بودن یا نبودن مسئله این ن ن نیست

اینکه هستم به تنهایی چه خوشی می تواند داشته باشد ؟

اینکه بر حق هستم چه فایده ای می تواند داشته باشد ؟

اینکه جوان هستم یا خوش تیپ چه سودی می تواند داشته باشد ؟

اینکه آنقدر پول دارم که محتاج نباشم چه امنیتی می تواند داشته باشد ؟

اینکه ... اینکه ... همه ی اینها می توانست در نبودنم بهتر محقق شود

آری تمام ارزشها و خوبیها و کرامات و فضیلتها و درجات و مقامات و بهشتها و ... چه فایده ای به حال من دارند وقتی من شاد نباشم

هوای دل

همیشه دلم هوای دشتی سرسبز داشت دشتی که ته آن معلوم نباشد چند اسب در آن رها باشند ، کومه ی مرد روستایی در دور دست دیده شود در دامنه ی آن تپه ماهورش دو عاشق در هم فرو رفته باشند ، خورشید در کرانه ی آسمان در قرمزی شهوتباری فرو رفته باشد ... من باشم و آهنگی که قلبم آن را می سراید گاهی بر لبم جاری می شود و گاهی بصورت قطره های اشک بر گونه ام می لغزد ، حالا که دیگر هوا کاملا تاریک شده است و زوزه ی شغالان دامن دشت را پر کرده اند من سلانه سلان در دشت رها شده و کاری غیر از شمردن چشمان فسفری این خلوت شکنان ندارم ....

حالا دلم هوای دیدن یک پیر مرد عاقل دارد ، دلم هوای دیدن یک پیر زن دانا دارد ، هوای دیدن یک اسپر ماتزوئید سرگردان دارد که فریاد بزند : هنوز این عقل است که در شریان زندگی جاریست ، هنوز می توان باور داشت که عقل زنده است

و من حالا دلم هوای این دارد که داد بزنم عقل زنده است ولی زیر هزاران خروار فسیل بوگندو گیر کرده است .وای این چقدر رمانتیک است

واژه ها را باید شست

می گویند دوستی اتفاق است و جدایی قانون ... وه چه دلسرد کننده

می گویم : دوستان کودکی بچه های کوچه اند و دوستان بزرگی یاران اندیشه

می گویند : دوستی یعنی تشنگی محو شدن در دوست ... وه چه حقارت بار است

می گویم : دوستی یعنی ارتباطی بر حسب آنات و تصمیمی بر حسب نیاز

می گویند : دوست قدیمی اش خوب است ... هر قدمتی پر از درد سر است

می گویم : دوستی رهایی یک فرد در مقابل فردی دیگر است بی هیچ ملاحظه ای

می گویند : دوستی سود ، جلب ، کیمیای سعادت ، وفا ، نعمت ، انتخاب ، دانا ، ...

می گویم : اینها همه تعریف دوستانی است که : به دوست خود راز دل نگو که او نیز به دوست خود گوید و دوستانی که در طول سالها رشد می کنند و هیچ فایده ای جز دست و پا گیری ندارند ولی دوستی واقعی نه زمان نیاز دارد نه اعتماد نه ... بلکه دو نفر که می توانند مدتی با هم رها از تمام قید و بند ها در مرتع وجود هم بچرند ...

هلاکت ساکت

به هر کس رسیدم گفتم زندگی زیباست ولی بس گزاف گفته بودم

به پای هرمشکلی سخت ایستادگی کردم گفتم سازندگی زیباست ولی سخت بیهودگی دیدم

ساعتها بر سر مفاهیمی چون صبر و انتظار نشستم ولی از این میان الفاظی میان تهی دیدم

گفتم که بهترین واژه کار است و بهترین آرزو درس ولی این واژگان را نخود سیاهی برین دیدم

گفتم بزک نمیر بهار میاد کمبزه و خیار میاد زندگی ام خزان سردی بود و چماق دیدم

گفتم شاد باش هر چه هست را قبول کن شادی ام را بس غم بار دیدم

گفتم دوست داشته باش دل از کینه بشور دوستی ام را بس حقارت بار دیدم

گفتم به امید آینده بمان تا شاید فرجی شود آینده را گذشته ی اذهان دیدم

گفتم در زندگی اگر قدرت تغییر نداشته باشم نیستم گفتند بسوز و بساز

گفتم می خواهم قدمم را کمی کج بگذارم گفتند بمیر و بدم

گفتم می خواهم در ورطه ی هلاک غوطه بخورم گفتند این انتهای درک است هلاکت ساکت

سر ریسمان

امروز صبح داشتم با کسی حرف می زدم بعد از مدتی دری وری های او اذیتم کرد خواستم ازش فرار کنم دیدم ول کن من نیست خلاصه او گفت من گفتم تا به نقطه ی صفر رسیدیم وقتی خواستیم دوباره شروع کنیم او ریسمانی را به من داد که سه هزار و هفتصد کیلومتر طول داشت و ادعا کرد که این ریسمان را آن زمان برای او بافته اند من هم که کلا گیج بودم دوباره او را بوسیدم و زیارت خانه ی خدا را مجدد به او قبول باد گفتم و در باتلاق بی ریسمانم روان شدم

پرواز

هر گاه که او تو را به لب پرتگاه برد

به او اعتماد کن

زیرا یا تو را از پشت می گیرد

و یا به تو پرواز کردن را خواهد آموخت

می خواهم ولی افسوس

می خواهم ولی افسوس

می خواهم خودم باشم ولی افسوس ...

می خواهم دوست داشته باشم ولی افسوس ...

می خواهم محرم اسراری داشته باشم ولی افسوس ...

می خواهم شاد و شنگول باشم ولی افسوس ...

می خواهم سالی یازده ماه کار کنم و یک ماه تفریح ولی افسوس ...

می خواهم خودم را به هر رهگذری تقدیم بکنم ولی افسوس ...

می خواهم مضطرب نگاه نفرت آلودی نشوم ولی افسوس ...

می خواهم افسوس نخورم ولی افسوس