حقيفت آنچه نیست که بر ما می گذرد بلکه عملکرد ما در برابر آهاست
تا چشم کار می کرد ادم بود و ماشین ، منم با حاجی گوشه ای اسیتاده بودم . گفتم حاجی چه تشییع جنازه شلوغیه . فکر می کنم همه مردم شهر اینجا جمع شده اند . حاجی گفت : این خدابیامرز ادم خوبی بود . شما از سال غلام یاد نمی دهید سالها قبل اوضاع مردم خوب نبود من و این خدابیامرز جوان بودیم سالهای سختی بود مادر این مرحوم فوت کرده بود و پدرش دوباره ازدواج کرده بود شبی سال غلام چیزی برای خوردن بچه هایش در خانه ندارد لذا به به خانه اینها می رود یواشکی در می زند . اهالی خانه خوابیده اند و این مرحوم احساس می کند گویی کسی دارد یواشکی به در می کوبد لذا از اتاقش بیرون امده و در را باز می کند می بیند سال غلام انجا ایستاده است . سال غلام این موقع شب چه کار داری ؟ _ من که از کار افتاده ام زنم می رود به نانوایی ولی امشب چیزی بهش نداده اند دست خالی به خانه امده بچه ها گرسنه اند و نمی توانند از گرسنگی بخوابند . حاجی می گوید این مرحوم کمی مکث می کند سپس به خانه می رود و مقداری ارد جو با خودش می اورد و به سال غلام می دهد می گوید این هم کمی نان که امشب بخورید . فردا پدر این مرحوم می بیند اردی را که برای مصرف گاو گذاشته بود نیست و سراغ ان ارد را از پسرش می گیرد پسر می گوید دیروز گاو آرد ها را خورده حاجی لحظه ای مکث می کند سپس دوباره تکرار می کند این خدابیامرز ادم خوبی بود و خدا هم به زندگیش رونق داد . الان تمام این کسانی که دارند آقایی می کند از برکت وجود این مرد است . آدمها نان نیتشان را می خورند . وقتی چیزی داشتی و نتوانستی گرسنگی کس دیگری را تحمل کنی خدا هم به زندگیت برکت می دهد . قدیمها ادمها چیز زیادی نداشتند ولی از حالا انسان تر بودن . در بین مردم این همه نفرت وجود نداشت . که هر کسی را ببینی از همه بیزار باشه و فقط خواسته باشه بار خودش را ببندد . تا چشم کار می کرد آدم بود و گوسفندانی که جلو تابوت قربانی می شدند و من که زیاد این مرحوم را نمی شناختم و صرفا بخاطر دوستی با فرزندانش و نوه هایش انجا بودم لحظه ای که تابوت از کنار می گذشت به احترام او و تمام کسانی که در دلشان مهر انسانها هست لحظه ای سکوت کردم
+ نوشته شده در  93/08/06ساعت 14  توسط كادر  | 

روز پنج آبان بود که من پدر شدم همیشه برایم این روز می ماند با تمام لحظه هایش . هیچ چیزی در زندگی بهتر از این نیست که کسی احساس پدر بودن را در تو زنده کند و تو تمام تلاشت را بکنی تا او بتواند خوب زندگی کند سالها گذشته و من همچنان مست این موضوعم که پدر بودن چه احساس لطیفی است با خودم می گویم چقدر زیباست که در این دنیا یکی هست که می توانم همه چیزم را به پایش بریزم . روزی از پدرم پرسیدم اگر خواسته باشی بین زندگی من و خودت یکی را انتخاب کنی چه می کنی او گفت من دیگه زندگی خودم را کرده ام یقینا تو را انتخاب خواهم کرد و من حالا که به دفترچه تلفنش نگاه می کنم می بینم با دست خودش نوشته : تلی فون مهدی آقای خودمان می دانم هیچ کس مرا چنین اقا خطاب نکرده و نخواهد کرد این ادبیات فقط مخصوص اوست ، عمیق است و ساده . همه پدر ها همینن به بچه هایشان عشق می ورزند هر چند زندگی تلاش کند که این عشق را از انها بگیرد باز هم در نهایت چیزی که وجود دارد همان عشق است که در قالبی ساده وجودش را بیان می کند . من به عشق فرزندانم زندگی می کنم گویی یکی هست که به من می گوید زندگی جریانی زیباست از عشق ورزیدن های پیاپی . وقتی این عشق را بخوبی معنا می کنم می بینم این عشق به تمام انسانهاست چون همه انسانها فرزندان یکی هستند که روزی او را باردار بوده اند روزی بغلش کرده اند و چقدر دوست داشتن چیزی که روزی آغوش را تجربه کرده است لذت بخش است . روح پدرانه با روح جهان هستی همسوست جهانی که در ان خشونت جایگاهی ندارد ، نظمی بی انتها در راستای هدفی والا نهاده شده که با طمطراق بیگانه است با تخیل های متعفن بیگانه است و با عذاب بیگانه است همه چیز لذت است و بس . یک لحظه شادی از اینکه بوجود امده ای و وجودت انقدر محترم است که دیگر تعلقات پشیزی ارزش ندارند القاب مضحکه ای بیش نیستند . دخترم ممنونم که با امدنت زندگی مرا مملو سرمستی و نشاط ساختی دوستت دارم و در دفترچه تلفونم می نویسم : تلی فون آفاق خانم خودمان
+ نوشته شده در  93/08/04ساعت 23  توسط كادر  | 

ممنونم از دوستانی که با پیامک یا با تلفن راجع به متن قبلی با من تماس گرفتند و همانطور که به انها گفتم منظور من دلسرد شدن از نوشتن نیست چون نوشتن تو خون منه و من برای هیچ کسی ها می نویسم برای هیچ چیزی ها می نویسم و از کسی هم دعوت نمی کنم حالا به وبلاگ من سر بزنه . من صرفا یک آدم احساسی هستم که معتقدم احساسات پایه اصلی انسانیته و این موضوع را مرتب بیان می کنم از کسی هم واهمه ای ندارم . من دوستانی دارم از کشور های دور دست که بصورت بی نام مرتب از وبلاگ من سر می زنن و من می توانم حضور انها را در وبگذر ببینم . متن قبلی صرفا یک متن بود مثل همه متن های من یک موضوع بود که چرا ما اینیم و گر نه بقول شاعر صحبت از پژمردن یک برگ نیست . من فردی هستم که دوره راهنمایی یعنی زمانی که فقط دوازده سال داشتم داستان می نوشتم و هنوز هم ان نوشته ها را دارم من کتابهایی با قطر دو هزار صفحه نوشته ام و آرزویم این است بعد ازانکه کارهای اقتصادی ام را سر و سامان بدهم در یک فضای مخصوص فقط تا اخر زندگیم بنویسم و هیچ وقت به چاپ کردن نوشته هایم فکر نمی کنم . داستان زندگی ان است که هرگز نگی متاسفم و من خوشحالم از اینکه هستم خود بودن برایم همه چیز است کم و زیاد دنیا چندان خوشحال یا چندان ناراحتم نمی کند فقط می خواهم درست زندگی کنم و درست زندگی کردن را خودم تشخیص می دهم من با معیار های درست زندگی کردنی که بصورت قالبی در جوامع وجود دارد موافق نیستم و حتی به خیلی از انها خنده ام می گیرد و فکر می کنم انسانها گول خورده اند . شاید از اولین روزی که سکه پول اختراع شد بشریت گمراه گردید . شاید از اولین روزی که یک فرد نشست روی یک تخته سنگ و دیگری را نصیحت کرد بشریت گمراه گردید شاید از روزی که زبان اختراع شد بشریت گمراه گردید و هر روز بیشتر از انسانیت فاصله گرفت . من تلاش می کنم بکر بمانم یک انسانی که هنوز برایش سکه اختراع نشده و کار و تلاش را در راستای لذت معنا کنم من می خواهم انسانی باشم که در دوره قبل از زبان نصیحت گرانه زندگی می کند وقتی مرا به همین سادگی قبول کردید من ساده ترین و راحت ترین فردی هستم که در زندگیتان دیده اید و وقتی که مرا قبول نکردید و با من سر ناسازگاری باز کردید من برای شاه هم تره خرد نمی کنم و در یک کلام من همینم انسانی که بدنیا امده چند روزی زندگی کرده و ممکن است چند روزی دیگر هم زندگی کند و می خواهد بر دامن طبیعت نقش خودش را بکشد می خواهد در طول زمان خاطره خودش را بسازد تا وقتی از گود بیرون رفت بگوید من اگر هزار بار دیگر هم زندگی کنم همین طور زندگی خواهم کرد من ماری نیستم که به هر سرزمین بگردم به رنگ همان سرزمین در ایم
+ نوشته شده در  93/08/03ساعت 12  توسط كادر  | 

نه سال وبلاگ نوشتم حالا بعضی از دوستانی که به من لطف دارند می گن چرا کم می نویسی . خب این چیزی است که از وبلاگ نویسی گیرم اومد البته این یکی از هزاره سه شنبه 12 فروردین1393 ساعت: 23:32 توسط:شاپرک سلام یک کم مودبانه تر بنویسید وب سایت ایمیل یکشنبه 4 خرداد1393 ساعت: 9:18 توسط:ناشناس خیلی جالبه که ادم به نداشته هاش بباله میگن گربه دستش به گوشت نمی رسه میگه بو میده برو بابا با دمپایی و تی شرت کهنه و سر کچل وشلخته گشتن مایه افتخار نیست اون وقت دم از تاریخی شدن هم می زنی ببینم حاضری با اون قیافه به مدرسه دخترت بری بعد عکس العمل دخترت ببین که از سرو وضع پدر سرافکنده شده یا نه؟ وب سایت ایمیل دوشنبه 7 بهمن1392 ساعت: 17:38 توسط:افسانه!! عقده ايي ................... وب سایت ایمیل دوشنبه 8 مهر1392 ساعت: 10:6 توسط:شرق یک کون بده خوب میشی وب سایت ایمیل یکشنبه 7 مهر1392 ساعت: 20:7 توسط:.... مودبانه بخوام بگم میشه این >>>> کس ننت وب سایت ایمیل دوشنبه 22 مهر1392 ساعت: 17:57 توسط:مریم نوشته های شما دل نوشته نیست بلکه چرت و پرته ببخشیدا اینها که نوشتی خوندم البته نه همه اونها رو ولی بیشتر به یک سری افکار بچه گونه ای که از کودک درونت داره در میاد نه هدفی نه مسیر مشخصی نه ... وب سایت ایمیل جمعه 23 فروردین1392 ساعت: 12:31 توسط:کسی که بایدجلوی حرف زیادی بعضی ها رو بگی استاد مسلم و مصداق عینی و نمونه ی بارز "ضری " تو پسر. تا حالا اینو کسی بهت گفته بود? نا امید بی روح خسته از زندگی انرژی منفی بدبین هرزه و.... کلکسیونی از صفات منفی اگر کسی بهت نگفته بود و با حرف من مخالفی جواب بده عموجان. وب جمعه 23 فروردین1392 ساعت: 12:13 توسط:سعید ای چشم چرون البته که همه سروته یه کرباسیم پنجشنبه 19 بهمن1391 ساعت: 13:15 توسط:من دکتر خاور تون عروس نمیشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جمعه 19 آبان1391 ساعت: 6:23 توسط:هوتن واقعا که به عموت رفتی عموجان ظاهربین فلان فلان سه شنبه 29 مهر1393 ساعت: 13:28 توسط:.. تا کی میخوای مردمو فریب بدی برو گمشو دیگ.. شما جای من باشید و هیچ نیازی هم به نوشتن نداشته باشید و انقدر ها هم بیکار نباشید و کلی بتونید بی خیال و شاد باشید باز هم می نویسید
+ نوشته شده در  93/08/02ساعت 2  توسط كادر  | 

آی ادمهایی که در ساحل نشسته شاد و خندانید یکی در اب دارد می سپارد جان  ... و بعد دیده کسی به دادش نمی رسد نمی دانسته که انها ادمها نیستند بلکه انها یک شبحی از ادم هستند یا شبح های ادم نمایی هستند که سالها قبل از تو در اقیانوس پندارهای خود غرق شده اند

 اقیانوس های بزگی در کره زمین وجود دارد که گاهی ادمها با تماشای انها ارام می شوند شاید کسانی که درساحل یخ زده اقیانوس منجمد شمالی نشسته اند یا کسانی که در کنار اقیانوس ارام هستند با تماشای ابی بی کران آرام شوند ولی اقیانوس های بزرگتری هم در دنیا وجود دارد که بی نام و نشان هستند و کسی در ساحل انها نمی نشیند کسی از آقیانوس راز هایی که در زنان وجود دارد خبر نداشته باشد . خیلی ها از اقیانوس دردهایی که در سینه مردهاست خبری ندارد . شاید حتی خود انسانهای جاهل از اقیانوس نادانی ای که در مغزشان هست بی خبر باشند . این اقیانوس ها به مراتب از اقیانوس آرام بزرگترند و گردابهای وحشتناک تری دارند و موجودات ناشناخته ی متفاوت تری در انها زندگی می کنند . انسانها از اقیانوس نگاه هم بی خبرند شاید انسان غریبه ترین موجود هستی باشد تا به حال هیچ کس درباره اقیانوس ترس به انها اطلاعات نداده در حالی که میلیاردها انسان در ساحل این اقیانوس زندگی می کنند . هیچ کس به انها نگفته که می توانید بر ترس غلبه کنید باید بادبانهایتان را بر افرازید و منتظر باد موافق ننشینید همیشه باد بر جهت مخالف نظر شما می وزد همیشه اب عکس جریان حرکت شماست . انسانها نمی دانند که تاریخ از انها باکره های فکری ساخته است جسارتشان را از بین برده است و انها بدست خود اسیر موهومات شده اند موهوماتی که حالا حقیقت محض شناخته می شوند . انسانها معمولا به نقطه های نا معلوم خیره هستند و این نقطه ها که افق نگاهشان را پر کرده است یا راز های پنهان است یا دردهای نهان است یا نگرانی های مزمن است یا ترسهای موهوم . چه اقیانوس های عجیبی وجود دارد خریت لایه لایه روی هم تلمبار شده و امواج سریع و مهیبی را هر لحظه به نمایش می گذارد گویا انسان در دهانه اتشفشان ایستاده است و کوچکترین لغزش او را به کام مواد مذاب می کشاند . ما در تمام مدت عمر له له زدن نگرانی هایمان را بر دوش می کشیم این نگرانی مربوط به ذات زندگی نیست مربوط به فضایی است که ما انسانها برای زندگی خود ساخته ایم . انسانهایی هستند که راه غلبه بر این اقیانوس ها را یافته اند انها پارویی دارند که با عقل ساخته شده پارویی که نمی شکند و اینها می فهمند انکه می گوید : پای استدلالیان چوبین بود پای چوبین سخت بی تمکین بود چگونه با مغلطه ، کمر به توجیه سرابی دارند که انسانها را اینگونه اسیر انسانها می کند . و در مسیر پیروزی فقط کافیست پارو عقل را برداشت خیلی زود سراب اقیانوسها به افقی روشن تبدیل می شود . پیروزی نزدیک است فقط باید خم شد ، دست در خم اندیشه فرو کرد و به انسانیت ایمان داشته باش

