مختصری درباره شکست تابو

من كتاب شكست تابو را باز كردم و يك صفحه از جايي از كتاب را كه بطور اتفاقي ورق خورده بود را تا ته خواندم .

من اصلا اين حس را نداشتم كه نويسنده اين كتاب هستم و اصلا نمي دانستم كه من نه سال قبل با چه زباني و به چه نوع افكاري مشغول بوده ام .

از اين تصور دلم گرفت لذا تصميم گرفتم كه درباره ي اولين كتابي كه نوشتم كمي بنويسم :

من در سال هفتاد و يك به دانشگاه رفتم و شماره دانشجويي من اين بود 71۱22150 من در سال دوم دانشگاه با فردي كه اهل شمال بود آشنا شدم و بعد با او يك خانه گرفتيم و تا اخر دانشجويي با او بودم

من در طول مدتي كه دانشگاه بودم تنها كاري كه نمي كردم درس خواندن بود . از درس و كتاب بدم مي امد و معتقد بودم بايد هر چه زودتر به بازار كار بروم .

دوست من كه نامش هادي بود در همان سالها در مشهد يك برنج فروشي راه انداخت و من نيز با اتمام درسم در سال هفتاد و چهار بلافاصله يك مغازه كوچك طلا فروشي باز كردم .

هر دوي ما اهل درس نبوديم ولي اهل مطالعه بوديم . ما از دروسي كه در دانشگاه تدريس مي شد خنده مان مي گرفت و معمولا شبها كاري جز مسخره كردن استاد ها و پوچي افكار وزندگي انها نداشتيم .

در بيست چهار تير ماه هفتاد و پنج هادي خود كشي كرد و من در دوم شهريور همان سال به سربازي رفتم .

در پادگان كرمانشاه من اولين نوشته هايم را راجع به نوشتن كتاب شكست تابو آغاز كردم ولي سربازي اصلا محيط خوبي براي نوشتن نبود .

سال هفتاد و هفت من سربازي ام را تمام كردم و عروسي ام را گرفتم و تصميم گرفتم دوباره ادامه تحصيل بدهم . من در طول مدت دو سال سربازي هيچ كار اقتصادي نكرده بودم و اصلا وضع مالي خوبي نداشتم . من در همان سال تصميم گرفتم دوباره طلا فروشي ام را راه بيندازم . اگر از ذكر جزييات بگذريم بايد بگويم كه من در سال هفتاد و هشت در دانشگاه ازاد مركز تهران در رشته فلسفه و حكمت اسلامي قبول شدم و در حالي به دانشگاه مي رفتم و مي امدم كه مغازه را هم داشتم و فرزندم داشت به دنيا مي امد . من در دانشگاه به مشكلاتي برخوردم كه ادامه تحصيل را رها كرده و به روستا برگشتم و فقط يك مغازه دار شدم .

بعد از برگشت از تهران من بيشتر مطالعه مي كردم و هميشه در فكرم بود تا نام و ياد دوستم را در كتابي بنويسم . گاهي وقتها دست نوشته هايم را ورق مي زدم و من فرصت نداشتم .

ناشيانه داخل بازار شده بودم و ناشيانه درس و بحث و اجتماع و ... را لگد كوب كرده بودم . با تمام اين احوال من كتاب شكست تابو را در همان سالهاي هفتاد و هفت تا هفتاد و نه نوشتم .

زندگي در ان ايام بر من بسيار سخت بود و حالا كه به ان زمان فكر مي كنم از ان همه صبر و تحمل خودم احساس غرور مي كنم .

بعد از ماجراي تير خوردن من در آغاز سال هشتاد . من بطور كلي خانه نشين شدم و با دست چپ شروع به نوشتن كتاب سكوتهاي دنباله دار كردم .

از سال هشتاد تا سال هشتاد و چهار من بطور كامل در انزواي اجتماع زندگي كردم و من اين سالها را پر بارترين ايام زندگيم مي دانم . من در اين ايام تا روزي هفده ساعت مي نوشتم .

من در سال هشتاد سه كتاب شكست تابو را در دويست و پنج صفحه با خرجي تقريب سه ميليون و پانصد هزار تومان به هزينه ي شخصي در پنج هزار جلد چاپ كردم .

اين كتاب هيچ توفيقي براي من نياورد و هيچ كسي آنرا نخواند و به ان وقعي نگذاشت .

................

البته من خوشحالم كه اين كتاب را چاپ كردم زيرا با چاپ ان احساس مي كنم دوست ايام دانشجويي ام را خوشحال كردم . من در اين كتاب تمام گفتگو هاي شبانه ام را با هادي نوشتم . هر چند تقريب پنجاه صفحه از اين كتاب سانسور شد ولي باز هم من حرفهايم را در اين كتاب بصورت پنهان زدم .

.............

البته من نوع نوشتاري شكست تابو را زياد قبول ندارم ولي شكست تابو را به دو دليل دوست دارم

اولا شكست تابو اولين كتاب من بود

دوما شكست تابو زبان قلم نبود بلكه زبان دل بود . من در زمان نوشتن اين كتاب از هيچ صنعت هنري استفاده نكردم مگر از صنعت حقيقتي كه بر من گذشته بود و مي ديدم كه بر خيلي ها دارد مي گذرد .

........... در اغاز كتاب شكست تابو اين جمله امده است :

به آنان كه يك عمر زندگي كردن ولي هرگز متولد نشدن

پوزخند ، تلخ خند ، زهر خند

سالها قبل انزمان كه من درس علوم ديني مي خواندم و مرتب سرم تو روزنامه و مجله و اخبار مملكت بود .

روزي با مردي از اقوام سوار ماشين شدم آن مرد از من پرسيد :

از مير حسين موسوي مدتي است خبري نيست ؟

من از بيگانگي او با اوضاع مملكت تعجب كردم زيرا شش هفت ماهي مي شد كه كلا قانون اساسي تغيير كرده بود و نظام نخست وزيري جايش را به مقام رييس جمهوري داده بود .

لذا من يك پوزخندي زدم و با لحن توام به مسخرگي گفتم : اي بابا وا مي ايستادي يك سال ديگه سراغش را مي گرفتي

او هم به من پوزخندي زد .

از ان زمان سالها گذشت شايد بيست سال تا اينكه من ديروز غروب به يكي از اقوام جوان برخوردم كه مدام مجله و روزنامه زير بغلش هست از او پرسيدم :

راستي در جريان انتخابات مشهد چه كساني نماينده ي مجلس شدن

او به اين همه بي اططلاعي من پوز خندي زد با لحن مسخره اي كه گويا تو ديگه كي هستي بابا جواب مرا داد

ومن هم به او تلخ خندي زدم

و تازه ان پوزخند بيست سال قبل برايم معنا شد و بحال ان جوان افسوس خودم كه تا كي او جواب پوزخند يكي را با زهر خندي بدهد

چیز و میز

من گاهي در زندگيم يك فكري را مانند يك گاوي سالها يا ماهها يا روز ها يا ساعتها مي چرانم و در تمام مدتي كه مشغول چراندن ان فكر هستم مانند يك مادر بار دار احساس سنگيني و خفگي مي كنم .

(( در اين جا براي تمام مادران باردار ارزوي سلامتي دارم و اميد وارم در بيست و سوم دي ماه بچه ي سالمي بدنيا بياورند ))

توضيح اين نوع رفتار براي كساني كه صاحب اين نوع افكار هستند بسيار كار راحتي است . من معتقدم كه افكار را بايد مانند ابرها بارور كرد و مطمئن در گوشه اي نشست و دانست كه ان فكر اثر خودش را خواهد گذاشت و ان ابر در هر جا كه باشد خواهد باريد و ان گاو در هر جا كه باشد خواهد زاييد

مهم ان است كه فكر ما آبستن كاري و حركتي باشد بقول چرچيل : مريض را به حال خود رها كن عاقبت مجبور خواهد شد داروي تلخ را بخورد .

فكري كه مضطرب يك شروع و يا يك نتيجه و يا يك دوام نباشد فكر نيست . فكري كه راحتي را در عدم خلاقيت مي داند فكر نيست . فكري كه آرامش را راحت خوابيدن مي داند فكر نيست اين نوع آرامش و آسايش متعلق به حيوانات است و من در شگفتم چرا خيلي ها تلاش مي كنند كه مانند حيوانات باشند .

آسته برو آسته بيا كه گربه شاخت نزنه

چرا يك دفعه به خودمان نمي گوييم : چه عيبي داره گربه شاخمان بزنه .

چرا يك دفعه به خودمان نمي گوييم : مفهوم اين دعوت به آهستگي يك نوع مفهوم توهين آميز است كه ما را دعوت به حذف شدن مي كند .

من گاهي در زندگيم فكري را مانند گاوي سالها ماهها روزها و ساعتها مي چرانم و وقتي ان فكر به نتيجه مي رسد مثل خر كيف مي كنم . خوشحال مي شوم و از خوشحالي در پوست خودم نمي گنجم بعضي از اين افكاري كه مي چران افكار زود بازده و اقتصادي هستند و بعضي از انها براي تقويت پايه هاي فكري و معنوي من است از جمله ي اين افكار همين وبلاگ نويسي من است كه من خودم را ملزم مي كنم در هر حالي مدتي پاي ان بنشينم .

اينجا مي خواهم رازي را با شما ايرانيان در ميان بگذارم . البته سعي مي كنم اين راز را با زبان خودم بيان كنم و مطمئن هستم كه اهل فن معناي حرف مرا خواهند فهميد :

اما ان راز چيست ؟

شما در نظر بگيريد كه در همين شهر مشهد بيست سال به عقب برگشته ايد ولي عقل و آينده بيني از شما سلب نشده آيا در اين نوع فرضي اگر قرار بگيريد همان كارهايي را مي كنيد كه در بيست سال قبل كرده ايد يا انكه رفتار شما متفاوت خواهد شد

متاسفانه مردم بيشتر كارهايي را انجام مي دهند كه نسل قبل از انجام ان كار ها سود برده در حالي كه انجام ان كارها در دوره اي كه انها در ان قرار دارند سود دهي ندارد .

اما راز كجاست . با توجه به مقدمه ي بالا بايد بگويم اين روز ها كمتر كسي پيدا مي شود كه :

يك : اهل فكر باشد . دو : فكرش را با صداقت و پاكي اراسته كرده و به خدا توكل كند

چون كارها همه زور و تزوير شده چون خدا ابزار شده كه بقول گفتني هدف را توجيه مي كند چون اهل فكر و نيروي خلاقي باقي نمانده .

اگر كسي اين كارها را انجام دهد چون صف توكل كنندگان خلوت است خيلي زود او جواب خواهد گرفت

و اين سرعت جوابگيري مانند اين اينتر نت هاي پر سرعت تا جايي بالاست كه فقط كافيست انچه گفتم را از ذهنتان عبور بدهيد

.............

هر چند اصلا نمي دانم چيزمیزی (( در لهجه خراسانی مثلا می گویند دهاتی مهاتی )) گفتم يا خير .

خلاصه چون چیزی برای نوشتن نداشتم میزی نوشتم

آقای دعا نویس

استاي كاشي كار چهار رج از پنج رج كاشي استخر را كار كرده بود كه من به عبدل اباد رسيدم و ديدم كه او دارد كاشي استخر را با چسب كاشي كار مي كند . با تعجب پرسيدم كاشي استخر را نبايد چسبي كار مي كردي زيرا چسب در آب فاسد مي شود بعد از مدت كوتاهي طبله مي زند و همه ي كاشي ها بر مي گردد ....

كار از كار گذشته بود و من با اعصاب خراب نه فقط از اين ناراحت باشم كه ممكن است دو ميليون تومان به من ضرر رسيده باشد بلكه از اين ناراحت شدم كه از استا كارم به هيچ وجه توقع انجام كار اشتباه نداشتم و البته اميد وارم كه اشتباه هم نكرده باشد و مشكلي در كار پيش نيايد ....

با همين ناراحتي به دفتر رفتم تا يك چايي بخورم و به گرم راه برگردم به مشهد ..........

حسين حاج علي در دفتر نشسته بود نچ نچ و غرغر مرا كه ديد گفت :

فلاني تو چرا دنبال يك كار راحتي نيستي ؟ چرا براي لقمه اي نان اينقدر داري سگ دو مي زني ؟

گفتم : در اوردن نان براي بعضي ها خيلي راحته ولي براي من پول زير پاي فيله . حالا تو مگه فكري داري ؟

حسين گفت : ها . تو بايد خانه ي قديمي خدابيامرز حاج حسن خاكشور را بخري و در يكي از اتاقهايش كه پر است از تار عنكبوت يك بالشت كهنه و يك پلاس پهن كني و يك كتاب كهنه ي قديمي هم بذاري زير بالشتت و به مردم دعا بدهي

من ساكت بودم حسين اضافه كرد :

فلاني هر چه فكر مي كنم تو براي اين كار خيلي مناسبي . مي توني تو بكت (( دهانت )) آب را نگه داري

پرسيدم كدام آب را ؟ حسين ادامه داد : خدا رحمت كند اكبر پري همت را او يك روز صبح كه قرار بود مردم به سر صندوق هاي راي بروند براي انتخاب ريس جمهوراز كوچه ي عليدادها آمد بيرون از كاظم محمدي پرسيد اينجا چي خبره كه اين همه عكس به در ديوار زده اند ؟ كاظم بصورت تفصيلي جواب داد : اينها كانديد ريس جمهوري هستند . بايد مردم بروند و يكي شان را انتخاب كنند . تو هم برو به يكي شان راي بده

اكبر گفت : من كه انها را نمي شناسم . مردم هم از انها شناخت ندارند پس بهتر است به جاي الاف كردن مردم و اين همه خرج اين چند نفر را به حمامي برده لخت كنند و بكشان (( دهانشان )) را پر آب كنند آنگاه هر كدام از انها را با انگشت انگول كنند هر كدام از انها كه توانستند آب را در دهانشان نگه دارند قادر خواهند بود مملكت را نيز نگه داري كنند .

