حقيفت آنچه نیست که بر ما می گذرد بلکه عملکرد ما در برابر آهاست
واقعا چقدر زندگی برای ادمهای کوچک سخت است  

تمام تمام مدت روز را در فکر کاری هستم ، مرتب خودم را برای انجام کاری دلداری می دهم و مرتب خودم را بر انجام کاری سرزنش می کنم . من چه تضادی دارم . دنیای ادمهای کوچک همین است .  

کوچک انسانها به درستی نمی توانند با خودشان کنار بیایند یک سردرگمی مدام انها را زجر می دهد که سعی می کنند دوای دردشان را در جمله ای در کنایه ای در ایماء و اشاره ای بیابند و چقدر این دواها ی تسکین بخش کم جال و بی رمق هستند چه عمر کوتاهی دارند و باز با وزیدن طوفانهای نگرانی و نا امیدی همه چیز نقش بر اب می شود .  

به خوبی احساس می کنم قادر به مدیریت خودم نیستم من یک تابوت را با خودم حمل می کنم که نعش خودم در ان است و هر لحظه دلم می خواهد بر سر این جنازه بنشینم و های های گریه کنم . این یک حس دلسوزی نیست یک خشم نیست متاسفانه این یک حقیقت محض است .  

صورتم را در ایینه می بینم گاهی فکر می کنم دماغم بزرگ شده است و گاهی چشمهایم را خسته می بینم که با اکراه به خودشان زل زده اند تهی از هر معنایی و این نگاه که مدتی استمرار می یابد خیلی زود متوجه می شود که راه به جایی نخواهد برد ولی همه چیز یاس نیست امید درست وقتی به وجود می اید که من بی خیال همه چیز می شود و با خودم می گویم دنیای ادمهای کوچک چقدر زیباست انها خیلی زود می توانند بی خیال همه چیزشان شوند چون چیزی ندارند با خودم می گویم انهایی که همه چیز دارند وقتی به اینه نگاه می کنند چی می بینند . دنیای ادمهای بزرگ را نمی توانم تصور کنم . ادم حسابی ها هم خلاصه دنیایی دارند .  

ولی من اینم به کوچکی یک ارزن ، خالی مانند یک طبل و سرگردان مانند غبار . تنهایی و باز تنهایی که عمقی تا بی نهایت دارد . من همیشه تنها خواهم بود چون درگیر نیاز های اولیه ام هستم فکر من این است که اگر فردی نتواند از سطح نیاز های ابتدایی اش بگذرد و کار بکند تا نان بخورد و بخوابد تا انرژی کار داشته باشد و باز نگران باشد تا کارش را سر و سامان دهد و ... این جور فردی هرگز فرصت نخواهد کرد خودش را و اطرافیانش را درک کند ، لطافت یک هوای خوب یا ظرافت یک کلام را بفهمد و یا شهد لبی را بچشد زندگی ادمهای کوچک خیلی مسخره است انها فقط می خواهند خودشان را نجات دهند گویا کودکانی هستند که بدنبال سرپناهی می گردند و یا لقمه نانی می خواهند تا درد گرسنگی عذابشان ندهد و من چقدر انسانهای اینجوری می بینم

+ نوشته شده در  93/11/01ساعت 23  توسط كادر  | 

حالا به حرف دخترم ساتگین رسیده ام . او که همیشه تو خونه است و از پای برنامه کودک هم بلند نمی شه می گه من وقتی بزرگ بشم می خوام دلقک بشم . بهش می گم آخه چرا دلقک بچه ها همه می خوان دکتر بشن مهندس بشن اونوقت تو می گی می خوام دلقک بشم . او جواب می ده نه من اگه دکتر بشم نمی تونم بادکنک باد کنم و برقصم .

چند روز قبل من با یک مدیر کل در سطح استان روبرو شدم و تقاضایم را به او دادم تقاضای من این بود که با سند تالار مبلغ دویست میلیون تومان وام بردارم من به اقای مدیر کل گفتم این تقاضا را از شهر خودم کرده ام و انها گفته اند که بابت این مبلغ باید شما اجازه اش را بدهید . مدیر کل به من گفت اصلا عبدل اباد کجا هست . من به ایشان گفتم که چطور می شه شما مسئول پرداخت تسهیلات به من باشید و ندانید من کجا زندگی می کنم . اقای رئیس از این حرف من ناراحت شد و ادامه حرفها طوری شد که من مجبور شدم بگم آقا من سند ملکی را در اختیار شما گذاشته ام که درب های توالتش صد میلیون قیمت داره و بعد از گفتن این حرف پرونده من بسته شد و من دست از پا درازتر ماندم که حالا باید چه کار بکنم .

وقتی از اتاق بیرون امدم با خودم گفتم کاش من هم مثل دخترم می رفتم دنبال دلقک بازی و به جای اونکه به این فکر کنم حرفمو بزنم به ساز دل این مدیر کل ها می رقصیدم . به نظر می رسد اعمال قانون در اینجا بصورت سلیقه ایه همه چیز بستگی به این داره که یکی ازت خوشش بیاد یا نیاد اگه بتونی نظر مساعد مدیران را جلب کنی می تونی با یک سند یک میلیادری هزار میلیارد وام برداری و اگه نتونی نظرشونو جلب کنی با یک سند یک میلیاردی نمی تونی دویست میلیون وام بگیری .

من اینجا رو حسابم با خداست می گم خدایا چرا ما وقتی رئیس می شیم تحمل شنیدن هیچ حرفی را نداریم خدایا پس تو چقدر خدایی که با این همه بزرگی حتی به حرفهای مورچه ها و سوسک ها هم گوش می دی ولی ما ادمایی که شان انسانیتمون یکی است اینقدر کم تحمل هستیم .

جرم من اینه که نمی تونم دلقک باشم می رم یک جایی و درخواستی می کنم و می خوام جوابمو بدن و سنگ پیش پام نذارن و غرورمو له نکنن ، نمی دونم شاید همین هم خیلیه و من حواسم نیست بقول ترانه خوان که می گه : شاید مردم حواسم نیست  

+ نوشته شده در  93/10/28ساعت 12  توسط كادر  | 

می گفتم شاید هنوز بخت من وا نشده  ولی خلاصه وا می شه خلاصه یه روز هم می شه روز من . خودم را دعوت به صبر می کردم ولی این صبور بودن شد انفعال رمانتیک من یا به عبارت دیگر شد نقطه ضعف من . خورشید خانم هیچ وقت به برجک من سری نزد همیشه ابرهایی بود که خورشید را نگران می کرد . ولی بدبختی همزاد من شد گویا ناف مرا با بدبختی بریده بودند ولی با این وجود من هم بیکار ننشستم سعی کردم یاد بگیرم بدبختان چگونه زندگی می کنند احساس من این بود که بدبختان هم می توانند خوشبخت باشند فقط باید یاد بگیرند زندگی در خلاء یعنی چه ، یاد بگیرند زندگی پتی و عریان چه معنا می دهد . مجموعه افکار من در این زمینه به تخصصی خیلی بالا رسید که ماحصل ان می شود یک رهایی مطلق به همراه یک وابستگی عمیق ، به این معنا که من می بایست از تمام چیز هایی که باید در بین انسانها بدست می اوردم بگذرم و بی نهایت به چیز هایی فکر کنم که خدا به من داده است . مثلا من می بایست در بین انسانها به لذت و تفریح و شادی و کار و اینده و ازادی می رسیدم که طبیعتا اینها برای یک ادم بدبخت مسیر نیست و چون تلاش من در رفع این موانع محلی از اعراب نداشت من از دنیای انسانها بریدم و این شد رهایی مطلق من و از طرفی دیگر چون بدبختان نیز محکوم به زندگی هستند به داشته های وجودی ام بیشتر دقت کردم لذا از اینکه می بینم از اینکه می نویسم از اینکه می شنوم از اینکه هستم بیشتر لذت بردم و همیشه به بیابانهای خشک و لم یزرع خیره شده و با خودم گفتم هنوز خیلی جاها هست که من می توانم سر به انها بزنم و بقول گفتنی سر به بیابان بگذارم چقدر این مفهوم ارامش بخش است بیابان کسانی را که سر به ان می سپارند را دوست دارد انجا پر از هیچی ها هیچ کسی هاست انجا خلاء قانون است قانونی دست و پا گیر که می خواهد من اسیر باشم .

حالا من بدبختی شاد هستم و به همه بدبختان می گویم شما هم می توانید یاد بگیرید یک بدبخت خوشحال باشید نه انکه از بدبختی تان شاد باشید بلکه از اینکه خود را نفروخته اید روحتان را به اهریمن واگذار نکرده اید از اینکه سر تعظیم فرود نیاورده اید از اینکه دزد نشده اید از اینکه چاپلوس و ترسو نشده اید خوشحال باشید شما در ان موقع بدبختی هستید که بدبختی را انتخاب کرده اید ولی پستی را قبول نکرده اید

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن

+ نوشته شده در  93/10/19ساعت 23  توسط كادر  | 

زندگی تجربه ای تکرار نشدنی و خیلی دشوار است و البته شاید همین هیجان زندگی را بالا می بره . مهم ان است که ما کمی زود تر از دیگران تجربه هایی را که لازم داریم بدست بیاوریم و گر نه واقعا خیلی زود دیر می شود . تعداد تجربه هایی که در زندگی لازم داریم انقدر زیاد است که از تعداد شمارش خارج است با این وجود گنجایش مغز ما هم خیلی بالاست . ولی حالا من یک تجربه را اینجا می گم . تجربه ای که اسمش را می ذارم : مچ اونی را بگیر که پای تخته سیاه ایستاده . در سال هفتاد سه یعنی دقیقا بیست سال قبل من علاقه زیادی به فوتبال داشتم و با تیمی که داشتیم برای مسابقات به شهر بردسکن رفتیم در ان شهر ما را در یک مدرسه اسکان دادن . همه اعضای تیم که تقریبا بیست نفری می شدیم در یک کلاس درس باید می خوابیدیم . و منم که از اون دسته ادمها هستم که حتما باید در فضایی کاملا ساکت و خلوت بخوابم و تازه یک بالشت زیر دستم باشه یکی زیر پایم باشه یکی ... خلاصه شرایط خوابم خیلی خاصه باید حتما تاریک باشه و ... لذا در ان کلاس نمی توانستم بخوابم شب به نیمه رسیده بود و من همچنان بیدار بودم همه در خواب عمیق بودند . یک دفعه تصمیم گرفتم یک اذیتی بچه ها را بکنم . لیوانها اب لب پنجره بود من یکی یکی انها را اب کردم و کنار هر یکی از بچه ها یک لیوان گذاشتم و منتظر یک گوشه ای نشستم بچه ها یکی یکی غلت می زدن و لیوان اب را زیر خودشان چپه می کردن و با غرولند از خواب بیدار می شدن و فکر می کردن حتما یکی اب خورده و بقیه لیوانش را انجا گذاشته . نفر بعدی اب را چپه می کرد و همینطور همه لیوانها را چپه کردن و عکس العمل انها در برابر این کار برای من جالب بود یکی پتوی دیگری را می کشید یکی چرندی بلغور می کرد و خلاصه من تنهایی را اینطوری پر کردم . فردا بچه ها با هم که صحبت می کردن متوجه شدن این جریان اب برای همه اتفاق افتاده لذا ناراحت شدند و بدنبال مقصر می گشتن و هر کسی دیگری را متهم می کرد . من کنار تخته سیاه ایستادم تکه ای گچ برداشتم و خواستم که هر کسی نظرشو بده که به کی مظنونه ، پنج نفری گفتند اقای الف . سه نفری گفتند اقای ب و .... دست اخر من دیدم همه متهم شده اند جز یک نفر منم گفتم به نظر من فلانی این کار را کرده و اینطوری همه متهم شدن غیر از خود من . برای من جالب بود که هیچ کس به من مشکوک نمی شد چون من پای تخته ایستاده بودم و البته در ان جمع به انها چیزی نگفتم ولی خلاصه برای خاتمه به حرف و حدیث ها و جلو گیری از بعضی مسائل همان روز قضیه را گفتم و جریان تمام شد ولی یک چیز برای من تمام نشد و ان اینکه چرا ما مردم نمی خواهیم به انهایی که ادعای قیمومیت ما را دارند مشکوک شویم چرا فکر ما بصورت اتوماتیک برای خودش یک سری خط قرمز هایی دارد که ناخود اگاه ما را گول می زند
+ نوشته شده در  93/10/14ساعت 21  توسط كادر  | 