+ نوشته شده در  93/07/29ساعت 11  توسط كادر  | 

سالها قبل در عبدل اباد زرد الو و الوی زیادی بود و می گویند که قبل از ان اینجا عناب زیادی بوده ولی در ایام عمر من هیچ چیزی با انار برابری نمی کرد . هر کسی باغ اناری داشت ، انارهای درشت و پر اب اینجا معروف بود تا همین سال هشتاد و پنج که در همین وبلاگ هم ذکر شده تناژ انار اینجا سی هزار تن بود ولی حالا بخاطر تغییر شرایط اقلیمی اناری اینجا نیست امسال کل محصول انار عبدل اباد به هزار و پانصد تن نمی رسد و این موضوع مردم را سخت نگران کرده . انها دارند قدمهای سنگین فقر را می بینند که دارد به سمت شان می اید . در بین مردم گویی گرد مرده پاشانده اند و انها از یک بلا تکلیفی رنج می برند که اینده شان چطور خواهد شد البته عده ای از انها پسته کاری دارند و می توانند امرار معاش کنند ولی تعداد پسته کارها زیاد نیست . دیشب دوستی پیش من بود می گفت خانمش که مدت دو سال است عقد کرده دیگر حاضر نیست با او زندگی کند . می گفت من به خانمم گفته ام که ما بعد از انکه خانه را ساختیم حدود شصت هفتاد میلیون مقروض خواهیم شد و باید تلاش کنیم تا بعد از انجام مراسم عروسی مشکلاتمان را حل کنیم ولی خانمم قبول نکرده و گفته من حاضر نیستم با کسی که می خواهد با قرض و وام زندگی اش را شروع کند زندگی کنم و مهریه اش را به اجرا گذاشته . آدم بیاد شعر معروف سعدی می افتد : چنان خشکسالی شد اندر دمشق ... که یاران فراموش کردند عشق

واقعا فقر با جامعه ما چه کار خواهد کرد میانگین در امد یک خانواده اگر یک میلیون هم باشد باز هم نمی شود زندگی کرد . در این میان نقش بانکها بسیار کلیدی است من امروز داشتم با دوستی حرف می زدم که در مشهد یک تالار دارد به ارزش سی میلیارد تومان . او می گفت سه سال قبل یک و نیم میلیارد خرخ تالارش کرده و فقط مبلغ صد و بیست میلیون تومانش را وام برداشته تا حالا شصت میلیون تومان بهره داده و هنوز اصل وام مونده . بانکها به هیچ وجه حامی مردم نیستند و در عمل تبدیل شده اند به یک نظام برده کشی .

عامل دیگر فقر روابط اما هست با دیگر مردم دنیا ، ما ماشین های دمده را با استهلاک بالا و قیمت گران سوار می شویم که امنیت نیز ندارد این گمرگ از جان ما چه می خواهد چرا کسی جان مردم براش مهم نیست و می خواهد بادمجان را به جای گوشت به ما قالب کند . مسئله مسکن نیز خنده دار شده یک خانه هفتاد متری که قیمتش دویست میلیون باشه چه معنی دارد ایا این قیمتها با در امد عمومی جامعه هم خوانی دارد .

فقر و نگرانی از معیشت ساده و خون اشامهایی که به بهانه های مختلف می خواهند مردم را سر کیسه کنند آدم را بیاد فیلم رابین هود می اندازد . ایا کسی فحشا را نمی بیند واقعا چرا کسی نمی پرسد عامل اصلی تن فروشی چیست اینکه می گویند فحشا به سن زیر یازده سال رسیده ایا پشت شما را نمی لرزاند  . فاجعه ای که از فقر بوجود می اید همه چیز را از بین خواهد برد که اولین انها اخلاق ، کانون خانواده و اینده فرزندان است . خدا اخر و عاقبت ما به خیر گرداند ولی بقول معین : ولی نازنینم چگونه چگونه

+ نوشته شده در  93/07/26ساعت 1  توسط كادر  | 

من یک پدرم آن هم پدر دو تا دختر لذا بیشتر از هر کسی زبان پدران کوبانی را می فهمم چون من خیلی ساده معنای امنیت را لمس می کنم معنای مهر دخترانه را می فهمم . می فهمم چگونه خدا لطافت زندگی را در وجود زن قرار می دهد . وقتی دخترم خودش را برایم لوس می کند ادا اطوار در می اورد تا پدرش بخندد . گاهی که ناراحت هستم خانمم به من نزدیک می شود و می گوید آفاق (( دختر بزرگم )) بالا داره تو اتاقش گریه می کنه می گه مگه بابا چشه و من به اتاق افاق می رم دستی به سرش می کشم می گم بابا فقط داره به کاراش فکر می کنه وقتی بزرگ بشی تو هم معنای کار و گرفتارهای خاصش را می فهمی . حالا پا شو بریم پایین با هم فیلم ببینیم . من حالا که دارم می بینم امنیت از زندگی کوبانی رفته است از خودم بدم می اید می گویم چرا نمی توانم به کمک انها بروم ، اگر این گونه اتفاقی در جامعه ما رخ بدهد من دوست دارم دنیا به کمک فرزندانم بیاید . چون اگر این کار انجام نشود دیگر برای زندگی معنایی باقی نمی ماند . آنچه مسلم است ما خواهیم مرد و مدت زمان زندگی ما در برابر زمان نیستی ما یک نقطه در کهکشان است . درست است که همین نقطه خیلی ارزش دارد ولی ارزشش در این است که من بتوانم بصورت یک انسان ازاد زندگی کنم نه انکه اسیر زامبی ها باشم . مادر پیری دارم که وضع مالی اش هم بد نیست محولاتی ها می دانند که در امد یک هکتار باغ پسته براحتی کفاف زندگی یک پیر زن را می دهد من خودم هم یک تالار دارم یک روز صبح زود سر کار گر تالار تلفن زد که مادرت اینجاست می خواد بیاد طبقه بالا پیش تو . من در را باز کردم دیدم مادرم یک کاسه کوچک زیر چادرش دارد که پر است از انجیر و چند تا تخم مرغ خانگی هم تو یک سطل کرده برام اورده می گه می دونم انجیر دوست داری اینا را دیروز عصر از باغ برات چیدم . واقعا هیچ کس غیر از مادرم نمی داند که من به چی علاقه دارم و هیچ کس مثل او نمی دااند چطور باید مرا ارام کند این طبیعتا یک نیاز کاری و مالی نیست یک نیاز احساسی است که فقط یک مادر به فرزند و بالعکس وجود دارد واقعا مادران کوبانی چه حالی دارند . چگونه می توان این درد را به تصویر کشید و چرا دنیا کاری نمی کند . ما چگونه می خواهیم به زندگیمان ادامه دهیم در حالی که جلو چشممان دختران و مادران کوبانی سلاخی می شوند و پدران که باید در راستای احساس امنیت خانواده تلاش می کرده اند به کدام جرم به گلوله بسته شدن . من در زندگیم فهمیده ام اگر کسی مفهومی را به بازی بگیرد مثلا مفهوم خوبی را یا درستکاری را انسانیت را به بازی بگیرد توسط همان مفاهیم مجازات می شود و نیز می دانم اگر جامعه ای مفاهیم را به بازی بگیرد اسیر زامبی ها می شود
+ نوشته شده در  93/07/21ساعت 23  توسط كادر  | 

این روز ها در فضای مجازی حرفهایی راجع به خود ارضایی مطرح شده . گویا کسی با لامپ خود ارضایی کرده . به نظر می رسد دنیای مجازی واقعا همیشه از مجاز می گوید یعنی واقعا مسئله ای را طرح نمی کند . البته اگر منظور این است که خود ارضایی با لامپ بده که خود حرف خوبیست ولی اگر با اصل خود ارضایی مخالفت می کند به نظر منطقی نیست . من تمام عمر در جنسیت گیر کرده ام و هرگز نتوانسته ام بطور کامل انرا بفهمم . آنچه به من گفته اند این بوده که من می بایست ازدواج کنم و تمام عمر با یک نفر باشم این حرف دو مشکل داشته یکی این که خلاصه در زمانی بوده که من شهوت داشته ام ولی فرصت ازدواج نداشته ام دوم اینکه اصلا این موضوع مرا بطور کامل ارضاء نمی کنه . از طرف دیگر من اصلا دوست نداشته ام در جامعه کاری انجام دهم که ابرویم بریزد یا اینکه دوست نداشته ام با کسانی باشم که انها را دوست ندارم و از طرفی دیگر ارتباط بین مرد و زن بسیار محدود بوده و من نمی توانسته ام با زنهایی دوست باشم که ممکن است یکی یا چند تا از انها به من هوسی بدهد . مسائل زیاد است یکی از انها مسئله هم جنس گرایان است که انها بطور حتم فرصتی برای عرضه خود ندارند . حالا با توجه به تمام این موانع که البته در زنها بیشتر هم می شود ، فرد باید با شهوت خودش چکار کند ایا ما س ...س شاپ داریم که اسباب و الات مخصوص در ان عرضه شود . ما سرمان را زیر برف کرده ایم و می گوییم مشکلی نیست چرا اگر تعصب را کنار بگذاریم مشکل وجود دارد فقط کافیست یک نگاه ساده به جامعه بندازیم و ما حاضر نیستیم راجع به این گونه مشکلات حرف بزنیم . من واقعا از شهوت می ترسم و همیشه فکر می کنم ممکن است شهوت برایم مشکلی درست کند لذا خودم را عذاب می دهم قبلا که درگیر کار نبودم این موضوع بیشتر عذابم می داد ولی حالا تقریبا توانسته ام خودم را مجاب کنم یا به عبارتی سرکوب کنم . تمام فحش های ما مربوط به الات جنسی است واقعا معنای بی غیرت و .... چیست اخه من که اصلا جرات نمی کنم اسم انها را بیاورم تا چه برسد معنایشان کنم . در یک کلام می شه گفت عامل اصلی بد اخلاقی جوانها و مردها و زنها و مسن تر ها و همه همه این است که نتوانسته اند به این درخواست خودشان جوابی بدهند . یک روز دوستی از من پرسید . ایا تا به حال شده کسی را دوست داشته باشی و به اینکه با او باشی فکر بکنی ؟ گفتم همیشه این فکر را می کنم ولی هرگز به خودم این اجازه را نداده ام با او در میان بگذارم چرا که فکر می کنم ممکن است برای همیشه از چشم او بیفتم لذا یک عشق ناکام را بر تنفر احتمالی ترجیح می دهم چون می توانم با احساس عشق زندگی کنم ولی قادر نیستم با احساس تنفر ادامه دهم
+ نوشته شده در  93/07/19ساعت 0  توسط كادر  | 

یکی می گوید دوره آخر الزمان شده است و دیگری فیلم ظهور نزدیک است را درست می کند . ان یکی می گوید وضعیت جوی مشکل پیدا کرده لایه ازن پاره شده . یکی از جنگها حرف می زند و دیگری از سوختن جنگلها یا از گرم شدن زمین یا از بالا امدن اب . دیگری می گوید انسانیت مرده و حالا دوره قلبهای سنگی است و زندگی رباتی شروع شده است . یکی از فراگیر گیر شدن مرضها می گوید از هجوم آشغالهایی که توسط انسان تولید می شود . همه و همه دارند از یک مشکل سخن می گویند از مصرف بی رویه می گویند و ازاینده ای تاریک و گنگ . ولی نظر من این نیست من معتقدم جهان دارد بسوی علم پیش می رود زمان خرافات و جهل تمام شده و جهان به نور علم روشن شده است دیگر رمالی و افسونگری وجود نخواهد داشت و دیری نخواهد پایید که انسانها همه در یک سطحی از دانش قرار بگیرند و راه و رسم زندگی انسانی را بیاموزند . من به قدرت علم ایمان دارم که چگونه بر جهل و فریب غلبه می کند اگر زمانی گالیله را بخاطر اظهار مسائل علمی بر دار زدن اگر زمانی لذتها را بخاطر خرافات بر خودشان حرام کردن اگر روزی متافیزیک همه چیز مردم بود و به این وسیله زندگی هاله ای از ابهام فرو رفته بود اگر روزی اندیشمندان و فیلسوفان تبعید و مجازات می شدن . اگر روزی نوشتن حرام بود اگر روزی خواندن حرام بود اگر روزی دیدن حرام بود اگر .. علم می اید چه بخواهیم و چه نخواهیم باید قبول کنیم که نسل مستمعان احمق دارد تمام می شود نسلی که جهانی فکر می کنند و می گویند مرز ها فقط یک جنبه سیاسی دارند و انسان متعلق به کل زمین است و در هر گوشه از زمین اتفاقی بیفتد دامن همه را می گیرد . بزودی نسل آخرین انسان نما ها از بین خواهد رفت دیگر کسی به ابزار جنگی فکر نخواهد کرد زیرا کسی پیدا نخواهد که انرا برعلیه انسانی دیگر استفاده کند . علم و روشنگری برای مردم عذاب وجدان را زنده خواهد دیگر تعصبات وجود نخواهند داشت که یکی کشتن دیگری را مباح بداند . من به نیروی علم ایمان دارم هر چند به نسبت عمر انسان باید گفت که انسانها خیلی دیر به علم روی اوردن ولی این اکسیر حیات به زندگی بشر معنا و مفهومی انسانی خواهد داد . علم و دانایی می اید و دیری نخواهد گذشت تا هر چیزی که در لباس علم بر زندگی مردم سایه وحشت انداخته رخت بربندد و انسان به قدرتی باور نکردنی به نام قدرت تشخیص برسد که بتواند سره را از ناسره جدا کند و خرافات و تعصبات را که مانند لکه ننگی دامن انسانها را گرفته اند برای همیشه از زندگی خود دور سازد دیگر تاریخ پر از کامروایی کلاشان و زور گویان نخواهد بود دیگر تاریخ پر از اشک روشنفکران و دانایان نخواهد بود دیگر نخواهیم خواند که سقراط جام شوکران را سر کشید و اسپی نو زا در فقر و تنگدستی عینک سازی می کرد در حالی که از جایی به جایی در حال فرار بود . چیزی نمی گذرد که انسانها تلاشهای انسانی را از تلاشهای رندانه تشخیص خواهند داد و دیگر ابی نخواهد ماند تا اسیاب این سود جویان را بگرداند . من به قدرت علم ایمان دارم که چطور قدرت خواهد داشت تا اگر تشخیص بدهد جمعیت را کنترل کند و نگذارد تا یک روز کره زمین از سکنه خالی شده و روز دیگر انسانها جایی برای قدم نداشته باشند تا ان روز راه زیادی نیست اگر زمان را به نسبت طول عمر انسان معنا کنیم مثلا من فکر می کنم باید تا دویست سال اینده یک سری اتفاقات عجیبی رخ بدهد
+ نوشته شده در  93/07/08ساعت 11  توسط كادر  | 