گفتم : حالا تو كي مرا امتحان كرده اي كه نسخه ام را مي پيچاني . تا جايي كه يادم مي ايد لا اقل تو يكي در بچه گي يا مرا گير نياورده اي

حسين گفت : من هر روز صبح كه از جلو خانه ي تو رد مي شوم با خودم مي گويم همه ي اين كارهاي فلاني از بيكاري است و هر چه فكر مي كنم براي تو كار بهتر از دعا نويسي نيست .

......

و من حالا که پای وبلاگ نشسته ام با خودم فکرمی کنم  الحق و الواقع من بعد از انکه بدرد لای جرز می خورم برای همین دعا نوسی ها هم بدک نیستم

از کوچه باغ نو تا کوچه باغ اندیشه

زندگي روز مره

چه بلايي سر زندگي مي ايد تا زندگي به مرض روز مره گي يا به عبارتي بهتر روز مرگي تبديل مي شود ؟

اگر هر چيزي را صاحب اسباب و عللي بدانيم بايد علت هر چيزي را در خودش يافت

............

چشمها تان را ببنديد ودر تخيل به صحن حياط برويد زير درخت نارون بنشينيد و با پرتاب ريگي كفترهاي مزاحم را از لب بام بپرانيد ... حالا همه چيز ساكت و سرد است هيچ صدايي آزار نمي دهد و رنگي جز يك قرمزي تعريف نشده كه وقتي سمت نگاهمان را به سايه بر مي گردانيم همه چيز سياه مي شود ولي هر چه هست يك حركت كوچك در زير پلكهاست كه زياد توان زخمي كردن انديشه را ندارد .

به تخته سياه سفيدي فكر مي كنيم تخته اي كه هيچ معلمي بر ان نقشي نگذاشته و آن شعري هم كه علي حداد زنگ تفريح بر تخته نوشته بود را احمد كلاهدرازي پاك كرده .

من تنها مي شوم و رها من مي مانم و راهي كه من دارم انرا مي روم و كاري كه من دارم انرا مي كنم . من مي مانم و يك منيت شل و ول شهليده شده دردرون جسم . كندي و تندي به تبع افول زمان معني نمي شوند و من تكه چوبي را بر مي دارم كه ته ان كمي كلفت و صاف است و سرش دو شاخه شده پاهايم لخت است و كوچه هاي باغ وجودم پيچ در پيچ گاهي سايه از بلندي درخت توت و گاهي آفتاب از خشك شدن درخت سپيدار و من چوبم را به ديوار مي كشم و خيلي ساده از جايي كوچك مي آغازم . آغاز مي كنم در جايي كه در ان آغاز معنا ندارد حركت مي كنم در جايي كه هيچ حركتي را هدفي متصور نيست شايد هدف اين باشد : بروم تا انگيزه اي براي برگشت پيدا كنم .

جويهايي كه دلشان هنوز از عبور آب نم دارند گاهي در سر پيچي وسعت پيدا كرده و مانند باتلاقي لوش و لجن به جا گذاشته و من بايد از راه مال رويي كه مانند فلاتي تيز در بغل ديوار خزيده بگذرم و تركه اي را كه همراه دارم عصا سازم و از ديدن اين باتلاق فكري ام حيرت زده شوم كمي جلو تر ممر آب را اشغال گرفته است مي خواهم خم شود تا آت و آشغالها را بردارم اگر اين كار را بكنم ديگر در كوچه باتلاق نخواهيم داشت .

صداي خرناس ... نه ... صداي فيس ... نه ... اين فقط صداي يك كفچه مار است كه در كنار آن آشغالها براي خود لانه ساخته و دوست ندارد كسي با برداشتن ان آشغالها لانه ي او را ويران كند .

دستم را كمي عقب مي كشم و چوبم را فقط طوري مي گيرم كه نه تنها قصد بر داشتن اشغالها را ندارم كه اگر اجازه عبور داشته باشم كلاهم را به نشان احترام بر خواهم داشت .

هنوز زياد دور نشده ام ولي راه باز هم سخت تر شده در جاهايي تنگ و تارك گشته و من ديگر پاچه هايم را بالا زده و به فكر كثيف شدن شلوارم نيستم دوباره به پاساژ قسطنطنيه خواهم رفت و از اقاي رفيعي يك شلوار جين قلابي به دو برابر قيمت اصلي اش خواهم خريد .

عفريته اي مو قرمز كه در بدو امر مرا بد جوري ترساند با موهايش تاري ساخته و زيبا مي نوازد صداي تار در قسمتهايي كه كوچه باغ اندشه كه زمين بكري دارد صاف تر است و من خودم را كودكي مي بينم

كه با وجود انكه هرگز نرقصيده ام زندگي را رقص معنا كرده ام و من نرقصيده ام كه هيچ و من رقص را حرام معنا كرده ام و من نرقصيده ام كه هيچ من بوسه بر لبان تاريكي در بزم شراب كه هيچ در بزم نوشيدن شوكران زده ام و من نرقصيده و معشوقه ام را در لاي به لاي پرواز روحها نديده ام كه هيچ كه من زيباترين توصيفم از شب زفاف ياد اوري حرف هاي شيخ علي اصغر از شب اول قبر بوده است . و من نرقصيده ام كه هيچ ....

و من باز در كوچه هاي ذهنم حركت مي كنم هر چند صداي تار عفريته ي مو قرمز مرا كمي ارام كرده ولي پريدن خفشها مرا سخت ازار مي دهد و من هر چند با تركه اي كه در دست دارم به انها مي كزنم و گاهي احساس مي كنم يكي از انها به ديواره كوبيده شد ولي كم كمك دارد باورم مي شود كه عبور در كوچه باغ . حركت در دهليز هاي نمناك و تاريك سخت و پيچيده است

لذا تصميم مي گيرم به جاي عبور از كوچه باغ انديشه از همان كوچه باغ نو(( كوچه زاد گاه من در روستا ي عبدل اباد )) خودمام بگذرم و به كسي هم نگويم من همچين هوسي و همچين غلطي كردم

آینده ی دم بریده

واقعا انسانها به اندازه ی فکرشان وجود دارند

 بطور مثال اگر از یک آدم پولدار همه ی پولش را بگیرند و به نوکر هایش بدهند بعد از چند سال دوباره هر کسی در جای خودش قرار خواهد گرفت . که البته قدما نیز این مقوله ها را ورق زده اند

 من از روییدن خار لب دیوار دانستم ...... که ناکس کس نمی گردد از این بالا نشینی ها

عاقبت گرگ زاده گرگ شود ..... گر چه با آدمی بزرگ شود

جوهر نفیس است اگر در خلا افتد و خار و خاشاک خسیس هر چند به افلاک رسد

.... .........

براستی چگونه می توان این گونه موارد را ارزیابی کرد و چگونه می تواند یک شخص جایگاه خودش را در این تعریف معلوم کند . آیا از بدو تولد یکی کوچک و یکی بزرگ بدنیا می اید ؟ یعنی ایا بزرگی و کوچکی وجود ندارد بلکه بزرگ زاده گی و کوچک زادگی وجود دارد .

 جواب این سوال در کلام این است : شاید

 اما این جواب همه چیز نیست نه تنها این جواب که هر موردی که به جواب شاید برسد در برگیرنده ی همه چیز و نفی کننده ی همه چیز می تواند باشد و بقول ابو علی سینا اینجاست که همه چیز در بقعه ی امکان رها می شود . و مزه زندگی در همین است که همه چیز در ان ممکن باشد و با وجود این امکان است که دنیا میدان مسابقه همت می گردد

. .........

 برای رسیدن به جواب مفید باید سوال مفید طرح کرد

سوال : من چگونه می توانم جایگاه خودم را برای خودم معنی کنم ؟

می گویند : گندم از گندم بروید جو زجو .... عقل می گوید که فرد و یا حتی شی به تنهایی و بصورت محض در خارج وجود ندارد بلکه هر کسی وجودی تبعی از چیزی دیگر است و به خاطر این تبعیت اثر پذیری دارد لذا یک تابلو خوب بستگی به رنگ و قلم مویش ندارد بلکه بستگی به خالقش دارد . و یک پدر خوب و یا یک مادر خوب و خوش فکر ....

..........

 سوال اولی ما را به جایی نمی رساند . پس بهتر است سوال دیگری مطرح کنیم .

 سوال : آیا من به همین که هستم جایگاهم کجاست ؟

 این جا صحبت از محتویات درونی فرد است نه صحبت از کرومزومها ی تشکیل دهنده و یا به عبارت دیگر دو تا برادر خودشان را از دیدگاه شخصیت خودشان بررسی می کنند نه از دیدگاه اینکه هر دو فرزندان یک نفر هستند. با طرح این سوال می توان معتقد شد که جایگاه واقعی هر فرد رهای از وراثت و محیط و آنچه در بیرون می گذرد جریان دارد بلکه جایگاه هر فرد بسته به چیز هایی است که درونش می گذرد . بعد از این مقدمه است که

تازه ما می فهمیم که چگونه ما به سوی اندیشه هایمان در حرکتیم

 تازه ما می فهمیم : فردا همان خواهیم بود که امروز به ان فکر می کنیم . یعنی چی

 تازه ما می فهمیم : خوبی و بدی نیازی به ما ندارند بلکه این ما هستیم که نیاز به خوب بودن داریم این ما هستیم که نیاز به راست بودن داریم و این ما هستیم که نیاز به گذشت ... ترحم ... فکر .... داریم این ما هستیم که نیاز به ادب داریم نه انکه ادب محتاج ما باشد . و این ........ ما هر چند کوچک زاده باشیم . خیلی هستیم . اگر به جای طرح سوالات و خواندن اشعار بی معنا به پایه طرح وجودی خودمان نگاه کنیم و به درون خودمان بنگریم که چگونه نردبانهای ترقی در درونمان وجود دارند و ما فقط کافیست دست بر یکی از انها کشیده .... ........

و تا خودمان را در آینده نبینیم آینده ای وجود نخواهد داشت . و حرف ابتر ماند و حوصله رخت بربست فقط ذکر این نکته لازم است که حتی کوچکترین انسانها و ضعیف ترین انسان روی زمین مانند یک ساعت که عقربه هایش خوابیده اقل کم در طول مدت هر شبانه روز یک لحظه را درست و دقیق نشان خواهد داد

زمین و زمان

دیگر هوا گرم شده و عبدل اباد گرم تر از همه جاست .

دیشب آخر شب من یکی دو ساعتی پای کامپیوتر نشستم و به عکسهای فصل سرما نگاه کردم . خیلی مسئله ی خاصی نیست ولی نمی دانم چرا موجب شگفتی می شود . نمی شود چهار ماه قبل را بیاد آورد و باور کرد که آن همه سرما از بین رفته و این همه گرما امده .

براستی زمان خیلی ساده آدمها را فریب می دهد و مشکلی که ما با ان دست به گریبان هستیم این است که مرتب در اخبار و روزنامه ها و مجلات و ... بازی های سیاسی را مرور می کنیم و غافل از انیم که بازی زمانه قویتر و خطرناکتر از بازی سیاست دارد انسان را فریب می دهد .

یادم می اید بیست و پنج سال قبل آنزمان که حدود پانزده سال سن داشتم با پدرم در سر باغ کلبه خوجه نشسته داشتیم آب می گرفتیم  آنزمان پدرم پنجاه سال سن داشت از او پرسیدم : بابا پنجاه سال خیلی ساله ؟

بابام با همان لهجه عبدل ابادی خودمان گفت : پنجاه سال از جلو خیلیه از پشت سر یک چشم به هم زدنه . من حالا که به بچگی ام فکر می کنم احساس می کنم همین دیروز بود که من هم سن سال و تو بودم .

بیست و پنج سال گذشت و من حالا فکر می کنم دارم که براستی گویا همین دیروز بود که این سوال را از پدرم پرسیدم .

سی و هفت سال سن کرده ام و هیچ کار مثبتی انجام نداده ام اقل کم به اندازه یک درخت سی و پنج ساله که یا میوه می دهد و یا چوبش بدرد می خورد مفید نیستم . بواقع ناراحتی من از ان نیست که بدرد هیچ کسی نخورده ام و چه بسا جای بعضی ها را هم تنگ کرده ام که هیچ بلکه ناراحتم که حتی بدرد خودم هم نخورده ام .

