حقيفت آنچه نیست که بر ما می گذرد بلکه عملکرد ما در برابر آهاست

واقعا ما ایرانیها چی هستیم

می شود گفت که انسانها را نمی شود بر اساس ملیت  نژاد  یا حتی خانواده شان شناخت ولی می شود انسن را بر حسب نیازش شناخت و چون نیاز انسنها بسته به محیط و خانواده و نژادش هست پس می توان گفت که انسان اسیر نظام خانواده و نظام کشوری اش هست .

برای جلو گیری از ظلم و برقراری عدالت و رشد معنوی یک فرد باید معیارهای جامعه بر مبنای روحیات انسانی بنا شوند نه بر اساس سلیقه فردی یا گروهی و تمام مشکلات از همین جا شروع می شوند و اساس بی عدالتی همین است که یک فرد یا گروه بخواهند برای خودشان یار گیری کنند. خب طبیعتا افرادی که از خوشان شخصیتی ندارند زود تر از همه جذب می شوند و بقول گفتنی رنگ جمع می گیرند و باند بازی ها شروع می شود . این مستمعین احمق که حالا مزه پول قدرت و موقعیت اجتماعی زیر زبانشان مزه کرده دست به هر کاری می زنند تا خودشان را حفظ کنند و بقول گفتنی چماق دست خرس می افتد  . زبان منطق جایش را به زبان زور می دهد و ریا کاری و چاپلوسی جای تلاش را می گیرد استعداد و توانایی جامعه به هدر می رود و اینطوری می شود که شاعر می گه

روزی گذرم افتاد به ویرانه توس

دیدم که جغد نشسته بر جای خروس

گفتم چه خبر داری از این ویرانه

گفتا خبر این است افسوس افسوس

بله افسوس جای همه چیز را در زندگی می گیرد و جامعه شکل انفجاری می گیرد که در ان عده ای می خواهند به بیرون پرت شوند و عده ای مدام بر طبل هسته می زنند

و اینجاست که نمی توان یک فرد یا یک جامعه را شناخت چون هر انسنی در این جور فضایی قرار بگیرد غیر قابل پیش بینی می شود و در یک کلمه می توان گفت انسان از درجه انسانیت سقوط می کند  

+ نوشته شده در  93/09/26ساعت 13  توسط كادر  | 

خب این روز ها خیلی خسته ام تقریبا دو ماه تمام است که بصورت مدام با چند گروه کارگری در تالار کار می کنیم . دوستانی که به من لطف دارند به خدا قوتم می ایند . هر کسی یک چیزی می گوید و گاهی انقدر حرفهای خسته کننده است و با وضعیت خستگی من سازگار نیست که دلم می خواهد دست طرف را بگیرم و از تالار بندازمش بیرون ولی بعضی ها هم خیلی حس خوبی می دن امروز یکی از دوستان پرسید این طرحهها و برنامه ها را خودت اجرا کرده ای گفتم بله . گفت نه کار تو نبوده ، روزی جلسه ای گذاشتن تا به سازنده و طراح ماشین بنز جایزه بدن ولی ان فرد گفت طراح واقعی این ماشین کسانی هستند که از ان استفاده کرده اند انها هر کدامشان به من مراجعه کرده اند و ایرادی گرفته اند و من در لابلای ان ایرادها به این طراحی رسیده ام . گفتم : فلانی گل گفتی واقعا تمام کار ما برخواسته از نظر مشتریهایمان بوده است هر کدام از انها نکته ای را گوش زد کرده اند و من حالا دارم همان ایراد ها را می گیرم . این موضوع برای من دو درس اخلاقی داشت اول اینکه از اشتباه نترسم و بدانم باید از یک نقطه ای شروع کنم و هدفی کلی را دنبال کنم و در ضمن حرکت نرمک نرمک اشتباهاتم را رفع کنم . دوم اینکه اجازه بدهم تا دیگران نظرشان را بگویند اگر یک فرد در زندگی یا یک دولت در اجتماع جلو ایراد گرفتن را بگیرد هرگز موفق نخواهد شد اشتباهاتش را رفع کند و در طول سالها تبدیل به یک حکومت فاسد و دیکتاتور می شود این روز ها اعضای خانواده در وایبر یک گروه تشکیل داده اند این برایم جالبه به نظرم ما که در دنیای واقعیت نتوانستیم با هم کنار بیاییم در دنیای مجازی بهتر می تونیم با هم باشیم سالهای زیادی است که ما همگی زیر یک سقف جمع نشده ایم و این طور نبوده که صبح ها با هم باشیم و شبها با هم باشیم داستان بگیم و جوک بگیم و به هم شب به خیر و صبح بخیر بگیم ولی در دنیای مجازی این طوری هستیم همه مون هر لحظه انلاین هستیم درد دل می کنیم و می خندیم و موعظه می کنیم و ایراد می گیریم . دیگر اینکه این روز ها هوا سرده ولی از بارندگی خبری نیست اینجا رسمه هر سالی که اولش دعد و برق داره می گن سال کره انداز شد یعنی اینکه دیگه از بارندگی خبری نیست در هر صورت خوبم و دعا می کنم همه خوب باشن
+ نوشته شده در  93/09/25ساعت 22  توسط كادر  | 

وقتی ترانه ی یکی از راه می رسه را گوش می کردم همیشه فکر می کردم قراره یکی از راه برسه ولی این فقط ذهن من بود که گول خورده بود و امادگی این را داشت که قبول کنه قراره یکی از راه برسه و بعدش همه چیز اون طوری بشه که من تو رویاهام دوست دارم بشه ولی حالا می فهمم داستان رسیدن یکی یک داستانه یک داستانه شیرین هیچ کس برای نجات و رهایی و راحتی و شادی من از راه نخواهد رسید این فقط خود من هست که می تونم بهش تکیه بزنم وقتی من بازی زندگی را فهمیدم اقتصاد ، لذت ، عشق و خوشبختی را احساس خواهم کرد همه چیز در خود من است قرار نیست اینها را کسی از بیرون به من بده . دیگه منتظر کسی نیستم منتظرم کی خمیازه ام می یاد و یک خمیازه از ته دل بکشم یا نوک دماغم می خاره و طوری دماغم را بخارونم که انگار دارم بینی ام را می کنم یا در ادامه یک فکری خسته بشم و صرفا شانه هامو به علامت تسلیم بندازم بالا . اینجا مودبانه منتظرم تا به زندگی اجازه عبور بدهم بگم خواهش می کنم باز هم به ما سر بزنید اینطوری نباشه که دیگه من فرصت با تو بودن را نداشته باشم . بطور کامل هیچ کس با دردها و نیاز های من اشنا نیست از بیرون ادمها همدیگر را در قالب های اجتماعیشان می بینن یکی که در یک ساعت مشخص می خوابه و برای رفع نیاز های روحی و روانی اش همون چهار چوبی را رعایت می کنه که همه می گن باید تو همون چهار چوب باشه . ولی چهار چوب ها با مزاج من سازگاری ندارند من همیشه خودم را پشت حصار می بینم نه درون حصار یک توحش مطمئن برام نهایت لذته . گاهی از نهایت تنهایی می ترسم این منو نگران می کنه که اگر در چاه تنهایی گرفتار بشم چقدر در چاه عمیقی افتاده ام می خواهم خودم را به کسی بچسبانم و یک جورایی ازش التماس کنم تا خلاء منو پر کنه ولی در مقام عمل این اتفاق هرگز نمی یفته و من مرتب به این نتیجه می رسم که چه بخوام و چه نخوام باید باور داشته باشم که انسان موجودی تنهاست و دیگران به سمت تو می ایند نه بخاطر خودت بخاطر عوارضی که تو هست و چشم انها را گرفته ولی باز هم اون تنهایی عمیق که متعلق به خودته در همه حال باهات می مونه دیگه وقتی ترانه یکی از راه می رسه را گوش می کنم منتظر رسیدن یکی از راه نمی نشینم
+ نوشته شده در  93/09/17ساعت 1  توسط كادر  | 

در مورد کسی که در مورد هادی حق شناس صحبت کرده بود عرض کنم که علاقه بین ما دو نفر یک طرفه نبود هادی فقط مرا برای درد دل انتخاب می کرد بارها و بارها شب تا صبح مرا بیدار نگه می داشت و با من حرف می زد من واقعا این را احساس کرده بودم که یکی از نزدیک ترین افراد به او هستم و حالات روحی ام هم گواهی می داد که من چقدر به این مرد علاقه دارم . مادر هادی سینه مرا می بوسید و می گفت تو بوی بچه مرا می دی و پدرش می گفت تو هادی کوچکیه ما هستی و برداران هادی هم با من ارتباط خوبی داشته اند و دارند نمی دانم شما کس هستید که کاسه داغ تر از اش شده اید و فکر می کنید در این میان می توانید از مسند بالاتری حرف بزنید . من هنوز بعد از بیست از مرگ هادی هرگز او را فراموش نکرده ام و روزی نشده که بیاد او نباشم ولی با این وجود زمانه و درگیری های روز مره به من این فرصت را نمی دهد که بیشتر به سر خاکش بروم حتی شده من گاهی از شمال در حال عبور بوده ام و به سر خاک او رفته ام و تا همون چند قدمی خانه پدرش نرفته ام چون نمی خواسته ام یاد هادی را و خاطره تلخ او را دوباره بیادشان بیاورم . من یقین دارم روح هادی از من راضی است و البته یقین ندارم ولی اجان یک دفعه به من گفت روز اخر زندگیش هادی در کاغذی نوشت کاش همه می مردن من و مهدی زنده بودیم . شما دوست عزیز واقعا از علاقه بین ما اگاه نیستی و خواهش می کنم با توهین کردن به من روح او را ازرده نکن چون ما یک روح بودیم در دو بدن

+ نوشته شده در  93/09/16ساعت 1  توسط كادر  | 

این روز ها بنایی می کنم . ابتدا قرار بود یک بنایی تقریبا جزئی داشته باشیم ولی رفته رفته موضوع بزرگ شد . ما در طول شش سال تالار داری متوجه شده بودیم که یک سری مشکلات هست که کار خدمات را مشکل می کند لذا باید تغییراتی صورت پذیرد ساخت یک لابی در قسمت ورودی تالار ساخت مکان مخصوص پرسنل جا بجا کردن سرویس های بهداشتی بزرگ کردن سن بزرگ کردن راه پله ها . تعریف کردن فضاهای داخلی تالار و خلاصه یک سری مسائل جزئی دیگر . من تقریبا از صبح تا شب با بچه ها هماهنگ هستم و در خیلی از زمینه ها باید اعمال سلیقه بکنم و گاهی هم یک گوشه ای می نشینم و فقط به کار نگاه می کنم . با تمام این احوال من عاشق بنایی هستم همیشه برایم مهم بوده که مکانی شیک و در خور شان برای میهمانهای تالار اماده کنم هر چند این کار از لحاظ اقتصادی مقرون به صرفه نباشد ولی من فکر می کنم همه چیز اقتصاد نیست زندگی محل کار و تلاش ماست حالا هر کسی در یک زمینه ای و در یک گوشه ای از دنیا به نظر من لازم نیست حتما کار بزرگی انجام بدی همین کارهای کوچک هم می تواند سرگرمی خوبی ایجاد کند من فکر می کنم مهم ان است که ادم خودش را در کاری پیدا کند و از ان کار لذت ببرد اینکه دیگران چگونه ارزیابی ات می کنند چه ارزشی دارد معمولا هر فرد به چشم عده ای حقیر و به چشم عده ای دیگر بزرگ می اید باید دید هر کسی به چشم خودش چطور می اید تالار کار بیرونی من است معرفه اجتماعی من است و در امدش برایم مهم نیست چون مشخصا در امدش بازگوی سرمایه اش نیست و همچنین بازگوی زحمتش نیست دنیای درون من به وسعت کهکشانهاست سالنهایش هر کدام به اندازه منظومه شمسی بزرگ هستند و این به من ارامش می دهد من ارامش خودم را از خودم می گیرم و شکمم را با کاری سیر می کنم که ان کار را دوست دارم . جوش و خروشی که در ادمها می بینم از مدت عمرشان بیشتر است گویا لحظات برایشان سنگین و چسبناک هستند زیادی زور می زنن وقتی به کار می چسبند هدفشان صرفا کسب در امد است لذا در کار خفه می شوند نه اینکه دیگران را نمی بینن این مهم نیست مسئله اینجاست که خودشان را نمی بینن لذا معتقدم که انسانی که کاری را انجام می دهد که عاشق کارش نیست بدبخت ترین فرد دنیاست
+ نوشته شده در  93/09/16ساعت 0  توسط كادر  | 

