X
تبلیغات
سکوتهای دنباله دار
حقيفت آنچه نیست که بر ما می گذرد بلکه عملکرد ما در برابر آهاست
سلام مى كنم به دوستانى كه قادرند اشك مرا دربيارن گاهى فكر مى كنم عمر وبلاگ نويسى من سر امده بدون انكه از ان چيزى عايدم شده باشه فكر مى كنم احساسات مرده اند و مردم  سرگرم خرافات و چرندياتى هستند كه حيوانات هم همان دل مشغولى را دارند همه چيز به نظرم حقير وپوچ مى رسد ولى گاهى مى بينم چه قدر لطافت و عمق چقدر زيبايى در بين انسانها هست كه مى شود تمام عمر مسحور اينهمه زيبايى شد 

من در اين چند روزى كه ننوشتم خيلى درگير بودم و از همه مهم تر اينكه هر دو تا كامپيوترى كه داريم خرابند الان هم دارم با موبايل مى نويسم كه خيلى برام سخته  در اين مدت مفاهيم زيادى مانند كبوتران گيج بر لب بام انديشه ام مى نشستن مرا ازار مى دادن و من فكر مى كردم چقدر فرو رفتن در اين گونه افكار بى انكه مصاحبانى براى پروازشان داشته باشى سخت است مانند عشقى است كه دلت را پر كند ولى بجاى لذت بردن از معشوق تو را به درد فراغ بيندازد كه شايد همان تمثيل چاه ويل است

در هر صورت مشكل كامپيوترها را حل كنم بازم مىام خدمتتون فكر نمى كردم نبودن چند روزه ام به چشم كسى بيايد ولى ممنون كه حاضريد مدتى براى كفتر بازى به علقر بام من بياييد

+ نوشته شده در  93/01/31ساعت 12  توسط كادر  | 

وقتی به کار دنیا نگاه می کنم می بینم خدا به همه پول می ده ولی نمی تونه به همه عزت نفس بده ، خدا به همه خونه می ده ولی نمی تونه به همه آرامش بده ، خدا به همه ماشین می ده ولی نمی تونه به همه لذت بده ، خدا به همه وجود می ده ولی نمی تونه به همه حال بده ، خدا به همه قدرت می ده ولی نمی تونه به همه اطمینان بده و .... خدا که حسود نیست دزد باشی بازم بنده اش هستی ، دروغگو باشی بازم مخلوقش هستی ، کلاهبردار باشی بازم باهات مهربونه . من اصلا فکر نمی کنم خدا چیزی به نام غضب داشته باشه این چیزایی که ما می گیم غضب خدا یا ذات وجود طبیعته یا بازتاب عملکرد خودمونه . من فکر می کنم کار دنیا به گونه ایست که این خود ما هستیم که می تونیم به خودمون آرامش بدیم ، برای خودمون خوشبختی بیاریم ، به خودمون افتخار کنیم و از بودنمون در هر لحظه لذت ببریم و حال کنیم و با دیده ی پر از اطمینان و عشق به زندگی نگاه کنیم .

این قسمتش را یواش نوشتن این داستان یواش نوشتن از این قراره که کسی برای یک فرد بی سواد نامه ای می نویسه و فرد بی سواد اونو می ده به یک فرد با سواد تا براش بخونه . موقع خوندن یک دفعه فرد خواننده می بینه چند کلمه زشت هم تو نامه هست که اونارو نمی خونه فرد بی سواد می گه چرا نمی خونی و او جواب می ده اینجاشو یواش نوشتن .

واقعا یک قسمت از زندگی را یواش نوشتن باید هر کسی خودش توان خوندنشو داشته باشه باید شرایط زمانی و مکانی را درک کنه باید قدرت تشخیص خوب و بد را داشته باشه باید قدرت تشخیص دلیل و برهان را از مغلطه داشته باشه ، واقعا انسانهای امروزی که در عصر ارتباطات زندگی می کنند باید قدرت تشخیص برهان را از مغلطه داشته باشند باید بتوانند کلیت های درست را تشخیص بدن و مسیر های اصلی را ببینند حالا در چم و خم ها می تونه موضوع سلیقه ای باشه .

وقتی به زندگی نگاه می کنم می بینم همین که زنده ام نهایت لذته و همین که در دلم تسلیم ترس هایم تسلیم خرافات تسلیم نماد های نادانی نشده ام نهایت زندگیه ، همین که عاشق باشم نه عشق آسمونی بلکه عاشق همین پر و پاچه های معمولی عاشق همین هایی که می خورند و می شاشند و اینطوری نفرت از ادمها را از خودم دور می کنم که واقعا دوره نفرت الوده ای شده خیلی ها را می بینم که از انسانها متفرند چون یک عمر خودشونو زیر اندیشه های پوچ انها مدفون کرده اند یا اسیر جهل و نادانی بوده اند و هر گز فرصت نکرده اند زندگی کنند

من در ابتدای کتاب شکست تابو این جمله را اورده ام :

به انانکه یک عمر زندگی کردن ولی هرگز متولد نشدن

عزیزی گفته زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست ، ولی من که به عصیان معتقدم به شورش معتقدم به اعتراض ایمان دارم و تسلیم و فرار را مرگ تدریجی می دانم می گویم زندگی ... 

+ نوشته شده در  93/01/19ساعت 10  توسط كادر  | 

من که فقط نگاهشان می کنم با خودم می گویم شاید انها خوب می فهمند خدا یک خانه ای دارد که باید انرا زیارت کرد پس خدا شکر که من مستطیع نیستم چنان نیستم که لازم باشد حتما به مکه بروم تازه به همین بندر عباس هم نمی توانم بروم هنوز جزیره قشم و کیش را ندیده ام راستش هوس این جور کارها را هم ندارم اگر لب جوی ابی و سایه درختی باشد بسمه ، فقط برای مصاحبم مهمه

من واقعا برای سفر ارزشی قائل نیستم و دلم هم خوشه چیزی که برای مهمه مصاحبمه من از بعضی ادما خیلی خوشم می یاد . ادمایی که نون به نرخ روز نخوردن و هر کاری را طبق عادات و سنن انجام ندادن ، روی هر چیزی فکر کردن و برای رسیدن به ارزوهایشان تلاش کردن به جاش گذشت کردن و به جاش جنگیدن به جاش توکل کردن و به جاش تصمیم گرفتن .

ولی خیلی ها حوصله تصمیم گیری ندارند حوصله نگاه تازه به زندگی ندارند خیلی دوست دارند مطیع رفتار های جمعی باشند و حرفهایشان خیلی با ساز جمع هماهنگ باشه البته من با ساز مخالف الکی هم مخالفم و با این نیز موافقم که یکی از رموز موفقیت زندگی این است که ما یاد داشته باشیم خودمان را با محیطی که در ان قرار می گیریم وفق دهیم ولی منظور من از این نوع محیط ها محیط های کاری ست که تقریبا یک نوع شاگردی به حساب می یاد ولی در محیط های اجتماعی نیازی نیست مطیع بود اصلا مطیع بودن در این جور موارد مصداقی غیر از ترس نداره

بابام وقتی یکی بدون انکه کار مهمی انجام داده باشه قمپز می داد بهش می گفت : فلانی مگه بند بر بر را به اب اوردی

البته من منظورشو از بند بربر نمی دونم ولی او این حرف را برای کسانی می زد که هیچ کاری نمی کردن هیچ هنری نداشتند و کلی برای خودشان کلاس می ذاشتن . حالا هم خیلی ها دارند می رن مکه و یکی شون که هیجده دفعه مکه رفته با اب و تاب داشت تعریف می کرد : سفر اولی که ما رفتیم چنین و چنان بود . سفر بعدی مون که فلان و بهمان رفتیم .... نمی دونم حاجتهامو زیر فلان ناودون گرفتم و .... و خلاصه به نظر می رسید این بنده خدا بند بر بر را به آب اورده

+ نوشته شده در  93/01/16ساعت 13  توسط كادر  | 

امروز به این ضرب المثل فکر می کردم که :

کبوتر با کبوتر باز با باز

کند هم جنس با هم جنس پرواز

اولا که من یک معلم انگلسی دیوانه داشتم که فامیلیش کبوتری بود او که برای همیشه مرا از انگلسی ترساند یک مرد روانی یا بهتر بگم زنجیری بود و من یک روز فهمیدم که من اصلا جنسم با این آدم یکی نیست لذا روی تخته سیاه نوشتم

کبوتر با کبوتر ....

که البته این شعر نیز موجبات کتک کاری شد متاسفانه او بازی بود در لباس کبوتر

من واقعا به تفاوت جنس ادمها معتقدم به این عقیده دارم که می گویند اگر گوشت مرا با فلانی در هاون بکوبند باز از هم جدا می شوند . دنیایی که اطراف ما وجود دارد دنیایی ثابت است با تغییراتی منطقی و قابل تحسین ولی دنیاهایی که ما در ان زندگی می کنیم بسیار متفاوت است هر کدام از ما به بسته به نحوه فکر و دیدگاه و باور هایش و ترسهایش و تعصب هایش دنیا را می بیند بعضی ها مانند عنکبوت زندگی خودشان را با خانواده و چهار تا در و همسایه و همکار می بندند و بعضی ها جهانی فکر می کنند بعضی ها افکارشان را برای راحتی بدنشان رها می کنند و بردگی را قبول می کنند و اسم این را می گذارند زرنگی و بعضی ها تنشان را برای رهایی افکارشان به عذاب می اندازند و اسم این را می گذارند حماقت شیرین .

آنچه مسلم است این است که زندگی تکرار نشدنی است و با مرگ همه چیز تمام می شود و اگر قرار باشد جریان زندگی را پس از مرگ بررسی کنیم باید بگوییم این جریان مانند جریان زندگی روز مره ما نیست بهشتیان در نعمت و فراوانی دور از حسادت ها و رقابت ها و ارزوها و نگرانی ها هستند و جهنمیان غرق در بلا و مصیبت و ناتوان از مزاحمت ها و کلاشی ها

پس انچه مسلم است زندگی به این معنایی که الان هست تکرار نشدنی است چرا که در اینجا برای بهشتیان نگرانی و آرزو وجود دارد و جهنمیان نیز ناتوان از ایجاد مزاحمت و کلاشی و حسادت نیستند و زندگی بهشتیان و جهنمیان با هم دیگر و در کنار همدیگر کاری بس دشوار است .

گاهی جهنمیان بهشتیان را اسیر می کنند و با انها مثل برده رفتار می کنند و زندگی را بر انها سخت و غیر قابل تحمل می کنند که در عمل باید گفت اگر تفکر جهنمیان در این دنیا به قدرت برسد زندگی را بر بهشتیان جهنم می کند ولی اگر تفکر بهشتیان در این دنیا بقدرت برسد زندگی این دنیا را بر جهنمیان بهشت می کند و این چه معامله ناپایاپایی است چرا که در هر دو صورت این جهنمیان هستند که در این دنیا خوشبخت زندگی می کنند

ولی ایا این درست است که دنیا را کلاشان و دزدان و قلدران و آدم کش ها و زور گویان به ارث ببرند و ایا بهشت به عده ای ترسو و بزدل می رسد که چنین صحنه را به نفع عده ای روانی خالی کنند

+ نوشته شده در  93/01/15ساعت 9  توسط كادر  | 

صبح مانند خیلی از روز ها ساعت نه صبح از خواب بیدار شدم امروز سیزدهم نوروز است از پنجره که به بیرون نگاه می کردم حال و هوای متفاوتی بود مردمانی که بار بندیل را بسته و هر کسی به قصدی می رود به خانمم گفتم یادش به خیر بچه که بودم روز های سیزده را با خانواده به کوه می رفتیم مخصوصا کلاته میرزا احمد خانواده ها بالای کوه سبزی جمع می کردن و چایی درست می کردند ولی حالا حس و حالی ندارم . دوست ندارم برم بیرون اگر راستش را بخوای حال و حوصله هیچ کسی و هیچ کاری را ندارم از مجبوریه که با مردم حرف می زنم

خانمم که داشت ساتگین را بیدار می کرد دیگه خسته شده مرتب می گفت دختر خوشگل مامان و ساتگین فقط می گفت هاااا ولی چشماشو باز نمی کرد .

مامانش به کنایه گفت : اح ، پا شو دیگه ، شبا هم نمی ذاری به کارمون برسیم روزا هم می خوای بهانه دست بابات بدی نیاد بیرون .