و من حالا با خودم فکر می کنم باید چه کار کنم که مفید واقع شوم و احساس کنم که بودنم از نبودنم بهتر است .

برای جواب این سوال به چالش می افتم

شما هم از خودتان این سوال را بپرسید احتمال دارد شما هم به این مشکل گیر کنید .

گاوان و خران بار بردار ....... به ز آدمیان مردم آزار

اسبی را در نظر بگیرید که روی چشمانش را با پارچه ای بسته باشند و به او چرخ افشره گیری را بسته باشند و او را واردار کنند تا دور خود بچرخد و او بچرخد و او را بچرخانند و او بداند که حتی وقت تنفس یا شاشیدنش هم دست خودش نیست و او بداند .... و او هیچ راهی نداشته باشد

کاش ان اسب یک گاو می بود و نمی فهمید کاش ان قناری یک ماهی بود و بودن در مسیر تنگ را حس نمی کرد

براستی هیچ کسی قادر نخواهد بود درد دل ان اسب را بفمد و ان اسب افسرده می شود و اسبهای زیادی افسرده می شوند و اسبهایی که باید در میدانهای مسابقه بر دیرک نهایی پیش از همه تکیه بدهند وقتی چنین نا جوانمردانه اسیر می شوند زودتر از همه می میرند .

و ان اسبها که سمهای آهنینشان به زنجیر عصار قفل شده وقتی می بینند که اسبهای ابلق سرزمین های دیگر با ناز و کرشمه در مرتع آزادی می چرند زودتر از دیگران می میرند .

و انها که بیشتر از همه هستند زودتر از همه افسرده می شوند . یک افسرده  دو افسرده . سه افسرده و .... هرچه افسرده ها بیشتر باشند اندیشه ها بیشترند و اگر نباشد اندیشه ای افسرده ای نیست .

...........

و من افسرده ای هستم که برای انکه زمان مرا به زمین نزند خودم را به زمین و زمان میکوبم .

منطق دل

و من امشب دارم با خودم فکر می کنم

براستی چقدر نوشتن نیاز به آرامش دارد ؟

من یک هفته است که یک لحظه هم آرام نیستم و البته از این تلاش و تکاپو خوشحالم در هر صورت من یک فردی هستم که آرزوهای بلندی دارم و بالطبع رسیدن به این آرزوها تلاش زیادی لازم دارد .

ولی من معتقدم که برای به اشتباه نیفتادن در انجام کار ها و انتخاب راه زندگی باید افکار را دسته بندی کرد و انها را نوشت و منطق انها را بررسی کرد .

یکی از ارزوهای من داشتن یک خانه ی دلخواه است که البته همه کس خانه بزرگ و خوب را دوست دارند ولی چرا همه مردم خانه ی خوب نمی سازند ؟

اولین پاسخی که به نظر می رسد این است که شاید همه ی مردم توان مالی ندارند ولی این حرف اشتباه هست زیرا کسانی که پول انجام کاری را ندارند در درجه ی اول هوس انجام کاری را ندارند پس تا این جا داشتن هوس به عنوان یک انگیزه ی تحریک کننده لازم می شود .

اگر ساخت یک خانه خوب است چرا مردم داشتن خانه را فقط بودن در یک محیط چهار دیواری می دانند ؟

البته این نوع سوالات را باید از انها پرسید . ولی احتمال می دهم جواب انها این باشد که :

: خانه برای ادم نان نمی شود

: آفتابه لگن هفت دست شام و ناهار خبری نیست

: کل باش کور باش چیزی داشته باش

: میش باش کله (( با فتح کلف و لام )) باش

خیلی از مردم آرامش را در داشتن پول می دانند نه در خرج کردن ان

خیلی از مردم قادر به خرج پول نیستند

خیلی از مردم کسی یا کسانی را در اطراف خود ندارند که به عشق انها جایی را بسازند

خیلی از مردم سلیقه و حوصله بنایی ندارند

ولی من دارم بنایی می کنم

من چون پول ندارم که در مشهد خانه ی دلخواهم را بسازم در روستایمان دارم این کار را می کنم . من می دانم که خانه ی من در روستا مشتری نخواهد داشت ولی انرا می سازم

آنرا به این عشق می سازم که در آن زمین پدرم به دنیا امده و دخترم نیز در ان خانه به دنیا امده و من کودکی ام را در ان خانه که انزمان باغی بود سپری کرده ام

من پولم را خرج می کنم به عشق انکه در ان خانه تمام سلیقه های خودم را اجرا کنم و در ان خانه با آرامش و اعتماد به نفس به نوشتن و مطالعه کردن بپردازم

من ان خانه را به یاد تمام کسانی که دوستشان دارم و دوست دارم از انها در یک جای خوب پذیرایی کنم می سازم .

من ان خانه بعشق عبدل اباد و کوچه باغ نو می سازم که زاد گاه من است

خلاصه من شاید فردی اقتصادی نباشم ولی

من ان خانه را برای دلم می سازم

بی تعارف خانه ام را بعشق هر رهگذری که از عبدل اباد رد می شود می سازم تا در زیر درختان کاج ان و در روی خشت های چهار گوش ان که بوی کاه گل می دهد دمی بیاساید .

این هم منطق ولخرجی های یک فرد بی منطق با یک سری منطق های دیگری که از حوصله ی بیان خارج است

ده ما

من اين هفته تا امروز سه مرتبه به عبدل اباد رفته و بر گشته ام و فردا نيز قرار است بروم و اين موضوع مرا خسته كرده .

از طرفي دلم براي نوشتن تنگ شده و مطالب زيادي روي دلم سنگيني مي كند . يكي از انها كار كردن كارمندان عوارضي اتوبان مشهد باغچه است كه من با خودم فكر مي كنم خيلي مسخره است كه هيچ ماشيني موقع خروج از اتوبان فيش پرداختي اش را تحويل نمي دهد با اين وجود سه تا مرد شق و رق داخل كانسكها مي نشينند و شايد زنهايشان نيز پيش در و همسايه پز مي دهند كه شوهرانشان كارمند اداره ي راه هستند .

شايد بعد ها اين موضوع را ادامه دادم ولي الان از ترس گير كردن كامپيوتر زياد طولش نمي دهم .

يك پيام تلفني زيبا به من رسيد كه اينجا انرا مي نويسم :

پاي اين مسجد متروك بناي ده ماست

نو تر از منظره ها مقبره هاي ده ماست

خانه هامان گلي پنجره هامان بسته

فقط اين مسجد متروك نماي ده ماست

كد خداي ده ما هر چه بگويد حق است

كد خداي ده ما نيست كه خداي ده ماست

كد خدا را چو خدا قبله ي حاجات كرديم

كدخدايي و خدايي كه بلاي ده ماست

بچه های ناخواسته

من وقتي با هم سن و سالهاي خودم صحبت مي كنم كه هنوز ازدواج نكرده اند از انها اين حرف را مي شنوم كه : من هنوز تو اداره كردن خودم موندم با اين احوالم چطور برم زن بگيرم .

از طرفي به كساني نگاه مي كنم كه دو سه و يا چهار بچه دارن با خودم مي گويم چرا اين افراد از خودشان اين جور سوالي نمي پرسند . براستي مگر بچه براي ادم چه كاري انجام مي دهد ؟ و از طرفي فرد براي فرزندش قادر به انجام چه كاري هست ؟

البته شكي نيست كه بچه خوب و شيرين است ولي اين موضوع درباره يك بچه ي ناخواسته اصلا صدق نمي كند و نبايد در وقتي كه آمادگي پذيرايي از مهمان را نداري مهماني را به خانه ات دعوت كني و متاسفانه خيلي از بچه ها بچه ي ناخواسته اند و آيا مي شود بچه اي را در آغاز كاشت دوست نداشت و بعد او را دوست داشت و آيا فرق نيست بين انجام يك كار آگاهانه ويك عمل نا آگاهانه

و من از اينكه گاهي اوقات احساس مي كنم يك بچه ي ناخواسته بوده ام اصلا حس خوبي ندارم .

كسي را مي شناسم كه به يكي از بچه هايش مي گفت : اضافي

او سخت از اينكه اين بچه ي ناخواسته را دارد ناراحت بود .

من معتقدم نبايد زندگي را در هيچ مرحله اش با كلمه ي ولش كن بدرقه كرد . هيچ چيز را نبايد به عهد ي شانس و اقبال گذاشت و بقول گفتني چنين گفت : يا شانس و يا اقبال

اين حس بچه ي ناخواسته بودن الان چنان ضعيفم كرده كه حس نوشتن ندارم . البته من ممكن است بچه ي ناخواسته نباشم ولي از اينكه بچه ي ناخواسته اي داشته باشم بسيار متنفرم .

خسته

خسته هستم ولي از خستگي ام راضي ام

ديروز صبح ساعت پنج صبح كاشي كار را به روستا بردم و ديروز بعد از ظهر برگشتم و ديشب كه قرار بود با يكي از دوستان معامله اي بكنم بخاطر مريضي به امروز ساعت نه صبح افتاد و من ساعت نه يك قطعه زمين را فروختم تا بتوانم به كار بنايي ام ادامه بدهم . كارهاي متفرقه ي من تا ظهر طول كشيد ومن ظهر ساعت يك با دوستي كه طراح كار ساخاتمان است به روستا رفتم و حدودا دو ساعت قبل برگشتم .

من اين روزها خسته هستم و اين بخاطر مخارج بسيار بالاي كار بنايي و اذيت استا بنا و پيشرفت كار است ولي در لابلاي اين حرفها گاهي چيز هايي مي شنوم كه آرامش بخش است . مثلا دوست بسيار موفق و خوش فكري كه من امروز با او به عبدل اباد رفتم مي گفت :

هر كسي را اين جور جايي لازم تا در ان گاهي وقتا به فكر بپردازد . او مي گفت سختي هاي كار انجام كار را لذت بخش مي كنند . او از سليقه ي من ايراد گرفت و نيز در بعضي موارد تشويق كرد .

............

خلاصه چون كسي نيست كه به من خدا قوتي بده خودم به خودم يك خسته نباشي جانان مي گويم .

ضمنا در نماي خانه نقشه ي ايران را انداختم و دو فرد را كه اين سرزمين را سجده كرده اند .

عنوان ندارد

الان ساعت دوازده و نیم شب است و من هنوز پنج دقیقه نیست که از ده به مشهد امده ام و تصمیم دارم فردا صبح ساعت یک ربع به پنج صبح کاشی کارم را به روستا ببرم و دوباره فردا ظهر این مسافت دویست کیلومتری را برگردم .

این گوشه ای از کارها و زحمتهای کار بنایی عبدل اباد است که به رسم یادگاری نوشتم .

........

وقتی از غربت ایام دلم می گیرد

مرغ امید من از شدت غم می میرد

دل به رویای خوش خاطره ها می بندم

باز هم خاطره ات دست مرا می گیرد

فکر منحرف من

صبح ساعت ده بيدار شدن براي كسي كه ساعت چهار صبح خوابيده باشه چندان دير نيست . كمي گوشت چرخ شده لازم است تا براي داخل ماشين كباب درست كنيم . در ضمن بايد تا مدرسه آفاق هم رفت و گفت كه امتحان فرداي بچه را روز يك شنبه بگيرند زيرا آفاق فردا به مدرسه نخواهد امد .

امان از فكر منحرف من هنوز در حياط را باز نكرده خانم زيبايي دارد در سايه ي ان ور كوچه سلانه سلانه مي ايد . مرا كه مي بيند كمي نگاه مي كند و همين كه متوجه مي شود من هم از ان بد چشم هاي قهار هستم خيلي زود نگاهش را به بيراهه مي اندازه من دوباره او را ورانداز مي كنم چنان كه چارلي چاپلين دوستش را در ميان برف سنگين و زير فشار گرسنگي بوقلمون مي ديد او را بره آهويي ناز و قابل سيخ كشيدن مي بينم .

كسي كه به منظور شماره برداري كنتور گاز آمده حواسم را پرت مي كند و من در خروجي را مي بندم و درپشت چراغ قرمز اولين چهار راه شانه به شانه ماشيني مي ايستم كه راننده اش خانم بوري است كه با مهارتي غير قابل توصيف هم روسري انداخته و هم موهايش را بطور كامل به نمايش گذاشته كه البته زنها اين دوره زمانه در اين نوع عشوه گري ها استاد شده اند . عينك دودي اش را كمي پايين مي كشد و هنوزفكر در تدارك تخيل سازي است كه مدت بيست و دو ثانيه تمام مي شود و ما در يك نگاه هزارم ثانيه اي همديگر را به خداي جاده و خيابان مي سپاريم .

امان از فكر منحرف من

در طول صد متر فاصله اي كه مدرسه با چهارراه دارد يك كار مفيد انجام مي دهم و ان اين است كه خانمي را كه در يك ماشين آزوراي مشكي بغل دست راننده نشسته بود با نگاهم تعقيب مي كنم .

