تبليغاتX
"سـکـوتهــای دنبـالـه دار"

"سـکـوتهــای دنبـالـه دار"

چرک یا شرک در ...

البته این موضوع صرفا برداشت من است از زندگی و ممکن است وزن و قافیه ی مجموعه ی برداشتهای من زیاد هم موزون نباشند .

من فکر می کنم غیر از جنسیت و قد و قامت و چاقی و لاغری و رنگ پوست و مذهب و سواد و ملیت و خانواده و... و خلاصه تمام شاخص های ارزشی موجود در جامعه ، یک ارزش پنهان در هر فرد وجود دارد که نه موروثی است که ذاتی فرد باشد نه اکتسابی است که فرد بتواند در شدت و حدت و یا در رقت و بی مایگی ان نقشی داشته باشد . این ارزش پنهان را می توان برداشت نام گذاشت برداشتی که فرد از مجموعه ی آنچه در ان واقع می شود می کند و معمولا ان برداشت شکلی لایتغیر دارد که خود ،خود ، خود فرد را نشان می دهد

حالا اگر این برداشتها را مانند نقاطی در نظر بگیریم که نمایگر افراد هستند و ما از بالا به ان نقاط نگاه کنیم هر چند ابتدا از این همه تنوع به تعجب می افتیم ولی خیلی زود متوجه می شویم این موضوع درست به اندازه تعداد کارهایی است که انسانها باید انجام دهند ، گویا نظام هستی اسباب یک بازی زیبا را برای انسانها فراهم کرده که نام ان بازی زندگیست .

ولی ما افراد زیادی هم داریم که فاقد هر گونه برداشتی هستند و اینها به شکل نقطه نیستند یعنی وجودی مستقل ندارند بلکه اینها به شکل توده هستند ، توده هایی که اسیر بادند . مردم معمولا انها را به چشم منگول می بینن ولی با این وجود این منگول ها همیشه دنبال بستری برای ادامه حیات هستند تا در ان تلپ شوند و فاجعه وقتی است که باور عموم بر این قرار می گیرد که این منگول ها نذر شوند و به این شکل افراد نذری در شاهراه سرنوشت قرار می گیرند و چه بافت کریهی خواد بود بافت جامعه ای که توسط توده ای نذری ایجاد شود

+ نوشته شده در  90/11/09ساعت 10  توسط كادر  | 

بخاطر هیچ بر خود مپیچ

قلی موتورش را روی جک گذاشت و کمر خمیده اش را به سختی راست کرد حالا زیاد چاق نیست ولی هنوز هم لش سنگینی دارد سفیدی موی سر و صورت و حتی ابروها او را پیر تر از سنش نشان می دهد . مثل همیشه کت و شلوار بی قواری پوشیده و کمر بند شلوارش نامرتب است .

دستهای بلند و گوشتی اش را تکان می دهد و می گه :

فلانی برادرم کمرم را شکست ، در شصت سال عمر هیچی ازش نخواستم و امروز فقط گفتم بیاد بانک ضامنم بشه ، می خوام هشت میلیون تومان وام بردارم ، زنم مریضه خودمم حال و روز خوبی ندارم

ولی او قبول نکرد . گفت : دسته چک ندارم

_ خب شاید نداشته

_ داشت ، از بچه های بانک پرسیده بودم بهم گفته بودن ، دسته چک داره و اگه بیاد ضمانت کنه قبوله ، ولی نیامد ... نیامد

جوش می زد و به زمانه می خندید ، گاهی ناباورانه می گفت : نه ، چطور می شه با من این جور رفتار کنه . من برادرشم ، تو نمی دونی چه کارها که براش نکرده ام . او از من چند سالی کوچکتره

_ حالا می خوای تا شب اینجا بشینی و نال بزنی ، دنیا همینه که می گی ، نقش برادرا تو زندگی هم ، فقط اینه که میراث همدیگر را کم می کنن و گر نه هیچ استفاده ای برای هم ندارند

_ ها ، یعنی برادری اینه که تو می گی . پس چرا اینقدر دیر فهمیدم که برادری چرت و پرته .

قلی ، سرش را تکان داد ، چایی اش را هورت کشید و پایش را کشید زیر باسنش و توی صندلی فرو رفت : مادرم که مرد غلام فقط ده سالش بود ، مادرم تا شب قبل از مرگش تا وقتی می تونست حرف بزنه به من می گفت مراقبش باشم ، حتی لحظه ی مرگ تو چشام نگاه کرد و بازم همین را ازم خواست . بابام زن گرفت و کارش قمار بازی بود و من باید برای لقمه ای نان چه حقارت ها که می کشیدم ، تو چی میدانی اگر برات بگم به اندازه کتاب توفان می شه . خب او هم خیلی سختی کشید من نتونستم براش خیلی کاری بکنم و حالا هم که وضعش از من بهتره من هنوز عذاب وجدان دارم که نتونستم به حرفای مادرم عمل کنم . زمانه سخت بود ولی نامرد نبود حالا دوره راحتی شده مردم همه چیز دارند جز یک ذره مردانگی

_ خدا مادرت را رحمت کند ولی همین حرفای تو خالی و بیهوده بود که آدمای فکر کردن چیزی به نام برادری وجود داره ، برادرها تنها کسانی هستند که هیچ وقت به چشم احترام به هم نگاه نمی کنن شاید همون زمانی که تو داشتی برادرت را نصیحت می کرده ای که درس بخواند تا برای خودش کسی شود او با خودش می گفته : اگه این آشغال نبود دست و پای من باز بود و می تونستم هر کاری بکنم

_ ها ، زیاد بد هم نمی گی . ده ، بیست سال قبل یک دفعه بحثمان شد و او وسط همین حرفا به من گفت که تو مادر را کشتی ، تو مادر را دق مرگ کردی

_ حالا قلی جان این حرفا چیزی نمی شه گور بابای هر چی براریه پا شو بریم بانک تا برات چک بدم ، نهایتش انارهای سال آیندتو می دی به من

_ این کلمه را هم  بد نمی گی ولی جگرم می سوزه ، دوست داشتم او برام یک کاری کرده باشه

+ نوشته شده در  90/11/08ساعت 16  توسط كادر  | 

آهای مردم دنیا

خیلی ها که وبلاگ می نویسند این جور هدف هایی دارند :

تبلیغات و من این را از این جمله می فهمم که مرتب برای من نظر می ذارند و درخواست می کنند که بهشان سر بزنم

گروهی دنبال پیدا کردن دوستان جدید هستند می خواهند هم فکران بیشتری پیدا کنند و از انها انرژی یا راهنمایی بگیرند و یا از تجربه ها ی انها استفاده کنن

گروهی واقعا حرفی برای گفتن دارند مثلا در زمینه بازار یا در زمینه سیاست و یا درباره ادبیات و ... کار انجام می دهند

گروهی بدنبال سرگرمی هستند لذا یک متنی را از یک مجله یا کتاب و یا جایی دیگر بر می دارند و انرا در وبلاگشان می گذارند

و ....

ولی من واقعا چرا وبلاگ می نویسم ؟ من معتقدم که تمرکز انسان بر زندگی هر لحظه در حال از هم پاشیدن است و ما خیلی زود در ورطه ی نابخردی زندگی گرفتار می شویم ، ما درست توسط عقل و اندیشه مان به چاه جهل می افتیم . ما با خودمان فکر می کنیم و در بررسی رفتار و اعمال و گفتار دیگران هستیم و در این میان با توجه به رحم و عطوفت و یا با توجه به خشم و نفرت و یا تعصب و ... از عقلمان کمک می گیریم و اینها مقدمات بدبختی ما می شوند .

برای حل این موضوع من فکر می کنم باید ما انجمن هایی داشته باشیم که هر روز در ان انجمن نظرات و افکار و رویاها و برنامه هایمان را با صدای بلند بیان کنیم این نفس بیان یک حرف با صدای بلند می تواند اشتباهات و لغزش های فکر ما را بگیرد زیرا در شکل گیری افکار بدون صدا ذهن ما قادر است یک سری چیز هایی را بی انکه حقیقی باشند به هم بچسباند و خیلی از اسطوره ها و خرافات به همین دلیل برای ما ملکه ذهنی شده اند که ما انها را با صدای بلند تکرار نکرده ایم بلکه صرفا انها را قبول کرده ایم

خب من وبلاگ می نویسم تا افکارم را با صدای بلند بیان کرده باشم و گر نه ، نه بدنبال تبلیغات کاری و اقتصادی هستم و نه دنبال دوست یابی و نه دنبال سرگرمی و نه های دیگر

من فقط می خواهم افکارم مرتب صیقل بخورند تا شامل تکرار و روز مرگی نشوند و منطق درونی من بر اساس چفت و بند هایی مثالی و خیالی به هم جفت و جور نشوند

+ نوشته شده در  90/11/07ساعت 10  توسط كادر  | 

تمام داریی من

بعضی ها برای تمام خودشان می جنگند برای تمام دارائیهای خودشان می جنگند به کمتر از خودشان قانع نیستند می خواهند حضور قوی در زندگی خودشان داشته باشند . ما اینها را ممکن است به چشم آدم چموش ، خیانتکار و یا احمق ببینیم ولی اینطور نیست ، آنها قصد لگد پرانی به بخت خود یا دیگران را ندارند ، آنها زیاده خواه نیستند هوس باز یا مفت باز نیستند فقط خودی وسیع دارند با چشم اندازهایی که برایشان اهمیت دارد . اگر کسی مقداری از خودشان را به انها ببخشد این برای انها یک توهین است .

من بر این عقیده ام که بی سر و پاهای خیابانی و هر جایی از مقیدین مطیع و رام زندگی را بهتر فهمیده اند . من وقتی به زندگی کسی سرک می کشم حس بویایی ام بیشتر از حس بینایی ام کار می کند لذا معمولا نمی فهمم روی قالی نشسته بودم یا روی پلاس ، متوجه نمی شوم که در ظرف سفالی غذا خورده ام یا در ظرف کریستال ... این چند تکه لک و پک نیست که قضاوت مرا می گیرد من بیشتر بو می کشم . زنی که مرا ورانداز می کند و مردی که متوجه نگاه اوست و چادری که یک لحظه ی کوتاه را برای باز و بسته شدن مغتنم می بیند و یا اخمی که به اصرار می رود تا محفوظ بماند و یا تابلویی که گرد و خاک گرفته و نوشته ای که آنجا معرق کاری شده و ... 

من نبرد انسانها را برای تمام خودشان دوست دارم زنان و مردانی را دوست دارم که این فلسفه را در زندگیشان دارند که چشم هایشان را برای محدود کردن مرزهایشان بر زمین نمی دوزند . شاید این جمله من نتواند منظورم را بیان کند لذا مثالی می زنم : شما وقتی خودتان هستید و یک خلوت خاطر جمع چطور به توالت می روید چقدر نگران شاشیدنتان هستید .

آنچه در این جریان بصورت طبیعی اتفاق می افتد تمام ماجرایست که می توانست انجام شود صحبت از عقده ایی  بودن و بی ادب بودن و وحشی بودن نیست هیچ چیزی به غلو نرفته است فقط فرد با خیال راحت روی اسب زندگی خودش نشسته و با مدیریت عقلی خودش نه با مدیریت فردی دیگر ، جو و فضای اسب سواری اش را بررسی می کند

این بازی زندگیست و کسی که وارد این بازی نشود وارد صحنه ی زندگی نشده است

+ نوشته شده در  90/11/06ساعت 14  توسط كادر  | 

فرهنگ هی بدو بدو

قرار این است که تو از دل همه خبر داشته باشی لذا من بابت این موضوع شرمنده ام . من می دانم که بسیار افرادی که به درگاه تو دعا می کنن در واقع چیزی جز پول نمی خواهند ولی این را به تو نمی گن و به جاش می گن : اگه این موضوع درست بشه یک گوسفند نذر امامزاده می کنم

اگه بچه ام به دانشکده افسری قبول بشه ، اگه فلانی بیاد پای معامله ، اگه ... طرف می خواد کار و کسبش خوب بشه و در آمد داشته باشه و بره برای خودش صفا کنه ولی فعلا دستش تنگه و بقول شاعر :

نمی دانم چرا وقتی که راه زندگی هموار می گردد

بشر تغییر حالت می دهد خونخوار می گردد

به وقت عیش و عشرت می نوازد کوس رسوایی

به وقت تنگدستی مومن و دیندار می گردد

ولی من می خوام بواقع ازت بخوام و خودت می دونی که اهل این حرفا زیاد نیستم که هر دم به دقیقه از کسی چیزی بخوام که عطش مرا نسبت به نقشه و نقشه کشی کم کنی ، من دیگه حوصله ام سر رفته از بس به فکر این کار و در نقشه اون کار هستم . حالا که مسافرت به دور دنیا سخت شده خب به جای اینکه من خودم را به هزار در بزنم که به این آرزوم برسم به جاش از خیر آرزوم می گذرم .

آخه این چه دنیاییه که:  وقتی می ری اداره کشاورزی ، اونجا دوستات بهت می گن : فلانی وام دامداری می دن

وقتی می ری بانک بهت می گن : بیا تا یک وام چهار درصد پنج ساله برات درست کنیم .