اغاز سال 2015 را با این جمله تبریک می گم :

بهتر است انسانی باشیم با تمایلات ارضاء نشده تا خوکی باشیم با تمایلات ارضاء شده

بهتر است سقراطی ناخشنود باشیم تا ابلهی خوشنود

آرزو بر جوانان عیب نیست هر چند دیگه زیاد هم جوان نیستم ولی اگر زندگی به من اجازه بدهد دوست دارم زبان انگلیسی را یاد بگیرم و بروم بین این انگلیسی زبانها فیلم ها و حرفها و کتابهایشان را بخوانم واقعا زبان انگلیسی یک چیز دیگست . آنقدر علم و تمدن به زبان انگلیسی پیشرفت کرده که می توانم بگویم هر کس زبان انگلیسی نمی داند زبان دنیا را نمی فهمد زبان زندگی را نمی فهمد . گویا تمدن به زبان انگلیسی و توحش به زبان دیگری نوشته شده

من فردی غرب زده نیستم من واقعا یک فرد غربی هستم یعنی اگر این جمله را قبول داشته باشیم که افرادی که با فرهنگ من هستند با من فرقی ندارند من بیشتر غربی ام من معتقد به خنده ام معتقدم که انسانها باید مرتب شاد باشند و شادی باید یک التزام جامعه باشد به این صورت که همه مردم باید در روزی یک ربع اواز بخوانند و نیم ساعت برقصند

بعضی زبانها کلا غلیظ و خشن هستند و ادایشان غمبار است خوشبختانه زبان فارسی از ان زبانها نیست ذات این زبان شاد است

یکی دیگر از دلایلی که دوست دارم زبان انگلسی را یاد بگیرم این است که دوست دارم نوشته های فلاسفه غرب را با عین همان جمله ای بخوانم که انها ادا کرده کرده اند نه با ترجمه ای که من ان هم گاها در اختیار دارم

هر چند هیچ زبانی قادر نیست افکار دقیق ما را بیان کند ولی من دوست دارم به جای ماندن در میان کسانی که جهان را تفسیر و تاویل می کنند به میان کسانی بروم که جهان را دگر گون می سازند

آی کسانی که در ساحل نشسته شاد و خندانید سال خوبی داشته باشید

+ نوشته شده در  93/10/10ساعت 23  توسط كادر  | 

به قیمت پیر شدن ما بچه ها بدنیا می ایند تا چرخ دنیا بچرخد در سیزده دی ماه هشتاد و هفت ساعت پنج و بیست هفت دقیقه بعد از ظهر در بیمارستان مهر مشهد ساتگین بدنیا امد و ما حالا داریم برای جشن هفت سالگی اش اماده می شویم . مادرش برای هدیه تولد برایش یک تبلت خریده می خواهد ساتگین را سورپرایز کند . ما متعلق به فرزندانمان هستیم و من تلاش برای راحتی و خوشبخی فرزندانم را بر خودم لازم می دانم معتقدم انها برای بدنیا امدن هیچ تصمیمی نداشته اند این من بوده ام که انها را به زندگی دعوت کرده ام و باید برای این میهمان عزیز هر کاری از دستم ساخته است را انجام دهم . بچه ها بهانه زندگی هستند انها هستمن که جدیت زندگی را از من می گیرند مرا سوار تل کابین می کنند مرا به پارک می کشانند و یا می خواهند با انها برنامه کودک ببینم . ما بزرگتر ها که برای هم چیزی نداریم اگر بتوانیم همدیگر را دور بزنیم اگر بتوانیم رو اعصاب هم باشیم کوتاهی نمی کنیم . من با تمام وجود برای بچه ها وقت می ذارم با انها بازی می کنم وقتی می خوابند به معصومیت چهرشان نگاه می کنم . ارزو می کنم دنیا برای انها محل ارامی باشد دور از نفرت و خشونت . نسل من برای زنده ماندن بهایی گزاف پرداخت کردند انها از تمام ارزوها و استعداهایشان گذشتن و اسیر و حقیر به زندگی ادامه دادن چنین به نظر می رسد که من دیگر نسل سوخته نیست باید به این نسل گفت نسل خسته افرادی که در همین چهل و پنجاه سالگی فرسوده شده اند و دیگر نایی برای حرکت ندارند انگیزه ای برای ادامه ندارند گویی کلاغی با بالهای بزرگ و سیاه بر اسمان ظاهر گشته و سقف زندگی را کوتاه و ترسناک کرده است . امید وارم برای بچه ها این طور نباشد . نسل من چوب پدرانی را خورد که لیاقت پدر بودن را نداشتند یک سری افراد هپروتی بودند که در افسانه ها و میان اشباح زندگی می کردند . نمی دانم نسل اینده چه خواهد بود واقعیت پدران و مادران امروزی نامعلوم است و این واقعیت پنهان انهاست که در خانه هایشان بروز خواهد کرد بر دل بچه هایشان خواهد نشست و اینده را خواهد ساخت
+ نوشته شده در  93/10/09ساعت 12  توسط كادر  | 

بحث اینکه زندگی چیست داره قدیمی می شه این حرفا که سیاست چیه وجدان چیه وفاداری کدومه و ... اینها دارن دموده یا بقول گفتنی جوادی می شن . دیگه هر کی هر جور هست خودشو داره توجیه می کنه . تو خیابون اگه چشم بهم بزنی یکی از چشاتو می زنن و بعد به قیمت چشم بزغاله به کله پزای میدان تره بار می فروشن . البته این نوع حرفا که آی همه این شدن و اون شدن هم قدیمی شده حتی این حرف که باید ساخت باید صبور بود هم دیگه یک حرف مسخره است . جامعه این شده که هیچ فکر و برنامه ای نداشته باشی ببنی چی پیش میاد دیدی مردم دارن سر بالا می رن تو هم بری دیدی دارند داد و بیداد می کنن تو هم صداتو بلند کنی دیدی دارند دزدی می کنن تو هم بکنی دیدی هر کی را می بینن می کنن تو هم ترتیبشونو بدی . الان من در همین لحظه مرگ مفاهیم را اعلام می کنم دیگه به نظر من هیچ ارزشی وجود نداره گویا این اسید پاشان خلاصه توانستند به صورت ارزش هم اسید بپاشند و برای خودشان ارزشهای خاصی بسازند که به زور ...یر بزنی تو فلان خر به زور گوز بیرون می اندازشون . می گن قراره تا سی سال دیگه ایران بشه کویر دیگه همین حرفا رو کم داشتیم می گن من کلا تو کار خدا موندم نمی دونم جواب خوبی را بدی می ده یا بدی را خوبی ولی هر چی هست نمی شه در امر خدا دخالت کرد . فقط باید با خودمون درد دل کنیم زیاد هم نباید اهل دقت و ریز بینی باشیم حد اقل به خودم اینو می گم که من ادمی هستم که همینجوری بدنیا امده ام همینجوری هم زندگی می می کنم و همینجوری را خواهم مرد
+ نوشته شده در  93/10/08ساعت 20  توسط كادر  | 

از یلدا خاطره خوبی ندارم بچه روی دولت نیستم که ترانه  ی خونه ی مادر بزرگه هزار تا قصه داره را بخونم . مادر بزرگی در کار نبود از چهار تاشون فقط یکیش مانده بود که اونم خیلی پیر بود و درگیر خودش و منم خیلی بچه . شبها یلدا را زیر کرسی بودم معمولا روی کرسی یک مجمعه مسی پر انار بود و کمی تخمه و چراغ گرد سوز و حرفهای بزرگترا که برای من مهیج نبود . از رقص و پایکوبی و خنده خبری نبود . خانواده یک جمع سرد و مومیایی شده بود و من یواشکی به زیر لحاف می رفتم تا گرمم شود و تا قبل از اونکه من در راس بحث خانواده قرار بگیرم سعی می کردم بخوابم

زندگی برای من هیچ وقت یک هدیه شاد و شیرین نبوده . من همیشه خودم را در وضعیتی سخت تنها گرفتار می دیدم که با خودم کلنجار می رفتم خیلی وقتا ارزو کرده ام کاش یک بچه بودم که متعلق به هیچ خانواده ای نبودم خیلی وقتا ارزو کرده ام کاش بدنیا نمی امدم و حتی ارزوی مرگ کرده ام  .

کسانی که مرا می بینند اصلا در مورد این جور قضاوتی ندارند انها یک فرد شاد و تقریبا جنگ جو می بینند منم انکار نمی کنم شایدم باشم ولی موضوعاتی در دلم مانده که نمی توانم بیانشان نکنم اینکه نیاز به محبت بیشتری داشتم اینکه نیاز به پشتوانی بیشتری داشتم باید احساس می کردم دلم به یکی گرمه . یکی هست که پشتم ایستاده ولی هرگز این احساس را تجربه نکردم

در روابطم هرگز موفق نبودم مردم را از دور دیدم که به انگیزه های خاصی به من نزدیک می شوند و بعد از مدتی فقط پشیمانی برایم می ماند که چرا به انها نزدیک شدم . یلدا مال ادمای خوشبخته کسانی که جور دیگه ای فکر می کنن قوی هستند و مهربان . ادمهای قوی مهربان هستند ادمهای ضعیف مهربانی شان چندش اور است چنان لطفت می کنن که حالت خراب می شود گویا یکی در حال احتضار است و تو را با صدایی رو به زوال می خواند و نگاهی که حاکی فراغ است به تو می اندازد .

این همه بدبختی برای من یک چیز داشته و ان اینکه من به خودم عادت کرده ام به تنهایی هایم خو گرفته ام و از دنیای خودم لذت می برم گویا یکی در من هست که به همه مشکلات پوزخند می زند و از این ناراحت نیست که محبت ندیده از این ناراحت است که چرا دیگران کوچکتر از ان هستند که محبت بکنند .