جلو مدرسه پارك دوبل مي كنم و زنگ مي زنم . دختر كوچولويي در را باز مي كند و من هنوز كفشهايم را در نياورده ام كه خانمي كه منتظرش هستم در بالاي پله ها پيدايش مي شود . او همانجا مي ماند و من هم سر جايم ميخ كوب مي شوم اين رسم هميشه ي ماست هر چند اگر كسي ما را در اين حال ببيند و يا به حرفهاي ما گوش بدهد جز چند تعارف محترمانه چيزي نخواهد ديد ولي حقيقت آن اتشي است كه در زير غوغا مي كند دل را مي سواند و انديشه را سمباده مي كشد .

ما دو تا براي گفتن يك حرف ساده خيلي طفره مي رويم و هر دوي ما از اين موضوع كاملا آگاه هستيم خلاصه يك خنده هايي هم داريم كه البته مناسبتش را به جاي ديگري مي بنديم .

امان از فكر منحرف من

سوپر گوشتي كه ديدن من در هفته اي يك بار برايش عادت شده خوش و بشي با من مي كند و من در همان حال دارم مغازه ي او را ديد مي زنم زيرا تصميم دارم يك سوپر گوشت بزنم و او كه چيزي از اين موضوع نمي داند صرفا فكر مي كند نگاه من يك نگاه تحسين بر انگيز است كه البته سوپري به اين تميزي جاي تحسين دارد .

دوباره به خانه بر مي گردم در را باز مي كنم و رفتگر محله كه دارد داخل مجتمع زپرتي ما را نگاه مي كند با جلو رفتن من بقصد بستن در تصميم مي گيرد نگاهش را به زمين بدوزد . او كه كمي به قد و بالاي من و لباسهايي كه ديشب خريده ام و حالا پوشيده ام نگاه كرده شايد دارد با خودش فكر مي كند : خوش به حال اين بابا ....

او غافل از ان است كه من مدتي به جاروي بلندي كه در دست راستش گرفته و خاك اندازي كه در دست چپش نگاه مي كنم ودر همان حال با وجود انكه از خودم و زندگيم راضي هستم دارم فكر مي كنم :

زندگي زيباست و هيچ كس اين زيبايي را به اندازه ي كسي كه اين زيبايي را خلق كرده و يا به تداوم ان كمك كرده درك نمي كند . و در اين انديشه تا جايي فرو مي روم كه همين است جلو رفته و بگويم : جارويت را بده تا كمي كمكت كنم .

...........

وقتي به خانه مي ايم از تمام اين انديشه ها فقط يك پلاستيك مانده كه در ان مقداري گوشت است و من انرا روي اپن اشپزخانه مي گذارم و به ناصر زنگ مي زنم كه ساعت يك آماده باشد دنبالش مي روم تا با هم به ده برويم .

یکی بالای کوه مانده

وقتي پاي كامپوتر مي نشينم يك جورايي آرام مي شوم . احساس مي كنم كاملا راحت هستم و در يك فضاي كاملا باز دارم حرفهايم را مي زنم حرفهاي دلم را فكر مي كنم بر لب كوهي نشسته و باد موهايم را هر لحظه بالا مي برد و من كه كاملا هم راحت نيستم با چند نفس عميق هر طور شده مي خواهم خودم را ارام و رها نشان دهم . ولي اين ارامش جز يك تظاهر نيست . آنچه وجود حقيقي دارد بهت و حيرت است .

كودكي ام را بياد مي اورم وقتي هنوز خيلي ساده جسارت مي كردم از روياهايم حرف بزنم وقتي كه فكر مي كردم روياهايم همين لب پنجره هستند و تا من دستم را دراز كنم انها را لمس خواهم كرد . زندگي به نظرم خيلي ساده مي امد و من حالا و بعد از ان زمان هميشه در تلاش همين موضوع بوده ام كه زندگي راحت و شيرين است زنيدگي در همين نزديكي پشت پنجره اتاقتان نسشته است زندگي منتظر است تا شما پنجره ي اتاقتان را باز كنيد و يك نفس عميق بكشيد زندگي در شما جريان خواهد يافت در شما فرو خواهد رفت (( كه البته اين نوع صحبت كردن بي خرده شيشه نيست ))

لب كوه خيالات نشسته و با خودم فكر مي كنم چقدر خوب مي شد اگر زمام امور به دست من مي افتاد احساس مي كنم اين توانايي در من هست كه انسانها را به خوشبختي برسانم .

اختلالي در رشته ي تفكراتم بوجود مي ايد با خودم مي گويم چطور مي شود كه كسي را خوشبخت كرد ؟ در دنيايي كه همه داد مي زنند چاقي برابر است با سرطان و هيچ كس حاضر نيست يك لقمه كمتر بخورد و راضي هست تا سرطان بگيرد ولي از خوردن يك لقمه نگذرد چگونه مي توان انسانها را خوشبخت كرد .

با هجوم اين افكار كمي در خودم مردد مي شوم و به خود مي گويم شايد روش دنيا همين است خوشبختي و بدبختي تو در تو است و كسي را به كسي نيست .

اين افكار همين جوري از لاي جوهاي ليز نمي دانم كجايم جاري مي شوند و من فقط چند لحظه بعد خودم را مي بينم كه به جايي خيره مانده ام و قادر نيستم اين نگاه ممتدم را از جايي به جايي ديگر معطوف كنم .

من به يك احساس نا خوشايند مي رسم احساس پوچي و رويايي بودن و احساس زمين گير شدن و احساس ناتواني عميق و اين قدر اين احساس زياد مي شوم كه من مانند خرگوش رابين هود بعد از تماشاي پرت شدن رابين هود به درياچه چشمانم نيم بسته و خسته مي شود و در حالي كه دوست دارم انگشت شستم را بمكم دوست دارم با وارفتگي خاصي بگويم : جان كوچولو حالا چه كار كنيم .

تيكه سنگي نه بزرگ و نه كوچك را در دستانم مي گيرم و انرا در دامن كوه پرت مي كنم و از اينكه قادر به چنين پرتابي هستم دوباره خودم را مي يابم . بر پيكره بيهودگي ام نعره مي زنم دوباره راست مي ايستم مانند ببر بنگال كمي خودم را به بالا مي كشم طوري كه برجستگي سينه هايم را مي بينم ... بابك خرم دين را مي بينم كه پاهاي بريده شده اش را بر روي دستانش انداخته و استوار بر تارك تاريخ قدم مي زند .

و من باز كودكي رويايي مي شوم و در اين كوه خلوت و بر اين قله مجازي انديشه داد مي زنم : مي توانم دنيا را بسازم مي توانم چتر انديشه را بر سر مردم بگسترانم تا انها را از هجوم جهل و خرافات حفظ كنم هر چند آنقدر حقيرم كنند كه گاهي از چتر انداختن بر سر خانواده ام نيز عاجز هستم .

................

حالا از اين كوه چگونه بروم پايين . راستش زانويم ديروز در بازي پينگ پنگ چرخيده و كمي درد مي كند اگر كسي بغل گرم و پذيرايي دارد باز كند كه من شب اينجا نمانم و نماسم

شهر افسانه ای

اگر از من بپرسند بهترين شهر دنيا كدام است . مي گويم : مشهد

ولي اين بهتري براي خوب بودن شهر مشهد نيست بلكه بخاطر عادت كردن من به اين شهر است . چرا كه پرنده هاي قفسي عادت دارند به بي كسي . يا كفتر چاهي عادت داره به چاه

آخه چه آشي چه كشكي . يكي نيست به من بگه مكانهاي تفريحي اين شهر چيست .

شايد بگوييد يك پارك دارد مثلا پارك ملت خب در ان پارك چه كار كنيم چه سرگرمي داشته باشيم بايد برويم مثل پيرمردا روي يك نيمكت بنشيني و به چند تا درخت نگاه كني و بعد تلو تلو خوران به خانه بيايي .

شادي طبيعي در كوه و دشت و روستا هم هست كه هر چند در شهر ها پارك درست كنند بازم به طبيعت بكر نمي رسد انچه ما از يك شهر خوب و زيبا مي خواهيم داشتن مكانهاي فرهنگي و پاتق هاي انساني است . مثلا داشتن يك تاتر كه من بتوانم در هفته اي يك شب با خانواده يا دوستان به انجا بروم و شب شادي داشته باشم و يا داشتن كنسرت كه من بتوانم براي گوش دادن به آهنگ هاي دلخواهم شبي يك بار ....

داشتن يك استاديوم فعال و دعوت از تيم هاي بزرگ ملي و باشگاهي دنيا كه من هرز گاهي با تماشاي اين بازي شاد شوم .

براستي مشهد چي دارد ؟

مشهد خيابانهاي شلوغ و گاها بسيار تنگ دارد مثلا همين ميلان ما يك ميلان هشت متري است و دو طرف ان را ساختمانهاي پنج طبقه گرفته اند و پرده هاي تمام خانه ها كاملا چفت كشيده شده است بطوري كه هر چند هم مثل من ادم بد چشمي باشي بازم كوچك ترين روزنه اي براي ديد زدن پيدا نمي كني .

من گاهي از تماشاي اين همه پرده هاي تاريك و محكم دلم مي گيرد و با خودم مي گويم : چرا مردم اين شهر با اخم و تخم (( با فتح تا )) از خانه بيرون مي ايند وخيلي سريع در خانه هاشان را مي بندد كه مبادا رهگذري داخل ساختمانشان را ببيند و انها خيلي زود سوار ماشين مي شوند و به جايي مي روند و دوباره كه به خانه مي ايند چنان كه گويي از جنگ با لشكر اجنه بر گشته اند مرموزانه به داخل دخمه هايشان مي روند .و چنان در را مي بندد كه گويي سبيل يكي از جن ها در لاي در گير كرده و انها هراسان از پله ها به سمت واحد خودشان بالا مي روند .

براستي مشهد چه چيزش به شهر مي ماند ؟

من فكر مي كنم اگر چهار پنج ميليون آدم يك جا جمع شوند هر چند تلاش كنند نتوانند شهري به اندازه مشهد به هم ريخته درست كنند .

ضمنا ياد اوري كنم اگر به مشهد امديد از پياده روها راه نرويد زيرا ساخت ساختمانهاي بلندي كه در حاشيه ي خيابانها هست كار اين بساز بفروش ها يا بقول خودشان بساز بنداز هاست و هر لحظه اين خطر وجود دارد كه يك سنگي از نماي ساختمان كنده شود و به روي شاخه ي درختي يا ويترين مغازه اي و يا هم بر فرق سر كسي بخورد آنش ديگر بسته به شانس دارد . من مدتي در يكي از اين آپارتمانها مرتفع بودم و مي ديدم كه در ارتفاع بيست متري زمين چه ماست مالي هايي مي كنند چنان كه گويي كسي سنگي را به هوا انداخته و سرش را به زير بگيرد .

حيف حوصله ندارم بازم از اين شهر محبوبم تعريف كنم و شايد هم حوصله دارم چيز ديگه اي ندارم

خنده به ریش خویش

من فقط بلند مي خندم

البته اين خنده ي من صرفا به منظور جلوگيري از در اوردن شاخ است . زيرا هر چند من يك غول هستم ولي غول شاخدار نيستم .

اين خنده ي من از چيست ؟

خنده ي من از به بازي گرفته شدن واژه هاست . خنده ي من از به مسخره گرفته شدن انسانهاست . حالا چطور و توسط كي ؟

ما در طول زندگي براي حفظ اعتبار و شكوه شخصي و ملي نياز به آب زلال حقيقت و راستي داريم . توضيح مسئله به اين صورت آسان تر مي شود كه :

شما در نظر بگيريد كه متوجه مي شويد آب گل الود شده است لذا براي زلال كردن آب نياز به تزريق اب پاك در آن اب گل الود پيدا مي شود و در اين جا واژه هايي مانند شجاعت . گذشت . فداكاري و .... به كمك انسان مي آيند و يك فرد براي انكه نگذارد آب گل آلود به مصرف خانوده ها برسد تصميم مي گيرد كه قمقمه ي آب زلال خودش را در آن اب گل الود تزريق كند . اين جاست كه يك فرد با بها دادن به مسائل دروني و با ارزشهايي كه از حقيقت وجودي يك فرد مي جوشد براي حفظ اعتبار و شكوه جمعي استفاده كرده است .

حال شما در نظر بگيريد آب زلال در چشمه مي جوشد و همه كس ماهيهاي كف اب را مي بيند و هر كس به اندازه ي تلاشش از ان ماهيها مي گيرد و حد اقل براي افراد بي همت به اندازه خوردنشان از ان ماهي صيد مي شود .

ولي اوضاع به همين منوال نمي چرخد . بقول ما دهاتي ها در هميشه روي يك پاشنه نمي چرخد . مردم كنار رود خانه تصميم مي گيرند كه يك گروه صياد را استخدام كنند و صيد ماهي ها را از لحاظ اندازه و مقدار و تقسيم بين مردم تحت نظارت داشته باشند . و اين عمل يعني تشكيل يك گروه كه هم مدافع حق و حقوق هم ضامن تضمين بقا و استمرار و اينده و... باشند صورت مي گيرد . بقول گفتني ريش و قيچي را مي دهند در دست اين گروه .