نه سال قبل در چنین روز هایی وبلاگ نویسی را شروع کردم و در طول این سالها خیلی چیز ها را نوشتم  ولی خیلی بیشتر چیز هایی بود که جرات نکردم بنویسم همیشه دلم لرزید و قلمم شل و ول تو دستمانم موند مفاهیم زیادی وجود داشت که با خط قرمز نوشته شده بود . من فقط روز مره گی هایم را نوشتم گویا وبلاگ هم یک دفترچه خاطرات است . با این احوال من وبلاگ نوشتم تا زندگیم را ثبت کنم کارهایم را و احوالم را ثبت کنم تا دیگر مثل حسین پناهی نگویم که در ثبت احوال همه چیزم را نوشتند غیر از احوالم . احوالم خوب بود و من در تمام این مدت یاد گرفتم که مسائل را با تمام جزییاتش به یاد داشته باشم بدون انکه از کسی متنفر یا کینه ای بدل بگیرم .  من احساس لذتی بی پایان در نوشتن دارم چون نوشتن گره خوردن من است با درونم ولی وقتی من خودم را به دیگری گره می زنم معمولا بعد از مدتی گره سست می شود و دغدغه های زیادی بوجود می اورد . ولی من وقتی به خودم گره خوردم به مفاهیمی که با انها زندگی می کنم گره خوردم می توانم برای زندگی یک معنایی خلق کنم که مختص خود من است . مردم منظره ای در پشت پنجره هستند که گاهی مسحورشان می شوم و گاهی پرده را پایین می اندازم و پلکهایم را می بندم بارها گفته ام که انسانها موجوداتی کوچک هستند مثل همه حیوانات درگیر خواسته ها و غرایزشانند ، صفت اندیش نیستند صفات را وسیله ای برای گول زدن هم می دانند  فقط می خواهند ادای راست گویی و درستکاری شان باشد ولی ته داستان این نان است که می خواهند به ان برسند . با این وجود می توان دوستشان داشت تنفر هیچ حقی برای حیات ندارد بقول شاعر ... عذر هفتاد و دو ملت همه را ارج بنه . چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدن .
چند سال قبل یکی بود که مرا کافر خوانده بود مرتد خوانده بود و البته بر اساس این حرفهایی که او و امثال او زدن مشکلات زیادی هم برای من بوجود امد من چاره ای جز سکوت نداشتم و بر اساس همین جور حرفها فواید زیادی هم عاید این فرد شده بود او برای خودش اسم و رسمی داشت  سالها گذشت روزی دوستی به من گفت دارد به فلان جا می رود گفتم اتفاقا منم می خوام برم همونجا پس باهات می یام دوستم کمی دس دس کرد تا جایی که من فکر کردم باید مشکلی باشد ولی دست اخر گفت اشکالی نداره بیا با هم بریم . براه که افتادیم دوستم گفت من باید سر راه یک کسی را سوار کنم ان فرد یک خانم بود که عقب ماشین پشت سر من نشست . چند قدمی بیشتر نرفته بودیم که تلفن ان خانم زنگ خورد و صدای گوشی انقدر زیاد بود که منم می توانستم صدای فرد ی که زنگ زده را بشنوم ادبیات بسیار رکیکی در بین بود حرفهایی زده می شد که انجامشان به اندازه بیانشان قباحت ندارد . تلفن که تمام شد از خانم پرسیدم این اقای فلانی نبود ؟ گفت چرا خود ناکسش بود و یک سری حرفهای دیگه هم زده شد که برایم جالب بود با این وجود من راز ان فرد را نگه داشتم و حتی به خودش هم نگفتم .
واعظان کین جلو در محراب و منبر می کنن
چون به خلوت می روند ان کار دیگر می کنن
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنن

+ نوشته شده در  93/09/07ساعت 11  توسط كادر  | 

خبر دار می شم که نباید رب گوجه فرنگی مصرف کنم چون طرز تهیه اش بهداشتی نیست . می گن نباید دلستر انگور و اب انار مصرف کنم چون به چشم اسیب می زنه و موادر نگهدارنده اش غیر بهداشتیه . می گن به هیچ وجه سوسیس و کالباس استفاده نکنید . می گن ابلیموی مصرفی خود را از بازار نخرید که همش آب کاهه می گن مرغها هورمونی هستند ماهی ها مشکل دارند . می رم از دوستم روغن زیتون بخرم می گه برای خوردن خودت مبادا روغن زیتون ایرانی استفاده کنی . اولین مصرف تریاک دنیا را داریم . لوازم ارایشی زنان سرطان هست . مقام اول دعوا و مرافعه دنیا را داریم . از برکت اتش سوزی های عمدی شمال کشورمون داره کویر می شه . مقام اول در سوانح هوایی را داریم . مقام دوم تلفات اتومبیل را داریم . در اصراف مقام داریم . در تورم مقام پنج جهانیم . جزء ده کشور جرم خیز دنیاییم شهرهایمان الوده ترین هوای شهر های دنیا را دارند . در الودگی صوتی مقام اول داریم . پارازیت داریم . بهره های کمر شکن بانکی را داریم . خانواده ها از همه بیشتر از هم متنفرند . دوستان از همه بیشتر حسودند . همکارا ازهم بیشتر دشمنند . شب و روز کارمون غیبته . هممون ریا کار هستیم . چاپلوسی صفت هممون شده . خبر چینی و زیر اب زنی کار همیشگی مونه . خفه کردن استعداد روش شده . مدیران نالایق عادتمون شده . قدیما که بچه بودم تو خانه ها ما روستاییها یک ظرف سفالی بود به اسم چروق . ما پوتین می پوشیدیم و دانه های انار را می ریختیم تو اون چروق می رفتیم روی دانه ها راه می رفتیم تا اب صاف انار بیاد بیرون و همینطور رب گوجه تهیه می کردیم ولی حالا نه اون ننه ها هستند همشون تبدیل شدن به مامان و نه اون بچه ها همشون صبح تا شب پای تلوزیون پلاسند . دنیای اینده متعلق به ادمای باهوشه و ما داریم هوش را فراری می دیم اگه لب مرزهامون باز باشه نیمی ازمردم مملکت را ترک می کنند . هیچ فضای تفریح و شادی وجود نداره اینده تاریک و مبهمه و هر کس تو لاک خودش یک دنیایی ساخته یک جوری که انگار بی خیال هر چی شد ، شد بقول دوستی مرگ عموم عروسیه خب دیگه ما اینیم ، خلایق هر چه لایق
+ نوشته شده در  93/08/30ساعت 1  توسط كادر  | 

عده زیادی هستند که در زندگی شکست می خورند ولی در مجموع شکست چیزی بدی نیست تا جایی که باید گفت معیار ارزشمندی فکر و توان افراد می تواند این سوال باشد که شما چند مرتبه در زندگیتان شکست خورده اید و اگر کسی بگوید من هیچ مرتبه شکست نخورده ام می توان فهمید که او هیچ کاری در زندگیش انجام نداده و همیشه وبال گردن دیگران بوده است . ولی شکست نیز مانند تمام مفاهیم زندگی دریایی از معناست . ادیسون هم در کارش بارها شکست می خورد و هر مخترعی نیز در راه رسیدن به دفش بارها شکست می خورد و مورچه ای هم که می خواهد دانه را به بالای بام ببرد بار ها شکست می خورد و هیتلر هم در جنگ شکست می خورد . این شکست ها یکی نیستند و نیز شکست هایی که افراد معمولی در زندگی معمولیشان می خورند نیز یکی نیستند . می خواهم این را بگویم که شکست به ان معنایی که در ذهن ما هست که معمولا می گوییم فلانی شکست خورد خیلی از موفقیتها را هم شامل می شود . شکست واقعی زندگی شامل کسانی می شود که مفاهیم را به بازی می گیرند مثلا شما در نظر بگیرید فردی با دروغ و کلاهبرداری موفقیت الی بدست می اورد در نگاه مردم او فردی موفق است ولی در اصل او فردی شکست خورده است چرا که او از دروغ شکست خورده است مرزهای قلبش  شکسته شده و دروغ وارد خونش شده است حتی خیلی از مفاهیمی که در جامعه به افراد تزریق می شود و ظاهرا مثبت به حساب میایند نیز در اصل شکست هستند مثلا نژاد پرستی که حتی اگر علی الظاهر مثبت به نظر برسد یک شکست است و هیتلر حتی اگر موفق می شد تمام دنیا را بگیرد باز هم یک فرد شکست خورده بود چون واقعیت ان است که نه تنها انسانها با رنگ های مختلف که حتی کلاغها و سگ ها و شغالها هم در روی کره زمین حق حیات دارند و اگر روزی انسانها به نفع انها از منافع خودشان بگذرند به موفقیت دست یافته اند .

برای دور نشدن از بیان منظورم بگویم که به مفاهیمی که در زندگی وجود دارد که البته تمام واژه ها یک مفهومی را تداعی می کنند ولی خلاصه یک سری مفاهیم هستند که بیشتر تو چشم هستند مثل وطن ، مذهب ، انسانیت ، غیرت ، طبیعت ، لذت ، کار ، پول و ... برخورد ما با این مفاهیم نباید عادتی باشد بلکه باید درک عمیق خود را از ان مفهوم از غربال عقل بگذرانیم چرا که ما دچار شکست واقعی خواهیم شد اگر مفاهیم را به بازی بگیریم و صرفا از مفاهیم به عنوان سپر دفاعی خودمان استفاده ابزرای کنیم بی شک معتقدم که مفاهیم سلاطین جهان هستند که باید با انها رو راست بود

+ نوشته شده در  93/08/28ساعت 13  توسط كادر  | 

انقدر درگیر بیش و کم اجتماع شده ام که خودم را از خودم سلب کرده ام حالا یکی باید به من بگه که وقتی من از خودم منها شده ام چطور باید زندگی کنم . پاراگرافی را که برای توضیح دادن به دیگران باز کرده ام را قرار بود ببندم ولی تمام زندگیم شده همین پاراگراف و من نفهمیدم موتور زندگی من کی و چگونه به حاشیه رفت .  زندگی ان درگیری مداومی که من همیشه فکر می کردم چاره ای نیست و باید من درگیرش باشم نیست . اخلاقیات بیش از همه گولم زد گویا روزنه ای که من برای دیدن هدفم باز کرده بودم هدفم را از من گرفت و تمام جریان زندگی من شد توضیح درباره روزنه هر کسی از راه رسید دست مرا گرفت تا دنیا را از روزنه او ببینم و من از انقدر از این روزنه به ان روزنه رفتم که نمی دانم روزنه من کجاست کجا را باید می دیدم کاراگاه بازی های روزانه و با خود کلنجار رفتن های شبانه همهمه ی حیات من شد و من دست آخر نه منظور یکی را فهمیدم نه کسی را شناختم و نه توانستم با خودم به ثبات و اطمینان برسم . حب و بغض جای همه چیز را در من گرفت و هدف من در زندگی ساماندهی به این حب و بغض شد در حالی که زندگی جریانی ساده بود لذتی بی پایان گویا در ابی زلال شیرجه زده ای کافیست خودت را رها کنی تا هضم شدنت را در جریان اب ببینی اجازه بدهی تا اب تمام وجودت را پر کند ولی من نمی توانم به زندگی اجازه دهم تا تمام وجودم را پر کند جریانات سیاسی و اجتماعی و دل بستن به یکی و وا رستن از دیگری و در یک کلمه زندگی من شده پاره ای از توضیحات که من به سوالهای فرضی مدام در ذهنم جواب می دهم باور دارم اگر پیری مادر و مرگ پدر و مشکلات خانواده و نامهرانی دوستان و ناهنجاری اجتماع را رها کنم و بگویم من برای تمام این مشکلات خودم را نمی کشم بلکه برای تمام این مشکلات زندگی می کنم همه چیز اسان می شود و یک نفس عمیق کافیست تا پیام رضایت خاطر را از تک تک سلولهایت بگیری

من در یک جایی نوشته ام رها شدن با رها کردن آغاز می شود و حالا در ادامه ان حرف می گویم زندگی ماندن و گره خودن در جریاناتی که می بینم نیست زندگی سرسپردن به اتفاقاتیست که من در انها قرار می گیرم و راز عبور از اتفاقات درد کشیدن و تلاش برای حل مشکل نیست رها کردن مشکل است

البته پر واضح است که منظور من از انفعال در برابر اتفاقات جریانات کلی زندگی است که از دایره قدرت ما خارج است مانند ایجاد ارتباط ، مرگ ، پیری و نگرانی های مزمن

+ نوشته شده در  93/08/27ساعت 1  توسط كادر  | 

راستش من زیاد مرتضی پاشایی را نمی شناختم من یک فلش دارم تو ماشین که سی چهل تا ترانه قدیمی و خاطره انگیز توش هست مثل ترانه . عشق من  فرزین . یادمه بچه بودیم  داریوش ، یک دسته گل کافیه  اندی  ، حباب  مرجان  ، گل مریم  نوری ، آهنگ از سرزمین شمالی  ، قدقن از شهیاد قمبری و ترانه دیروز ....

مدتیه بچه ها امدن یک ترانه هم از مرتضی پاشایی توش گذاشتن  . دیروز که خبر فوت مرتضی پخش شد تو خانه ی ما عزا شده بود بچه ها گریه می کردن تا جایی که منم متاثر شدم لذا شب انها را به پارک بردم تا در مراسمی که به همین منظور برگزار شده بود شرکت کنند و از انجا به هاشمیه رفتیم . همه جا شلوغ بود جوانهای زیادی انجا بودند دخترا و پسرایی بودند که اشک می ریختن و شمع روشن کرده بودن و پلیس به هر وسیله ای سعی می کرد انها را متفرق کنه .

تماشای این صحنه ها برای من پیامهای زیادی داشت من به خوبی داشتم می دیدم که چطور مردم به این گونه موارد علاقه دارند من قدرت نسلی را دیدم که ما انها را در خانه ها یک مشت بچه خطاب می کنیم و می دیدم که چگونه انها به احساساتشان جواب می دهند برای انها دنیا به گونه ای دیگر تعریف شده است که با دنیایی که تو ذهن ما به کلی فرق داره . انها نسل ما را یک مشت ادم احمق می دانند که درگیر بیش و کم زندگی شده اند برای انها این بیش و کم ها هیچ اهمیتی ندارند گویا در زمانی که نسل ما داشتند زیر بار خفقان و ترس کمر خمر می کردند نسلی داشت از درون انها جوانه می زد که افقی دیگر را می بیند نسلی که دوست دارد ترانه بخواند شمع روشن کند و به احساساتش توجه کند .