همش فکر می کنم باید یک اشکال اساسی در رفتارهای اجتماعی ما وجود داشته باشد که اینهمه موجب سردرگمی شده است . یک پیامک چند لحظه قبل برای من امد که یکی با خودش می گفت اگه دیپلم بگیرم دیگه راحت می شم بعد گفت اگه کنکور قبول بشم راحت می شم بعد گفت اگه سربازی برم راحت می شم بعد گفت اگه کار پیدا کنم راحت می شم بعد گفت اگه ازدواج کنم راحت می شم بعد گفت اگر بچه هام موفق بشن راحت می شم و بعد گفت اگه بمیرم راحت می شم و بعد گفت اگه از همین پل بگذرم راحت می شم .... واقعا راحتی برای مردم شده سراب . و من اینو یک اشکال فرهنگی می بینم چون می بینم این حرف کاملا درستیه در همین شهریور ماه سال هفتاد و هفت بود که من جشن ازدواجم را گرفتم و سربازی ام تمام شد و حالا دارم به بچه ها فکر می کنم . انگار همین دیروز بود که با پدرم نشسته بودم شاید من ده سالم بود که از پدر پرسیدم : پنجاه سال چقدر عمره . او گفت : بابا جان پنجاه سال از جلو خیلیه ولی از پشت سر یک روزه انگار همین دیروز بود که من هم سن و سال تو بودم . پدر راست می گفت من به همین راحتی در استانه پنجاه سالگی قرار گرفتم . اگر این همه هفته ها را نام گذاری می کنن یک هفته را هم هفته مردم نام گذاری کنند و در ان هفته اجازه بدهند تا مردم حرف دلشان را بزنند بدون اینکه نیم ساعت حاشیه چینی بکنند که حالا به تریج قبای کی بر نخوره . من فکر می کنم در این صورت این موضوع مطرح می شه که انسانها برای خوب زندگی کردن باید دنبال کاری باشند که به ان علاقه دارند و از انجام ان کار لذت می برند . الان مشکلی که در جامعه ما هست اینه که مردم دنبال کاری هستند که بتوانند امرار معاش کنند همه می خواهند کارمند باشند من هیچ کس را نمی بینم دنبال علاقه اش باشه . از طرفی هنر تحقیر شده یکی نیست که به مجسمه سازی اهمیت بده یا به نقاشی یا به نوشتن یا به فیلم همه چیز در خدمت سیاست قرار گرفته لذا هنر واقعی وجود نداره . یکی پیدا نمی شه بگه آهای مردم دیگه خسته شدیم همه وایستید می خواهیم نفسی تازه کنیم دنیا که به آخر نرسیده چرا اینهمه هول کرده اید ، چه کسی گله را رم داده است و دارد از پشت سر یکی یکی کسانی را که نای دویدن ندارند می خورد . چرا دارید همدیگر را له لورده می کنید . اگر روزی از انسان بودن خسته شدید و با گفتن دیگه بسه به جرگه وحشیان در امدید امروز هم بگویید وحشی بازی دیگه بسه . نان نمی خواهیم خانه نمی خواهیم شغل و مقام و اسم و نام نمی خواهیم فقط یک چیز می خواهیم می خواهیم زندگی کنیم قیمت هوا ارزان است می خواهیم نفس بکشیم قیمت نگاه ارزان است می خواهیم هنوز که چشمانمان سویی دارند فصول را ببینیم خودمان را ببینیم پدری که دارد پیر می شود دوستی که دارد عذاب می کشد و دختری که احساس تنهایی و ترس می کند را از دلهره نجات دهیم حالا نمی دانم عیب چیست شایدم می دانم ولی جرات بیانش را ندارم ولی در هر صورت یک اشکال اساسی باید باشد
+ نوشته شده در  93/07/07ساعت 21  توسط كادر  | 

من به نیروی انتظامی خیلی احترام می گذارم البته کلا روش زندگی من بر مبنای احترام است و این احترام حالت چاپلوسی ندارد بلکه احترام به نفس انسان است . با این وجود چند خاطره از نیروی انتظامی دارم که ذکر می کنم شاید به امید خدا اگر اشکالی هست رفع شود . یک شب من با خانواده ام به طرقبه رفته بودیم تا یک بستنی بخوریم و گشتی بزینم دل بچه ها وا شه ، سرعت ماشین در داخل شهر طرقبه ده کیلومتر بود که یک سرباز دور میدان جلو مرا گرفت و گفت بکش کنار چون کمر بند نداری . مسئول انجا که یک افسر بود مدارک مرا خواست و من گفتم این ماشین متعلق به خانمم هست و من مدارکم همراهم نیست اگر ممکنه بر اساس گواهینامه خانمم ما را جریمه کنید ولی او گفت ماشین باید برود پارکینگ . هوا سرد بود و نرمک نرمک باران می بارید و من و خانواده ام جلو پارکینگ در بین راه شاندیز در بر بیابان رها شدیم و ماشین رفت پارکینگ و سه روز دنبال بیرون اوردن ماشین ازپارکینگ شدیم . یک روز در بیمارستان نه دی در تربت پیش پدرم بودم که مادرم زنگ زد و گفت ده دوازده تا بچه های نیروی انتظامی به خانه ات ریخته اند و من هر چی می گویم اینها خانه نیستند قبول نمی کنند و همه مردم را اینجا جمع کرده اند . من به عبدل اباد رفتم و دیدم انها می خواهند دستگاه ماهواره مرا ببرند من به انها گفتم برای بردن یک دستگاه نیازی به لشکر کشی نیست و انها مرا به دادگاه فرستاده من جریمه شدم و چند روزی در کش و فش دادگاه بودم . یک روز هنوز افاق کوچک بود و خانمم در مشهد کلاس زبان انگلیسی می رفت و بچه دوممان تو راه بود حال خانمم خوب نبود لذا من او را به مشهد اوردم و بچه را در همان روستا تنها گذاشتیم تا او به کلاسش برود موقع برگشت هوا تاریک شده بود در پلیس راه امام تقی جلو مرا گرفتند که سرعت شما صد و سی پنج کیلومتر است من گفتم خب این سرعت برای این ماشین زیاد نیست در حالی که ممکن است برای یک پراید صد تا هم زیاد باشد . انها گفتند باید به پارکینگ بروم من خواهش کردم که بچه ام در خانه تنها مونده شما اینقدر سخت نگیرید ولی انها ماشین مرا خواباندند و ما مستاصل مونده بودیم که یکی از دوستان بصورت شانسی پیداش شد و چون خودش از بچه های نیروی انتظامی بود ماشین را به من داد تا ما ساعت دوازده شب بتوانیم به خانه برگردیم . یک روز عصر با موتور سیکلت به خانه رسیدم جلو در منزل دو نفر از یک ماشین پیاده شدن و گفتند شما فلانی هستید گفتم بله گفتند برو تو . گفتم بله اینجا خونه ی منه اونوقت شما منو تعارف می کنید . یکی از انها بازوی مرا گرفت و گفت : می گم برو تو . من که اسلحله کمری او را دیدم . فقط گفتم چشم . در داخل خانه انها از من پرسیدن چرا به این شماره در خارج از کشور زنگ زده ای گفتم این شماره برای مسئله حقوق بشره و من در اینجا کلوله خوردم و کسی جوابگویم نیست پس باید به کی مراجعه کنم . انها گفتند دوباره این کار را نکنم و من که به خودم شاشیده بودم گفتم چشم شبی که تیر خورده بودم و رگ دستم قطع شده بود و عصب دستم قطع شده بود و استخون دستم شکسته بود و همه می دانند این جور مریضی که باید سریع و اورژانسی به دکتر برسد من توسط نیروی انتظامی سه ساعت مورد باز خواست قرار گرفتم تا وقتی که به دکتر رسیدم تقریبا مرده بودم و انها فقط توانسند در انگشت شست پایم یک رگ برای تزریق خون پیدا کنند . یک شب از نی ریز شیراز می امدم و می بایست یکی از دوستان تاجر انار را در فردوس می دیدم ولی در دیهوک مورد شک واقع شدم و انها تمام ماشین مرا به هم ریختند هر تیکه از لوازم من یک جایی بود و صندلی ها کنده شده و مدارک و صورت حسابهایم پرت و پلا شده و انها مرا در دل کویر نیمه شب رها کردند که حالا برو . و من هر چی داد زدم اقل کم کمک کنید تا ماشینم را جمع و جور کنم یکی به دادم نرسید و من واقعا ترسیدم بیشتر حرفی بزنم . یک روز من در ازاد شهر یک دفتر اجاره کردم که چند اتاق داشت یکی از اتاقها هم مربوط به یکی از اشناها بود که در کار نصب دزد گیر بود . ولی من تمام چکهای بنگاه را داده بودم و پیش پرداخت و قول نامه به نام من بود . دوستی که با من در اون دفتر اتاق داشت مشکلات زیادی درست کرد که بنگاه چند دفعه به من اخطار داد و من هر بار تحمل کردم تا اینکه مجبور شدم از دوستم بخواهم دفتر را تخیلیه کند ولی او این کار را نکرد لذا من با باربری هماهنگ کردم و کارگر گرفتم و تمام لوازم او را به خانه اش فرستادم . چیزی نگذشت که از پاسگاه برای من اخطار امد لذا من به پاسگاه رفتم تقریبا دو ساعتی علاف شدم تا مامور پرونده امد من از نگاه او فهمیدم که دستش با دوست معلوم الحال من تو یک کاسه است داشتم با حرکت دست برایش ماجرا را تعریف می کردم که او دست مرا به میز کوبید چنانکه انگشت کوچیکم که زیر فشار انگشترم بود شکست منم کفری شدم و در داخل اداره یقه او را گرفتم و بزن بزن شروع شد انها مرا به ازداشتگاه فرستادن ولی قبل از بازداشت من به او گفتم که از دستش شکایت می کنم و چون خودش می دانست داستان چیست بعد از چند دقیقه پیش من امد و مرا با ماشین شخصی اش تا خانه برد بعد ها دوست کذایی من در جایی نقل کرده بود که یک آشی براش پخته بودم وی برادرش (( برادر من معاون اطلاعات شمال شرق ایران بود )) به دادش رسیده بود و من گفتم برادر من هشت سال جبهه نرفته که بیاد از من دفاع کنه خلاصه من این نیرو را دوست دارم و همیشه بین اصل این نیرو و پرسنلی که می خواهند از این قدرت سوء استفاده کنند فرق گذاشته ام . یادمان باشد که قدرت متعلق به مردم . مردم صاحبان واقعی قدرت هستند و باید همه در خدمت مردم باشند و گر نه امروز من از بین می روم فردا نوبت تو می رسد
+ نوشته شده در  93/07/06ساعت 11  توسط كادر  | 

ساعت یک و ده دقیقه نیم شب است من تازه از تالار به خانه امده ام ولی از فرط خستگی خوابم نمی بره . واقعا کار تالار داری یعنی چه ؟ در مرحله اول نوع سرمایه گذاری در کار تالار است باید گفت یک تالار معمولی حدود یک میلیارد تومان سرمایه گذاری لازم دارد چون یک زمین می خواهد که نباید در یک جایی پرت باشد ولی فضا برای پارکینگ داشته باشد در حدود پانصد متر و حدود هزار و پانصد متر زیر بنا لازم دارد که پانصد متر سالن خانمها می باشد پانصد مار سالن آقایان و صد و پنجاه متر آشپز خانه و صد متر انبار و سی متر دفتر و در حدود چهل متر اتاق عقد سی متر رختکن بیست متر نماز خانه و چهل متر سرویس بهداشتی و راهرو ها نیز هست . هزار عدد صندلی و میز و لوازم آشپز خانه و سردخانه و کولر و بخاری و لوازم صوتی . در مرحله دوم تالار دار باید خودش آشپز باشد تا اجازه ندهد کیفیت کار افت پیدا کرده یا هر گونه سوء استفاده ای صورت بگیرد . تالار دار باید مدیر باشد تا بتواند با سلیقه های متفاوت کار کند و در ضمن بتواند با پرسنل خود بسازد . تالار دار باید پاک باشد تا بتواند در کار خود دست کجی نکند و بقول گفتنی سر سفره باباش بزرگ شده باشد . مسئله دیگر تهیه جنس است که تالار دار باید بتواند در موعد مقرر گوشت و برنج و ماست و روغن و زعفرون و سس و ابلیمو و قند و چای و ظروف و نوشابه و دستمال و کاور و لیوان و ادویه و موارد لازم را تهیه کند و در ضمن انصاف داشته باشد که جنس مرغوب تهیه کند و قیمت مناسب داشته باشد . از دیگر مسائل لازم برای یک تالار دار داشتن قوه جسمی است و او نمی تواند کار را به عهده دیگری واگذار نماید خودش باید در همه مراحل حضور داشته باشد . بعد از رعایت این مراحل باید گفت که تالار داری به خورد سرمایه اش در امدی ندارد البته من به تالار های خاص کاری نداریم در حالت معمولی تالار دار در طول سال بین هفتاد تا هشتاد شب می تواند مجلس داشته باشد و اگر انصاف و درستکاری داشته باشد میانگین در امد او در هر مجلس یک میلیون تا یک میلیون پانصد میلیون تومان است که می شود در امد سالانه اش بین صد تا صد و بیست میلیون تومان و هزینه کاری او می شود بین بین و پنج تا سی میلیون تومان هزینه اب و گاز و برق می شود حدود پانزده میلیون تومان و هزنیه جاری تالار در سال بین ده تا بیست میلیون می باشد که بعد از کسری مخارج خالص در امد یک تالار دار می شود بین پنجاه تا هفتاد میلیون تومان و این در امد با توجه به سرمایه گذاری تالار اصلا جوابگو نیست زیرا سود بانکی یک میلیارد تومان در سال می شود دویست و چهل میلیون تومان که اصلا هیچ کاری هم نمی کنی بهداشت هم مرتب بهت گیر کغ نمی ده مالیات هم بهت تعلق نمی گیره و مسولیت سختی را بعهده نمی گیری و کار فیزیکی سخت هم انجام نمی دی . یکی از دوستان من چهار سال قبل یک زمین در قاسم اباد مشهد خرید به دوسیت و بیست میلیون توما و سیصد میلیون تومان هزینه کرد که دوازده واحد ساخت و او حالا سه میلیارد ملک دارد و کلی مستغلات می گیرد و هیچ زحمتی نمی کشد . این نمونه را برای دوستان تاجر و دوستانی که تریلی خریده اند نیز دیده ام من کلا بعنوان یک تالار دار متوجه شده ام که یک سری اقشاری هستند مثل راننده ها و خیاط ها وجوشکار ها و بناها و تعمیر کارها و کارگر ها که کار پر زحمت انجام می دهند ولی در قبالش پول زیادی نمی گیرند یک استا بنا روزی هفتاد هزار تومان و یک کارگر ساده روزی سی هزار تومان و یک خیاط ماهی یک میلیون پانصد میلیون و یک آرایشگر ماهی یک و نیم میلیون بیشتر در امد ندارد ولی کسی که در بان شصت میلیون سپرده کرده ماهی یک و نیم میلیون می گیرد معنای این حرف یعنی اینکه قیمت هنر و زحمت و کار یک انسان درستکار برابرا ست با هفتاد میلیون تومان . شغلهای کاذب زیادی که در بازار هست مثل دلالی و بنگاه داری و کارت چاق کنی و رابطه های خاص که در امد های بسیار بالایی دارند . من ایجاد عدالت شغلی را در جامعه لازم می دانم چنان نباشد که یکی بره به اوج و یکی بره به حضیض ولی نمی دانم چرا این ناهنجاری موجود غیر قابل حل به نظر می رسه . مثلا طرف چهار سال قبل سه کیلو طلا خریده به شصت میلیون تومان و رفته در خانه اش خوابیده حالا حدود پانصد میلیون ثروت دارد . طرف یک قاضی شده چی که ندارد طرف یک وکیل شده واقعا چقدر داره پول در میاره می شه گفت از خیلی موکلینش به اندازه یک سال من پول می گیره طرف یک دندان پزشک شده روزی سه چهار میلیون تومان در امد داره . در هر صورت من از زندگیم راضی هستم و خدا را شکر می کنم فقط می خواستم درباره کارم توضیحی داده باشم و بگم اگر به خیاط ها ظلم بشه اگر به کارگر ها ظلم بشه اختلاف طبقاتی ایجاد می شه و شغل کاذ ب زیاد می شه و تعداد تنبل ها هر روز بالا می ره یک راننده در ماه جونشو می ذاره کف دستش یک میلیون و پانصد هزار می گیره . واقعا می دانید که یک برق کار نمی تونه مخارج زندگیشو تهیه کنه . یک لوله کش نمی تونه برای خودش خانه بسازه .... در امد یک منشی دکتر هست ماهی دویست هزار تومان در امد یک دکتر هست ماهی بین پنجاه تا صد میلیون تومان درسته که باید فرق باشه ولی ایا این فرق حدی نداره ، در امد یک نجار یا کارگر کوره پذی یا یک قالیباف را با در امد یک میدان باری مقایسه کنید واقعا کار مفید را کی انجام می ده قالیباف یا حجره دار میدان بار
+ نوشته شده در  93/07/05ساعت 2  توسط كادر  | 