من که بخاطر مصادف شدن این روزها با وفات پدرم فکرم هنوز پیش او بود گفتم : دخترم خواب ملوسه ، منم که بچه بودم دوست داشتم صبحا بخوابم و بابام می گفت مهدی خواب ملوسه

خانمم می گه ، خب تو هنر دیگه ای نداشتی به دخترت ارث بدی غیر از همین خواب ملوسیت من همش تو این فکرم این چطوری می خواد بره مدرسه

ساتگین که حالا به ناز چشماشو باز کرده می گه بابا ، مگه تو هم بابا داری

_ داشتم ولی حالا دیگه مرده

_ چرا بمیره من می خواستم ببینمش

خانمم که از ادبیات ساتگین زود خسته می شه می گه : ای بابا چی حرفایی می زنی تو

ولی ساتگین ول کن معامله نیست ، قرار این می شه که اگه ساتگین زود پا شه بره دست و صورتشو بشوره ما ببریمش سر خاک بابا .

آفاق هم دیشب خانه پدر بزرگش خوابیده زنگ می زنه که شما کجا می خواهید برید سیزده بدر و وقتی می شنوه می خواهیم بریم کوه می گه پس من با پدر بزرگ نمی رم گاو داری بیایید دنبال من و این طور می شه که خانواده ما سر جمع می شیم تا بریم کوه سر راه سبزه را با ارزوی سلامتی و موفقیت هم برای خودمان و هم برای دوستان به اب روان می سپاریم و سپس به قبرستان می ریم اونجا خلوته و صدای ترانه ای که ولومش توسط افاق تنظیم شده یعنی می ترکونه ... اصرار می کنی من ناز می کنم توی هوای تو پرواز می کنم .....

سنگ قبر را با یک بطری اب می شوئیم و من برای بچه ها داستان یک روز سیزده ای را می گم که از کوه پرت شدم و پدرم مرا بغل گرفت و چقدر نگرانم بود و چطور تقلا  می کرد تا منو به بهداری برسونه اونم با اون امکانات کم اون زمان . شاید در لحظاتی کمی بعض گلویم را گرفته بود ولی وقتی ساتگین قبر بابا را بوسید و گفت این بابای تویه و دستشو انداخت دور گردن من همه مون گریه می کردیم صورتم را روی قبربابام گذاشتم و در گوشی بهش گفتم بابا خیلی دلم برات تنگ شده

با این وجود وجود بقیه سیزده مون شاد بود ، خوش گذشت

+ نوشته شده در  93/01/13ساعت 17  توسط كادر  | 

در مملکتی که شاه ها زیادی شاه هستند ، پدر ها زیادی پدر هستند و بزرگتر ها زیادی بزرگترند و این فرهنگ همینطور به بچه ها منتقل می شه که برادر ها بزرگ زیادی برادرند و خواهر ها زیادی خواهرند و مادر ها زیادی مادرند و هر کسی تلاش می کند که از خودش تابویی بسازد که گویا عقل کل هست و حق دارد بر عملکرد دیگران نظاره کند و برای انها و به جای انها تصمیم بگیرد . غلامرضا خان یک نمونه استثناء است . او که مردی بسیار تنومند است می گوید مگر پدر بودن چیست ، سپس لپهایش را باد می کند و می گوید : یارو این هوا فلانش را می گذارد در فلان زنش بعد می شه پدر حالا یکی بیاد تینگشو خرد کنه (( تینگ ، در اصلاح عبدل ابادیها یعنی حالا یکی بیاد جلوشو بگیره ))

غلامرضا خان نیز یک لقبه که ما به او داده ایم او مردی هفتاد و پنج ساله است که از مال دنیا هم چیزی ندارد ولی مردی آقا صفت است و هیکل بسیار درشتش او را یک جورایی جالب کرده . من دیروز او را دیدم که در قبرستان داشت برای خودش قبر می کند . کتش را در اورده بود و روی تپه خاکی که از قبر کنده بود گذاشته بود سیگار می کشید که من به کنارش رفتم .

_ خان داری چه کار می کنی

پکی محکی از سیگارش گرفت : ... خواهر دنیا ، دارم برای خودم قبر می کنم .

کمی به قبرش نگاه کردم و تصور کردم لحظه ای که او را می خواهند در ان قبر بگذارند از این تصویر سازی و تلفیق ان با این لحظه خنده ام گرفت احساسی نا مانوس مرا فرا گرفت .دوباره خان عرقهایش را پاک کرد و ادامه داد :

_ اینم اخر کار دنیا ، حال هی براش بدو هی حق نا حق کن هی بزن تو سر این و اون هی مال مردم بخور ، بعد بیا اینجا برای خودت قبر بکن

ادبیات خان بسیار جالب بود و در حالی که نگاهش بداخل قبر بود همچنان ادامه داشت گاهی سخنش در نیمه می ماند و در تفکراتش غرق می شد و من ناراحت بودم نه از مرگ که من در توصیف مرگ گفته ام :

مرگ بود که رهای از توصیف یک نبود ساده بود که بود شده بود ساده بود چون حقیقت داشت ....

من ناراحت بودم که در جامعه ای که شاهها زیادی شاهند و ریئس ها زیادی رئیسند و مادر ها زیادی مارند و برادرها زیادی برادرند تا جایی که هر کسی به خورد خودش نفس دیگران را می گیرد غلامرضا خان پدری هست که زیادی پدر نیست و با انکه هیکل درشتی دارد زیادی بزرگ نیست

نمیری مرد که دلم از تصور مرگت گرفت خلاصه هر چد زیاد نمی بینمت ولی همین که می دانم در یک جایی از این کره خاکی هستی و نفس می کشی دلم آرام می شود

+ نوشته شده در  93/01/12ساعت 10  توسط كادر  | 

حالا دیگر مردم را از حرفشان نمی شه شناخت باید انها را از قیفشان شناخت . باید قیف شناس بود ولی گویا قیف ها در حال تغییرند اگر هر چیزی تغییرش خوب است تغییر قیف چیز خوبی نیست خلاصه باید دونست طرف چه کاره است امروز با ریش پروفسوری باشی فردا با ریش معطل مونده نمی شه یا باید زنگی زنگ بود یا رومی روماونایی که وسط ریسمونو می گیرند یا به اصطلاح نون به نرخ روز خور هستند فاقد اعتبار لازم هستند که بشه روشون حساب کرد .

حالا که سرنوشت انسانها از دست خودشون خارج شده و این افرادی هستند که سرنوشت ادم را رقم می زنن که اصلا هیچ شناخت شخصی ما از انها نداریم باید اقل کم بدونیم اینها چه کاره اند . دنیا از یک دیپلماسی فریب و نیرنگ خسته است و این در حالی است که همه چیز داره از بین می ره ، می شه گفت دیگه همه چیز به مویی بنده گرمایش زمین داره بیداد می کنه هوا و نفس ادم داره از بین می ره مواد شیمایی دارند همه چیز را الوده می کنند هوا الوده به دود و زمین الوده به ارسنیک شده و این یعنی انکه نفس بکشیم داریم بدنمان را الوده می کنیم برنج بخوریم داریم بازم الوده می شیم و با تمام این احوال هنوز همه دارند فوتبال تماشا می کنن ، هنوز خیلی ها دلشان به این خوشه که مذاکره کننده گانشان با ریش نیمه تراش بیاد روی صحنه یا با ریش معطل .

پس آینده چی می شه کی داره از اینده حرف می زنه خانه هایی که داره روی هم ساخته می شه جونشون به چند درجه ریشتربنده و شهرهایی که داره مثل بادکنک هر روز بیشتر باد می شه و مردمانی که روی هم تلمبار می شن . شاید زمانی رسیده که باید اداره جهان از دست کلاشان و سیاستمدارن بیرون بیاد و بدست نخبگان و کارشناسان بیفته .

من چهل و سه سال قبل مثل امروز بدنیا امدم و بچه که بودم همیشه بیاد دارم برفهایی که در زمستان کوچه ها را پر می کرد و یخهایی که از ناودون قندیل می بست و بهار سبز و اب زیاد رودخونه ها ولی حالا زمستون برف نمی یاد تابستونا باد و گرد و خاک می شه و بهار با بارانهای سیل اسا و تگرگ همراهه ، دیگه در کوهها خبری از سبزیهای معطر نیست و اب چشمه ها یا خشک شده یا اونقدر کم که کفاف باغات را نمی ده

من ادم بد بینی نیستم معتقدم که تکنو لوژی می تونه به کمک انسانها بیاد ولی باید تا دیر نشده کاری کرد سعادت جمعی از سعادت فردی مهم تره ، بترسیم از زمانی که گوشتها هورمونی برنج ها افیونی و و چشم ها بارونی باشند و دیگه نشه هیچ کاری انجام داد

به بچه هامون به نسل بعد از خودمون کمی بیشتر فکر کنیم اونا علاوه بر طبیعت به عشق به احساس به رفاه به امنیت به شور زندگی نیاز دارند که ما بد اجدادی برای این اسلاف خواهیم بود

با این وجود نهم فرودین را به تمام نهمی ها تبریک می گم و خوشحالم که من نیز یکی از شما هستم یادمان باشد که دنیا به ما زندگی داد ما نیز به دنیا زندگی بدهیم  

+ نوشته شده در  93/01/09ساعت 16  توسط كادر  | 

هر کسی روش زندگی مخصوص به خودش را دارد و شاید یک سری تصمیم هایی در لحظه ای از زندگیش می گیرد که بر تمام زندگی اش سایه می اندازد و من هم از این قاعده مستثنی نیستم . من از همان ایام نوجوانی به یک سری مسائل توجه می کردم که در من انگیزه های خاصی ایجاد می کرد ولی من هنوز باور نداشتم که انسان ذاتا بدنبال فلسفه ای برای زیستن است . توجهات من مرا کمی تا قسمتی گوگول و احمق نشان می داد شاید کمی ساده به نظر می رسیدم و قادر نبودم در دنیایی که همه سعی می کردن گرگ شوند گرگ باشم . به نظر می رسید من میش هستم ولی واقعا من میش هم نبودم . من به دنبال این نوع علاقه هایم به هر جایی سرک کشیدم و در درجه اول سعی کردم از سد تابوهایی که در جامعه وجود داشت بگذرم فکر نمی کردم راه سختی باشد ولی انتخاب این راه مسیر زندگی مرا عوض کرد و من به یک نوع انزوا تن دادم گویا من زبان هیچ کس را نمی فهمیدم و هیچ پیامی از جامعه دریافت نمی کردم و این موضوع در سی سالگی مرا در انتهای حضیض قرار داد که بقول گفتنی می گویند از اینجا مونده از اونجا رونده و من برای لحظاتی فکر کردم چه راه بدی را رفته ام راهی جسور امیز با ذهنی صیقل خورده که حاضر جسورانه تصمیم بگیرد و صادقانه عمل کند بعنوان مثال من در جریان زندگی خانمی قرار گرفتم که شوهرش یک تن لش بی عرضه بود و این خانم هر روز با هزاران عشق از خواب بیدار می شد ولی با هزاران دلیل و بهانه روزش به گه کشیده می شد من در بدو امر به ان خانم گفتم فقط وقتی حاضرم به تو کمک کنم که از پله های دادگاه برای گرفتن طلاق بالا بروی و در دلم فکر کردم واقعا کسانی که زیر تابو های اجتماعی له شده اند چقدر باید سختی بکشند تا از یک انتخاب اشتباه فرار کنند و هر روز در دلشان از خدا بخواهند که این آشغال را از زندگی انها بیرون ببرد ولی در عمل هیچ اتفاقی نمی افتد . من می گفتم زندگی کوتاه تر از ان است که ما تردید کنیم تردید انرژی ماندن در اشتباه است .

من در همان سنین فهمیدم که چیزی به نام فلسفه در جامعه ما وجود ندارد و اصلا نمی تواند وجود داشته باشد چون این ها با هم تفاوت ما هوی دارند مثل سنگ و شیشه و پی بردن به این واقعیت تلخ چهره زندگی را از طیف های متنوع پاک کرده بود همه چیز یک رنگ و یکنواخت می نمود که می رفت تا یخ بزند یا در زیر غبار تکرار دفن شود .