اما كار به اينجا ختم نمي شود

مردم آبادي بالا كه ماهي ندارند مدتي است كه مشتري ماهي هاي ما شده اند و در اين ميان سود هايي وجود دارد بند و بست هايي بوجود مي ايد و خلاصه يك دفعه مردم مي بينند كه صيد ماهي دو برابر شده ولي انها براي خوردنشان ماهي ندارند .

داستان بالا مي گيرد كه پيدا كنيد پرتقال فروش را . بعد از مدتي حسن چهار كله را گردن مي زنند و جارچيان در بين مردم هو مي اندازند كه حسن چهار كله خيلي ماهي مي خورده لذا ماهي ها كم شده بودند . مردم بي خبر از همه جا هورا مي كشند كه حسن چهار كله را كشتند و از اين به بعد ماهي فراوان خواهد شد .

امروز و فردا مي گذرد ولي هيچ توفيري در حال مردم بوجود نمي ايد در اين مدت سر تقي كلفت و نقي چهار چشم را نيز به بهانه ي ادامه ي باند حسن چهار كله مي زنند و خلاصه ....

مردم ديگر ماهي خوردن را فراموش مي كنند . نان و سبزي مي خورند و در زمستانهاي سرد در حالي كه پشت شيشه هاي بخار گرفته ي خا نه هايشان چندك زده اند و هرز گاهي با كف انگشت شستشان بخار شيشه را مي گيرند بر سر فرزندانشان داد مي زنند كه زياد از خانه بيرون نرويد كه سوز سرما خانه را مي گيرد و بر سر زنهايشان داد مي زنند كه روغن ماهي گير نمي ايد لذا انها بايد تمام زمستان را با خوردن سبزي خشك سر كنند . و در ضمن اگر گربه اي از لب بامشان بپرد انها از ترس انكه نكند بعد از نقي چهار چشم نوبت انها شده باشد به خودشان مي شاشند .

خلاصه كار به اين جا هم ختم نمي شود

.........

من كه خنده ام مي گيرد . ولي خنده ي من يك شيرين كردن لب است و يك نگاه خيره و ممتد به تاريكي اي كه در جلوم وول مي زند در ته ان تاريكي حقيقي را مي بينم كه در چاهي مملو از نجاست افتاده چشمانش ازرق شده و مانند چشمان كم سوي طلسم شده اي در قعر جهالت وق مي زند .

من گاهي مي خندم . البته به ريش خودم

لگد تکنو لوژی

هر طور شده سعي مي كنم روزي نيم ساعتي بنويسم و اين فكر نوشتن براي اين است كه احساس مي كنم اگر هر روز ننويسم و افكارم را غربال نكنم خيلي زود گرد كهنگي بر روي فكر من مي نشيند . من معتقدم كه فكر را بايد مانند چاقوي قصابي هر لحظه تيز كرد .

اسم قصابي را بردم بياد مرحوم حاج احمد قلي بيگي افتادم . خيلي كه بچه بودم او سر كوچه مان يك مغازه ي قصابي داشت و پدرم معمولا در كنار مغازه ي او مي نشست . آنزمان پدر سرحال بود و روستا آرام حاج احمد تنه ي گوسفند را به از درخت سرو كت و پهني آويزان مي كرد هر لحظه زنبور هاي مزاحم را با پشت دستش دور مي كرد و هر وقت كه رشته حرف بدست پدر من يا حاج مندلي خداشناس يا رضا زارع مي افتاد او چاقويش را به سنگي مي كشيد چنان چه گويي براي صحبت ديگران موزيكي پخش مي كرد و من با صداي اين موزيك از لبه ديوارك خانه حاج مندلي بالا مي رفتم و خوش خوشك تا ته ديوار مي رفتم در ان طرف تر حاج حسن نجار و حسين مسكر نشسته بودند و حاج حسن حامي كه درروبرويشان كلاه نمدي مي مالاند را اذيت مي كردن . حاج حسن مي گفت : خواهر زن نون زير كبابه

و حسين مسكر مي گفت : مخصوصا اگر اسمش ماه خانم باشه .

.............

خيلي زود دير مي شود . حالا ديگر مردم آبادي با شنيدن صداي هواپيما از جايشان نمي پرند و با انگشت اشاره پشت ار ها را به هم نشان نمي دهند و مرتب نمي گويند : اونا هاش (( هونش )) او نا هاش

و يكي كه موفق به ديدن نمي شد با افسوس مي گفت : من كه نتونستم ببينم

.............

ساده نبوديم . زمانه اين بود . طبيعت را مي شناختيم و با ارامش ان حال مي كرديم و نمي دانستيم كه تكنو لوژي ترتركنان خواهد آمد و حالا هم كه با ايجاد اين همه سموم و سرو صدا و ... بايد گفت كه تكنولوژي بايد دفن شود و گر نه انسان را دفن خواهد خواهد كرد .

........

نمي دانم چرا حرف اين جوري شد .

.........

ديروز ما در عبدل اباد جلسه اي داشتيم و در طي ان جلسه از مردم خواستيم كه ما را در ساخت كارخانه آب معدني كمك كنند . من به پير تر هاي مجلس گفتم : شما كه مي رويد نسل آينده يقه ي ما را خواهند گرفت و خواهند گفت : شما آب ما را شور كرديد و زمينهاي باير ما خمزار (( غير قابل كشت )) كرديد .

.........

در خروجی باز است

هر کس می خواهد از من دور شود باید به او بگویم در خروجی خانه ی من همیشه باز است من سنگری ندارم که در ان فقط به امید حضور فردی خاص کمین کرده باشم و صیادی نیستم که بدنبال شکار کسی باشم .

من انسان ها را دوست دارم و اهل شهوت رانی هستم و برایم زیاد هم مهم نیست با کی باشم تقریبا با همه کس می توانم خوش باشم . فردی متواضع و در عین حال مغرور هستم متواضع هستم زیرا با هر کسی که به نظر هیچی هم نباشد می توانم شاد باشم و مغرورم زیرا اگر کسی که با من هست کوچکترین اشاره ای بکند که در ان اشاره نشانی از بی تفاوتی به من باشد او را بطور کامل از ذهنم بیرون می کنم . و از فکر کردن به او حوصله ام سر می رود .

من هر روزصبح جلو در خروجی خانه ام می نشینم آنجا را آب می زنم و با کسانی که از زندگی من بیرون می روند بای بای می کنم .

به انها می گویم زندگی کوتاه است سعی کن این زندگی کوتاه را با خاطرات تلخ خسته کننده نکنی . تو می توانی با من نباشی ولی خلاصه با یکی خواهی بود و ان کسی که با او هستی نیز در معرض زوال است روزی را بیاد بیار که از او نیز جدا شوی و همینطور تا بی نهایت . این که از دیگران جدا شوی اشکالی ندارد ولی این کار را بی دلیل انجام نده بگذار تا خاطره ات در دل بماند

چه بسا که تو برای خودت دلایلی تراشیده ای که فقط زاییده ی پندار توست و تو دچار اشتباه قضاوت زود رس شده ای .

..........

خدایا من از تو ممنونم که هیچ وقت کسی مرا دوست نداشته است لذا من ادم زیاد احساساتی ای نیستم . بلوچی وار می گویم دل من کاروانسراست براستی از اینکه کسی شبی در قلب من بیتوته کند و صبح رخت فراغ بپوشد ناراحت نمی شوم .

باز هم اگر این مسیر ها رد شدید به کاروانسرای من بیایید ولی بدانید این کاروانسرا هیچ وقت قصد ندارد خودش را اصلاح کند .

و من حالا که تو رفتی جلو در ورودی داد می زنم :

آیا کسی هست که مایل باشد امشب در این کاروانسرا بخوابدو برایش مهم نباشد که در این کاروانسرا با او چه کار می کنند .

گویا یکی که سیاه مست است دارد تلو تلو خوران پیش می اید .

- هی کجا ؟

_ بادا بادا را خوانده ام . می خواهم شب را در این جا بگذرانم ؟

- درود بر چنین کسی ولی من در همین اول بهت بگویم که در خروجی باز است هر موقع به تو سخت گذشت می توانی بروی ؟

ساگار تی یه

قلبي كه براي ايران نطپد همان بهتر كه نطپد .

.....

البته من انسان را جداي از مرز و بوم و عوارض رنگ و نژاد دوست دارم ولي معتقدم كه هر كسي در درجه ي اول بايد خودش خودش را دوست داشته باشد .

اگر يك سياه پوست از رنگ پوستش بدش بيايد چه جاي توقع است كه يك سفيد پوست او را دوست داشته باشد . اگر يك ايراني از خودش متنفر باشد چه توقعي دارد كه يك اروپايي از او خوشش بيايد .

............

پدران ما يك سري خصوصياتي داشتند كه در جاي خودش قابل ستايش است . از جمله انكه قديميهاي روستا بد مي دانستند كه پسرشان را درجايي ديگر داماد كنند بلكه معتقد بودن كه تا وقتي در كوچه زني براي پسرشان هست نبايد به كوچه بالايي و يا پاييني براي زن گرفتن رفت .

..........

هر كسي بايد اسباب افتخارات خودش را فراهم كند و در حين انكه ديگران را دوست دارد سعي كند دوست داشتني باشد . و قبل از انكه بر خوبي زندگي ديگران غبطه بخورد بايد سعي كند تا ديگران نيز غبطه ي زندگي او را بخورند .

در يك كلام كوچك زندگي كردن هنر نيست .

..........

اما بايد چه كار تا بزرگ زندگي كنيم ؟

تنها راه بزرگ زندگي كردن در اتحاد و همبستگي است . كه متاسفانه اين معنا در بين مردم ما مرده است و من در حال حاضر نمي خواهم در سبب اين قتل صحبت كنم .

آنچه مسلم است اين است كه هر گروهي فقط و فقط با اتحاد و همبستگي مي توانند به غرور و افتخار برسند .

قران كه با زبان عربي و فرهنگ عربي آميخته است بارها مي گويد : يدالله مع الجماعه ...... دست خدا با جماعت است . ويا در جايي ديگر مي گويد : يد الله فوق ايديهم .... قدرت جدا مهر تاييدي است كه بر يك كار جمعي زده مي شود .

در فرهنگ كشور هاي اروپايي و ژاپني ها و آمريكاييان و خيلي ديگر از كشور هاي پر افتخار نيز مي توان اين اتحاد و همدلي را ديد . مي توان ديد چگونه آلمان با خاك يكسان مي شود و دوباره بعد از چند سال به اوج قله ي افتخار مي رسد .

ولي متاسفانه اين همبستگي در ميان ايرانيان هيچ وقت وجود نداشته و ندارد و متاسفانه وجود هم نخواهد داشت . شايد در هيچ كجاي دنيا نتوانيم پيدا كنيم كساني را كه بر گرده ي (( به ضم گاف )) يك مملكت سوار مي شوند و بعد كه به جايي مي رسند به ان مردم پشت مي كنند و مي روند در جايي ديگر به مردماني ديگر خدمت مي كنند . خنده دار است كه ثروت هاي ايرانيان به امريكا و اروپا و حالا به دبي مي رود و صورت اين مادر مهربان يعني ايران خانم نازنين مانند صورت مادران ما دهاتي ها در لب تنور سوزان در گرماي داغ تموز سوخته و دود زده است .

....................

خنده دار است كه يك پهلوان ملي يك قهرمان سرشناس جهاني با ان خيكش در تلويزيون هاي ماهواره اي براي بنگاه املاك رابينسون و سرمايه گذاري در كشور دبي تبليغات كند و اين در حالي باشد كه خانواده هاي ما براي استراحت در كنار درياي خزر و خليج فارس روي شن هاي داغ سرگردان باشند . بسي جاي شگفتي است كه كسي به فكر سرمايه گذاري در شمال كه يكي از رويايي ترين مناطق جهان است در جنوب كه براي فصل زمستان مي تواند ساعات زيبايي را براي مردم ما خلق كند و در غرب كه شايد كرمانشاه را خيلي راحتتر از پاريس بشود عروس شهر هاي جهان كرد و در شرق

من از شرق ايرانم از سرزمين نادر

من در روستاي عبدل اباد يك بنگاه املاك دارم كه نام آنرا ساگار تي يه گذاشته ام اين نامي است كه هخامنشيان به سرزمين هاي شرقي ايران از تابران تا طبس داده بودند .

من روستاي عبدل اباد را زيباترين جاي دنيا مي دانم . زمين هاي حاصلخيز دشت هاي وسيع و كوههايي كه به قد و بالايشان را خداوند به اندازه لازم اراسته است .

من تصميم گرفتم كه براي معرفي منطقه مه ولات و كمك به بهبود وضع ملك و املاك انجا يك اگهي روزنامه بدهم لذا ديروز به روزنامه ي خراسان زنگ زدم و گفتم اين متن را چاپ كنيد :

املاك ساگار تي يه

دريچه اي نو براي سرمايه گذاري هاي كوچك شما باز كرده است . خريد زمينهاي هكتاري با سند ملكي و تضمين هر گونه حق و حقوقات مالكيت و اب ملكي . آماده ي درختكاري و ويلا سازي در مكاني توام با آرامش و امنيت و طبيعتي بكر و اينده اي روشن . گاها با پول تو جيبي فرزندان شما فراهم است .