وقتی با چهار روز درب ماشین باز کردن برای کسی که کاندیدای نمایندگی مجلس هست ، چراغ زندگی سبز می شه و جاده هموار می گردد

وقتی که می گن : زعفران می ره بالا ، پس بخریم . یکی آمده از چین پسته بخره پس قیمت پسته ها می ره بالا

خدایا عشق تمام این مسخره بازی ها را از دل من بنداز بیرون ، من می خوام زندگی کنم و لذت ببرم خب تو متن قبلی ام هم از این عالی جنابان تقاضا کردم این همه خشکی بالا نیارن و درهای لذت را باز کنن ، پس دیگه تمومه

اینجا یک نفری هست که برای من کارگر روبراه می کنه او یک وانت داره  ، او ضایعات هم جمع می کنه می بره کاشمر می فروشه  ، او گندم می خره و اینجا به کفتر دارها گندم می فروشه  ، او می ره زابل گوسفند می خره می یاره اینجا برای فروش  ، او خربزه و هندوانه می خره می بره کنار جاده می فروشه ، او کار کشاورزی دو نفر را بعهده گرفته ، او خرمن زیره دیگران را در ازاء مقداری زیره پاک می کنه  ، او برای ترمینال ظبط پسته هم کارگر می بره و ...

واقعا اینهمه حرص از کجا می یاد ؟

من سالها قبل در مدرسه ای درس می خواندم و رئیس ان مدرسه دوازده شغل مهم داشت . ان رئیس را ما بچه ها اصلا نمی دیدیم و بعد که بزرگتر شدم متوجه شدم که  گویا قحط الرجال شده و همه این رئیس ها بیست سی تا کار دارند و ما هیچ موقع یک رئیس یا مدیر کل را در پارک ندیدیم که بستنی قیفی بخوره و یا با خانواده اش قدم بزنه

خب طبیعیه که این موضوع برای مردم معمولی هم شد فرهنگ ، فرهنگ هی بدو بدو  

 

+ نوشته شده در  90/11/05ساعت 17  توسط كادر  | 

متخلق ریاکار

یواشکی از پله ها می یام بالا تا بچه متوجه نشه ، می خوام خانواده همون فیلم هایی که بگفته ی من خیلی مسخره است را نگاه کنن و من آنجا نباشم که دارم مرتب غر می زنم .

 خانه ی ما یک گوشه ی روستاست و من خیلی زود در سکوت عمیقی فرو می رم در حالی که هم کمی تو فکرم و کمی هم ضعیف شده ام وقتی زیادی وجدان بازی در می یارم یک جورایی دال بر ضعف منم هست ، خب چه کار کنم من یک برگه کاغذم تو دست بی رحم روزگارم که خیلی زود می تونه مچاله ام کنه و یا باهام دماغشو بگیره و بعد پرتم کنه تو سطل آشغال

پنجره این اتاق رو به باغی تاریک باز می شه که برای من اصلا تاریک نیست من در این جا تمام زندگیمو می بینم از کودکی تا چهل سالگی ، با این تفکرات ،من در برابر خدا احساس قدرت می کنم حقیقت تلخ خدا را به حقیقی بودنش می بخشم.

 چنان پر مایه حضور و اقتدار مردانی را در این جا بیاد دارم که گویا تصویر تک تک آنها زیر پارچه ی سفید کفن را در کنار جسم زنده ی آنها می بینم  یا به عبارتی بهتر گویا آمدن و رفتن آدمها مانند آمدن و رفتن ابرها در کاسه آسمان لحظه ای و جزئی از رقص زندگیست

پس احساس ضعف و زبونی من از کجاست ؟ (( وای این دختره آمد بالا و حالا شما فکر کنید در لابلای این گونه افکار و شیرین زبانی یک بچه برای باباش  اون درست کنار من ایستاده و به صفحه کامپیوتر اشاره می کنه و می گه بابا برام برنامه کودک بذار ))

ضعف من اینجاست که دلم می خواهد گردن این سیاست مدارها را بشکنم ولی چون زورم به انها نمی رسه و به هیچ وجه نمی تونم از دست این بختک ها که افتاده اند روی جسم و روحم خلاص بشم و در حالی که حالم داره ازشان به هم می خوره ، به خودم یک وجهه منطقی می دم و نقش یک معلم اخلاق را بازی می کنم و خطاب به اونها می گم :

دنیا کرای این همه ظلم نمی کند خودتان را برای زن و بچه تان دین دار زن و بچه ی این همه آدم نکنید بذارید مردم شاد باشند ، درهای لذت را برای جامعه باز کنید . طوری رفتار کنید که  توسط نسل بعد از ما مورد احترام واقع بشید آنها حقیقت شما را بفهمند که چگونه خودتان را برای مردمتان فدا کردید نه آنکه قضاوت انها این باشد که چگونه برای خوشی خودتان نفس مردم را گرفتید و بقول گفتنی ضعیف کش قلمداد نشید

بخدا دنیا زود می گذره من که یک آدم نیمه لات نیمه وحشی هستم از پشت همین پنجره تاریک دارم این را بوضوح می بینم چطور شما نمی بینید . دوست دارید بیام عینکاتونو تمیز کنم ، دوست دارید بیام برای خانه هاتون یک پنجره رو به گذشته های معمولی تون باز کنم رو به اون زمون که همه با اسم صداتون می زدن نه با لقب ، دیگه حالا یکی نیست که بهتون بگه ... بیا بشین با هم انار بخوریم و خیلی زود روزی می شه که این لقبتون هم بره ، این خیلی زود برای تاریخ خیلی زوده حتی اگر یک قرن باشه

+ نوشته شده در  90/11/04ساعت 21  توسط كادر  | 

خر تو خر

حالا که صحبت از دلار ، سکه ، آپارتمان و نیز حرف از بالا بردن نرخ تسهیلات بانکی است در دل من چه حرفهایی هست ؟

خلاصه بقول گفتنی ما نیز آدمیم و برای خودمان فکر و خیالاتی داریم و دنبال کردن همین خیالات هست که در مرور زمان یک شهر و یا یک سرزمین را می سازد لذا باید سایه خیالات را بلند کرد .

دنیا مسابقه همت است و هر کس باید به اندازه ای که در انجام خیالاتش ریسک می کند و جسارت به خرج می دهد از موفقیت بهرمند شود ولی با این اوضاعی که در مملکت هست جریان بسیار ظالمانه و خرد کننده هست . در این وسط من فقط می خواهم از زندگی خودم مثال بزنم و درد دل کنم .

من یک تالار دارم که هزار و صد عدد صندلی دارد

من دوستانی راتشویق کرده ام که با همکاری هم یک کارخانه آب معدنی بزنیم و نیز با همان دوستان در کار ساخت یک کارخانه تزریق پلاستیک و بعد هم یک سرد خانه میوه هستیم و نیز تا حدودی به کار کشاورزی مشغولم

حالا می خواهم مشکلات کاری ام را بیان کنم و انرا با کسانی که هیچ کاری نمی کنن و من آنها را از نزدیک می شناسم مقایسه کنم

وقتی شما یک تالار عروسی دارید معنای درد سر را لمس می کنید زیرا از طرفی باید کارگر هایی داشته باشید که کار را درست انجام دهند و از طرفی صاحبان مجلس استرس زیادی دارند میهمان دارند و مخارجی را متقبل شده اند و این استرس را به ما منتقل می کنند . میهمانهایی هستند که صندلی ها را پاره می کنند و یا گاهی در تالار با هم شوخی می کنند و ظرفها را می شکنند . هر کسی یک سلیقه ای دارد و هر لحظه یکی روی ما مست می کند که چرا شما دستمال روی فلان میز نگذاشته اید و یا چرا کارگرهایتان ظرفهای میوه را دیر جمع کرده اند و ... ما هزار میهمان را پذیرایی می کنیم و برایشان غذا می پزیم و با یک سرمایه گذاری چند صد میلیون تومانی و استهلاک ساختمان و کار فیزیکی خودم مثلا ما ممکن است ماهی دو تا سه میلیون در امد داشته باشیم

خب حالا شما در نظر بگیرید کسانی را که همین مبلغ پول را در کار سکه یا آپارتمان و یا دلار انداخته اند و یا این پول را در بانک گذاشته و سودش را می گیرند ، واقعا اینها چه کار مفیدی برای جامعه انجام می دهند ، اینها چقدر زحمت می کشند و دست آخر اینها واقعا چقدر در امد دارند

پدرم سالها قبل به من گفت : من زمانی به فلان باغ در روستا هشت هزار تومان پول دادم که در دور میدان برق مشهد زمین متری یک تومان بود .

پدر من تمام عمرش را کار کرده بود او شبهایی را به یاد داشت که تا صبح مشغول آبگیری زمین بوده و گرگها گرسنه او را تعقیب می کردن او می گفت یک روزی می خواستم آب سیل را به سمت فلان زمین هدایت کنم که یک عقرب سیاه پایم را نیش زد و من تا ده روز دولا راه می رفتم . کاری که پدر من کرد در حد یک افسانه بود ولی دست آخر چی دستگیرش شد ؟

آن زمان هر کس در روستا نانی نداشت از گرسنگی از روستا فرار می کرد و به شهر می رفت تا در کوره ها و کافه ها کار کند و الان بزرگترین پولدار منطقه مه ولات دقیقا کسی است که از سر گرسنگی به تهران فرار کرده بود ولی حالا تمام این موفقیت ها را به حساب خودش می گذارد و توقع احترام و تعظیم و تکریم دارد

من دوستی دارم که بیست و سه سال قبل در هاشمیه مشهد چند قطعه زمین خرید هر کدام به قیمت سیصد هزار تومان و حالا هر قطعه زمینش را حدود دو میلیارد تومان می خرند و این دوست نازنین من فقط به کار ... ، ... بازی مشغول بوده و هست

یکی از هم شهریها در بیست و چهار سال قبل خانه ای در بلوار سجاد خرید و انزمان که بچه هایش کوچک بودن مادر خانمش را با خودش به مشهد برد که موقعی که بچه ها از خانه بیرون می ایند شغال انها را نخورد و حالا این ملک از تصور قیمت خارج است

آیا می توان مردمی عدالت محور داشت در حالی که به قرار ساده و راحت هیچ مبنای درستی برای عدالت وجود ندارد

من در تمام عمرم فقط دستم یک دفعه به دلار خورده و فقط یک دانه یک دلاری دارم که آنرا هم چند سال قبل در یک اداره در مشهد خانمی که همراهش تومان نداشت انرا به من داد ولی واقعا کار طلا و مسکن را خوب می شناسم و ناراحتم که چگونه یک فرد بدون هیچ زحمتی دارد ثروتمند می شود و ایا این درست است که ثروتمندان ما هیچ امتیاز ویژه ای نداشته باشن هیچ تلاش و عرضه ای بخرج نداده باشن هیچ فکر و جسارتی نداشته باشن فقط یک مشت ادم مفت خور گشاد باشن که شانسکی پولدار شده باشن و حالا اسمش را درایت و عقل بگذارند و پزش را بدهند

با آمدن چاه عمیق که کار بی برنامه ای بود در همین منطقه مه ولات تا بیست و پنج سال قبل هر چی زمین می خواستی مفت بود و هر چی آب از چاه عمیق می خواستی می توانستی صاحب شوی و تمام مردم برای خودشان صاحب چاه عمیق و زمین شدن و حالا جوانی که به سن کار رسیده و می خواهد مستقل باشد باید برای تصاحب یک دقیقه ای آب و یک وجب زمین سالها جان بکند

بی عدالتی در اینجا به مرز مسخره ای رسیده است و پول که نماد قدرت و شخصیت و فکر انسانهاست تابع قانون تقی به توقی شده .

حتی همین پیدا کردن کار برای جوانان نیز شانسی شده در زمانی که ما درس می خواندیم معلم شدن ساده ترین کاربود و خب عده ای هم معلم شدن . شما حالا یک زن خانه دار را با یک زن معلم در نظر بگیرید و ببینید که چرا یک زن خانه دار باید هیچ امنیتی نداشته باشد هیچ در امدی نداشته باشد هیچ کاری برایش نباشد هیچ بیمه ای و ارزش اجتماعی نداشته باشد صرفا بخاطر اینکه مثلا به معلمی علاقه نداشته و می خواسته یک قالی باف باشد که در خانه هم کار کند و هم مواظب بچه اش باشد ایا قالی باف بودن جرم است .

.....

متن ویرایش نمی شود احتمالا باز هم از بدبختی های کاری خودم و کسانی که می شناسم به مناسبت این تورم ها خواهم نوشت چون فکر می کنم یک سری حرفها دارم که باید بگویم و گر نه قصدم نال زدن نیست چرا که من در این مملکت برای شاهش هم تره خرد نمی کنم و مشکلات اقتصادی در نگاه من یک مشکل درجه دو است  

 

 

 

+ نوشته شده در  90/11/03ساعت 10  توسط كادر  | 

آنجا کجاست ؟

انجا صدای خفه ی جغرافیاست

انجا مستراح تاریخست

انجا جزر عقل و مد حماقت است

اینجا مضحکه ی علومست

انجا روانشناسی انگشت حیرتش را به دندان گرفته

 انجا مثلث فقر ، فلاکت و فحشاست

انجا در کلاس زبان است الفبای خرافه را هجی می کنن

انجا قانون نسبیت بر عکس اجرا می شود لذا به جای پرتاب به آینده شما به گذشته پرتاب می شوید

انجا هر کس صبح زود تر بیدار شود  از مدنی نمره ی بهتری می گیرد

انجا بزرگترین تصمیماتشان را در خواب می گیرند

آنجا ...