این کوچکی کسانی که با من در ارتباط بوده عذابم داده نه محبتی که از من دریغ شده . اگر دیگران از من حذف شده اند بخاطر خطاهایشان نبوده است به خاطر حقیقتشان بوده است و من رنج برده ام چرا یک فرد حقیقی به تو من نخورد چرا من یکی را ندیدم که بوی حقیقت بدهد و مرامش به من ارامش بدهد نه دستی که بر سرم کشیده می شود و نه نگاهی که به ترحم اغشته است

با تمام این احوال یلدا را دوست دارم چون قسمتی از هویت من در یلدا نهان است و من زمانی به حقیقت خواهم رسید که بتوانم تکه های حقیقت خودم را از هر جایی جمع کنم ، کنار هم بچینم و گم شده پازل خودم را کامل کنم

+ نوشته شده در  93/10/01ساعت 21  توسط كادر  | 


من در سال هفتاد یعنی بیست و سه سال قبل که کنکور دادم در رشته حقوق هم قبول شدم ولی بدلایلی رشته الهیات را ترجیح دادم . بعد ها که دک و پز این وکیل ها دیدم با خودم می گفتم کاش رشته حقوق می خواندم ولی حالا می بینم خوب شده که خدا نخواسته من این نان نجس را بخورم . واقعا این قشر به نظر من بدترین قشر کاری هستند که پولهای مفت زیادی را می گیرند و حق و حقوق را به نوعی دلال بازی تبدیل کرده اند اصلا چیزی جز سکه پول را نمی شناسند و رابطه هایشان با این کار چاق کن های دادگاهها و این قاضی ماضی های مجهول الحال از مملکت ما یک جامعه عقب مانده تصویر کرده است . یک کارگر از صبح تا شب کار می کند بیل می زند و یا آجر جابجا می کند و روزی سی هزار تومان مزد می گیرد ولی این اقای وکیل تنها چیزی که نمی بیند حق حقوق است او فکر می کند حق او همه چیز است به یک خود باوری کاذبی رسیده که انگار او فقط می تواند حرف بزند و بقیه لال هستند . این وضعیت شلوغ دادگاهها هم برای وکلا نان دونی خوبی راه انداخته اینها هم که می دانند خلاصه جریانات دادگاه ابتر می ماند و کار به جایی می رسد که کسی که حق به جانب اوست انقدر از پله های دادگاه بالا و پایین می رود و اینقدر پشت در اتاق این حضرات الاف می شود و اینقدر توسط یک سرباز پر رو و بی ادب تحقیر می شود و اینقدر پول تمبر می دهد و اینقدر منتظر اخطاریه و جواب اعتراض و دیگر چیز ها معطل می شود که دست اخر می گوید :
خر ما از کره گی دمی نداشت
وکیل ها این چیز ها را می دانند لذا معمولا از هر دو طرف دعوا پولی می گیرند و به گربه می گن فرار کن و به سگ می گن بگیر . این فقط پول است که روی پول می اید .
من یک پیشنهاد ساده دارم و ان هم اینکه اگر کل این دفاتر وکالت را ببندد و دانشگاه حقوق را تعطیل کنند حق حقوق مردم بهتر سامان می گیرد و دیگر این دلال بازی ها از بین می رود و از اون گذشته یک سری اختلافاتی که ریشه عقلی دارند و بقول گفتنی موضوع به شکلی هست که اگر هر فرد عاقلی را از کنار خیابان بگیرد و موضوع را با او مطرح کند می تواند تشخیص دهد حق با کدام طرف است این گونه موارد دیگر به مغلطه نمی افتد که ادم فکر کند تمام این دادگاهها به اندازه یک بچه پنج ساله عقل ندارند و دیگر اینکه این همه ادم کلاش و دزد و شر خر و کلاهبردار جرات نمی کنند با پشتی که از این حضرات وکلا می گیرند در جامعه دست به جنایت بزنند
نفرین بر نانی که به نا حق بر سر سفره هایتان می گذارید . آتش بگیرد ان لباسی که با لخت کردن مردمانی نا اگاه بر تن فرزندان خود پوشانده اید

+ نوشته شده در  93/09/29ساعت 0  توسط كادر  | 

نمی دانم خلاصه نل به پارادایز رسید یا نرسید . ولی قبلا برام خیلی مهم بود انزمان هم سن و سال نل بودم و در حالی که عده ای سعی می کردن نگذارند نل به پارادایز برسد موضوع در مورد من بر عکس بود من در میان عده ای بودم که غل و زنجیر بر گردنم انداخته بودند و مرا کشان کشان به سمت پرادایز می بردن . من داد می زدم که اجازه بدهید راه رفتن را خودم بیابم ولی انها می گفتن تو صغیر هستی تو نمی فهمی و قدرت تشخیص خوب از بد و سره از ناسره را نداری این فقط ما هستیم که راهنمای پارادایز هستیم .
گاهی نل گریه می کرد پدر بزرگش مریض بود و شرایط برایش سخت می شد ولی با این وجود سگی داشت که خودش را برایش لوس می کرد خری داشت و درشکه اش را می کشید و هر موقع حال پدر بزرگ خوب بود پشتش می ایستاد . ولی من تنها بودم حتی یک گنجشگ هم لب دیوارم نمی نشست پدر و پدر بزرگ و نسل اندر نسل من همراه با راهنمایان بودند حتی سخت تر از انها گاهی به زور زنجیر را می کشیدن و لاش مرا بر تن زمخت روزگار می خراشیدن و گاهی سنگی بر سرم می زدند تا تمکین کنم .
نمی دانم مرا چه شده بود گویا کسی یواشکی در گوشم گفته بود چرا می خواهند زورکی تو را به پارادایز ببرند علی الظاهر این یک واسته گری بود گویا کسی در پارادایز به کسانی کمیسیون می دهد که برایش نیرو جمع کنن و بعد او می خواهد به این نیروها طلعت بدهد این چگونه معمایی بود .
منم گاهی گریه می کردم می دانستم اگر تمکین نکنم چقدر تنها خواهم بود من خواهم بود و خودم که از گوشه لبانم شره کرده ام از گوشه چشمانم سرازیر شده ام درقعر نگاهم نقر زده ام و اگر تمکین کنم چه همهمه پر شوری را تجربه خواهم کرد ولی هر موقع به خانه برگردم از ایینه خواهم ترسید چون من در ان فردی را خواهم دید که از خودش تهی شده است 

+ نوشته شده در  93/09/28ساعت 13  توسط كادر  | 

واقعا ما ایرانیها چی هستیم

می شود گفت که انسانها را نمی شود بر اساس ملیت  نژاد  یا حتی خانواده شان شناخت ولی می شود انسن را بر حسب نیازش شناخت و چون نیاز انسنها بسته به محیط و خانواده و نژادش هست پس می توان گفت که انسان اسیر نظام خانواده و نظام کشوری اش هست .

برای جلو گیری از ظلم و برقراری عدالت و رشد معنوی یک فرد باید معیارهای جامعه بر مبنای روحیات انسانی بنا شوند نه بر اساس سلیقه فردی یا گروهی و تمام مشکلات از همین جا شروع می شوند و اساس بی عدالتی همین است که یک فرد یا گروه بخواهند برای خودشان یار گیری کنند. خب طبیعتا افرادی که از خوشان شخصیتی ندارند زود تر از همه جذب می شوند و بقول گفتنی رنگ جمع می گیرند و باند بازی ها شروع می شود . این مستمعین احمق که حالا مزه پول قدرت و موقعیت اجتماعی زیر زبانشان مزه کرده دست به هر کاری می زنند تا خودشان را حفظ کنند و بقول گفتنی چماق دست خرس می افتد  . زبان منطق جایش را به زبان زور می دهد و ریا کاری و چاپلوسی جای تلاش را می گیرد استعداد و توانایی جامعه به هدر می رود و اینطوری می شود که شاعر می گه

روزی گذرم افتاد به ویرانه توس

دیدم که جغد نشسته بر جای خروس

گفتم چه خبر داری از این ویرانه

گفتا خبر این است افسوس افسوس

بله افسوس جای همه چیز را در زندگی می گیرد و جامعه شکل انفجاری می گیرد که در ان عده ای می خواهند به بیرون پرت شوند و عده ای مدام بر طبل هسته می زنند

و اینجاست که نمی توان یک فرد یا یک جامعه را شناخت چون هر انسنی در این جور فضایی قرار بگیرد غیر قابل پیش بینی می شود و در یک کلمه می توان گفت انسان از درجه انسانیت سقوط می کند  

+ نوشته شده در  93/09/26ساعت 13  توسط كادر  | 

خب این روز ها خیلی خسته ام تقریبا دو ماه تمام است که بصورت مدام با چند گروه کارگری در تالار کار می کنیم . دوستانی که به من لطف دارند به خدا قوتم می ایند . هر کسی یک چیزی می گوید و گاهی انقدر حرفهای خسته کننده است و با وضعیت خستگی من سازگار نیست که دلم می خواهد دست طرف را بگیرم و از تالار بندازمش بیرون ولی بعضی ها هم خیلی حس خوبی می دن امروز یکی از دوستان پرسید این طرحهها و برنامه ها را خودت اجرا کرده ای گفتم بله . گفت نه کار تو نبوده ، روزی جلسه ای گذاشتن تا به سازنده و طراح ماشین بنز جایزه بدن ولی ان فرد گفت طراح واقعی این ماشین کسانی هستند که از ان استفاده کرده اند انها هر کدامشان به من مراجعه کرده اند و ایرادی گرفته اند و من در لابلای ان ایرادها به این طراحی رسیده ام . گفتم : فلانی گل گفتی واقعا تمام کار ما برخواسته از نظر مشتریهایمان بوده است هر کدام از انها نکته ای را گوش زد کرده اند و من حالا دارم همان ایراد ها را می گیرم . این موضوع برای من دو درس اخلاقی داشت اول اینکه از اشتباه نترسم و بدانم باید از یک نقطه ای شروع کنم و هدفی کلی را دنبال کنم و در ضمن حرکت نرمک نرمک اشتباهاتم را رفع کنم . دوم اینکه اجازه بدهم تا دیگران نظرشان را بگویند اگر یک فرد در زندگی یا یک دولت در اجتماع جلو ایراد گرفتن را بگیرد هرگز موفق نخواهد شد اشتباهاتش را رفع کند و در طول سالها تبدیل به یک حکومت فاسد و دیکتاتور می شود این روز ها اعضای خانواده در وایبر یک گروه تشکیل داده اند این برایم جالبه به نظرم ما که در دنیای واقعیت نتوانستیم با هم کنار بیاییم در دنیای مجازی بهتر می تونیم با هم باشیم سالهای زیادی است که ما همگی زیر یک سقف جمع نشده ایم و این طور نبوده که صبح ها با هم باشیم و شبها با هم باشیم داستان بگیم و جوک بگیم و به هم شب به خیر و صبح بخیر بگیم ولی در دنیای مجازی این طوری هستیم همه مون هر لحظه انلاین هستیم درد دل می کنیم و می خندیم و موعظه می کنیم و ایراد می گیریم . دیگر اینکه این روز ها هوا سرده ولی از بارندگی خبری نیست اینجا رسمه هر سالی که اولش دعد و برق داره می گن سال کره انداز شد یعنی اینکه دیگه از بارندگی خبری نیست در هر صورت خوبم و دعا می کنم همه خوب باشن
+ نوشته شده در  93/09/25ساعت 22  توسط كادر  | 