زنهایی آینده قدرتمندترین زنانی خواهند بود که تا کنون ایران به خود دیده است زنانی که از دیده شدن باکی ندارند از بودنشان واهمه ای ندارند دیگر قابل تصور نیست که به اینها بگوییم باید زن در خانه باشد یا اگر خواست برود بیرون باید او را در صندوقچه ای گذاشت تا افتاب مهتابش را کسی نبیند .

هر چند جمع دیشب را توانستند متفرق کنند ولی این اتش زیر خاکستر است حقیقتی که در قلب این نسل گر گرفته است را نمی توان با ارعاب و تهدید نابود کرد . من دیشب به خوبی احساس کردم متعلق به نسلی مندرس و پوچ هستم و ضعیف تر از کودکانم هستم که از درد و رنج از ترس و وهم از تعارف و تعامل خارج است من نسلی را دیدم که هدف را دیده است و مستقیم به سوی هدفی می رود که انرا حق خودش می داند حقیقتی که مانند حقیقت ساده کریس دبرگ ساده بود نه حقیقتی که مانند حقیقت اربابان حلقه ذکر پیچیده و موهوم باشد

دیشب می شد بوضوح دید که چگونه مرتضی پاشایی با یک شال گردن و یک کلاه دوره دار بیشتر از تمام تلاشهایی که در طول تاریخ شده قادر است سرزمینی را بلرزه در اورد چرا که او از زبان نسلی تازه سخن می گوید . واقعا خیلی سخته نفهمیدیم کی اب از سرمان گذشت و سخت تر ان است که هنوز هم باور نکنیم زمان ما گذشته است یا باید این نسل را باور کنیم یا مضحکه تاریخ می شویم

تو به جای منم داری زجر می کشی

یکی عاشقته که تو عاشقشی

تو به جای منم پر غصه شدی

نذار خسته بشم نگو خسته شدی

نگران منی که نگیره دلم

واسه دیدن تو داره میره دلم  

نگران منی مثل بچگیام

تو خودت می دونی من ازت چی مخوام

مگه می شه باشی و تنها بمونم

محال بذاری محاله بتونم

+ نوشته شده در  93/08/25ساعت 0  توسط كادر  | 

خوشبختی شده کالای قاچاق که اگر هم کسی بهش دسترسی پیدا کرده اونو پنهان می کنه . من کلا ادم رفیق بازی هستم . نیمی از سال را مشهدم و نیمی از سال را عبدل اباد وقتی مشهدم تقریبا هر روز بعد از ظهر با شش هفت نفر از دوستان یک جا می نشینیم و حکم بازی می کنیم و صبح ها هم اگر حوصله ای داشته باشم با دوستانم هستم . در عبدل ابادم که هستم معمولا شبها با سه چهار نفر حکم بازی می کنم و روز ها هم در دفتر معمولا با پنج شش نفر از دوستان هستم . سن این دوستان از سی سال هست تا هفتاد سال و در بین اینها کسانی هستند که منفی یک میلیارد تومان هستند و کسانی هستند که مثبت بیست میلیاردند . برای من سوال اینجاست که چطور است که من خوشبختی را در چشم هیچ کدام از اینها نمی بینم . این خوشبختی کجا رفته چرا اینها الکی می خندند چرا به نظر می رسد اینها از یک الافی از یک درد فرار می کنند و به بازی روی می اورند . چرا هیچ کسی بوی اطمینان خاطر نمی دهد من بخاطر انکه در محیط های متفاوتی بوده ام دوستان همه جوری دارم که با انها اگر ارتباط تنگاتنگ ندارم ولی از طریق وایبر در ارتباط هستم و هرزگاهی هم با هم هستیم . بعضی از انها صاحب مشاغل مهمی هستند مثلا قاضی هستند یا دکتر جراح هستند یا فرماندار و بخشدار و یا حتی مهم تر از این ها ولی من متوجه می شوم که انها نیز دارند درد می کشند . گویا درد معجونی بوده که در حلق جامعه ریخته شده استرسی را می بینم که بر شقیقه های مردم نقش بسته و گوشهایشان را پایین انداخته دخترکان چهارده ساله ناخنهایشان را می خورند و مردان هفتاد ساله به گوشه ای خیره می شوند ابروههای پر پشت خود را ژولیده می کنند و سپس یک چیزی می گن . یا می گن : ای دیگه این چند روزهم می گذره .... یا می گن ... اینجورشو ما ندیده بودیم ... یا می گن ... خدا به حال این جوونا رحم کنه و .....

خوشبختی هم شده کالای قاچاق اگر یکی دارش نه در قالب حرفهای کلیشه ای که خوشبختی در قناعته یا اگر بگی خوشبختم واقعا هم خوشبختی یا هوا و هوست را کنار بگذار تا احساس خوشبختی کنی ... از اینجور حرفها زده اید که همه بدبخت شده اند . اگر یکی خوشبخت است که من بتونم اونو تو چشاش ببینم گویا معجزه ای دیده ام لطف کند و راز خوشبختی اش را به من هم بگه

+ نوشته شده در  93/08/22ساعت 11  توسط كادر  | 

در قدیم خیلی چیز ها داشتیم که اسمی براش نداشتیم لذا اصلا نفهمیدیم که چه چیز های رمانتیکی داریم  و حالا که با واژه رمانتیک اشنا شده ایم چندان چیز رمانتیکی در زندگیمان نیست . مثلا در قدیم شبهای بلند زمستان به خانه پدر می رفتیم و مادر چند دانه انار می اورد و ما داخل یک مجمعه بزرگ مراسم انار خوران راه می انداختیم و یا خاله به خانه ما می امد و همه در پله کرسی می نشستیم و تن صدای بزرگتر ها اراممان می کرد . حالا همه تو خانه هایشان نشسته اند و با اخم دارند فیلم می بینند یا اخبار گوش می کنند و یا هم سرشان تو وایبر و لاین و فیس بوک است . حرفها هم دلگرم کننده و ارام بخش نیست  همه بصورت کلیشه ای یک جمله ای را در وایبر از یکی می گیرند و برای دیگری می فرستند لذا جملات حالت تاثیر گذاری خودش را از دست داده گویا دیگر مفاهیم نمی توانند به جان ما وارد شوند ما فقط سطحی و کلاسی با جمله ای رفتار می کنیم . خوب است وقتی کسی چیزی می گوید به ان چیز ایمان داشته باشد .البته من در گروههای لاین و وایبر نیستم با این احوال روزی اقل کم چندین جمله عاشقانه برایم می اید در حالی که فرستادگان این جملات اصلا به عشق اعتقادی ندارند . انگار قدیم که واژه رمانتیک نداشتیم همه چیز رمانتیک بود و حالا هیچ چیز رمانتیک نیست همه چیز مسخره بازی است شاید قبلا هم من در همین وبلاگ گفته ام اینجا هم تکرار می کنم که ما حق نداریم مفاهیم را به بازی بگیریم بحدی که باید گفت اگر مفاهیم را نابود کنیم مفاهیم نیز ما را نابود خواهند کرد اگر ما درستکار نیستیم حق نداریم از درستکاری حرف بزنیم اگر ما عاشق نیستیم حق نداریم از عشق حرف بزنیم چطور می شود یک دزد از وجدان حرف بزند یا یک انسان متنفر از عشق حرف بزند . نمی شود که ما متوجه تنفر درونی خودمان نباشیم . چند روز قبل یکی از دوستان در دفتر من نشسته بود و می گفت : من اگر بتوانم خون مردم را می خورم ، من اگر بتوان مال کسی را بخورم کوتاهی نمی کنم اگر بتوان سر کسی را کلاه بگذارم این کار را می کنم   من وقتی که می خواهم گوسفندانم را بفروشم انها را از سه روز قبل اب نمی دهم و شب قبل از فروش انها را مقدار زیادی اب می دهم و پشمهایشان را قبل از فروش خیس می کنم تا وزن بزنند و...

من به حرفهای این دوستم بدقت گوش می کردم و اصلا باهاش مخالفتی نداشتم یکی از دوستان با او مخالفت می کرد که این روشی که تو حرفش را می زنی درست نیست و این جور حرفا  و توقع داشت یک جوری من هم پشت او را بگیرم

برای یک کسی که همان لحظه از در وارد می شد در بدو امر می گفت نفر اولی ادم بدیست و نفر دومی ادم خوبیست ولی من که هر دوی انها را خوب می شناسم معتقدم نفر اولی از نفر دومی خیلی بهتر و به مراتب پاک تر است چون نفر اولی به کاری که انجام می دهد ایمان دارد و خیلی صریح می گوید چون با من اینطور رفتار می شود پس من هم باید همین گونه باشم ولی نفر دومی به حرفی که می زند ایمان ندارد و عملش به مراتب از اولی بدتر است او که به ظاهر فردی است که اگر یک نفر خواسته باشد به سفر برود زن و دخترش را احمالا به او می سپارد از خیر خر سیاه شلی هم نمی گذرد  

به این اقا یا خانم هم بگم خب واقعا اگر مرض نداری چرا می یای تو وبلاگ و اگر مورد خاصی از من سراغ داری چرا نمی گی که من اقل کم بدونم چمه . من اگر دنبال بازار گرمی بودم که نون خور این و اون می شدم و مثل تو کارم می شد چاپلوسی نه اینکه اقل کم من در طول سال بیش از چهل میلیون تومان پول کارگر بدم تو اگر می خوای بدونی برو اخلاق و رفتار مرا از کسانی بپرس که تمام مدت سال با من کار می کنن . من عاشق خودمم و تا به حال تو دنیا ادمی بهتر از خودم ندیدم و اینو راست می گم نه اینکه خواسته باشم حرص تو رو دربیارم

 
دوشنبه 19 آبان1393 ساعت: 13:45توسط:..
تو برای هیچ چیزی ها مینویسی!!
پس این بازارگرمی ها برای چ
برو که ...خودتی خوب دکونی اجاره کردی
 وب سایت   ایمیل
پاورقی متن قبلی

+ نوشته شده در  93/08/21ساعت 0  توسط كادر  | 

مگه تموم عمر چند تا بهاره ، من که بعنوان یک فرد از میلیاردها فردی که در روی کره زمین روزی زندگی کردن اوضاع روی کره خاکی را ناسامان یافتم . ممکن است یک فرد بعنوان یک شخص بتواند خوب زندگی کند و از زندگیش لذت ببرد ولی کلیت شکل زندگی را بسیار تحقیر الود دیدم انسانها به نظر من فقط قادرند نهایتا در مسائل شخصی خودشان تصمیمات درستی بگیرند ولی انها در همه جا و در همه دوران در کلیت افکارشان گمراه بوده اند . شاید این مسئله که انسان موجودی سود جوست و مدام در فکر کسب سود بیشتر است دارد زندگی را به یک بازی مسخره تبدیل می کند . خب نفس چگونگی پدید امدن انسان و رشد او هم در این گمراهی بی دلیل نیست . انسان در قالب یک نظام ساختگی به اسم خانواده بدنیا می اید و در کودکی قادر نیست که به خودش کمک کند سپس او رشد می کند و در جوانی و میانسالی دست به هر کاری می زند تا انتقام روز های گذشته اش را از دیگران بگیرد و در ضمن بتواند برای خودش یک حاشیه امنیتی بسازد چون او می داند که بزودی پیر می شود و باز هم نیاز دارد تا دیگران کمکش کنند . چرخه زندگی بر اساس دو اصل مهم استوار است یک محبت و احساس و دو نفرت و انتقام . اگر محبت وجود نداشت اسان قادر نبود تا در سن طفولیت خود را پشت سر بگذارد و نیز در پیری دچار مشکل می شد و اگر انتقام و نفرت نبود او قادر نبود در جوانی و میان سالی خودش را تعریف کند و برای مدتی به خودش سر و سامانی بدهد . پس انسان به نیاز به محبت متولد می شود و با نیاز به محبت می میرد ولی در طول مدت توانمدیش باید با نفرت زندگی کند و این است که زندگی را تبدیل به بازی خنده داری می کند . حرف ساده من این است که لازم نیست ما برای ساماندهی به وضع زندگیمان دچار تنفر شویم و یاد بگیریم که پله های پیترفت را با گذاشتن پایمان روی سر دیگران طی کنیم ولی در مقام عمل این موضوع بسیار پیچیده می شود . انسانهای تنبل و بی هدفی هستند که با خشونت تمام می خواهند همه چیز داشته باشند چنین به نظر می رسد که انسانها با یک نفس واحد بدنیا نمی ایند و این موجبات یک جنگ و کشاکش دائمی بین انسانهاست . ولی در کشور ژاپن ما مردمانی را می بینیم که دزد نیستند و اگر یکی از رهبران انها دروغ بگوید یا دزدی کند یا سوء استفاده از قدرت کند از شدت شرمندگیش خودش را از بین می برد . ما در ژاپن انسانهایی را می بینیم که تصمیم گرفته اند درستکار باشند . وجود این کشور نشان می دهد که انسانها با طینتی خوب بدنیا می ایند ولی در جوامع کهنه که معتقد به مرزهای خاصی در روابطشان هستند انسانها دچار تضاد می شوند نفرت و محبت . انها در حالی که از چشمهایشان خون می چکد لبهایشان می خندد و تنها در یک چیز استاد شده اند اینکه چگونه بر بام خریت جامعه سوار باشند  و در این بلبشوی ایجاد شده شعر شاعران به جایی نمی رسد که مگه تموم عمر چند تا بهاره . 

