تبليغاتX
سکوتهای دنباله دار

خب من در عجيبترين روز هاي زندگيم هستم . من از وقتي فقط چهارده سال داشتم تا امسال برايم پيش نيامده بود كه در مدت قريب به ده ماه به صورت پيوسته در عبدل اباد باشم . من چنان امسال در روستا اچمز شدم كه گويي يك جسد موميايي شده به قعر تاريخ پرتاب شده باشد .

حالات بسيار عجيبي دارم ، براي اولين مرتبه در زندگيم هست كه در طول ده ماه حتي يك زير پيراهني يا يك جوراب هم براي خودم نخريده ام .

اولين مرتبه در زندگيم هست كه در طول ده ماه بصورت پيوسته چنان مشغولم كه حتي ده دقيقه هم فرصت تفريح ندارم

دلم براي ديدن خيابانهاي شلوغ و آدمهاي متفاوت تنگ شده است . دلم براي خريدن لباسهايي كه من هميشه مي گفتم خريد لباس جديد بهم روحيه مي ده

بخاطر اين درگيريها گاهي وقتا يك چيز بزرگي را كلا فراموش مي كنم مثلا پري روز يك هو يادم آمد كه من بيش از نيم هكتار زمين زعفران دارم و بايد انها را آب مي داده ام .

دنياي عجيبي دارم تا به حال هيچوقت اينجوري غرق در كار نبوده ام ، كار من بشكلي نيست كه من بتوانم براي مدتي به خودم مرخصي بدهم و يا انكه كار را بخوابانم شكل كارم خيلي جدي شده است و من احساس مي كنم امروز انجام كار من فقط يك انجام كار ساده نيست بلكه فكر مي كنم دفاع از كارم امروز به شكلي دفاع از شخصيتم شده ، من فكر مي كنم من بعد از انجام اين كار وارد مرحله جديدي از زندگيم خواهد شد و يا به عبارتي ديگر كار امسال من تحولي در تاريخ زندگي من خواهد بود و نيز همين جا بگويم كه من تلاش كرده ام كه تصوير تفكراتم را در كارم به نمايش بگذارم چنان كه گويا براي نمايش نقاشي هاي يك نقاش نمايشگاهي بر پا كرده باشن

من از تمام قواي مالي خودم استفاده كردم ، من از تمام تسهيلات بانكي كه مي شد استفاده كردم ، من با تمام وجود ريسك كردم ، من با تمام وجود سليقه به خرج دادم و خلاصه من همه جوره كار كردم .

نكته جالبي كه به ان پي برده ام اين است كه كار شديد مرا خسيس كرده است ، وقتي كم كار مي كنم معمولا خيلي ولخرجي مي كنم ولي حالا كه دارم خيلي كار مي كنم بر خلاف انتظار خيلي خسيس شده ام تا جايي كه ديروز كه داشتم كفشهاي زمستاني ام را مرتب مي كردم از داشتن اين همه كفش به خودم ايراد گرفتم و خودم را يك بچه سر به هوا لقب دادم .

دوباره همین دیروز که گوشی موبایلم از سر سه طبقه افتاد پایین یکی از دوستا می گفت : این گوشی  دیگه قابل استفاده نیست نه عکس می گیره نه شارژ می شه صداشم که خیلی ضعیفه

من در جوابش گفتم : به جای دادن پانصد هزار تومان به یک گوشی خوب پانصد هزار تومان می دم به جوشکارم تا یک ماه برام هندی برقصه

شايد خنده دار باشد كه بدانيد من مانند كسي كه براي كنكور مي خواند و در طول مدت يك سال تمام مدت مشغول مطالعه هست و جريان ذهني اش يك جريان تحت فشار و پيچيده است ، من هم همينطور شده ام با اين تفاوت كه او روي قلم فوتبال مي كند و من داخل گود

.........

اما اينكه چه كارهايي انجام مي دهم و اينكه ايا اين كارها توجيه اقتصادي خواهد داشت يا خير و اينكه من چقدر زمان و فضا را خوب خوانده ام يا خير و تقريبا سوالهايي از اين نوع در يك سرمايه گذاري حدود دويست و پنجاه ميليون تومان پول و دويست پنجاه ميليون خروار كار فكري و فيزيكي ... بعدا قابل جوابگويي خواهد بود

+ نوشته شده در  88/08/18ساعت 18  توسط كادر  | 

من نمي بينم كسي گل كوچكي بكارد ولي گلهاي بزرگي اينجا هست كه من نمي دانم چه كسي انها را كاشته است .

گلهايي كه مي شه خم كرد و با تمام وجود بويشان كشيد ، بغلي به اشتياق برايشان باز كرد و به انتظارشان نشست

همه چيز دنيا پوچ و تو خاليه اين فقط عشقه كه وقتي بهش بي توجه باشي بعد بايد حسرتشو بكشي . اينكه مي گم عشق حقيقت زندگيست يك تعارف نيست اما اينكه بگم زندگي فقط يك حقيقت داره شايد اينطور نباشه .

من واقعا در زندگيم هرگز به پولهايي كه در نياوردم حسرت نمي كشم بيشتر به بخور و نمير زندگي قانعم .

من در زندگيم به شغلهايي كه دست نيافتم فكر نمي كنم به همين الافي ام راضي ام .

براستي من به هيچ كجاي زندگي دل نمي بيندم بيشتر حسرت عشقهايي را مي كشم كه هر كدام را به يك دليلي از دست داده ام ، يكي دور بوده يك زود بوده يكي زور بوده يك ...

من ديگه تصميم ندارم به عشقهايي كه گلهاي زندگي من هستند بي توجه بمونم ، ديگه نمي خوام اونا رو بزرگ و درد آور كنم ،مي خوام اگر يك دنيا دوسم دارن يك ساعت برام وقت بذارن مي خوام اگر يك زندگي دوسشون دارم يك روز براشون وقت بذارم . مي خوام با هم يك چايي بخوريم و يه كم به هم نگاه كنيم تا ببينيم چي مي شه

شايد ادما وقتي براي هم بزرگ مي شن همديگرو از دست مي دن ، پس بيا بي ريا باشيم ساده باشيم و كمي منحرف و منتظر يك فرصت كوتاه

مي دوني من فكر مي كنم يك چيز هايي تو زندگي هست كه من هنوز اونا رو درك نكردم

مي دوني من فكر مي كنم تو مي توني به درك بهتر من كمك كني

مي دوني هميشه ما از تماشاي اسمون لذت نمي بريم گاهي وقتا اسمون از تماشاي ما لذت مي بره پس بيا براي يك دفعه هم كه شده اين لذتو به اسمون بديم

+ نوشته شده در  88/08/17ساعت 22  توسط كادر  | 

 

گاهی وقتا هیچ چیزی به اندازه تصور اینکه خر باشم سبکم نمی کنه

شايد اگر همه چيز رو براه باشد من هيچ حرفي غير از عشق نداشته باشم . اينكه عاشق باشم و مرتب اين عشق را به ديگران عرضه كنم ولي زندگي به من زياد اين فرصت را نمي دهد

من مي بينم سطح كلاس اجتماع پايين امده است و اين مرا سخت نگران مي كند .