وقتی ترانه ی یکی از راه می رسه را گوش می کردم همیشه فکر می کردم قراره یکی از راه برسه ولی این فقط ذهن من بود که گول خورده بود و امادگی این را داشت که قبول کنه قراره یکی از راه برسه و بعدش همه چیز اون طوری بشه که من تو رویاهام دوست دارم بشه ولی حالا می فهمم داستان رسیدن یکی یک داستانه یک داستانه شیرین هیچ کس برای نجات و رهایی و راحتی و شادی من از راه نخواهد رسید این فقط خود من هست که می تونم بهش تکیه بزنم وقتی من بازی زندگی را فهمیدم اقتصاد ، لذت ، عشق و خوشبختی را احساس خواهم کرد همه چیز در خود من است قرار نیست اینها را کسی از بیرون به من بده . دیگه منتظر کسی نیستم منتظرم کی خمیازه ام می یاد و یک خمیازه از ته دل بکشم یا نوک دماغم می خاره و طوری دماغم را بخارونم که انگار دارم بینی ام را می کنم یا در ادامه یک فکری خسته بشم و صرفا شانه هامو به علامت تسلیم بندازم بالا . اینجا مودبانه منتظرم تا به زندگی اجازه عبور بدهم بگم خواهش می کنم باز هم به ما سر بزنید اینطوری نباشه که دیگه من فرصت با تو بودن را نداشته باشم . بطور کامل هیچ کس با دردها و نیاز های من اشنا نیست از بیرون ادمها همدیگر را در قالب های اجتماعیشان می بینن یکی که در یک ساعت مشخص می خوابه و برای رفع نیاز های روحی و روانی اش همون چهار چوبی را رعایت می کنه که همه می گن باید تو همون چهار چوب باشه . ولی چهار چوب ها با مزاج من سازگاری ندارند من همیشه خودم را پشت حصار می بینم نه درون حصار یک توحش مطمئن برام نهایت لذته . گاهی از نهایت تنهایی می ترسم این منو نگران می کنه که اگر در چاه تنهایی گرفتار بشم چقدر در چاه عمیقی افتاده ام می خواهم خودم را به کسی بچسبانم و یک جورایی ازش التماس کنم تا خلاء منو پر کنه ولی در مقام عمل این اتفاق هرگز نمی یفته و من مرتب به این نتیجه می رسم که چه بخوام و چه نخوام باید باور داشته باشم که انسان موجودی تنهاست و دیگران به سمت تو می ایند نه بخاطر خودت بخاطر عوارضی که تو هست و چشم انها را گرفته ولی باز هم اون تنهایی عمیق که متعلق به خودته در همه حال باهات می مونه دیگه وقتی ترانه یکی از راه می رسه را گوش می کنم منتظر رسیدن یکی از راه نمی نشینم
+ نوشته شده در  93/09/17ساعت 1  توسط كادر  | 

در مورد کسی که در مورد هادی حق شناس صحبت کرده بود عرض کنم که علاقه بین ما دو نفر یک طرفه نبود هادی فقط مرا برای درد دل انتخاب می کرد بارها و بارها شب تا صبح مرا بیدار نگه می داشت و با من حرف می زد من واقعا این را احساس کرده بودم که یکی از نزدیک ترین افراد به او هستم و حالات روحی ام هم گواهی می داد که من چقدر به این مرد علاقه دارم . مادر هادی سینه مرا می بوسید و می گفت تو بوی بچه مرا می دی و پدرش می گفت تو هادی کوچکیه ما هستی و برداران هادی هم با من ارتباط خوبی داشته اند و دارند نمی دانم شما کس هستید که کاسه داغ تر از اش شده اید و فکر می کنید در این میان می توانید از مسند بالاتری حرف بزنید . من هنوز بعد از بیست از مرگ هادی هرگز او را فراموش نکرده ام و روزی نشده که بیاد او نباشم ولی با این وجود زمانه و درگیری های روز مره به من این فرصت را نمی دهد که بیشتر به سر خاکش بروم حتی شده من گاهی از شمال در حال عبور بوده ام و به سر خاک او رفته ام و تا همون چند قدمی خانه پدرش نرفته ام چون نمی خواسته ام یاد هادی را و خاطره تلخ او را دوباره بیادشان بیاورم . من یقین دارم روح هادی از من راضی است و البته یقین ندارم ولی اجان یک دفعه به من گفت روز اخر زندگیش هادی در کاغذی نوشت کاش همه می مردن من و مهدی زنده بودیم . شما دوست عزیز واقعا از علاقه بین ما اگاه نیستی و خواهش می کنم با توهین کردن به من روح او را ازرده نکن چون ما یک روح بودیم در دو بدن

+ نوشته شده در  93/09/16ساعت 1  توسط كادر  | 

این روز ها بنایی می کنم . ابتدا قرار بود یک بنایی تقریبا جزئی داشته باشیم ولی رفته رفته موضوع بزرگ شد . ما در طول شش سال تالار داری متوجه شده بودیم که یک سری مشکلات هست که کار خدمات را مشکل می کند لذا باید تغییراتی صورت پذیرد ساخت یک لابی در قسمت ورودی تالار ساخت مکان مخصوص پرسنل جا بجا کردن سرویس های بهداشتی بزرگ کردن سن بزرگ کردن راه پله ها . تعریف کردن فضاهای داخلی تالار و خلاصه یک سری مسائل جزئی دیگر . من تقریبا از صبح تا شب با بچه ها هماهنگ هستم و در خیلی از زمینه ها باید اعمال سلیقه بکنم و گاهی هم یک گوشه ای می نشینم و فقط به کار نگاه می کنم . با تمام این احوال من عاشق بنایی هستم همیشه برایم مهم بوده که مکانی شیک و در خور شان برای میهمانهای تالار اماده کنم هر چند این کار از لحاظ اقتصادی مقرون به صرفه نباشد ولی من فکر می کنم همه چیز اقتصاد نیست زندگی محل کار و تلاش ماست حالا هر کسی در یک زمینه ای و در یک گوشه ای از دنیا به نظر من لازم نیست حتما کار بزرگی انجام بدی همین کارهای کوچک هم می تواند سرگرمی خوبی ایجاد کند من فکر می کنم مهم ان است که ادم خودش را در کاری پیدا کند و از ان کار لذت ببرد اینکه دیگران چگونه ارزیابی ات می کنند چه ارزشی دارد معمولا هر فرد به چشم عده ای حقیر و به چشم عده ای دیگر بزرگ می اید باید دید هر کسی به چشم خودش چطور می اید تالار کار بیرونی من است معرفه اجتماعی من است و در امدش برایم مهم نیست چون مشخصا در امدش بازگوی سرمایه اش نیست و همچنین بازگوی زحمتش نیست دنیای درون من به وسعت کهکشانهاست سالنهایش هر کدام به اندازه منظومه شمسی بزرگ هستند و این به من ارامش می دهد من ارامش خودم را از خودم می گیرم و شکمم را با کاری سیر می کنم که ان کار را دوست دارم . جوش و خروشی که در ادمها می بینم از مدت عمرشان بیشتر است گویا لحظات برایشان سنگین و چسبناک هستند زیادی زور می زنن وقتی به کار می چسبند هدفشان صرفا کسب در امد است لذا در کار خفه می شوند نه اینکه دیگران را نمی بینن این مهم نیست مسئله اینجاست که خودشان را نمی بینن لذا معتقدم که انسانی که کاری را انجام می دهد که عاشق کارش نیست بدبخت ترین فرد دنیاست
+ نوشته شده در  93/09/16ساعت 0  توسط كادر  | 

نه سال قبل در چنین روز هایی وبلاگ نویسی را شروع کردم و در طول این سالها خیلی چیز ها را نوشتم  ولی خیلی بیشتر چیز هایی بود که جرات نکردم بنویسم همیشه دلم لرزید و قلمم شل و ول تو دستمانم موند مفاهیم زیادی وجود داشت که با خط قرمز نوشته شده بود . من فقط روز مره گی هایم را نوشتم گویا وبلاگ هم یک دفترچه خاطرات است . با این احوال من وبلاگ نوشتم تا زندگیم را ثبت کنم کارهایم را و احوالم را ثبت کنم تا دیگر مثل حسین پناهی نگویم که در ثبت احوال همه چیزم را نوشتند غیر از احوالم . احوالم خوب بود و من در تمام این مدت یاد گرفتم که مسائل را با تمام جزییاتش به یاد داشته باشم بدون انکه از کسی متنفر یا کینه ای بدل بگیرم .  من احساس لذتی بی پایان در نوشتن دارم چون نوشتن گره خوردن من است با درونم ولی وقتی من خودم را به دیگری گره می زنم معمولا بعد از مدتی گره سست می شود و دغدغه های زیادی بوجود می اورد . ولی من وقتی به خودم گره خوردم به مفاهیمی که با انها زندگی می کنم گره خوردم می توانم برای زندگی یک معنایی خلق کنم که مختص خود من است . مردم منظره ای در پشت پنجره هستند که گاهی مسحورشان می شوم و گاهی پرده را پایین می اندازم و پلکهایم را می بندم بارها گفته ام که انسانها موجوداتی کوچک هستند مثل همه حیوانات درگیر خواسته ها و غرایزشانند ، صفت اندیش نیستند صفات را وسیله ای برای گول زدن هم می دانند  فقط می خواهند ادای راست گویی و درستکاری شان باشد ولی ته داستان این نان است که می خواهند به ان برسند . با این وجود می توان دوستشان داشت تنفر هیچ حقی برای حیات ندارد بقول شاعر ... عذر هفتاد و دو ملت همه را ارج بنه . چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدن .
چند سال قبل یکی بود که مرا کافر خوانده بود مرتد خوانده بود و البته بر اساس این حرفهایی که او و امثال او زدن مشکلات زیادی هم برای من بوجود امد من چاره ای جز سکوت نداشتم و بر اساس همین جور حرفها فواید زیادی هم عاید این فرد شده بود او برای خودش اسم و رسمی داشت  سالها گذشت روزی دوستی به من گفت دارد به فلان جا می رود گفتم اتفاقا منم می خوام برم همونجا پس باهات می یام دوستم کمی دس دس کرد تا جایی که من فکر کردم باید مشکلی باشد ولی دست اخر گفت اشکالی نداره بیا با هم بریم . براه که افتادیم دوستم گفت من باید سر راه یک کسی را سوار کنم ان فرد یک خانم بود که عقب ماشین پشت سر من نشست . چند قدمی بیشتر نرفته بودیم که تلفن ان خانم زنگ خورد و صدای گوشی انقدر زیاد بود که منم می توانستم صدای فرد ی که زنگ زده را بشنوم ادبیات بسیار رکیکی در بین بود حرفهایی زده می شد که انجامشان به اندازه بیانشان قباحت ندارد . تلفن که تمام شد از خانم پرسیدم این اقای فلانی نبود ؟ گفت چرا خود ناکسش بود و یک سری حرفهای دیگه هم زده شد که برایم جالب بود با این وجود من راز ان فرد را نگه داشتم و حتی به خودش هم نگفتم .
واعظان کین جلو در محراب و منبر می کنن
چون به خلوت می روند ان کار دیگر می کنن
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنن

+ نوشته شده در  93/09/07ساعت 11  توسط كادر  | 

خبر دار می شم که نباید رب گوجه فرنگی مصرف کنم چون طرز تهیه اش بهداشتی نیست . می گن نباید دلستر انگور و اب انار مصرف کنم چون به چشم اسیب می زنه و موادر نگهدارنده اش غیر بهداشتیه . می گن به هیچ وجه سوسیس و کالباس استفاده نکنید . می گن ابلیموی مصرفی خود را از بازار نخرید که همش آب کاهه می گن مرغها هورمونی هستند ماهی ها مشکل دارند . می رم از دوستم روغن زیتون بخرم می گه برای خوردن خودت مبادا روغن زیتون ایرانی استفاده کنی . اولین مصرف تریاک دنیا را داریم . لوازم ارایشی زنان سرطان هست . مقام اول دعوا و مرافعه دنیا را داریم . از برکت اتش سوزی های عمدی شمال کشورمون داره کویر می شه . مقام اول در سوانح هوایی را داریم . مقام دوم تلفات اتومبیل را داریم . در اصراف مقام داریم . در تورم مقام پنج جهانیم . جزء ده کشور جرم خیز دنیاییم شهرهایمان الوده ترین هوای شهر های دنیا را دارند . در الودگی صوتی مقام اول داریم . پارازیت داریم . بهره های کمر شکن بانکی را داریم . خانواده ها از همه بیشتر از هم متنفرند . دوستان از همه بیشتر حسودند . همکارا ازهم بیشتر دشمنند . شب و روز کارمون غیبته . هممون ریا کار هستیم . چاپلوسی صفت هممون شده . خبر چینی و زیر اب زنی کار همیشگی مونه . خفه کردن استعداد روش شده . مدیران نالایق عادتمون شده . قدیما که بچه بودم تو خانه ها ما روستاییها یک ظرف سفالی بود به اسم چروق . ما پوتین می پوشیدیم و دانه های انار را می ریختیم تو اون چروق می رفتیم روی دانه ها راه می رفتیم تا اب صاف انار بیاد بیرون و همینطور رب گوجه تهیه می کردیم ولی حالا نه اون ننه ها هستند همشون تبدیل شدن به مامان و نه اون بچه ها همشون صبح تا شب پای تلوزیون پلاسند . دنیای اینده متعلق به ادمای باهوشه و ما داریم هوش را فراری می دیم اگه لب مرزهامون باز باشه نیمی ازمردم مملکت را ترک می کنند . هیچ فضای تفریح و شادی وجود نداره اینده تاریک و مبهمه و هر کس تو لاک خودش یک دنیایی ساخته یک جوری که انگار بی خیال هر چی شد ، شد بقول دوستی مرگ عموم عروسیه خب دیگه ما اینیم ، خلایق هر چه لایق
+ نوشته شده در  93/08/30ساعت 1  توسط كادر  | 