من معتقدم نفس انسانها دچار ضد و نقیض نیست ولی تبنل ها وقتی فضا را برای سوء استفاده مناسب ببینند خود بخود مثل انگل ها رشد می کنند و با رسیدن به هرم های قدرت و ثروت شکل زندگی را طوری طراحی می کنند که انسانها یک عمر در یک کمای عقلی زندگی می کنند که من به همین کمای عقلی می گویم زندگی گیج و گم

+ نوشته شده در  93/08/19ساعت 13  توسط كادر  | 

من معتقدم مثل خیلی از مردم که پول چیز خوبی است ولی آن هم مثل خیلی چیز های دیگر حدی دارد پول نباید و نمی تواند همه چیز یک فرد بشود همین قدر که در این مملکت سالی چهل پنجاه میلیون در امد داشته باشی خوب است و دیگر نباید این همه وقتت را صرفا برای پول بیشتر صرف کنی . یک کمی بیشتر دوستانت را ببین یک کمی به کسانی که دیر وقته ندیدیشون سر بزن و تلاش کن کمکشون کنی خیلی از اونا شاید می خواستن به تو نزدیک تر شوند ولی تو انها را در بحبوحه زندگیت ندیدی . خیلی کارها باید می کردی که بخاطر رله کردن کارهای مالیت از انها غافل شدی حالا دیگه وقتشه یک مقداری به اطمینان خاطر رسیده ای خب برو دنبال خودت ببین کی و کجا و پیش چه کسی یا کسانی خودت را گم کرده ای برو خودت را پیدا کن ، زندگیت را معنا بده . اصلا همین لذت بردن از زندگی را معنا کن نوشیدن یک استکان چای داغ تو این روزهای سرد می چسبه . پیاده روی و کوه نوردی ، نشستن در پارک و بازی حکم و تخته و ... خیلی چیز های ساده هست که می تونه لذت بخش باشه زندگی مجموعه ای از همین چیز های ساده است نباید خیلی درگیر سیاست و اقتصاد و چشم و هم چشمی شد خیلی هم نباید منتظر این نشست که حالا همه چیز روبراه بشه همین که می بینی کمی مسلط بر اوضاع هستی بسه ، باور داشته باش که خدا بزرگه و کارها اونقدر که تو فکر می کنی سخت نیست شاید یکی از اسرار زمان همین است که همه چیز را حل می کنه هر چیزی به وقتش درست می شه . این شهر های شلوغ و ترافیک های سنگین و انسانهایی که با هم غریبه هستند گاهی موجب ترس و وحشت می شه . کلمات منفی و نا امید کننده موجب می شن در هاله ای از ابهام فرو بریم . در حالی که وقتی که زمان بگذره ما فقط یک حرف به خودمان خواهیم زد اونم این که خدایا می شه باز دوباره اون زمان بیاد و من بتونم با فلانی حکم بازی کنم می شه دوباره جوون تر بشم و بتونم دوباره از کوه بالا برم . شاید خیلی از مردمی که معقتدن پول خوشبختی نمیاره به این عقیدشون چندان هم ایمان ندارند و در ته دلشون می گن این جمله از اون حرفاست که می گن شغال پوزش به انگور نمی رسه می گه ترشه . ولی واقعا باید گفت پول چیز کثیفیه یعنی هیچ چیزی نمی تونه مثل پول انسان را کثیف کنه مغرور و بی رحم کنه . من شخصا تصمیم دارم تا یکی دو سال دیگه برنامه های کاری ام را کلا ببندم و برم دنبال کارهایی که دلم می خواد و توش پول نیست یا لا اقل منظور از اون کارام پول نباشه . می خوام سقف زندگیمو با همین سالی چهل پنجاه میلیون ببندم بچه هام دارن بزرگ می شن می خوام بیشتر باهاشون بازی کنم بیشتر باهاشون وقت بذارم خودم دارم پا در دهه پنجم زندگیم می ذارم می خوام خودم را بیشتر ببینم . از این موضوع که راس و ریس کردن مسائل پولی اینهمه وقتم را گرفت کمی ناراحتم و فکر می کنم بیشترش مقصر جامعست جامعه ای که پول پرست شده و تمام ارزشهاش به اینه که کی بیشتر داره
+ نوشته شده در  93/08/18ساعت 0  توسط كادر  | 

تا چشم کار می کرد ادم بود و ماشین ، منم با حاجی گوشه ای اسیتاده بودم . گفتم حاجی چه تشییع جنازه شلوغیه . فکر می کنم همه مردم شهر اینجا جمع شده اند . حاجی گفت : این خدابیامرز ادم خوبی بود . شما از سال غلام یاد نمی دهید سالها قبل اوضاع مردم خوب نبود من و این خدابیامرز جوان بودیم سالهای سختی بود مادر این مرحوم فوت کرده بود و پدرش دوباره ازدواج کرده بود شبی سال غلام چیزی برای خوردن بچه هایش در خانه ندارد لذا به به خانه اینها می رود یواشکی در می زند . اهالی خانه خوابیده اند و این مرحوم احساس می کند گویی کسی دارد یواشکی به در می کوبد لذا از اتاقش بیرون امده و در را باز می کند می بیند سال غلام انجا ایستاده است . سال غلام این موقع شب چه کار داری ؟ _ من که از کار افتاده ام زنم می رود به نانوایی ولی امشب چیزی بهش نداده اند دست خالی به خانه امده بچه ها گرسنه اند و نمی توانند از گرسنگی بخوابند . حاجی می گوید این مرحوم کمی مکث می کند سپس به خانه می رود و مقداری ارد جو با خودش می اورد و به سال غلام می دهد می گوید این هم کمی نان که امشب بخورید . فردا پدر این مرحوم می بیند اردی را که برای مصرف گاو گذاشته بود نیست و سراغ ان ارد را از پسرش می گیرد پسر می گوید دیروز گاو آرد ها را خورده حاجی لحظه ای مکث می کند سپس دوباره تکرار می کند این خدابیامرز ادم خوبی بود و خدا هم به زندگیش رونق داد . الان تمام این کسانی که دارند آقایی می کند از برکت وجود این مرد است . آدمها نان نیتشان را می خورند . وقتی چیزی داشتی و نتوانستی گرسنگی کس دیگری را تحمل کنی خدا هم به زندگیت برکت می دهد . قدیمها ادمها چیز زیادی نداشتند ولی از حالا انسان تر بودن . در بین مردم این همه نفرت وجود نداشت . که هر کسی را ببینی از همه بیزار باشه و فقط خواسته باشه بار خودش را ببندد . تا چشم کار می کرد آدم بود و گوسفندانی که جلو تابوت قربانی می شدند و من که زیاد این مرحوم را نمی شناختم و صرفا بخاطر دوستی با فرزندانش و نوه هایش انجا بودم لحظه ای که تابوت از کنار می گذشت به احترام او و تمام کسانی که در دلشان مهر انسانها هست لحظه ای سکوت کردم
+ نوشته شده در  93/08/06ساعت 14  توسط كادر  | 

روز پنج آبان بود که من پدر شدم همیشه برایم این روز می ماند با تمام لحظه هایش . هیچ چیزی در زندگی بهتر از این نیست که کسی احساس پدر بودن را در تو زنده کند و تو تمام تلاشت را بکنی تا او بتواند خوب زندگی کند سالها گذشته و من همچنان مست این موضوعم که پدر بودن چه احساس لطیفی است با خودم می گویم چقدر زیباست که در این دنیا یکی هست که می توانم همه چیزم را به پایش بریزم . روزی از پدرم پرسیدم اگر خواسته باشی بین زندگی من و خودت یکی را انتخاب کنی چه می کنی او گفت من دیگه زندگی خودم را کرده ام یقینا تو را انتخاب خواهم کرد و من حالا که به دفترچه تلفنش نگاه می کنم می بینم با دست خودش نوشته : تلی فون مهدی آقای خودمان می دانم هیچ کس مرا چنین اقا خطاب نکرده و نخواهد کرد این ادبیات فقط مخصوص اوست ، عمیق است و ساده . همه پدر ها همینن به بچه هایشان عشق می ورزند هر چند زندگی تلاش کند که این عشق را از انها بگیرد باز هم در نهایت چیزی که وجود دارد همان عشق است که در قالبی ساده وجودش را بیان می کند . من به عشق فرزندانم زندگی می کنم گویی یکی هست که به من می گوید زندگی جریانی زیباست از عشق ورزیدن های پیاپی . وقتی این عشق را بخوبی معنا می کنم می بینم این عشق به تمام انسانهاست چون همه انسانها فرزندان یکی هستند که روزی او را باردار بوده اند روزی بغلش کرده اند و چقدر دوست داشتن چیزی که روزی آغوش را تجربه کرده است لذت بخش است . روح پدرانه با روح جهان هستی همسوست جهانی که در ان خشونت جایگاهی ندارد ، نظمی بی انتها در راستای هدفی والا نهاده شده که با طمطراق بیگانه است با تخیل های متعفن بیگانه است و با عذاب بیگانه است همه چیز لذت است و بس . یک لحظه شادی از اینکه بوجود امده ای و وجودت انقدر محترم است که دیگر تعلقات پشیزی ارزش ندارند القاب مضحکه ای بیش نیستند . دخترم ممنونم که با امدنت زندگی مرا مملو سرمستی و نشاط ساختی دوستت دارم و در دفترچه تلفونم می نویسم : تلی فون آفاق خانم خودمان
+ نوشته شده در  93/08/04ساعت 23  توسط كادر  | 

ممنونم از دوستانی که با پیامک یا با تلفن راجع به متن قبلی با من تماس گرفتند و همانطور که به انها گفتم منظور من دلسرد شدن از نوشتن نیست چون نوشتن تو خون منه و من برای هیچ کسی ها می نویسم برای هیچ چیزی ها می نویسم و از کسی هم دعوت نمی کنم حالا به وبلاگ من سر بزنه . من صرفا یک آدم احساسی هستم که معتقدم احساسات پایه اصلی انسانیته و این موضوع را مرتب بیان می کنم از کسی هم واهمه ای ندارم . من دوستانی دارم از کشور های دور دست که بصورت بی نام مرتب از وبلاگ من سر می زنن و من می توانم حضور انها را در وبگذر ببینم . متن قبلی صرفا یک متن بود مثل همه متن های من یک موضوع بود که چرا ما اینیم و گر نه بقول شاعر صحبت از پژمردن یک برگ نیست . من فردی هستم که دوره راهنمایی یعنی زمانی که فقط دوازده سال داشتم داستان می نوشتم و هنوز هم ان نوشته ها را دارم من کتابهایی با قطر دو هزار صفحه نوشته ام و آرزویم این است بعد ازانکه کارهای اقتصادی ام را سر و سامان بدهم در یک فضای مخصوص فقط تا اخر زندگیم بنویسم و هیچ وقت به چاپ کردن نوشته هایم فکر نمی کنم . داستان زندگی ان است که هرگز نگی متاسفم و من خوشحالم از اینکه هستم خود بودن برایم همه چیز است کم و زیاد دنیا چندان خوشحال یا چندان ناراحتم نمی کند فقط می خواهم درست زندگی کنم و درست زندگی کردن را خودم تشخیص می دهم من با معیار های درست زندگی کردنی که بصورت قالبی در جوامع وجود دارد موافق نیستم و حتی به خیلی از انها خنده ام می گیرد و فکر می کنم انسانها گول خورده اند . شاید از اولین روزی که سکه پول اختراع شد بشریت گمراه گردید . شاید از اولین روزی که یک فرد نشست روی یک تخته سنگ و دیگری را نصیحت کرد بشریت گمراه گردید شاید از روزی که زبان اختراع شد بشریت گمراه گردید و هر روز بیشتر از انسانیت فاصله گرفت . من تلاش می کنم بکر بمانم یک انسانی که هنوز برایش سکه اختراع نشده و کار و تلاش را در راستای لذت معنا کنم من می خواهم انسانی باشم که در دوره قبل از زبان نصیحت گرانه زندگی می کند وقتی مرا به همین سادگی قبول کردید من ساده ترین و راحت ترین فردی هستم که در زندگیتان دیده اید و وقتی که مرا قبول نکردید و با من سر ناسازگاری باز کردید من برای شاه هم تره خرد نمی کنم و در یک کلام من همینم انسانی که بدنیا امده چند روزی زندگی کرده و ممکن است چند روزی دیگر هم زندگی کند و می خواهد بر دامن طبیعت نقش خودش را بکشد می خواهد در طول زمان خاطره خودش را بسازد تا وقتی از گود بیرون رفت بگوید من اگر هزار بار دیگر هم زندگی کنم همین طور زندگی خواهم کرد من ماری نیستم که به هر سرزمین بگردم به رنگ همان سرزمین در ایم
+ نوشته شده در  93/08/03ساعت 12  توسط كادر  | 