ماشينهايي كه سوار مي شويم استاندارد امروز را ندارن و ما هيچ اعتراضي نمي كنيم حتي وقتي مي خواهيم ماشيني را سوار شويم يك نگاه به لاستيك ان نمي اندازيم

جاده هامان افتضاحند و ما فقط سكوت مي كنيم و اين دو مشكل در طي سه روز گذشته فقط از عبدل اباد و فيض اباد و دوغ اباد چهار كشته گرفته است دو نفر در حالت اغماء هستند و سه نفر سخت مجروح شده اند و اين مسئله وقتي فاجعه مي شود كه ما در محيط كوچك همه همديگر را مي شناسيم و تا مدتها در خاطر همديگر مي مانيم

چرا ما براي خودمان كلاس نمي گذاريم ؟

چرا به جاي كلاس گذاشتن براي خودمان هميشه حرص مي خوريم و اين و ان را فحش مي دهيم و دست اخر هيچ اتفاقي هم نمي افتد

اگر از وضعيت تحصيل بچه هامان ناراحتيم چرا انها را از مدرسه نمي گيريم من همين امروز به دخترم گفتم : دخترم من اصلا ازت نمي خوام درس بخوني ، براي من ياد گرفتن اين جور چيز ها كه توي كتابهاي شما هست اصلا اهميتي ندارد حالا اگر تو خانه حوصله ات سر مي ره فقط برو مدرسه بازي كن و خوش باش

ما در اجتماع توانايي دفاع از حق و حقوقاتمان را نداريم آنگاه به يك افسر پليس يا به يك قاضي از ترس احترام مي گذاريم

آخه من چطور عاشق انسانهايي بشم كه هيچ كلاسي را براي خودشان نگه نمي دارن

وقتي تو وجود يك نفر ترس هست چطور مي شه عاشقش شد

وقتي يك نفر دريچه هاي مغزشو با بتون بسته و كركره اخماشو پايين كشيده چطور مي شه عاشقش شد

وقتي يكي هم كه خودشو با فكرش منطبق كرده ولي به خاطر ملاحظات همرنگ ديگران شده چطور مي شه عاشقش شد

من نمي فهمم اگر در كل ايران مثلا بانك كشاورزي اعلام كنه صد تا جايزه ماشين داره چهار هزار نفر از مردم عبدل اباد حساب سپرده باز مي كنن و در دفاع از كارشون مي گن : خدا رو چي ديدي شايد اون يك نفر ما باشيم

ولي اگر در طول يك ماه فقط در همين منطقه ده نفر در حوادث رانندگي بميرن ، همه خودشونو از مرگ مستثني مي دونن و هيچ كس به فكر راه چاره نيست و تازه ممكنه براي كسي كه مرده هزار تا حرف بد و بيراه هم بزنن

تو تمام منطقه يك روز نامه محلي يا يك هفته نامه يا يك ماهنامه نيست كه اقل كم مردم بتونن تو اون مشكلاتشونو براي همديگر توضيح بدن و به فكر راه چاره بيفتن ، من شك ندارم اگر هم اين جور روز نامه اي باز بشه خبر هاشو معلوم نيست كي كه كجا نشسته مي نويسه .

همه مجبور به گفتن (( به به )) و زدن (( چه چه )) شده ايم

خب حالا شما جاي من آيا فصل عاشق شدن هيمن فصل است

+ نوشته شده در  88/08/16ساعت 20  توسط كادر  | 

راستش هر كسي يك ارزويي داره منم هيمنم يكي مثل همه

آرزو دارم زمان متوقف بشه زيرا كه من خيلي خوبم و وقتي كه خوب دقت مي كنم مي بينم خيلي چيز ها در اطراف هست كه كلي جا براي نگاه كردن و لذت بردن داره و من هنوز اين كار را نكرده ام .

آرزو دارم يك چند تا دوست ورزشي با حال و اهل دل پيدا كنم هر هفته چار پنج مرتبه باهاشون ورزش كنم گاهي فوتبال بازي كنيم گاهي پينگ پنگ و گاهي كوهنوردي و گاهي دوچرخه سواري و حتي گاهي اسب سواري هم بريم .

ارزو دارم دو سه تا دوست احساسي زيبا داشته باشم و اقل كم ماهي يك دفعه اونا رو بينم و يك شب با هاشون بشينيم و حرفايي بزنيم و چيز هايي بخوريم كلي احساسات براي هم رو كنيم

دوست دارم فرصت داشته باشم بعضي از مكانها را ببينم ، و تاريخ ساخت اون مكانها و خلاصه روند صعودي يا نزولي انسان را در دل تاريخ ، خودم نتيجه گيري كنم .

دوست دارم توانايي مكالمه با انسانهاي متفاوت از هر جايي را داشته باشم دوست دارم بتونم تشخيص بدم الان كجاي كارم و يا بهتر بگم بتونم بفهمم كجاي دنيا ايستادم و روي دنيا به چه سمتي است

دوست دارم در جامعه پنجره هاي ارتباطي بيشتري باز مي بود و من مي شدم طراح احساسات مثلا يك روز در تهران را روز مشهد نام گذاري مي كردم و در ان روز تهرانيها به مشهدي هاي مقيم تهران هديه مي دادن و يك شب در مشهد شب شيراز مي شد و در اون شب شيرازيها ...خلاصه من طراح احساسات بشم مي دونم بايد چه كار كنم

دوست داشتم به من اين فرصت داده مي شد تا درباره فرصت هاي خالي ديگران و خودم تلاش كنم و از اين تلاش احساس ترس نمي كردم

حالا مثل بچگي ايم ارزو ندارم شوهر لوسيمه (( كارتون مهاجران )) بشم ، مثل ژان وال ژان به كمك كوزت بيام ، يا نل را در سفر با پدر بزرگش همراهي كنم دوست دارم بتونم به تمام نل هاي كره زمين كمك كنم مثل لوسيمه شاد و انرژيك باشن

+ نوشته شده در  88/08/15ساعت 18  توسط كادر  | 

امروز هوا بسيار خوب است . زندگي جرياني نرم و ملايم دارد ومن هم امروز خودم را به دامن طبيعت سپرده ام .

زنبور ها ي سياه بي حال كه روي موهايت مي نشينند و حس حركت كردن ندارن ، افتابي كه گرمت مي كند و سايه اي كه در ان احساس سرما مي كني . امروز شيريني زندگي لخت و عريان در دامن بالا زده طبيعت هوسي براي ليس زدن و لاس زدن ايجاد مي كند.

تك و توك گلهاي زعفران در دشت زر خيز مه ولات نشاني از آغاز فصل زعفران و برگهاي زرد درختان انار و پسته فرا رسيدن فصل چرت زدن درختان ، خوابيدن و خواب ديدنشان را ياد آوري مي كند .

يكي از دوستان كه نيم ساعتي قبل زنگ زده بود به من مي گفت :

چيه به اون عبدل اباد چسبيده اي ول كن بيا مشهد ، دلتو اونجا به چي خوش كرده اي شك ندارم كه در اين مدتي كه اونجا موندگار شدي از لحاظ هيكل حتما برگشته اي به انسان نخستين شايدم يك برگ گذاشته اي روي ...

من فقط خنديدم ، نتوانستم براي او از زيباييهاي اينجا حرف بزنم . نتوانستم به او بگويم اين جا زيباترين نقطه دنياست دركمتر از بيست كيلومتر بالاتر روستاي شادمهر ابتداي دشت مه ولات مركز آلو زرد الو و شليل و هلو ست كمي پايين تر در فاصله پنج كيلو متري عبدل اباد روستاي دوغ اباد مركز زعفران و عبدل اباد هم مركز انار شايد ايران باشد وسه كيلو متر پايين تر فيض اباد مركز توليد پسته در مقداري بسيار وسيع و در بيست كيلومتر پايين تر در كاشمر مركز توليد انگور و ... آيا اين همه تنوع محصول و اين همه تفاوت فرهنگ و اين همه رقص طبيعت زيبا و شگفت انگيز نيست .