عده زیادی هستند که در زندگی شکست می خورند ولی در مجموع شکست چیزی بدی نیست تا جایی که باید گفت معیار ارزشمندی فکر و توان افراد می تواند این سوال باشد که شما چند مرتبه در زندگیتان شکست خورده اید و اگر کسی بگوید من هیچ مرتبه شکست نخورده ام می توان فهمید که او هیچ کاری در زندگیش انجام نداده و همیشه وبال گردن دیگران بوده است . ولی شکست نیز مانند تمام مفاهیم زندگی دریایی از معناست . ادیسون هم در کارش بارها شکست می خورد و هر مخترعی نیز در راه رسیدن به دفش بارها شکست می خورد و مورچه ای هم که می خواهد دانه را به بالای بام ببرد بار ها شکست می خورد و هیتلر هم در جنگ شکست می خورد . این شکست ها یکی نیستند و نیز شکست هایی که افراد معمولی در زندگی معمولیشان می خورند نیز یکی نیستند . می خواهم این را بگویم که شکست به ان معنایی که در ذهن ما هست که معمولا می گوییم فلانی شکست خورد خیلی از موفقیتها را هم شامل می شود . شکست واقعی زندگی شامل کسانی می شود که مفاهیم را به بازی می گیرند مثلا شما در نظر بگیرید فردی با دروغ و کلاهبرداری موفقیت الی بدست می اورد در نگاه مردم او فردی موفق است ولی در اصل او فردی شکست خورده است چرا که او از دروغ شکست خورده است مرزهای قلبش  شکسته شده و دروغ وارد خونش شده است حتی خیلی از مفاهیمی که در جامعه به افراد تزریق می شود و ظاهرا مثبت به حساب میایند نیز در اصل شکست هستند مثلا نژاد پرستی که حتی اگر علی الظاهر مثبت به نظر برسد یک شکست است و هیتلر حتی اگر موفق می شد تمام دنیا را بگیرد باز هم یک فرد شکست خورده بود چون واقعیت ان است که نه تنها انسانها با رنگ های مختلف که حتی کلاغها و سگ ها و شغالها هم در روی کره زمین حق حیات دارند و اگر روزی انسانها به نفع انها از منافع خودشان بگذرند به موفقیت دست یافته اند .

برای دور نشدن از بیان منظورم بگویم که به مفاهیمی که در زندگی وجود دارد که البته تمام واژه ها یک مفهومی را تداعی می کنند ولی خلاصه یک سری مفاهیم هستند که بیشتر تو چشم هستند مثل وطن ، مذهب ، انسانیت ، غیرت ، طبیعت ، لذت ، کار ، پول و ... برخورد ما با این مفاهیم نباید عادتی باشد بلکه باید درک عمیق خود را از ان مفهوم از غربال عقل بگذرانیم چرا که ما دچار شکست واقعی خواهیم شد اگر مفاهیم را به بازی بگیریم و صرفا از مفاهیم به عنوان سپر دفاعی خودمان استفاده ابزرای کنیم بی شک معتقدم که مفاهیم سلاطین جهان هستند که باید با انها رو راست بود

+ نوشته شده در  93/08/28ساعت 13  توسط كادر  | 

انقدر درگیر بیش و کم اجتماع شده ام که خودم را از خودم سلب کرده ام حالا یکی باید به من بگه که وقتی من از خودم منها شده ام چطور باید زندگی کنم . پاراگرافی را که برای توضیح دادن به دیگران باز کرده ام را قرار بود ببندم ولی تمام زندگیم شده همین پاراگراف و من نفهمیدم موتور زندگی من کی و چگونه به حاشیه رفت .  زندگی ان درگیری مداومی که من همیشه فکر می کردم چاره ای نیست و باید من درگیرش باشم نیست . اخلاقیات بیش از همه گولم زد گویا روزنه ای که من برای دیدن هدفم باز کرده بودم هدفم را از من گرفت و تمام جریان زندگی من شد توضیح درباره روزنه هر کسی از راه رسید دست مرا گرفت تا دنیا را از روزنه او ببینم و من از انقدر از این روزنه به ان روزنه رفتم که نمی دانم روزنه من کجاست کجا را باید می دیدم کاراگاه بازی های روزانه و با خود کلنجار رفتن های شبانه همهمه ی حیات من شد و من دست آخر نه منظور یکی را فهمیدم نه کسی را شناختم و نه توانستم با خودم به ثبات و اطمینان برسم . حب و بغض جای همه چیز را در من گرفت و هدف من در زندگی ساماندهی به این حب و بغض شد در حالی که زندگی جریانی ساده بود لذتی بی پایان گویا در ابی زلال شیرجه زده ای کافیست خودت را رها کنی تا هضم شدنت را در جریان اب ببینی اجازه بدهی تا اب تمام وجودت را پر کند ولی من نمی توانم به زندگی اجازه دهم تا تمام وجودم را پر کند جریانات سیاسی و اجتماعی و دل بستن به یکی و وا رستن از دیگری و در یک کلمه زندگی من شده پاره ای از توضیحات که من به سوالهای فرضی مدام در ذهنم جواب می دهم باور دارم اگر پیری مادر و مرگ پدر و مشکلات خانواده و نامهرانی دوستان و ناهنجاری اجتماع را رها کنم و بگویم من برای تمام این مشکلات خودم را نمی کشم بلکه برای تمام این مشکلات زندگی می کنم همه چیز اسان می شود و یک نفس عمیق کافیست تا پیام رضایت خاطر را از تک تک سلولهایت بگیری

من در یک جایی نوشته ام رها شدن با رها کردن آغاز می شود و حالا در ادامه ان حرف می گویم زندگی ماندن و گره خودن در جریاناتی که می بینم نیست زندگی سرسپردن به اتفاقاتیست که من در انها قرار می گیرم و راز عبور از اتفاقات درد کشیدن و تلاش برای حل مشکل نیست رها کردن مشکل است

البته پر واضح است که منظور من از انفعال در برابر اتفاقات جریانات کلی زندگی است که از دایره قدرت ما خارج است مانند ایجاد ارتباط ، مرگ ، پیری و نگرانی های مزمن

+ نوشته شده در  93/08/27ساعت 1  توسط كادر  | 

راستش من زیاد مرتضی پاشایی را نمی شناختم من یک فلش دارم تو ماشین که سی چهل تا ترانه قدیمی و خاطره انگیز توش هست مثل ترانه . عشق من  فرزین . یادمه بچه بودیم  داریوش ، یک دسته گل کافیه  اندی  ، حباب  مرجان  ، گل مریم  نوری ، آهنگ از سرزمین شمالی  ، قدقن از شهیاد قمبری و ترانه دیروز ....

مدتیه بچه ها امدن یک ترانه هم از مرتضی پاشایی توش گذاشتن  . دیروز که خبر فوت مرتضی پخش شد تو خانه ی ما عزا شده بود بچه ها گریه می کردن تا جایی که منم متاثر شدم لذا شب انها را به پارک بردم تا در مراسمی که به همین منظور برگزار شده بود شرکت کنند و از انجا به هاشمیه رفتیم . همه جا شلوغ بود جوانهای زیادی انجا بودند دخترا و پسرایی بودند که اشک می ریختن و شمع روشن کرده بودن و پلیس به هر وسیله ای سعی می کرد انها را متفرق کنه .

تماشای این صحنه ها برای من پیامهای زیادی داشت من به خوبی داشتم می دیدم که چطور مردم به این گونه موارد علاقه دارند من قدرت نسلی را دیدم که ما انها را در خانه ها یک مشت بچه خطاب می کنیم و می دیدم که چگونه انها به احساساتشان جواب می دهند برای انها دنیا به گونه ای دیگر تعریف شده است که با دنیایی که تو ذهن ما به کلی فرق داره . انها نسل ما را یک مشت ادم احمق می دانند که درگیر بیش و کم زندگی شده اند برای انها این بیش و کم ها هیچ اهمیتی ندارند گویا در زمانی که نسل ما داشتند زیر بار خفقان و ترس کمر خمر می کردند نسلی داشت از درون انها جوانه می زد که افقی دیگر را می بیند نسلی که دوست دارد ترانه بخواند شمع روشن کند و به احساساتش توجه کند .

زنهایی آینده قدرتمندترین زنانی خواهند بود که تا کنون ایران به خود دیده است زنانی که از دیده شدن باکی ندارند از بودنشان واهمه ای ندارند دیگر قابل تصور نیست که به اینها بگوییم باید زن در خانه باشد یا اگر خواست برود بیرون باید او را در صندوقچه ای گذاشت تا افتاب مهتابش را کسی نبیند .