من حالا اولین سخنم به کسانی که می خواهند هر کاری انجام دهند این نیست که انها خیاط باشند یا طلا فروش باشند یا در رشته ریاضی درس بخوانند یا در پزشکی ، من به انها می گویم حد اقل زندگی افرادی آزاد اندیش دنیا را بخوانید و ببینید انهایی که همه چیزشان عقل بوده است چه نگاهی به زندگی داشته اند و من فهمیده ام اولین قدم روشنفکری عاشق شدن است باید از خودمان بپرسیم ایا می توانیم عاشق کسی یا هدفی باشیم یا اینکه همه چیز پول است که بقول دوست با صرافتی می گفت وقتی به عشق انسانها و اهدافمان حرکت می کنیم یا نمی افتیم یا اینکه نهایتا در همان قدم اول و از پله اول می افتیم ولی وقتی به عشق پول و قدرت حرکت می کنیم شکی نیست که خلاصه می افتیم افسوس که این افتادن از پله اول نیست از بالای سر تمام کسانی است که ما برای رسیدن به منظور غیر انسانی مان روی سرشان پا گذاشته ایم ولی شکی نیست که روزی می افتیم حتی اگر ان لحظه وقت مرگ باشد و این مرا بیاد لحظه افتادن قذافی انداخت تا کی باشد که لحظه افتادن پوتین را ببینیم

عاشق باشید جسورانه زندگی کنید و برای یک زندگی که حق خدا دادی شماست حاضر نشوید به کسی سوال پس بدهید اگر شما ساده و عاشقانه فکر کنید دیگران پس از مدتی شما را قبول و شاید تحسین خواهند کرد  

+ نوشته شده در  93/01/06ساعت 10  توسط كادر  | 

روز دوم نوروز است . ما امسال هم مثل پارسال موقع تحویل سال به خیام رفتیم هوا کمی سرد بود و خیام بسیار خلوت بود در عطار که هیچ کسی نبود فقط ما بودیم که به کمال الملک سلامی عرض کردیم موقع خروج از عطار فقط یک ماشین گشت بود که مشکوک می زد . باران نرمک نرمک می بارید و من به ارامگاه خیام نگاه می کردم و جای همه کسانی را که دوست داشتند الان اینجا باشند را خالی کردم .

خیام برای من اولین سورپرازش را داشت و ان اولین پیامک سال جدید بود که از عزیزی بدستم رسید و مرا بیاد این شعر انداخت

خیام اگر ز باده مستی خوش باش

با ماه رخی اگر نشستی خوش باش

چون عاقبت کار جهان نیستی است

انگار که نیستی چو هستی خوش باش

آهنگ از سرزمین شمالی در حافظه موبالم بود که الان برایم می خواند و من به این احساسات زیبای ژاپنی ها درود می فرستم نمی دانم این ژاپنی ها این همه درستکاری و احساس و مهربانی را چگونه کسب کرده اند شاید اینها زائیده قبول اندیشه های شینتو باشد که یکی از بند های شینتو این است :

نیکی و مهربانی نامحدود خدایان را که باعث می شود شما از بدبختی و بیماری مصون باشید ، از یاد نبرید

مهربانند چون شینتو به انها یاد داده

و لو دیگران به خشم ایند شما خشمگین نشوید

و درستکارند چون

کار خود را با سستی و تنبلی انجام ندهید

حنا دختری در مزرعه ، بل و سباستین ، مهاجران و پدر مجرد و اوشین و از سرزمین شمالی و ... فقط خدا می داند من چقدر از این احساسات ژاپنی ها خوشم می اید همانطور که از ماشین هایشان خوشم می اید .

با خودم فکر می کنم چه عیبی دارد من در این ایام نوروز اولین سلامم را به ژاپنی ها که بهترین ها هستند عرض نکنم و بنا بر تفکرات شینتو که می گوید :

فراموش نکنید که بشر یک خانواده بزرگ است و همه افراد با هم خویشاوندانند

من هم به وفاداری ، جرات ، عدالت ، صداقت ، ادب ، خویشتن داری و به احساس و درستکاری این قوم درود بفرستم .

امیدوارم روزی نیز ما بتوانیم به خودمان افتخار کنیم و چیزی برای نشان دادن به مردمان دنیا داشته باشیم و فقط یک مشت حرف نباشیم یک مشت ترسو نباشیم و دست هر کسی را که می بینیم در جیب کسی دیگر نباشد و این مکر و فریب و ترس و توهین جایش را به احساس و آزادی و درستکاری و مهربانی بدهد

و جریان این جایگزینی چه پروسه وقت گیر و پر درد سری خواهد بود

+ نوشته شده در  93/01/02ساعت 15  توسط كادر  | 

عید هم جزئی از من است من ایرانی هستم چهارشنبه سوری هم مال من است اینها با همین چیزی که هستند نماد ایرانی بودن من هستند این احساس گناه نیست که من شاد باشم شاد بودن نیز حق من است . اینکه نگران شاد بودنم نباشم و دلهره ای از شاد بودن به خودم راه ندهم روح من نیاز به همین شادی های کوچک دارد هنوز بچه گی هایم را به جا نیاورده ام در حالی که دارم میان سالی ام را پشت سر می گذارم . در فرهنگ من گناه این بود که کسی را نیازارم دزد نباشم و به قدر کافی کار کنم تا امرار معاش نمایم باری بر دوش اجتماع و بر دوش خانواده نباشم لات بازی و خشونت در فرهنگ من نیست . اینطور نیست که من برای شاد بودنم دست به دامن خرافات شوم . می گفتیم سرخی تو از من و زردی من از تو و اینطوری ارزش سلامتی را به هم خاطر نشان می کردیم . یاد می گرفتیم که شادی مقوله ای جمعی است همه باید در شادی ها با هم باشند که زندگی زیباست و خدا زیباست و انسان نیز در این هم گرایی با خدا و طبیعت باید زیبا باشد از روح زیبایی بر خوردار باشد . نمی دانم چرا حالا کسی حوصله شادی ندارد همه به نظر گرفتار می ایند و هر کسی می خواهد هندوانه سربسته اش سر وا نشود راه های موفقیت و شادی در کلاه گذاشتن سر یک دیگر نیست در ترساندن هم نیست و در ایجاد حس طلبکارانه نیست . تفاوت میان انسانها یک واقعیت است و این تفاوت نابرابری ایجاد می کند که عین عدالت است نمی شود که به تنبل ها کمک کرد چون انها از دیگران عقب مانده اند ولی در ضمن باید شرایط مساوی برای رشد استعداد ها وجود داشته باشد و ثروت ملی نیز به روشی همه جانبه تقسیم شود کسی نباید دشمن کسی باشد دلها باید مملو عشق و مهربانی باشد اگر کسی خواست دیگری را بیازارد باید قانون جلوش را بگیرد ولی شاد بودن عده ای در فضایی خانوادگی یا در مکانی پارک مانند و ایجاد جمع های دوستانه و ... اینها مردم را به هم وابسته تر می کند انها یاد می گیرند که همدیگر را دوست داشته باشند و می فهمند که ما مردمان یک دوره از تاریخ هستیم که عملکرد ما می تواند برای تمام تاریخ درسی از مهر ورزی و عشق ورزی باشد نه انکه ما عده ای باشیم که مرتب همدیگر را به جرم تفاوت محکوم کنیم و نژادی بر علیه نژادی دیگر و قومی را بر خلاف قومی دیگر تحریک کنیم این تفاوت کار خداست یکی زن خلق می شود یکی مرد یکی سیاه دیگری سفید و هر کسی با فکری ازاد تا انسان ازاد اندیشی را یاد بگیرد .

بهار در راه است دلهایتان بهاری باد . فکر هایتان بهاری باد . و هر روزتان مانند نسیم تازه بهار پر از زندگی و طراوت باد . به امید روزی که دیگر زن و مردها موجب عذاب هم نباشند و بچه ها در محیطی سالم بزرگ شوند و حب مال دنیا چنان نباشد که عده ای کلاش در صدد سوء استفاد بیفتند و همه بدانند که این سالها به سرعت برق و باد تمام می شود این خاطره ها هستند که می مانندو به امید ازادی

+ نوشته شده در  92/12/24ساعت 13  توسط كادر  | 

شاید این آخرین متن سال نود و دو باشد البته شاید

خب سال نود و دو هم دارد به تاریخ می رود و من چنان گرم مسائل روز مره هستم که عبور زمان را فراموش کرده ام . یادم رفته که چهل و دو ساله ام فکر می کنم هنوز کودکی نگران هستم که می خواهد محبت مادرش را داشته باشد و دامنی گرم می خواهد تا لحظه ای در ان ارام بگیرد .

ساعتی قبل عکسی را از یک پیر مرد و پیر زن نگاه می کردم پوست چروکیده و سماوری که گویا نماد خانه های قدیمی شده و نگاهی که دیگر از همه چیز خسته است ولی هنوز به هیچ کدام از ارزوهایش نرسیده است و و این به ارزو نرسیدن ها هم صیغه ای شده که بر خلاف دیگر صیغه ها همه به بابش می رونذ و البته از ان نوع صیغه های لذتی هم که نیست .

من بارها تلاش کرده ام که در زندگیم از دید یک پیر مرد به زندگی نگاه کنم حتی در این موضوع من مقالاتی هم نوشته ام که باید گاهی فکر کنی پیر شده ای با تمام خواسته ها از تمام قدرتت کناره گیری کرده ای .

من در سال نود و دو مانند سال هشتاد و دو و مانند سال هفتاد و دو و نیز مانند سال شصت و دو از یک موضوع مشترک زجر کشیدم و ان این بود که متاسف بودم از اینکه شامل این جمله ی داستا یفسکی شدم که انسان با تمام عصاین گری اش برده است من متاسفم که در روسیه تفکر داستایفسکی و لئون تولستوی به جایی نرسید که هر چند ممکن است خیلی ها بگویند گوز را چه به شقیقه ولی واقعا این گوز را به شقیقه راه است که حالا من باید خسارت نابخردی قومی را بدهم که در این کشور به استعمار گری هنوز ادامه می دهند و نمی خواهند باور کنن که انسان قرن بیست و یک دیگر به چیزی جز به ازادی فکر نمی کند

افسوس می خورم که هم زیر چکمه روس رفتم هم زیر ...

+ نوشته شده در  92/12/22ساعت 18  توسط كادر  | 

وقتی به او فکر می کنم دلم ارام می شود من با او اختلافات زیادی داشتم ولی اینها مهم نیست مهم ان است که من با او خاطرات زیادی دارم که پر هستند از ارامش ، حتی یادش هم به من ارامش می دهد . سالهاست که از ان زمان گذشته و من لبخند هایش را هنوز به یاد دارم ، ارام حرف زدنش را و از همه مهمتر اینکه هیچ لحظه ای او را تند خو و پرخاشگر ندیدم البته زیاد از خودش ممنون بود و به نظر می رسید همه چیز بر وفق مرادش هست که البته بود ولی با این احوال او می توانست بد اخلاق و تند و حریص و عجول و نقشه کش باشد که نبود با وقار راه می رفت با مهربانی حرف می زد و با لبخند به حرفهایت گوش می کرد . خیلی کم هستند افرادی که تمام لحظات و تمام خاطراتی که از انها داری خوب باشد چون معمولا من با افرادی سر و کار داشته ام که دمدمی مزاج بوده اند یک مرتبه که با انها بوده ام انها در اوج هیجان و بار دوم انها را دمغ و مضطرب یافته ام از این افراد خوشم نمی اید دلیلش این است که درست نمی دانم چگونه با انها رفتار کنم گاهی ارامشم را در برابر انها دلیل ضعف و حقارت خودم می دانم و گاهی تندی ام را در برابرشان سبک مغزی می بینم . او مانند دریایی ارام بود که همیشه ابی می زد هیچ وقت موج های خروشان سطحش را نمی پوشانید شاید او در نهان گنجهایی داشت که دنیای بیرون قادر نبود او را به وسوسه بیندازد شاید او می دید که در بیرون همه چیز در نهایت به حسرت و اه تبدیل می شود موجها بر صخره می کوبند و به سخره گرفتار می شوند یکی از کامل ترین انسایی که در زندگی من بوده سرهنگ پاسدار محمد هراتی بود که مدت شانزده سال است حتی او را ندیده ام ولی هر جا هست ارزو دارم همچنان شاد و ارام باشد و من بخاطر این همه انرژی مثبتی که یادش در دلم بوجود می اورد ازش ممنونم مطمىنم او به بهشت خواهد رفت هر چندممكن است در انجا سرهنگ نباشد ولى معتقدم كه بهشت جداى از شغل و اعتقاد نصيب افراد با اخلاق مى شود افرادى كه در همين دنيا هم نفسي بهشتى دارند
+ نوشته شده در  92/12/18ساعت 15  توسط كادر  | 

سرنوشت یک مریض بصورت مستند در وضعیت این روز های مراکز پزشکی

دوست عزیز برق کار پنجاه و نه ساله من که مدت دو سال قبل قلبش را بالن زده است همیشه می گوید من طوری هستم که اگر دستم بایستد دهنم وامیستد لذا او همچنان کج دار و مریز کار می کند او مدتی قبل شانه اش بخاطر کار زیاد درد می گیرد و به دکتر بهداری مراجعه می کند و در ضمن می گوید من قبلا مرض قلب داشته ام دکتر به او قرص دیفلو فناک می دهد و مریض به خانه بر می گردد . او که تقریبا همه روز با من است مدت دو هفته ی قبل گفت : فلانی من یک درد شدیدی در شکمم احساس می کنم که گاهی زیادتر و گاهی کمتر می شود میخواهم فردا به کاشمر به دکتر بروم و این کار را نیز انجام داد او موقع بازگشت گفت : دکتر ها گفته اند قلبت مشکلی ندارد و همین قرص های دیفلو فناک را به من داده اند .