و من تقريبا در نقطه اي ايستادم كه تمام اين جاهايي كه نام بردم را مي توانم در يك نگاه ببينم .

سرزمين من بهترين و رنگين ترين سرزمين دنياست .

از همه مهمتر آب ازغند در ده كيلو متري عبدل اباد كه ازدل كوه مي جوشد و اب اشاميدني عبدل اباد را هم تامين مي كند آنقدر سبك است كه شايد بي نظير ترين ابي باشد كه من تا به حال جايي نوشيده ام

كوههايي كه در سه كيلومتري روستا عبدل اباد هست مانند سدي طبيعي بعنوان پشتوانه ابي منطقه عمل مي كنند

من واقعا مسحور اين همه زيبايي هستم . من اين سرزمين را دوست دارم

اگر ناراحتي دارم ،اگر دلم مي سوزد ، اگر سرحال و قبراق نيستم ، اگر ...

بخاطر اين است كه من متاسفم چرا اين همه نعمت اينجا هست و مردم اينقدر فقير و كوچك زندگي مي كنند . چرا هيچ استاديوم ورزشي و فضاي تفريحي در اين مناطق نيست ،چرا يك سالن تاتر و نمايش نيست ، چرا هيچ كس شاد و قبراق نيست .

و از انجا كه شادي امري جمعي هست من ناراحتم كه چرا اين مردم شادي هاشان را از ديگران پنهان مي كنن

چنان رفتار مي كنن كه گويي شاد بودن جرم است

+ نوشته شده در  88/08/15ساعت 14  توسط كادر  | 

من حالم از سياست به هم مي خوره سياست مثل تف كردن يك نفر هست تو قابلمه غذايي كه دارن چند نفر از اون غذا مي خورن . بعد از سياست بازي ديگر غذا خورده ي هيچكسي نمي شه ، اب گل الود مي شه و هر كي به هر كي بازي راه مي افته .

شايد دنيا در طي چند دهه اخير از لحاظ تكنو لوژي و ميزان عقل و پزشكي و ... خيلي پيشرفت كرده ولي من معتقدم ميزان تنش و ناراحتي افراد هم خيلي بالا رفته .

تا جايي كه بوش مي ياد و هنوز تو روستا ها مي شه اين موضوع را راحت تر فهميد مردم در چند دهه ي قبل خيلي شاد بودن البته منظورم اين نيست كه در تاريكي زندگي كردن و بچه زيادي اوردن و دعواهاي زياد زن و مرد و ... چيز هاي خوبيه ولي مي خوام بگم ناراحتي افراد به خودشون مربوط مي شد .

هر كسي كه از عقل كمتري بر خوردار بود بد تر زندگي مي كرد و هر كسي كه عاقل بود زندگي بهتري داشت هيچ كسي نان مفت نمي خورد و هيچ كسي چاپلوس و متملق نبود و هيچ كسي ... ولي حالا هر كسي عقل كمتري داره راحت تر زندگي مي كنه . حالا هر كسي كمتر مي فهمه راحت تر زندگي مي كنه . حالا خيلي ها دنبال نان مفت و چاپلوسي و هزار و يك كار بيهوده اند تا هر چه بيشتر پول دربيارن و مثل حيوون زندگي كنن . ديگه لياقت پروري و استعداد سالاري و عقل محوري وجود نداره

من حالم از سياست به هم مي خوره ، واقعا از روز هاي سياسي متنفرم ، از اين همه سياه بازي در اوردن و سر همديگر را شيره مالوندن و تمام اين جور چيز ها متنفرم

متاسفانه جامعه ما زيادي سياسي شده ، همه مثل طرفداراي دو تيم فوتبال هستن و هر كسي يك چيزي مي گه و در عين حال همه هم دارن دروغ مي گن و در عين حال همه هم دارن مي ترسن و در عين همه هم مي خوان يك جورايي بار خودشونو ببندن ...

+ نوشته شده در  88/08/14ساعت 22  توسط كادر  | 

البته ركورد شنكني در عبدل اباد ما مرسوم نيست . يعني ما اينجا هيچ ركوردي نداريم كه مثلا حالا يكي خواسته باشه خداي ناكرده بشكنش .

من گاهي وقتا كه حرف از تنبلي يكي هست مي شنوم كه درباره اش مي گن : تو چيز فلاني تريلي دور مي زنه

ولي خب اين كه نمي شه ركورد چون اولا مثله ، هيچي اش معلوم نيست ، در واقع شايد يك پرايد هم نتونه اون تو پارك كنه .

حالا از اين حرفا چه منظوري داشتم :

مي خواستم من امروز ادعا دارم ركورد تريلي را نه ببخشيد ركوردي را شكسته ام .

شايد من اولين كسي باشم كه توانسته از درخت اناري كه همان سال كاشته در همان سال ميوه بگيرد و من امروز كه داشتم داخل باغم قدم مي زدم متوجه شدم تعدادي از درختان انار دارند .

اين موضوع بصورت عجيبي خستگي مرا گرفت شايد شش هفت دانه انار چيز قابل اعتنايي نباشد ولي من در پس اين شش دانه انار شش هزار خروار كار كرده ام و شصت هزار خروار فكر كرده ام . من در اسفند ماه گذشته حدود هزار عدد نهال انار از ني ريز شيراز به قيمت يك ميليون تومان خريدم كه فقط كرايه ماشيني كه انها را ارود شد دويست هزار تومان . معمولا در اينجا براي كاشتن هزار عدد نهال اناز كمتر از پنجاه هزار تومان خرج مي كنن ولي من معتقد بودم با كاشت نهال ريشه اي اين قدرت را خواهم داشت كه يك سال در برداشت محصول جلو باشم . كساني زيادي با من مخالفت كردن و كار مرا ولخرجي مي دانستن ولي من به انها مي گفتم اگر من بتوانم يك سال زود تر به در امد برسم به جاي يك ميليون خرج ، بيشتر ده ميليون برداشت خواهم كرد و از انجا كه معمولا درخت انار وقتي به روش سنتي كاشته مي شود در سال اول كاشت فقط درخت توانايي دارد تا سبز شود و كمي جست بزند در سال دوم درخت كمي جان گرفته و تك و توك نشاني از انار دارد و در سال سوم اين موضوع بالا و اين روند صعودي تا بيست سال بيشتر و بيشتر مي شود و بعد از سي و پنج سال درخت روند محصول دهي اش كم مي گردد

پس حالا روشن شد كه منظور من از شادي و ركورد شكني فقط تعداد شش هفت عدد انار نبود بلكه من امروز ثابت كردم كه فكرم جوابم داده و در كارم تا حالا موفق بوده ام

خب حالا كه هيچكسي قدر منو نمي دونه اقل كم براي خودم شاد باشم خلاصه من اينقدر مردش بوده ام كه روي اين تفكرم اعم از ديوار كشي ، تانكر و لوله كشي و ... امسال بيست ميليون تومان هزينه كرده ام نمي خوام كه دلتون به حالم نسوزه ولي من براي تهيه مخارج اين كار مجبور شدم ماشين زير پامو بفروشم .شايدم اونو يك جايي پارك كردم

خب بچه هايي مثل من به همين چيز هاي كوچولو خوشن . شما به دل نگيريد

+ نوشته شده در  88/08/14ساعت 18  توسط كادر  | 

من خيلي خوشحالم كه حياط بزرگي دارم . البته داشتن حياط بزرگ در روستا چندان كار سختي نيست . من كه معمولا نمي دونم چمه و چرا سر حال نيستم قسمتي از انرژي و توان از دست رفتمو از حياطم مي گيرم .