+ نوشته شده در  90/11/02ساعت 15  توسط كادر  | 

هیچ ادابی و ترتیبی مجو ، هر چه می خواهد دل تنگت بگو

نوشته هایی که روی کاغذ حالاتی را ثبت می کنند و کاغذ هایی که روی هم تلمبار می شوند و خاک می خورند و گاهی اسیر باد می شوند و در همه جا می گردند و ما فقط تکه کاغذی را می بینیم که باد آنرا به هر سویی می برد و برایمان هیچ ارزشی ندارد . حتی خواندنش نیز به نظرمان مسخره می اید حرفهایی که گویا ارزششان به این بوده که هیچ وقت بیان نشوند گویا بیان کردنشان به این معناست که کسی را شکست داده اند . اگر کسی از به آغوش نکشیدن دیگری نالیده یعنی دچار شکست عشقی شده . اگر کسی از دوری عزیزانش متاثر بوده یعنی دچار شکست روحی شده اگر کسی از ظلم و بی عدالتی گله مند بوده یعنی آنکه شاهد شکستن غرور و آرزوهاش بوده . اگر ...

ایا این طور است که سکوت از همه کاغذ ها قدرتمند تر است ، هیچ کس نمی تواند سکوتت را بخواند و آنرا به باد بسپارد و تو ببینی چگونه احساساتت به بازی گرفته شده است و کسی هم به ان نیشخند می زند .

ولی چقدر فضای سکوت عمیق است و در ان تنها یک آهنگ وجود دارد که نباید دید نباید دوست داشت نباید ارزو کرد نباید کار کرد نباید ... سکوت خشونتی وحشتناک را یدک می کشد یا به عبارتی بهتر وقتی زبان تمام اعضای بدن کام فرو می بندند این فقط خشونت است که زبانه می کشد .

فرض این است که سکوت حرف نزدن است ولی این فرض واقع نیست چرا که واقعیت این است که سکوت حرف زیادی است که می زنیم تا آن حرفی را که باید بزنیم لاپوشانی کنیم گویا در باغی به دزدی زرد آلو رفته ایم و همین که صاحب باغ می اید ما برگهای زیادی را جمع می کنیم تا روی زرد آلوهایی که چیده ایم بریزیم و صاحب باغ آنجا می ماند و ما همچنان برگ جمع می کنیم ولی حواسمان پیش زرد الو هاست سالها برگ جمع کن باغ می شویم تا کسی که فکر می کنیم صاحب باغ است می میرد تازه سرمان را بلند می کنیم و می فهمیم که ما میوه درخت خودمان را چیده بودیم لذا برگها را کنار می زنیم و در زیر برگها چند برگه ی خشک زرد الو پیدا می کنیم که سالها انتظار به دندان کشیدن خسته شان کرده ، افسوس دیگر دندانی نیست . با سرشکستی فروان برای اولین مرتبه سرمان را در زندگی بلند می کنیم ولی از درد بیان فقط یک جمله جانمان کنده می شود و هیچ کس تنها حرف زندگیمان را نمی شنود که همراه با تکه های برگه های زرد آلو از لای تک و توک دندانمان می ریزد که : چرا سکوت

........

البته نسل من بهتر است منتظر مرگ بعضی ها نباشند که اینها تازه در هفتاد سالگی به لقمه نانی رسیده اند لذا به زندگی دستور داده اند دنده معکوس بگیرد

+ نوشته شده در  90/11/01ساعت 11  توسط كادر  | 

نوشته صبح جمعه

زیبایی از اون سری چیز هایی هست که اگر بهش توجه نشه قهر می کنه می ره . حفظ زیبایی ای که ما با ان افریده می شویم نه کمک به ایجاد وضعیت کاذب ان که مثلا ممکن است با عمل جراحی پلاستیک و یا تزریق موادی به منظور تغییر رنگ و ... یکی از مهترین عوامل احساس خوشبختی یک فرد است . فرد وقتی می بیند در برابر گذشت زمان هر روزی در خور همان روز زیبا و دوست داشتنی و قبراق و سرحال مانده است به خودش افتخار می کند و از اینکه شامل گذشت زمان نشده به خودش می بالد او این مسئله را دال بر این نکته می گیرد که خوب زندگی کرده و در برابر مشکلات کمرش نشکسته و مویش به سفیدی نگراییده .

حفظ زیبایی فرد نیازمند یک نوع نشاط درونی است که: هر لحظه به کمک فرد بیاید و بقول گفتنی احساس شود که از منبعی تمام نشدنی دارد استخراج می شود . ولی اگر این احساس زیبایی از بیرون فرد به او برسد حس لا یتناهی اش از بین می رود لذا انطور که باید و شاید موثر نیست .

من فکر می کنم قدرتمند کردن ذهن از روش خواندن رمانهای عالی و خوب با خمیر مایه های فلسفی و عقلی بسیار مفید است لذا رمان نویسانی در این حد از نظر من روشن فکر ترین و عاقل ترین مردمی هستند که زندگی کرده اند شما در ضمن خواندن یک رمان عالی می بینید که چگونه یک فرد در لای چرخ دنده های زندگی نه تنها دوام می اورد که امیدوار و مطمئن نیز به نظر می رسد و هر تصوری غیر ازاین برای شما ناخوشایند است . شما نمی توانید از یک انسان ضعیف و ترسو و بزدل و از یک بچه ی حرف گوش کن مثبت یک قهرمان بسازید هر چند این موضوع را رسانه ای کنید و انرا در بوق و کرنا بگذارید

البته حفظ زیبایی کار آسانی نیست که من باید برم کوه دیگه نمی تونم توضیح بدم

تذکر : من دیروز هنوز به نیشابور نرفته بودم که قلب زمین لرزید گویا این انعکاسی بود که طپش قلب من که البته این حرف یک شوخی است و من معتقدم باید گسل نیشابور و تهران و ... را بسیار جدی گرفت اقل کم یک طوری انها را روغن کاری کرد و به تحکیم ساختمانها کمک نمود تا همه همیشه عاشق باشند و قلبشان بدون به جریان انداختن طپش قلب زمین برای هم بتپد

و حرف از طپش شد جمله ای از دکتر حسابی :

قلبی که برای ایران نتپد همان به که نتپد

+ نوشته شده در  90/10/30ساعت 11  توسط كادر  | 

اینجا یک نخود افتاده است

گاهی وقتا اب در جو نمی دود و علفهای کف جو در زیر آب مانند موههای دختری زیبا در مسیر باد رویایی به نظر نمی رسن . گاهی وقتا یک درخت کهن سال با سایه ای بزرگ انجا نیست و کسی که دوستش داری از دور دست برایت دست تکان نمی دهد که به سمت تو می اید در حالی یکی یکی تکمه های پیراهنش را باز می کند .

گاهی هیچ یک از اینها نیست ، تو فقط از خانه بیرون می ایی و اب کثیف چاله ی جلو خانه ات را می بینی که در زیر فشار سرما یخ بسته و در زیر فشار این یخ زدگی تمام آشغالهای داخل اب به شکلکهای ناموزون ثابت شده اند و تو نور خورشید را می بینی که در تلاش برای عبور طیفی گسترده از رنگ و انعکاس ساخته و نمی دانی درست کجایت به خارش افتاده که تاملی گنگ چنین تو را طلبیده است .

(( صاد )) عزیزم گاهی ما برای ابتدایی ترین نشانه های حضورمان در دنیا به عمیق ترین چالش ها می افتیم و هر چند پشت سر هم از همه چیز می گذریم ولی روح ما درگیر می شود .

من واقعا خوشم نمی آید که بقول تو خودم را متعقلانه نشان دهم ولی ... حالا برایت مثالی می زنم : فرض را بر این قرار بده که چند نفر بدنبال شی ای گم شده می گردن و یکی از انها که نه عقلش از دیگران کمتر است و نه بیشتر بر حسب تصادف آن شی را پیدا می کند او بعد از پیدا کردن ان شی داد می زند که آی من پیداش کردم ولی کسی حرف او را گوش نمی کند و او مجدد داد می زند و باز هم کسی حرف او را نمی شنود و او بعد از مدتی می فهمد که داستان سرکاری بوده و همه اینها پی نخود سیاه فرستاده شده اند و بعد ناگهان می فهمد که اگر قرار است انها دنبال نخود سیاه باشن پس الان باید کجایشان بسوزد و بعد یک هو می بیند فلانش یک سره شده و او در عالم خلسه و در دنیای هپروت بوده و ....

بله صاد عزیز من واقعا آن شی گم شده را پیدا کرده ام و گر نه ادعای عقل زیادی ندارم

به اونی هم خیلی ماهه بگم که اگر اینطوری می شد خیلی ازادش می گذاشتم تا حدی که لبریز از ازادی باشد و او را می ستودم و بهش یاد اوری می کردم که او یک انسان واقعی است

مسئله دیگر اینکه احتمالا من فردا می خواهم به نیشابور بروم و یک برنامه کاری دارم و از همین الان طپش قلب گرفته ام

+ نوشته شده در  90/10/28ساعت 10  توسط كادر  | 

گمراهان پاک

گاهی خودم را سرزنش می کنم که چرا مهر کسی را در دل داری که متعلق به دیگران است ، او را مانند کالایی در نظر می گیرم که فروخته شده مثل یک کیلو هلو که کسی انرا خریده ، در نایلونی گذاشته و به خانه برده تا آنرا پوست کرده و روی زبانش بگذارد تا اب شود و آبش به جانش برود .

حالا منم اینجا گیر داده ام که منم هلو می خوام ، درست همان هلویی که داخل این خانه است . به خودم نیشتر هی می زنم : چته ، اولا که این هلو صاحب دارد . دوما ، مزه تمام هلو های روی کره زمین یکی است .

ولی من یا اصلا منطقی نیستم یا اینکه منطق خودم را دارم . من در جواب خودم می گویم : ولی من عاشق هلو نیستم ، من عاشق یک انسانم ، عاشق چیزی که قبل از انکه یک زن باشد یک مادرباشد یک دختر باشد یک انسان است ، و انسانی که خدا در چشمانش برق می زند قبل از انکه یک هلو باشد برای پوست کندن ، آتشی است برای گرم کردن دلی خسته . دوری اش حصیر حسرتی است بر روی روزگاران سپری شده ، زندگی بدون او در آخرین لحظاتش به نظر ناقص می اید گویا یک اشکالی بوده که باید رفع می شده گویا جانی که باید در تن خسته می دویده هرگز محقق نشده .

شاید جریان فکر من راهی اشتباه را طی کرده است ولی در هر صورت من غیر از این راه چیز دیگه ای ندارم : انسان متعلق به خودش هست و با اراده خودش مجاز است هر کاری را درباره خودش صلاح می داند انجام دهد بین خوبی و بدی راه باریکی وجود دارد که نامش زندگیست جریان ممتد حیات فرصتی برای ایستادن نمی دهد لذا ما مجبوریم انتخاب کنیم و ترس ما از انتخاب اشتباه مسیر، هیچ کمکی به ما نمی کند زیرا اگر بر جریان عمومی جامعه تکیه و اعتماد کنیم و این جریان ما را در مسیر خودش هدایت کند جریانی کلی است که بر اساس حقیر ترین و کثیف ترین افراد جامعه و تاریخ بسته شده ومیراثی غیر از فسیل شدن ندارد . بوی گند تاریخ بر جریان عمومی سایه دارد و تنها غایب بزرگ این جریان زندگی ، غرور شیک و ساده ی انسان است که نه ترحم انگیز درباره کسی قضاوت می کند و نه اجازه می دهد مورد ترحم واقع شود ...

خلاصه تمام فکر های منحرفانه ی من باز هم به چراغ عاشقی من اکسیر سوادایی می ریزند تا که نخواهد کسی رسوایی ام را ببیند و این چه گمراهی خالصانه ایست

+ نوشته شده در  90/10/27ساعت 10  توسط كادر  | 

آدم تخته کم

بارها این حرف را شنیده ام ولی به روی خودم نمی اورم و باز دیروز هم این را شنیدم که دوستی به من گفت : فلانی ناراحت نشوی ولی من در فلان اداره بصورت قراردادی کار می کنم و دوستان من در ان اداره به من سفارش می کنند یکی از راههای استخدام شدن این است که با تو دیده نشوم لذا رابطه ام را باهات کم کرده ام .

ولی واقعا من چرا گاو پیشانی سفید شده ام ؟

روزی با یکی از دوستان افغانی که چهره ای بسیار اخمو و جدی داشت و میکانیک بود صحبت می کردم وقتی به او گفتم : فلانی چرا اینقدر اخم تو سنگین است ؟ در جوابم گفت : از این ناراحتم که بخاطر شرایط مملکتم اینقدر تحقیر شده ام که در کشور شما آواره بصورت قاچاقی دارم زندگی می کنم و خطاب به من همیشه با توهین همراه است . او سپس سرش را تکان داد و گفت : من باهوش ترین فردی هستم که تا حالا دیده ام و این هوش زیاد حالا موجب ازارم شده .