شايد فاصله ي دويست كيلو متري مشهد تا مه ولات زياد به نظر برسد ولي توجه به وجود ترافيك و مشكلات اب و امكانات در شهر مشهد و از طرفي اتوبان شدن جاده اين خريد ارزان را توجيه مي كند .

......

امروز پيك موتوري قبض آگهي را اورد و متن بعد از حذف و اضافه اين شده بود :

املاگ ساگار تي يه .

خريد زمين هاي هكتاري با سند ملكي و تضمين هر گونه حق و حقوقات مالكيت و آب ملكي آماده درخت كاري در مكاني توام با ارامش و امنيت و طبيعتي بكر فاصله 200كيلومتري مشهد تا فيض اباد .

............

ابته اين متن از روز شنبه در اين روز نامه چاپ خواهد شد ولي ذكر دو نكته خالي از لطف نيست

اول : حذف شدن دو خط از سه خط و نيم شايد شديدترين حذف نوشتاري قرن باشد و اين نوع حذف شايد ركورد شكن باشد .

دوم : گرفتن مبلغ سي و شش هزار تومان براي چاپ يك كادر سه در شش سانتي آن هم در طول سه روز براي خودشان خوب است ولي فروش پنج مترمربع زمين براي تمام عمر با همين مبلغ براي ما عبدل ابادي ها نا خوب و اجازه تبليغ نداريم .

سه حرف

حرف اول :

امروز مهران عبدل اباد را ترك مي كند .

او كه از دوستان زمان دانشجويي من بود و مدت پانزده سال را معتاد بود از حدود يك سال قبل تصميم به ترك اعتيادش گرفت و از حدود چهار ماه قبل در عبدل اباد مهمان من شد و حالا در مشهد برايش كاري پيدا شده و او امروز عبدل اباد را به قصد مشهد ترك مي كند و من خوشحالم كه او .....

براستي گاهي يك فرد چنان پست و حقير مي شود كه ديگر درباره ي او حرف زدن چندان كار آساني نيست و ما همه در معرض اين خطر يعني حقارت و كوچكي قرار داريم مگر انكه بزرگي را در روحمان تمرين كرده باشيم و گر نه من افراد زيادي را ديده ام كه اينها تا وقتي مقامي داشته اند براي خود يال و كوپالي داشتند و همين كه ان مقام از انها گرفته شد و ديگر كسي به انها آقاي فرماندار و يا جناب سرهنگ نگفت انها به انحطاط افتادند و روز به روز كوچك و كوچك تر شدن ......

...........

حرف دوم :

اگر كسي قصد دارد در طول مدت دو ماه پولي را دو برابر كند هم اينك وقتي است كه بايد با من مشورت كند شايد اين حرف تا يك هفته ي ديگر دير شده باشد در هر صورت شما امروز يعني نهم ارديبهشت ماه را بياد داشته باشيد . اما داستان چيست ؟

من توسط يكي از دوستانم با خبر شدم كه در قسمتي از مشهد يك طرح بسيار بزرگ و مدرني در شرف اغاز شدن است او كه تمام مدت ديشب را با من بود از اين كه اين طرح چي هست چيزي به من نگفت .فقط گفت تا دو ماه ديگر زمين هاي اين قسمت شهر از دوبل بالا تر خواهد رفت .

من كه به حرفهاي او ايمان كامل دارم اين موضوع را از اين جهت در اينجا نوشتم تا چگونگي پول دار شدن بعضي ها را در مملكت بيان كرده باشم و در اينجا بصورت رمزي اشاره اي به ان مكان مي كنم تا دو ماه ديگر همديگر را ببينيم

....معاينه ..... صحت... لدر ...

اكنون زمين هاي حاشيه ي اينجا متري يك ميليون پانصد هزار تومان است .

.......................

حرف سوم :

با توجه به حرفهاي خانواده امروز روز تولد واقعي من است و من در اريبهشت ماه سال پنجاه در غروب پنچ شنبه اي بدنيا امدم . كه البته اين موضوع با تمام ارتباطي كه با من داشت با من هماهنگي نشده بود . كه البته من نظرم را راجع به تولد در بيست و پنج صفحه ي اول كتاب سكوتهاي دنباله دار گفته ام

خريدن ماست

مي آيم تا يك نگاه سرسري به كامپيوتر بندازم و بعد بروم بخوابم .

ولي چشمم به نظر مرمر مي افتد كه با نام جودي براي پيام گذاشته . صندلي برايم گرم مي شود و من در انديشه ي فرو مي روم .

اما داستان چيست ؟

مرمر در آخرين مطلبي كه نوشته ، اورده بود كه براي خريد شير و تخم مرغ بيرون رفته و ....

از ان موقع ديگر او متني ننوشته لذا من برايش نوشتم كه : مگر خريد شير و تخم مرغ در تهران چقدر زمان مي برد كه تو هنوز بر نگشته اي .

و او براي من نوشت : اصلا حالم خوب نيست . در بازار گم شده ام و نه من مي توانم به خانه برگردم و نه كسي سراغ مرا مي گيرد ....

............

اما اين حرف مرمر چه انديشه هايي را براي من خلق كرده ؟

اول : مرمر قبلا وبلاگي داشت تحت عنوان ابريشم خيال و حالا او وبلاگش را تغيير داده و نام انرا گذاشته جودي ابوت .

يادمان باشد كه احساسا ت پايه هاي انسانيت هستند ولي پايه هاي زندگي نيستند . يا به عبارت بهتر بگويم انسانيت بر شاخ احساس سوار است ولي زندگي بر شاخ پول و تمام كساني كه هي مرتب بر طبل زندگي مي كوبند و مي گويند چرا در زندگي احساس وجود ندارند بايد بدانند كه در كارگاه آهنگري كسي دنبال استشمام عطري ملايم نمي گردد .

من به جودي عزيز و به تمام كساني كه جودي وار فكر مي كنم اين توصيه را مي كنم كه خودشان را به كسي قويتر تشبيه كنند و بدانند كه تشبيهي كه هر كسي در ذهنش از خودش دارد پايه هاي حركتي و كاري و اقتصادي او را مي سازد .

من قبلا نيز گفته ام و حالا هم تكرار مي كنم كه من تا قبل از نوشتن كتاب تصوير هاي تب الود هيچ انگيزه اي براي وارد شدن به كارگاه زندگي نداشتم بر روي تخت خواب انسانيت دراز كشيده بودم و ورود به اين كارگاه را كسر شان خود مي دانستم .

شايد باورتان نشود كه من با خلق شخصيت كادر در كتاب تصوير هاي تب الود ، خود مخلوق او گشتم و الان هم تا هر وقت انرژي كم مي اورم با بياد اوردن اين كه من كادر هستم دوباره حركت مي كنم و موفقيت را و مبارزه را حق خود مي دانم (( هر كس اين كتاب كه ممنوع الچاپ شد را خواسته باشد با پرداخت ده هزار تومان آنرا برايش كپي كرده و مي فرستم البته بايد پول اداره پست را نيز بدهد ))

..............

انديشه ي دوم : اينكه مرمر جان همه ي ما انسانها به بازار رفته ايم و فراموش كرده ايم كه به بازار امده ايم تا تخم مرغ و شير بخريم و بر گرديم . بلكه در بازار مكاره ي زندگي سرمان گرم شده و يك هو كه به خود بياييم خواهيم فهميد كه اصلا قصد ما از اين بيرون امدن چي بوده است .

من گاهي در خانه ي خودم اين ماجرا را به شكل ديگري مي بينم . مثلا مي بينم كه خانمم به دخترم پولي مي دهد تا برود از بقالي سر كوچه ماست بگيرد و آفاق بعد از نيم ساعتي كه از بازار بر مي گردد براي خودش يك لپ لپ خريده و دو تا لواشك و تازه كه مادرش را مي بيند يادش مي ايد براي چي بيرون رفته بود .

من قبلا گفته ام و الان نيز مي گويم كه انسان اسير اضداد است و اگر خواسته باشم اين عبارت را توضيح دهم بايد بگويم انسان با قبول عقل و برتري دادن خود بر بقيه جانداران

درست بوسيله ي همان چيزي كه عامل برتري او شد طلسم شد و تا انسان راه استفاده كردن از عقل را نياموزد اين طلسم پاره نخواهد شد . يا به عبارتي ديگر تا انسان به بلوغ عقلي نرسد درد خواهد كشيد همانطور كه وقتي افاق به بلوغ عقلي برسد با ديدن لپ لپ خريدن ماست را فراموش نخواهد كرد . 

یک بام و دو هوا

همه ي ما كما بيش آدمهاي ثروتمند و فقيري را در اطرافمان مي شناسيم كه اين نشان اختلاف طبقاتي جامعه ي ماست .

همه ي ما ممكن است آدمهاي بسيار ثروتمند و بسيار فقيري را از دور يا نزديك بشناسيم .

بعضي از ما ........

من يكي از آن افرادي هستم كه دوستان بسيار زياد بسيار فقيري دارم كه با من كاملا راحت هستند و از طرفي تك و توك دوستان بسيار ثروتمندي دارم كه باز هم با من كاملا راحت هستند .

من گاهي در تضاد صحبتهاي اين دو گروه گير مي افتم . تا جايي كه درست نمي دانم در اين گونه مواقع بايد چه عكس العملي داشته باشم . مثلا نمي دانم بايد بخندم يا بگريم .

........

من و ... با هم نشسته بوديم و او مرتب سيگار مي كشيد و براي انكه دودش مرا اذيت نكند كمي دور تر از من بود او برايم درد دل مي كرد در همين هنگام پدر ... از كنار ما در حالي سوار موتور سيكلتي بود رد شد چند قدم ان طرف تر موتور سيكلت پدر ... داخل يك چاله افتاد و پير مرد از موتور كنده شد و چند متر ان طرف تر روي زمين افتاد.

من نا خود اگاه به سمت پدر ... دويدم .......

پدر ... را به بهداري روستا برده بودند و من تازه متوجه شدم كه ... در تمام اين مدت از جايي كه نشسته بود تكان نخورده است با تعجب به او نگاه كردم و گفتم :

تو چطور به كمك پدرت نيامدي

... با سردي گفت :

اگه مي مرد

اين كلمه را با لحن وسوسه انگيزي گفته بود . من ساكت بودم و فقط به سيگاري كه او داشت با ته سيگار قبلي اش روشن مي كرد نگاه مي كردم .

هيچ كس قادر نيست ميزان فقري كه ... با ان دست به گريبان است را تخمين بزند .

............

من با .... در اطراف كوهسنگي بوديم . او داشت از اين حرف مي زد كه براي دوست دختر تازه اش يك ميليون تومان خرج كرده و هنوز هيچي نشده رابطه شان به هم خورده . او مي گفت حالش از روابط اقتصادي به هم مي خورد . مي گفت كه نمي داند بايد چه كار كند كه شاد تر و لذت بخش تر زندگي كند . دوست دختر هايش يكي يكي زنگ مي زدند و او با هر يك از انها چند متلك مي گفت و رد مي شد .

شايد من كه به قول گفتني يار غار او هستم بيش از هر كسي بدانم كه تنها چيزي كه در زندگي او مورد اهميت نيست پول است . هر چند او خود به خود تمام وقتش صرف انجام كارهاي اقتصادي اش مي شود .

...........

من كه درست در نقطه ي وسط اين دو گروه ايستاده ام انقدر ضد و نقيض مي شنوم كه خود دچار تشويش شده ام . نيمي از وجود من در وحشت فقر و نيمي از وجود من در وحشت از ثروت است .

ذكر اين نكته لازم است كه اين دوستان فقير و يا ثروتمند هيچ كدام شان نه به من ضرري مي رسانند و نه نفعي براي من دارند زيرا من بقول يكي از دوستان كه ارايشگر است مي گويد :

من موهايشان را اصلاح مي كنم به كار و بارشان كاري ندارم

جریان چیست ؟

يكي گفته بود

...... بودن يا نبودن مسئله اين است .............

ولي او نگفته بود خلاصه مسئله بودن است يا نبودن و اين جمع بين اين دو خيلي كار بيهوده ايست . نمي شود صورت مسئله اي مردد بين دو نقيض باشد لذا من تصميم گرفتم از اين حرف عبور كرده و خودم تكليف خودم را روشن كنم . سالهاست در پيچ و خم كوچه هاي باريك انديشه در دهليز هاي مرطوب فكر ،خطر كرده ام . وبعد خيلي ساده به اين رسيده ام كه از اين دو بايد يكي را برداشت و ديگر عمر به چون و چرا تمام نكرد .من

من نبودن را مسئله قرار دادم ولي براي اين انتخابم هيچ استدالي نداشتم گاهي بر اين ديواري كه براي تكيه زدن ساخته بودم تكيه مي زدم و گاهي از تكيه زدن بر اين ديوار ابا داشتم . فاصله ي اين دو انتخابم را فاصله ي سنت گرايي و تجدد گرايي مي دانستم . با خودم فكر مي كردم من با پشتوانه ي فكري مبتني بر نبودن به يك كرختي و تنبلي جسمي و فكري خواهم رسيد . معتقد بودم داشتن اين نوع فكر مرا تنبل و بي انگيزه و به عبارتي از دور مسابقه خارج مي كند .