من در روشني مختصري كه داخل حياط هست قدم مي زنم و به درخت زيتون تلخ نگاه مي كنم خوب كه دقت مي كنم چندين يا كريم (( قمري )) را مي بينم كه روي شاخه هاي بالايي نشسته اند همين كه اولين انها را مي بينم پشت سر بقيه را هم مي توانم ببينم در قسمت انتهاي حياط درختان توت و سرو و سپيدار و زيتون و انجير و كاج همه و همه سر در هم فرو برده اند و من هميشه در اين فضا دنيايي رويايي را تجربه مي كنم . يك سنگ بزرگ انجا هست كه من چندين سال قبل ان سنگ را از قله ي كوه چشمه محمد تقي با زحمت فراوان پايين اوردم

روي ان سنگ مي نشينم و به اسماني كه از انجا ديده نمي شود نگاه مي كنم . اين فضا معمولا خستگي را از من مي گيرد و به من قدرت و ارامش مي دهد . انجا به اندازه كافي اسباب راحتي و تفريح فراهم است البته زياد هم طول و تفصيلي ندارد يك كباب پز ساده هست و يك استخر كه مي توان انرا از پشت پنجره داخل ساختمان ديد . در طبقه سوم ساختمان كه در ان ميز پينگ پنگ هست يك آب پاشي تعبيه شده كه تابستانها فضا را سرد و مرطوب مي كند ولي حالا اين فقط خش خش برگ درختان است كه زير پايم خرد و خاكشير مي شوند

روزي كه من اين خانه را مي ساختم خيلي از دوستان و هم محلي هايم به خرج كردن زياد در محيط روستا اعتراض مي كردن ولي من هميشه به انها مي گفتم كه صرفا براي دلم خرج مي كنم و دوست ندارم مثل خيلي از مردم روستا كه بعضي از انها تا بيش از يك ميليارد تومان فقط پول نقد در بانك دارن اين همه پست و حقير زندگي كنم و فقط پولدار بميرم

شايد من آدم اقتصادي و زرنگي نباشم و شما در اين زمينه مي توانيد راه خودتان را برويد

شايد من مشكلات اخلاقي و عقلي نيز داشته باشم

ولي واقعا از اينكه براي دلم زندگي مي كنم خيلي راضي ام و هميشه در تنها ترين لحظات زندگي اين فقط قدرت فضاهايي كه ساخته ام هست كه به من ايمان به ايستادن و ادامه دادن مي دهند.

زندگي جنگ است ديگر هيچ

+ نوشته شده در  88/08/13ساعت 22  توسط كادر  | 

ممكنه من اشتباه كرده باشم ، اين ناراحتم نمي كنه زيرا در هر صورت اينده اين موضوع را روشن مي كنه كه ايا من اشتباه كرده ام يا خير .

من به اندازه جسارت هام بزرگ يا كوچك مي شم اين موضوع بستگي داره به درست عمل كردن يا اشتباه عمل كردنم

من نياز به تجربه دارم و تجربه بهايي داره كه بايد پرداختش كرد نمي شه از ديگران شنيدش يا جايي خوندش

من بايد كار كنم بايد قدم هاي بزرگ و كوچك بردارم بايد مدارا كردن با مردم خوب و بد را تجربه كنم همينها زندگي هستند . من نبايد خودم را در دنياي مبهم و لزج انديشه هاي كپك زده ام غرق كنم . واقعيت همين اطراف بساطي براي بازي من پهن كرده .

خب حرص و طمع را از زندگيم كنار مي ذارم ، كينه و حسادت را كم مي كنم و در برابر حرفهاي سبك و سنگين اطرافيان شكيبايي به خرج مي دم . من كه از زندگي چندان چيزي نمي خوام . من كه فكر نمي كنم پامو از همين عبدل اباد هرگز بيرون بذارم . من كه تمام دل خوشييم نشستن در (( چينگه ي باغ خليفه )) جلو دفتر و غيبت كردن اين و ان و نهايت تفريحم رفتن به كوه بندخاره

من كه هفته و ماه برايم معني شان را از دست داده اند اگر چك نكشيده بودم سيزده ي ابان و افتخاراتش هم يادم نبود البته من هيچي نمي دانم از اين حرفا احمق ترم كه معني اين جور افتخارات را بفهمم ولي تا وقتي يادم مي ياد تو مدرسه تو ايام بچگي گروه شعر مدرسه در اين روز اين ترانه را مي خواند

دشمن نوع بشر امريكا امريكا

دشمن علم و هنر امريكا امريكا

البته علم و هنر و ادب كه سندش را به اسم ما ايرانيان زده اند سالها قبل شاعر گفته

هنر دست ايرانيان است و بس

بماند ، من خيلي دوست دارم از اين هنر هاي ايراني يك چيز هايي بنويسم ولي فكر مي كنم كو قلم من و كو اين همه كمالات

خب ولش كن ، آخه مني كه ظهر اشكنه ي قروتي بادمجون خورده ام و شب هم املت بي مزه اي كه گوجه هاش هنوز جان داشتند و نمك هاي حالا كه اصلا شور نيستند مثل همين دختراي كره اي كه تو شش هزار نفرشون نمي شه بعشق يكيشون جلق زد

داشتم مي گفتم آخه منو چي به اين غلطا

بازم ولش

همه چيز اين متن هم كه شد ول اندر ول ، حالا تو اين اتاق من ول دادن زياد هم كار بدي نيست ولي شما مواظب باشيد چيزي ول نكنيد ، مخصوصا اين شعار را

امريكا امريكا مرگ به نيرنگ تو

خون جوانان ما مي چكد از چنگ تو

بازم ولش كن

........................

در محفل خود راه مده همچو مني را

افسرده دل افسرده كند انجمني را

+ نوشته شده در  88/08/12ساعت 21  توسط كادر  | 

اي عكسها شما نشان روز و ماهي بوديد

كه بر تازه جواني من گواهي بوديد

پير شدم ليك شما جوانيد هنوز

افسوس رفيق نيمه راهي بوديد

وقتي آلبوم هاي عكسم را نگاه مي كنم دلم مي گيرد . در بعضي عكسها نگاهم قفل مي شود و در برخي از انها كساني را مي بينم كه حالا يا مرده اند و يا خيلي فرق كرده اند .

من به عكسهايم نگاه مي كنم و مكانهايي را در انها مي بينم كه حالا ديگر ان مكانها كه جزيي از خاطرات من بوده اند خراب شده اند و يا من خيلي وقت است ان مكانها را نديده ام .

وقتي من به عكسهايم نگاه مي كنم متوجه اشتباهات زندگيم مي شوم و مي بينم در تمامي آن حالتها من مي توانسته ام جور بهتري باشم و در تمام ان ايام من بهتر و شاد تر زندگي كنم .

نمي دانم چرا من هرگز گذشته ام را تاييد نمي كنم

وقتي به عكسهايم نگاه مي كنم فكر مي كنم بايد در من يك نيروي منفي و سخت گيرانه اي باشد كه نگذاشته است من در تمام اين ايام شاد بوده باشم ، گويا من هميشه از عمد خواسته ام سخت زندگي كنم .

من هميشه براي چيز هاي كوچك جنگيده ام و اين تصور مرا ناراحت مي كند و وقتي فكر مي كنم تمام زندگي همين چيز هاي كوچك است كلا دلم مي گيرد

گذر زمان در عكسها خيلي سريع مي شود و من در حين توجه به اين ، احساس مرگ را درست شانه شانه ام مي بينم

وقتي من به عكسهايم نگاه مي كنم فكر مي كنم بر روي قبر خودم نشسته ام و به زماني نگاه مي كنم كه ديگر نيست و هر طور هم كه مي گذشت ديگر نبود ...