اما داشتم راجع به گاو پیشانی سفید حرف می زدم ، داشتم می گفتم من همیشه پته خودم را روی اب میریزم ، همین وبلاگ من در محیطی که همه آشنا هستند خودش بزرگترین دلیل است . من زندگی های زیادی را غرق در رمز و راز می بینم ، مسائل کاری مردم پوشیده است مسائل عقیدتی مردم پنهان است ، مسائل جنسی آنها را کسی نمی داند ، باور های سیاسی مردم را و .... خلاصه من که خر نیستم می بینم چگونه مردم برای عرق خوری به ارمنستان و برای خانم بازی به تایلند و برای کنسرت به دبی می روند ، پس چرا اینها همه چیز را در اینجا بصورت ریایی انجام می دهند چرا به گونه ای غیر از انچه هستند رفتار می کنند ؟

تمام معما در جواب همین سوال است سیستم نمی خواهد که مردم واقعی باشند نمی خواهد که مردم خدا پرست باشند می خواهد که یک مشت ادم ریا کار و چاپلوس دور و بر خودش داشته باشد که سنگ سیستم را به سینه بزنند .

کسی را می خواهند که تعریف و تمجید کند از کمبود ها حرفی نزند اهل اعتراض نباشد سر به زیر و مطیع باشد اما نه مطیع خدا . من در خلاء نمی نویسم من در جایی می نویسم که چهل سال است اینها همه مرا می شناسند ریشه های مرا می شناسند و من آنقدر آدم پاکی هستم که واقعا می توانم ادعا کنم هیچ کس از من ازرده نیست یکی دلیل ازردگیش را بیان کند تا من عیبم را رفع کنم .

تمام گفته های من این جور حرفها هستند :

به شعور انسانی توهین نکنید و خرافات را زیاد نکنید

صداقت و پاکی یک شعار نیست که مردم خلاف انرا ببینند ولی انرا باور کنند

استعدادهای درونی افراد را بزرگترین شاخصه کاری آنها قرار دهید .

با چهره طلب کارانه با مردم حرف نزنید

و ....

حالا من مهره بد این بازی هستم ، خب اقل کم قبول کنید که من ژنیتیکم این است یک فضای زندگی حد اقلی هم برای امثال من داشته باشید دیگر ما مجرم جانی که نیستیم خلاصه با کمی ترس و لرز می توانیم ادعا کنیم که یک ایرانی هستیم حالا یک ایرانی تخته کم که حرف حساب شما را نمی فهمد و از سیر تا پیازتان را پر از ایراد می بیند .

+ نوشته شده در  90/10/25ساعت 10  توسط كادر  | 

دل گیر

ما معمولا سعی می کنیم شرایط مناسب و اراممان را به هم بریزیم و بقول گفتنی به بخت خودمان پشت کنیم ، این موضوع شاید نشان این باشد که روح ما تغییر را دوست دارد ولی سوال اینجاست که اگر روح ما این چنین است چرا ما انسانها این شرایط را برای هم دشوار ، غیر ممکن و یا تلخ می کنیم اینجاست که می گویند خدا ازادی را افرید و انسان بردگی را .

و بیش از هر چیزی انسان خودش برده حرفها و باورهایی شده است که انها را قبول کرده است و تازه اینجا ابتدای مشکل ماست چرا که ما حتی نمی دانیم که عضوی از یک قبول هستیم و داریم یک قبول را به پیش می بریم ظاهر قضیه این است که ما می خواهیم آدم خوبی باشیم و از زندگی لذت ببریم ولی با این وجود ما در چرخه ای از قوانین و باورها و حرفها یی قرار داریم که نه می توانیم خوب باشیم و نه می توانیم لذت ببریم بسیاری از خوبیها صرفا یک موفقیت زود گذر و یا یک احساس احترام است و بسیاری از لذت ها گناه الوده به نظر می رسند

خب طبیعی است کسانی که در این جور چرخه ای گرفتار شده اند بین روحشان و جسمشان تضاد ایجاد می شود انها هر چند شرایط برایشان مطلوب به نظر می رسد ولی مدام نقشه می کشند انرا تغییر دهند و از این تغییر می ترسند زیرا با اندک مشکلی همه چیزشان بر باد می رود مثلا من دوستی دارم که استاد دانشگاه است و دکترای ادیان دارد این دوست من واقعا چیز زیادی از ادیان نمی داند و نیز قادر نیست مانند یک کارشناس ماشین درباره چند ماشین نظر بدهد و محسنات و معایب انها را بیان کند او بیش از تمام این مسائل فقط به این فکر می کند که بچه های طرقبه او را آقای دکتر صدا بزنند و یا کرسی اش را در دانشگاه حفظ کند  دانش او هیچ تغییری در حرفها و نحوه لباس و نحوه گفتارش نگذاشته است . او همان بچه ی مثبتی هست که پانزده سال قبل بود با یک سری مدارک دانشگاهی بالاتر

چرا اینقدر خوب بودن کار سختی شده است تا جایی که می شود گفت خوب بودن محال است ، کدام نسل باید بیاید که ریشه های واقعی بدی را جستجو کند . برویم یک سری به سطل زباله ی زندگیمان بزنیم شاید یک قطعه مهم از زندگی را دیلیت کرده ایم واقعا چه چیز هایی را از زندگیمان بیرون انداخته ایم . البته همینطوری هم می شه چند تایی را نام برد : زن : واقعا ما در زندگیمان به چند زن سر و کار داشته ایم در کودکی با چند تا از انها بازی می کردیم و در محل کار و هنگام تفریح چند تا از انها با ما هستند و ایا این حذف زنها لباس عزایی بر ایام فراغت ما نیست

آزادی : چقدر جرات کرده ایم عقایدمان را بیان کنیم و پشتشان را بگیریم

اینها زیاد هستند در سطل زباله اشیای گرانبهایی ریخته ایم و دلمان هم که به چرت و پرت خوش نمی شود و چه چیز هایی باید دیلیت می شدن که نشدن اقل کم حذف ترس از زندگی یک امر عقلی است ولی ما واقعا چقدر برای خودمان بت ساخته ایم و چقدر از همه کس و همه چیز ترسیده ایم و اصلا چقدر توسط این ترس حقیر شده ایم که همیشه نگاههایی را بیاد داریم که با اخم ما را مورد عتاب و سرزنش قرار می دهند و ما دلمان هری می ریزد پایین و این ترس از همان کودکی با ما بود که پدر بت بزرگی بود که نمی شد باهاش دو کلمه حرف حساب زد و این مشکل بی فرهنگی ماست که حالا ما همیشه درد می کشیم و درست نمی دانیم چه چیزی ما را اینقدر زجر می دهد

چقدر توهین امیز است که پای کامپیوتر بنشینیم ولی نتوانیم دنبال خواسته های خودمان باشیم که باز هم اینترنت را ملی که چی عرض کنم گهی کنند  و یکی این میان نیست بگه این همه سال این همه تاج که روی سر ما گذاشتید کم بود و فقط همین مانده بود که بلغورجات روده های متعفنتان را به زور به خورد ما بدهید و ما چقدر پست و حقیر شده ایم

+ نوشته شده در  90/10/24ساعت 15  توسط كادر  | 

محراب

زندگی یک نواختی دارم مثلا این ساعتها می ایم جلو دفتر و بعد سه ، چهار نفری می ایند و حرفهایی که سرمان را گرم می کند تا اینکه شب می شود و باز فردا درست تکرار همین امروز است . تقریبا سالهاست زندگی من همینه البته هش بیهودگی و بیکاری نیست ولی خلاصه این روش هم در هنگام کار کردن هست و هم در اوقات فراغت و به عبارتی دیگر اینجا تمام زندگی مرا شکل داده است .

باز هم این یک نواختی نیست که ازارم می دهد و نه کسانی که با انها وقت می گذرانم چرا که اینجا احساس خوبی دارم و هم از بودن با چند رفیق و هم صحبت لذت می برم لذا به جای ان جمله معروف که می گوید : من از این زندگی سرتاسر نهج سخت بیزارم

این جمله را جایگزین می کنم که : پیش هم بودن اگر دیروز ها لطفی نداشت ارزش دیروز را امروز باور می کنم

و با خودم می گویم من جمع های زیادی را تجربه کرده ام که حالا دیگر ان جمع ها وجود ندارند و من باید می دانستم که همیشه چنین نخواهد بود لذا باید قدر این با هم بودن ها را بدانم و به جنبه های مثبتش فکر کنم ، خلاصه کار ازاد همین است که یک پاتوقی داشته باشی و چند نفری دور هم باشید و هر کسی یک چیزی بگوید . کاش می توانستم با کسانی بیشتری در اینجا ارتباط داشته باشم کسانی که حرفهای بیشتری برای گفتن داشتند و من در هنگاهی که انها حرف می زدن احساس می کردم به دنیای درون انها سفر کرده ام و میدیدم که آنها چگونه در این قسمت از وجودشان یک خانه مطمئن ساخته اند و در قسمت دیگر از خانه ی اطمینانشان یک هال با طاقهای گرد و پرده های سرخ دارند و در قسمت دیگر این خانه ی اطمینان یک معبد دارند که فلش محرابش رو به جنوب نیست .

دوست داشتم افرادی اینجا می امدن که قادر بودن باور هایشان را تجزیه و تحلیل کنند و شرح دهند که چرا این نوع رنگ را انتخاب کرده اند ، خودشان را باور داشته باشن و به عبارتی دیگر به خودشان رسیده باشند و اینی که هستند نتیجه یک عملیات اکتشافی باشد نه انکه همینطوری شانسکی اینی شده باشند که هستند و بعد شانسکی یک حرفی بزنن که معلوم نیست ان حرف را اصلا باور هم ندارند و اصلا حرفهایشان کارشناسی شده نیست . خلاصه نه زنگی زنگند و نه رومی روم ، جهت فلش محرابشان فقط یک علامت قراردادی نباشد

دور و بر من پر است از نه زنگی ها و نه رومی ها اینجا من دوستانی دارم که یا قرمز هستند یا آبی هیچ کس خاکستری نیست آنها بازی ابی و قرمز را دیده ان و باورشان همین است که بازی فقط ان طرف میدان است و انها درست جای تماشاگران نشسته اند گروهی در قدیم امده اند که به دروغ و به راست ادعاهایی داشته اند حالا یکی طرفدار این است دیگری طرفدار آن . یکی که خیلی تعصب دارد دست آخر اصلا نمی داند موضوع چیست فقط تعصب را باور دارد او می گوید : دانستن جرم است نادان متعصب باش

وقتی اینها حرف می زنن این امکان وجود ندارد که به دنیای درونشان نقبی زد و به باغسرایشان رفت و در آنجا باورهایی را دید که هنوز در مرحله ازمایش هستند و هنوز از بوته احتمال چیده نشده اند باور هایی را دید که روی میز غذا خوری گذاشته شده و آنرا سرو می کنند و کسی که انجاست از بوی خوش ان مست شده

چه بوی خوشی در خانه دلمان پاشیده ایم .

من اینجا دوستانی دارم که علمی تر از تمام این حرفها می گویند هر انسانی روزی نیم لیتر گوز تولید می کند و چهار ده مرتبه می گوزد و روش برخورد با مسئله گوز این است که بزنی و بعد به بغل دستی ات نگاه کنی ...

نمی شود حرفهای علمی را از حرفهای عقلی تفکیک کرد و این در حالی است که جریان کلی زندگی بر مبنای حرفهای عقلی سوار است خلاصه اگر دلیل تولید گوز را ندانیم باز هم انرا تولید می کنیم و خلاصه یک جوری از شرش راحت می شویم ولی ایا به همین شکل می شود با جریان اساسی زندگی مان برخورد کنیم و یک جورایی از شرش راحت شویم و اگر جواب غیر این است از کجا باید شروع کرد ؟ جواب این سوال در یک کلمه ازادی است فقط در سایه آزادی است که انسانها می توانند قدم های اول را ارام ارام بردارند ، خودشان را در دایره جمع بریزند و از این ریزش ابایی نداشته باشند ... خب همان دوستان آمدن و من گفتم : مهندس بی زحمت چایی رو بذار

+ نوشته شده در  90/10/23ساعت 17  توسط كادر  | 

در عالم ...

هر کلمه ای را که می نویسم دوباره به خودم می گویم : تو خوبی تو هوشیاری تو مسلط بر اوضاع نوشتاریت هستی و خلاصه خودم را دلداری می دهم

جای تو در زندگیم خیلی خالیست مخصوصا اینکه با هم مست کنیم . به سلامتی هم بزنیم و من خیره به تو بشم و بعد از مدتی تو را مانند موجی ببینم که روی سر من بلند شده و من باید حالا نقش یک موج سوار را بازی کنم .