نه سال وبلاگ نوشتم حالا بعضی از دوستانی که به من لطف دارند می گن چرا کم می نویسی . خب این چیزی است که از وبلاگ نویسی گیرم اومد البته این یکی از هزاره سه شنبه 12 فروردین1393 ساعت: 23:32 توسط:شاپرک سلام یک کم مودبانه تر بنویسید وب سایت ایمیل یکشنبه 4 خرداد1393 ساعت: 9:18 توسط:ناشناس خیلی جالبه که ادم به نداشته هاش بباله میگن گربه دستش به گوشت نمی رسه میگه بو میده برو بابا با دمپایی و تی شرت کهنه و سر کچل وشلخته گشتن مایه افتخار نیست اون وقت دم از تاریخی شدن هم می زنی ببینم حاضری با اون قیافه به مدرسه دخترت بری بعد عکس العمل دخترت ببین که از سرو وضع پدر سرافکنده شده یا نه؟ وب سایت ایمیل دوشنبه 7 بهمن1392 ساعت: 17:38 توسط:افسانه!! عقده ايي ................... وب سایت ایمیل دوشنبه 8 مهر1392 ساعت: 10:6 توسط:شرق یک کون بده خوب میشی وب سایت ایمیل یکشنبه 7 مهر1392 ساعت: 20:7 توسط:.... مودبانه بخوام بگم میشه این >>>> کس ننت وب سایت ایمیل دوشنبه 22 مهر1392 ساعت: 17:57 توسط:مریم نوشته های شما دل نوشته نیست بلکه چرت و پرته ببخشیدا اینها که نوشتی خوندم البته نه همه اونها رو ولی بیشتر به یک سری افکار بچه گونه ای که از کودک درونت داره در میاد نه هدفی نه مسیر مشخصی نه ... وب سایت ایمیل جمعه 23 فروردین1392 ساعت: 12:31 توسط:کسی که بایدجلوی حرف زیادی بعضی ها رو بگی استاد مسلم و مصداق عینی و نمونه ی بارز "ضری " تو پسر. تا حالا اینو کسی بهت گفته بود? نا امید بی روح خسته از زندگی انرژی منفی بدبین هرزه و.... کلکسیونی از صفات منفی اگر کسی بهت نگفته بود و با حرف من مخالفی جواب بده عموجان. وب جمعه 23 فروردین1392 ساعت: 12:13 توسط:سعید ای چشم چرون البته که همه سروته یه کرباسیم پنجشنبه 19 بهمن1391 ساعت: 13:15 توسط:من دکتر خاور تون عروس نمیشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جمعه 19 آبان1391 ساعت: 6:23 توسط:هوتن واقعا که به عموت رفتی عموجان ظاهربین فلان فلان سه شنبه 29 مهر1393 ساعت: 13:28 توسط:.. تا کی میخوای مردمو فریب بدی برو گمشو دیگ.. شما جای من باشید و هیچ نیازی هم به نوشتن نداشته باشید و انقدر ها هم بیکار نباشید و کلی بتونید بی خیال و شاد باشید باز هم می نویسید
+ نوشته شده در  93/08/02ساعت 2  توسط كادر  | 

آی ادمهایی که در ساحل نشسته شاد و خندانید یکی در اب دارد می سپارد جان  ... و بعد دیده کسی به دادش نمی رسد نمی دانسته که انها ادمها نیستند بلکه انها یک شبحی از ادم هستند یا شبح های ادم نمایی هستند که سالها قبل از تو در اقیانوس پندارهای خود غرق شده اند

 اقیانوس های بزگی در کره زمین وجود دارد که گاهی ادمها با تماشای انها ارام می شوند شاید کسانی که درساحل یخ زده اقیانوس منجمد شمالی نشسته اند یا کسانی که در کنار اقیانوس ارام هستند با تماشای ابی بی کران آرام شوند ولی اقیانوس های بزرگتری هم در دنیا وجود دارد که بی نام و نشان هستند و کسی در ساحل انها نمی نشیند کسی از آقیانوس راز هایی که در زنان وجود دارد خبر نداشته باشد . خیلی ها از اقیانوس دردهایی که در سینه مردهاست خبری ندارد . شاید حتی خود انسانهای جاهل از اقیانوس نادانی ای که در مغزشان هست بی خبر باشند . این اقیانوس ها به مراتب از اقیانوس آرام بزرگترند و گردابهای وحشتناک تری دارند و موجودات ناشناخته ی متفاوت تری در انها زندگی می کنند . انسانها از اقیانوس نگاه هم بی خبرند شاید انسان غریبه ترین موجود هستی باشد تا به حال هیچ کس درباره اقیانوس ترس به انها اطلاعات نداده در حالی که میلیاردها انسان در ساحل این اقیانوس زندگی می کنند . هیچ کس به انها نگفته که می توانید بر ترس غلبه کنید باید بادبانهایتان را بر افرازید و منتظر باد موافق ننشینید همیشه باد بر جهت مخالف نظر شما می وزد همیشه اب عکس جریان حرکت شماست . انسانها نمی دانند که تاریخ از انها باکره های فکری ساخته است جسارتشان را از بین برده است و انها بدست خود اسیر موهومات شده اند موهوماتی که حالا حقیقت محض شناخته می شوند . انسانها معمولا به نقطه های نا معلوم خیره هستند و این نقطه ها که افق نگاهشان را پر کرده است یا راز های پنهان است یا دردهای نهان است یا نگرانی های مزمن است یا ترسهای موهوم . چه اقیانوس های عجیبی وجود دارد خریت لایه لایه روی هم تلمبار شده و امواج سریع و مهیبی را هر لحظه به نمایش می گذارد گویا انسان در دهانه اتشفشان ایستاده است و کوچکترین لغزش او را به کام مواد مذاب می کشاند . ما در تمام مدت عمر له له زدن نگرانی هایمان را بر دوش می کشیم این نگرانی مربوط به ذات زندگی نیست مربوط به فضایی است که ما انسانها برای زندگی خود ساخته ایم . انسانهایی هستند که راه غلبه بر این اقیانوس ها را یافته اند انها پارویی دارند که با عقل ساخته شده پارویی که نمی شکند و اینها می فهمند انکه می گوید : پای استدلالیان چوبین بود پای چوبین سخت بی تمکین بود چگونه با مغلطه ، کمر به توجیه سرابی دارند که انسانها را اینگونه اسیر انسانها می کند . و در مسیر پیروزی فقط کافیست پارو عقل را برداشت خیلی زود سراب اقیانوسها به افقی روشن تبدیل می شود . پیروزی نزدیک است فقط باید خم شد ، دست در خم اندیشه فرو کرد و به انسانیت ایمان داشته باش

+ نوشته شده در  93/07/29ساعت 11  توسط كادر  | 

سالها قبل در عبدل اباد زرد الو و الوی زیادی بود و می گویند که قبل از ان اینجا عناب زیادی بوده ولی در ایام عمر من هیچ چیزی با انار برابری نمی کرد . هر کسی باغ اناری داشت ، انارهای درشت و پر اب اینجا معروف بود تا همین سال هشتاد و پنج که در همین وبلاگ هم ذکر شده تناژ انار اینجا سی هزار تن بود ولی حالا بخاطر تغییر شرایط اقلیمی اناری اینجا نیست امسال کل محصول انار عبدل اباد به هزار و پانصد تن نمی رسد و این موضوع مردم را سخت نگران کرده . انها دارند قدمهای سنگین فقر را می بینند که دارد به سمت شان می اید . در بین مردم گویی گرد مرده پاشانده اند و انها از یک بلا تکلیفی رنج می برند که اینده شان چطور خواهد شد البته عده ای از انها پسته کاری دارند و می توانند امرار معاش کنند ولی تعداد پسته کارها زیاد نیست . دیشب دوستی پیش من بود می گفت خانمش که مدت دو سال است عقد کرده دیگر حاضر نیست با او زندگی کند . می گفت من به خانمم گفته ام که ما بعد از انکه خانه را ساختیم حدود شصت هفتاد میلیون مقروض خواهیم شد و باید تلاش کنیم تا بعد از انجام مراسم عروسی مشکلاتمان را حل کنیم ولی خانمم قبول نکرده و گفته من حاضر نیستم با کسی که می خواهد با قرض و وام زندگی اش را شروع کند زندگی کنم و مهریه اش را به اجرا گذاشته . آدم بیاد شعر معروف سعدی می افتد : چنان خشکسالی شد اندر دمشق ... که یاران فراموش کردند عشق

واقعا فقر با جامعه ما چه کار خواهد کرد میانگین در امد یک خانواده اگر یک میلیون هم باشد باز هم نمی شود زندگی کرد . در این میان نقش بانکها بسیار کلیدی است من امروز داشتم با دوستی حرف می زدم که در مشهد یک تالار دارد به ارزش سی میلیارد تومان . او می گفت سه سال قبل یک و نیم میلیارد خرخ تالارش کرده و فقط مبلغ صد و بیست میلیون تومانش را وام برداشته تا حالا شصت میلیون تومان بهره داده و هنوز اصل وام مونده . بانکها به هیچ وجه حامی مردم نیستند و در عمل تبدیل شده اند به یک نظام برده کشی .

عامل دیگر فقر روابط اما هست با دیگر مردم دنیا ، ما ماشین های دمده را با استهلاک بالا و قیمت گران سوار می شویم که امنیت نیز ندارد این گمرگ از جان ما چه می خواهد چرا کسی جان مردم براش مهم نیست و می خواهد بادمجان را به جای گوشت به ما قالب کند . مسئله مسکن نیز خنده دار شده یک خانه هفتاد متری که قیمتش دویست میلیون باشه چه معنی دارد ایا این قیمتها با در امد عمومی جامعه هم خوانی دارد .

فقر و نگرانی از معیشت ساده و خون اشامهایی که به بهانه های مختلف می خواهند مردم را سر کیسه کنند آدم را بیاد فیلم رابین هود می اندازد . ایا کسی فحشا را نمی بیند واقعا چرا کسی نمی پرسد عامل اصلی تن فروشی چیست اینکه می گویند فحشا به سن زیر یازده سال رسیده ایا پشت شما را نمی لرزاند  . فاجعه ای که از فقر بوجود می اید همه چیز را از بین خواهد برد که اولین انها اخلاق ، کانون خانواده و اینده فرزندان است . خدا اخر و عاقبت ما به خیر گرداند ولی بقول معین : ولی نازنینم چگونه چگونه

+ نوشته شده در  93/07/26ساعت 1  توسط كادر  | 

من یک پدرم آن هم پدر دو تا دختر لذا بیشتر از هر کسی زبان پدران کوبانی را می فهمم چون من خیلی ساده معنای امنیت را لمس می کنم معنای مهر دخترانه را می فهمم . می فهمم چگونه خدا لطافت زندگی را در وجود زن قرار می دهد . وقتی دخترم خودش را برایم لوس می کند ادا اطوار در می اورد تا پدرش بخندد . گاهی که ناراحت هستم خانمم به من نزدیک می شود و می گوید آفاق (( دختر بزرگم )) بالا داره تو اتاقش گریه می کنه می گه مگه بابا چشه و من به اتاق افاق می رم دستی به سرش می کشم می گم بابا فقط داره به کاراش فکر می کنه وقتی بزرگ بشی تو هم معنای کار و گرفتارهای خاصش را می فهمی . حالا پا شو بریم پایین با هم فیلم ببینیم . من حالا که دارم می بینم امنیت از زندگی کوبانی رفته است از خودم بدم می اید می گویم چرا نمی توانم به کمک انها بروم ، اگر این گونه اتفاقی در جامعه ما رخ بدهد من دوست دارم دنیا به کمک فرزندانم بیاید . چون اگر این کار انجام نشود دیگر برای زندگی معنایی باقی نمی ماند . آنچه مسلم است ما خواهیم مرد و مدت زمان زندگی ما در برابر زمان نیستی ما یک نقطه در کهکشان است . درست است که همین نقطه خیلی ارزش دارد ولی ارزشش در این است که من بتوانم بصورت یک انسان ازاد زندگی کنم نه انکه اسیر زامبی ها باشم . مادر پیری دارم که وضع مالی اش هم بد نیست محولاتی ها می دانند که در امد یک هکتار باغ پسته براحتی کفاف زندگی یک پیر زن را می دهد من خودم هم یک تالار دارم یک روز صبح زود سر کار گر تالار تلفن زد که مادرت اینجاست می خواد بیاد طبقه بالا پیش تو . من در را باز کردم دیدم مادرم یک کاسه کوچک زیر چادرش دارد که پر است از انجیر و چند تا تخم مرغ خانگی هم تو یک سطل کرده برام اورده می گه می دونم انجیر دوست داری اینا را دیروز عصر از باغ برات چیدم . واقعا هیچ کس غیر از مادرم نمی داند که من به چی علاقه دارم و هیچ کس مثل او نمی دااند چطور باید مرا ارام کند این طبیعتا یک نیاز کاری و مالی نیست یک نیاز احساسی است که فقط یک مادر به فرزند و بالعکس وجود دارد واقعا مادران کوبانی چه حالی دارند . چگونه می توان این درد را به تصویر کشید و چرا دنیا کاری نمی کند . ما چگونه می خواهیم به زندگیمان ادامه دهیم در حالی که جلو چشممان دختران و مادران کوبانی سلاخی می شوند و پدران که باید در راستای احساس امنیت خانواده تلاش می کرده اند به کدام جرم به گلوله بسته شدن . من در زندگیم فهمیده ام اگر کسی مفهومی را به بازی بگیرد مثلا مفهوم خوبی را یا درستکاری را انسانیت را به بازی بگیرد توسط همان مفاهیم مجازات می شود و نیز می دانم اگر جامعه ای مفاهیم را به بازی بگیرد اسیر زامبی ها می شود
+ نوشته شده در  93/07/21ساعت 23  توسط كادر  | 