(( راستش همين الان يك دوست زنگ زده و من گوشي را گذاشتم روي گوشم و انگار او قصد ندارد حرفش را تمام كند همين الان پرسيد حواست هست ))

خلاصه تلفن تمام شد

من هم كه ديگر حس نوشتن ندارم

عمر برف است و افتاب تموز

اندكي خواجه مانده غره هنوز

+ نوشته شده در  88/08/11ساعت 23  توسط كادر  | 

نام مادر من ايران است ولي نمي دانم چرا اينقدر از اين مادر مي ترسم . نمي دانم چرا هرگز در آغوشش پلكهايم سنگين نمي شود . چرا فكر مي كنم او تصميم دارد خون مرا بمكد .

اين خيلي زشت است كه فردي نسبت به مادرش اينقدر نا ارام باشد .

نمي دانم چرا وقتي به مادرم فكر مي كنم تنم مي لرزد نفسم در جايي از سينه ام حبس مي شود و دردي روي قلبم مي دود .

اين خيلي وحشتناك است كه من زير سقفي خوابيده ام كه احساس مي كنم دارد روي سرم خراب مي شود .

نام مادر من ايران است

نمي دانم چرا با كودكان مادرم احساس بيگانگي مي كنم ، نمي دانم چرا در حياط خانمان چشمهاي خانواده تيز و تند به نظرم مي ايند. نمي دانم چرا هيچ كس پاي درخت كاج بلند دراز نكشيده است .

در خانه كه هستم فكر مي كنم اين خانه ، خانه ي من نيست ، اين مادر ، مادر من نيست اين بچه ها با من غريبگي مي كنن

خيلي مي ترسم وقتي از بيرون به خانه پناه مي اورم و در خانه دندان قروچه كردن مادر را مي بينم .

ايران نام مادر من است . و من مادري خواب الود دارم كه حالا نيمه شب غلت زده و پاشنه ي پايش را در دهان من كوبيده است و من كودكي ناتوان از حركت و من طفلي منفعل هستم كه فقط وقتي اجازه زندگي دارم كه از همين الان خودم را مرده به حساب اورم .

كاش مي توانستم به مادرم بگويم : مادر اگر باز هم با من غريبگي كني ، من با تمام احساساتم با تمام افكارم با تمام توانمنديهايم با تمام هوسهايم به همين راحتي در سكوت و درد خواهم مرد

+ نوشته شده در  88/08/11ساعت 13  توسط كادر  | 

زنها شايد كاملترين موجودات روي زمين باشن ، يعني اگر همه ي آدما را فرض كنيم ماشين بنز اونوقت مردا مي شن كاميون بنز و زنها مي شن سواري بنز

خب طبيعتا يك بنز سواري را نمي شه جاده خاكي برد ، نمي شه زياد بارش كرد ، نمي شه درشو محكم كوبيد (( دردش مياد )) فقط مي شه به آرومي عقبشو داد بالا و يك چيزايي گذاشت آن تو و بعد بري سر وقت جلو ، همه چيز بايد اروم باشه وقتي جاده صاف باشه وقتي خلوت باشه مي شه كمي هم تند رفت . يه بنز سواري خيلي حال مي ده (( البته من هيچ وقت سوار نشده ام )) و ممكنه يك ساعت سواريش يك هفته انرژي ايجاد كنه .

گاهي وقتا دل ادم مي گيره وقتي مي بينه يك بنز نگران بنزينه ، وقتي مي بينه يك بنز ضد گلوله زير يك خوك كثيفه ،

وقتي نگراني آدم بيشتر مي شه كه مي بينه خيلي از بنزا دوست دارن خوك سواري بدن .

..........

من داشتم راجع به زن حرف مي زدم حالا رفتم تو كار ماشين و دارم عقده گشايي مي كنم .

من فكر مي كنم اگر تدبير دنيا بيفته دست زنا كار دنيا درست بشه زيرا من تجربه كرده ام وقتي با كسي هم سفر هستي كه او مرتب نق مي زنه بهتره كار را به او بسپاري و بعد تو بشي طلبكار يا به عبارتي بهتر زنها درد سر مردان وقتي خودشون سر بشن ديگه دردي درست نمي كنن ، زنا وقتي از كار اجتماعي خط زده مي شوند با واقعيت بيگانه مي شن و به همين خاطر بيشتر با موبايلشون ور مي رن تا با عقلشون

..........

من واقعا معتقدم زنها بهترين موجوداتند و دايره لذت و عشقشان خيلي وسيع تر از مرداست فقط كافيست نترسن و نياز مالي به مردا نداشته باشن (( ولي فكر مي كنم زنها بدون مرد معمولا ترسوين ))

من فكر مي كنم تاريخ هنوز آنقدر قدرتمند نشده تا بتونه زن را به معناي واقعيش ترجمه كنه .

من فكر مي كنم از وقتي خدا لياقت مادر شدن را به زن داد مجبور شد روح زن كه قرار بود تبلور معجزه آفرينش باشد را از پليدي پاك كند.

.........

من هر چيز مفيد را مونث مي بينم و بطور كل طبيعت خود مونث است كه عامل آفرينش ، زيبايي و ايجاد شوق و نشاط است

دو چيز چشمان مرا به حيرت مي دراند اول يك روز يا يك شب زيبا دوم يك زن زيبا

.........

سوم هم يك ماشين بنز كه صندوق عقب بزرگي داشته باشد

خصوصیاتی که با انها مردها زنها را می شناسن خصوصیاتی است که خود در زنها ایجاد کرده اند لذا ان خصوصیات در نهان متعلق به خود مردهاست

+ نوشته شده در  88/08/10ساعت 22  توسط كادر  | 

من بزرگترين راه روشن فكري را مطالعه رمان مي دانم ، و نيز من معتقدم روشنفكري يك حالت خاص است يك نگاه خاص نيست كه هر كس بتواند از نگاه خودش روشنفكر باشد . هيچ كسي نمي تواند وابسته باشد و روشن فكر كند . سرزمين يك فرد نمي تواند مبين فكر يك فرد باشد ولي در كليت تعريف يك فرد بصورت شاخص وجود دارد .

شايد بين نامهايي كه در مشخصه يك فرد مي ايد و نامهايي كه حالت خاص هر فرد را بيان مي كند رابطه بي ربطي باشد ولي در مقام عمل اصلا اينطوري نيست لذا ما يك فرد افغاني را به مشخصات خاص نمي شناسيم و ممكن است ان فرد را فارغ از اينكه چه حالات خاصي دارد در برابر يك امريكايي كه صرفا فقط نام يك سرزمين را يدك مي كشد ، يكسان نمي بينيم .

اين شايد بزرگترين معضل روشنفكران است و در عين حال بزرگترين وظيفه ي انهاست به اين معنا كه يك روشنفكر صرفا تحقير مي شود زيرا به چشم پست ترين فرد اجتماعش سنجيده مي شود و اين وقتي دردناك است كه چرخ اجتماع بر مراد دل توده دور بزند و اين سيستم بصورت پيچيده اي طراحي شده باشد

روشنفكران در جوامع تاريك انديش مفلوك ترين پيران درمانده اند كه فقط منتظرنابودي اند و يا بايد زجر بكشند حتي از اينكه چشم دارن و يا از اينكه گوش دارن

............

