تولد میترا
من دیشب تا ساعت سه بعد از نیمه شب با عاشقی بودم که مجنون از پذیرشش معذور بود . عاشق سودایی من مردی با پنجاه سال سن و میلیونها ثروت و ... دیشب قرار بود آخر شب همانطور که حرفهایمان تمام می شد او را سر راه برسانم . تنها چیزی که در حال ما نبود عشق بود و زن ، در آخرین لحظه ها که قرار بود از هم جدا شویم کسی که به او زنگ زده بود قرارش را به ساعتی بعد و بعد به ساعتی بعد و ... موکول کرد . تا دیشب این همه عاشق بودن را به چشم ندیده بودم فردی که با من بود آنچنان عاشق بود که گویا بچه ی دوازده ساله ای است که دارد گریه کنان چیزی را التماس می کند بودنش را وجودش را نفس کشیدنش را زندگیش را گویا کسی شیشه ی عمر او را در دست داشت گویا زندگی بر شاخ ابروی کسی سوار شده بود گویا عاشق شعله ای کم سو بود که با نسیم نفس معشوق محو می شد لحظه ای همه چیز به عدم می پیوست و باز دوباره این شعله ی لرزان جسورانه بودنش را ابراز می کرد باز دوباره تلفن زنگ میزد و او که دیگر نگران تمام شدن شارژ گوشی اش بود تک تک کلمات را مغتنم می شمرد و با تمام خستگی روزانه اش در چهره اش تنها چیزی که نبود خواب بود و خواب مرا فرا گرفته بود و تا صبح من در درون عاشقی بودم که او مرا به خانه رسانده و خود در میان خیابانهایی سرگردان بود که خیلی از خانه های گران قیمتش او را می شناختند ساعت یازده که از خواب بیدار شدم چند تماس ناموفق از او داشتم و وقتی با او تماس گرفتم فقط لحظه ای گوشی باز شد و من احساس کردم که بی موقع زنگ زده ام .
kader.gorgij@yahoo.com