هر چند جمع دیشب را توانستند متفرق کنند ولی این اتش زیر خاکستر است حقیقتی که در قلب این نسل گر گرفته است را نمی توان با ارعاب و تهدید نابود کرد . من دیشب به خوبی احساس کردم متعلق به نسلی مندرس و پوچ هستم و ضعیف تر از کودکانم هستم که از درد و رنج از ترس و وهم از تعارف و تعامل خارج است من نسلی را دیدم که هدف را دیده است و مستقیم به سوی هدفی می رود که انرا حق خودش می داند حقیقتی که مانند حقیقت ساده کریس دبرگ ساده بود نه حقیقتی که مانند حقیقت اربابان حلقه ذکر پیچیده و موهوم باشد

دیشب می شد بوضوح دید که چگونه مرتضی پاشایی با یک شال گردن و یک کلاه دوره دار بیشتر از تمام تلاشهایی که در طول تاریخ شده قادر است سرزمینی را بلرزه در اورد چرا که او از زبان نسلی تازه سخن می گوید . واقعا خیلی سخته نفهمیدیم کی اب از سرمان گذشت و سخت تر ان است که هنوز هم باور نکنیم زمان ما گذشته است یا باید این نسل را باور کنیم یا مضحکه تاریخ می شویم

تو به جای منم داری زجر می کشی

یکی عاشقته که تو عاشقشی

تو به جای منم پر غصه شدی

نذار خسته بشم نگو خسته شدی

نگران منی که نگیره دلم

واسه دیدن تو داره میره دلم  

نگران منی مثل بچگیام

تو خودت می دونی من ازت چی مخوام

مگه می شه باشی و تنها بمونم

محال بذاری محاله بتونم

+ نوشته شده در  93/08/25ساعت 0  توسط كادر  | 

خوشبختی شده کالای قاچاق که اگر هم کسی بهش دسترسی پیدا کرده اونو پنهان می کنه . من کلا ادم رفیق بازی هستم . نیمی از سال را مشهدم و نیمی از سال را عبدل اباد وقتی مشهدم تقریبا هر روز بعد از ظهر با شش هفت نفر از دوستان یک جا می نشینیم و حکم بازی می کنیم و صبح ها هم اگر حوصله ای داشته باشم با دوستانم هستم . در عبدل ابادم که هستم معمولا شبها با سه چهار نفر حکم بازی می کنم و روز ها هم در دفتر معمولا با پنج شش نفر از دوستان هستم . سن این دوستان از سی سال هست تا هفتاد سال و در بین اینها کسانی هستند که منفی یک میلیارد تومان هستند و کسانی هستند که مثبت بیست میلیاردند . برای من سوال اینجاست که چطور است که من خوشبختی را در چشم هیچ کدام از اینها نمی بینم . این خوشبختی کجا رفته چرا اینها الکی می خندند چرا به نظر می رسد اینها از یک الافی از یک درد فرار می کنند و به بازی روی می اورند . چرا هیچ کسی بوی اطمینان خاطر نمی دهد من بخاطر انکه در محیط های متفاوتی بوده ام دوستان همه جوری دارم که با انها اگر ارتباط تنگاتنگ ندارم ولی از طریق وایبر در ارتباط هستم و هرزگاهی هم با هم هستیم . بعضی از انها صاحب مشاغل مهمی هستند مثلا قاضی هستند یا دکتر جراح هستند یا فرماندار و بخشدار و یا حتی مهم تر از این ها ولی من متوجه می شوم که انها نیز دارند درد می کشند . گویا درد معجونی بوده که در حلق جامعه ریخته شده استرسی را می بینم که بر شقیقه های مردم نقش بسته و گوشهایشان را پایین انداخته دخترکان چهارده ساله ناخنهایشان را می خورند و مردان هفتاد ساله به گوشه ای خیره می شوند ابروههای پر پشت خود را ژولیده می کنند و سپس یک چیزی می گن . یا می گن : ای دیگه این چند روزهم می گذره .... یا می گن ... اینجورشو ما ندیده بودیم ... یا می گن ... خدا به حال این جوونا رحم کنه و .....

خوشبختی هم شده کالای قاچاق اگر یکی دارش نه در قالب حرفهای کلیشه ای که خوشبختی در قناعته یا اگر بگی خوشبختم واقعا هم خوشبختی یا هوا و هوست را کنار بگذار تا احساس خوشبختی کنی ... از اینجور حرفها زده اید که همه بدبخت شده اند . اگر یکی خوشبخت است که من بتونم اونو تو چشاش ببینم گویا معجزه ای دیده ام لطف کند و راز خوشبختی اش را به من هم بگه

+ نوشته شده در  93/08/22ساعت 11  توسط كادر  | 

در قدیم خیلی چیز ها داشتیم که اسمی براش نداشتیم لذا اصلا نفهمیدیم که چه چیز های رمانتیکی داریم  و حالا که با واژه رمانتیک اشنا شده ایم چندان چیز رمانتیکی در زندگیمان نیست . مثلا در قدیم شبهای بلند زمستان به خانه پدر می رفتیم و مادر چند دانه انار می اورد و ما داخل یک مجمعه بزرگ مراسم انار خوران راه می انداختیم و یا خاله به خانه ما می امد و همه در پله کرسی می نشستیم و تن صدای بزرگتر ها اراممان می کرد . حالا همه تو خانه هایشان نشسته اند و با اخم دارند فیلم می بینند یا اخبار گوش می کنند و یا هم سرشان تو وایبر و لاین و فیس بوک است . حرفها هم دلگرم کننده و ارام بخش نیست  همه بصورت کلیشه ای یک جمله ای را در وایبر از یکی می گیرند و برای دیگری می فرستند لذا جملات حالت تاثیر گذاری خودش را از دست داده گویا دیگر مفاهیم نمی توانند به جان ما وارد شوند ما فقط سطحی و کلاسی با جمله ای رفتار می کنیم . خوب است وقتی کسی چیزی می گوید به ان چیز ایمان داشته باشد .البته من در گروههای لاین و وایبر نیستم با این احوال روزی اقل کم چندین جمله عاشقانه برایم می اید در حالی که فرستادگان این جملات اصلا به عشق اعتقادی ندارند . انگار قدیم که واژه رمانتیک نداشتیم همه چیز رمانتیک بود و حالا هیچ چیز رمانتیک نیست همه چیز مسخره بازی است شاید قبلا هم من در همین وبلاگ گفته ام اینجا هم تکرار می کنم که ما حق نداریم مفاهیم را به بازی بگیریم بحدی که باید گفت اگر مفاهیم را نابود کنیم مفاهیم نیز ما را نابود خواهند کرد اگر ما درستکار نیستیم حق نداریم از درستکاری حرف بزنیم اگر ما عاشق نیستیم حق نداریم از عشق حرف بزنیم چطور می شود یک دزد از وجدان حرف بزند یا یک انسان متنفر از عشق حرف بزند . نمی شود که ما متوجه تنفر درونی خودمان نباشیم . چند روز قبل یکی از دوستان در دفتر من نشسته بود و می گفت : من اگر بتوانم خون مردم را می خورم ، من اگر بتوان مال کسی را بخورم کوتاهی نمی کنم اگر بتوان سر کسی را کلاه بگذارم این کار را می کنم   من وقتی که می خواهم گوسفندانم را بفروشم انها را از سه روز قبل اب نمی دهم و شب قبل از فروش انها را مقدار زیادی اب می دهم و پشمهایشان را قبل از فروش خیس می کنم تا وزن بزنند و...

من به حرفهای این دوستم بدقت گوش می کردم و اصلا باهاش مخالفتی نداشتم یکی از دوستان با او مخالفت می کرد که این روشی که تو حرفش را می زنی درست نیست و این جور حرفا  و توقع داشت یک جوری من هم پشت او را بگیرم

برای یک کسی که همان لحظه از در وارد می شد در بدو امر می گفت نفر اولی ادم بدیست و نفر دومی ادم خوبیست ولی من که هر دوی انها را خوب می شناسم معتقدم نفر اولی از نفر دومی خیلی بهتر و به مراتب پاک تر است چون نفر اولی به کاری که انجام می دهد ایمان دارد و خیلی صریح می گوید چون با من اینطور رفتار می شود پس من هم باید همین گونه باشم ولی نفر دومی به حرفی که می زند ایمان ندارد و عملش به مراتب از اولی بدتر است او که به ظاهر فردی است که اگر یک نفر خواسته باشد به سفر برود زن و دخترش را احمالا به او می سپارد از خیر خر سیاه شلی هم نمی گذرد  

به این اقا یا خانم هم بگم خب واقعا اگر مرض نداری چرا می یای تو وبلاگ و اگر مورد خاصی از من سراغ داری چرا نمی گی که من اقل کم بدونم چمه . من اگر دنبال بازار گرمی بودم که نون خور این و اون می شدم و مثل تو کارم می شد چاپلوسی نه اینکه اقل کم من در طول سال بیش از چهل میلیون تومان پول کارگر بدم تو اگر می خوای بدونی برو اخلاق و رفتار مرا از کسانی بپرس که تمام مدت سال با من کار می کنن . من عاشق خودمم و تا به حال تو دنیا ادمی بهتر از خودم ندیدم و اینو راست می گم نه اینکه خواسته باشم حرص تو رو دربیارم

 
دوشنبه 19 آبان1393 ساعت: 13:45توسط:..
تو برای هیچ چیزی ها مینویسی!!
پس این بازارگرمی ها برای چ
برو که ...خودتی خوب دکونی اجاره کردی
 وب سایت   ایمیل
پاورقی متن قبلی

+ نوشته شده در  93/08/21ساعت 0  توسط كادر  | 

مگه تموم عمر چند تا بهاره ، من که بعنوان یک فرد از میلیاردها فردی که در روی کره زمین روزی زندگی کردن اوضاع روی کره خاکی را ناسامان یافتم . ممکن است یک فرد بعنوان یک شخص بتواند خوب زندگی کند و از زندگیش لذت ببرد ولی کلیت شکل زندگی را بسیار تحقیر الود دیدم انسانها به نظر من فقط قادرند نهایتا در مسائل شخصی خودشان تصمیمات درستی بگیرند ولی انها در همه جا و در همه دوران در کلیت افکارشان گمراه بوده اند . شاید این مسئله که انسان موجودی سود جوست و مدام در فکر کسب سود بیشتر است دارد زندگی را به یک بازی مسخره تبدیل می کند . خب نفس چگونگی پدید امدن انسان و رشد او هم در این گمراهی بی دلیل نیست . انسان در قالب یک نظام ساختگی به اسم خانواده بدنیا می اید و در کودکی قادر نیست که به خودش کمک کند سپس او رشد می کند و در جوانی و میانسالی دست به هر کاری می زند تا انتقام روز های گذشته اش را از دیگران بگیرد و در ضمن بتواند برای خودش یک حاشیه امنیتی بسازد چون او می داند که بزودی پیر می شود و باز هم نیاز دارد تا دیگران کمکش کنند . چرخه زندگی بر اساس دو اصل مهم استوار است یک محبت و احساس و دو نفرت و انتقام . اگر محبت وجود نداشت اسان قادر نبود تا در سن طفولیت خود را پشت سر بگذارد و نیز در پیری دچار مشکل می شد و اگر انتقام و نفرت نبود او قادر نبود در جوانی و میان سالی خودش را تعریف کند و برای مدتی به خودش سر و سامانی بدهد . پس انسان به نیاز به محبت متولد می شود و با نیاز به محبت می میرد ولی در طول مدت توانمدیش باید با نفرت زندگی کند و این است که زندگی را تبدیل به بازی خنده داری می کند . حرف ساده من این است که لازم نیست ما برای ساماندهی به وضع زندگیمان دچار تنفر شویم و یاد بگیریم که پله های پیترفت را با گذاشتن پایمان روی سر دیگران طی کنیم ولی در مقام عمل این موضوع بسیار پیچیده می شود . انسانهای تنبل و بی هدفی هستند که با خشونت تمام می خواهند همه چیز داشته باشند چنین به نظر می رسد که انسانها با یک نفس واحد بدنیا نمی ایند و این موجبات یک جنگ و کشاکش دائمی بین انسانهاست . ولی در کشور ژاپن ما مردمانی را می بینیم که دزد نیستند و اگر یکی از رهبران انها دروغ بگوید یا دزدی کند یا سوء استفاده از قدرت کند از شدت شرمندگیش خودش را از بین می برد . ما در ژاپن انسانهایی را می بینیم که تصمیم گرفته اند درستکار باشند . وجود این کشور نشان می دهد که انسانها با طینتی خوب بدنیا می ایند ولی در جوامع کهنه که معتقد به مرزهای خاصی در روابطشان هستند انسانها دچار تضاد می شوند نفرت و محبت . انها در حالی که از چشمهایشان خون می چکد لبهایشان می خندد و تنها در یک چیز استاد شده اند اینکه چگونه بر بام خریت جامعه سوار باشند  و در این بلبشوی ایجاد شده شعر شاعران به جایی نمی رسد که مگه تموم عمر چند تا بهاره . 