گاهی به این فکر می کنم که ارامش چیست ؟ برای جواب این مسئله باید ابتدا ببینم مرکز نگرانی ها کجا هستند . در کودکی ارتباط بین اعضای خانواده مرکز نگرانیست اینکه پدر و مادر چقدر خوشحال باشند چقدر مهربان باشند و بعد نگرانی یاد گیری کودک می خواهد بفهمد چقدر برای یاد گیری ابزار زندگی استعداد دارد و نگرانی بعد مسئله جنسیت است نوجوان می خواهد لذت را بفهمد و انرا لمس کند و بعد موضوع معاش است جوان می خواهد در امد داشته باشد و ازدواج نگرانی بعدی است کار و ارتباط و عشق و شهوت و هماهنگی با مسائل اجتماعی ، ایا به سربازی برود ایا به دانشگاه برود چه گونه لباسی بپوشد چگونه حرف بزند چگونه بیندیشد و چگونه با حسادت ها و رقابت های اجتماعی کنار بیاید و چگونه مسئولیت های خودش را انجام دهد و نگرانی بعدی سلامت است مادر دارد پیر می شود و نگرانی نهایی مرگ است که پدر مرد پس می توان گفت انسان در تمام عمر بدنبال فهم مفاهیم است ، شادی ، مهربانی ، استعداد ، جنسیت ، لذت ، معاش ، ارتباط ، عشق ، کار ، اجتماع ، هم گرایی و واگرایی ، حسادت و رفاقت ، مسئولیت ، سلامتی و مرگ . من فکر می کنم بهتر است فرض را بر این قرار دهیم که مرده ایم و حالا خدا به ما می گوید دوباره می خواهد به تو فرصت زندگی بدهم ببینم این بار چگونه زندگی می کنی . حتما در این صورت ما به خدا نخواهیم گفت که ما را در فلان کشور یا در فلان خانواده یا در فلان نوع جنسیت یا در فلان نوع فیزیکال و یا رنگ ، باز افرینی کن بلکه ما فقط خواهیم گفت اگر دوباره بدنیا برگردم می دانم چگونه باید زندگی کنم . این همان موضوعی است که فیلسوفی گفت : بودن یا نبودن مسئله این است . وقتی ما فرض کردیم که دوباره به دنیا برگشته ایم قبول خواهیم کرد تمام این نگرانی ها در اصل همان معنای زندگی هستند چرا که اگر ما در فضایی باشیم که در ان نگران هیچ چیزی نباشیم متولد شده و دراز کشیده و مریض نشده و پیر نشده و تلاش نکرده و فکر نکرده و عشق نورزیده باشیم پس ما چه کار کرده ایم . ما باید قبول کنیم که در خدا ما را در یک میدان بازی قرار داده که این بازی هر لحظه مملو هیجان است و استرس خاص خودش را دارد شکست و موفقیت دارد و هر لحظه انگیزه ایجاد می کند و ابزار هایی هم برای بازی در دست داریم که باید انها را بشناسیم . ابتدا باید خودمان را بشناسیم و سپس باید بازی را بشناسیم ما موجودی کامل هستیم و بازی نیز یک بازی است که توسط خدا طراحی شده است لذا در این بازی نمی توان از ابزارهایی مانند دروغ و تقلب و پشت پا زدن و فریب دادن استفاده کرد چون تمام مدت زندگی اگر از نگاه ما صد سال باشد این صد سال برای خدا یک لحظه بسیار کوتاه است و منظور این است که برنده ها جایزه بزرگتری بگیرند و ان جایزه پیوستن به روح طبیعتی است که خدا انها را در ان قرار داده لذا اگر در تمام مدت عمر هم موفق باشیم ولی از ابزار درستی استفاده نکرده باشیم ما خیلی زود می فهمیم که بازنده ایم . در این مرحله است که مسئله ترس و نگرانی معنا پیدا می کند یا به عبارتی بهتر باید گفت کسانی که دست به جنایت می زنند باید نگران باشند و نگرانی در جایی دیگر موضوعیتی ندارد . می توان از مختصر این نوع تفکرات این را یافت که آرامش صبور بودن ، قبول کردن و انسان بودن است آرامش ثروت و موفقیت نیست که صد البته آرامش پستی و رذالت و چاپلوسی و حقارت هم نیست . به عبارتی بهتر ارامش قدرتی است که انسان از دیدگاه جاودانگی روح طبیعت می گیرد
+ نوشته شده در  93/07/02ساعت 10  توسط كادر  | 

البته حالا برای من تمام تابوها شکسته اند دیگر روزها به نامهایشان و فصول نیز با یادهایشان بر زندگی من سایه نمی اندازند اینطور نیست که بگم جمعه روز خوبیه یا بهار قشنگه یاد عید خوش می گذره یا پاییز فلانه ، ولی در زمان کودکی و نوجوانی ام روزی وجود داشت به نام روز اول مهر که ما در ان روز به مدرسه می رفتیم . ما بچه های بدبختی بودیم که در خانواده هایی از قرن حجر بدنیا امده بودیم ما نسلی بودیم که نمی دانستیم چه کسی می خواهد برای اینده ما برنامه ریزی کند ما متعلق به جامعه ای بودیم که تمام رکن های اساسی زندگی در ان فرو ریخته بود و مدرسه مدفن تمام ارزوهایمان بود معلم ها شمشیر بدستان درب جهنم بودند و فضای اتشینی بر مدرسه حکم فرما بود . پدر ها و مادر ها بچه ها یشان را به مدرسه می بردند و به معلم می گفتند این بچه گوشتش مال شما استخونش مال ما و معلم ها ترکه های اناری در دست داشتند که به هر بهانه ای بچه ها را به باد کتک می گرفتند . هیچ تفریحی در جامعه و مدرسه نبود ، هیچ کس به روی ما نمی خندید . بهت و حیرت همه جا را گرفته بود . گویا روز محشر نزدیک است و اسرافیل در صور خود دمیده است . یک ترس بزرگ بود که جای همه چیز را گرفته بود و ما نمی دانستیم باید چی یاد بگیریم نهاد و گزاره ، جامد و مشتق و ابرهای کسینوس سراسر اسمان را پوشانده بودند . کسی درس انسان بودن نمی داد کسی از ازادی سخن نمی گفت کسی حق و حقوق کودکی مان را خاطر نشانمان نمی کرد ، جرم بزرگی بود که ما از خواسته هایمان حرف بزنیم و نیاز های ما همه محکوم و مجرمانه بودند . پر واضح بود که این ره به ترکستان است . هنوز کودکی را تمام نکرده بودم که افیون دیگری غیر از ترس وارد شد نوجوانهایی که یکی پس از دیگری معتاد می شدن و سردرگمی خیلی زودتر از انچه فکرش را می کردیم دامن نسل ما را گرفت . بچه ها دو دسته شده بودند یا په په و موقر بودند که مثبت نام داشتند یا جستجو گر و کنجکاو بودند که اراذل به حساب می امدند . خاطرات اول مهر که با گذاشتن چند کتاب در کیسه گونی پاره ای شروع می شود و وول زدن بچه ها در محیط مدرسه و سرمای روح معلمی یخ زده که نمی دانست سه سه تا نمی شود نه تا می شود صفر مگر انکه التفاتی در بین باشد همه چیز داستان التفات بود که از نسل سوخته دریغ می شد و چه بد داستانی بود داستان مردی که باخت زنی که مرد و فرزندی که بر باد رفت . اول مهر برای نسل سوخته روز روی اعصاب راه رفتن بود و این درس بزرگی بود که انها تمام عمر به آن نیاز داشتند که چگونه با جامعه ای کنار بیایند که می خواهند عده ای مرتب روی اعصابشان راه بروند . روباهها زاغی ها فریب دادند و زندگی ثابت کرد که ارتعاشات بدبختی سریع تر از سرعت نور حرکت می کنند تا جایی که باید گفت حتی بدبختی جلوتر از زمان خود و در اینده حرکت می کند و چه بد درسی است درس زندگی انگاه که درسش را از خانواده و جامعه فرا نمی گیری و قرار است روزگار به تو زیستن را بیاموزد . خدا نیامرزد روز اول مهر را که همه چیز برای من داشت جز مهربانی
+ نوشته شده در  93/07/01ساعت 12  توسط كادر  | 

نمی دونم چی شد ، شاید من واقعی تر شدم و از مرز رویایهایم عقب نشینی کردم ، شاید سقف اسمان کوتاه شد ، شاید زیر پایم خالی شد ، شاید زندگی را خوب نمی شناختم و داستان انسانها را هنوز نخوانده بودم ... خلاصه هر چی بود موجب شد یا بطور کل از ارزوهایم دست بردارم یا ارزوهایی قابل دسترسی و کوچک داشته باشم . زندگی من حالا خلاصه شده در یک آشپز خانه معمولا همون لباسی که رضا خاکپور به ام داده را می پوشم یک پوتین سفید هم دارم که زیر میز انباریه و میام تو آشپز خانه تمام اجاقها روشنه و تمام فرها نیز روشنن . فضای آشپز خانه خیلی گرمه تا جایی که نفس کشیدن سخت می شه و هر چیزی که اونجا هست داغه . یکی از بچه ها شعله ی فرها را زیاد کرده و بعد از جوش امدن اب برنج و ریختن نمک می پرسه برنج را بکشم ؟ خانمم موقع برنج کشیدن درست کنار دیگ ایستاده صورتش سرخ شده و با کفگیرش برنج را هم می زنه . برنج به قل می یاد و هنوز کمی مونده که وقت کشیدن برنج بشه برنج دیگ دوم ریخته می شه و من و با یکی از بچه ها می رم که برنج اولی را بریزم به صافی . حسن صافی ها را از جلو دست برمی داره ، حالا بخار داغ نیز به هوای داغ اضافه شده و ما دو نفری برنج را می کشیم حسن روی لعاب برنج لیز می خوره و این موجب می شه که دو سه مشت اب داغ بریزه روی پای من از زانوم تا بالای پوتین در جا تاول می زنه گویا پارچ سرب داغی را روی پایم ریخته اند ولی من فرصت ندارم به دردم برسم باید سریع ته دیگ را روغن بریزم و نان بذارم و برنج را آماده کنم بذارم تو فر . یکی از خانمها برام پماد اکسید دوزنگ می یاره و شلنگ آب سرد را می گیره روی پام . ولی برنج دوم به قل امده و باید برنج سوم ریخته بشه و من مرتب به خانمم می گم چیزی نیست فعلا کارت را انجام بده . حسن که یکی دو مرتبه معذرت خواهی کرده را می گم ، ولش کن حسن ، پیش می یاد ولی باید مواظب باشی حالا گاری را بیار تا برنج آخری را بذاریم تو فر و یک ساعت و نیم کار برنج زدن تموم می شه وقتی میاییم که چایی بخوریم می بینم که تمام تاولهای پایم پاره شده و پوست پایم بخاطر برخورد با پوتین یک جا جمع شده به بچه ها می گم من چایی نمی خورم می رم که باید یک فیلمی را ببینم و خودم را درست ساعت دو به سوئیت می رسونم تا تکرار سریال داوتن ابی را ببینم . می بینم حالا آرزوهایم کوچک شده و همش نگرانم که ارباب ورشکست نکنه ، بچه اون دخترشون که سر زا مرد بلایی سرش نیاد و این خانم جوانی هم که حامله بتونه بخیر خوشی بزاد و وقتی همه چیز جور می شه یک هو شوهرش تصادف می کنه و من می رم تو فکر که حالا کارگردان چطور می خواد بقیه این فیلم را بیاره . آیا سرنوشت همه مردم مثل اوشینه که هر روز باید با مشکلات تازه ای دست و پنجه نرم کنن آیا انسان موجودی مفلوک ، موهوم و محکوم به سرنوشتی محتوم است
+ نوشته شده در  93/06/30ساعت 11  توسط كادر  | 