این روز ها در فضای مجازی حرفهایی راجع به خود ارضایی مطرح شده . گویا کسی با لامپ خود ارضایی کرده . به نظر می رسد دنیای مجازی واقعا همیشه از مجاز می گوید یعنی واقعا مسئله ای را طرح نمی کند . البته اگر منظور این است که خود ارضایی با لامپ بده که خود حرف خوبیست ولی اگر با اصل خود ارضایی مخالفت می کند به نظر منطقی نیست . من تمام عمر در جنسیت گیر کرده ام و هرگز نتوانسته ام بطور کامل انرا بفهمم . آنچه به من گفته اند این بوده که من می بایست ازدواج کنم و تمام عمر با یک نفر باشم این حرف دو مشکل داشته یکی این که خلاصه در زمانی بوده که من شهوت داشته ام ولی فرصت ازدواج نداشته ام دوم اینکه اصلا این موضوع مرا بطور کامل ارضاء نمی کنه . از طرف دیگر من اصلا دوست نداشته ام در جامعه کاری انجام دهم که ابرویم بریزد یا اینکه دوست نداشته ام با کسانی باشم که انها را دوست ندارم و از طرفی دیگر ارتباط بین مرد و زن بسیار محدود بوده و من نمی توانسته ام با زنهایی دوست باشم که ممکن است یکی یا چند تا از انها به من هوسی بدهد . مسائل زیاد است یکی از انها مسئله هم جنس گرایان است که انها بطور حتم فرصتی برای عرضه خود ندارند . حالا با توجه به تمام این موانع که البته در زنها بیشتر هم می شود ، فرد باید با شهوت خودش چکار کند ایا ما س ...س شاپ داریم که اسباب و الات مخصوص در ان عرضه شود . ما سرمان را زیر برف کرده ایم و می گوییم مشکلی نیست چرا اگر تعصب را کنار بگذاریم مشکل وجود دارد فقط کافیست یک نگاه ساده به جامعه بندازیم و ما حاضر نیستیم راجع به این گونه مشکلات حرف بزنیم . من واقعا از شهوت می ترسم و همیشه فکر می کنم ممکن است شهوت برایم مشکلی درست کند لذا خودم را عذاب می دهم قبلا که درگیر کار نبودم این موضوع بیشتر عذابم می داد ولی حالا تقریبا توانسته ام خودم را مجاب کنم یا به عبارتی سرکوب کنم . تمام فحش های ما مربوط به الات جنسی است واقعا معنای بی غیرت و .... چیست اخه من که اصلا جرات نمی کنم اسم انها را بیاورم تا چه برسد معنایشان کنم . در یک کلام می شه گفت عامل اصلی بد اخلاقی جوانها و مردها و زنها و مسن تر ها و همه همه این است که نتوانسته اند به این درخواست خودشان جوابی بدهند . یک روز دوستی از من پرسید . ایا تا به حال شده کسی را دوست داشته باشی و به اینکه با او باشی فکر بکنی ؟ گفتم همیشه این فکر را می کنم ولی هرگز به خودم این اجازه را نداده ام با او در میان بگذارم چرا که فکر می کنم ممکن است برای همیشه از چشم او بیفتم لذا یک عشق ناکام را بر تنفر احتمالی ترجیح می دهم چون می توانم با احساس عشق زندگی کنم ولی قادر نیستم با احساس تنفر ادامه دهم
+ نوشته شده در  93/07/19ساعت 0  توسط كادر  | 

یکی می گوید دوره آخر الزمان شده است و دیگری فیلم ظهور نزدیک است را درست می کند . ان یکی می گوید وضعیت جوی مشکل پیدا کرده لایه ازن پاره شده . یکی از جنگها حرف می زند و دیگری از سوختن جنگلها یا از گرم شدن زمین یا از بالا امدن اب . دیگری می گوید انسانیت مرده و حالا دوره قلبهای سنگی است و زندگی رباتی شروع شده است . یکی از فراگیر گیر شدن مرضها می گوید از هجوم آشغالهایی که توسط انسان تولید می شود . همه و همه دارند از یک مشکل سخن می گویند از مصرف بی رویه می گویند و ازاینده ای تاریک و گنگ . ولی نظر من این نیست من معتقدم جهان دارد بسوی علم پیش می رود زمان خرافات و جهل تمام شده و جهان به نور علم روشن شده است دیگر رمالی و افسونگری وجود نخواهد داشت و دیری نخواهد پایید که انسانها همه در یک سطحی از دانش قرار بگیرند و راه و رسم زندگی انسانی را بیاموزند . من به قدرت علم ایمان دارم که چگونه بر جهل و فریب غلبه می کند اگر زمانی گالیله را بخاطر اظهار مسائل علمی بر دار زدن اگر زمانی لذتها را بخاطر خرافات بر خودشان حرام کردن اگر روزی متافیزیک همه چیز مردم بود و به این وسیله زندگی هاله ای از ابهام فرو رفته بود اگر روزی اندیشمندان و فیلسوفان تبعید و مجازات می شدن . اگر روزی نوشتن حرام بود اگر روزی خواندن حرام بود اگر روزی دیدن حرام بود اگر .. علم می اید چه بخواهیم و چه نخواهیم باید قبول کنیم که نسل مستمعان احمق دارد تمام می شود نسلی که جهانی فکر می کنند و می گویند مرز ها فقط یک جنبه سیاسی دارند و انسان متعلق به کل زمین است و در هر گوشه از زمین اتفاقی بیفتد دامن همه را می گیرد . بزودی نسل آخرین انسان نما ها از بین خواهد رفت دیگر کسی به ابزار جنگی فکر نخواهد کرد زیرا کسی پیدا نخواهد که انرا برعلیه انسانی دیگر استفاده کند . علم و روشنگری برای مردم عذاب وجدان را زنده خواهد دیگر تعصبات وجود نخواهند داشت که یکی کشتن دیگری را مباح بداند . من به نیروی علم ایمان دارم هر چند به نسبت عمر انسان باید گفت که انسانها خیلی دیر به علم روی اوردن ولی این اکسیر حیات به زندگی بشر معنا و مفهومی انسانی خواهد داد . علم و دانایی می اید و دیری نخواهد گذشت تا هر چیزی که در لباس علم بر زندگی مردم سایه وحشت انداخته رخت بربندد و انسان به قدرتی باور نکردنی به نام قدرت تشخیص برسد که بتواند سره را از ناسره جدا کند و خرافات و تعصبات را که مانند لکه ننگی دامن انسانها را گرفته اند برای همیشه از زندگی خود دور سازد دیگر تاریخ پر از کامروایی کلاشان و زور گویان نخواهد بود دیگر تاریخ پر از اشک روشنفکران و دانایان نخواهد بود دیگر نخواهیم خواند که سقراط جام شوکران را سر کشید و اسپی نو زا در فقر و تنگدستی عینک سازی می کرد در حالی که از جایی به جایی در حال فرار بود . چیزی نمی گذرد که انسانها تلاشهای انسانی را از تلاشهای رندانه تشخیص خواهند داد و دیگر ابی نخواهد ماند تا اسیاب این سود جویان را بگرداند . من به قدرت علم ایمان دارم که چطور قدرت خواهد داشت تا اگر تشخیص بدهد جمعیت را کنترل کند و نگذارد تا یک روز کره زمین از سکنه خالی شده و روز دیگر انسانها جایی برای قدم نداشته باشند تا ان روز راه زیادی نیست اگر زمان را به نسبت طول عمر انسان معنا کنیم مثلا من فکر می کنم باید تا دویست سال اینده یک سری اتفاقات عجیبی رخ بدهد
+ نوشته شده در  93/07/08ساعت 11  توسط كادر  | 

همش فکر می کنم باید یک اشکال اساسی در رفتارهای اجتماعی ما وجود داشته باشد که اینهمه موجب سردرگمی شده است . یک پیامک چند لحظه قبل برای من امد که یکی با خودش می گفت اگه دیپلم بگیرم دیگه راحت می شم بعد گفت اگه کنکور قبول بشم راحت می شم بعد گفت اگه سربازی برم راحت می شم بعد گفت اگه کار پیدا کنم راحت می شم بعد گفت اگه ازدواج کنم راحت می شم بعد گفت اگر بچه هام موفق بشن راحت می شم و بعد گفت اگه بمیرم راحت می شم و بعد گفت اگه از همین پل بگذرم راحت می شم .... واقعا راحتی برای مردم شده سراب . و من اینو یک اشکال فرهنگی می بینم چون می بینم این حرف کاملا درستیه در همین شهریور ماه سال هفتاد و هفت بود که من جشن ازدواجم را گرفتم و سربازی ام تمام شد و حالا دارم به بچه ها فکر می کنم . انگار همین دیروز بود که با پدرم نشسته بودم شاید من ده سالم بود که از پدر پرسیدم : پنجاه سال چقدر عمره . او گفت : بابا جان پنجاه سال از جلو خیلیه ولی از پشت سر یک روزه انگار همین دیروز بود که من هم سن و سال تو بودم . پدر راست می گفت من به همین راحتی در استانه پنجاه سالگی قرار گرفتم . اگر این همه هفته ها را نام گذاری می کنن یک هفته را هم هفته مردم نام گذاری کنند و در ان هفته اجازه بدهند تا مردم حرف دلشان را بزنند بدون اینکه نیم ساعت حاشیه چینی بکنند که حالا به تریج قبای کی بر نخوره . من فکر می کنم در این صورت این موضوع مطرح می شه که انسانها برای خوب زندگی کردن باید دنبال کاری باشند که به ان علاقه دارند و از انجام ان کار لذت می برند . الان مشکلی که در جامعه ما هست اینه که مردم دنبال کاری هستند که بتوانند امرار معاش کنند همه می خواهند کارمند باشند من هیچ کس را نمی بینم دنبال علاقه اش باشه . از طرفی هنر تحقیر شده یکی نیست که به مجسمه سازی اهمیت بده یا به نقاشی یا به نوشتن یا به فیلم همه چیز در خدمت سیاست قرار گرفته لذا هنر واقعی وجود نداره . یکی پیدا نمی شه بگه آهای مردم دیگه خسته شدیم همه وایستید می خواهیم نفسی تازه کنیم دنیا که به آخر نرسیده چرا اینهمه هول کرده اید ، چه کسی گله را رم داده است و دارد از پشت سر یکی یکی کسانی را که نای دویدن ندارند می خورد . چرا دارید همدیگر را له لورده می کنید . اگر روزی از انسان بودن خسته شدید و با گفتن دیگه بسه به جرگه وحشیان در امدید امروز هم بگویید وحشی بازی دیگه بسه . نان نمی خواهیم خانه نمی خواهیم شغل و مقام و اسم و نام نمی خواهیم فقط یک چیز می خواهیم می خواهیم زندگی کنیم قیمت هوا ارزان است می خواهیم نفس بکشیم قیمت نگاه ارزان است می خواهیم هنوز که چشمانمان سویی دارند فصول را ببینیم خودمان را ببینیم پدری که دارد پیر می شود دوستی که دارد عذاب می کشد و دختری که احساس تنهایی و ترس می کند را از دلهره نجات دهیم حالا نمی دانم عیب چیست شایدم می دانم ولی جرات بیانش را ندارم ولی در هر صورت یک اشکال اساسی باید باشد
+ نوشته شده در  93/07/07ساعت 21  توسط كادر  | 