من معتقدم نفس انسانها دچار ضد و نقیض نیست ولی تبنل ها وقتی فضا را برای سوء استفاده مناسب ببینند خود بخود مثل انگل ها رشد می کنند و با رسیدن به هرم های قدرت و ثروت شکل زندگی را طوری طراحی می کنند که انسانها یک عمر در یک کمای عقلی زندگی می کنند که من به همین کمای عقلی می گویم زندگی گیج و گم

+ نوشته شده در  93/08/19ساعت 13  توسط كادر  | 

من معتقدم مثل خیلی از مردم که پول چیز خوبی است ولی آن هم مثل خیلی چیز های دیگر حدی دارد پول نباید و نمی تواند همه چیز یک فرد بشود همین قدر که در این مملکت سالی چهل پنجاه میلیون در امد داشته باشی خوب است و دیگر نباید این همه وقتت را صرفا برای پول بیشتر صرف کنی . یک کمی بیشتر دوستانت را ببین یک کمی به کسانی که دیر وقته ندیدیشون سر بزن و تلاش کن کمکشون کنی خیلی از اونا شاید می خواستن به تو نزدیک تر شوند ولی تو انها را در بحبوحه زندگیت ندیدی . خیلی کارها باید می کردی که بخاطر رله کردن کارهای مالیت از انها غافل شدی حالا دیگه وقتشه یک مقداری به اطمینان خاطر رسیده ای خب برو دنبال خودت ببین کی و کجا و پیش چه کسی یا کسانی خودت را گم کرده ای برو خودت را پیدا کن ، زندگیت را معنا بده . اصلا همین لذت بردن از زندگی را معنا کن نوشیدن یک استکان چای داغ تو این روزهای سرد می چسبه . پیاده روی و کوه نوردی ، نشستن در پارک و بازی حکم و تخته و ... خیلی چیز های ساده هست که می تونه لذت بخش باشه زندگی مجموعه ای از همین چیز های ساده است نباید خیلی درگیر سیاست و اقتصاد و چشم و هم چشمی شد خیلی هم نباید منتظر این نشست که حالا همه چیز روبراه بشه همین که می بینی کمی مسلط بر اوضاع هستی بسه ، باور داشته باش که خدا بزرگه و کارها اونقدر که تو فکر می کنی سخت نیست شاید یکی از اسرار زمان همین است که همه چیز را حل می کنه هر چیزی به وقتش درست می شه . این شهر های شلوغ و ترافیک های سنگین و انسانهایی که با هم غریبه هستند گاهی موجب ترس و وحشت می شه . کلمات منفی و نا امید کننده موجب می شن در هاله ای از ابهام فرو بریم . در حالی که وقتی که زمان بگذره ما فقط یک حرف به خودمان خواهیم زد اونم این که خدایا می شه باز دوباره اون زمان بیاد و من بتونم با فلانی حکم بازی کنم می شه دوباره جوون تر بشم و بتونم دوباره از کوه بالا برم . شاید خیلی از مردمی که معقتدن پول خوشبختی نمیاره به این عقیدشون چندان هم ایمان ندارند و در ته دلشون می گن این جمله از اون حرفاست که می گن شغال پوزش به انگور نمی رسه می گه ترشه . ولی واقعا باید گفت پول چیز کثیفیه یعنی هیچ چیزی نمی تونه مثل پول انسان را کثیف کنه مغرور و بی رحم کنه . من شخصا تصمیم دارم تا یکی دو سال دیگه برنامه های کاری ام را کلا ببندم و برم دنبال کارهایی که دلم می خواد و توش پول نیست یا لا اقل منظور از اون کارام پول نباشه . می خوام سقف زندگیمو با همین سالی چهل پنجاه میلیون ببندم بچه هام دارن بزرگ می شن می خوام بیشتر باهاشون بازی کنم بیشتر باهاشون وقت بذارم خودم دارم پا در دهه پنجم زندگیم می ذارم می خوام خودم را بیشتر ببینم . از این موضوع که راس و ریس کردن مسائل پولی اینهمه وقتم را گرفت کمی ناراحتم و فکر می کنم بیشترش مقصر جامعست جامعه ای که پول پرست شده و تمام ارزشهاش به اینه که کی بیشتر داره
+ نوشته شده در  93/08/18ساعت 0  توسط كادر  | 

تا چشم کار می کرد ادم بود و ماشین ، منم با حاجی گوشه ای اسیتاده بودم . گفتم حاجی چه تشییع جنازه شلوغیه . فکر می کنم همه مردم شهر اینجا جمع شده اند . حاجی گفت : این خدابیامرز ادم خوبی بود . شما از سال غلام یاد نمی دهید سالها قبل اوضاع مردم خوب نبود من و این خدابیامرز جوان بودیم سالهای سختی بود مادر این مرحوم فوت کرده بود و پدرش دوباره ازدواج کرده بود شبی سال غلام چیزی برای خوردن بچه هایش در خانه ندارد لذا به به خانه اینها می رود یواشکی در می زند . اهالی خانه خوابیده اند و این مرحوم احساس می کند گویی کسی دارد یواشکی به در می کوبد لذا از اتاقش بیرون امده و در را باز می کند می بیند سال غلام انجا ایستاده است . سال غلام این موقع شب چه کار داری ؟ _ من که از کار افتاده ام زنم می رود به نانوایی ولی امشب چیزی بهش نداده اند دست خالی به خانه امده بچه ها گرسنه اند و نمی توانند از گرسنگی بخوابند . حاجی می گوید این مرحوم کمی مکث می کند سپس به خانه می رود و مقداری ارد جو با خودش می اورد و به سال غلام می دهد می گوید این هم کمی نان که امشب بخورید . فردا پدر این مرحوم می بیند اردی را که برای مصرف گاو گذاشته بود نیست و سراغ ان ارد را از پسرش می گیرد پسر می گوید دیروز گاو آرد ها را خورده حاجی لحظه ای مکث می کند سپس دوباره تکرار می کند این خدابیامرز ادم خوبی بود و خدا هم به زندگیش رونق داد . الان تمام این کسانی که دارند آقایی می کند از برکت وجود این مرد است . آدمها نان نیتشان را می خورند . وقتی چیزی داشتی و نتوانستی گرسنگی کس دیگری را تحمل کنی خدا هم به زندگیت برکت می دهد . قدیمها ادمها چیز زیادی نداشتند ولی از حالا انسان تر بودن . در بین مردم این همه نفرت وجود نداشت . که هر کسی را ببینی از همه بیزار باشه و فقط خواسته باشه بار خودش را ببندد . تا چشم کار می کرد آدم بود و گوسفندانی که جلو تابوت قربانی می شدند و من که زیاد این مرحوم را نمی شناختم و صرفا بخاطر دوستی با فرزندانش و نوه هایش انجا بودم لحظه ای که تابوت از کنار می گذشت به احترام او و تمام کسانی که در دلشان مهر انسانها هست لحظه ای سکوت کردم
+ نوشته شده در  93/08/06ساعت 14  توسط كادر  | 

روز پنج آبان بود که من پدر شدم همیشه برایم این روز می ماند با تمام لحظه هایش . هیچ چیزی در زندگی بهتر از این نیست که کسی احساس پدر بودن را در تو زنده کند و تو تمام تلاشت را بکنی تا او بتواند خوب زندگی کند سالها گذشته و من همچنان مست این موضوعم که پدر بودن چه احساس لطیفی است با خودم می گویم چقدر زیباست که در این دنیا یکی هست که می توانم همه چیزم را به پایش بریزم . روزی از پدرم پرسیدم اگر خواسته باشی بین زندگی من و خودت یکی را انتخاب کنی چه می کنی او گفت من دیگه زندگی خودم را کرده ام یقینا تو را انتخاب خواهم کرد و من حالا که به دفترچه تلفنش نگاه می کنم می بینم با دست خودش نوشته : تلی فون مهدی آقای خودمان می دانم هیچ کس مرا چنین اقا خطاب نکرده و نخواهد کرد این ادبیات فقط مخصوص اوست ، عمیق است و ساده . همه پدر ها همینن به بچه هایشان عشق می ورزند هر چند زندگی تلاش کند که این عشق را از انها بگیرد باز هم در نهایت چیزی که وجود دارد همان عشق است که در قالبی ساده وجودش را بیان می کند . من به عشق فرزندانم زندگی می کنم گویی یکی هست که به من می گوید زندگی جریانی زیباست از عشق ورزیدن های پیاپی . وقتی این عشق را بخوبی معنا می کنم می بینم این عشق به تمام انسانهاست چون همه انسانها فرزندان یکی هستند که روزی او را باردار بوده اند روزی بغلش کرده اند و چقدر دوست داشتن چیزی که روزی آغوش را تجربه کرده است لذت بخش است . روح پدرانه با روح جهان هستی همسوست جهانی که در ان خشونت جایگاهی ندارد ، نظمی بی انتها در راستای هدفی والا نهاده شده که با طمطراق بیگانه است با تخیل های متعفن بیگانه است و با عذاب بیگانه است همه چیز لذت است و بس . یک لحظه شادی از اینکه بوجود امده ای و وجودت انقدر محترم است که دیگر تعلقات پشیزی ارزش ندارند القاب مضحکه ای بیش نیستند . دخترم ممنونم که با امدنت زندگی مرا مملو سرمستی و نشاط ساختی دوستت دارم و در دفترچه تلفونم می نویسم : تلی فون آفاق خانم خودمان
+ نوشته شده در  93/08/04ساعت 23  توسط كادر  | 

ممنونم از دوستانی که با پیامک یا با تلفن راجع به متن قبلی با من تماس گرفتند و همانطور که به انها گفتم منظور من دلسرد شدن از نوشتن نیست چون نوشتن تو خون منه و من برای هیچ کسی ها می نویسم برای هیچ چیزی ها می نویسم و از کسی هم دعوت نمی کنم حالا به وبلاگ من سر بزنه . من صرفا یک آدم احساسی هستم که معتقدم احساسات پایه اصلی انسانیته و این موضوع را مرتب بیان می کنم از کسی هم واهمه ای ندارم . من دوستانی دارم از کشور های دور دست که بصورت بی نام مرتب از وبلاگ من سر می زنن و من می توانم حضور انها را در وبگذر ببینم . متن قبلی صرفا یک متن بود مثل همه متن های من یک موضوع بود که چرا ما اینیم و گر نه بقول شاعر صحبت از پژمردن یک برگ نیست . من فردی هستم که دوره راهنمایی یعنی زمانی که فقط دوازده سال داشتم داستان می نوشتم و هنوز هم ان نوشته ها را دارم من کتابهایی با قطر دو هزار صفحه نوشته ام و آرزویم این است بعد ازانکه کارهای اقتصادی ام را سر و سامان بدهم در یک فضای مخصوص فقط تا اخر زندگیم بنویسم و هیچ وقت به چاپ کردن نوشته هایم فکر نمی کنم . داستان زندگی ان است که هرگز نگی متاسفم و من خوشحالم از اینکه هستم خود بودن برایم همه چیز است کم و زیاد دنیا چندان خوشحال یا چندان ناراحتم نمی کند فقط می خواهم درست زندگی کنم و درست زندگی کردن را خودم تشخیص می دهم من با معیار های درست زندگی کردنی که بصورت قالبی در جوامع وجود دارد موافق نیستم و حتی به خیلی از انها خنده ام می گیرد و فکر می کنم انسانها گول خورده اند . شاید از اولین روزی که سکه پول اختراع شد بشریت گمراه گردید . شاید از اولین روزی که یک فرد نشست روی یک تخته سنگ و دیگری را نصیحت کرد بشریت گمراه گردید شاید از روزی که زبان اختراع شد بشریت گمراه گردید و هر روز بیشتر از انسانیت فاصله گرفت . من تلاش می کنم بکر بمانم یک انسانی که هنوز برایش سکه اختراع نشده و کار و تلاش را در راستای لذت معنا کنم من می خواهم انسانی باشم که در دوره قبل از زبان نصیحت گرانه زندگی می کند وقتی مرا به همین سادگی قبول کردید من ساده ترین و راحت ترین فردی هستم که در زندگیتان دیده اید و وقتی که مرا قبول نکردید و با من سر ناسازگاری باز کردید من برای شاه هم تره خرد نمی کنم و در یک کلام من همینم انسانی که بدنیا امده چند روزی زندگی کرده و ممکن است چند روزی دیگر هم زندگی کند و می خواهد بر دامن طبیعت نقش خودش را بکشد می خواهد در طول زمان خاطره خودش را بسازد تا وقتی از گود بیرون رفت بگوید من اگر هزار بار دیگر هم زندگی کنم همین طور زندگی خواهم کرد من ماری نیستم که به هر سرزمین بگردم به رنگ همان سرزمین در ایم
+ نوشته شده در  93/08/03ساعت 12  توسط كادر  | 