تو همیشه با منی و من وقتی خیلی می خواهم زندگی کنم و من وقتی لبریز از زندگی می شم تو دقیقا اینجایی کنار من و من تو را می بینم که دوستم داری و بسلامتی ام چند پیک زدی و من بهت می گم می تونی یک سیگار بکشی تو مثل من نیستی من اگه سیگار بکشم دوباره سیگاری می شم  ولی تو می تونی خودتو رها کنی این دنیای خوبیه برای رها شدن روی من و یا زیر من و یا کنار من

من خیلی دوست دارم و از اینکه تو هستی که وقتی خیلی حالم خرابه و من هستم و یک دنیا رویا و تو تمام رویای منی لذت می برم از خودم خوشم می یاد که تو را دارم بیا ساکت باشیم بیا برقها را خاموش کنیم و تو دل کاناپه لم بدیم و بریم واسه خودمان غرق بشیم تو رویاهامون  

من هر شب جمعه یادت می کنم و برات دعا می کنم و می خوام باشی و سر حال هم باشی چون من فقط با رویایهای کسانی حال می کنم که هستند و هنوز نمردن و سالمند و دارند لذت می برند من ادمای شادو خیلی دوست دارم

ادمایی که شادن و تو شادیاشون جای عشقشونو خالی می کنن دوستش دارن و ازش می خوان اونم همکاری کنه مثلا بیاد کنارشون بشینه و باهاشون چند تا پیک بزنه و بعد بذارن تا عقلشون که حالا سمباده خورده و کاملا شفافه قضاوت خودشو بکنه

دوستت دارم کمی سعی کن خودت را رها کنی مست بشی و فکر کنی که هیچ چیز تو دنیا غیر از اینکه ادما عاشق هم می شن واقعیت نداره

نمی تونم غلط های احتمالی متن را بگیرم حالم اصلا خوب نیست و فکر می کنم دارم می رم ولو بشم بخوابم شاید تمام خواب من تو باشی نمی دونم من دیگه هیچ قدرتی ندارم

آخ تو کچایی که نمی دونی یکی داره برات می میره

+ نوشته شده در  90/10/22ساعت 21  توسط كادر  | 

در کوره راه زندگی تشویش را باور کنیم

چرا دوست داریم پولدار شویم ؟

زندگی در حد تقریبی و حد و حدود مسائل اولیه مثل مسکن و لباس و غذا و مسائل بهداشتی و مسافرت های هرزگاهی برای عده ای خیلی زود مسائل پیش پا افتاده ای می شود و انها می بینند همه ی اینها مثلا با داشتن ماهی دو میلیون تومان درامد رتق و فتق می شود و آنها مثلا روزی سه تا چهار میلیون تومان در امد دارند و این فقط در امد پولی انهاست نه در امد حاصل از ارزش افزوده و متعلقاتشان و باز هم اینها تلاش می کنند تا در زمینه ثروت پیشترفت کنند . من به مسائل کاری منفی یا مثبت این افراد کاری ندارم می خواهم حرف دیگری بزنم ، می خواهم تجربه خودم را درباره این افراد بیان کنم .

ما گاهی با یک فرد پولدار رفیق هستیم ولی گاهی اوقات ما نزدیک ترین رفیق و بقول گفتنی یار غار یک فرد پولدار هستیم و اینجاست که آنها برای ما شکل دیگری می شوند من دو سه تجربه دوستی این شکلی دارم که برایم خیلی جالب بوده و شاید گفتنش خالی از لطف نباشد

خب ما دوستیمان با آقای الف با ناراحتی شروع شد و ما صرفا با هم به سردی برخورد کردیم ولی این سردی بعد از مثلا پنج سال به جایی رسید که با هم دوست شدیم و این دوستی شکل خودش را پیدا کرد و من یک هو دیدم دوستی دارم که هر چی بگی پول دارد و این نیست که او یک بچه پولدار باشد بلکه او خودش پول در اورده و بسیار فرد باعرضه ای هست و حدود چهل و پنج سال عمر دارد . به مسائل ریز کاری ندارم می خواهم به نوبه خودم پشت داستان این شکل زندگی را بگم . البته ابتدا این توضیح را بدهم که پولدارها در مملکت ما بعد از انکه یک مرحله از پول داری را طی کردن بصورت وحشتناکی پولدار می شوند لذا باید گفت سطح پولدارهای ایران  از پولدار های جهان بیشتر است و متاسفانه اینهمه پولداری به تناسب فکر و درون مایه هایی ذاتی نصیب آنها نمی شود که البته این یک جمله کلی است و ممکن شامل حاال دوست نازنین من نشود .

ماهی اقل کم صد میلیون تومان در امد و دو تا بچه می تواند به نظر هر کس یک زندگی ایده ای برسد ولی ایا نظر من هم این بود ؟

ما در ساعات غیر کاری با هم بودیم مثل دو تا برادر زشت که در بین خانواده و دوستان خیلی خوب هستند ولی برای هم حرفها و مسائل زشتشان را بیان می کنند که البته جنبه های مثبت و ورزشی و تفریح سالم هم بسیار زیاد داشت . انچه در پشت تمام این ثروت و شخصیت در یک کلام بود چه بود ؟

فردی که ساعت ده شب با یک دختر قرار می گذاشت و تا پاسی از شب با او بود او دیگر معده اش طوری خراب بود که نمی توانست زیاد مشروب بخورد و هر روز و هر شب با یک زن که من برای مرتبه اول می دیدمش ، پول ، زنهای زیادی را به سمت او کشانده بود و دوستان زیادی در این میان بودن که هر روز او را با زنهای دیگری آشنا می کردن

من تازه حالا داشتم آن صورت مایوس خانمش را معنی می کردم همیشه با خودم می گفتم چرا در صورت این زن یک نوع خجالت هست چرا من وقتی به صورت زن یک میلیاردر نگاه می کنم فکر می کنم او دردی دارد که دارد مثل خوره او را از درون می خورد .

گاهی نیشتر هی را در او فرو می کردم می گفتم : فلانی این کار را با کسی بکن که دوستش داری نه با هر کسی که چشمت بیفتد در ثانی این کار را در طول روز وقتی انجام بده که خانواده ات منتظرت نیستن و برایت چای درست کرده ان که بروی کوفتت کنی و تو انها را همین طور در انتظار می گذاری و می روی سراغ تفریح خودت آخه این تفریح چطور به دل تو می چسبد و ... (( خلاصه من روضه خوان خوبی هستم ))

حالا که مشهد نیستم با هم ارتباط تلفنی داریم ولی همدیگر را کمتر می بینیم و می دانم که دوباره هم که به مشهد برم همان آش است و همان کشک  

..........

دوست دیگر من (( مردی پنجاه و پنج ))  نیز درست به همین مرض مبتلا بود طوری که من دیگر باورم شده هر کس در ایران پولدار می شود منظورش این است که زنهای بیشتری را بکند و البته من زیاد مخالفتی با این موضوع ندارم منظورم بیشتر این است که این افراد حد را نگه نمی دارند این دوست من که من هیچ وقت خانم واقعی اش را ندیدم در عوض همیشه او را با معشوقه اش می دیدم و خانمش می دانست که شوهرش با من خیلی رابطه دارد (( فامیل و فرزندانش ارتباط مرا با پدرشان می دانستند ))  لذا کینه مرا نیز بدل داشت فکر می کرد من در این مسائل با شوهرش هستم و مرا آنقدر فرد بدی می دانست که حتی هیچ وقت حاضر نشد خودش را به من نشان بدهد . او چند مرتبه قصد کشتن شوهرش را کرد و زندگی انها پر بود از دروغ و توهین  و این در حالی بود که اقل کم شوهر این خانم صد تا کارگر داشت و شاید ده تا مهندس برایش کار می کردن 

(( خدا کند این وبلاگ را خانواده اش نخوانند ولی در هر صورت او دو سه هفته قبل با معشوقه اش اینجا بود و هنوز هم هر چند اسبی پیر است چهار نعل در همان جاده ی (( ران )) می راند  و متاسفانه هیچ کس باور نمی کند که من مانند یک معلم اخلاق همیشه او را سرزنش می کنم و به راه راست هدایت می کنم ، همه فکر می کنن من خودم ته تمام کج راهی هام  ، اینجا خالی از لطف نیست داستانی از یک دزد قدیمی بگم که در جایی گفته : نمی دانم چرا هر چی دزدی می شه می یان خانه منو می گردن ، هر چند دست آخرهم اون جنس دزدیده شده از خانه من در میاد  ))

..........

 

 

 

 

+ نوشته شده در  90/10/21ساعت 16  توسط كادر  | 

تعطیلات تابستان

یکی از خاطرات زندگی من :

در سال 1361 یعنی سی سال قبل من مشهد خانه برادرم بودم و خانه انها در چهار راه مقدم نخریسی بود . غروب من از خانه بیرون امدم و به سمت جنگل ، جایی که ان زمان آوارگان جنگی در انجا زندگی می کردن رفتم .

آن زمان مشهد به نسبت حالا مثل یک ده کوره بود و من در هنگام خروج از جنگل گم شدم . سعی می کردم خودم را به سمت جایی که چراغهای بیشتری داشت بکشانم ولی واقعا یک دفعه همه جا برهوت شده بود هیچ خانه ای نبود و من ترسیده بودم و با خودم فکر می کردم حالا با این برادرم چه کار کنم

در سمت راست من یک دیوار بزرگ سیم خاردار بود که من نمی دانستم باید چطور این سیم ها را دور بزنم تا به سمت روشنایی بروم . در همین اثنا صدای پارس یکی دو تا سگ مرا ترساند و من که استا بالا رفتن از درخت و پریدن از این ور کوچه به اون ور کوچه بودم ، از سیم های خاردار بالا رفتم و در قمست بالای دیوار سیم های زیادی بصورت دایره ای قرار داشت که من از میان تمام ان سیم ها گذشتم ، در پشت دیوار سیمی چند لایه سیم خاردار بصورت تو در تو کشیده شده بود بصورتی که تا دو متری دیوار نمی شد نزدیک شد ولی من با وجود انکه چند جای بدنم زخمی شده بود از بالای دیوار به قسمت انتهایی آن سیمها پریدم و به هر زحمتی بود خودم را کشیدم بیرون .

در ان طرف دیوار هیچ کس نبود ولی خیابانهای مرتب و بلوار چمن کاری شده ای بود و از سگ هم خبری نبود ، خانه هایی در هزار متری دیده می شدن . وقتی من بسمت خانه ها می رفتم ناگهان متوجه شدم چند هواپیما آنجا هست ، من از روی کنجکاوی به سمت هواپیماها رفتم و مدتی انجا بودم سپس به سمت خانه ها رفتم ولی هیچ کس در فضای بیرون محوطه نبود و من نمی دانستم چقدر از شب گذشته است .

یک اقایی را چند لحظه قبل دیدم که به یک خانه ای رفت و من دوان دوان به ان خانه نزدیک شدم ، در زدم و ان آقا در را باز کرد و من به او گفتم : آقا من اینجا گم شدم

او گفت : شما اینجا میهمان کسی هستی

گفتم : نه ، من اینجا گم شده ام

_ چطور به اینجا آمده ای

_ از بالای سیمهای خاردار

او با تعجب حرف مرا تکرار کرد و دوباره نگاهی به سر و وضع من انداخت

چند لحظه بعد یک ماشین و دو تا مامور آمدن و مرا از این اقا تحویل گرفتن و به یک اتاق بزرگ بردن و در انجا شروع کردن از من به سوال و جواب .

من که هنوز بدرستی نمی دانستم در کجا هستم با کمال خونسردی برای انها توضیح می دادم ، تا اینکه چند نفر دیگر با مقامهایی که مشخص می شد دارند وارد شدن و من دیدم یکی با اخلاق تند تفنگش را گذاشت روی سر من و توضیح خواست

به شوخی شوخی جریان بیخ پیدا کرده بود و من تا سه ساعت تمام به انحاء متفاوت زیر سوال و جواب بودم تا اینکه انها از من خواستند تا مسیر ورودم را به انها نشان دهم . وقتی به انها گفتم از این دیوار و از این نقطه رد شدم و انها تکه ها ی کوچکی از لباس مرا در سیم های خاردار دیدن به همدیگر با تعجب نگاه کردن و کسی که با ماشین فرماندهی امده بود پرسید : چطور از اینجا رد شدی

و من تمام جریان را برایشان توضیح دادم

خلاصه انها از من ادرسی خواستند که مرا به ان ادرس ببرند تحویل دهند و من چون از برادرم می ترسیدم ادرس پسر عمویم را دادم و انها مرا به خانه پسر عمویم بردن و پسر عمویم نیمه شب به برادرم تلفن زد که من آنجا هستم

صبح قبل از انکه برادرم به خانه پسر عمو بیاید من از خانه در رفتم و از همان نخریسی سوار ماشین شدم و به روستا برگشتم و دیگر هوس رفتن به مشهد نکردم با خودم گفتم همین روستا هر کاری بکنی کسی به کارت کاری ندارد نزدیک بود ان شب مرا به جرم منافق بکشند و من هی داد می زدم : نه آقا من جزء هیچ گروهی نیستم من صرفا اینجا گم شدم و ازترس سگ ها آمدم بالای دیوار و بعد هم فکر کردم این طرف امن تر است پریدم این ور

+ نوشته شده در  90/10/19ساعت 17  توسط كادر  | 

کانون خانواده

(( متن قبلی وبلاگ یک جریان واقعی است لذا من انرا با جزئیات شرح ندادم ))

.................