در يك نگاه خاص به جامعه ميداني مي ديدم و گرد و خاكي كه اسبان مسابقه در ان راه انداخته بودن و يك چهار نعل مي تاخت و يك بر منبر مي خواند .... آنكس كه نداند و بداند كه نداند هر طور شده خر خود لنگان به مقتصد برساند .... با كمي نگاه ممتد به اين صحنه پرت شدن يكي از دور مسابقه و حذف شدن يكي ديگر و ... بازار مكاره اي را مي ديدم كه در ان يكي تسبيح ذهد را با تبر ظلم مي تراشد و بر گردن خواب نما شده اي كه شبانه به بيتوته كردن امده مي اويزد و باز در اين نگاه همه چيز به همان صورتي كه خلق مي شد محو مي گرديد چنان كه گويي سرزمين سايه هاست . بياد گفته ي (( بركلي )) مي افتادم كه همه چيز را زاييده ي خيال مي دانست و مي گفت اين خيالات با انصراف نگاه ما از انها از وجود منصرف مي شوند .

بچه اي كه هنوز كودك بود در كنار ميدان به وجد امده بود و با زبانش مرتب مي گفت .... پيت كو پيت كو ... و ان نوجواني كه كه تازه پرز خردسالي از بنا گوشش ريخته بود مانند محك زدن نحوه انجام كاري كه به قصد خود كشي انجام مي گيرد خودش را محك مي زد و هر آن بود كه او نيز سوار يكي از ان اسباني شود كه تازه سوارش را زمين زده بود و يا به اصلاح حذف كرده بود . در كمي آن طرفتر از تمام اين صحنه ها يكي در سر چهار رسولي زاهدان جنس مي خريد و ديگري در بغل خيابان پنج راه مشهد چرت مي زد و » جوانكي كه نيم بري بقصد زيارت بسمت حرم مي رفت را به تامل انداخته بودولي اين تامل قادر نبود به تمام كمكش كند لذا او تصميم مي گرفت تا معادلات مبهم بودنش را نيم كاره رها كند و با خاراندن نوك دماغش و تظاهر به بالا كشيدن دماغي كه اصلا نيازي به ان نبود سعي مي كرد بخار حاصل از اين افكار را از كله اش بيرون بريزد و گرد قرمزي ناشي از ان را از صورت بپراند .

و ............

و اري بودن آغاز گمراهي بود ....

و .......

بقول بر و بچ خلاصه جریان چيست ؟

ریشه

مردم روستا از شهر ها حسود ترند زیرا

اولا در شهر ها سرنوشت مردم بیشتر از روستا به هم وابسته است ولی در روستا ها هر کس از زندگی اقتصادی خاصی برخوردار است و ممکن است یک عمر یک همسایه از سیری بترکد و همسایه ی دیگری برای نان شبش محتاج باشد .

دوما در شهر ها شناخت مردم از یک ذیگر عمیق نیست و مانند روستا رییس اداره کشاورزی را بچه ی غلامرضای محمود و کارمند نیروی انتظامی را بچه رضا نفتی لقب لقب نمی دهند .

سوما در روستا به همان نسبت که فرصت مخفی کاری و داشتن زندگی در سایه مقدور نیست به همان نسبت فرصت پز دادن و قیافه گرفتن و به رخ کشیدن برای افراد بیشتر فراهم است .

..............

ظهر جمعه ی بسیار زیبایی است . هوا گرمی دلنشینی دارد . و سکوت زیبای روستا مرا سخت مسحور خود کرده است . من از پشت شیشه دفترم محمد شاکری و علی رضا علیدادی و جواد فلاحی و .... که از نماز جمعه بر می گردند را نگاه می کنم . من به علی بوتمیمار نگاه می کنم و او همین که مرا از پنجره باز می بیند بوقی می کشد با وجود انکه بوق زدن کار خوبی نیست ولی ما اینطوری برای هم ادای احترام می کنیم .

.........

ظهر جمعه ی بسیار زیبایی است ولی مردم روستا سخت دلگیر هستند شاید این ناراحتی در صورت تمام مردم غیر از حسن رضایی که او فقط پسته دارد و از بین رفتن انار ها به او ضرری نمی رساند بلکه ممکن است موجب فاصله ی او با بقیه شود . دیده می شود .

البته زن گلباف هم که یک درخت ندارد که کلاغ سرش قار کند از این مصیبت چندان ناراحت نیست . حسن حیدر بیگی هم که کامیون دارد و انار خانه اش را از مغازه می خرد از بین رفتن باغها او را ناراحت نمی کند .

.............

البته مشکل مردم فقط این نیست بلکه مشکلات اقتصادی کشور و درگیر شدن مسئولین بانکی و توزیع فقر در جامعه علی رغم بالا رفتن قیمت نفت . نیز قوز بالا قوز شده است .

ناصر می گوید : عبدل ابادی ها نفرین شدن

مهدی فاتحی می گوید : این حرفا خرافاته

علی رضا سلیمان پور می گوید : من هم معتقدم که ما نفرین شده ایم

بقیه ساکت می نشینند و به حرفای انها گوش می دهند .

من می گویم اگر معتقد به نفرین باشیم باید بگوییم ما نسلی نفرین شده هستیم و این منحصر به ما عبدل ابادی ها نیست .

مهدی فاتحی باز هم می گوید: این چی حرفیه

و من به حرفم اضافه می کنم :

نفرین ما خشک شدن درختانمان نیست خشک شدن مغزهایمان است که قرنهاست مغز های ما خشک شده و ما تا حالا به غیرت ریشه هایمان زنده بوده ایم .

زندگی بودن در مسیر باد نیست . امتحان ریشه هاست .

عامل سکته

ماه در ابی که در جوی می دود منعکس شده و این انعکاس موجب می شود که من در این موقع شب بتوانم از پشت شیشه های دفترم منظره ای بسیار زیبا را ببینم .

روستا خوابیده است و همه جا سکوت است . ساعت یک و نیم پس از نیمه شب است و هیچ صدایی را نمی شود در این جا شنید . من در تاریکی محض نشسته و مدتی است به جوی اب چاه عمیق اسیا کهنه که که در کنار استادیوم شهید خسروی در روبروی دفتر من جاریست چشم دوخته ام و به خیلی چیز ها فکر می کنم .

هر چند امروز از صبح که تا ظهر در مشهد دنبال کار جوشکاری ساختمان بودم و ظهر به بعد که به عبدل اباد امدم و عصر که به کارهای بنایی خانه رفتم و غروب که در دفتر به صحبت نشستم و خلاصه زیاد آسوده خاطر نیستم ولی خواب هم ندارم .

به شهوت فکر می کنم و مقوله های شهوانی که در تمام عمر انها را در ذهنم داشته ام و گویا گذر از مقوله ی شهوت برای من امری محال است .

به دوستان فکر می کنم که هنوز به طور کامل نتوانسته ام طرز بر خورد با انها را برای خودم معنی کنم و گاهی این ارتباط به افراط و گاهی به تفریط کشیده می شود .

به این فکر می کنم که امروز با ارسلان به سر خاک پدر رفتم و از او خواستم که یک ارامگاهی برای پدرم درست کند .

به این فکر می کنم که خلاصه چه کسی ریس جمهور امریکا خواهد شد و به این که اصلا برایم مهم نیست ریس جمهور ایران چه کسی باشد .

ولی از تمام این مقوله ها خیلی زود رد شدم و به مقوله ی اقتصاد رسیدم . سر شب یکی از دوستان اوازی را برایم گذاشت که در ان یکی از بومیان از بدبختی بزرگ خشک شدن درختان انار حرف زده بود و من نزدیک بود گریه ام بگیرد و به این فکر می کردم که براستی یک کار اقتصادی در این مملکت یعنی چه ؟

عده ای از مردم عادت دارند که پول به سود بدهند این افراد افرادی زرنگ و در عین حال بسیار حسابگر هستند از این لحاظ زرنگ هستند که می دانند باید با چه کسی معامله کنند و از این لحاظ حسابگر هستند که از مشتشان یک تومان هم چکه نمی کند و انها براستی می دانند که دوشیدن پول چه مزه ای دارد .

من یکی از این افراد را می شناسم او نه سال قبل دو میلیون تومان پول داشت که این پول را به من داد و من این پول را در کار خرید و فروش زعفران انداختم و به او سود دادم و خلاصه شاید حدود چهار میلیون تومان به او برگرداندم و او باز هم این پول را چرخاند تا اینکه توانست این پول را به مرز سی میلیون تومان برساند . او بعد از اینکه پولش را به این مبلغ رساند از من خواست که او را در کار خرید و فروش آپارتمان و زمین در کنار خودم داشته باشم .

من این کار را با او مدتی انجام دادم ولی بعد از مدتی فهمیدم که شراکت با او ممکن نیست زیرا او وقتی سودی می برد با چشم حقارت به سودش نگاه می کند و می گوید : این سود آپارتمان با بهره ی چهل درصدی که او پولش را به به ربا می داده برابری نمی کند .

لذا از او جدا شدم و هر چند تلاش کردم که به او بفهمانم که تو برای انجام معاملات که همراه با ریسک و گاهی ضرر و گاهی نفع است ساخته نشده ای فایده ای نکرد و او را به حال خودش گذاشتم و او برای خودش مقداری زمین خرید .

شما در نظر بگیرید که زمینی را به مبلغ بیست میلیون تومان خریده باشید و این پول برای شما در بازار آزاد به بهره ی شصست درصد کار کند یعنی هر بیست میلیون تومان در ماه یک میلیون و دویست هزار تومان و این یعنی این که شما توقع دارید بعد از هفت ماه ان زمین را به قیمت سی میلیون تومان بفروشید تا با ان سود برابری کند و حتی حساب کار سود در سود را نیز می کنید.

حال شما در نظر بگیرید که قیمت ان زمین از بیست میلیون به پانزده میلیون و یا قیمت راکد شده باشد . آیا شما در این صورت می توانید حالت ان فرد را تصور کنید .

حالا آنهایی که می گویند : سکته زیاد شده است و سن سکته به زیر بیست ساله ها رسیده است و سن ازدواج به بالای سی و پنج سال رسیده است آیا به این گونه موارد هم توجهی دارند و یا انکه همه چیز را بر گردن قانون و مملکت می اندازند .

جوانی که به جای زن گرفتن فکر این را می کند که بجای خرج کردن مراسم عروسی پولش را به بازار می دهد و هر ماه فلان مبلغ را می گیرد و از زیر بار مخارج زندگی و تن به توفان زندگی دادن در می رود و به یللی تللی می پردازد و فارغ از هر بار مسئولیتی با خودش حساب و کتاب می کند . چگونه می توان این جوان را تشویق به ازدواج نمود ؟؟؟

عقل های گره خورده

تولد محمد سعیدی دوست عزیزم که در استرالیا است را تبریک عرض می کنم و امید وارم این روز ها او فرصت کند و این نوشته و عکسش را در گوشه ی وبلاگ بخواند .

و خيلي زود ما نيز تاريخ خواهيم شد .

و تف بر روي انسانهاي معروف مخصوصا سياستمداراني كه خداوند به انها اين لطف را كرد تا انها بتوانند زمام امور را بدست گيرند ولي انها از اين موهبت استفاده نكردند و به تاريخ نگاه نكردند و به جاي توجه به تاريخ و قضاوت ان به جغرافيا و زرق و برق آن مشغول شدند .

........

ضرب المثل معروفي است كه مي گويد : بيرون گود نشستي مي گي لنگش كن

شايد چون ما در مقام اجرايي نيستيم براحتي بر يك مقام اجرايي خرده مي گيريم و چه بسا اگر ان مقام اجرايي را بدست ما بدهند ما بدهند ما فاتحه ي ان كار را بخوانيم .

پس ايا اشكال در خرده گيري ماست . يا اشكال در نحوه عملكرد و يا هم اصلا اشكالي نيست و ما صرفا مازوخيسم (( خود آزاري )) داريم و مرتب دوست داريم يك چيزهايي بگوييم ؟؟؟

ذهني كه قادر به اشكال گيري هست جزء اذهان هوشيار و پويا مي باشد لذا نمي توان اشكال گيري را نوعي مريضي به حساب اورد و كسي هم كه كاري انجام مي دهد نمي تواند بدون اشكال باشد و گرنه بايد معتقد شد كه پيشرفت بن بست دارد بقول گفتني كسي كه مشق مي نويسد غلط املايي هم دارد .

تا به حال حرف اين شد كه دو طرف دعوا صاحب حق هستند

در اين جا يك نسخه ي ساده وجود دارد و ان اينكه مجريان بگويند : ما انتقاد پذير هستيم و هر نوع انتقاد سازنده را قبول مي كنيم .