در همه جا و در همه سنین این موضوع را دیده ام در بین خانواده ها در مدرسه در بین دوستان و و فامیل و یا حتی در بین رهگذران و افراد بیگانه که خیلی راحت به شعور ادم توهین می کنند . یک خواننده برای من نوشته که تو چرت و پرت می نویسی و خوانندگان دیگری نیز هستند و بوده اند که با این ادبیات مرتب با من حرف می زنند . ولی بقول شاعر بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم . به نظر من انسان باید دنبال علاقه های خودش باشد و برایش مهم نباشد که خانواده او را احمق بخوانند دوستان او را مسخره کنند و یا خواننده ای به او حرف دیگری بزند . جمله معروفی هست که می گه : ماه به اسمان می رود هر چند گرگها زوزه بکشند . من خودم یک آشپز هستم و کار اشپزی مشکلات خاص خودش را دارد مثل همه ی کارها ، وقتی فرصتی دست می دهد متن می نویسم و هر انچه به نظرم می رسد را بیان می کنم هدف من این است که به خودم و به دیگران بگویم مشکلات همه ما انسانها مثل همه ، کم خوابی اذیتمون می کنه و رسیدن به ارزوهامون مشکله این فقط تنبل ها هستند که می نشینند و حرف دیگران را می زنند اگر خودشان بازیگر باشند می فهمند بازیگری کار سختیه ، بقول گفتنی کنار گود نشسته می گه لنگش کن . یک روزی کسی منو دید گفت فلان نوشته مال شماست گفتم بله او گفت : من هم خیلی استعداد نوشتن دارم و اگر خواسته باشم بنویسم می تونم مثل نوشته های شما هزار صفحه بنویسم . بهش گفتم خب بنویس من خوشحال می شم نوشته هاتونو بخونم ، و او گفت : من خیلی مستعد هستم فقط نمی دونم باید در باره چی بنویسم . من با خنده گفتم فلانی برای کسی که استعداد نوشتن داره همیشه سوژه هست . سوژه ها تمام نشدنی اند . راستی این همه انرژی منفی و توهین از کجا می اید ، چطور می شود که ما اینقدر به هم توهین می کنیم و بخاطر همین موضوعات است که ما یک نقاش نداریم واقعا می دانید در تاریخ چی خواهند نوشت ، خواهند نوشت در این دوره هیچ استعدادی رشد نکرد نقاش معروفی وجود نداشت و نویسنده تازه ای به جامعه معرفی نشد هیچ هنر مندی عرصه ای پیدا نکرد و برای دوره بعد از ما خواهند نوشت که تمام سوژه هایش دوره قبلش بوده است به معنای دیگه اینکه دوره ما خودش یک سوژه است . دوره ای که در ان به همه توهین شده زیر پای همه خالی شده و همه در یک ترس و وحشت پنهان وقت گذرانده اند . هیچ هنر مندی نتوانسته موضوع فقر را نقاشی بکشد هیچ نویسنده ای نتوانسته موضوع فحشاء را بنویسد و هیچ سیاستمداری نتوانسته موضوع ربا را حل کند چون همه چیز خط قرمز بوده . در قدیم می گفتند .... دست به دنبه اش نزنید بوی پیاز داغ می ده ... در جامعه ای که یک فرد مقداری پول در بانک بگذارد و با سودی که بانک به او می دهد امرار معاش کند خیلی طبیعی است که تنبلی یک شغل شرافتمند می شود و رباخواری مشروع می گردد و چرخه کار اقتصاد می خوابد و بیکاری بیداد می کند . ایا فکر می کنید نمونه کم اورده ام ، خیر تمام سلولهای ذهن من پر از نمونه های متعفن که مجال بیان و شاید جرات بیانش را ندارم زیرا می ترسم بعضی ها به تریج قبایشان بربخورد . من نمی توانم به کسی که استعداد نقاشی دارد کمک کنم اقل کم می توانم ساکت باشم چرا به او می گویم برو فکر نان کن که خربزه اب است ، آخه شاید این خربزه رویای او باشد . در وضعیت تقی به توقی که هیچ چیز ثابت و قابل اطمینان نیست مسلم است که میزان خشونت بالا می رود هر کس فکر می کند باید احساسات را کنار بگذارد و خر خودش را از مهلکه نجات دهد با این اوصاف من می گویم مهربانی چیز خوبی است ما باید خونسردی خودمان را حفظ کنیم چرخ گردون از این بازیها بسیار دارد روزی ما پیر می شویم و افسوس خواهیم خورد چرا کمی مهربانتر نبودیم من دوستی داشتم که در زلزله رودبار هفت نفر از اعضای خانواده اش پیش چشمش مردن و او همه را کفن کرد ازش پرسیدم چطور تونستی این مسئله را تحمل کنی او گفت : با لبخند ، وقتی به مردمان شهر نگاه می کردم همه مرده بودند و مرگ عموم عروسیه . سعی کنیم همدیگر را هوشیار کنیم و عقل را دوباره به سطح زندگی و روابط روز مره مان برگردانیم تا اینهمه خشن نباشیم عقل مهربانی است بزرگترین صفت خدا مهربانی است . نگذارید سطح خشونت به مرز تنفر و انتقام برسد که در ان صورت باید گفت نه از تاک نشان ماند و نه از تاک نشان
+ نوشته شده در  93/06/24ساعت 10  توسط كادر  | 

اسمش قربانه نمی دونم داستان چیه که بهش می گن حج قربان شضایدم اسم شناسمه اش همین حج قربان باشه . خلاصه حج قربان قد تقریبا کوتاهی داره و شانه های پهنی که بنظر کمی کوتوله می یاد از دور شبیه اندیه همین که می خونه ... یه آسمون آبی ، یه دشت دشت پر ستاره ، ..... مادرم بهش می گفت حج قربان قر و دبه (( این اصطلاح قر و دبه به ضم قاف به این خاطر بود که صورت و در مجموع هیکل این پسر ناصاف بود )) . قر و دبه از درختان بلند بالا می رفت و درست سر درخت وامیستاد و صدای حیوانت را خیلی خوب تقلید می کرد ولی بیشترین خصوصیت قر و دبه این بود مثل شعبون بی مخ بود خیلی دل ناپاکی نداشت ولی به احساسات و عواطف هم توجهی نمی کرد می گفتی بریم فلانی را بزنیم می گفت بریم اهل فکر نبود . مدرسه که با هم می رفتیم مشق نمی نوشت و یک روز که معلم گفت چرا مشقهای عیدت را ننوشته ای او گفت که مشقهایم را نوشته ام ولی بزم دفترم را جویده . معلم گفت خب برو همون دفتر نیم خورده را بیار و قر و دبه بیرون رفت و تا موقع برگشت خودش یک دفتر قدیمی را به تمام نیم جو کرده بود و ریخته بود تو یک پلاستیک و اورد گذاشت رو میز معلم که موجب خنده ما شد . قر و دبه ذوق خوبی هم داشت یه روزی امد پیش من که بیا یک شعری برای این دوستان معتاد درست کنیم که محتواش همون حرفهای سر بساط باشه لذا این شعر را با هم درست کردیم ... جان کاکا بگردم و شب روز تا بیایی ز راه توبره بر دوش ... که البته طولانی بود خلاصه زمان گذشت و قر و دبه داماد شد که البته جریان دامادی اش هم مثل بقیه کاراش بود و من که ان زمان دوربین فیلم برداری داشتم رفتم که مجلسش را فیلم بگیرم او دو تا زن در یک شب عقد کرده بود روی صندلی عقب ماشین وسط نشسته بود یک زنش این ور و یک زنش اون طرفش نشسته بود و قر و دبه چنان می خندید که گویی اگزوز ماشین هشت سیلندری پاره شده است . یک سال بعد قر و دبه چهار تا دختر داشت دو تا دو قلو از هر خانمش و دو سال بعد تعداد فرزندان او به شش تا رسید ، یه روزی رفتم در خانه قر و دبه ، اوضاع خیلی بنظرم خنده دار می امد و چون با قر و دبه هم راحت بودم گفتم اگه به من باشه تو اصلا نباید حق داشته باشی بابا بشی حالا یکی نه دو تا نه شش تا . قر و دبه از همون خنده های همیشگی کرد . چند وقت گذشت که او سکته کرد و کسی که کلا همه جاش بالا و پایین بود حالا دیگه کج و معوج هم شد . سرش را تکان می داد و بر وضعیت سختی که گرفتارش شده بود تاسف می خورد و من فکر می کردم اخه این بچه ها هزار و یک خرج و مخارج و مسائل روحی و دارند و یک مرد تقریبا بی کار می خواد چطور اینها را بر اورده کنه . جریان زندگی قر و دبه را همین جا می بندم ولی دو نکته در ذهنم هست یکی اینکه باید یک سازمانی باشه که عقل و شعور و توان یک فرد را بررسی کنه و بعد اجازه بده که این فرد می تونه پدر باشه و اینکه چند تا بچه می تونه داشته باشه . دوم اینکه چطور ما گاوها و سگها را اصلاح نژاد کرده ایم و حاضر نیستیم این کار را با خودمان بکنیم باید نسل بشر را از افراد سالم و زیبا گرفت تا در اینده با مشکل کوتوله شدن و هزار و یک مشکل دیگه مواجه نشیم خلاصه من فکر می کردیم در بین من و قر و دبه حق به منه و اون نمی بایست دو تا زن و این مقدار بچه داشته باشه ولی حالا دارم می بینم حق به من نبوده و من در تمام همین سالها نسبت به قر و دبه با دیده ایراد الکی نگاه کرده ام و همه باید دو تا دو تا زن کنیم و شش تا شش تا بچه پس بندازیم

با رسیدن جامعه به معجزه هزاره سوم متوجه شدم اولا انسانها چقدر مثل ظاهرشان فکر می کنند مثل رنگ چشمهایشان و مثل قطر بازوهایشان و مثل بلندی قدشان و دوما فهمیدم قرو دبه بیست سال از زمان خودش جلو بوده و فرد شوت داستان من بوده ام

+ نوشته شده در  93/06/23ساعت 10  توسط كادر  | 

زندگی هم مانند دریا ساحل دارد و انسانها باید یاد بگیرند که ساحل نشین باشند دریا با باد و طوفان متلاطم می شود و امواج نا ارام اب را به صخره ها می کوبند ولی در نهایت ساحل زیباست انسان نیاز دارد که جایی زندگی کند که زیر پایش محکم باشد . زندگی سیاسی یعنی زندگی غیر طبیعی یعنی زندگی روی امواج که ما هر چند موج سوار خوبی باشیم باید بدانیم هیچ چیزی دائمی نیست و ممکن است دود این موج سواری دامن اینده ی خودمان یا اینده فرزندانمان را بگیرد . اساس زندگی سلامتی و امنیت است و پر واضح است که شرط داشتن سلامتی و امنیت اخلاق است و نمی شود در سیاست اخلاق را لحاظ کرد سیاست هر چه باشد پر است از خشونت و بهتر است برای جلو گیری از نفوذ این خشونت در دل افراد سیاست را به شکل دموکراسی تجربه کرد . اینجاست که باید گفت دموکراسی به نفع سیاست پیشگان است وقتی اجازه داشته باشند روزنامه نگاران حرف دلشان را بزنند و لو انکه اشتباه باشد وقتی هنر پیشه ها اجازه داشته باشند فیلم و هنر خودشان را داشته باشند وقتی نویسندگان ازادانه بنویسند و مردم ازادانه لباس بپوشند یا در روابط خودشان بی ریا و بی ادعا باشند باید گفت بازی سیاست به ساحل امده است . به نفع سیاست پیشگان است که در یک مدت معلوم در راس سیاست بمانند و سپس به زندگی عادی برگردند . از قدیم گفته اند آدم باید مثل شتر باشد دور را ببیند و داشتن نگاه به افقی در دور دستها دست کم این شبهه را ایجاد می کند که ممکن است همه چیز همیشه بر وفق مراد من نباشد پس بهتر است من هم قبول کنم که یک فرد هستم مثل تمام افراد جامعه که حالا به هر دلیلی به قدرت رسیده ام . من به سیاست پیشگان توصیه می کنم مثل شاه عباس گاهی با لباس مبدل به میان مردم بیایند و بقول گفتنی از دل مردم اب بخورند و نگذارند عده ای چاپلوس و نون به نرخ روز خور دور و بر انها را بگیرند . بر روی دیوار خانه هایشان بنویسند من یک استثناء نیستم من عقل کل نیستم و انچه که همیشه می ماند چیزی جز اخلاق نیست . جامعه سرکوب شده مانند این است که پایت را روی مین گذاشته ای و ضامن مین ازاد شده و حالا فقط یک راه مونده و ان راه است که باز هم سرکوب را بیشتر کنی و می دانی که اگر پایت را برداری مین منفجر می شود تجربه شخصی من این است که عربها زیاد اهل انقلابات و این جور حرفها نیستند ولی انها هم خلاصه به هم ریختن و قرن بیست و یک با انقلابات عربها شروع شد و این یعنی انکه انسانها هر چند کمی پس و پیش داشته باشند ولی دست اخر کار خودشان را می کنند . هیچ کس نمی داند چقدر زندگی معمولی زیباست داشتن یک الاچیق در ساحل و دراز کشیدن بر روی نرمه شن هایی که هر لحظه شسته می شوند و هرز گاهی تنی به اب زدن و در غروب نگاه ممتد به اب و بیاد اوری تمام خاطراتی که داشته ای و اینکه تو نیز روزی خاطره خواهی شد و فقط تا ان روز وقت داری از خودت برای دیگران خاطره خوبی بسازی که بقول جین وبستر در کتاب بابا لنگ دراز دیر یا زود ادم پیر و خسته می شود در حالی که از اطراف خود غافل بوده است . ان وقت دیگر رسیدن به ارزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت و زمانی که از دست رفته و به دست نخواهد امد . جودی عزیزم درست است ، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم انها را دوست داریم و به انها وابسته می شویم هر چند خاطرات خوشمان از فردی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود پس هر کس را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان داشته باشد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم ........ آیا انسانیت مرده است و ایا حرفهای انسانی تبدیل به حرفهای احساساتی شده اند
+ نوشته شده در  93/06/10ساعت 11  توسط كادر  | 

