این منطق می توان علت وسواس دنیای متمدن را به تاریخ و فضا وگرمایش زمین و ... پی برد .

نلکه ی دوم : از انجا که ارامش و زنجیرتفاوت ماهوی دارند لذا باید حلقه های زنجیر در آرامش را فرهنگ معنا کرد

و پر واضح است که با توجه به تفاوت فرهنگها و اختلاف سلیقه ها و با توجه به وجود تعصب ها و خرافات و ... در بین انسانها تنها فرهنگی که می تواند مانند روغن در بین چرخ دنده ها ی خانواده ها . دوستان . و .... آرامش را ایجاد کند فرهنگی رهاست

و شاید فرهنگ رهای از فرهنگ چیزی نباشد جز نگاه به روحیات فردی . وضعیت آب و هوایی و .... بعنوان مثال لباس پوشیدن یک بلوچ در هوای تفیده ی زاهدان به طور طبیعی با لباس یک شمالی در هوای شرجی مازندران متفاوت می شود .

و اگر قرار باشد فرهنگی خاص وجود داشته باشد از انجا که چرخ دنده ها خشک می شوند و همه چیز تو در تو می شود و همه با هم اصطکاک پیدا می کنند هیچ تعریفی برای آرامش نیست غیر از

فرهنگ فرار

و اینجاست که من در اول کتاب شکست تابو گفته ام :

وقتی در جمعی آرامش نداری باید یاد بگیری چگونه در ان جمع زندگی کنی بی انکه وجود تو به چشم اید