نه سال وبلاگ نوشتم حالا بعضی از دوستانی که به من لطف دارند می گن چرا کم می نویسی . خب این چیزی است که از وبلاگ نویسی گیرم اومد البته این یکی از هزاره سه شنبه 12 فروردین1393 ساعت: 23:32 توسط:شاپرک سلام یک کم مودبانه تر بنویسید وب سایت ایمیل یکشنبه 4 خرداد1393 ساعت: 9:18 توسط:ناشناس خیلی جالبه که ادم به نداشته هاش بباله میگن گربه دستش به گوشت نمی رسه میگه بو میده برو بابا با دمپایی و تی شرت کهنه و سر کچل وشلخته گشتن مایه افتخار نیست اون وقت دم از تاریخی شدن هم می زنی ببینم حاضری با اون قیافه به مدرسه دخترت بری بعد عکس العمل دخترت ببین که از سرو وضع پدر سرافکنده شده یا نه؟ وب سایت ایمیل دوشنبه 7 بهمن1392 ساعت: 17:38 توسط:افسانه!! عقده ايي ................... وب سایت ایمیل دوشنبه 8 مهر1392 ساعت: 10:6 توسط:شرق یک کون بده خوب میشی وب سایت ایمیل یکشنبه 7 مهر1392 ساعت: 20:7 توسط:.... مودبانه بخوام بگم میشه این >>>> کس ننت وب سایت ایمیل دوشنبه 22 مهر1392 ساعت: 17:57 توسط:مریم نوشته های شما دل نوشته نیست بلکه چرت و پرته ببخشیدا اینها که نوشتی خوندم البته نه همه اونها رو ولی بیشتر به یک سری افکار بچه گونه ای که از کودک درونت داره در میاد نه هدفی نه مسیر مشخصی نه ... وب سایت ایمیل جمعه 23 فروردین1392 ساعت: 12:31 توسط:کسی که بایدجلوی حرف زیادی بعضی ها رو بگی استاد مسلم و مصداق عینی و نمونه ی بارز "ضری " تو پسر. تا حالا اینو کسی بهت گفته بود? نا امید بی روح خسته از زندگی انرژی منفی بدبین هرزه و.... کلکسیونی از صفات منفی اگر کسی بهت نگفته بود و با حرف من مخالفی جواب بده عموجان. وب جمعه 23 فروردین1392 ساعت: 12:13 توسط:سعید ای چشم چرون البته که همه سروته یه کرباسیم پنجشنبه 19 بهمن1391 ساعت: 13:15 توسط:من دکتر خاور تون عروس نمیشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جمعه 19 آبان1391 ساعت: 6:23 توسط:هوتن واقعا که به عموت رفتی عموجان ظاهربین فلان فلان سه شنبه 29 مهر1393 ساعت: 13:28 توسط:.. تا کی میخوای مردمو فریب بدی برو گمشو دیگ.. شما جای من باشید و هیچ نیازی هم به نوشتن نداشته باشید و انقدر ها هم بیکار نباشید و کلی بتونید بی خیال و شاد باشید باز هم می نویسید
+ نوشته شده در  93/08/02ساعت 2  توسط كادر  | 

آی ادمهایی که در ساحل نشسته شاد و خندانید یکی در اب دارد می سپارد جان  ... و بعد دیده کسی به دادش نمی رسد نمی دانسته که انها ادمها نیستند بلکه انها یک شبحی از ادم هستند یا شبح های ادم نمایی هستند که سالها قبل از تو در اقیانوس پندارهای خود غرق شده اند

 اقیانوس های بزگی در کره زمین وجود دارد که گاهی ادمها با تماشای انها ارام می شوند شاید کسانی که درساحل یخ زده اقیانوس منجمد شمالی نشسته اند یا کسانی که در کنار اقیانوس ارام هستند با تماشای ابی بی کران آرام شوند ولی اقیانوس های بزرگتری هم در دنیا وجود دارد که بی نام و نشان هستند و کسی در ساحل انها نمی نشیند کسی از آقیانوس راز هایی که در زنان وجود دارد خبر نداشته باشد . خیلی ها از اقیانوس دردهایی که در سینه مردهاست خبری ندارد . شاید حتی خود انسانهای جاهل از اقیانوس نادانی ای که در مغزشان هست بی خبر باشند . این اقیانوس ها به مراتب از اقیانوس آرام بزرگترند و گردابهای وحشتناک تری دارند و موجودات ناشناخته ی متفاوت تری در انها زندگی می کنند . انسانها از اقیانوس نگاه هم بی خبرند شاید انسان غریبه ترین موجود هستی باشد تا به حال هیچ کس درباره اقیانوس ترس به انها اطلاعات نداده در حالی که میلیاردها انسان در ساحل این اقیانوس زندگی می کنند . هیچ کس به انها نگفته که می توانید بر ترس غلبه کنید باید بادبانهایتان را بر افرازید و منتظر باد موافق ننشینید همیشه باد بر جهت مخالف نظر شما می وزد همیشه اب عکس جریان حرکت شماست . انسانها نمی دانند که تاریخ از انها باکره های فکری ساخته است جسارتشان را از بین برده است و انها بدست خود اسیر موهومات شده اند موهوماتی که حالا حقیقت محض شناخته می شوند . انسانها معمولا به نقطه های نا معلوم خیره هستند و این نقطه ها که افق نگاهشان را پر کرده است یا راز های پنهان است یا دردهای نهان است یا نگرانی های مزمن است یا ترسهای موهوم . چه اقیانوس های عجیبی وجود دارد خریت لایه لایه روی هم تلمبار شده و امواج سریع و مهیبی را هر لحظه به نمایش می گذارد گویا انسان در دهانه اتشفشان ایستاده است و کوچکترین لغزش او را به کام مواد مذاب می کشاند . ما در تمام مدت عمر له له زدن نگرانی هایمان را بر دوش می کشیم این نگرانی مربوط به ذات زندگی نیست مربوط به فضایی است که ما انسانها برای زندگی خود ساخته ایم . انسانهایی هستند که راه غلبه بر این اقیانوس ها را یافته اند انها پارویی دارند که با عقل ساخته شده پارویی که نمی شکند و اینها می فهمند انکه می گوید : پای استدلالیان چوبین بود پای چوبین سخت بی تمکین بود چگونه با مغلطه ، کمر به توجیه سرابی دارند که انسانها را اینگونه اسیر انسانها می کند . و در مسیر پیروزی فقط کافیست پارو عقل را برداشت خیلی زود سراب اقیانوسها به افقی روشن تبدیل می شود . پیروزی نزدیک است فقط باید خم شد ، دست در خم اندیشه فرو کرد و به انسانیت ایمان داشته باش

+ نوشته شده در  93/07/29ساعت 11  توسط كادر  | 

سالها قبل در عبدل اباد زرد الو و الوی زیادی بود و می گویند که قبل از ان اینجا عناب زیادی بوده ولی در ایام عمر من هیچ چیزی با انار برابری نمی کرد . هر کسی باغ اناری داشت ، انارهای درشت و پر اب اینجا معروف بود تا همین سال هشتاد و پنج که در همین وبلاگ هم ذکر شده تناژ انار اینجا سی هزار تن بود ولی حالا بخاطر تغییر شرایط اقلیمی اناری اینجا نیست امسال کل محصول انار عبدل اباد به هزار و پانصد تن نمی رسد و این موضوع مردم را سخت نگران کرده . انها دارند قدمهای سنگین فقر را می بینند که دارد به سمت شان می اید . در بین مردم گویی گرد مرده پاشانده اند و انها از یک بلا تکلیفی رنج می برند که اینده شان چطور خواهد شد البته عده ای از انها پسته کاری دارند و می توانند امرار معاش کنند ولی تعداد پسته کارها زیاد نیست . دیشب دوستی پیش من بود می گفت خانمش که مدت دو سال است عقد کرده دیگر حاضر نیست با او زندگی کند . می گفت من به خانمم گفته ام که ما بعد از انکه خانه را ساختیم حدود شصت هفتاد میلیون مقروض خواهیم شد و باید تلاش کنیم تا بعد از انجام مراسم عروسی مشکلاتمان را حل کنیم ولی خانمم قبول نکرده و گفته من حاضر نیستم با کسی که می خواهد با قرض و وام زندگی اش را شروع کند زندگی کنم و مهریه اش را به اجرا گذاشته . آدم بیاد شعر معروف سعدی می افتد : چنان خشکسالی شد اندر دمشق ... که یاران فراموش کردند عشق

واقعا فقر با جامعه ما چه کار خواهد کرد میانگین در امد یک خانواده اگر یک میلیون هم باشد باز هم نمی شود زندگی کرد . در این میان نقش بانکها بسیار کلیدی است من امروز داشتم با دوستی حرف می زدم که در مشهد یک تالار دارد به ارزش سی میلیارد تومان . او می گفت سه سال قبل یک و نیم میلیارد خرخ تالارش کرده و فقط مبلغ صد و بیست میلیون تومانش را وام برداشته تا حالا شصت میلیون تومان بهره داده و هنوز اصل وام مونده . بانکها به هیچ وجه حامی مردم نیستند و در عمل تبدیل شده اند به یک نظام برده کشی .

عامل دیگر فقر روابط اما هست با دیگر مردم دنیا ، ما ماشین های دمده را با استهلاک بالا و قیمت گران سوار می شویم که امنیت نیز ندارد این گمرگ از جان ما چه می خواهد چرا کسی جان مردم براش مهم نیست و می خواهد بادمجان را به جای گوشت به ما قالب کند . مسئله مسکن نیز خنده دار شده یک خانه هفتاد متری که قیمتش دویست میلیون باشه چه معنی دارد ایا این قیمتها با در امد عمومی جامعه هم خوانی دارد .

فقر و نگرانی از معیشت ساده و خون اشامهایی که به بهانه های مختلف می خواهند مردم را سر کیسه کنند آدم را بیاد فیلم رابین هود می اندازد . ایا کسی فحشا را نمی بیند واقعا چرا کسی نمی پرسد عامل اصلی تن فروشی چیست اینکه می گویند فحشا به سن زیر یازده سال رسیده ایا پشت شما را نمی لرزاند  . فاجعه ای که از فقر بوجود می اید همه چیز را از بین خواهد برد که اولین انها اخلاق ، کانون خانواده و اینده فرزندان است . خدا اخر و عاقبت ما به خیر گرداند ولی بقول معین : ولی نازنینم چگونه چگونه

+ نوشته شده در  93/07/26ساعت 1  توسط كادر  |