زندگی نامه اگاتا کریستی را نگاه می کردم از او پرسیدن نظرت درباره مرگ چیست . گفت از مرگ نمی ترسم ولی زندگی را دوست دارم می خواهم صبح باز هم بوی نون تست و قهوه را استشمام کنم ، باز هم می خواهم به جنگل نگاه کنم و پرواز پرنده ها را ببینم . این برای من این پیام را داشت که خوشبختی در میان چیز های ساده است چیز هایی که ما همه انرا داریم ولی در جستجوی خوشبختی انرا گم می کنیم و فکر می کنیم خوشبختی در سراب است در میان ابرهای بلند ارزوست . هیچ کس فکر نمی کند خوشبختی در نون تست و بوی قهوه باشد . همه داریم چوب بی عقلی هایمان را می خوریم . من دیروز این موضوع را با دکتر روانخواه مطرح کردم او که پنجاه سال است مشغول طبابت است گفت : من هنوز نمی دانم پول چیست اصلا برای پول زندگی کردن را نمی فهمم بعضی ها به من می گویند تو خودت که احتیاجی نداری برای اطرافیانت پول دربیار ، و من بهشون می گم که هیچ کسی به پول نیازی نداره هر کسی به اندازه توان و استعدادش خود به خود به ثروت می رسه که این حق طبیعی او از زندگیه ونباید برای بدست اوردن مقدار بیشترش زور زیادی بزنه ، دست به هر کاری بزنه . واقعا این موضوع دست به هر کاری زدن هم این روز ها یک موضوع اساسیه . الان کار به جایی رسیده که هیچ کس قابل اعتماد نیست دیشب یکی از دوستان بسیار نزدیکم از اصفهان زنگ زده و می خواد من براش مقداری پسته بخرم وقتی من بهش گفتم پولشو بریز به حسابم ، جا خورد و با همون لهجه زیبای اصفهانی گفت : دستت درد نکنه از کی به من بی اعتماد شدی . بهش گفتم ناراحت نشو به تو اعتماد دارم ولی به زمانه بی اعتماد شده ام همه چیز دست تو نیست من این ماشین را بار می زنم و ده تن پسته امروز سیصد میلیون پولش می شه ولی راننده خماره و سر از ته دره در میاره و تا بیاد بیمه جواب مال تو رو بده اینجا من باید جواب مردمو بدم من فکر می کنم در این دوره زمانه ترو خشک دارند در کنار هم می سوزند و بیش از هر زمانی جامعه ما نیاز به دوری جستن از تعصبات داره نیاز به موسیقی و جشن های احساسی و خنده داره مردم باید در فضای لطیف تری با هم زندگی کنند این همه خشونت و بی مهری داره جامعه را از پا در میاره هرکی رو می بینی داره می جنگه با زندگی با خانواده با احساسات . شاید هنوز از وضعیت داعش بهتر باشیم ولی این بهتر بودن امتیازی به حساب نمیاد . بیاد فیلمی افتادم که مرد خیری کودکان را اطعام می کرد کودکی سیبی را در جیبش گذاشت مرد از او پرسید چرا این کار را کردی کودک گفت برای فردا و مرد به او گفت : فردا هم غذا خواهد بود بذارید اینترنت پر سرعت بیاد ، بذارید زنها برن استادیوم ، بذارید گربه های زیر زمینی بیان بیرون بخونن . دستتان را از روی دماغ و دهن مردم بردارید و بگذارید تا جامعه نفس بکشد . نگران لرزیدن عرش نباشید جایگاه خدا محکم تر از این حرفاست . بذارید تا آگاتا بوی نون تست و قهوه اش را استشمام کند
+ نوشته شده در  93/06/09ساعت 11  توسط كادر  | 

کودکی با تمام هیجاناتش تمام شده است حالا من دارم کودکی بچه هایم را می بینم نمی دانم سنی که در ان هستم جوانیست یا میان سالی ولی هر چه هست حالا در سنی هستم که خاطراتی دارم و گاهی در اعماق گذشته ها فرو می روم و می بینم من هنوز هم یک کودکم بچه ای با چشمانی سبز که در مسخره بازی های کودکی روستا دوستانش برایش می خوانند چشم سبز قرمه دزد مقداری از موههای سرم بر اثر اگزما ریخته است و این نیز موجبات مسخره گی های دیگری را فراهم می کند و صدایی که از حنجره ای پاره بیرون می زند و این نیز موجب مسخرگیست آنها به این نوع صدا می گفتند حرک به فتح حا و به تشدید و ضم راء و به سکون کاف . من عیب دیگری هم داشتم و ان داشتن سری گنده بود که به من می گفتند کله کلفت . حالا خیلی ها دوست دارند کله گنده باشند و من کله کلفتی را در کودکی هایم تجربه دارم . من هنوز یک کودک هستم با شعارهایی ساده و شفاف که زندگی مطابق معیار های امروزی را قبول نمی کند من به زندگی حیوانات و پرندگان نگاه می کنم و می بینم انها در هر سال هزاران کیلومتر سفر می کنند همه دنیا به معنای واقعی کلمه متعلق به انهاست ولی انسانها اسیر مکانهای خاص هستند و هر کسی فقط می تواند در یک چهار چوب مشخص حرکت کند ، انسانها زبان طبیعی ندارند و هر کسی فقط می تواند با لهجه و زبانی خاص سخن بگوید هر کسی فقط متعلق به نژاد خاصی هست و یا به مذهبی خاص تعلق دارد و دیگران او را قبول ندارند . کودک درون من بر این همه قید و بند ها می خندد و به انسانها می خندد و می گوید چقدر انسانها زمین را و صحنه زندگی را بر هم تنگ کرده اند . این رویاهای بچه گانه مرا از زندگی روز مره دور کرده است و من همانطور که قبلا گفته ام فقط به مقدار نیاز سعی می کنم با جامعه و کار درگیر باشم می خواهم که از گرسنگی نمیرم یا اخلالون پلاخون خیابونا نباشم ولی دست اخر باز هم خودم را روزی از تعلقات روزمره گی خواهم کند و به سراغ رویایهای بچه گی هایم خواهم رفت . من ذاتا آدم طلح جو و مهر طلبی هستم و فکر می کنم باید در این راه کاری بکنم من معتقدم باید سازمانی به نام مهر ورزی در دنیا باشد که بتواند با قدرت منطق زبانی انسانی و مرزی انسانی و مذهبی انسانی و نژادی انسانی را برای بشریت معنا کند . دنیای امروز بیشتر به صحنه ای از کار و زار می ماند که در ان افراد زیادی از بین می روند و خوبان گوشه گیر می شوند و شالتان ها قدرت را بدست می گیرند و می خواهند دیگران در برابر انها سرکرنش فرود بیاورند . هر چند هنوز هم صدای مسخره شدن در گوشم می پیچد بچه هایی که هو می کشند و می گویند چشم سبز قرمه دزد .... ولی دیگر این مسخرگی ها برایم امری عادی شده است من احساس می کنم سهم هر انسانی از زندگی باید به اندازه یک پرنده باشد این درست نیست که دخترانی در خانه سی سال منتظر شوهر باشند و چهل سال بچه بزرگ کنند و بعد بمیرند این درست نیست که مردان تا چهل سالگی دنبال تهیه لانه ای باشند و بعد سی سال در فکر تهیه آذوقه ان خانه باشند که اگر بتوانند شکمشان را سیر کنند وبقول سعدی به غفلت نخورند بازم خدا را شکر
+ نوشته شده در  93/06/03ساعت 12  توسط كادر  | 

منم بدم نمی اید بگویم دوباره می سازمت وطن ، ولی هر چه فکر می کنم روزگاری بیاد نمی اورم که این وطن سازمانی داشته باشد تا حالا دوباره ان را برگردانم ، هر چند به نظر نا امید کننده می رسد ولی نظر من این است که ما هیچ گاه به حدی از زندگی نرسیده ایم که حالا افسوسش را بخوریم ممکن است در برخی مواقع بعضی افراد بهتر عمل کرده باشند ولی مسئله مردم هستند و من در بین مردم چیز زیادی نمی بینم هر کسی به فکر خودشه می خواهد خر خودش را از مهلکه بیرون ببره و به ریش بقیه بخنده . یک بی تفاوتی در بین ما نسبت به همدیگه وجود داره یک بی تفاوتی نسبت به اینده وجود داره یک تنفر عمیق بین ما هست که از همدیگه بدمان می یاد از دیدن موفقیت هم لذت نمی بریم چون اون موفقیت را حق دیگری نمی دونیم و بدبختی خودمان را حق خود نمی دانیم قرنها قبل هم همین بوده ایم زمانی که شاعر گفته یکی گوهر برد بی کندن کان یکی در کندن کان می کند جان این موضوع تنفر حتی در بین خانواده ها هم هست چون خانواده ها نمی تونن نسبت به غرایز همدیگه راحت باشن اگه یکی در بین اونا کمی متفاوت باشه محکوم می شه به مایه ننگ و یا مایه ابرو ریزی . سوال اینجاست واقعا چگونه می توان دوباره وطن را ساخت ، ایا می توانیم خانه های بلند بسازیم در حالی که همدیگر را فریب می دهیم در حالی که خرافات در همه چیزمان هست در حالی ادم هایی ترسو هستیم در حالیکه مردمانی چاپلوس هستیم در حالی که هیچ غروری نداریم در حالیکه مردمانی تنبل هستیم چگونه می توان به این مردم گفت آهسته رانندگی کنند ، بوق نزنند ، مال همدیگر را نخورند ، نسبت هم بدبین و تهمت زن نباشند ، چگونه می توان فرهنگ را درست کرد . سیمین رفته کسی که می خواست دوباره وطن را بسازه حالا دیگه نیست ومن ازش ممنونم چون با دیدن او فهمیدم این جور زنهایی هم داریم این نوع افرادی هم هستند که عاشق ایرانند که می خواهند ما مردمانی عالی باشیم مردمانی که به زیبایی احترام می گذارند به فکر احترام می گذارند به انسانیت و به ازادی احترام می گذارند و بسته و دگم نیستند متنفر و کوتاه بین نیستند منتظر فرصت و نون به نرخ روز خور نیستند از همین الان دلم برای سیمین تنگ است و خلاء او را احساس می کنم وقتی او بود فکر می کردم یکی هست که به جای همه ی ایران حرف می زند و کلاس ایرانی را وقتی همه چیزش پایین افتاده بالا نگه می دارد به زیور ها بیارایند مردم خوب رویان را تو سیمین تن چنان خوبی که زیور ها بیارایی
+ نوشته شده در  93/06/01ساعت 21  توسط كادر  | 

زندگی های شانسکی هر لحظه در یک بن بست قرار دارند . کسی که با این ایده متولد شده که حالا دو نفر می خواسته اند با هم باشند و شانسکی یکی را پس انداخته اند و باز دوباره انها که با هم بوده اند یکی دیگه را پس انداخته و گاهی به نظر می رسد اینها کاری جز پس اندز کردن بچه نداشته اند . حالا این بچه ها هر لحظه در یک بن بست قرار دارند که من فکر می کنم تا آخر عمر نمی توانند از این بن بست ها رها شوند . بن بستهای کاری و مالی و احساسی و اجتماعی هر لحظه از دل مردمانی که شانسکی متولد شده اند می جوشد و این بن بست ها جهان را برای انها به جهان سوم تبدیل می کند جهانی که در ان مدام احساس ترس و نا امنی می کنی و هر لحظه خودت را در حال انجام گناه و خیانت می بینی و نمی توانی تشخیص بدهی راست چیست حقیقت کدام است انسانیت یعنی چه و رسیدن به ارامش درونی چگونه میسر است . جهانی که در ان یا باید ظالم باشی یا مظلوم و در نهایت همه محکوم به بدبختی و فلاکتند . دوستی که حالا کمتر می خندد و کمتر خوش و بش می کند و زیادتر ساکت است و بیشتر درر خودش فرو رفته است وقتی فرصتی پیدا می کند به من می گوید چرا نمی توانم از همسرم طلاق بگیرم من دارم او را عذاب می دهم و سالهاست او دارد مرا عذاب می دهد . خیلی سخت است که با کسی سین کاف سین داشته باشی ولی حرفی نداشته باشی و ما مدتهاست دیگه با هم حرفی نداریم بیرون برایمان یک مشت ادم هستند که بی خود و بی جهت می لولند ، درختان برایمان اوج هایی رو به زوال ، رودخانه ها مکانی برای زندگی قورباغه ها و کوهها یادگاری از اعماق تاریخ که اگر خشک باشند مامنی برای مارها و اگر سبز باشند جایی برای موشها می شوند دنیای تکراری من و بغضی که مدام باید انرا قورت دهم و خلتی که هر چه زور نمی زنم نمی توانم انرا بالا بیاورم گویا زندگی برایم کاسه ای نجاست است که باید هر روز قاشق قاشق از ان بخورم . یکی را می بینم که به نظر خوشبخت می رسد چون مدام ساکت است و رازش را فاش نمی کند و دردش را فریاد نمی زند می گوید تا توانی راز دل با یار جانی کم بگو ، یار را یاری بود از یار ان اندیشه کو این سقفهایی که بر دل اسمان یک شهر یا یک کشور نقش می بندد نشان از سقف فکری ان مردم است اینکه ایا این سرزمین سرزمین عقاب هاست که در اوج می پرند یا سرزمین کرکس ها و یا سرزمین موشهای کور ... انسانهای شانسکی بر خلاف نامشان هیچ شانسی برای زندگی ندارند و مدام در یک بن هستند بن بستی که می تواند جنسیت باشد می تواند رابطه باشد می تواند اقتصاد باشد حتی می تواند یک تنفس ساده باشد واقعا سطح اندیشه ی یک جامعه می تواند جهانی بسازد که در ان انسانها فقط وقتی مجرمند فقط وقتی مجبور به تحمل هستند فقط وقتی می ترسند که می خواهند به دیگران اسیب برسانند در یک کلام می توان گفت جهان اول جهانیست که در ان انسانها نمی ترسند مگر وقتی که به دیگران اسیب می رسانند و جهان سوم جهانیست که انسانها می ترسند مگر وقتی که می خواهند به دیگری اسیب برسانند و چه ابلهانه است کسی در اسمان موشهای کور دنبال رنگین کمان باشد
+ نوشته شده در  93/05/29ساعت 11  توسط كادر  | 

 رسول نازنین

من ایمیل هایم را اصلا چک نمی کنم چون همش پر از تبلیغاته  راستش کمی هم سرم شلوغه که حتی فرصت نوشتن وبلاگ هم ندارم