درد دوست برق کار مرا رها نکرد تا اینکه هفته ی قبل او یک روز عصر که از سر کار به خانه می اید حالش خیلی خراب است لذا با خانمش به مرکز پزشکی مه ولات می روند در انجا خانم دکتر به او می گوید احتمالا شما می خواهید سر ما خورده شوید بخاطر همین بی حال هستید و عرق می کنید و انها به خانه می ایند . ساعت ده شب حال او دوباره بد می شود و این مرتبه اورژانس مریض را به درمانگاه می برد و در انجا می گویند شما قلبتان که مشکلی ندارد و این بی حالی و درد هم نشانه سرما خوردگی است . اطرافیان مریض می خواهند که او را عازم کنند ولی انها می گویند مریض شما کاری نیست که ما او را عازم کنیم . مریض به خانه بر می گردد

خانمش می گوید ساعت دو پس از نیمه شب من کنار تخت او دراز کشیده بودم که دیدم او اسمم را صدا زد و تا من بلند شدم دیدم که دو از روی تخت به پایین افتاد و چنان خیس عرق شد که گویی پارچ ابی را روی سرش چپه کرده باشن . بدنش سرد شد و من فقط توانستم اهالی خانه را صدا بزنم این مرتبه او را عازم تربت حیدریه کردن و مریض به بخش اورژانس رسید .

در انجا مشاهده شد که مدفوع مریض سیاه است و تازه فهمیدن که مریض خونریزی معده دارد بقول شاعر از کمالات شیخ ما این است قند را خورد و گفت شیرین است ....

معده مریض به شلنگ تخلیه می شود و او به مدت دو روز هیچ چیزی نمی خورد حتی یک جرعه اب بعد از دو روز او را عازم اورژانس مشهد می کنن بیمارستان قائم بخش داخلی و من به انجا رفتم . در انتهای سالن ورودی اورژانس بخش داخلی در سمت راست قرار دارد . به محض ورود به بخش داخلی یک سالن هست که در واقع به منظور ایاب و ذهاب در نظر گرفته شده ولی در حال حاضر تمام این فضا و فضای بخش و حتی جلو توالت ها همه و همه تخت بیماران قرار دارد . شما به محض ورود با یک ولوله و قلقله ای مواجه می شوید یکی حالش به هم می خورد یکی بلند داد می زند یکی دارد در میان این همه اه و درد پرتقال می خورد یکی دارد آجیل مشکل گشا می فروشد و از ته سالن یکی را می اورند که رویش یک پتو انداخته شده مردم با دیدن این صحنه کمی شکه می شوند و می گذارند تا مستخدم جنازه را از میان مریض ها رد کند

مریض ما انجا بود که من به کنار او رفتم روز سومی بود که هنوز هیچی نخورده بود و او می گفت اروز دارم بتوانم یک لیوان چای بخورم او روز بعد نیز انجا بود که آندرسکپی شد و من در بیرون از بیمارستان با جناب دکتر روانخواه هماهنگ کردم و شرح حال مریض را با هزار خواهش و التماس از دکتر های داخل بخش گرفتم و خدمت دکتر به مطبشان بردم و راهنمایی های لازم را گرفتم

فردا یعنی روز پنجم بستری شدم در اورژانس او همچنان هیچی نخورده بود و از صبح ساعت نه صبح او را مرخص کرده بودند ولی هیچ کس کارهای ترخیصی اش را انجام نداده بود ساعت یازده من به پرستاران گفتم که چرا کارهای مربوط به مرخصی مریض را انجام نمی دهید انها ابتدا گفتند که او اصلا مرخص نیست سپس متوجه شدن که مرخص هست ولی پرونده اش را در زیر بقیه برگه های روی میز فراموش کرده ان . خلاصه ساعت یک بعد ازظهر من باز هم از انها خواهش کردم که کار مریض را راه بیندازند که دکتری که قرار بود شرح حال مریض را بنویسد مدت بیست دقیقه فقط با تلفنش را دوست دخترش حرف زد و سپس گیر داد که این کار ها وظیفه او نیست و چرا دکتر قبلی این کار را انجام نداده و خلاصه این مباحث با این و اون مطرح شد و من همچنان با گردن کج انجا بی حق و حقوق ترین فرد انجا بودم پرستارهای بزک کرده مریض ها نجس فرض می کردن و نسبت به انجام امور انها چنان بودن که گویی دارن به این کثافت ها ی بو گندو لطف می کنند همه قنبل ها را بیرون انداخته و از دنیایی دیگر با مریض ها حرف می زدن هیچ اثری از لبخند در انها دیده نمی شد مگر زمانی که تلفنی حرف می زدن یا پیامکی را می خواندن .

خلاصه با چند توهین دیگر که توسط یک پرستار انجام شد و من مجبور شدم کمی صدایم را بالا ببرم که : ای خانم صداتو واسه من بلند نکن که اگر من صدامو بلند کنم این جا را رو سرت خراب می کنم . قضیه به حسابداری کشید و بعد جناب پریزیدنت دکتر بخش لطف کردن یک نسخه برای ما نوشتن و ما با مریض از دیوانه خانه فرار کردیم

ناهار را خوردیم و عصر خدمت دکتر روانخواه که یک عبدل ابادی هفتاد ساله و فوق تخصص داخلی هست و به ما هم شهری ها لطف ویژه دارد رفتیم . دکتر گفت :

درد شانه ی شما صرفا بخاطر نوع کار شما بوده و شما می بایست یک قرص استامینوفن ساده می خوردی ولی قرص دیفلو فناک موجب شده که در زخم معده شما خونریزی کند و الان هم که این اقا برایتان این نسخه را نوشته اند این نسخه برای این مرض نیست این ها دو بیماری هستند و این نسخه مریض شما نیست .

ماحصل حرف دکتر روانخواه این بود که اگر شما اصلا به دکتر مراجعه نمی کردید همینطور اتوماتیک خوب می شدید و حالا هم ما باید تا سه ماه دیگر عوارضی را دکتر ها در شما ایجاد کرده اند رفع کنیم و تازه خدا را هم شکر کنید که سر این قضیه جانتان را ندادید .

شما خودتان را جای یک مریض فرض کنید ، ایا این وضع درست است . ایا درست است که بهشتتان را روی قبر مریض هایتان بسازید

+ نوشته شده در  92/12/14ساعت 9  توسط كادر  | 

صبح نه اسفند است و من نمی توانم از این روز عبور کنم و بیاد نه اسفند هفتاد و نه نیفتم . گویا در ان روز ثانیه ها کش برداشته بود لذا من هر چه به ان موضوع فکر می کنم باز هم حالتی پنهان را در لحظه ای جا می گذارم ولی هر چی بود گذشت نه اسفند هفتاد و نه به تاریخ پیوست مهم این است که من هنوز به تاریخ نپیوسته ام . این فقط من نیستم که در این مملکت در بغل دیوار گذاشته می شوم و بسویم شلیک می شود و هیچ کس جوابم را نمی دهد این روز ها من مرتب به بیمارستان می روم دوستی دارم که مریض است او یک عمر صادقانه کار کرده او برق کار است ولی حالا مریض شده و فقط خدا می داند که معنای این کلمه که می گویند تا دستم بایستد دهنم می ایستد یعنی چه و من الان دارم این معنا را راجع به او لمس می کنم . با خودم می گویم پس او را نیز بغل دیوار گذاشته اند تا جان داشته کار کرده و حالا می گویند جان کندنی را باید کند این است سرنوشت اسپر ماتوزیئدهای سرگردان که حالا می خواهند تعدادشان را هم زیاد کنند . دوستی که مهندس میکانیک است می گفت با فقر و ناداری خانواده سالها با بدبختی غیر قابل توصیف درس خواندم تا مهندس شدم بعد برای سربازی در سال هفتاد و سه به مشهد رفتم انجا دوستی داشتم که در یک بنگاه مسکن چایی می ریخت و هیچ هنری نداشت و هیچ تلاشی نکرده بود و هیچ هوشی را در او سراغ نداشتم ان دوست من در همان سالها در اول لادن یک قطعه زمین پانصد متری خرید به قیمت سیصد هزار تومان و من برای انجام کار سرگردان این شهر و ان شهر شدم سالها صبح تا ظهر در اداره و بعد از ظهر ها کار بیرون انجام دادم تا حالا توانسته ام به یک حقوق یک میلیون و پانصد هزارتومانی و یک امکانات معمولی برسم ولی دوست من که فقط در تمام عمرش یک کار انجام داد و ان خرید یک قطعه زمین بود حالا اقل کم صاحب ده میلیارد تومان سرمایه است . حالا که خوب فکر می کنم می بینم پس این دوست مهندس تیز هوش بچه مثبت را هم بغل دیوار گذاشته اند با این اوصاف من سالهاست ارزوهای متفاوتی داشته ام بچه که بودم دوست داشتم نویسند باشم بعد که بزرگ شدم دوست داشتم کارگردان سینما باشم و بعد که دیدم کسی پیدا نمی شه دو کلمه حرف راست بزنه دوست داشتم رئیس جمهور باشم ولی همه اینها گذشت و من یک اشپز شدم ولی به تازگی ارزوی دیگه ای دارم اروز دارم ای کاش اتوبان ساز می شدم . ای کاش عقلم کار می کرد و می تونستم یک اتوبان چهل کیلو متری بین باغچه و مشهد بزنم و بعد از هر ماشین سواری دوست تومان بگیرم تا اجازه عبور بدهم چند روز بعد که مید یدم مردم به دادن عادت کرده اند دوست تومان را پانصد تومان می کردم و وقتی که می دیدم کار و بار خوب است و یکی هم نیست بگه بالای چشت ابروست و بایست توقعات بر و بچ را هم بر اورده سازم یک هویی پانصد تومان را هزار تومان می کردم بقول گفتنی کی به کیه من که به دادن عادت دیرینه دارم از قبل پانصد تومانی را در دستم گرفته بودم و جلو باجه سریع پول را دادم و رد شدم که دیدم باجه دار یک چیزی گفت منم نفهمیدم چی گفت سری بعد که بر می گشتم دیدم داستان اینه که آقا اتوبان ساز شب خوابیده و خوابای بد دیده شایدم زنش غر ولند کرده که خرجی خانه خوب نمی رسه خلاصه من بدبخت شدم خرجی ساز آقا یان تا کی خرج ساز باشد کی برج ساز باشد کی شب تا صبح بشینه فکر کنه چطوری کی..ی ما نخورده ایم برایمان بتراشند که ناخورده از این دنیا نریم آی ... که عاقبت بغل دیوار نشینان ، بغل دیوار گذاشتن است بقول خدابیامرز بابام : هوای که گرم می شه و قد سایه دیوار ها کوتاه می شه کوچه ها قرمساق خسب می شن
+ نوشته شده در  92/12/10ساعت 7  توسط كادر  | 