من به نیروی انتظامی خیلی احترام می گذارم البته کلا روش زندگی من بر مبنای احترام است و این احترام حالت چاپلوسی ندارد بلکه احترام به نفس انسان است . با این وجود چند خاطره از نیروی انتظامی دارم که ذکر می کنم شاید به امید خدا اگر اشکالی هست رفع شود . یک شب من با خانواده ام به طرقبه رفته بودیم تا یک بستنی بخوریم و گشتی بزینم دل بچه ها وا شه ، سرعت ماشین در داخل شهر طرقبه ده کیلومتر بود که یک سرباز دور میدان جلو مرا گرفت و گفت بکش کنار چون کمر بند نداری . مسئول انجا که یک افسر بود مدارک مرا خواست و من گفتم این ماشین متعلق به خانمم هست و من مدارکم همراهم نیست اگر ممکنه بر اساس گواهینامه خانمم ما را جریمه کنید ولی او گفت ماشین باید برود پارکینگ . هوا سرد بود و نرمک نرمک باران می بارید و من و خانواده ام جلو پارکینگ در بین راه شاندیز در بر بیابان رها شدیم و ماشین رفت پارکینگ و سه روز دنبال بیرون اوردن ماشین ازپارکینگ شدیم . یک روز در بیمارستان نه دی در تربت پیش پدرم بودم که مادرم زنگ زد و گفت ده دوازده تا بچه های نیروی انتظامی به خانه ات ریخته اند و من هر چی می گویم اینها خانه نیستند قبول نمی کنند و همه مردم را اینجا جمع کرده اند . من به عبدل اباد رفتم و دیدم انها می خواهند دستگاه ماهواره مرا ببرند من به انها گفتم برای بردن یک دستگاه نیازی به لشکر کشی نیست و انها مرا به دادگاه فرستاده من جریمه شدم و چند روزی در کش و فش دادگاه بودم . یک روز هنوز افاق کوچک بود و خانمم در مشهد کلاس زبان انگلیسی می رفت و بچه دوممان تو راه بود حال خانمم خوب نبود لذا من او را به مشهد اوردم و بچه را در همان روستا تنها گذاشتیم تا او به کلاسش برود موقع برگشت هوا تاریک شده بود در پلیس راه امام تقی جلو مرا گرفتند که سرعت شما صد و سی پنج کیلومتر است من گفتم خب این سرعت برای این ماشین زیاد نیست در حالی که ممکن است برای یک پراید صد تا هم زیاد باشد . انها گفتند باید به پارکینگ بروم من خواهش کردم که بچه ام در خانه تنها مونده شما اینقدر سخت نگیرید ولی انها ماشین مرا خواباندند و ما مستاصل مونده بودیم که یکی از دوستان بصورت شانسی پیداش شد و چون خودش از بچه های نیروی انتظامی بود ماشین را به من داد تا ما ساعت دوازده شب بتوانیم به خانه برگردیم . یک روز عصر با موتور سیکلت به خانه رسیدم جلو در منزل دو نفر از یک ماشین پیاده شدن و گفتند شما فلانی هستید گفتم بله گفتند برو تو . گفتم بله اینجا خونه ی منه اونوقت شما منو تعارف می کنید . یکی از انها بازوی مرا گرفت و گفت : می گم برو تو . من که اسلحله کمری او را دیدم . فقط گفتم چشم . در داخل خانه انها از من پرسیدن چرا به این شماره در خارج از کشور زنگ زده ای گفتم این شماره برای مسئله حقوق بشره و من در اینجا کلوله خوردم و کسی جوابگویم نیست پس باید به کی مراجعه کنم . انها گفتند دوباره این کار را نکنم و من که به خودم شاشیده بودم گفتم چشم شبی که تیر خورده بودم و رگ دستم قطع شده بود و عصب دستم قطع شده بود و استخون دستم شکسته بود و همه می دانند این جور مریضی که باید سریع و اورژانسی به دکتر برسد من توسط نیروی انتظامی سه ساعت مورد باز خواست قرار گرفتم تا وقتی که به دکتر رسیدم تقریبا مرده بودم و انها فقط توانسند در انگشت شست پایم یک رگ برای تزریق خون پیدا کنند . یک شب از نی ریز شیراز می امدم و می بایست یکی از دوستان تاجر انار را در فردوس می دیدم ولی در دیهوک مورد شک واقع شدم و انها تمام ماشین مرا به هم ریختند هر تیکه از لوازم من یک جایی بود و صندلی ها کنده شده و مدارک و صورت حسابهایم پرت و پلا شده و انها مرا در دل کویر نیمه شب رها کردند که حالا برو . و من هر چی داد زدم اقل کم کمک کنید تا ماشینم را جمع و جور کنم یکی به دادم نرسید و من واقعا ترسیدم بیشتر حرفی بزنم . یک روز من در ازاد شهر یک دفتر اجاره کردم که چند اتاق داشت یکی از اتاقها هم مربوط به یکی از اشناها بود که در کار نصب دزد گیر بود . ولی من تمام چکهای بنگاه را داده بودم و پیش پرداخت و قول نامه به نام من بود . دوستی که با من در اون دفتر اتاق داشت مشکلات زیادی درست کرد که بنگاه چند دفعه به من اخطار داد و من هر بار تحمل کردم تا اینکه مجبور شدم از دوستم بخواهم دفتر را تخیلیه کند ولی او این کار را نکرد لذا من با باربری هماهنگ کردم و کارگر گرفتم و تمام لوازم او را به خانه اش فرستادم . چیزی نگذشت که از پاسگاه برای من اخطار امد لذا من به پاسگاه رفتم تقریبا دو ساعتی علاف شدم تا مامور پرونده امد من از نگاه او فهمیدم که دستش با دوست معلوم الحال من تو یک کاسه است داشتم با حرکت دست برایش ماجرا را تعریف می کردم که او دست مرا به میز کوبید چنانکه انگشت کوچیکم که زیر فشار انگشترم بود شکست منم کفری شدم و در داخل اداره یقه او را گرفتم و بزن بزن شروع شد انها مرا به ازداشتگاه فرستادن ولی قبل از بازداشت من به او گفتم که از دستش شکایت می کنم و چون خودش می دانست داستان چیست بعد از چند دقیقه پیش من امد و مرا با ماشین شخصی اش تا خانه برد بعد ها دوست کذایی من در جایی نقل کرده بود که یک آشی براش پخته بودم وی برادرش (( برادر من معاون اطلاعات شمال شرق ایران بود )) به دادش رسیده بود و من گفتم برادر من هشت سال جبهه نرفته که بیاد از من دفاع کنه خلاصه من این نیرو را دوست دارم و همیشه بین اصل این نیرو و پرسنلی که می خواهند از این قدرت سوء استفاده کنند فرق گذاشته ام . یادمان باشد که قدرت متعلق به مردم . مردم صاحبان واقعی قدرت هستند و باید همه در خدمت مردم باشند و گر نه امروز من از بین می روم فردا نوبت تو می رسد
+ نوشته شده در  93/07/06ساعت 11  توسط كادر  | 

ساعت یک و ده دقیقه نیم شب است من تازه از تالار به خانه امده ام ولی از فرط خستگی خوابم نمی بره . واقعا کار تالار داری یعنی چه ؟ در مرحله اول نوع سرمایه گذاری در کار تالار است باید گفت یک تالار معمولی حدود یک میلیارد تومان سرمایه گذاری لازم دارد چون یک زمین می خواهد که نباید در یک جایی پرت باشد ولی فضا برای پارکینگ داشته باشد در حدود پانصد متر و حدود هزار و پانصد متر زیر بنا لازم دارد که پانصد متر سالن خانمها می باشد پانصد مار سالن آقایان و صد و پنجاه متر آشپز خانه و صد متر انبار و سی متر دفتر و در حدود چهل متر اتاق عقد سی متر رختکن بیست متر نماز خانه و چهل متر سرویس بهداشتی و راهرو ها نیز هست . هزار عدد صندلی و میز و لوازم آشپز خانه و سردخانه و کولر و بخاری و لوازم صوتی . در مرحله دوم تالار دار باید خودش آشپز باشد تا اجازه ندهد کیفیت کار افت پیدا کرده یا هر گونه سوء استفاده ای صورت بگیرد . تالار دار باید مدیر باشد تا بتواند با سلیقه های متفاوت کار کند و در ضمن بتواند با پرسنل خود بسازد . تالار دار باید پاک باشد تا بتواند در کار خود دست کجی نکند و بقول گفتنی سر سفره باباش بزرگ شده باشد . مسئله دیگر تهیه جنس است که تالار دار باید بتواند در موعد مقرر گوشت و برنج و ماست و روغن و زعفرون و سس و ابلیمو و قند و چای و ظروف و نوشابه و دستمال و کاور و لیوان و ادویه و موارد لازم را تهیه کند و در ضمن انصاف داشته باشد که جنس مرغوب تهیه کند و قیمت مناسب داشته باشد . از دیگر مسائل لازم برای یک تالار دار داشتن قوه جسمی است و او نمی تواند کار را به عهده دیگری واگذار نماید خودش باید در همه مراحل حضور داشته باشد . بعد از رعایت این مراحل باید گفت که تالار داری به خورد سرمایه اش در امدی ندارد البته من به تالار های خاص کاری نداریم در حالت معمولی تالار دار در طول سال بین هفتاد تا هشتاد شب می تواند مجلس داشته باشد و اگر انصاف و درستکاری داشته باشد میانگین در امد او در هر مجلس یک میلیون تا یک میلیون پانصد میلیون تومان است که می شود در امد سالانه اش بین صد تا صد و بیست میلیون تومان و هزینه کاری او می شود بین بین و پنج تا سی میلیون تومان هزینه اب و گاز و برق می شود حدود پانزده میلیون تومان و هزنیه جاری تالار در سال بین ده تا بیست میلیون می باشد که بعد از کسری مخارج خالص در امد یک تالار دار می شود بین پنجاه تا هفتاد میلیون تومان و این در امد با توجه به سرمایه گذاری تالار اصلا جوابگو نیست زیرا سود بانکی یک میلیارد تومان در سال می شود دویست و چهل میلیون تومان که اصلا هیچ کاری هم نمی کنی بهداشت هم مرتب بهت گیر کغ نمی ده مالیات هم بهت تعلق نمی گیره و مسولیت سختی را بعهده نمی گیری و کار فیزیکی سخت هم انجام نمی دی . یکی از دوستان من چهار سال قبل یک زمین در قاسم اباد مشهد خرید به دوسیت و بیست میلیون توما و سیصد میلیون تومان هزینه کرد که دوازده واحد ساخت و او حالا سه میلیارد ملک دارد و کلی مستغلات می گیرد و هیچ زحمتی نمی کشد . این نمونه را برای دوستان تاجر و دوستانی که تریلی خریده اند نیز دیده ام من کلا بعنوان یک تالار دار متوجه شده ام که یک سری اقشاری هستند مثل راننده ها و خیاط ها وجوشکار ها و بناها و تعمیر کارها و کارگر ها که کار پر زحمت انجام می دهند ولی در قبالش پول زیادی نمی گیرند یک استا بنا روزی هفتاد هزار تومان و یک کارگر ساده روزی سی هزار تومان و یک خیاط ماهی یک میلیون پانصد میلیون و یک آرایشگر ماهی یک و نیم میلیون بیشتر در امد ندارد ولی کسی که در بان شصت میلیون سپرده کرده ماهی یک و نیم میلیون می گیرد معنای این حرف یعنی اینکه قیمت هنر و زحمت و کار یک انسان درستکار برابرا ست با هفتاد میلیون تومان . شغلهای کاذب زیادی که در بازار هست مثل دلالی و بنگاه داری و کارت چاق کنی و رابطه های خاص که در امد های بسیار بالایی دارند . من ایجاد عدالت شغلی را در جامعه لازم می دانم چنان نباشد که یکی بره به اوج و یکی بره به حضیض ولی نمی دانم چرا این ناهنجاری موجود غیر قابل حل به نظر می رسه . مثلا طرف چهار سال قبل سه کیلو طلا خریده به شصت میلیون تومان و رفته در خانه اش خوابیده حالا حدود پانصد میلیون ثروت دارد . طرف یک قاضی شده چی که ندارد طرف یک وکیل شده واقعا چقدر داره پول در میاره می شه گفت از خیلی موکلینش به اندازه یک سال من پول می گیره طرف یک دندان پزشک شده روزی سه چهار میلیون تومان در امد داره . در هر صورت من از زندگیم راضی هستم و خدا را شکر می کنم فقط می خواستم درباره کارم توضیحی داده باشم و بگم اگر به خیاط ها ظلم بشه اگر به کارگر ها ظلم بشه اختلاف طبقاتی ایجاد می شه و شغل کاذ ب زیاد می شه و تعداد تنبل ها هر روز بالا می ره یک راننده در ماه جونشو می ذاره کف دستش یک میلیون و پانصد هزار می گیره . واقعا می دانید که یک برق کار نمی تونه مخارج زندگیشو تهیه کنه . یک لوله کش نمی تونه برای خودش خانه بسازه .... در امد یک منشی دکتر هست ماهی دویست هزار تومان در امد یک دکتر هست ماهی بین پنجاه تا صد میلیون تومان درسته که باید فرق باشه ولی ایا این فرق حدی نداره ، در امد یک نجار یا کارگر کوره پذی یا یک قالیباف را با در امد یک میدان باری مقایسه کنید واقعا کار مفید را کی انجام می ده قالیباف یا حجره دار میدان بار
+ نوشته شده در  93/07/05ساعت 2  توسط كادر  | 

گاهی به این فکر می کنم که ارامش چیست ؟ برای جواب این مسئله باید ابتدا ببینم مرکز نگرانی ها کجا هستند . در کودکی ارتباط بین اعضای خانواده مرکز نگرانیست اینکه پدر و مادر چقدر خوشحال باشند چقدر مهربان باشند و بعد نگرانی یاد گیری کودک می خواهد بفهمد چقدر برای یاد گیری ابزار زندگی استعداد دارد و نگرانی بعد مسئله جنسیت است نوجوان می خواهد لذت را بفهمد و انرا لمس کند و بعد موضوع معاش است جوان می خواهد در امد داشته باشد و ازدواج نگرانی بعدی است کار و ارتباط و عشق و شهوت و هماهنگی با مسائل اجتماعی ، ایا به سربازی برود ایا به دانشگاه برود چه گونه لباسی بپوشد چگونه حرف بزند چگونه بیندیشد و چگونه با حسادت ها و رقابت های اجتماعی کنار بیاید و چگونه مسئولیت های خودش را انجام دهد و نگرانی بعدی سلامت است مادر دارد پیر می شود و نگرانی نهایی مرگ است که پدر مرد پس می توان گفت انسان در تمام عمر بدنبال فهم مفاهیم است ، شادی ، مهربانی ، استعداد ، جنسیت ، لذت ، معاش ، ارتباط ، عشق ، کار ، اجتماع ، هم گرایی و واگرایی ، حسادت و رفاقت ، مسئولیت ، سلامتی و مرگ . من فکر می کنم بهتر است فرض را بر این قرار دهیم که مرده ایم و حالا خدا به ما می گوید دوباره می خواهد به تو فرصت زندگی بدهم ببینم این بار چگونه زندگی می کنی . حتما در این صورت ما به خدا نخواهیم گفت که ما را در فلان کشور یا در فلان خانواده یا در فلان نوع جنسیت یا در فلان نوع فیزیکال و یا رنگ ، باز افرینی کن بلکه ما فقط خواهیم گفت اگر دوباره بدنیا برگردم می دانم چگونه باید زندگی کنم . این همان موضوعی است که فیلسوفی گفت : بودن یا نبودن مسئله این است . وقتی ما فرض کردیم که دوباره به دنیا برگشته ایم قبول خواهیم کرد تمام این نگرانی ها در اصل همان معنای زندگی هستند چرا که اگر ما در فضایی باشیم که در ان نگران هیچ چیزی نباشیم متولد شده و دراز کشیده و مریض نشده و پیر نشده و تلاش نکرده و فکر نکرده و عشق نورزیده باشیم پس ما چه کار کرده ایم . ما باید قبول کنیم که در خدا ما را در یک میدان بازی قرار داده که این بازی هر لحظه مملو هیجان است و استرس خاص خودش را دارد شکست و موفقیت دارد و هر لحظه انگیزه ایجاد می کند و ابزار هایی هم برای بازی در دست داریم که باید انها را بشناسیم . ابتدا باید خودمان را بشناسیم و سپس باید بازی را بشناسیم ما موجودی کامل هستیم و بازی نیز یک بازی است که توسط خدا طراحی شده است لذا در این بازی نمی توان از ابزارهایی مانند دروغ و تقلب و پشت پا زدن و فریب دادن استفاده کرد چون تمام مدت زندگی اگر از نگاه ما صد سال باشد این صد سال برای خدا یک لحظه بسیار کوتاه است و منظور این است که برنده ها جایزه بزرگتری بگیرند و ان جایزه پیوستن به روح طبیعتی است که خدا انها را در ان قرار داده لذا اگر در تمام مدت عمر هم موفق باشیم ولی از ابزار درستی استفاده نکرده باشیم ما خیلی زود می فهمیم که بازنده ایم . در این مرحله است که مسئله ترس و نگرانی معنا پیدا می کند یا به عبارتی بهتر باید گفت کسانی که دست به جنایت می زنند باید نگران باشند و نگرانی در جایی دیگر موضوعیتی ندارد . می توان از مختصر این نوع تفکرات این را یافت که آرامش صبور بودن ، قبول کردن و انسان بودن است آرامش ثروت و موفقیت نیست که صد البته آرامش پستی و رذالت و چاپلوسی و حقارت هم نیست . به عبارتی بهتر ارامش قدرتی است که انسان از دیدگاه جاودانگی روح طبیعت می گیرد
+ نوشته شده در  93/07/02ساعت 10  توسط كادر  | 