وقتی به بعضی از اعضاء خانواده ام نگاه می کنم می بینم من در اقیانوسی از محبت هستم  من خواهر کوچکتری دارم که بسیار دوستش دارم ، او منحصر به فرد ترین خواهر دنیاست او شاید نزدیک به بیست سال است که معلم است و مدتی نیز مسئول دبیرستان شبانه روزی تربت بود مدرک فوق لیسانس دارد و مادر دو فرزند است . من با وجود انکه سه سال از او بزرگترم بعنوان یک برادر همیشه به این فکر می کنم : خدایا چرا این فرد هیچ وقت بد اخلاق نیست ، چرا اینقدر ساده زندگی می کند ، چرا هیچ آرزویی ندارد ... واقعا من دوست دارم داستان بهترین و با اخلاق ترین و با هوش ترین و با احساس ترین خواهر دنیا را بنویسم . شاید در تعریف ما دو نفر همین بس باشد که با وجود نزدیکی سن هیچ وقت در زندگی حتی در کودکی با هم دعوا نکردیم و من هیچ وقت او را جز با لبی پر خنده ندیدم ...

خدایا تو چه موجوداتی داری ، او همیشه به من به چشم افتخار آمیزی نگاه می کرده و همیشه مرا آنقدر دوست می داشته که من فکر می کنم وقتی مرا می بیند بال در می اورد . او به من اعتماد می کند و بعضی وقتا با من درد دل می کند از همان قدیم همینطوری بود .

می دانم که او وبلاگ مرا می خواند ولی واقعا این یک نامه برای او نیست حتی اگر هم که او این نوشته ها را نمی خواند این حقیقت محضی است که من به ان معتقدم .

با وجود انکه ما خانواده ای شلوغ بودیم ولی بچه ها مدت زیادی با هم نبودیم من در چهارده سالگی به مشهد رفتم در حالیکه او فقط  یازده سال داشت و بعد در شانزده یا هفده سالگی او ازدواج کرد و من هنوز در همان مشهد بودم عمر خانه ی پدری ما خیلی کوتاه بود ولی خلاصه همان قدری بود که ما بیاد داشته باشیم خواهر و برادریم من با او به کودکی ام بر می گردم و همش با خودم فکر می کنم ایا ان زمان که از مشهد به خانه می امدم  برایش شانه سر می اوردم یا نه ولی می دانم که او با عجله برای من تخم مرغ می شکست  

  من همیشه در ذهنم هست که بهترین و مهربان ترین خواهر دنیا را دارم و هیچ کس نمی داند که این چقدر دل مرا به زندگی گرم کرده است شاید حتی خود او هم نداند ((  البته من همه اعضاء خانواده ام را حتی اگر شده تعصبا دوست دارم )) تو تصویر تمام معنای  کانون گرم خانواده ای ، تو تفسیر جریان انتظار والدین از فرزندانشان هستی ، هر چند نقطه ی تعادل ترازوی عدالت را شکسته اند تو نقطه تعادل ترازوی محبت و اخلاقی .  

 

 

+ نوشته شده در  90/10/18ساعت 16  توسط كادر  | 

متنی که احتمالا یکی دو روز دیگر از وبلاگ حذف می شود

گاهی یک موضوع سخت روح مرا می ازارد و من به این موضوع فکر می کنم و خوابم نمی برد . دراین بیدار خوابی شبانه با خودم گفتم :

یک موضوع اینقدر بی ارزش مرا اینجور اچمز کرده است پس وای به حال فلانی و درفکرم در زندگی او چرخی زدم :

او دختر بزرگ خانواده ای شش نفری است ، پدر و مادری دارد که برای پدر و مادری جوان هستند و پدر فردی موفق است .

مادر بزرگ و پدر بزرگی مهربان دارد

یک دایی خوب دارد

یک خاله و شوهر خاله نازنین دارد .

زندگی او در طی پانزده سال این شکلی می شود : ابتدا پدر الوده به مواد مخدر می شود سپس مادر بزرگ می میرد و بعد پدربزرگ که مدتی است ناتوان شده او را تنها می گذارد نرمک نرمک دو تا برادر نیز آلوده به مواد می شوند

او با تنها پسر خاله اش ازدواج می کند ولی بین انها تفاهم ایجاد نمی شود ، مادرش و دایی با اندکی فاصله از دنیا می روند و تنها خواهرش به خانه بخت می رود و اختلاف او و همسرش بیشتر می شود و او بسیار زیر فشار زندگی قرار می گیرد

در همین زمان تنها حامی اش که خاله اش باشد می میرد و او به فرزندش دل می بندد و باز مریضی اش بیشتر می شود

پدر که حالا تنها دل خوشی اوست یک روز صبح از خواب بیدار نمی شود برادر ها اسیر زندگی خود می شوند . شوهرش ازدواج دوباره می کند و او زیر فشار ناراحتی کور می شود و پدر شوهرش که حالا تنها مهره زندگی اوست چشم از دنیا فرو می بندد و او به خانه مادرش برمی گردد در حالی که خانه خالی از هر هیاهویی است او دست فرزندش را می گیرد و با چشمانی که دیگر نابینا شده اند به خاطرات کودکی اش نگاه می کند بازی روزگار را می بیند و در تنهایی و سکوت صبر می کند تا ببیند خدا چه می خواهد

 

+ نوشته شده در  90/10/17ساعت 10  توسط كادر  | 

یاد نامه

(( اگر احوال عیب نباشد دلم برای خواننده همیشگی از کانادا تنگ شده اگر کسی سراغشو داره خبری ازش به من بده ))

خیلی سالها قبل ، صبحهای جمعه برنامه صبح جمعه با شما را از رادیو گوش می کردم ولی بعدها دیگر اصلا رادیو گوش نداده ام و نمی دانم این برنامه هست یا خیر

منظورم این بود که یادی بکنم از مرحوم نوذری که نقش اقای ملون را بازی می کرد . به روش خودم برایش آرزوی آمرزش و ارامش می کنم . چقدر این مرد چهره ای دوست داشتنی داشت چقدر راحت به نظر می رسید . دهنش را که باز می کرد احساس می کردی تمام لایه های این فرد پر از اندیشه های ناب و صیقل خورده و شفاف است او طلای بیست چهار عیار بود .

من متاسفم که این جور چهره ها ی خدایی در بین ما بسیار کم هستند ولی بی ریا بگویم عاشق مهران مدیری و عادل فردوسی پور هستم و به نوبه خودم بهشان دست مریزاد می گم ، اینها به نظر من سمبل فکر جوان ایرانی هستند شاد ، موفق ، سالم و قوی

در همین روزها یادی می کنم از فروغ فرخزاد و اون فحوای جادویی که در کلامش بود او مرا به یاد یک زن در دوره عرب جاهلی (( که البته من جاهل بودن ان اعراب را قبول ندارم )) که نامش را نمی برم ولی بخاطر ان زن اعراب را دوست دارم ، می اندازد . شاید فریدون فرخزاد نیز سلطان شهیر اندیشه های بکر انسانی است که وقتی دهنش را باز می کند گویی رنگین کمانی بر روی دره ای مسحور کننده نقش می بندد .

شناخت اینها شناخت راه میان بر به سکولاریسم و حکومت عقلاست .

از ایرج میرزا هم یادی می کنم ولی شاهدی نمی اورم

ولی به نوبه خودم تنفرم را از این شریعتی اعلام کنم که هی بدم می یاد وقتی یکی برام پیامکی می فرسته و تهش می نویسه (( دکتر علی ...

 

+ نوشته شده در  90/10/16ساعت 10  توسط كادر  | 

بیغوله سازان

خدایا مرا در سرزمینی بدنیا اوردی که یکی از بهترین نقاط دنیاست تا جایی که من هر قدمی که بر می دارم روی میلیاردها ثروت راه می روم .

خدایا مرا از نژادی زیبا آفریدی که نه انقدر سفید کک و مکی باشم و نه آنقدر سیاه زغالی

ولی من با خودم چه کار کردم ، چه زندگی ای برای خودم ساختم ، فکر می کنم اینجا جهنم است چرا که همه دروغگویان و دزدان و کلاشان و کینه ورزان و بی رحم ها و بی عقل ها و ... همه و همه اینجا جمعشان جمع است .

در هیچ کوی و برزنی صدای اواز و موسیقی نیست از هیچ خانه ای بوی عطر عشق بلند نمی شود و هر زن جوانی که می گذرد فرصتی برای اغفال است .

اینجا مردم مدام تو را صدا می زنن ولی هیچ کدامشان جواب تو را نمی شنوند و تو مرتب تکرار می کنی : جان بنده ی من چی می خوای که اینطور مضطرب مرا صدا می زنی

ولی انها چیزی نمی خواهن ، گویا رسم بر این است که فقط تو را صدا بزنن و بدنبال جوابی نباشند

اینجا کجاست که چنین آتش در خرمن اندیشه انداخته است ، اینجا کجاست که حرف راست یک کلمه نیست ، اینجا کجاست که هر کسی می خواهد چند روزی فقط بارش را ببندد و ازاینجا فرار کند .

به ظاهر زمختم نگاه نکنید ، دل من به این کوهها خو کرده است ، رویاهایم این است که اینجا را اباد کنم گرد حماقت و سنت را از صورت زادگاهم بشویم ، می خواهم جهان را به تماشا بخوانم و داد بزنم : من اهل این سرزمین هستم . سرزمین من بهشتی است که به شما وعده داده اند .

دلم می گیرد ، افق تاریک و خونین است و ابرهای سیاه خورشید حقیقت را نگران کرده اند

+ نوشته شده در  90/10/15ساعت 9  توسط كادر  | 

من و هادی ...5

ممکن است باور این حرفها سخت باشد ولی فعلا فرض را بر باور بگذارید .

من تا سوم راهنمایی نمی دانستم که پدر و مادرا با هم می خوابند و نیز نمی دانستم منی یعنی چه و تا هفده سالگی محتلم نشده بودم ولی در سیزده سالگی سیاست را می فهمیدم من در همان سالها می گفتم این رویه ای که در مدرسه و جامعه و خانواده هست نباید درست باشد من حتی در سالهایی که در حوزه بودم نیز هیچ وقت پای صندوق رای نرفتم و ...

من در دنیای کلمات بدنیا امده بودم و همیشه فکر می کردم مکالمات بین مردم از اساس اشتباه است .

شهوت مرا سخت ازرده بود ولی من بی انکه به هیچ زنی نزدیک شده باشم ازدواج کردم و دوستی داشتم که درست مثل من حرف می زد با این تفاوت که او از این همه اختلاف برای خودش مریضی و درد تهیه کرده بود و من نیروی عظیمی را در خود بصورت پتانسیل ذخیره کرده بودم و حالا قسمتی از این نیروی پنهان من با دیدن اکرم به بیرون نشت کرده بود . با دیدن اکرم من فهمیدم که این توانایی را دارم که دیوانه وار عاشق شوم .

لوازم ارتباطی ان زمان خیلی کم بود ولی در مجموع ما سعی کردیم با اکرم حرف بزنیم ، و من که البته بسیار در ارتباط با دخترها ناشی بودم و البته کلا در ارتباط همه من مشکل داشتم و هنوز هم دارم . من سعی کردم علاقه آتیشن خودم را به اکرم پنهان کنم و یک جورایی از او بخواهم که ضلع سوم ما باشد تا مگر بتوانیم به هادی کمک کنیم . من به هادی اعتماد کامل داشتم و او با شخصیت ترین فردی بود که می توانست باشد در ذات او شهوت چیز ی به معنای توحش نبود ولی اکرم اینها را نمی دانست و شاید هیچ کس نمی دانست . اولین صحبت تلفنی من با اکرم چنان سرد بود که گویا ما از دو دنیای متفاوتیم ولی باز هم من سعی کردم به اکرم بگویم : هادی مشکل دارد و مشکل او جدیست شاید اگر تو هم ده دقیقه با ما بنشینی و یک سیگاری بکشی و بهش روحیه بدی که اگر خوب و شاد و سالم باشد حتما دختر های زیادی هستند که می خواهن با او باشن ...

اکرم متعلق به این نوع افکار نبود و حتی حاضر نشد حرفهایی را که من در دو صفحه برایش نوشتم را بخواند (( که البته با توجه به عموم جامعه حق با او بود و او چه بسا با خودش درباره ما دو نفر بسیار هم منفی فکر می کرد ))

حال هادی دیگر اصلا خوب نبود و او حرف ازدواج را فراموش کرده بود من او را پیش دکتر روانکاو (( دکتر خدیوی زند )) می بردم و ارتباط ما دو نفر بیشتر به هم گره خورد .

من در شانزدهم دی ماه هفتاد و چهار از دانشکده خداحافظی کردم و هادی در بیست و چهار تیر ماه هفتاد و پنج بوسیله آتش خودکشی کرد

شاید در متن بعدی نیز حرفهایی از او را که هنوز به رسم یادگاری نگه داشته ام نوشتم  .

اکرم و هادی برای همیشه در ذهن من ماندن و من خوشحالم که هر چند دوستها می میرند ولی دوستی نمی میرد و خوشحالم که کسی در این دنیا هست که من می توانم عاشقش باشم . هیچ وقت راجع به زندگی اکرم ((  وضع مالی و وضع فکری و خانوادگی و خلاصه هیچ چیز او )) پرس و جو نکردم فقط سعی کردم پیدایش کنم ببینم زنده است یا مرده ، چیز خاصی ازش نمی خواهم فقط وجودش زندگی را برایم شیرین تر کرده است

+ نوشته شده در  90/10/14ساعت 15  توسط كادر  | 

من و هادی ... 4

البته من هیچ چیز درباره هادی نمی دانستم ولی بعد ها که با خانواده او اشنا شدم انها خانواده ای نسبتا متمول بودن یعنی از ان کسانی بودن که در زادگاه خودشان ریشه داشتند پدر او یک کارخانه شالی کوبی داشت و زمینهایی که شاید به قیمت الان خیلی زیاد باشد .