در طول زندگی افراد زیادی سر راه سبز می شوند که بعضی از انها به نوعی خیلی جالب هستند . سالها قبل در محله چهار باغ مشهد زندگی می کردم در انجا یک پیر مرد چینی بند زنی بود که همیشه جلو مغازه اش روی یک سکوی چوبی می نشست و کار می کرد مغازه او پر بود از خرت و پرت بطوری که وقتی او سکویش را داخل مغازه می گذاشت دیگر در مغازه جایی نبود چند سال بود که من هر روز او را می دیدم و این موجبات تعلق خاطری را بین ما ایجاد کرده بود . پیر مرد به سختی با کسی حرف می زد و اصلا به نظر نمی رسید ادم گرمی باشد ولی او با من گرم شده بود چهره تپل لپهای گوشتی سرخ ریش سفید پشمالو کمر خمیده جلیقه سیاه و چشمهای ریزی داشت . پیر مرد با من میانه ی خوبی داشت و من یک مرتبه با او به خانه اش در چهار را کلانتر رفتم حیاط قدیمی بزرگ خانه هایی با سقف چوبی که تمام اتاقهایش پر از خرت و پرت بود و او مانند گربه هایش یک گوشه ای روی یک تشک می خوابید . درست یادم نمی اید ولی می دانم همان یک دفعه بود که به خانه اش رفتم ولی جلو مغازه اش خیلی می نشستم کم حرف بود و گاهی خیره به مناره های مسجد شاه نگاه می کرد . شاید یک سال از خودمانی شدن من با نگذشته بود که من از ان محل رفتم و دیگر هرگز ان پیر مرد را ندیدم ولی او الهام بخش داستانی در من شد که سالها بعد ان داستان را به نام سکوتهای دنباله دار نوشتم و عمو چینی بند زن همه چیز او بود . در طول زندگی افراد زیادی سر راه سبز می شوند که به نوعی نقشی ماندگار در زندگی فرد بازی می کنند من ان سالها وقتی به روستا می رفتم گاهی پیر مرد قروت فروشی را می دیدم که در ایوان خانه با مادرم نشسته و کیسه قروتش را کنارش گذاشته و دارند با هم چایی می خورند پیر مرد به تمام شوخی می کرد همه ی حرفهایش برای خنده بود نفس گرمی داشت و من که تازه یک دوربین خریده بودم یک روز در کنار او عکسی گرفتم که حالا جزء قدیمی ترین عکسهای من به حساب می اید و ان پیر مرد سالهاست که دیگر نیست ولی یادش همچنان با من مانده عکسش برایم همچنان الهام بخش است گویا خنده را به یاد من می اورد و اینکه زندگی را باید با خنده به پایان رسانید سالهای بچگی ام را با خاطره بازی فوتبال در ته کوچه باغ نو تمام کردم عبدلله تازه فوت کرده بود و خانمش مواظب باغ او بود توپ ما که به باغ عبدلله می افتاد بچه ها می ترسیدن به باغ بروند ولی من به ان باغ می رفتم و خانم عبدلله توپ را به من می داد او با من دعوا نمی کرد باغ ما کنار باغ او بود و او می دانست که من فقط دنبال توپ امده ام و دیگر به میوه و درختان او کاری ندارم . زن عبدلله تا اخرین لحظه های عمرش از باغی که شوهرش برایش ارث گذاشته بود نگه داری کرد من بارها او را دیدم که که اب باران را به باغش هدایت می کند و دیوار باغش را کاه گل می کند او دو هفته قبل مرا در کنار قبر پدرم دید حال و احوال مرا پرسید و از قلیانهایی که با پدرم می کشید حرف زد و هفته قبل یک شب که خوابید در خواب ابدی فرو رفت و من به سفارش نوه اش برایش چلو مرغ پختم تا نوه اش مادر بزرگش را و من خاطره ای از زندگیم را به خاک سپرده باشم و هنوز چه افراد ساده و معمولی ای در زندگی من هستند که باید یادم باشد قدر انها را بدانم لذا با حاج عباس که دیروز روی اعصاب من راه رفته استا بنا و کارگر مرا تعطیل کرده و روزم را به تمام به گه کشیده اصلا نمی خواهم تندی کنم او یکی از همان پیر مردهای ماندگار زندگی من است لذا حالا که دارم به روستا می روم یادم باشد ابتدا به همین شیرینی فروشی طباطبایی بروم و یک کیلو شیرینی دانمارکی اعلا بگیرم و برایش ببرم و بگویم حالا اختلاف زمین ما یک طوری حل می شود فقط شما ناراحت نباش
+ نوشته شده در  92/12/07ساعت 10  توسط كادر  | 

البته اين نوع نوشتن برام سخته ولى چاره اى نيست حالا فرصت. نشستن پاى كامپيوتر را ندارم

راستش امشب خيلى دلم گرفته با دلتنگى بيگانه نيستم ولى بهش عادت هم ندارم دلم مى خواهد يك كنسرتى باشد با ترانه هاى غمگين 

اى ساربان اى ساربان كجا مى ره اين كاروان 

مى خواهم خودم را در همچين فضايى رها كنم تا بغضم بتركد ولى اين فضا براىم فراهم نيست لذا در گوشه اتاقم چندك زده ام من هستم صداى بخارى بوى برنجى كه در ارام پز اماده مى شود و تلوزيونى كه صدا ندارد به دو سه تا از دوستان زنگ زدم افسوس كه افاقه اى نكرد 

با خودم فكر مى كنم چگونه بايد با خودم كنار بيايم چطور بايد خودم را تحمل كنم  من مى دانم كه تفاوت زيادى با راه و روش جامعه اى دارم كه در بين انها زندگى مى كنم و اين موضوع مادر تمام دلگيريهاى من است و البته زندگى دلتنگى هاى خاص خودش را دارد  

من فكر مى كنم بايد با انجام بازيهاى ساده مثل حكم و تخته خودم را سرگرم كنم و اجازه بدهم جريان زندگى  كار خودش را بكند من چيز زيادى از زندگى نمى خواهم  فقط  روح من از ترس خسته است از پنهان كارى خسته است از جهل خسته است 

خب انگار مى شه با موبايل هم درد دل كرد هر چند انگشت شستم بزرگتر از اين صفحه است

+ نوشته شده در  92/12/03ساعت 20  توسط كادر  | 

از باب ذکر خاطرات

این روز ها زندگی بخور و نمیرم را کما فی سابق ادامه می دهم حالم خوب است در دفتر با دوستان تخته نرد بازی می کنم و شبهایی که وقتی دست می دهد بازی حکم روبراه است . بچه ها به حال خودشان هستند و زندگی جریان طبیعی اش را دارد می گویند امسال خشکسالی است مردم از یک نگرانی ممتد رنج می برند گویا چیزی بر قلبشان سنگینی می کند

قرار بود من دهیار عبدل اباد باشم البته عبدل اباد در شرف شهر شدن است و این یعنی قرار بود من شهر دار باشم ولی نشد . داستان از این قرار بود که با تغییر اعضای شورا انها تصمیم گرفتن مرا به عنوان دهیار به فرمانداری معرفی کنند علی الظاهر نظر مردم روستا نیز همین بود . من که تصمیم جدی داشتم در این گونه مسائل دخالت نکنم و همچنان یک آشپز ساده باقی بمانم در یک رودر وایسی قبول کردم .

هر هفته حرفی پیش می امد ما حصل حرفها این بود که گویا من ذی شهرداری را ندارم تا این که این موضوع توسط دوستان فرمانداری به من گوشزد شد من به انها گفتم که من کلا در همه جا با مشکل کمبود ذی روبرو هستم مرا سالها قبل از مدرسه ای بیرون انداختن چون ذی نداشتم و بعد نزدیک بود مرا نیز از دانشگاه بیرون بیندازن که ذی دانشجویی نیز نداشتم و این موضوع به طنز در ایام سربازی نیز مطرح شد که وقتی انها به من گیر دادن چرا این همه ولنگار هستم گفتم خب من ذی سربازی ندارم لطفا مرا از سربازی بیرون بیندازید که پر واضح است بطور کامل خدمت کردم

خلاصه من از قبل از قبول یا رد صلاحیتم انصراف دادم ولی خوشحالم که مردمی که در بین انها بزرگ شدم در بین انها زندگی کردم و تمام لحظاتم را با انها بودم مرا لایق دانستند و با تمام وجود از من خواستن که این کار را قبول کنم ولی امان از این ذی که من واقعا انرا نمی فهمم  و دوست ندارم هیچ وقت هم بفهمم .

لذا کادر همچنان آشپز باشی باقی می ماند گویا به من نیامده نان مفت پشت صندلی نشینی بخورم و دست در کاسه دولت بدوانم از دولت مانند سابق همچنان دولش نصیب من می شود که البته دول بدی هم نیست فقط باید یک پماد لیدوکایین هم بخرم

+ نوشته شده در  92/11/30ساعت 11  توسط كادر  | 

می خواستم به خانمم روز والینتاین را تبریک بگم که ما همه عمر عاشق هم بودیم و بر تمام اتفاقات خوب و بد پشت همو داشتیم و به شادی و خوشی همدیگر فکر کردیم با هم خوشیها را به توان رساندیم و با هم غصه ها را تقسیم کردیم اینجوری همیشه جفت اوردیم .

می خواستم بگم عاشق آفاق هستم  و می خوام زنده تا باشم تا زندگی خوب و شادش را در کنار دوستانش ببینم  و عاشق ساتگین رمانتیک که بهش می گم گونه هایت را به من بسپار

عاشق مادر پیرم هستم که هرگز نتوانست از چنگال خرافات و جهلی که در زمان او بر مملکت حکومت می کرد فرار کند سنتی مرا دوست داشت و همیشه نگرانم بود و هیچ وقت فکر نکرد که انقدر مواظب خودم باشم که فرزندانم نگرانم نباشن مادری که هیچ وقت به ترانه شهره گوش نداده بود : انقدر دوست دارم که نگران خودمم

و عاشق پدرم هستم که سالهاست دیگه با من نیست و امروز عکس های قدیمی اش را نگاه می کردم و دلم براش گرفت ولی خب در هر صورت باید قبول کنم که او برای همیشه رفته و زندگی همینه

و عاشق خانواده ام هستم که دلم نمی خواهد بعضی از انها هرگز ببینم با این وجود عاشقشان هستم بخاطر اینکه مرز های مشترک وسیعی بینمان هست

عاشق فک و فامیلم هستم که خانه خیلی از انها را بلد نیستم با این وجود انها ریشه ها و هویت من هستند

عاشق عبدل ابادیها یی هستم که هر چند مرا یک روز کافر و یک روز جاسوس و روز دیگر کمونیست می خوانند ولی با این وجود قادر نیستند خود واقعی شان را از من پنهان کنند و وقتی من با انها هستم احساس امنیت می کنم چون جیک و بوک همشان را می دانم و نسل اندر نسل انها را می شناسم

عاشق ایرانی هستم که حالم از تمام اعصارش به هم می خورد

امروز برای دوستی نوشتم که هر چند تو یک مردی ولی من عاشقت هستم نه برای اون کلفتت بلکه برای انسانیتت و مرام پاکی که داری و او برام نوشت فکر می کردم فرشته ها در اسمان زندگی می کنن ولی من یکی از انها را بین انسانها دیدم

والینتاین را به تمام ادمای عاشق مخصوصا به اونایی که هرگز به عشقشان نرسیدن و حتی نتونستن به یکی که عاشقش هستند ابراز عشق کنن و حتی نتونستن یک عکس از عشقشان تو حافظه موبایلشان داشته باشن و ... خلاصه به همه دل شکستگان تبریک می گم و ترانه ی همین امشب احمد کایا را به اونا تقدیم می کنم

+ نوشته شده در  92/11/24ساعت 15  توسط كادر  | 

چه بچه ی کوچولویی هستم هنوز ، در پیچ و خم زندگی هر لحظه گم می شوم و نمی دانم زندگیم به کدام طرف می چرخد فکر می کنم زندگی برای خودش می چرخد و من برای خودم . لحظه ای به همه چیز می خندم به اینکه ادمها مشغول چه کارهایی هستند خنده ام می گیرد یکی برای خودش ریئس بقیه است یکی می گوید من از ..ون فیل افتاده ام یکی با زهد حساب شده ای مانند شکارچی پا برهنه ای دنبال تور زدن اونی است که غربیله بزرگ و برجسته ای دارد .

آدمهای کت و گنده ، ریز خنده مرا به قاه قاه تبدیل می کنن و لحظه ای از ترس رعشه ای در اندامم می دود گویا سیم های مغزم دود می کنن و همه چیز کن فیکون می شود با این وجود تماشای ساده زندگی برای دلچسب است بچه ای که می خواهد چیزی بخورد مردی که می خواهد ترتیب کسی را بدهد و راست و پوست کنده می رود سر اصل مطلب . با خودم می گویم پس چیزی که برایم مفهومی نا متجانس است همین تعارفات است همین می چرانم های معروف که در قدیم می گفتن (( می چرانم می چرانم تا زرد الو رسانم )) گاهی فکر می کنم عمر رفت و فصل زرد الو نرسید تازه زرد الو خوردن را نباید این همه به انتظار نشست باید نشست لب اب و چهار تا زرد الوی شکر شکن را زد تو رگ . من از این اصطلاح تو رگ زدن خیلی خوشم می یاد ، هوسناک به نظرم می رسد با این دیسپلین اداری و با این خرافات دلواپس کننده سر سازگاری ندارد مستقیم می خواد لذت ببره دیگه پوزش را به هوا نمی گیره و کاسه نمی خواهم را پیش نمی گیره اونوقت زهرش را بریزه تو لذتی که معتقده یا باید از ان خودش باشه یا نباشه

بچه ی کوچولو موچولوی من بگیر بخواب یک خواب بعد از ظهری می چسبه تو خواب می تونی به کوچکی همه ادم بزرگا بخندی و با لودگی زنده و پویایی که به زندگی زیر پوستی عادت کرده حال کنی و به تمام مصدر هایی که ریشه در همین زندگی معمول ناهراسیده دارند نالیدن ، مالیدن ، ..اییدن ، شاشیدن ، لاسیدن و اگر خوردن و کار کردن نیز حالیدن کنند می شن کاریدن و خاریدن

