مختصری درباره شکست تابو
من كتاب شكست تابو را باز كردم و يك صفحه از جايي از كتاب را كه بطور اتفاقي ورق خورده بود را تا ته خواندم .
من اصلا اين حس را نداشتم كه نويسنده اين كتاب هستم و اصلا نمي دانستم كه من نه سال قبل با چه زباني و به چه نوع افكاري مشغول بوده ام .
از اين تصور دلم گرفت لذا تصميم گرفتم كه درباره ي اولين كتابي كه نوشتم كمي بنويسم :
من در سال هفتاد و يك به دانشگاه رفتم و شماره دانشجويي من اين بود 71۱22150 من در سال دوم دانشگاه با فردي كه اهل شمال بود آشنا شدم و بعد با او يك خانه گرفتيم و تا اخر دانشجويي با او بودم
من در طول مدتي كه دانشگاه بودم تنها كاري كه نمي كردم درس خواندن بود . از درس و كتاب بدم مي امد و معتقد بودم بايد هر چه زودتر به بازار كار بروم .
دوست من كه نامش هادي بود در همان سالها در مشهد يك برنج فروشي راه انداخت و من نيز با اتمام درسم در سال هفتاد و چهار بلافاصله يك مغازه كوچك طلا فروشي باز كردم .
هر دوي ما اهل درس نبوديم ولي اهل مطالعه بوديم . ما از دروسي كه در دانشگاه تدريس مي شد خنده مان مي گرفت و معمولا شبها كاري جز مسخره كردن استاد ها و پوچي افكار وزندگي انها نداشتيم .
در بيست چهار تير ماه هفتاد و پنج هادي خود كشي كرد و من در دوم شهريور همان سال به سربازي رفتم .
در پادگان كرمانشاه من اولين نوشته هايم را راجع به نوشتن كتاب شكست تابو آغاز كردم ولي سربازي اصلا محيط خوبي براي نوشتن نبود .
سال هفتاد و هفت من سربازي ام را تمام كردم و عروسي ام را گرفتم و تصميم گرفتم دوباره ادامه تحصيل بدهم . من در طول مدت دو سال سربازي هيچ كار اقتصادي نكرده بودم و اصلا وضع مالي خوبي نداشتم . من در همان سال تصميم گرفتم دوباره طلا فروشي ام را راه بيندازم . اگر از ذكر جزييات بگذريم بايد بگويم كه من در سال هفتاد و هشت در دانشگاه ازاد مركز تهران در رشته فلسفه و حكمت اسلامي قبول شدم و در حالي به دانشگاه مي رفتم و مي امدم كه مغازه را هم داشتم و فرزندم داشت به دنيا مي امد . من در دانشگاه به مشكلاتي برخوردم كه ادامه تحصيل را رها كرده و به روستا برگشتم و فقط يك مغازه دار شدم .
بعد از برگشت از تهران من بيشتر مطالعه مي كردم و هميشه در فكرم بود تا نام و ياد دوستم را در كتابي بنويسم . گاهي وقتها دست نوشته هايم را ورق مي زدم و من فرصت نداشتم .
ناشيانه داخل بازار شده بودم و ناشيانه درس و بحث و اجتماع و ... را لگد كوب كرده بودم . با تمام اين احوال من كتاب شكست تابو را در همان سالهاي هفتاد و هفت تا هفتاد و نه نوشتم .
زندگي در ان ايام بر من بسيار سخت بود و حالا كه به ان زمان فكر مي كنم از ان همه صبر و تحمل خودم احساس غرور مي كنم .
بعد از ماجراي تير خوردن من در آغاز سال هشتاد . من بطور كلي خانه نشين شدم و با دست چپ شروع به نوشتن كتاب سكوتهاي دنباله دار كردم .
از سال هشتاد تا سال هشتاد و چهار من بطور كامل در انزواي اجتماع زندگي كردم و من اين سالها را پر بارترين ايام زندگيم مي دانم . من در اين ايام تا روزي هفده ساعت مي نوشتم .
من در سال هشتاد سه كتاب شكست تابو را در دويست و پنج صفحه با خرجي تقريب سه ميليون و پانصد هزار تومان به هزينه ي شخصي در پنج هزار جلد چاپ كردم .
اين كتاب هيچ توفيقي براي من نياورد و هيچ كسي آنرا نخواند و به ان وقعي نگذاشت .
................
البته من خوشحالم كه اين كتاب را چاپ كردم زيرا با چاپ ان احساس مي كنم دوست ايام دانشجويي ام را خوشحال كردم . من در اين كتاب تمام گفتگو هاي شبانه ام را با هادي نوشتم . هر چند تقريب پنجاه صفحه از اين كتاب سانسور شد ولي باز هم من حرفهايم را در اين كتاب بصورت پنهان زدم .
.............
البته من نوع نوشتاري شكست تابو را زياد قبول ندارم ولي شكست تابو را به دو دليل دوست دارم
اولا شكست تابو اولين كتاب من بود
دوما شكست تابو زبان قلم نبود بلكه زبان دل بود . من در زمان نوشتن اين كتاب از هيچ صنعت هنري استفاده نكردم مگر از صنعت حقيقتي كه بر من گذشته بود و مي ديدم كه بر خيلي ها دارد مي گذرد .
........... در اغاز كتاب شكست تابو اين جمله امده است :
به آنان كه يك عمر زندگي كردن ولي هرگز متولد نشدن
kader.gorgij@yahoo.com