در هر صورت خدا را شكر كه من نه روشنفكرم و نه در جامعه اي غلط انديش زندگي مي كنم ولي اين بدبخت اروپاييها و امريكا را كه اصلا ولش كن ... در هر صورت اينها چوب اين را مي خورند كه كريستف كلمب چهار هزار سال قبل بدنيا نيامده بود و گر نه من نشانشان مي دادم كي آدمه

+ نوشته شده در  88/08/09ساعت 22  توسط كادر  | 

گرانبهاترين تجربه ي زندگي من يك كلمه است

.......... استقلال ............

من به تجربه آموخته ام براي داشتن و حفظ غرور بايد

................ استقلال داشت

من با تمام وجودم آرامش را در داشتن

...... استقلال ديده ام

اگر از من بپرسند وسيع ترين و عميق ترين واژه زندگي چيست

بي شك خواهم گفت : اسسسسسسستقلال

من همين الان و در همين وبلاگ با خودم عهد مي بندم هرگز استقلالم را از دست ندهم .

وقتي من براي خودم كار مي كنم

وقتي براي خودم لباس مي پوسم

وقتي براي خودم مي خوابم

وقتي براي خودم عاشق مي شوم

وقتي به عشق خودم نفس مي كشم

من هر چه باشم ، هر چند كوچك و ناچيز جلوه كنم ، هر چند كار فيزيكي سخت انجام دهم ... من فقط وقتي معناي زندگي را فهميده ام من فقط وقتي لذت زندگي را برده ام من فقط وقتي دنياي دروني وسيعي داشته ام من فقط وقتي از زجر و درد و ناراحتي در امان بوده ام كه فردي مستقل باشم

من عهد مي بندم هرگز در زندگي بر ديگري تكيه نكنم ، من هرگز ديگري را سواره و خودم را پياده نخواهم كرد . من با غرور و در عين حال با احترام دست رد به سينه همه كساني خواهم زد كه راضي باشن همه چيز به من بدهن فقط به شرط اينكه مرا از خودم بگيرند

من ارتباط را دوست دارم ولي بخاطر داشتن ارتباط هرگز خودم را در مسند ضعف قرار نخواهم داد

اگر شيري توانمند ، اگر پلنگي تيز چنگال ، اگر گرگي پليد و درنده خو ،اگر عقابي تيز راي ، اگر ... بتوانم باشم كه زندگي خواهم كرد در غير اين صورت مي ميرم تا هرگز پوزه ام مانند شغالي در كف زباله داني گير نكند

+ نوشته شده در  88/08/09ساعت 18  توسط كادر  | 

دوستي ها در كجاي زندگي ما هستند و اصلا دوستي چيست ؟

آيا دوستي اين است كه دو نفر با هم ارتباط داشته باشن بدون انكه هيچ استفاده اي براي هم داشته باشن يا اينكه دوستي مبتني بر افاده و استفاده است . اگر دوستي بدون فايده باشد كه امري كاذب و پوچ است و اگر دوستي آبستن منفعتي باشد كه دام است .

من فكر مي كنم دوستي بايد مبتني بر معيار هاي خاصي باشد كه ارزش معنوي دارن و ان معيارها لذت و اعتماد است . يا بايد دو دوست از همديگر لذت ببرند حال يا از فيزيك همديگر لذت ببرند كه معمولا اين نوع لذت در دوستي با جنس مخالف است و لذت از مصاحبت با هم بقصد درد دل يا مشورتهاي عمومي زندگي و پايه ديگر دوستي بايد اعتماد باشد كه دو دوست نسبت به همديگر بي ريا باشن ، البته اين نوع دوستي در عمل بسيار نادر است زيرا اگر رابطه دو نفر در يك سطح نباشد رابطه ي انها كلا رابطه دوستانه نيست خلاصه يكي بر ديگري تفوق دارد و اگر رابطه هم سطح باشد بي ريا بودن بسيار سخت مي شود زيرا اگر دو نفر به همديگر كمك نكنن كه اعتماد در محك امتحان قرار نمي گيرد و اگر كمك بكنن و ان كمك هدفمند باشد كه پاي ريا به وسط كشيده شده است و اگر كمك به همديگر در پي يك اتفاق يا حادثه باشد مسئله از باب اعتماد به زير مجموعه ي توقع منتقل مي شود

اگر دوستي بين دو نفر را مانند رابطه ي شنا گر و اب بدانيم كه شناگر با اطمينان در اب شيرجه مي زند و آغوش باز آب چيزي از اب بودن نكاهد ، پس بايد گفت دوستي واقعي در بين دو هم جنس و دو هم سطح معنايي نخواهد داشت زيرا بر اوردن نياز عاطفي و اقتصادي و پر كردن خلاء تنهايي با هم جنس مقدور نيست و دوستي بين دو هم سطح و هم جنس بيشتر به اين مي ماند كه ما به يك نقاش به جاي دادن شش مداد از رنگهاي متنوع فقط به او شش مداد مثلا قرمز بدهيم

دوستي بين دو هم سطح بيشتر يك دوئل و در نهايت خوشبيني يك مسابقه است كه خلاصه چار تا لگدي هم توش هست

سطح روابط بين دو هم جنس هرگز عميق نمي شود البته ممكن است اين موضوع در مورد هم جنسهايي كه نياز عاطفي همديگر را بر اورده مي كنن طبيعتا صدق نكند

من فكر مي كنم دوستي بيشتر يك اصطلاح است تا يك واقعيت و ساده لوح ترين مردم كساني هستند كه اين واژه را در حالتهاي پوچ و بي معنايش (( دوستي بين دو هم جنس ، دو همكار ، دو هم سطح ، ... )) به القابي مانند ... مردانگي ... لوطي گري ... ندار... مرام ... صفا ... آراسته اند

دوستي هايي كه من مي بينم بيشتر به خوش و بش كردن دو گروه متخاصم قبل از نشستن پاي ميز مذاكره مي ماند كه دوامش فقط در هنگام ورود به جلسه است و ميزان عمقش بسته به ميزان استرسشان است

.....

من دوست دارم

بي ريا

بي توقع

بي كلك

بي تملق

بي نظر

صرفا ديگران را ببينم نه انكه آنها را ديد بزنم

+ نوشته شده در  88/08/09ساعت 0  توسط كادر  | 

البته من از خوانندگان متفرقه ي وبلاگم معذرت مي خواهم ولي واقعا من اين جور شبها از وبلاگ فقط بقصد خاطره نويسي استفاده مي كنم .

سرم خيلي شلوغ است امروز يك مقداري خلوت شدم ولي هنوز در چم و خم حساب و كتاب كار مانده ام ديشب تا نيمه شب فقط حساب تناژ و پول را مي كردم . حد اقل شش دسته چك پنجاه برگي چك كشيده ام

كار اينجوري اصلا خوب نيست ، دست آخر هم آنقدر در آمدي نداره .

