به هر کس رسیدم گفتم زندگی زیباست ولی بس گزاف گفته بودم
به پای هرمشکلی سخت ایستادگی کردم گفتم سازندگی زیباست ولی سخت بیهودگی دیدم
ساعتها بر سر مفاهیمی چون صبر و انتظار نشستم ولی از این میان الفاظی میان تهی دیدم
گفتم که بهترین واژه کار است و بهترین آرزو درس ولی این واژگان را نخود سیاهی برین دیدم
گفتم بزک نمیر بهار میاد کمبزه و خیار میاد زندگی ام خزان سردی بود و چماق دیدم
گفتم شاد باش هر چه هست را قبول کن شادی ام را بس غم بار دیدم
گفتم دوست داشته باش دل از کینه بشور دوستی ام را بس حقارت بار دیدم
گفتم به امید آینده بمان تا شاید فرجی شود آینده را گذشته ی اذهان دیدم
گفتم در زندگی اگر قدرت تغییر نداشته باشم نیستم گفتند بسوز و بساز
گفتم می خواهم قدمم را کمی کج بگذارم گفتند بمیر و بدم
گفتم می خواهم در ورطه ی هلاک غوطه بخورم گفتند این انتهای درک است هلاکت ساکت