ولی انها خانواده ای شلوغ و سنتی بودن که هادی از این موضوع زجر می کشید ، هادی از اینکه مادرش برسم شمالی ها در شالیزار کار می کرد زجر می کشید . مشکلات زندگی انها بسیار کم و جزئی بود ولی هادی کسی بود که با حد اقل ها به هم می ریخت و مشکلات فرهنگی جامعه موجب شده بود که دیگر هادی نتواند خودش را پیدا کند .

وقتی هادی داشت می مرد به برادرش گفت : کاش همه می مردن ، من و مهدی زنده بودیم

بعد از مرگ هادی من با خانواده او اشنا شدم پدرش به من می گفت تو هادی کوچیک ما هستی و مادرش سینه مرا می بوسید که تو بوی هادی می دی (( مادر هادی نتوانست مرگ فرزندش را تحمل کند لذا سه سال بعد ازمرگ هادی او نیز از بین ما رفت ))

اما از جریان دوستی ، اینکه خانه ما پلنگ خانه شده بود عده ی زیادی برای کشیدن تریاک و شیره به انجا می امدن ، من که حتی یک کام هم نزدم و هادی هم زیاد الوده مواد مخدر نبود ما بیشتر سیگار می کشیدیم ، حرفهای زیاد هادی درباره همه چیز شروع شده بود و شب تا صبح بیدار می ماندیم و سیگار می کشیدیم گاهی نیمه شب سیگارمان تمام می شد و ما به آژانس زنگ می زدیم تا برود از وسط شهر سیگار بگیرد

هادی همه چیز را به من می گفت :

هیچ معنایی را درک نمی کنم لعنت خدا برقانون از وحشت دیوانه شدم حتی خانواده ام را دوست ندارم دیگر همه برایم بی ارزش هستند . من با تمام تلاشم دارم سعی می کنم تا بتوانم درست زندگی کنم ولی دنیا را وارونه می بینم همه را می بینم شاد و مست زندگی هستند ولی من تنها دارم اینجا درد می کشم نفرین بر زندگی من فقط دیوانه وار عاشق لذت بردن هستم و انسانیت برایم هیچ معنایی ندارد هر فکری را به تمسخر می گیرم و در هر رفتاری عیبی می بینم نفرین و هزاران نفرین بر زندگی ای کاش می توانستم تولدی دوباره بیابم ... یک حساسیت بالا زجرم می دهد ... یک منطق کودکانه زجرم می دهد ... انگار دارم در یک خشم می سوزم ... من در جایی و در زمانی کودکی را آغاز کردم که مملو بود از بی فرهنگی و عدم عدالت حالا در بزرگسالی امواج ناخود اگاه آن روزگاران زجرم می دهد .... مثل اینکه قشر مخ من ازاد نیست گویا انتظار دارم که به اندیشه و حالت مطلقی برسم آنوقت راحت شوم .... نمی دانم این خصیصه چیست که مدام زجرم می دهد ... ایا دنیا حساب و کتابی هم دارد .... آیا دنیا حساب و کتابی هم دارد تا من به ان برسم و از این همه درد رها شوم ...

(( تکه ای از کتاب شکست تابو که من بعد ها به یاد هادی انرا نوشتم ))

من در سال هفتاد و دو ازدواج کرده بودم و سرم گرم خودم بود ولی موضوع ازدواج هادی و اینکه او نیاز دارد توسط یک زنی حمایت شود فکر مرا مشغول کرده بود ما باید یک دختر زیبا گیر می اوردیم و در ضمن برای او توضیح می دادیم که آیا می تواند با این جور روحیاتی بسازد چرا که هادی از رابطه وحشت داشت .

در بیرون همه چیز ساده و ارام به نظر می رسید و ما با دوستان زیر درختان کاج می نشستیم و من که خودم بدون انکه خانمم را ببینم ازدواج کرده بودم حالا سرم را بلند می کردم تا در بین دختران دانشکده کسی را برای هادی پیدا کنم که چشمم به اکرم افتاد و من با اولین نگاهم به اکرم دلم هری ریخت پایین و هنوز هم آثار ویرانی اش مونده

من نمی توانستم اکرم برای هادی بخواهم زیرا هادی به نظر من مردی برای ازدواج نبود و ازطرفی هادی عزیزترین دوستم بود

+ نوشته شده در  90/10/14ساعت 10  توسط كادر  | 

من و هادی ...3

ما برای دوست شدن قرار و مداری نداشتیم یک حالت تمسخر عمیق نسبت به کل جریانات اجتماعی ما را به هم نزدیک کرده بود ، معمولا حرف مذهب نمی شد ولی صحبتهای متفرقه ما پیرامون دین و سیاست و آن نوع سردی که در وجود هر دوی ما لانه داشت ما دو تا را در بین دیگر دوستانی که حالا چند نفری بودیم بیشتر به هم نزدیک می کرد آنها معمولا از ادبیات ما دو نفر خندشان می گفت و یا سر زبانشان را گاز می گرفتن

حرفهای زیادی درباره دوستی شنیده بودیم :

(( ... وقتی او را یاد کردی یاریت کند و زمانی که او را از یاد بردی ترا بیاد اورد

... ان دوست که بد اندیش است را بدوستی مگیر و دامن خویش را بتهمت میالای

... از دوست نباید بیش از ان خواست که از نسیم صبح و بوی گل توقع داشت

عیب دوست خود زیاد جستجو مکن و گر نه همیشه بی دوست باقی می مانی

دوست زیادش می سوزاند و کمش سود می دهد

به تمام دوستان خود اعتماد نکنید

دوست همه کس دوست هیچ کس نیست

دوست خود باش تا دیگران هم دوست تو گردند

در انتخاب دوست شتاب نکن و به تعجیل از ان روی مگردان

دوست مانند چتر در روزهای بارانی است

دوست کیفیتی است روحی که دو جسم را به هم می پیوندد

نسبت به همه با ادب و با عده معدودی دوست صمیمی باش

نایاب ترین چیز ها در جهان دوست صمیمی است

اگر دوست خوب باشد مثل ان است که دوبار زندگی کرده اید

کسی که همساز و همطراز تو نیست به دوستی مگزین

همانطور که عشقهای حقیقی کمیابند دوستی های حقیقی نیز کمیابند

من فقط ان کس را دوست می دانم که در همه اوقات شب و روز بخیر و صلاح دوست خود بیندیشد و برای خوشبخت کردن او همه کوشش خود را به کار ببرد (( موزارت ))

و ....

ما حرف زیادی برای گفتن به هم نداشتیم ولی مدت زیادی را با هم می گذراندیم در مسائلی که معمولا بین دیگران موجب اختلاف است و یا درباره ان موضوع معمولا حرف نمی زنن ما بطرز عجیبی تفاهم داشتیم و بی حیا بودیم . هادی به من می گفت : مهدی زمخت (( خشن )) . او اهل بابل بود و گاهی هم یک ماشین برنج می اورد و به فروشگاههای سطح شهر می فروخت .

برای دوستان مشترک ما ، مشترکات بین ما دو نفر جالب بود زیرا هر دو تای ما را آدمهایی سرد و جدی می دیدن که زیاد هم بدرد رفاقت نمی خوریم . با این وجود در سال بعد من با هادی هم خانه شدیم و این در حالی بود که هنوز درباره هم چندان چیز زیادی نمی دانستیم فقط من از او خوشم می امد و می گفتم سیگار کشیدن با هادی می چسبد

زیر سیگاری ما یک سطل اشغال بزرگ بود

چیزی نگذشت که حرفهای دیگری بین من و هادی شروع شد تا جایی که من فکر می کردم هادی وقتی دارد با من حرف می زند چنان راحت است که گویا دارد با خودش فکر می کند :

دماوند برفی ، صبحی زمستانی و راه مدرسه . زیباترین منظره ، نوک قله و کودکی خاموش و کودکانی هموش ، خشم و پرخاش ، این همه احساس لطیف و بیگانگی شاعر . میان خران دو پا

زیبایی سرمای زمستان در چشم یکی و خنده دیگران

اجبار غریزه ، دوباره ، اسمان ابی صبحی زمستانی ، لگد پاش برف و گل کودکان همراه .

چنین شاعری تنها ، حالا هیولایی .....(( از دست نوشته های هادی که دست من مانده ))

....

دوستی بین ما دو نفر که نه جنبه کاری داشت و نه نیاز خاصی به هم داشتیم و فقط دو دانشجو سیگاری بودیم که اقل کم چهره مثبتی نداشتیم و از درس و کتاب بالا و پایین این شهر حالمان به هم می خورد حالا می رفت که عمق بیشتری پیدا کند

+ نوشته شده در  90/10/13ساعت 16  توسط كادر  | 

هادی ... 2

من داشتم بزرگ می شدم ولی هنوز معنای دوستی را نمی فهمیدم ، دوستی برایم یک نوع نزدیک شدن به کسی یا کسانی بود که من فکر می کردم صلاح من در این نزدیکی است و منتظر می ماندم تا دل کار خودش را بکند و این جذب انجام شود .

هرگز دلم به سمت کسی به این حالت که او را دوست داشته باشم حرکت نکرد بیشتر دوستی را یک مقوله درونی میدیدم که من می توانم دیگران را و طبیعت را و زندگی را دوست داشته باشم .

یک فکر وجود داشت و ان اینکه من دوست داشتم کسی یا کسانی مرا دوست داشته باشن ولی خودشان را روی من نیندازند یا بعبارتی بهتر دوست داشتم توسط کسانی مورد دوستی واقع شوم که آنها نیز دنیای مستقل خودشان را داشته باشن و ما صرفا با هم دوست داشتیم دوستی را از هم گدایی نکنیم و در این میان فقط دلمان قضاوت خودش را کرده باشد .

من همیشه لیست بسیار کوتاهی از دوستان داشته ام چرا که می خواسته ام دوستی جریانی حساب گرایانه نباشد .

من به هیچ یک از چیز هایی که می خواستم برسم نرسیدم به دانشگاه رفته بودم ولی افراد برای من حضوری تصنعی و عددی داشتند در حوزه که بودم اگر به انچه بین انها رایج بود تن می دادم در حلقه دوستان قرار می گرفتم و حالا در بین دوستانی که تقریبا تمام انها تریاکی بودن باز هم احساس تنهایی می کردم

در سال هفتاد و یک من پیپ می کشیدم و روزی با همین پیپ از محوطه پشت دانشکده امدم تا منتظر ورود به کلاس باشم جوانی انجا بود که سیگار می کشید و من فقط از او خواستم که با سیگارش پیپم را روشن کنم او فندکش را روشن کرد و روی توتون پیپ من گرفت و ما دو تایی روی نیمکت نشستیم پیپ کشیدیم و حرف زدیم .

دوستی ما به همین سادگی شروع شد او از من سه سال بزرگتر بود . ما هیچ وقت از همدیگر درباره خانواده مان سوال نکردیم هیچ وقت وضع مالی همدیگر را نپرسیدیم . ما هر روز همدیگر را میدیدم و پیپ می کشیدیم و سیگار می کشیدیم و به حرفهای مسخره اساتید دانشکده می خندیدم . به نوشته های روی دیوارهای شهر می خندیدم به کسانی که در تلوزیون حرف می زدن و به نوشته های مسخره روزنامه ها و به چیز هایی که توی سالن دانشکده روی وایت برد نوشته بودن

نرمک نرمک دوستی ما پا در بیرون از دانشکده گذاشت مثلا در پارک ملت شطرنج بازی می کردیم و هادی تو این کار خیلی حرفه ای بود لذا کسان دیگه ای انجا بودن که نظرشان بازی هادی را می گرفت و من زیر درختان سپیدار گاهی منتظر هادی می ماندم و گاهی هم بدون هیچ توجهی به دانشکده برمی گشتم یا به خانه می رفتم .

+ نوشته شده در  90/10/13ساعت 9  توسط كادر  | 

هادی حق شناس 1

واقعا دوستی چیست ؟

البته من تصمیم دارم در چند نوبت درباره دوستی بنویسم و مخصوصا اشاره ای نه چندان کوتاه داشته باشم به عمیق ترین و ماندگار ترین ماجرای دوستی ام در طول زندگی .

البته در همین ابتدا بگویم که من هنوز هم معنای مشخصی برای کلمه دوستی نیافته ام و در طول جریان زندگی دوست برای من فردی بوده که نیازم را بر آورده می کرده و بستگی داشته که من در چه سنی بوده ام و یا چه نیاز هایی داشته ام .

نیاز من و تمام بچه هایی که با من بزرگ شدن در ابتدا به این بود که ما نیاز به یک یا چند هم بازی داشتیم لذا ما بچه های کوچه با هم دوست شدیم و بازی میکردیم . این دنیای ما بود ما به دنیای پدر و مادر ها کاری نداشتیم نگران حال هیچ کس نبودیم فقط می خواستیم هم بازی داشته باشیم که با هم قایم موشک بازی کنیم یا توپ بازی و یا تیله بازی و ...