اعصابم مرتب به هم مي ريزد

مثلا :

يكي از كارگرا بخاطر پروندن كفتري كه لب بام دفتر بوده يك انار پرت كرده روي ديواري كه هنوز كار نما كاريش تمام نشده ، سر و كله زدن با كارگر جماعت اصلا دلچسب نيست

يك باغ از فلاني خريده ام وقتي دارن اناراشو مي يارن مي بينم انار خوبش را كشيده اند و فقط دارن به من انار ضعيفشونو تحويل مي دن

پول به من نمي رسه و ممكنه اين نرسيدن پول طول هم بكشه

يك معامله مي كني يك هو طرفات زنگ مي زنن : فلاني ديگه انار نخر . مي گي اخه من معامله كردم تموم شده . مي گن : خب برو معامله را به هم بزن . مي گي آخه نمي شه

جلو خريد را مي گيري يك هو بهت زنگ مي زنن : فلاني مي توني يك دويست تني انار درهم برامون بخري . مي گي آخه همين ديروز كه گفتي معامله را فسخ كن

هر دوست و رفيقي كه مي ياد پيشم ازم توقع انار دستچين و خوب داره ، همين امشب مجبور شدم هر چي انار براي خانه خودم آورده بودم تعارف اونا كنم ، خيلي هاشونم پول نمي دن چون مبلغش براي يك نفر كمه ولي اونا نمي دونن اين مبلغ در كل خيلي مي شه مثلا سر از ميليون در مي ياره يك تن انار دستچين حد اقل قيمتش يك ميليون تومانه و هر كسي هم اقل كم پنجاه كيلو مي خواد

.......

خلاصه دلم لك زده براي اينكه تا ساعت نه صبح بخوابم و وقتي بيدار مي شم چند تا خميازه بكشم و راحت باشم . گاهي وقتا دچار حرص و طمع مي شم مي ترسم سر مال دنيا وجودم را از بين ببرم . گاهي وقتا مي ترسم كلاهم را بردارن و من مجبور بشم جواب مردم را از خودم بدم اون هم با اين همه خرجي كه امسال براي خودم تراشيدم

گاهي وقتا بد جوري پيش يكي شرمنده مي شم

خلاصه آرامشم اين روزا به هم ريخته درست و حسابي گاهی وقتا فکر می کنم رو هوام زنگا رو خوب تشخیص نمی دم زیباییها رو نمی بینم با خیلی مفاهیم غریبه می شم هفته و روز که کلا از دستم در رفته از بودن  بعضی عضو ها در بدنم کلا یادم رفته .

راستی امروز پنج شنبه بود و من باید پیش بابام می رفتم شاید بابا منتظرم بوده ، تازه الان فهمیدم

دوست دارم طوري كار كنم كه هم تنبل و بي كار نباشم و هم نا ارام و مضطرب نشوم

+ نوشته شده در  88/08/07ساعت 22  توسط كادر  | 

گاهي وقتا حالم گرفته است . معمولا حال گيري هاي من ريشه هاي عاطفي دارد . از يك نگاه حوصله ندارم از كسي بدم بيايد زيرا مي دانم بد آمدن يك حالت گذراست و نيز دوست ندارم از كسي خوشم بيايد زيرا خوش امدن نيز گذراست و در مقوله استمرار نمي گنجد.

با تمام اين روضه ها گمان مي كنم يك حالتي در من باشد كه گاه تا اعماق وجودم زبانه مي كشد بطوري كه شقيقه هايم داغ مي شوند از سر انگشتانم آتش بيرون مي ريزد و چشمانم به جايي خيره مي مانند . بسيار تلاش كرده ام كه به اين حالت نرسم ولي نمي توانم يا اقل كم هنوز نتوانسته ام .

من واقعا كس خاصي را دوست ندارم و شايد همين كه مجبورم با كس خاصي زندگي كنم عذابم مي دهد در مورد جامعه نيز به همين شكل هستم لذا وقتي مجبورم كساني را تحمل كنم مرتب به انديشه ي اين هستم كه يك طوري از انها كناره بگيرم .

نمي دانم بايد چه كار كنم از يك طرف انسان نياز به تعريف خانوادگي دارد حتي اگر بصورت سمبليك باشد و از يك طرف فرد در اجتماع مجبور از تعامل است و بايد متخلق باشد . از طرف ديگر هر فردي خودش هست با خصوصيات خاص .

شايدم از انجا كه من زياده عاشق پيشه ام موجب عذابم شده

شايد من روحي بسيار حساس دارم

شايد من خيلي مهربانم شايد من خيلي بد اخلاق و خود راي هستم

نمي دانم ولي مي دانم خلاصه من از يك چيزي خيلي دارم

گاهي وقتا كار اشتباهي مي كنم بعد خيلي شرمنده مي شم ، مثلا ديروز من در يك گفتگوي ده دقيقه اي جو گير شدم و زياده از حد احساسي عمل كردم و اين موجب شد كه طرف مقابل من كه يك طرف كاري بود بسيار به من نزديك شود و من بعد متوجه شدم با اين نوع برخورد من هرگز نخواهم توانست ادامه دهم ، كار اقتصادي گفتگوي خاص خودش را طلب مي كند كه تبعيت از ان فرمول منش تجاري و كاري يك فرد را روشن مي سازد ، من نبايد زياده از حد ان هم در اولين برخورد جلو بروم .

..........

يك واقعيت در من هست و ان اين است كه من نتوانسته ام به فضايي كه دوست دارم برسم .

مثلا از انجا که من معتقدم ما انسانها برای هم فقط کارهای جزیی را انجام می دهیم و این فقط هر کسی خودش هست که می تواند برای خودش کاری بزرگ انجام دهد لذا  تنهايي را خيلي دوست دارم ، ولي تنها بودن من با وجود انكه من از لحاظ مكاني اين فضا را دارم كار راحتي نيست با من طوري رفتار مي شود كه احساس جنايت مي كنم . من حتي براي امدن به پاي كاميوتر هم مشكل دارم زيرا اين تفكر را در خانواده ام ايجاد مي كنم كه گويي از بودن با انها لذت نمي برم لذا وقتي من اينجا مي نويسم بچه بيشتر گريه مي كند و من مي فهمم كه اين گريه بچه يك نوع اعتراض است ان هم از نوعي كه من اصلا نمي پسندم

من نمي خواهم كسي مرا دوست داشته باشد واقعا دوستي ها بيشتر درد سر درست مي كنن

من مي خواهم متعلق به خودم باشد و اينكه اين اجازه را ندارم عذابم مي دهد

نمي دانم من چه مشكلي دارم ولي مي دانم يك ابرسياه ، يك شيشه كدر ، يك بوي متعفن ، يك تفكر لزج و چسبنده ، يك چيز بد و عذاب آور هميشه با من هست

+ نوشته شده در  88/08/05ساعت 20  توسط كادر  | 

من عاشق سالاد الويه ام

اين حرفي بود كه همين چند لحظه قبل آفاق سر سفره زد

..............

پنج ابان فردا نه پس فردا ساعت نه و ربع صبح روز تولد افاقه و من حالا از ان روز ها مي نويسم

سال هفتاد و هفت در اوايل ماه بهمن ما بخاطر اتفاقي كه براي يكي از دوستان شمالي ام افتاده بود با هواپيما به آنجا رفته بوديم و در روز هشت بهمن با اتوبوس به مشهد امديم .

وقتي از شمال براه افتاديم هوا افتابي بود و ظهر بود ولي نيمه شب مشهد هوا برفي و سرد بود . ما به شهرك ابوذر رفتيم ولي در ان جور نيمه شبي و در شهرك دور افتاده ابوذر نيمه شب صاحب خانه نبود و آژانس هم رفته بود .

من از روي در به خانه رفتم و با (( فكر مي كنم )) شكستن شيشه خلاصه در را باز كردم . كم كمك هوا گرم شد و نهال تو دختر خوبم كاشته شد .