لطف کنید با من از طریق پیامک تلفنی در ارتباط باشید شماره من هم که فکر کنم باشه

۰۹۱۵۳۳۲۰۴۵۹

+ نوشته شده در  93/05/21ساعت 10  توسط كادر  | 

یک جمله ای لازم داشتم که با چوب روی قابی که در دفتر هست نوشته بشه ، هر کسی چیزی می گفت ولی دست آخر من خواستم که این جمله نوشته بشه با خدا باش پادشاهی کن برای من این جمله فرار از سوء ظن هایی هست که گاهی گریبان گیر فرد می شود یکی از راه می رسد و حرفهای خوب و مناسبی می زند ولی باز هم در ضمن ارتباط با او فکر می کنی این ارتباط دارد از یک نوع سوء ظن رنج می برد و دیگر حوصله توضیح هم نداری . تمام شکل کار احساسی و عاطفی نیست همیشه قسمتهایی در کار وجود دارند که جدی و اقتصادی هستند ، حساب و کتاب کار به شمار می ایند نمی شود در این زمینه ها حرفی نزد اینکه یکی چک بنویسد یا پول نقد بدهد طبیعتا باید فرق کند و یا در کار خدماتی تمام مراحل انسانی کار باید سنجیده شود . در یک کلام تشریفات خرج خودش را دارد . نگاه ساده به همه چیز یک نوع دغلکاری محسوب می شود . مثلا شما در خانه یک قلیان می کشید یا اینکه یک غذایی می پزید این غذا برای شما پانزده هزار تومان خرج برمی دارد یا قلیان برای شما هزار تومان خرج دارد ولی همین غذا در رستوران طبیعتا بیست و پنج هزار تومان یا همان قلیان در بیرون سه چهار هزار تومان هزینه دارد .چون شما فقط سفارش داده اید و افرادی از شما مانند یک امپراطور پذیرایی کرده اند و این جمله هم هست که در امد مربوط به سرمایه است . من شکل کار اقتصادی و معزل بیکاری را یک مشکل فرهنگی می دانم جامعه ما جامعه ایست که هنوز هنر خرج کردن را نیاموخته است یک خانواده سعی می کند حتما خودش آشپزی کند خب وقتی اشپزی در خانه انجام می شود مادر خانه باید خودش سبزها را تمیز کند خودش بادمجانها را پوست بکند خودش برنج یا گوشت را بپزد لذا دیگر کسی سبزی تمیز شده از بازار نمی خرد بادمجان پوست کنده از فروشگاه نمی خرد . وقتی ما خودمان ماشینمان را در جلو حیاطمان می شوریم دیگر شغل کارواش ایجاد نمی شود وقتی ما فرشمان را خودمان می شوریم دیگر شغل فرش شویی ایجاد نمی شود وقتی ما خودمان نظافت و گرد گیری خانه را انجام می دهیم دیگر گروههای نظافتی ایجاد نمی شوند وقتی ما خودمان لباسمان را اتو می زنیم دیگر این شغل در بیرون از درامد ساقط می شود . کار ما به جایی رسیده است که حتی کار تعمیر ماشین و تعمیر اوازم برقی و لوله کشی خانه را نیز خودمان انجام می دهیم و این ور و اون ور نیز می نشینیم و می گوییم من فرد دست به آچاری هستم مشگل دیگر این شکل کار این است که علاوه بر ان که جلو ایجاد مشاغل را می گیرد انرژی زیادی به هدر می رود خلاصه اینکه ماشین ها در کارواش شسته شوند اب کمتری مصرف می شود و یا وقتی غذا در رستوران صرف شود صرفه جویی بیشتری صورت می گیرد . و مسئله دیگر اینکه هر یک از اعضای خانواده می دانند باید دنبال یک کار مشخص باشند نه اینکه خودشان را با کارهای متفرقه و دست اخر هیچی سرگرم کنند و نیز اینکه انجام کارها در فضای خانه موجب ایجاد بد خلقی و جلو گیری از تنوع می شود زن خانه دار هر روز صبح ناراحت است که برای ناهار چی بپزد و بچه ها نیز ناراحت هستند که باز هم مجبورند قورمه سبزی بخورند در حالی که هر کدام از انها هوس یک نوع غذایی دارند یکی پیتزا می خواهد و دیگری حلیم بادمجان خب این کار در خانه ممکن نیست . جامعه سنتی تر ما حتی در خانه اش گاو داشت و مرغ داشت و نیز چند تا گوسفند پروار می کرد تا تخم مرغ و شیر و گوشتش را خودش تهیه کند و اقای احمدی نژاد نیز می کرد ما را به همان صد سال قبل بر گرداند . حرف من این است چرا ما از اشنایی با دنیای امروزی می ترسیم چرا می ترسیم پولمان را خرج کنیم چرا به دیگران اینقدر سوء ظن داریم و دست اخر می خواهم بگویم اگر مشکل فرهنگی ما حل نشود مشکل بیکاری و رکود و حتی بد خلقی و افسردگی ما حل نخواهد شد
+ نوشته شده در  93/05/21ساعت 10  توسط كادر  | 

در ادامه موضوع شجره نامه . ملا ابراهیم جد مادری پدرم دو تا دختر داشته به نام صغری و ماشاءالله صادق جد پدری ، پدرم دو دختر داشته به نام ستاره و خورشید که البته در ازدواج دومش یک پسر هم دارد بابا حسین جد مادری مادم یک پسر و سه دختر داشته پدر بزرگ مادری ام پنج دختر و یک پسر داشته عموی مادرم حسن خاکشور فقط چهار تا دختر داشته عموی بزرگ مادرم هر گز ازدواج نکرده عموی بزرگ خودم سه دختر و فقط یک پسر داشته و پدرم پنج دختر و چهار پسر داشته و من هم فقط دو تا دختر دارم ایا این میزان دختر زایی در بین خانواده ها امری عادیست . بعضی ها معتقدن که دختر زاها هم جنس باز هستند . در ریشه ی ما همه مردمانی زحمت کش بوده اند و به نظر می رسد نان حرامی در این میان وجود نداشته است لذا بنابر اعتقادات ما می توانیم از خدا توقع برکت داشته باشیم یک نوع بد اخلاقی و کله شقی در بین ما دیده می شود که می توان به ملا ابراهیم اشاره کرد که او را به نام ملا ابراهیم یک شاخ می شناخته اند و نیز پدر مادرم که مردی بسیار بد اخم و تند خو بوده من یک نوع انزوای اجتماعی به همراه یک نوع خجالت و تنفر در سمت مادری ام می بینم که البته در سمت مادری مادرم این حالت وجود ندارد بلکه در سمت مادر بزرگ یک نوع مهربانی و راحتی مدرن دیده می شود تا جایی که مادر بزرگ من بیشتر به این پیر زن های مرفه انگلیسی شباهت داشت تا به یک روستایی . در سمت مادری ام یک زیبایی خاصی وجود دارد که رگه هایی از ان را می توان هر جا دید و دیگر خصویت بارز سم مادری ام هوش بالایی است که ان نیز به طور یکسان همه جا نیست بلکه جسته و گریخته ولی خالص و بقول گفتنی وحشتناک است و این خصویت هوش بیش از همه در مادر من دیده می شود و البته خصویت بد اخلاقی و بد ننگی و زیبایی هم در مادر من وجود دارند و اما در سمت پدرم یک نوع رگه هایی از تند خویی توام با حماقت دیده می شود و از طرفی دیگر یک نوع پر حرفی که گاها اوجهای قشنگی دارد ولی شاید بشه گفت سمت پدری من بزرگترین خصوصیتشان احساسی بودنشان است و البته کله شقی که گاهی به یک نوع نفهمی تنه می زند نیز در این بین وجود دارد . در مجموع در بین نوادگان جعفر غول هیچ وقت یک اتحاد و دوستی و محبت بادوامی وجود نداشته است با اینهمه از بی انصافی است که اگر به پاکی و قابل اعتماد بودن و فعال بودن این خانواده اشاره ای نکنیم البته من معتقدم شرایط اجتماعی و سیاسی مملکت و وضعیت مالی و اعتباری جامعه و خانواده در مسئله شخصیت و اخلاق خیلی موثر هستند و تا وقتی جامعه به یک حدی از تعادل و اطمینان نرسد افراد قادر نیستند ذات واقعی خودشان را نشان دهند بلکه انها مرتب بر اساس اضطرار تصمیم می گیرند و رفتار می کنند
+ نوشته شده در  93/05/06ساعت 10  توسط كادر  | 

در ادامه شجره نامه ای که دیروز انرا نوشتم چیز هایی هم هست که شاید ثبتش خالی از لطف نباشد . من محمد مهدی پسر محمد حسین پسر غلام پسر صادق پسر جعفر . در عبدل اباد به اولاد ما می گویند غول اما این داستان غول از کجاست . جعفر گوسفند دار بوده و در دامنه کوه بند خار گوسفندانش را می چرانده که گاهی کفتار به گله حمله می کنه و تعدادی از گوسفندان را می خوره لذا جعفر نمدش را دور دستش می پیچه و همین که کفتار به او حمله می کنه دستش را در دهن کفتار فرو می کنه و اینطوری کفتار را می کشه . او که مدتی زیادی را در کوه بوده با سر و موی ژولیده در حالی که جنازه کفتار را با خودش داره وارد روستا می شه و مردمی که این صحنه را می بینن به او می گن جعفر غول . مسئله دیگه اینه که اسم کوچه باغ نو در قدیم کوچه غلام صادق بوده چون تقریبا تمام اون کوچه متعلق به خانواده ما بوده مسئله دیگر این است که در قدیم هر کس ریشه داشت می توانست در روستاها بماند و در شهر ها کار و در امدی نبود هر کس آب و ملکی در روستاها داشت می توانست زندگیش را تامین کند پدر من می گفت در دور میدان برق مشهد زمین متری یک تومان بود و از میدان ضد به اون ور همه زمینهای بیابان بود و من در ان زمان به باغچه حسن احمد هشت هزار تومان پول دادم . باغچه حسن احمد یک باغچه هزارو سیصد متری بود که پر بود از درختان انار و سیب و انجیر و توت و انگور و من در ان خانه بدنیا امدم . در حال حاضر هشت هزار متر دور میدان برق مشهد اقل کم هزار میلیارد تومان قیمت دارد و باغچه حسن احمد هنوز هم نباید بیش از صد و پنجاه میلیون قیمت داشته باشد . متاسفانه کسانی که در روستاها ماندن و کار کردن و ریشه گذاشتن و کار تولیدی انجام دادن حالا به نسبت شهر نشینها فقیری بیش نیستند حالا یک روستایی ثروتمند در شهر حتی نمی تواند یک خانه بخرد و من این حالت را بی عدالتی می دانم که یکی فقط در شهر یک خانه داشته باشد و بشود میلیاردر و دیگری یک قنات بزند یک ابادی را بسازد و یک عمر کار کند و بشود فقیر . با توجه به ریشه های پدری و مادری من که نسل اندر نسل عبدل ابادی بوده اند و ازدواجهایی که در این بین انجام شده باید گفت ریشه ما عبدل ابادیهای اصیل به دو یا سه خانواده بر می گردد که انها هم احتمالا باید خواهر و برادر باشند که در حدود هزار و پانصد سال در این ابادی سکنی کرده اند . متاسفانه خیلی از عبدل ابادیها نسبت به زادگاهشان بی تفاوت شدن و کوچ کردند ولی خیلی ها هم متعصب ماندند که از انها می توان به مهدی خان قرائی اشاره کرد که بعد از سالها زندگی در فرانسه بعد از فوت از همان فرانسه به عبدل اباد اورده شد و در انجا به خاک شپرده شد و دیگری استاد حسامی که بعد از هفتاد سال زندگی در تهران طبق وصیتش در عبدل اباد دفن گردید از سمت پدری مادر بزرگ من سید بوده که گفتم دختر ملا ابراهیم بوده و پدر من فردی بسیار مذهبی بود و افتخار می کرد که چون مادرش سید است به او می گویند میرزا و به من می گفت چون جد تو سید بوده تو شریف حساب می شوی . ولی مذهب در خانواده ما کمال روشنفکری زمان خودش بود پدر من چون فردی مذهبی بود معتقد بود که ادم باید با سواد باشد لذا تمام بچه هایش را در زمانی که درس خواندن مرسوم نبود به مدرسه گذاشت . پدر من بخاطر مذهبی بودنش کار می کرد و مال مردم نمی خورد و دروغ نمی گفت ریا نمی کرد و ساده و متواضع بود . مذهب در خانواده ما شغل و در امد نبود یک ارتباط بود بین عرق ریختن یک کشاورز در حالی که امیدش به خداست و این در حالی بود که تقریبا مملکت از هم پاشیده بود و هیچ کس به فکر مردم و جامعه نبود . من نسبت به گذشتگانم احساس غرور می کنم انها کسانی بودند که کار کردن و چند روز زندگی را با کم و کاستی هایش تمام کردن و از انها حالا یک خوبی مانده یا یک بدی و من هر چند در دنیایی متفاوت از انها زندگی می کنم همیشه نگاهم به ریشه هایم هست که ما یک مشت ادم قلدر و چاقو کش و دزد و چلماق نبوده ایم یک مشت ادم کلاش و دروغگو نبوده ایم که از بیکاری و دربدری به این جا و انجا کوچ کنیم و بعد آلت دست هر کس و هر گروهی گردیم و بخاطر سیر کردن شکممان دست به هر کاری بزنیم . گاهی که به بند خار می روم هنوز ستاره و خورشید دختران صادق را می بینم که در کلاته بازی می کنند گاهی شیر می دوشند و گاهی به غروب دشت مه ولات نگاه می کنند و از اینکه مادرشان مرده دلگیرند گاهی پدرشان را می بینند که در تنهایی اشک می ریزد .... این دختر ها وقتی عروس می شوند می بینند پدرشان تنهاست لذا او را داماد می کنند و تنها پسر صادق از زن دومش به نام غلام بدنیا می اید و این طوری ست که پدر من فرزند غلام است و من بدنیا می ایم ، لذا وقتی از زندگی خسته می شم می گم عمه ستاره عمه خورشید شما چه کار داشتید که سر پیری بابایتان را داماد کنید تا سلسله غولها اینطوری ادامه پیدا کند و من زاده شوم و معتقدم خوشبخترین انسانها در ممالک هرج و مرج انهایی هستند که زاده نمی شوند
+ نوشته شده در  93/05/04ساعت 11  توسط كادر  | 

