تولد میترا

امشب شب یلدا یعنی شب تولد میتراست شبتان فرو رفته در غلظت و چسبندگی رهایی و بی قیدو بندی باد .

من دیشب تا ساعت سه بعد از نیمه شب با عاشقی بودم که مجنون از پذیرشش معذور بود . عاشق سودایی من مردی با پنجاه سال سن و میلیونها ثروت و ... دیشب قرار بود آخر شب همانطور که حرفهایمان تمام می شد او را سر راه برسانم . تنها چیزی که در حال ما نبود عشق بود و زن ، در آخرین لحظه ها که قرار بود از هم جدا شویم کسی که به او زنگ زده بود قرارش را به ساعتی بعد و بعد به ساعتی بعد و ... موکول کرد . تا دیشب این همه عاشق بودن را به چشم ندیده بودم فردی که با من بود آنچنان عاشق بود که گویا بچه ی دوازده ساله ای است که دارد گریه کنان چیزی را التماس می کند بودنش را وجودش را نفس کشیدنش را زندگیش را گویا کسی شیشه ی عمر او را در دست داشت گویا زندگی بر شاخ ابروی کسی سوار شده بود گویا عاشق شعله ای کم سو بود که با نسیم نفس معشوق محو می شد لحظه ای همه چیز به عدم می پیوست و باز دوباره این شعله ی لرزان جسورانه بودنش را ابراز می کرد باز دوباره تلفن زنگ میزد و او که دیگر نگران تمام شدن شارژ گوشی اش بود تک تک کلمات را مغتنم می شمرد و با تمام خستگی روزانه اش در چهره اش تنها چیزی که نبود خواب بود و خواب مرا فرا گرفته بود و تا صبح من در درون عاشقی بودم که او مرا به خانه رسانده و خود در میان خیابانهایی سرگردان بود که خیلی از خانه های گران قیمتش او را می شناختند ساعت یازده که از خواب بیدار شدم چند تماس ناموفق از او داشتم و وقتی با او تماس گرفتم فقط لحظه ای گوشی باز شد و من احساس کردم که بی موقع زنگ زده ام .

خسته از نگاه

آیا من از این مکان نجات خواهم یافت ؟ دلم دارد می ترکد

امروز غروب می رفتم طرقبه سر ویلا تابلو بزرگی هست که روی آن نوشته شده : زایشگاه دکتر علی شریعتی . آخ که داشتم از این همه ارتباط اسم و مسمی آتش می گرفتم

موقعی که در خیابان بزرگمهر بودم متوجه شدم که سر میلان سوم نوشته شده ۲ +۱ از اینهمه آدم باکلاس که از یک عدد مانند لو لو خر خره می ترسیدن لجم گرفت

از همه بدتر موقعی بود که به سراغ کامپوتر آمدم پیام تبلیغاتی روی صفحه آمد جشنواره الکترونیکی ...

اخه یکی بیاد بمن بگه ارتباط اینها چیست . چه کسی میتواند اینهمه تناقض را معنا کند .

من نمی گویم مرا از قفس آزاد کنید ....

زندگی بدون پدر چیزی برای گفتن ندارد

هیجده فروردین ماه هشتاد و چهار ساعت هشت صبح برای خیلی ها یک صبح دل انگیز بود برای من هم صبح بدی نبود شب را تا صبح با پدر خلوت کرده و اینک که او در اغوش نیستی آرام گرفته بود منهم در آغوش سردش گرم می شدم هنوز مزه ی بوسه هایی که از او گرفتم زیر زبانم مانده است گاهی که سر خاکش می نشینم با او درد دل می کنم ... پدر یادش بخیر زمانی که در میان باغ با هم انار می خوردیم ، مقداری پسته در کلاهت می ریختی و با هم با نان تازه و ماست خیکی می خوردیم و تو که از کمی سبزی ناراحت میشدی میگفتی : همیشه به مادرت می گم سبزی زیاد بذار مهدی سبزی خوره .