من بچه کوچولوی زندگی زنگ زده امروزی باقی خواهم ماند تا بخندم به تمام ناملایلات که بر عقل و شعور انسانی روا رفته و تا بتوانم تحمل کنم بار حماقتی را که گاها باید به دوش بکشم تا داستان همرنگی را به جا اورده باشم

+ نوشته شده در  92/11/19ساعت 18  توسط كادر  | 

گاهى وقتا بايد يك اتفاق ساده را حفظ كرد

ما يك دوست خانوادگى داريم كه زن و مرد مسنى هستند و يك پسر ته تغارى هم دارند انهامعمولا ساتگين را به خانه شان مى برند 

ساتگين كه معمولا بازيگوشى مى كند دو سه قبل از انها مى خواهد تا باب اسفنجى بازى كنند او كه عاشق اين كاتون هست مى گه من مى شم باب اسفنجى مهرداد بشه اختاپوس حاج خانم بشه مشترى مريم خانم ( كارگر خانه ) سفارشارو ببره و حاجاقا كه هم خيلى پولداره هم خيلى خسيس بشه اقاى خرچنگ 

تشبيهات دقيق ساتگين سه روزه موجب خنده ما شده و حاجاقا رو واداشته تا فيلم باب اسفنجى رو ببينه و اين موضوع را خنده دار تر كرده

با توجه به اينكه ما هيچ  حرفى درباره خوبى بدى يا ثروت و فقر انها نگفته بوديم بايد گفت بچه ها چقدر حواسشون جمعه و چطور در شخصيت هاى كاتونى قصه ها افراد اطراف خود را مى بينن

+ نوشته شده در  92/11/15ساعت 16  توسط كادر  | 

آنطور که باید و شاید کسی جرات ندارد رک و پوست کنده درباره انچه در بهمن ماه پنجاه و هفت گذشت چیزی بنویسد معمولا همه یک پارچه ای می نویسند و روی در مغازه هایشان نصب می کنند ولی حقیقت جریانی که در قلبشان جاریست را کسی را نمی داند . من هم از این قاعده مستثنی نیستم جرات بیان حرفهایم را ندارم و معمولا همه چیز را با سکوت یا با دلتنگی نگاه می کنم ولی خلاصه انسان در گذرگاه سریع زمان قرار دارد و تاریخ خیلی ساده و راحت حقیقت را اشکار می سازد هر چند گاهی در تاریخ یک چیز به اشتباه جا می یفتد و یا کسی نمی خواهد خودش را عوام مردم درگیر کند ولی در هر صورت زندگی از نگاه تاریخی یک نقطه است که ارزش چندانی ندارد آنچه یه زندگی ارزش می دهد خوب بودن و مفید بودن است .

من افسوس غروری را می خورم که حالا ایرانی انرا ندارد . هر جایی یکی ایرانی را می بینی که الاخون پلاخون شده است . من افسوس پاکی ای را می خورم که حالا در بین مردم ما نیست دیگر به هیچ کسی نمی توان اطمینان کرد همه چیز تقلبی شده است دکتر ها کاسب شده اند و قاضی ها قصاب و وکیل ها رذل و کاسب ها دزد و کارمندان متنفر و پر رو . من افسوس محبت را می کنم که حالا برادر به برادر ندارد مادر به پدر ندارد و خواهر انرا از خواهر دریغ می کند . من افسوس شادی را می خورم که حالا همه چیز به ریا هم که شده رنگ و بوی غم و اندوه و سیاهی می دهد و ....

من فردی انقلابی نیستم چه در زمان انقلاب که کودکی هفت ساله بیش نبودم و چه حالا . من فقط معتقدم هر کسی باید بر اساس مهارت و تلاشش در جامعه زندگی کند و ایده هایش را در زندگی شخصی اش جاری و ساری سازد نه انکه بر اساس ایده هایش نان بخورد و به جای کسب مهارت و تخصص به کسب ریا و چاپلوسی بپردازد

در هر صورت ما که حسود و بخیل نیستیم خدا کند اینطور که می گویند و می رود خلاصه اوضاع خوب شود

+ نوشته شده در  92/11/14ساعت 21  توسط كادر  | 

نه تو می مانی نه اندوه

و نه هیچ یک از مردمان این ابادی

حالا بیش از هر زمانی می فهمم بابا بودن چقدر سخته وقتی نمی توانم حتی بچه هایم را بگویم که مواظب خودتان باشید تا سرما نخورید و من مانده ام با انها چگونه حرف بزنم . همیشه تلاش می کنم تا به افاق بگویم که درسش را بخواند و در ضمن شاد باشد ولی می بینم او زیاد شاد نیست زیاد با من حرف نمی زند در اتاقش می نشیند یا اینکه پای کامپیوتر خودش را سرگرم می کند . من تلاش می کنم تا او سالم باشد و به برنامه هایی که من برای اینده اش می گویم توجه داشته باشد من به او می گویم که دوست دارم تو در رشته پزشکی درس بخوانی می خواهم که زبان انگلیس ات کامل باشد و من برای تو در حد توانم همه وسائل لازم را تدارک می بینم به او می گویم که تو باید بیش از هر چیزی و هر کسی عاشق خودت باشی باید توجه داشته باشی که در اینده تنها کسی که به تو کمک می کند تا بتوانی از هزار توی مشکلات و توهین ها و حقارت های جامعه رها باشی این است که تو عاشق خودت باشی . خودت را دوست داشته باشی و صاحب یک هنر یک علم و یک انگیزه قوی در زندگیت باشی اینکه تو بتوانی به استقلال اقتصادی برسی و احترام درونی خودت را حفظ کنی برای من خیلی مهم است .

ولی می بینم این حرفها دختر کوچولوی مرا گیج می کند می گویم نکند من با این حرفها او را دچار مشکل روانی کنم او را افسرده و غمگین کنم به او می گویم بخند یاد بگیر که شاد باشی با روحیه و با انرژی باشی ورزش کن و به زیباییت اهمیت بده . تو خوب و خوش باش بگذار تا دیگران هر چه می خواهند درباره تو قضاوت کنند .

به نظر می رسد محیط مدرسه اصلا محیطی سالم نیست فکر می کنم در انجا بچه های زیادی هستند با انحرافات و سردرگمی های زیاد و معلم هایی هستند با عقده ها و مشکلات فراوان و اینها باعث می شود که دختر من نتواند مسیر ساده زندگی خود را بوضوح تشخیص دهد او گاهی ان اعتماد به نفسی را که لازمه زندگی هست را ندارد و من فکر می کنم که وای خدای من بچه ی من هنوز خیلی کوچک است و نباید او را با مسائل سخت تر زندگی اشنا کرد ولی از طرف دیگر می بینم که وقت طلاست همیشه زمان در دستان او نیست خیلی زود زمان از میان انگشتانش لیز می خورد و او می بیند که با زندگی به معنای واقعی اش طرف شده است

هیچ وقت فکر نمی کردم بابا بودن اینقدر سخت و پیچیده باشد و من حالا یک بابا هستم که وقتی به خانه می اید دخترانش به استقبال او می ایند یکی بابا را بغل می کند و دیگری که کوچک تر است روی پله بالایی می ایستد و از دور خودش را تو بغل بابا می اندازد و فکر نمی کند که یک لحظه ممکن است بابا نتواند او را بگیرد او فکر می کند بابا قدرت مطلق جهان است . پس ای قدرت مطلق هستی اگر صلاح می دانی مدتی قدرت مطلقه خودت را به من قرض بده من بابا هستم و باید در حد یک قدرت مطلق برای خوشبختی و راحتی فرزندانم بکوشم

+ نوشته شده در  92/11/08ساعت 15  توسط كادر  | 

ای خدای عزیز و مهربان

ای که هست نامت همیشه بر زبان

بهر من تو بیش از همه محترمی

صاحب لطف و عشق و جنمی

وقتی می خواستم از بابام یک چیزی بخوام پیش او می رفتم و از یک جایی حرف به میان می اوردم بابام می گفت : اگه می خوای بروی آلی برای چه از علویی شیب برداشتی ، برو سر اصل مطلب (( البته خدای عزیز تو می دانی علویی کجاست و آلی کجاست ولی برای خوانندگان توضیح می دم بخش مه ولات که من در مرکز ان زندگی می کنم تقریبا با یک شیب ملایم از آلی و شادمهر شروع می شه و پنجاه کیلومتر پایین تر به روستای علویی و قربان اباد ختم می شه ))

راستشو بگم خدای مهربان من نمی خواستم مزاحم شما بشم می خواستم به کسی دیگه ای نامه بنویسم ولی ترسیدم و این در حالیست که به  نسبت بزرگی و عظمتی که شما دارید احساس ترسی ازتون ندارم . مسئله اینه که من با کاظم چارلی صحبت می کردم او بچه نهم از یک خانواده دوازده نفریه یک چشمش کلاجه و از بس مردم را می خندونه بهش می گن چارلی . او برام حرف می زد که در مجلس ازدواجش دویست نفر از فک و فامیل دعوت بودن و مادرش برای میهمانها اشکنه گوجه درست کرده بود هر یکی از میهمانها یک کاسه اشکنه و مقداری نون خشک داشتن که ترید می کردن و می خوردن . او که سی و پنج سال سن دارد گچ کار است و چندی قبل که در یک خانه در حال ساخت دارد کار می کند به یک چاه هشت متری سقوط می کند و حالا پاشم مثل چشمش کج شد و کوتاه شده . اولا که می خواستم بگم که البته در جریان هستید ولی خب بازم من می گم که نگی نگفتی .

حالا که داستان چارلی را گفتم راستیتش حال و روز خود منم تعریفی نداره موندم سر و سرگردون می خوام برم بیرون غذا بخورم می بینم جرات ندارم در هیچ رستورانی غذا بخورم می خوام با یکی درد دل کنم می بینم همه تینگ نامحرم هستند (( البته می دونی که کلمه تینگ نامحرم از اصطلاحات مادرمه که فقط من و تو معنیشو می دونیم )) برنامه کار و اقتصاد هم که کمر همه را شکسته . امید هم که از بین مردم رفته اعتماد و اطمینان هم قدیمی شده . هیچ جایی برای تفریح و شادی نیست نه تاتری داریم نه ورزشی داریم همه مریض احوالند و دکترهاهم که مانند نهنگ های قاتل مترصد فرصت شش ماه مردم را پوست کنند شش ماه برن اونو حال و حول

الان روز جمعه است و بچه ها بیکارن و من نمی دونم باید چطوری انها را سرگرم کنم و به انها خوش بگذره .

نمی خوام تو را بخاطر نیاز هام دوست داشته باشم می خوام تو را بپرستم بخاطر چیز هایی که بهم دادی ولی نمی دونم چرا نمی تونم از داده هایت استفاده کنم یکی داره پارازیت می ده نمی خواد بین من و تو رابطه مستقیم باشه

نمی دونم در هر صورت کاظم داره عذاب می کشه و منم می خوام مطمئن و خوش باشم . دوستت دارم همیشه پشتمی دوستم داشته باش هوامو داشته باش

+ نوشته شده در  92/11/04ساعت 11  توسط كادر  | 

این نوشته های قدیمی و این اصطلاحات خاصی که بین تعدادی از بزرگان این نوع ادبیات تکرار می شود برای من خیلی ناموس و مندرس و پیر و غیر کار امد جلوه می کند . من واقعا معنای خمار و خانقاه و رند و می و مغیلان را نمی فهمم و زیاد هم برایم مهم نیست که زور بزنم معنای این جور چیز ها را بفهمم .

به نظر من نمی توان هیچ گونه شخصیت و صورتی برای این شاعران رسم کرد انها انقدر دو پهلو حرف می زنن که هر کسی می تواند در هر حالتی به حرفهایشان استناد کند و اصلا نمی شود موضع خود انها را مشخص نمود . این همه پنهان کاری ، ترس و اطاعتی که در شعر های گذشتگان موج می زند امروز روح جامعه ما را ترسانده است . هر ضرب المثل و هر شعر و هر سخن زیبایی که در بین مردم جا افتاده دال بر خمودگی بیشتر ترس بیشتر و اطاعت بیشتر است . همین شاعران بوده اند که روح همکاری را از بین مردم برده اند و دیگر مردم بصورت فردی هر کسی فقط می خواهد خودش را از مهلکه نجات دهد

بنشینم صبر پیش گیرم

دنباله کار خویش گیرم

شعر ها و متن های جدید هم نتوانست در بین مردم جایگاهی پیدا کند و هنوز خلق نشده خفه گردید . یکی در قدیم گفته بود زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد و این موجب شده بود که شمشیر جای منطق را پر کند و به عبارتی بهتر شمشیر مقبولیت پیدا کند که زور از بهشت امده است و کار به وعده و وعید رسید  . آمپول کرختی و خمودی را شاعران در رگهای مردم تزریق کردن و به این جامعه ی به کما رفته گفتند

زده ام فالی و فریاد رسی می اید .... یوسف گم گشته باز اید به کنعان غم مخور .... کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور ... و....