گاهی که چی بگم خیلی وقتا به مسئله غرور فکر می کنم . غرور لیاقت می خواد و نمی شه یک شبه مغرور شد یا مثل عقده ای ها برخورد کرد و اسمش را غرور گذاشت ولی بقول شرک که می گفت دیوها لایه لایه اند غرور هم لایه لایه است و من می خوام دنبال یک چیزی برای غرور واقعی در اعماق خودم بگردم لذا یک شجره نامه ای از خودم را می نویسم . نام : محمد مهدی (( فرزند ششم از نه فرزند متولد روستای عبدل اباد )) نام خانوادگی : صادقی زاده متولد 9/ 1/ 1350 نام پدر : محمد حسین متولد 1311 (( فرزند ششم از شش فرزند )) نام مادر : خاور خاکشور 1316 (( فرزند اول از پنج فرزند )) نام پدر بزرگ : غلام نام مادر بزرگ صغری که اینها فرزندانی داشته اند به نام عباسعلی ، حسنعلی ، ابراهیم ، خیرالنساء ، بیگم ، محمد حسین . غلام تنها فرزند یک پیر مرد بود که دختر هایش او را بزور داماد کرده بودند به این معنا که صادق پدر غلام دو تا دختر دارد به نام ستاره و خورشید که همسرش فوت کرده و صادق را ترکمن ها می دزدند و بعد از چند سال صادق از دست ترکن ها فرار کرده و دوباره به عبدل اباد بر می گردد که این بار دختر های صادق پدرشان را داماد می کنند و دختر حسن مراد علی زن صادق می شود این ازدواج یک فرزند دارد که نام ان فرزند غلام است و غلام در دوازده سالگی یتیم می شود . غلام که از طرف پدر ریشه قوی دارد و از طرف مادر مربوط به خانواده مرادی هاست مال و ثروت زیادی دارد که می توان به کلاته غولها و زمینهای پشت مسجد حاج احمد تا باغهای کوچه باغ نو اشاره کرد که البته چون یک مرد تنها بوده مقداری زیادی از ثروت او توسط جهانگیر خان و دیگران گرفته شده و همین باغچه حاجی فاضل و تمام زمین های حوض پیر زن قسمتی از مال و اموال اوست . ستاره خواهر غلام در گلستان زندگی می کند تا جایی که باید گفت تمام گلستانی ها فرزندان ستاره هستند و هنوز هم خیلی ها به نام نوه های فریدون هستند که اینها نوه های ستاره اند و خورشید در سمت چهل سر عروس می شود و انجا ایل و تباری دارد و اما صغری مادر پدرم یک خواهری دارد به نام ماشاءالله که ماشاءالله مادر تمام سالاری های عبدل اباد است میرزا هاشم و میزا محمد و میرزا حسین و میرزا حسن پسر خاله های پدرم هستند . نام خواهر دیگر مادر بزرگم خیرالنساء بوده که زن غلامرضا سندل بوده که جوان مرگ شده نام پدر مادر بزرگم (( صغری )) ابراهیم بوده که معروف بوده به ملا ابراهیم یک شاخ ملا ابراهیم فرزند صادق بوده و صادق و صادق چهار پسر داشته سید محمود که مردی بسیار هیکلی بوده و فقط یک دختر داشته که زن محمد آق حسن بوده و نوه های سید محمود در عبدل اباد چهار ده من و میرزا مامان هستند سید علی که جوان مرگ شده سید محمد که فرزندان او سید موسی سید تقی و سید ابراهیم ابراهیم پور هستند نام مادر من خاور مادر پدر بزرگم رضا و نام پدر بزرگ مادر اسماعیل عموی مادرم حسن حج اسماعیل پدر زن حاج عباس رضایی و اقای مرادی و محمد عطاری است و عموی بزرگ مادرم حسین بوده که در هرگز ازدواج نکرده و در نیشابور زندگی می کرده و شغلش کفاشی بوده او حدودا در سالهای 1345 فوت کرده . نام پدر ، پدر بزرگ مادری ام حج حسن بوده که نام پدر حج حسن هم نقی بوده لذا به حج حسن می گفته اند حج حسن نقی مادر مادر بزرگ مادری ام بیگم بوده که اینها سه خواهر بوده اند و یک برادر نام مادر بزرگ من بیگم و خواهر هایش خدیجه و زهرا و نام برادرشان حسنعلی بوده و فامیل انها فاتحی است که خانواده های فاتحی پسر دایی های مادر من هستند و نام پدر ، مادر بزرگ حسین بوده حسین فاتحی که او نام مادر مرا خاور گذاشته و گفته دوست داشته ام که نام دختر خودم را خاور بگذارم حالا نام نوه بزرگم را خاور می کنم یکی از غرور های هر فرد ریشه اوست که او به کدام سرزمین تعلق دارد
+ نوشته شده در  93/05/03ساعت 12  توسط كادر  | 

شتاب مرحله آخر آمادگیست ابتدا باید آهسته حرکتی را تمرین کرد تا جایی که ان حرکت ملکه ذهن گردد سپس می شود به ان حرکت شتاب بخشید و من دقت کرده ام که عموم مردم در دو چیز خیلی شتاب می کنند یکی در ایجاد ارتباط دیگری در رسیدن به آرزوو بخاطر همین میزان سرخوردگی و شکست و به تبع ان افسردگی بسیار بالاست . یکی از دوستان می گفت وقتی همه چیز روبراه می شود هنگام مرگ است . او معتقد بود همیشه باید یک قسمت کار لنگ بزند این حرف او با اعتراض من روبرو شد من می گفتم در تمام زندگی میشود در نقطه ارامش حرکت کرد و بقول شما می تواند همه چیز روبراه باشد بشرط انکه ما مقصد گرا نباشیم و بتوانیم از مجموعه نقشه کشیدن ها پلتیک زدن ها و تلاشهایمان لذت ببریم و فقط منتظر مغلوب کردن یا غالب شدن نباشیم . من اقرادی که اینها وقتی کار می کنند از کار خودشان را می کشند چنان غرق در جدیت کار می شوند که جوانی خودشان را نمی بینند زیبایی زنشان را نمی بینند کودکی بچه هاشان را نمی بینند حتی از هوا از یک روز خوب از دوستانشان لذت نمی برند و فقط مدام کار می کنند و بعد از سالها یک هو می ریزند یک دفعه تبدیل به یک فرد تن لش می شوند که دیگر دست به سیاه و سفید نمی زنند و می گویند ما اردمونو بیخیتیم و الکمونو اویختیم . یا اینکه اگر کارمند بوده اند می گویند ما دیگر بازنشسته شده ایم و حالا پارک نشین هستیم . این نوع سیاه و سفید زندگی کردن درست نیست زندگی مثل درخت است شاخه به شاخه است رسیدن به نوک درخت فایده ای ندارد زندگی در لابلای همین برگها و شاخه ها زیباست اگر روی تنه ی محکمی قرار گرفتی دست کسانی را بگیری را که زیر پایشان محکم نیست . در میان این درخت زندگی پیر ها جوانها کودک ها ، افرادی با ضریب بالای هوش افرادی کودن و خلاصه گونه های متفاوت انسانی زندگی می کنند خیلی ارامش و عزت نفس و حوصله لازم است تا همه فرصت زندگی پیدا کنند همه از تمام لحظاتشان لذت ببرند . من دوستی داشتم که از کشور هلند امده بود او می گفت : اصلا اینها بوق نمی زنن گویا ماشینهای اینها بوق ندارد . ببینید این چه سطحی از فرهنگ است که این مردم حتی نمی توانند با بوق مزاحم هم بشوند . و بعد این کشور را با عراق مقایسه کنید . ایا عراقیها چوب فرهنگشان را نمی خورند . من همین دیروز در پشت چراغ قرمز بودم هنوز چراغ قرمز بود که راننده ماشین عقبی یک بوق محکم زد و راننده ای که مثل من در ردیف جلو بود دستپاچه شد و فکر کرد چراغ سبز شده لذا حرکت کرد و نزدیک بود در وسط چهار راه اتفاق وحشتناکی بیفتد که یک لحظه من چشمامو بستم من معقدم اگر ما همین فرهنگ بوقمان درست شود بقیه کارهایمان درست می شود و از ته دل متاسفم که چرا باید دویست نفر از مردمی کشته شوند که در دنیا یاد گرفته بودند حتی با بوق زدن کسی را ازار ندهند . مسئله این نیست که داستان شکار گنجشک ها توسط چغری ها و باز ها ادامه خواهد یافت داستان این است که انسانیت نخواهد مرد حتی اگر همه لاش خور ها پوتین بپوشند
+ نوشته شده در  93/05/02ساعت 11  توسط كادر  | 

به خانه ای وارد می شوم که درب چوبی قدیمی ولی محکمی دارد یک کوبه روی درب هست و زنجیری که از بالای درب اویزان شده صدای غیژغیژ درب هنگامی که روی پاشنه اش می چرخدیک ایوان شش هفت متری که سقفش بصورت گنبدی زده شده است و دیواره هایش گاه گل است در قسمت پایین ، شوره های دیوار دیده می شود و کف ایوان از شدت اب پاشیدن گل محکمی شده که البته چاله چوله هایی هم دارد در سمت راست انتهایی راهرو ، صحن حیاط قرار دارد و چند خانه گنبدی که به نظر می رسد کفشان از سطح حیاط پایین تر باشند در ب خانه هایی که در سمت چپ قرار دارند کنده شده است و ننه ی تقی اونجا یک گاو دارد و چند مرغ هم انجا دیده می شوند در روبرو صاحب خانه ایستاده است کمرش کمی خمیده لچکش کمی از موههای حنا شده اش را نشان می دهد و او می خندد این خنده های او که دندانهای کوچکش را نشان می دهد تنها تصویری است که همیشه از او دارم . حالش را می پرسم و آنجا در سایه کنارش می نشینم می گوید چای گذاشته . باشه یک چایی می خورم ، می گم ننه تقی حال و احوالت چطوره _ هی خوبم ، چه کار می شه کرد زهرا که در شهر زندگی می کنه و صغری هم که در زندگی خودش گیره نمی تونه به من سر بزنه ، گاهی یکی از بچه هایتقی می یان اینجا می خوابند و گاهی هم تنها می خوابم . من دوباره نگاهی به اطراف خانه می کنم و هر چند زیاد اعتقادی به ترس ندارم ولی به نظرم می رسد این خانه جای خوبی برای خوابیدن و مخصوصا تنها خوابیدن نیست . ننه تقی می گوید : از وقتی اون خدابیامرز رفت فهمیدم که بقیه عمرم را باید تنها باشم وقتی او بود همیشه براش از برادارم حرف می زدم از اعضای خانواده ام می گفتم و این جوری سعی می کردم همیشه اونو تحقیر کنم ولی وقتی او رفت هیچ کسی برای من کاری نکرد تنهاییمو ازم نگرفت و من احساس کردم واقعا او بود که قرار بود انیس و مونسم باشد و من چطوری یک عمر اینو نفهمیدم . ننه تقی سری تکون می ده خیسی صورتش را با گوشه لچکش می گیره و از ته دل می گه : خدا بیامرزدت سال حسن به خانه ای وارد می شم درب حیاط بصورت برقی باز می شه ارتفاع درب باید چهار متر باشه در سمت چپ اتاق نگهبانه و در سمت راست راست یک اتاق آلاچیق مانند در گوشه ای دنج و در زیر سایه درختان پنهان شده چند پله بالا می یام در زیر پام فضای سرگرمی و تفریحی خیلی شیکی هست میز بیلیارد ، پینگ پنگ و یک شومینه بسیار بزرگ و در روبروم یک فضای رویایی هست درختان میوه و سپید دار و چند درخت کاج ، یک ابنمای وسط حیاط هست و کف حیاط بوسیله چراغهای مخصوصی نور پردازی شده در بیشتر دیوارها اینه های بزرگی قرار داده شده و من به یک دفعه زیر بارانی بسیار ریز که بیشتر به آبی پودر شده در زیر یک ابشار است قرار می گیرم بعد از چند لحظه سیستم باران مصنوعی قطع می شود و من در بالکن ساختمانی هستم که یک استخر بزرگ در ابتدای ان قرار دارد این بالکن درست روی قسمت موتور خانه استخر ساخته شده است . خانمی که با من در انجا نشسته است همسر یکی از دوستانم هست لباسهای شیکی دارد ولی خجالتی در چشمانش هست گویا کسی غرورش را شکسته به سختی تلاش می کند تا آرام به نظر برسد ولی در ادامه حرفها نمی تواند این ارامش را حفظ کند و به من می گوید شما که همه چیز را درباره او می دانید . معلوم می شود که روحش ترک خورده است و از این همه بی اعتنایی شوهرش و از این همه بی بندباری به ستوه امده و باز هم نمی تواند چیزی بگوید فقط از اینکه می داند من همه چیز را درباره رفتار شوهرش می دانم پیش من شرمنده است گویا می خواهد بگوید او غرورم را به من برگرداند من تمام این مال و منال را ارزانی خودش می کنم من این دو تصویر را کنار هم می گذارم و نمی دانم ایا خوابیدن در خانه ننه تقی راحت تر است یا خوابیدن در خانه ای چند میلیارد تومانی در حالی که می دانی این ساعت دو پس از نیمه شب است و هنوز شوهرت از باغ یا بقول خودش از محل کاربه خانه برنگشته
+ نوشته شده در  93/05/01ساعت 11  توسط كادر  | 

وقتی به مفاهیم دقت می کنم احساس می کنم در آبی بی کران آسمان رها شده ام در میان کهکشانها و سیارات و سیاه چاله ها و نور و تاریکی و وقتی که به چند حرف الفبا نگاه می کنم به نظرم خیلی مسخره می اید که بتوان این همه مفاهیم را در این چند حرف گنجاند این حروف صرفا می توانند یک سری اسامی باشند برای ساختن علامات و مکالمات بین چند نفر اینها قادر نیستند بازتابی از درک مفاهیم باشند و این در حالیست که روح انسان که خود از مقوله مفاهیم است برای بقا نیاز به درک مفاهیم دارد . بقاء روح شاید یکی از همان کلماتی باشد که ما به خاطر اسیر بودن در میان حروف انرا ساخته ایم اینکه اصلا روح چیست و اینکه اصلا بقا چیست شاید منظور من از روح ان چیزی نباشد که منظور شماست و این همان اسارت ماست در میان واژه ها . ولی اگر از توضیح این گونه مسائل بگذریم ما به خودی خود احساس می کنیم باید یک مشکلی وجود داشته باشد این احساس شبیه یک بو کشیدن است ما بو می کشیم و خودمان را می بینیم که یک پایمان در میان روز مره گی ها ، رنگ و مدل ماشین ، در امد ، شغل ، خیابان و همسایه و هم کلاسی است و یک پایمان در میان مرگ ، تنهایی ، تاریکی ، زمان ، لذت ، قدرت و انسانیت است و همیشه عذاب می کشیم که نمی توانیم دو پایمان را با هم چفت کنیم گویی روح ما در یک دنیا سیر می کند و جسم ما در دنیایی دیگر به عبارتی بهتر پاهای ما کفشهای لنگه به لنگه پوشیده اند و این موجب سختی زندگی شده است این موجب شده که ما بو بکشیم باید یک مشکلی باشد ولی همیشه یا جرات بیان ان مشکل را نداریم یا می ترسیم یا احساس ضعف می کنیم . برای اینکه این موضوع را بتوانم در قالب وبلاگ توضیح دهم من معتقدم عملیات اجتماعی شدن مانند عملیات جاده سازی است که باید یک سری کارها قبل از یک سری کارهای دیگر انجام شود یعنی نمی شود ابتدا آسفالت یک جاده را ریخت و سپس به زیر سازی ها رسیدگی کرد چون ان زیر سازی ها بیشتر یک جور زیر خالی کردن است ابتدا باید اجتماع در درک مفاهیم قوی شود و بتواند بدون ترس و قبول و تکرار و خرافه به منطق مشخصی برسد که من کی هستم از کجا امده ام و می خواهم چه کار کنم و سپس به این فکر کند که خلاصه غذا هم می خواهد خانه هم نیاز دارد و یا می خواهد ماشین داشته باشد . در این جا نقش کلیدی را مفهوم ازادی دارد که انسان احساس کند در دنیای مفاهیم یک فرد ازاد است و اصلا باید واژه ازادی را از دنیای خارجی حذف کرد در خارج از ذهن این فقط قانون است که حرف می زند ازادی متعلق به دنیای اندیشه است که یک انسان با توجه به داشتن ازادی شکل می گیرد و می تواند قانونی مطابق معیار های انسانی را بسازد و اینجاست که سقراط می گوید : آنجا که ازادی نباشد همه چیز پست و زشت و مبتذل است
+ نوشته شده در  93/04/31ساعت 11  توسط كادر  |