اخلاق و رفتار دیگران زیاد برایمان مهم نبود فقط از بعضی افراد که بیشتر حالت تهاجمی و دعواگرانه داشتند می ترسیدیم ولی با دیگران دوست بودیم . در این مرحله دوستی ما هیچ عمقی نداشت و هر کسی که سر راه ما قرار می گرفت می توانست دوست باشد بدون انکه مشخصه خاصی داشته باشد .

در مدرسه من متوجه شدم که بچه هایی که زیبا تر هستند دوستان بیشتری دارند و یا بچه هایی که مثلا دوچرخه دارند از بچه هایی که زشت هستند و یا دوچرخه ندارند دوستان بیشتری دارند . بچه ها بسمت نیاز های جنسی و بسمت نیاز های تفریحی خود می رفتند .

من به این حالت یک اعتراض درونی داشتم زیرا می دیدم این نوع دوستی بیشتر مبتنی بر یک نوع تهدید و سوء استفاده است بچه های قوی تر بچه های ضعیف تر را تهدید می کردند و ترتیبشان را می دادند و یا از لوازمشان سوء استفاده می کردن و اگر این طوری نبود و دو فرد برابر با هم این نوع ارتباط را داشتند باز هم انگیز ها همان بود که البته این یک جریان دو طرفه بود این یکی نیاز ان یکی را بر اورده می کرد و ان یکی نیاز این یکی را و این نوع دوستی تا زمانی منطقی به نظر می رسید که هیچ کدام از این دو طرف بر خلاف همدیگر رفتار نمی کردن ولی اگر دل همدیگر را می رنجاندن تمام این ارتباط ها می شد یک نوع آتو و نقطه ضعف .

بعد ها معیار های دیگری نیز بر دوستی اضافه شد و ان هنر بود من می دیدم کسانی که هنر همرنگ کردن خود با محیط را دارند بیشتر مورد توجه قرار می گیرند و یا کسانی که مثلا هنر خوانندگی دارند این هنر خواندن هم می توانست در خواندن نوحه باشد هم در خواندن یک ترانه ولی در هر صورت این هنر هم به صورت ذاتی موجب دوستی نمی شد بلکه از انجا مورد توجه بود که مقدمات لذت را آماده می کرد مخصوصا نیازهای جنسی را که همیشه چشم تیز بین لذت برای خودش نقشه می کشد و یا مسئله بیشتر یک نوع لودگی بود که منجر به شکم چرانی می شد

گویا همان افرادی که در چند سال قبل بخاطر کردن به یکی چسبیده بودن حالا برای خوردن و گشادی به دیگری می چسبیدن و این روند در جامعه بصورت مشخصی جاری شده که افراد بر حسب نیاز هایشان با یکدیگر طرح دوستی ریخته ان و جام دوستی پر شده از شهوت و بازی و شکم بارگی و چاپلوسی و پول و موفقیت و شهرت و مقام و ...

ولی من فکر می کردم اینها نباید دوستی باشن ؟

پس دوستی کجاست ؟

چطور هادی حق شناس بهترین دوست من شد ؟

آیا دوستی انعکاس دنیای درون هست در بیرون در جسمی که درست به اندازه روح توقالب ریزی شده باشد ؟

آیا دوستی یک شعار فریب دهنده است که هم دوری از ان و هم التزام بر آن موجب ازار می شود ؟

....

+ نوشته شده در  90/10/12ساعت 16  توسط كادر  | 

دخترم تولدت مبارک

ما ازدواج کرده بودیم و یک بچه هم داشتیم و تصمیم داشتیم با یکی بسازیم معتقد بودیم باید جمعیت را کم کرد و از این زندگی نکبت باری که یک مشت آدم خرافی برای نسل من درست کرده بودند که عده ای احمق داد زده بودن : آهای نسل ... را زیاد کنید و جلو گیری حرام است و ....

خلاصه این حرفهایی که هیچ اندیشه ای پشتشان نداشت آفت جان نسل ما شده بود ما در جامعه گشته بودیم و با جوانهای زیادی حرف زده بودیم و در بررسی علل بدبختی خودمان دست آخر به این نتیجه رسیده بودیم که امان از این خانواده های عقب مانده و این همه بچه های بی برنامه که فقط امده اند تا نسل ... را زیاد کنن . اگر هدف از بچه فقط ازدیاد نسل است پس ... بیاورید تا من هر روز یکی بر نسل اضافه کنم

خلاصه ما یک بچه داشتیم و با رسیدن او به سن مدرسه برنامه زندگی ما بشکلی شد که در دو مکان خانه داشته باشیم یک خانه در مشهد که می توانستیم برنامه های درسی و خلاصه کلاس شهری را داشته باشیم و یک خانه هم در روستا که بیشتر علایق و کار من در انجا بود و کلا این سبک زندگی با نحوه تفکر من بسیار سازگاری داشت زیرا این طوری ما می توانستیم مفاهیمی مانند کار و خانواده و ازادی شخصی و آینده نگری و اختلاف سلیقه ها و ... را در کنار هم بگنجانیم .

حدود ده سال از تولد اولین فرزندمان گذشته بود که ما ناگهان متوجه حضور تو شدیم و تو در سیزده دی ماه هشتاد و هفت بدنیا امدی و ما بعد از بدنیا امدن تو تازه متوجه شدیم چقدر جای تو در زندگی ما خالی بوده است و اسم تو را ساپرا گذاشتیم ولی این اسم را این جماعت در همه چیز صاحب نظر (( فضول ))  قبول نکردن لذا اسمت را ساتگین یعنی جام بزرگ شراب گذاشتیم تا جام زندگی را همه به سلامتی و خوشی بنوشیم .

بابا دوست داره و برنامه های ما با تو حتی بهتر از قبل شده و اگه می بینی من این روزها زیاد تو را این ور و اون ور نمی برم و تو هی مرتب می گی : بابا دلم برات تنگ شده

خلاصه من واقعا این دو سه سال درگیر شده ام که البته این وضعیت مملکت همه را درگیر کرده ، خدا کند تا وقتی تو بزرگ شدی اوضاع به وفق مراد شود و چهار تا ادم عاقل را ما بتوانیم تو این اداره ها و تو مجلس و تو سیستم و تو تلوزیون و ... ببینیم ، تو هم دعا کن که :

بار الها این ابلهان را بر خر خودشان نشان

کین همه ناز از غلام ترک و استر می کنن

+ نوشته شده در  90/10/12ساعت 11  توسط كادر  | 

پسرک سر به هوا

البته من در پاره کردن برگه ی ارزوهایم ید طولایی دارم ، زمانی می خواستم به بهشت بروم لذا شش سال تمام شاید بهترین ایام زندگیم را صرف این کار کردم ولی بعد این برگه را پاره کردم و دیگر ارزوی رفتن به بهشت را نداشتم . زمانی می خواستم نویسنده بشم ، داستان بنویسم و دنیای ایده ال خودم را در داستانهایم پیاده کنم ولی بعد این را نیز پاره کردم و دیگر ارزوی نویسنده شدن را در سرم نیاوردم .

خلاصه من ارزوهای زیادی را پاره کردم تا اینکه راضی شدم در گوشه یک روستای تقریبا دور افتاده روزگار بگذرانم و خوش باشم بی انکه زیاد هم نام خودم را ادم بی عرضه ای گذاشته باشم . با این وجود ارزو اسمش روشه یک چیزیه که دل ادم بهش خوشه ولی من حالا تصمیم گرفته ام یکی دیگر از ارزوهامو پاره کنم .

از بچه گی حتی زمانی که ما در روستا برق نداشتیم من به قصه ها گوش می کردم و همیشه با خودم فکر می کردم وقتی بزرگ شدم می شم یک قهرمان یک کسی که زیر بار حرف زور نمی ره و سینه شو سپر می کنه با یک سری ادمای زور گو و کلاش مبارزه می کنه و دست آخر هم پیروز می شه . بعد ها وقتی فیلم رابین هود را نگاه می کردم با خودم می گفتم درست مثل رابین هود می شم . چه معنایی داره که ادم خفت و خواری و ظلم را تحمل کنه .

این ارزو با من بود و با من بزرگ شد وقتی کتاب کلیدر محمود دولت ابادی را می خواندم فکر می کردم منم مثل ناد علی می شم ، شانه مو می دم زیر بار زندگی و نمی ذارم یک عده ادم فریبکار اونو رو سر مردم بی نوای بدبخت خراب کنن معتقد بودم خلاصه روزی روستا را به فان (( خدای روستا ها و کشتزار ها در اساطیر یونانی )) خواهم سپرد و خودم را به فنا . همیشه با خودم می گفتم من به این سمت خواهم رفت لذا وقتی در سربازی بودم و بچه ها برای چند لقمه بیشتر یغلوی به سر هم می زدن من یک کناری می ایستادم و با خودم فکر می کردم این جور کارها در شان کسی که می خواد رابین هود بشه نیست .

حتی تا همین هفته قبل که کارتون والینتینو را نگاه می کردم فکر می کردم روزی مانند والینتینو برای نجات دوستانم به جنگل سیاه خواهم رفت .

ولی حالا تصمیم گرفته ام این برگه را نیز پاره کنم می بینم رابین هود ها زیاد شده اند تمام ظالم ها را کشته اند و حالا مست و لول پرانتز پاهایشان را وا داده اند معامله شان را پیاله کرده اند یکی هم غربیله کنان داره می ره پرانتزشونو  ببنده

دیگر کوزتی نیست که ژان وال ژان سرپرستی اش را قبول کند ، حنای دختر در مزرعه دیگر رنگی ندارد ، میکائیل هم زیاد آدم مثبتی نبود .

منم دیگه ارزو ندارم کسی را نجات دهم اینجا سرزمین نجات یافتگان است فقط خود من مانند یک پسرک سر به هوا اینجا کلاهم پس معرکه است .

+ نوشته شده در  90/10/10ساعت 9  توسط كادر  | 

افکار شش بعدی

وقتی خیلی تنها هستم و خیلی سکوت هست و من در گوشه ای از خانه نشسته ام و یا کمی قدم می زنم . وقتی می خواهم فکر را جمع و جور کنم و راجع به جزئیات فکر کنم ، همه چیز بر عکس می شود و من نمی توانم هیچ کمکی به خودم بکنم .

وقتی اینجا پای کامپیوتر می نشینم قفسه ی کتابهایم توجهم را جلب می کند فقط یک نگاه سطحی به اسم کتابها کافی است که من به دنیایی شش بعدی سوت می شوم دنیایی که در ان زمان نمی میرد و من صورتک افرادی را می بینم که زبان در کام زمان فرو کرده اند یکی دمبلی چرکین بر پاشنه ی پای زمان شده و یکی مانند گرگی زوزه می کشد و من حتی در اینجا می توانم خدا را ببینم

خلاصه در کتابخانه من هم قران هست هم انجیل اگر دستم را دراز کنم می توانم کتاب برخیز ای موسی و عهد عتیق را بردارم کتاب مقدس زرتشتیان کنار کتاب جمیله بوپاشا قرار دارد و من اینجا در زیر این همه راهنما و این همه معنویت فقط غرق شده ام

می خواهم ساده زندگی کنم لذا دستم را دراز می کنم و کتاب دیدار با زندگی کریشنا مورتی را بر می دارم و اولین جمله این کتاب را می خوانم : باید دید ، دیدنی واقعی و غیر کلامی ، دیدن غیر کلامی یعنی دیدن بدون بیننده زیرا بیننده عصاره عادت و تعارض است .

به یاد پیامک دوستی می افتم که پر از غلط های املایی بود ولی من انرا کاملا بدون غلط خوانده بودم و در جواب سوال اخر متن که چند تا غلط املایی دیدی ، چیزی برای گفتن نداشتم .

شاید اقای شریعتی گفته بود که : خدایا به من چگونه زندگی کردن را بیاموز چگونه مردن را خود خواهم اموخت

لحظه ای به عکسی از اریک فروم در زمان نوشتن کتاب گریز از ازادی خیره می شوم لبخندش چنان بر گونه هایش موج انداخته که گویا می خواهد بگوید قبول دارم من خودم نیز از ازادی یک عمر فرار کردم و این را توجیه کردم

وقتی کتاب قطور زندگی تلستوی را می بینم با خودم می گویم خلاصه این پیرپشمالو چه اش بود ، یعنی همجنس گرا و با تردید نگاهم را به قفسه بالایی می برم ، از کنار هم قرار گرفتن کتاب راکفلر ها به قلم ویلیام هوفمن و کتاب فروغ هدایت آقای بهبهانی خنده ام می گیرد و همین خنده باز هم ادامه پیدا می کند وقتی که در قسمت رمانها با خودم فکر می کنم بهتر بود دافنه دو موریه با رومن رولان ازدواج می کرد تا مردم می توانستند محصول این نوع افکار را هم ببینند . وقتی یک کتاب کهنه از ژان ژاک روسو می بینم شک می کنم که ایا همین روسو بود که در یک میهمان خانه با یک زن فاحشه زندگی می کرد یا نه  (( بقول امروز ی ها معتقد به اشتراک ناموس بود )) لذا الان نوشتنم را تمام می کنم تا برم ببینم قضیه چی بوده که این جور چیزی تو ذهن من هست

+ نوشته شده در  90/10/09ساعت 15  توسط كادر  |