البته حالا برای من تمام تابوها شکسته اند دیگر روزها به نامهایشان و فصول نیز با یادهایشان بر زندگی من سایه نمی اندازند اینطور نیست که بگم جمعه روز خوبیه یا بهار قشنگه یاد عید خوش می گذره یا پاییز فلانه ، ولی در زمان کودکی و نوجوانی ام روزی وجود داشت به نام روز اول مهر که ما در ان روز به مدرسه می رفتیم . ما بچه های بدبختی بودیم که در خانواده هایی از قرن حجر بدنیا امده بودیم ما نسلی بودیم که نمی دانستیم چه کسی می خواهد برای اینده ما برنامه ریزی کند ما متعلق به جامعه ای بودیم که تمام رکن های اساسی زندگی در ان فرو ریخته بود و مدرسه مدفن تمام ارزوهایمان بود معلم ها شمشیر بدستان درب جهنم بودند و فضای اتشینی بر مدرسه حکم فرما بود . پدر ها و مادر ها بچه ها یشان را به مدرسه می بردند و به معلم می گفتند این بچه گوشتش مال شما استخونش مال ما و معلم ها ترکه های اناری در دست داشتند که به هر بهانه ای بچه ها را به باد کتک می گرفتند . هیچ تفریحی در جامعه و مدرسه نبود ، هیچ کس به روی ما نمی خندید . بهت و حیرت همه جا را گرفته بود . گویا روز محشر نزدیک است و اسرافیل در صور خود دمیده است . یک ترس بزرگ بود که جای همه چیز را گرفته بود و ما نمی دانستیم باید چی یاد بگیریم نهاد و گزاره ، جامد و مشتق و ابرهای کسینوس سراسر اسمان را پوشانده بودند . کسی درس انسان بودن نمی داد کسی از ازادی سخن نمی گفت کسی حق و حقوق کودکی مان را خاطر نشانمان نمی کرد ، جرم بزرگی بود که ما از خواسته هایمان حرف بزنیم و نیاز های ما همه محکوم و مجرمانه بودند . پر واضح بود که این ره به ترکستان است . هنوز کودکی را تمام نکرده بودم که افیون دیگری غیر از ترس وارد شد نوجوانهایی که یکی پس از دیگری معتاد می شدن و سردرگمی خیلی زودتر از انچه فکرش را می کردیم دامن نسل ما را گرفت . بچه ها دو دسته شده بودند یا په په و موقر بودند که مثبت نام داشتند یا جستجو گر و کنجکاو بودند که اراذل به حساب می امدند . خاطرات اول مهر که با گذاشتن چند کتاب در کیسه گونی پاره ای شروع می شود و وول زدن بچه ها در محیط مدرسه و سرمای روح معلمی یخ زده که نمی دانست سه سه تا نمی شود نه تا می شود صفر مگر انکه التفاتی در بین باشد همه چیز داستان التفات بود که از نسل سوخته دریغ می شد و چه بد داستانی بود داستان مردی که باخت زنی که مرد و فرزندی که بر باد رفت . اول مهر برای نسل سوخته روز روی اعصاب راه رفتن بود و این درس بزرگی بود که انها تمام عمر به آن نیاز داشتند که چگونه با جامعه ای کنار بیایند که می خواهند عده ای مرتب روی اعصابشان راه بروند . روباهها زاغی ها فریب دادند و زندگی ثابت کرد که ارتعاشات بدبختی سریع تر از سرعت نور حرکت می کنند تا جایی که باید گفت حتی بدبختی جلوتر از زمان خود و در اینده حرکت می کند و چه بد درسی است درس زندگی انگاه که درسش را از خانواده و جامعه فرا نمی گیری و قرار است روزگار به تو زیستن را بیاموزد . خدا نیامرزد روز اول مهر را که همه چیز برای من داشت جز مهربانی
+ نوشته شده در  93/07/01ساعت 12  توسط كادر  | 

نمی دونم چی شد ، شاید من واقعی تر شدم و از مرز رویایهایم عقب نشینی کردم ، شاید سقف اسمان کوتاه شد ، شاید زیر پایم خالی شد ، شاید زندگی را خوب نمی شناختم و داستان انسانها را هنوز نخوانده بودم ... خلاصه هر چی بود موجب شد یا بطور کل از ارزوهایم دست بردارم یا ارزوهایی قابل دسترسی و کوچک داشته باشم . زندگی من حالا خلاصه شده در یک آشپز خانه معمولا همون لباسی که رضا خاکپور به ام داده را می پوشم یک پوتین سفید هم دارم که زیر میز انباریه و میام تو آشپز خانه تمام اجاقها روشنه و تمام فرها نیز روشنن . فضای آشپز خانه خیلی گرمه تا جایی که نفس کشیدن سخت می شه و هر چیزی که اونجا هست داغه . یکی از بچه ها شعله ی فرها را زیاد کرده و بعد از جوش امدن اب برنج و ریختن نمک می پرسه برنج را بکشم ؟ خانمم موقع برنج کشیدن درست کنار دیگ ایستاده صورتش سرخ شده و با کفگیرش برنج را هم می زنه . برنج به قل می یاد و هنوز کمی مونده که وقت کشیدن برنج بشه برنج دیگ دوم ریخته می شه و من و با یکی از بچه ها می رم که برنج اولی را بریزم به صافی . حسن صافی ها را از جلو دست برمی داره ، حالا بخار داغ نیز به هوای داغ اضافه شده و ما دو نفری برنج را می کشیم حسن روی لعاب برنج لیز می خوره و این موجب می شه که دو سه مشت اب داغ بریزه روی پای من از زانوم تا بالای پوتین در جا تاول می زنه گویا پارچ سرب داغی را روی پایم ریخته اند ولی من فرصت ندارم به دردم برسم باید سریع ته دیگ را روغن بریزم و نان بذارم و برنج را آماده کنم بذارم تو فر . یکی از خانمها برام پماد اکسید دوزنگ می یاره و شلنگ آب سرد را می گیره روی پام . ولی برنج دوم به قل امده و باید برنج سوم ریخته بشه و من مرتب به خانمم می گم چیزی نیست فعلا کارت را انجام بده . حسن که یکی دو مرتبه معذرت خواهی کرده را می گم ، ولش کن حسن ، پیش می یاد ولی باید مواظب باشی حالا گاری را بیار تا برنج آخری را بذاریم تو فر و یک ساعت و نیم کار برنج زدن تموم می شه وقتی میاییم که چایی بخوریم می بینم که تمام تاولهای پایم پاره شده و پوست پایم بخاطر برخورد با پوتین یک جا جمع شده به بچه ها می گم من چایی نمی خورم می رم که باید یک فیلمی را ببینم و خودم را درست ساعت دو به سوئیت می رسونم تا تکرار سریال داوتن ابی را ببینم . می بینم حالا آرزوهایم کوچک شده و همش نگرانم که ارباب ورشکست نکنه ، بچه اون دخترشون که سر زا مرد بلایی سرش نیاد و این خانم جوانی هم که حامله بتونه بخیر خوشی بزاد و وقتی همه چیز جور می شه یک هو شوهرش تصادف می کنه و من می رم تو فکر که حالا کارگردان چطور می خواد بقیه این فیلم را بیاره . آیا سرنوشت همه مردم مثل اوشینه که هر روز باید با مشکلات تازه ای دست و پنجه نرم کنن آیا انسان موجودی مفلوک ، موهوم و محکوم به سرنوشتی محتوم است
+ نوشته شده در  93/06/30ساعت 11  توسط كادر  | 

در همه جا و در همه سنین این موضوع را دیده ام در بین خانواده ها در مدرسه در بین دوستان و و فامیل و یا حتی در بین رهگذران و افراد بیگانه که خیلی راحت به شعور ادم توهین می کنند . یک خواننده برای من نوشته که تو چرت و پرت می نویسی و خوانندگان دیگری نیز هستند و بوده اند که با این ادبیات مرتب با من حرف می زنند . ولی بقول شاعر بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم . به نظر من انسان باید دنبال علاقه های خودش باشد و برایش مهم نباشد که خانواده او را احمق بخوانند دوستان او را مسخره کنند و یا خواننده ای به او حرف دیگری بزند . جمله معروفی هست که می گه : ماه به اسمان می رود هر چند گرگها زوزه بکشند . من خودم یک آشپز هستم و کار اشپزی مشکلات خاص خودش را دارد مثل همه ی کارها ، وقتی فرصتی دست می دهد متن می نویسم و هر انچه به نظرم می رسد را بیان می کنم هدف من این است که به خودم و به دیگران بگویم مشکلات همه ما انسانها مثل همه ، کم خوابی اذیتمون می کنه و رسیدن به ارزوهامون مشکله این فقط تنبل ها هستند که می نشینند و حرف دیگران را می زنند اگر خودشان بازیگر باشند می فهمند بازیگری کار سختیه ، بقول گفتنی کنار گود نشسته می گه لنگش کن . یک روزی کسی منو دید گفت فلان نوشته مال شماست گفتم بله او گفت : من هم خیلی استعداد نوشتن دارم و اگر خواسته باشم بنویسم می تونم مثل نوشته های شما هزار صفحه بنویسم . بهش گفتم خب بنویس من خوشحال می شم نوشته هاتونو بخونم ، و او گفت : من خیلی مستعد هستم فقط نمی دونم باید در باره چی بنویسم . من با خنده گفتم فلانی برای کسی که استعداد نوشتن داره همیشه سوژه هست . سوژه ها تمام نشدنی اند . راستی این همه انرژی منفی و توهین از کجا می اید ، چطور می شود که ما اینقدر به هم توهین می کنیم و بخاطر همین موضوعات است که ما یک نقاش نداریم واقعا می دانید در تاریخ چی خواهند نوشت ، خواهند نوشت در این دوره هیچ استعدادی رشد نکرد نقاش معروفی وجود نداشت و نویسنده تازه ای به جامعه معرفی نشد هیچ هنر مندی عرصه ای پیدا نکرد و برای دوره بعد از ما خواهند نوشت که تمام سوژه هایش دوره قبلش بوده است به معنای دیگه اینکه دوره ما خودش یک سوژه است . دوره ای که در ان به همه توهین شده زیر پای همه خالی شده و همه در یک ترس و وحشت پنهان وقت گذرانده اند . هیچ هنر مندی نتوانسته موضوع فقر را نقاشی بکشد هیچ نویسنده ای نتوانسته موضوع فحشاء را بنویسد و هیچ سیاستمداری نتوانسته موضوع ربا را حل کند چون همه چیز خط قرمز بوده . در قدیم می گفتند .... دست به دنبه اش نزنید بوی پیاز داغ می ده ... در جامعه ای که یک فرد مقداری پول در بانک بگذارد و با سودی که بانک به او می دهد امرار معاش کند خیلی طبیعی است که تنبلی یک شغل شرافتمند می شود و رباخواری مشروع می گردد و چرخه کار اقتصاد می خوابد و بیکاری بیداد می کند . ایا فکر می کنید نمونه کم اورده ام ، خیر تمام سلولهای ذهن من پر از نمونه های متعفن که مجال بیان و شاید جرات بیانش را ندارم زیرا می ترسم بعضی ها به تریج قبایشان بربخورد . من نمی توانم به کسی که استعداد نقاشی دارد کمک کنم اقل کم می توانم ساکت باشم چرا به او می گویم برو فکر نان کن که خربزه اب است ، آخه شاید این خربزه رویای او باشد . در وضعیت تقی به توقی که هیچ چیز ثابت و قابل اطمینان نیست مسلم است که میزان خشونت بالا می رود هر کس فکر می کند باید احساسات را کنار بگذارد و خر خودش را از مهلکه نجات دهد با این اوصاف من می گویم مهربانی چیز خوبی است ما باید خونسردی خودمان را حفظ کنیم چرخ گردون از این بازیها بسیار دارد روزی ما پیر می شویم و افسوس خواهیم خورد چرا کمی مهربانتر نبودیم من دوستی داشتم که در زلزله رودبار هفت نفر از اعضای خانواده اش پیش چشمش مردن و او همه را کفن کرد ازش پرسیدم چطور تونستی این مسئله را تحمل کنی او گفت : با لبخند ، وقتی به مردمان شهر نگاه می کردم همه مرده بودند و مرگ عموم عروسیه . سعی کنیم همدیگر را هوشیار کنیم و عقل را دوباره به سطح زندگی و روابط روز مره مان برگردانیم تا اینهمه خشن نباشیم عقل مهربانی است بزرگترین صفت خدا مهربانی است . نگذارید سطح خشونت به مرز تنفر و انتقام برسد که در ان صورت باید گفت نه از تاک نشان ماند و نه از تاک نشان
+ نوشته شده در  93/06/24ساعت 10  توسط كادر  |