چالشهاي كار از اين به بعد شروع مي شود .

اولين چالشي كه معمولا در اين موارد انجام مي شود كشاندن بحث و دعوا از ميدان عمل به ميدان سخن است و اين آغاز مغالطه است . به عبارتي بهتر هيچ خيانتكاري . هيچ آدم كشي . هيچ دزدي . هيچ خسيسي و .... در دنيا نبوده كه تا كنون در تعريف فلسفه اش بگويد : دروغ چيز خوبي است . خيانت چيز خوبي است . قتل كار خوبي است و ...

در يك نگاه به تاريخ و به زمان حال ما مي بينيم كه انسانها هميشه در بند بوده اند با دروغ كارهايشان را جريان داده اند و در اولين فرصتي كه گير اورده اند خيانت كرده اند و براحتي اب خوردن . آدم كشته اند. و اين در حاليست كه هيچ نوشته اي در تاريخ از هيچ يك از اين قاتلان و خيانتكاران و .... وجود ندارد كه در ان نوشته انها انچه را انجام داده اند قبول داشته باشند .

.......

نكته اي كه هست اين است كه شايد هيچ انساني براستي قاتل نيست . هيچ انساني براستي دزد نيست و ... ولي انسان در طول زندگي بدون انكه متوجه باشد به اين اعمال دست مي زند .

در اين نتيجه گيري يك تنگه ي باريكي وجود دارد و ان اين است كه چگونه مي شود كه انسان متوجه اعمال خود نباشد ؟

در يك كلام بايد گفت اعمال هر فرد توسط مجرياني مانند دست و پا و چشم و ... صورت مي گيرند و اين اعضا تحت فرمان مغز هستند .

با رسيدن به اين مرحله كه ما انسانها داراي سيستمي مستقل هستيم كه خداوند بزرگ در وجود ما به وديعه گذاشته و ما را بر حسب اين لطفش باز خواست مي كند اهميت تعقل و ريشه هاي تعقل و فلسفه و جاري ساختن باوردر فضاي مغز و سررايت دادن ان به اعضاء بدن مشخص مي شود .

در اين جا مي توان گفت كه درد بشر ناداني است ولي اين حرف خيلي كلي است و از طرفي انسانها همانطور كه داراي امتيازات فيزيكي يكسان نيستند در امتياز بهره مندي از عقل ميز متفاوتند ؟

درست است كه انسانها در ميزان بهره هاي هوشي و ميزان تعقل متفاوتند ولي در تشخيص خوب و بد و درست و نادرست و ... خلاصه انسانهاي كودن نيز تشخيص هاي اوليه را دارند و در غير اين صورت امكان ادامه حيات ندارند

............

توضيح اين مقوله ها هر چند زياد هم سخت نيست ولي سختي هاي زيادي براي بشر بوجود اورده است و تا كنون تلاش فلاسفه و عقل گرايان نتوانسته است بر حيله ي سياستمداران و زرگرايان پيروز شود و چه بسا عقل گرايي و فلسفه نيز . خود تبديل به مغلطه شده است.

منطق بزرگ

بعضي افراد محفل سردي دارند و من گاهي با خودم فكر مي كنم ايا اين سردي در انهاست يا در من است .

براستي گرم بودن چيست و چگونه يك فرد مي تواند فردي گرم باشد ؟

بي شك ظاهر انسان چندان بيان گر محتويات دروني فرد نيست و يا اگر هم باشد ان برداشت ها غير منطقي و منطبق با احساسات هستند .

به اين گونه افكار مي گويند داشتن روابط اجتماعي .

به نظر من براي داشتن روابط اجتماعي خوب بايد بسيار هوشمند بود . ما به هر اندازه كه در خوراك ذهني مان را مثبت كنيم به همان اندازه موفق خواهيم شد با ديگران روابط مثبت داشته باشيم . و براي مثبت كردن ذهن بايد به مسائل از ديد گاه ديگران نگاه كرد نه از ديد گاه خودت يا به عبارت بهتر بايد منافع ديگران را در ارتباط مد نظر قرار داد و صرفا دنبال منافع شخص خودت نبود . اگر ما بتوانيم اين را براي كساني كه با انها در ارتباطيم توضيح دهيم كه منفعت انها را مي خواهيم يقين داشته باشد كه اين اشتراك منافع شما را با انها گره خواهد زد .

پس با يك بالا و پايين كردن قضيه به اين مي رسيم كه براي داشتن ارتباط گرم با ديگران بايد با انها اشتراك منافع داشت .

حضور احساس در مرز حايل دو فرد چيز خوبي است ولي اين خوبي معمولا خوبي نمي زايد زيرا بقول ما دهاتي ها با احساس قلف (( به كسر قاف و لام بمعناي قابلمه و ظرف غذا )) ور بار نمي شه (( قابلمه گوشت روي اجاق قرار نمي گيره )) و يا بقول گفتني : اين حرفا براي فاطي تنبون نمي شه .

پس كوبيدن بر طبل احساس هر چند ممكن است دو فرد را مجبور به تظاهر دوستي كند ولي گرمي بين انها را نه تنها زياد نكرده كه زايل خواهد كرد .

من گاهي اين موضوعات را در مسايلي كه زندگيم حياتي هستند جاري مي كنم و از انها نتيجه مي گيرم و كساني را كه دوست دارم سعي مي كنم با انها وجه مشترك و نفع مشتركي را بسازم و با اين مسوله رابطه اي را تضمين مي كنم و از ان رابطه پول قدرت و يا لذت استخراج مي كنم .

هميشه سعي مي كنم يادم باشد :

بزرگترين منطق موفقيت است

عقل گرایی

بطور حتم لازم نيست همه كس علم فضا را بداند و يا قصابي را بلد باشد و يا نجار و يا رقاص خوبي باشد ولي پر واضح است كه همه بايد عاقل باشند به عبارتي ديگر جهالت هاي مردم به نسبت علوم انها مانند دريا و قطره است و اين مشكلي بوجود نمي اورد ولي اگر حماقتهاي مردم بر تعقل انها بچربد مشكل افرين خواهد بود .

البته من خودم را متعهد كرده ام كه ديگر جوش مردم را نزنم بلكه بجاي ان سعي كنم جوشي بر روي صورت جامعه باشم دملي چركين مانند همه ي دمل هاي ديگر .

من كتاب تصوير هاي تب الود را نوشتم و در ان كتاب از تكيه بيشاز حد عبدل اباد بر محصول انار و پسته هشدار دادم و در ان كتاب گفتم كه من در اينده اي زود تمام اين باغها را خشك مي بينم و اين كتاب را كسي وقعي نگذاشت و هنوز چهار سال از نوشتن اين كتاب نگذشته كه من دارم مي بينم چگونه باغهاي انار خشك شد و هنوز هم دارم مشكلات ديگري را مي بينم كه كسي به فكر راه حل انها نيست . و من چقدر دوست داشتم تا مردم جامعه كمي به مسائل عقلي توجه داشته باشند و تا دامن دارند خوشه بردارند كه چه بسا فردا دير است ولي افسوس ...

افسوس كه همچنان تبر ابراهيم بر روي دوش بت بزرگ مانده است .

.........

من از ان ادمها نيستم كه فقط ايراد مي گيرند بلكه هم ايراد مي گيرم و هم راه حل مي دهم و هم راه حلي را كه ارائه داده ام به انجام مي رسانم .

بعد از فاجعه سرما ي درختان انار و اينكه مردم تا پنج سال اينده محصول انار نخواهند داشت دو مسئله فكر مرا مشغول كرد

اول انكه ديگر مردم عبدل اباد رنگ انار را نخواهند ديد زيرا بالفرضي كه سرمايي ديگر درختان را خشك نكند من پيش بيني مي كنم اب اين منطقه كه معروف است به سرزمين چاههاي عميق با توجه به خشك سالي هاي متعدد تا پنج سال آينده ابتدا شور و سپس تلخ و براي كاشت انار غير قابل استفاده خواهد شد و از همين حالا ما شاهد هستيم كه چگونه چاههاي اب تك و توك دارند هوا بيرون مي دهند پر واضح است كه فاجعه در كمين است وجود پانصد چاه عميق و نيمه عميق در منطقه ي مه ولات زنگ خطري اسن براي ادامه حياط اين منطقه و من از همين حالا صداي دراي شتران مه ولاتي ها را مي شنوم و من از همين حالا در كتاب جغرافي سه نسل اينده مي خوانم :

صحراي مه ولات كه اينك يكي از خشك ترين منطق خراسان مركزي است در پنج دهه ي قبل يكي از زيباترين مناطق استان بود كه بخاطر نا بخردي كساني كه در ادارات ان زمان بودند و بي توجهي مردم به سرنوشت خودشان و سرنوشت نسل بعد اين سرزمين اينك بيشتر به يك سرزمسن نفرين شده مي ماند ....

شايد در ان كتاب جغرافي عكس يك مرد سياه سوخته را نيز چاپ كند كه دارد شتر مي چراند و شايد من نيز ان شتر چران باشم كه براي ناهار بايد شير شتر بخورم . مگر آفريقاييهايي كه به اين سرنوشت دچار هستند آدم و بنده ي خدا نيستند .

..........

دوم انكه تكيه بر يك محصول مانند گذاشتن تمام تخم ها در يك سبد است و اين كاري عاقلانه نيست لذا ما بايد ياد بگيريم به جاي انكه با يك سطل اب مسواك بزنيم با يك ليوان اب اين كار را بكنيم .

ما در عبدل اباد چشمه اي داريم كه اب بسيار گورايي دارد . اب اين چشمه كه از دل كوه بند خار با پيمودن هفت كيلومتر در زير خاك از نزديكي ابادي بيرون مي ايد تقريبا بطور كامل دارد حيف و ميل مي شود مردم كه صاحبان اين اب هستند انرا در فصل تابستان به پاي درختان انار و در بقيه ي فصول عملا اين اب هرز مي شود و اين هرز دادن اب در حالي است كه هر ليتر اين اب دويست و پنجاه تومان قيمت دارد و تاسيساتي كه اين اب را داخل بطري تحويل جامعه بدهد حدود يك ميليارد تومان هزينه دارد و ان وقت شما مي توانيد چهار اينج اب را با كسر مخارج در اين قيمت ضرب كنيد و ببينيد ايا درست است كه چنين اب گوارايي اينچنين حيف شود .

ايا چهل چاه عميق با ابي دو برابر اين چشمه كه به باغها مي روند كافي نيست و اين اب هم حتما بايد به باغها ي رو به زوال گذاشته برود .

...........

عاقلترين گوش ان است كه صداي زنگ خطر را بشنود .

...........

من اين نوشته را نوشتم و اين توجه را دادم تا كمي احساس سنگيني خودم را كاهش دهم و ديگر خود دانيد .

پريروز در جاده ي كاشمر بودم و به اين مسائل فكر مي كردم . عبدل اباد را از دور مي ديدم از تقريبا روربروي همت اباد . چاه سازمان را رد كرده بودم . چاه مندلي خان را چاه صحرا نورد را . وقتي به چاه حوض حاجي رسيدم ديدم از دهانه ي لوله كمي اب مانند لير (( اب دهن )) از دهن مريضي غشي بيرون مي زند و دوباره قطع مي شود اب نفسي تازه مي كند چنان كه گويي جان مي دهد و دوباره .... به ياد بيست و دو سال قبل افتادم كه انزمان اين چاه را غلامرضا رمضان پور زد و علي زابلي ميكانيك ان بود و پدر من از كل دوازده شبانه روز ان چهار شبانه روزش را داشت و من كنار حوض اب نشسته بودم كه چاه عميق روشن شد و اب مانند گا وهاي گاوبازان اسپانيايي مي جهيد . قدرت اب چنان بود كه طول حوض سه متري را طي مي كرد و به بيرون از حوض مي ريخت ...

حالا از تطابق ان صحنه و اين صحنه سخت ازرده شدم چشمم را به افقي دورتر دوختم مگر چيزي مرا گرم كند مگر چيزي مرهمي بر زخم دلم باشد در كمي انطرفتر چشمم به گنبد ايزو گام شده ي امامزاده سيد محمد محترم افتاد كه چهار پنج سال قبل توسط حسن عليدادي كشف شد و اينك دل خيلي ها را گرم مي كند و من با همين گرمي تا مشهد كوبيدم و ديگر در خودم هيچ دردي نديدم و ديگر هيچ خراشي دل مرا زخم نمي كرد و من با ديدم تابلو امامزاده سيد محمد علوي يك دفعه پايم را روي ترمز گذاشتم و با خودم فكر كردم من هنوز همان بغل جاده كاشمر هستم از اين تصور دلم هري فرو ريخت ولي خيلي زود فهميدم كه هنوز ديوانه ي كامل نشده ام و اين مرقد امازداده سيد محمد محترم نيست و با اداي سلام به امامزاده . راه را به خير و خوشي طي كردم .

..........

هشدار كه گر به وسوسه ي عقل كني گوش ............. روبه صفت از روضه رضوان بدر ايي .