شاعران به داستانهای خیالی لباسی از حقیقت پوشاندن و از زهر دارویی زیبا ریختن و کمک کردن تا این زهر را مردم با ولع سر بکشند و من حالا می بینم جامعه نیاز مند احساسات تازه واژگان تازه و شاعران تازه است تا پاد زهر این همه سمی باشند که در خون قبیله ریخته شده است

... بابا نوشابه نمی خوام ... از این شماره هایی که مثل شماره خودم هست یکی دارم دیگه نمی خوام ... اینقدر زنگ نزنید حالم بد شد می خواستم چند کلمه بنویسم . امده اند این دختران نگون بخت را تو این دفاتر گذاشته اند با ماهی دویست سیصد هزار تومان و به انها می گویند شما مرتب به این و ان زنگ بزنید همه این بدبختی ها از گور همان شاعران با اون نصیحت های مسخرشان بر می خیزد

+ نوشته شده در  92/10/30ساعت 10  توسط كادر  | 

وقتی با لبخند با کسی روبرو می شوی خودت نمی دانی که چه قدرتی به طرف مقابلت می دهی . من به مغازه سوپری می روم یکی آنجا هست که با لبخند به من دست می دهد و پدر پیرش نیز مدتی بعد به سمت من می اید قبل از هر چیزی دهان پر خنده اش را می بینم او هر چند وقتی می خواهد حرف بزند اب دهنش به بیرون پرت می شود ولی باز هم برای من شیرین است .

بزرگترین قدرت لبخند زدن به دیگران است می توان با دیگران جنگید و یا حتی انها را کشت ولی نمی توان بر انها غلبه کرد فقط وقتی ما مالک دیگران هستیم که به انها لبخند بزنیم . بعد از خنده گویا تمام نیروی جهان هستی به کمک ما می اید و به ما می گوید تو می توانی بر همه مشکلات پیروز شوی و به تمام خواسته هایت برسی و تازه اگر هم مردی باز هم حس شرافت مندانه ای داری .

زندگی بدون لبخند زدن مدام از جوش و خروش میافتد از مستی و از هستی ساقط می شود گویا قرار این است که ما یا به چشمهای همدیگر نگاه نکنیم یا اینکه به احترام چشم به هم لبخند بزنیم . من فکر می کنم اگر انسانها یاد بگیرند بخندند ما به صلح جهانی رسیده ایم و دیگر در بین ما از جنگ و خونریزی و فقر و دروغ و دزدی و ریا خبری نخواهد بود . گویا در خنده قانون انسانی پنهانی وجود دارد که راز تحمل یکدیگر را حمل می کند و راز تحمل خود را چرا که خیلی ها از انجا خشونت به خرج می دهد که تاب تحمل خود را ندارند و به اشتباه فکر می کنند برای خوراندن خود به دیگران باید دیگران را خاک و خون بکشند .

ای کاش میزان خشونت بین انسانها به تعداد جنگهایی باشد که بین انها صورت گرفته است ولی موضوع متاسفانه به این ختم نمی شود خشونت بین انسانها به اندازه تمام لحظاتی است که انها به هم لبخند نزده اند درست موقعی که دو دوست به هم لبخند نمی زنن موقعی که پدر فرزندش را با اغوش پر مهر و با لبی پر خنده نمی بوسد و موقعی که در ایستگاه اتوبوس منتظران به اخم یکدیگر را ورانداز می کنند در تمام این لحظات بین انسانها جنگ وجود دارد تا انجا که باید گفت انسان در کشاکش دائمی به خود و با دیگران است

کمی گره کراواتهایتان را شل کنید بگذارید روسریتان کمی عقب تر برود و هر کاری که فکر می کنید کمی سرگرمه هایتان باز می شود و صورت شاداب تری دارید را انجام دهید کاری کنید که دیگران به محض دیدن شما نترسند و کمی به عقب پرت نشوند . می گویید برداشت منفی می کنند می گویید سوء استفاده می کنند ... عجله نکنید خیلی زود برداشت منفی دیگران به احترام به کلاس انسانی شما کلاهش را از سر بر خواهد داشت

+ نوشته شده در  92/10/28ساعت 10  توسط كادر  | 

داینوسارها به جزیره مسکونی انسانها حمله کرده بودن و مردمان فرار می کردن هیچ راه دیگری نبود بعضی ها که دست و پایی نداشتن زیر دست و پای این جانوران غول اسا له شدن و عده ای دیگر همچنان فرار می کردن تا اینکه به دره ای عمیق رسیدن همه هاج و واج بودن سره از ناسره قابل تشخیص نبود در ته دره لکه های سیاه بزرگی دیده می شد و دایناسور ها نزدیک می شدن مردمان متحیر خود را به دره سپردن تعدادی از انها روی برگهای بزرگ ته دره افتادن و خیلی زود در منجلاب باتلاقی دره غرق شدن عده ای دیگر روی تکه های چوب بزرگی افتادن و روی آب های لزج سرگردان ماندن و عده ی کمی از انها روی پرنده های غول پیکری افتادن که کف دره یک سیاهی بیش نبودن و پرنده ها با خوردن ضربه از جا پریدن و پرواز کردن . حالا مردمان سه گروه بودن گروهی که به اعماق رفته بودن و گروهی که دور خود مانند اسب عصار می چرخیدن و گروهی که همچنان به اوج می رفتن و این تصویری است از نظام تقی به توقی

ولی داستان به همین جا ختم نشد وقتی که پرنده سوار ها مزه پرواز را چشیدن و خود را دور از دسترس دیناسور ها دیدن به نفرت به مردمان سرگردان باتلاق نگاه می کردن گویا می خواستن انتقام گذشته ی مجهول الحال خود را از انها بگیرند بلبشویی براه افتاده بود و هر کسی به فکر نجات خودش بود و اولین قدم برای رهایی این بود که از دیگری برای رهایی خودش پله بسازد تا بتواند پایش را روی سر ان بگذارد .

دایناسور ها جزیره را گرفته بودن انها گاهی درختی را برای کندن میوه اش از ریشه بیرون می کشیدن و گاهی تاپاله خود را در آبی می ریختن که مدتی بعد باید از همان اب می خوردن و اینطور بود که اوضاع به سر و سامان نمی رسید هر روز قشقرقی براه می افتاد و بحرانی از دل جنگل سر بر می اورد

چیزی نگذشت که در همه جا آثار تخریب جایگزین تمکین و آرامش شد و فقط آنهایی که سوار بر بال پرنده ها بودن احساس خدایی داشتن خود را صاحب نظر در همه امور می دانستن و می گفتن که انسان برتر هستند از بچه گی دارای استعداد قوی بودن و یا اینکه خیلی تلاش کرده ان و حالا به این آرامش رسیده ان . پرنده هایی که انها بر بالشان سوار بودن هر روز بیشتر اوج می گرفتن و از تماشای بدبختی و فلاکتی که در ان پایین اتفاق می یفتاد لذت می بردن دنیا برای انها تماشا خانه بود که یکی دیگری را بخورد دست یکی در حلق دیگری باشد و پای دیگری در ..ون دیگری بچرخد و تماشای این همه حقارت آتش دل پرنده سوار ها را تسکین می داد

دیگر همه چیز کن و فیکون شده بود دایناسور ها بسوی اژدهایی رفته بودن که می توانستند انها را در جنگ با دیگر دایناسور ها کمک کنن و مردمان کمی روی تخته چوبها روی باتلاق هنوز کور سویی از نفس داشتن و آسمان کم کمک داشت ابری می شد به نظر می رسید فصل پرواز تمام شده است .

ابرهای تیره کارشان به رعد و صاعقه رسید و پرنده ها لجام گیسخته و هراسان به زمین برگشتند و فاجعه زمانی درست شد که انها تصمیم گرفتن بالهای خود را تکان بدهند که مردمان سوار بر پرنده ها به پایین افتادن و تازه ان موقع دیدن که در تمام این مدت انها سوار بر دایناسور های پرنده بوده ان که در زمان وفور نعمت عده ی را چاق و فربه کرده ان برای روز مبادا و اینک روز مبادا فرا رسیده بود

+ نوشته شده در  92/10/27ساعت 10  توسط كادر  | 

تمام عمر دو ریالیم کج بوده است این را تازه فهمیده ام هر چند فهمش زیاد هم کاری نداشته فقط کافی بود که هر زمانی که می گذرد ببینم بعد از ان زمان زمان چقدر حسرت ایام گذشته بر دلم می ماند و من چقدر افسوس زمان از دست رفته را می خورم . حالا دیده ام که همیشه برای من گذر زمان همراه با غم و اندوه است ان هم نه غمی که که دارم پیر می شوم بلکه غمی که چه کارهایی می توانسته ام بکنم که نکرده ام و چه راههایی که می توانسته ام بروم که نرفته ام و خلاصه من حالا فهمیده ام که تمام عمر دو ریالی ام کج بوده است . گویا این شرکت مخابرات کلا مشکل دارد چون دو ریالی خیلی از مردم کج است هر کسی را می بینی به یک سمتی کج شده است قدیما می گفتن مار تا راست نشه به لونش جا نمی ره و حالا باید بگن دو ریالی تا کج نشه جا نمی یفته سیستم کجکی نصب شده

من می دونم تو می دونی و بقالی سر محله هم می دونه چه کسی دو ریالی ها را کج کرده ولی هیچ کس جرات نمی کنه بگه دو ریالی ها راست کنید و این کج اندیشی باز به نسل بعد می رسه و همه فکر می کنن همیشه یک پتکی هست که تا یکی خواسته باشه راست بشه می کوبه تو سرش و کجش می کنه .

زندگی در بین کج و معوج ها هم برای خودش دنیایی داره می شه به همه چیز کجکی خندید حتی ادم می تونه به خودش بخنده به مسخرگی خودش به مسخرگی بزرگی که یک عمر باهاش لاس زده و به این همه آدم کت و گنده که با مسخرگی عجین شده ان .

منم مثل خیلی ها اهل اس و اس بازی و وی چت و ویبر و این حرفها هستم برای فضولی هم که شده با این دنیا حال می کنم و گاهی ساعتها وقت می ذارم برای من همیشه یک نکته وجود دارد گویا در این دنیا مردم دو ریالی شون راسته  ، اونها را مثل یک آه می بینم که حرفهایی از یک فراغ از یک درد از فشار یک خمیدگی می گن . دنیای مجازی اونها از دنیای حقیقی شون خیلی جالب تره حرفهای دنیای مجازی بیشتر از حقیقت فکری شون خبر می ده تا حرفهای دنیای حقیقی شون بخاطر همینه که شرکت مخابرات داره خودشو جر می ده اینکه یکی با دیگری دوست بشه یا کار بکشه به قرار و مدار براشون مهم نیست مهم اینه که تو دنیای مجازی نمی تونن دو ریالی ها را کج کنن

نمی دونم شایدم همه این حرفها بخاطر اونه که دوریالیم کجه و در حالی که برای رسیدن به هیچی دارم این همه جون می کنم دلم می خوام داد بزنم برای رسیدن به خوشبختی جون کندن لازم نیست فقط کافیست آزادی بیان باشه و تشخیص سره از ناسره بدست عقل جمعی صورت بگیره

+ نوشته شده در  92/10/26ساعت 11  توسط كادر  | 

بابک ، من و تو در سال پنجاه بدنیا امده ایم نمی دانم شما کجا و در چه خانواده ای بدنیا امدید ولی من در یک خانواده روستایی و شلوغ بدنیا امدم و تنها خاطراتم از بچه گی دستهای کبره بسته ی بابایم هست بیلی که همیشه در دست می گرفت و به من یاد می داد چگونه گندمهای میان ترک های زمین را با جارو بیرون بیاورم . در هر صورت من و تو به مدرسه رفتیم و من بعد از گرفتن سیکل برای درس های دینی به مشهد رفتم در سیزده سالگی با زغال برای خودم سبیل گذاشتم که مرا به جبهه ببرن ولی نبردن و در سن شانزده سالگی افتخار دفاع از وطنم نصیبم شد و مدت دو ماه که بیست روز ان در خط مقدم جبهه بود حاضر بودم . نمی دانم شما هم از جان گذشته بودی برای وطن یا نه ولی در همان سالهاکه درس دینی می خواندم و اجازه خواندن درس دبیرستان نداشتم یواشکی دیپلمم را گرفتم و خلاصه در دانشکده الهیات مشهد لیسانسم را در سال هفتاد و چهار گرفتم و باز من و تو در یک روز به سربازی رفتیم من در تاریخ دو شهریور هفتاد و پنج به خدمت رفتم و فکر می کنم شما هم در همین تاریخ بودید همه ما از تهران عازم شدیم و من سهمیه سپاه شدم و شما سهمیه نیروی انتظامی . در زمان سربازی ، در حالی که شما میلیون میلیون پول در می اوردید من با سربازانی بودم که چه بسا حتی یک هزار تومانی نداشتن و چه حقارتی بود تلفیق غرور و تنگدستی . در تمام مدت سربازی که شما در ان ایام میلیادر شدید من حتی نتوانستم حقوق سربازی ام را بگیرم نمی دانم چه کسی همون حقوق ماهی دوازده هزار تومان مرا می خورد که من در تمام مدت حتی یک قران هم دستگیرم نکرد .