کمی از حج مهدی و حج مندلی صحبت می کردیم از اینکه قیمت محصول چنده و از این که بقول تو : مهدی یادت باشد برای برارات و خواهرات هم پسته ببری .انار اغدا هم هست . من که کم کمک به سمتی می رفتم و از لابلای درختان تو را می دیدم که کلاهت را تکان می دهی و با یکی که از راه رسیده بود حرف می زنی ... چقدر دوستت داشتم حتی وقتی مرا ناراحت می کردی خودم را به خلوتی می انداختم و تنها گریه می کردم و از اینکه در زمینه های مذهبی و کمی هم اقتصادی مثل هم نبودیم ناراحت بودم ولی اینها چیزی نبود در برابر انکه پیش دیگران خیلی به من پز می دادی و بعد هم یک چک می نوشتی می دادی به مادر می گفتی این را بده به مهدی ...

حالا تو نیستی و من سخت دلم برایت تنگ شده است . امروز که به ده آمده بودم سر خاکت آمدم ولی تنها نبودم هوا هم سرد بود نتوانستم مدتی زار بزنم و عقده ی دلم را بگشایم . حالا می دانم پدری داشتم که از لحاظ فکری و ... با من یکی نبود ولی هیچکس مثل ان پدر دوستم نداشت و من با رفتن او دیگر از دوستی واقعی نیز یتیم شده ام .

ما انسانسانها اجازه داریم دوست نداشته باشیم ولی نه انانیرا که ما را دوست دارند .

پدر هنوز صدایت را می شنوم وقتی کودکی بودم و تو از سر کار می آمدی می گفتی : بابا مهدی بیا گردنم را فشار بده و من که با فشار به گردنت موهای زبرش را احساس می کردم .پدر آرام باش و آرامم کن .

خوش بحال تمام کسانی که پدر دارند و خوش بحال من که مادرم هست و من فرصت دارم او را دوست داشته باشم هر چند با او نیز بسیار متفاوتم

افسوس که نیمه شبهایم...

وقتي كه براي قدم زدن زدن ساخته شده دور پارك ملت يا پياده رو كوهسنگي را با نوشتن و با خوابيدن و خواندن ، سپري كردن خسته كننده است اين نيمه هاي شب جان مي دهند براي گفتگو هاي دور از هياهو ، بررسي نقشه هاي مفيد اقتصادي بررسي مشكلاتي كه احساس مي كني وجود دارند ولي در واقع وجودي ندارند و بررسي نحوه ي برخوردت با اطرافيان ،كسي يا كساني خاص ، بررسي حالات روحي و تمايلات دروني و ... حيف اين نيمه شبها كه با خواب زور زوركي مي روند تا صبحي خسته را به ارمغان بياورند .

واقعیتها به هم تنه نمی زنند

دماوند برفی

صبحی زمستانی

و راه مدرسه

زیباترین منظره

... تکه ای از شکست تابو

دور آبی می کند . زمان همه ی بازیگر ها را بازی می دهد . همه ی سختیهایی که می کشیم در برابر ارمانی که بدوش می کشیم هیچ است اگر قلبمان در گرو امر بزرگی باشد . همیشه انسان خواسته است آن امر بزرگ را از دیگران بگیرد یا اینکه انرا از اساطیر و افسانه ها قبول کند در حالی که اگر انسان در هر سطح سواد و کلاس که هست اگر به طبیعت ساده و ارام نگاه کند می فهمد که نگاه او به غیر طبیعت بخاطر دامی است که برایش پهن شده و این آغاز فریب انسان است فریبی که در دقماری زربف دست و پای انسان و جلو تمام خلاقیت های او را می بندد . یک لحظه چشمانتان را بر همه چیز غیر آنچه هستید ببندید وقتی رک و پوست کنده خودتان را دیدید در راه یافتن کسانی که می توانند شما را در انجام خواسته هایتان یاری دهند حرکت کنید یقین داشته باشید طرف مقابل شما از آن همه صراحت در گفتار شما نه تنها شکه نخواهد شد که بسیار هم کیف خواهد کرد و به شما خواهد گفت که او نیز عمری است دنبال این جور فردی می گردد پس بر خلاف اموزه های قدمای فرهنگمان بیایید به جای یک دنیا رمز و راز و عقده و فشار و خواسته ها و تمایلات سرکوب شده ، روباز و رها زندگی کنید این کار را از یک جا دگم و مبهم شروع کنید به جاهای جالبی خواهید رسید من امتحان کرده ام ...خبرش را به من بدهید

اجبار لبریز از احترام است

وقتی مجبوریم کسی ، کسانی ، حزبی و ... را دوست داشته باشیم آن را زیاد دوست داریم . اجبار لبریز از احترام است ببین چطور همه در چنگال مرگ آرام می گیریم چنان آرام که گویی سالها خستگی را می خواهیم از تن دور کنیم زیرا مرگ قدرتمند است . اگر شما به سیستمهای جاری در اجتماع مانند حکومت و خانواده و ... نیز نگاه کنید وقتی یکی را شاه می کنند و داد و بیداد راه می اندازند که دست به دنبش نزنید بوی پیاز داغ میاد یا وقتی ما دهاتی ها دختر کد خدا را می گیریم هرگز در طول زندگی او را (( با وجود آنکه فهمیده ایم زنها فقط از دور زیبایند و از نزدیک فقط زیبا می نمایند )) زشت نمی بینیم زیرا در اولین روز پدرمان گفته : انسان یا باید مرد باشه یا پشت به مردی داشته باشه . مادرمان گفته : آدم باید دمش را به دم لوک گره بزنه ... و خلاصه این همه مفاهیم به هم فشرده ما را چنان منفعل می کند که یک عمر دست از پا خطا نمی کنیم ...

بچه ی متفاوت

ايا مي دانيد با تقسيم خوشبختي خود هيچ چيز از ان كاسته نشده ...

در يك غروب سرد زمستاني آدم در شهر مشهد مي ماند ساعتي را كجا و به شكلي سپري كند معمولا چند مورد بيشتر نيست يا بايد در اين شهر به يكي از همان كارهاي كاذب چسبيد مثلا بنگاه دار شد و ... يا آنكه به يكي از پاتق هاي قديمي سرك كشيد مثل حمام پاچنار و ... يا به خانه ي يكي از دوستان مجرد سن بالا يعني پلنگ خانه ها رفت كه ... در خيابانها هم اگر سر گردان شوي به جاي ديدن هنر و زيبايي معمولا با يك سري ايدولوژي هاي من در آوردي برخورد خواهي كرد كه سر فلان جايت نعنا سبز مي شود و اگر به يكي از كوچه پس كوچه ها فرار كني يا ناگهان با يك بورژوازي طاعون زده روبرو مي شوي كه با علفهاي هرز پاييزي مستتر شده يا هم كه ناگهان سر از محله اي در مي اوري كه هر لحظه هزار بار حضرت بروسلي را ياد مي كني ..

...بهتر است با قبول تفاوت موافق رفتار كنم ها ... نه ... در هر صورت من يك عمر مجموعه ي ها... و نه ... خواهم بود . زنده باد ترديد ، ترس ، تفا...

درد دلهاي بي ارزش كننده

 
ما وقتي به عشق نمي رسيم هميشه عاشق مي مانيم

من هميشه از زندگي مرحوم پدرم و هم سن و سالهايش خرده مي گرفتم هنوز هم مي گيرم من تمام بدبختيهاي خودم را تقصير نسلي بي سواد مي دانم كه بي برنامه انسانهايي پس انداختند كه طبيعت در برنامه ريزي اش به خود مي بالد ...