بابک خان من از شما چیز زیادی نمی دانم ولی می دانم که خودم آدم بسیار با عرضه ای هستم هر چند به نظر می رسد تو از من خوشگل تری ولی من از تو خوش تیپ ترم و در تمام این سالها انقدر کار کرده ام که داغون شده ام من زیر چرخ معیشت زندگی له شدم ولی خوشحالم که پاک مانده ام و الان کل ثروت من به یک میلیارد تومان هم نمی رسد و این در حالیست که تو صاحب بیست و پنج هزار میلیارد تومان هستی . اگر من و تو در یک جزیره دور افتاده مثل خانواده دکتر ارنست باشیم متوجه خواهی شد  ان کس که ما را نجات می دهد من هستم اگر هزار نفر بین و من و تو به قضاوت استعداد و اخلاق و توانایی بپردازند من بی شک معتقدم که گوی سبقت را از تو خواهم ربود ولی این چگونه می شود که از لحاظ مالی تو بیست و پنج هزار مرتبه از من قوی تر باشی . من ادم حسودی نیستم و به مال دنیا هم زیاد چشمی ندارم ادم خوشی هستم و ارزو دارم تا پول در بیاورم و با ان پول کار خیری انجام دهم من به هیچ وجه در بهترین وضعیت مالی ام بیش از پنج میلیارد دوست ندارم داشته باشم به مقدار بیشتری نیاز ندارم شما اگر به همین راجر فدرر (( ورزشکار معروف )) و خیلی از هنر پیشه های مطرح جهان هم اگر نگاه کنی می بینی که ثروت انها به پول ما چیزی بین سی تا پنجاه میلیارد تومان بیشتر نمی شود .

بابک ، در منطقه مه ولات که زاد گاه من است پانصد حلقه چاه عمیق هست که در انها مردم شب و روز کار می کنند پدر من خاطراتی از آب گرفتن های در زمستان داشت که مو بر تن انسان راست می شد و همین الان که مردم در اوج در امد هستند سالانه در امد کل مردم مه ولات که یک شهرستان است به سالی بیش از سیصد میلیارد تومان نمی رسد و اگر روزی چهار میلیون بشکه فروش نفت داشته باشیم و هر بشکه ای صد دلار باشد در امد هر روز نفتی ما می شود هزار و دویست میلیارد تومان و معنای این حرف یعنی اینکه همه مردم شهرستان مه ولات در تمام سال به اندازه شش ساعت فروش نفت در امد دارند و تو چطور حاضر شدی این پول را هپلی هپو کنی

عرضه به دزدی نیست ادیسون که در تاریخ ماند تمام عمر کار کرد و دنبال مال دنیا نبود تمام نویسندگان و مخترعین و کاشفین ... اینها که برای بشریت محترم هستند و به بشر خدمت کرده اند به مالی بیشتر از نیازشان فکر نکرده اند درست است که حالا دکتر ها و ورزشکارها به جای خدمت و ایجاد روحیه پهلوانی به پول فکر می کنند و همه چیز دنیا پول شده است ولی یادت باشد اگر همه دنیا یک عمل اشتباهی را مرتکب شوند هیچ چیزی از بیهوده گی ان عمل نمی کاهد .

اسم تو بابک است و پشت این اسم بابک افتخار ها وجود دارد که ما ایرانی ها در دل داریم ولی تو دیگر چطور بابکی هستی ، چشم نداری که فقر بین مردم را ببینی ، گوشهایت کر شده اند . نام خودت را بازرگان می گذاری و ادعا می کنی داری خدمت می کنی و نون حلال در می اوری .... چشمهای قشنگی داری شاید خیلی دختر ها هم بهت گفته اند حالا مقداری راستی و پاکی هم داشته باش بعد ببین چشمهایت چه درخشش معنوی و عمیقی خواهند داشت . اینطوری که این همه باطل و دروغ هستی ازرق به نظر می رسی گویی چشمهای فسفری ات در تاریکی وحشت می افریند  

+ نوشته شده در  92/10/21ساعت 9  توسط كادر  | 

امروز دارم به این شعر فکر میکنم که :

چشم آز مرد دنیا دوست را

یا قناعت پر کند یا خاک گور

پدرم همیشه می گفت شکم را اگر بگیری دستیه و اگر ولش کنی دشتی .

البته من با خیلی از شعر های مرسوم بین مردم مخالفم من معتقدم که این همه شعر و احساس ما را بسوی غرور و تلاش و همکاری و محبت پیش نبرد ما هر روز بیشتر از روز قبل از هم جدا شدیم از هم متنفر شدیم و غرورمان بر باد رفت ولی خلاصه یک واقعیت همیشه وجود دارد که مرز خواسته های ما تا کجاست و چرا اینقدر خودمان را برای رسیدن به انها اذیت می کنیم .

من باز هم از پدرم نقل قول می کنم . او در وز های آخر عمرش خیلی مریض بود و من همدم تقریبا همیشگی او بودم روزی به او گفتم : بابا خوبی

او گفت : همین که باد دنیا به ام می خوره خوبم

موضوع همین است که ما خیلی دیر می فهمیم که ارزشها و لذات واقعی همین است که باد دنیا به ما بخورد . روزی کسی به نزد آنتونی رابینز رفت و گفت : ورشکست شده ام و می خواهم خودکشی کنی

آنتونی رابینز به او گفت : بدنت سالمه ؟ بله  .... خانواده و بچه هایت خوبن ؟ بله .... دست و پایت و قلبت و چشمت سالمن ؟ بله

سپس انتونی رابینز به مریضش گفت : تو صاحب میلیارد ها ثروت هستی و فقط کمی مشکل پولی داری که من نیز هفت سال قبل داشته ام و او ادامه داد که هفت سال قبل در همین ساختمانی که الان متعلق به اوست فقط یک کارگر ساده بود و اینجا نظافت می کرده و حالا صاحب این ساختمان است

چرا از باد دنیا لذت نمی بریم حالا هر چند خفقان و درد و رنج و اجتماعی باشد هر چند ساحلهایمان شاد نباشد هر چند موسیقی نداشته باشیم هر چند جنسیت مفهومی مملو گناه باشد هر چند اقتصاد با رانت خواری و رابطه بوجود بیاید هر چند نظام قدرت ناشی از خرافه و تقی به توقی باشد .

ولی اینها همه هیچی نیست خدا ما را آفریده و به ما لذت بودن عطا کرده و البته این هستی ما به هیچ وجه برتر از هستی دیگر موجودات نیست ما انسانیم که تقریبا بین هفتاد تا صد سال فرصت داریم زندگی کنیم و از آب و هوا و درخت لذت ببریم از لذت دیدن لذت ببریم از اینکه بخوریم و بیاشامیم .

موضوعی که هست این است که ما به کسی بدی نکنیم دروغ نگوییم و سر کسی کلاه نگذاریم و تنبلی مفرط نکنیم و کار مفرط نکنیم و گوگول و احمق نباشیم و دست زور به روی کسی بلند نکنیم که لذات زندگی در این حالت با ما قهر می کنن و ما دیگر از بهترین امکانات و بیشترین قدرتها فقط یک چیز نصیبمان می شود و ان درد و شکنجه مدام است .

باز هم از مادرم نقل کنم . مادر من زن قصه گویی بود و او الان با وجود انکه بالای هفتاد سال سن دارد قصه ها و شعر های کودکی اش را با ذکر جزییات چنان نقل می کند که گویی انها را دیروز شنیده است او سالها قبل ان زمان که در روستای ما نه برقی بود نه امکاناتی گاهی اوقات برایم قصه می گفت و الان که دارم فکر می کنم می بینم بهترین لحظات زندگیم وقتی بود که مادرم برایم قصه می گفت و واقعا اینها لذت واقعی هستند . مادر داستان بلندی می گفت که اینجا نی شود نقل کرد او می گفت که مرد خوبی بود که اسیر ظلم افرادی بد طینت واقع شده بوده ولی او حاضر نشده طینت پاک خودش را آلوده کند . او روزی به شکار می رود و سه اهو شکار می کند تا برای خانواده اش که با انها در یک طویله زندگی می کند بیاورد که افراد ناباب او را می بینند و چون خود قادر به شکار نیستند اهوها را از او می گیرند و او بز انها می خواهد که اقل کم سر اهوها را به او بدهند که او هم چیزی برای غذای خانواده داشته باشد .

مادر می گفت او دستی به بدن شکارش زد و گفت : مزه به سر . یعنی هر چی مزه در این گوشت هست برود در سرش جمع شود و اینطوری تمام خاصیت و مزه گوشت به سر شکار رفت وداستان ادامه دارد که بماند

من ان زمان فکر می کنم خب این یک داستان بی معنی است و با گفتن مزه به به سر مزه در سر جمع نمی شود ولی حالا فهمیده ام که مزه زندگی در قورت دادن فشار هایی هست که بر ما وارد می شود و مزه زندگی در حفظ اخلاق و اطمینان از داشتن استعداد زندگیست . مزه زندگی در بالا اوردن ، کلنجار رفتن و زیاد داشتن نیست که ان هم از طریقی غیر اخلاقی بدست بیاید و خود فرد احساس کند لایق انچه هست ، نیست

+ نوشته شده در  92/10/20ساعت 9  توسط كادر  | 

زمستان حالا به اندازه دل آدمها سرد نمی شود مردمانی که روز گاری نه چندان دور هیچ نداشتن به آتشی که زیر کرسی می گذاشتن دلگرم بودن حالا زیر باد گرم هیتر سرما می خورن . هین روز هاست که دستگاه یخ سنج نیز به بازار بیاید و وقتی به دکتر وراجعه می کنی که میزان قند و چربی ات را بگیرد باید میزان بخت را نیز بگیرد .

: آقا شما میزان یخ تان نهصد است حد نرمال یخ باید بین سی تا پنجاه باشد ولی دیده شده است که بعضی ها بصورت مادر زادی یخشان تا دویست هم رسیده است ولی بالای پانصد که باشد آسیب یخ زده گی شما از مرز سرد کردن دیگران به خودتان می رسد و دیگر چیزی نمی پاید که برای شما روز های قشنگ و زشت معنایی ندارند گل های سبز و کوههای برفی و آبی دریا زیبا نیستند و شما با همه احساساتتان یخ می زنید . اگر سعی نکنید گرم باشید بزودی خواهید مرد

حالا آدمها سردن می شود انها را مانند قندیلی در جنوبگان دید که قرنهاست یخش باز نشده است . فصل تاریکی ضمیمه این سرما شده است و حسرت یک چای گرم پای کرسی بر دل همه نشسته است . می توان تصویر آه را دید که بر روی خیلی از شیشه ها نقش بسته کسانی که حسرتی را با آه فریاد زده اند و آه شان در هوا یخ زده است

عبور از این سرمای استخوان سوز برای هیچ کس آسان نیست  شایع شده در بیست و پنج هزار درجه زیر صفر قلب انسان یخ می زند و حالا می توان همه جا قلب های یخ شده را دید که هیچ احساسی در کتشان فرو نمی رود ان کس که دست مریضی را گرفته تا به دکتر برساند ناتوان از ادامه همکاری اش مریض را رها خواهد کرد ان کس که دست نوازشی روی سر طفلی یتیم می کشد طعمه ای را بر روی قلاب گذاشته و امید وار ست طعمه اش خیلی زود در خاشتک یکی گیر کند و ان کس که خدا را فریاد می زند اگر خیار شور سر سفره اش کم باشد حمام خون راه می اندازد . مرز امنیت بطرز فاحشی از بین رفته است و دیگر فرد در برابر هیچ آسیبی امن نیست هر لحظه ممکن است تکه یخی گلویت را بشکافد یا در چشمانت فرو رود و مفاهیم معنای لوس آرامیدن را تداعی نمی کنند که هیچ آغوشی گرم نیست

قلب ها را یخ و مغز ها را جن زده است   

+ نوشته شده در  92/10/18ساعت 12  توسط كادر  |