ولي يك چيز در زندگي پدران ما بود كه در زندگي من كه لااقل وجود ندارد و آن عشق است گاهي فكر ميكنم تعداد شبهايي كه خوابيده ام و از ته دل خواسته ام كه ديگر بيدار نشوم از تعداد شبهاي زندگيم بيشتر است اين موضوع تا جايي پيش مي رود كه با وجود تمام نفرتي كه از سياستكاران دارم اگر سياستكاري پيدا شود كه بن بستهاي عشق را بتواند بردارد تمام عمر مريدش مي شوم

درد دل

انسان فتیله شده

هواي سرد زمستان چاكر مابانه مي رفت تا زمين بار دار زمينيان را به هم اغوشي دعوت كند ايا انسان فتيله شده اين هم گرايي را قبول خواهد كرد ؟ ديشب تا صبح با ران مي كوبيد تا بستري باشد براي موجهاي سهمگين تابستان ، انگار اشك ستارتان بود كه در قصاص بلند پروازي هايشان چونان گريه ي چوپان طفلي باريك اندام سرازير بود . در ختان سرحال از مستي شبانه گلبوته اي بر دست به لشكر خسته و زهوار در رفته ي انسانها چنان سلام مي گفتند كه كه هم رمزمي مايوس از ميان غبار ، نوك گنجشكان بلند گوي ....وجود همان تداومي كه كه هر ان مي تراويد و افتخاري كه در غلبه بر استمرار داشت مثل قطرات بي ابي بر پيكر فرسوده ي انسان تازيانه ي اجبار مي نواخت چمنزار سكوتي سبز بود كه فرصتي براي شكستن نداشت نوك علفها مانند انگشت كودكي كه به تو اشاره مي كند ولي تو چشمانش را مي بيني امتناني ناپيدا بود شايد گلايه اي از گاو گسيخته لگام باد زمستاني مانند اتش چهارشنبه سوري خالي از صورت سوزانش شده بود انگار تعقليست كه در كوير جهل چار ه اي جز رستن از صورت عقلانيش ندارد ...

تكه اي از سكوتهاي دنباله دار

 

هفته های هشت روزی

 

روز هشتم روز عقب ماندگی ما از هفته است زمان گریز پایی که می رود و ما را با اوهاممان تنها می گذارد

رمان مسيح باز مصلوب ، زورباي يونان نوشته ي كازانتزاكيس ،كتابهاي جالبي هستند .

كتابهايي را من گاها خوانده ام كه از تمام شدنشان دلگير شده ام . به نظر من خواندن رمانهي فلسفي به روشن شدن فكر بسيار كمك مي كند .

 اگر دوباره فرصت ازدواج داشته باشم فقط با كسي كنار خواهم آمد كه رمان خوان است انها روشنترينها هستند كسي كه در هفته اي از عمرش رماني را نخواند هشت ؟؟؟ روز از لذت عقب مانده است  ديروز با يكي از دوستان به تربت مي رفتم او مي گفت ديگر ماشيني را كه ترمز اي بي اس نداشته باشد سوار نمي شوم ، در آخر گفته هايش گفت فقط من ميدانم اين ترمز در كجاها انسان را از خطر نجات مي دهد.

كتاب خواندن را جدي بگيريد تا معناي اين جمله كه : زندگي امري جدي و در عين حال آرام است را درك كنيد .

آلبرت كامو : هر جواني كه شورشي نباشد توهيني به نسل خود است .

مرگ مادر

از ژرفاي ورطه ي تاريكي كه دلم بر آن فرو فتاده

 تو را به زاري مي خوانم تا ياري ام كني

 اي يگانه كه دوست مي دارم ...

جهاني مرگ آلود است اين ،

سربين افق غوطه وران در شب تاريكيش دهشت و ننگ

مرثيه ي پروست در مرگ مادر