در ابان هفتاد و هشت من در تهران در مقطع فوق ليسانس درس مي خواندم هر هفته دو روز شنبه ها و يك شنبه ها درس داشتم . من صبح جمعه از عبدل اباد به مشهد مي امدم و بعد از ظهر با بليط قطار نيشابور سوار قطار تهران مي شدم و بعد از نيشابور تا تهران سرگردان سالن قطار بودم و صبح شنبه به تهران مي رسيدم و عصر به كلاس مي رفتم و شب در مسافر خانه مي خوابيدم و دوباره فردا هشت ساعت كلاس مي رفتم و شب دوباره به ايستگاه راه اهن مي امدم و ساعت نه شب با بليط تو راهي به هزار زحمت سوار قطار مي شدم و ظهر دو شنبه به مشهد و عصر دو شنبه به عبدل اباد مي رسيدم و باز دوباره جمعه همين كار تكرار مي شد .

البته من مجبور بودم رفت و امد كنم زيرا مغازه طلافروشي داشتم ، و انزمان زياد هم مستقل نبودم .كاري ندارم كه من موفق نشدم اين مقطع را تمام كنم

تو داشتي به دنيا مي امدي و ما روز تولد تو را انتخاب كرده بوديم و صبح زود روز پنج ابان با دو تا مادر بزرگت به بيمارستان تامين اجتماعي تربت رفتيم و تو در ساعت نه صبح توسط خانم دكتر پروين سالاري كه بعد از ده سال ساتگين را نيز بدنيا اورد ، بدنيا امدي

من شب قبل از تولد تو در يك فيلم ويدئويي برايت خيلي حرف زده ام و الان هم در شبي كه داري آخرين روز ده سالگي ات را پشت سر مي گذاري باز هم با تو حرف مي زنم

فردا اتمام يك دهه از زندگي توست و تو پس فردا پا در دهه دوم زندگي ات مي گذاري .

من حالا مثل ده سال قبل نيستم حالا كمي قلدرم و كمي درگير آنزمان كمي ترسو بودم و كمي گيج . شايد زبان من با ده سال قبلم فرق كرده باشد ولي قلب من هميشه با توست

ما امروز براي تو يك گوشي موبايل خريديم تا تو از حالا به بعد موبايل داشته باشي و من اين را به اين فال مي گيرم كه دهه دوم زندگي تو دهه آغاز گفتگوست .

تو از حالا به بعد با خودت با خانواده ات با دوستانت و با خيلي مفاهيم زندگي مجبور به گفتگو خواهي شد

ولي من يك نصيحت پدرانه به ات مي كنم :

هميشه عاشق سالاد الويه بمون

......... تولدت مبارك دختر گلم ..

راستي يادش بخير تو وقتي پنج سال داشتي و من به خانه مي امدم ، مي رفتي تو كمد روي لباسا قايم مي شدي تا من پيدات كنم و حالا اين كارو نمي كني

الانم وقتي مي ياي خونه و من مثلا تو اتاق بالا هستم فورا مي پرسي : مامان كو بابا

و من صداتو مي شنوم و حال مي كنم كه دوستم داري

حالا يك نصيحت ديگه هم برات دارم :

سعي كن فقط خودتو براي بابات لوس كني ، باباها دل بچه هاشونو نمي شكنن . من حتي از خاك بابام نيز مراد مي گيرم

+ نوشته شده در  88/08/03ساعت 22  توسط كادر  | 

با عجله يك دستشويي سر پايي رفتم بطوري كه وقتي بلند شدم تازه ديدم هنوز دستشويي ام تمام نشده (( حالا از فردا به من نگين پسره ور پا شاش ))

از پله ها با عجله آمدم بالا و به كفترا هم سري نزدم ولي به خودم قول دادم بعد از نشستن پاي وبلاگ بهشون سر بزنم .

همين الان حرفاي ما راجع به سبد انار و تهيه رب خانگي انار تمام شده (( ضمنا هر كسي قادر هست رب انار خانگي واقعا تميز براي من بفروشه دستش بالا ، كميسيون خوب مي دم ))

فكر مي كنم ساعت از نه هم گذشته و قراره ساعت نه و نيم دو تا از دوستان براي حساب و كتاب بيان اينجا

............

خب خلاصه امروز داشتم با خودم فكر مي كردم واقعا دليل بدنيا امدن من چيه ؟

آيا واقعا من بدنيا امده ام تا انار بخرم و رستوران بزنم

ايا من واقعا بدنيا امده ام تا هميشه عقده بوسيدن ننه ي شمس و ننه قمر را داشته باشم

آيا واقعا من آمده تا كمي سگ دو بزنم و كمي حرص بزنم و بعد كمي پول در بيارم و براي اين پول هزار كس و نا كس را دور بزنم و بپيچونم

ايا واقعا من آمده ام تا يك مرد خانواده شق و رق باشم و مثلا باباي تر تميزي كه مي تونه خواسته ي بچه هاشو بر اورده كنه

.....

امشب ماه كاملا نيمه بود و من توانستم با هلال زيباي ماه كه در بالاي شهر سپيد قرار داشت ارتباط روحي بر قرار كنم . من هميشه با ماه رابطه خوبي داشته ام ، هميشه ماه براي من مظهر صداقت و پاكي بوده است

....

من تصميم گرفتم ماه باشم ، نمي دانم چرا وقتي به ماه فكر مي كنم اينقدر دوست دارم به سمت ماه شدن حركت كنم ، آرام بيايم و ارام بروم و آنقدر نامحسوس و بي غرض بر زندگي ديگران نور بريزم كه انها خيلي وقتا حتي متوجه حضورم هم نشون .

به نظر من ماه از خورشيد خيلي بهتره ، چون خورشيد زيادي تنده و كسي نمي تونه بهش بي توجه بمونه يا بايد دنبالش دويد و يا بايد ازش فرار كرد ولي مي شه زير ماه به قرار و آرامش رسيد .

كاش بتونم ماه خيلي ها بشم بي آنكه بغلم كنن همونطور كه خيلي ها كه ممكنه خيلي دور باشن (( منظورم يقينا كانادا ... شايدم هست )) ماه منن

سلام ماه ، چطوری امشب خیلی هلالی شدی می شه کمرتو قلاب کرد

....

متن را غلط گيري نمي كنم

+ نوشته شده در  88/08/02ساعت 21  توسط كادر  | 

امروز ديوار كشي باغي كه قرار است باغ تالار شود تمام شد . اين ديوار كشي شش ماه تمام طول كشيد . شايد يك ديوار كشي فضاي دو هكتاري از نظر خيلي ها چيزي نباشد ولي من اصلا اينطوري فكر نمي كنم .

هر كاري اراده لازم دارد و صبر و حوصله ، روزي هفت نفر كارگر كه هر لحظه هم به تو كاري داشته باشن و از تو چيزي خواسته باشن

ولي خلاصه اين ديوار امروز تمام شد و من اميد وارم اين فضا بعدها بتواند فضايي براي لذت بردن بيشتر من از زندگي باشد .

تا به حال من كارهاي زيادي كرده ام كه براي خودم قابل ستايش هستن

مثلا مطالعه من به مدت شانزده روز بصورت شبانه روزي براي امتحان كنكور سال هفتاد و يك

مطالعه ي من به مدت چهار ما به صورت شبانه روزي در زمان كنكور كارشناسي ارشد و جالب اينجاست كه من دقيقا در روز امتحان فوق مريض شدم و دو ماه بعد در كنكور دانشگاه ازاد شركت كردم

من در زمان نوشتن رمان تصوير هاي تب الود هم بصورت چند ماه شديد كار مي كردم

ولي تا به حال هيچ وقت مثل امسال من شديد درگير كار نشده بودم

الان مدت هشت ماه و اندي است كه من بصورت بسيار جدي مشغولم و اين مشغله تا جايي هست كه من نمي توانم كار را رها كنم نه اينكه نخواسته باشم . مثلا كار ساخت مجتمع اگر به بهره برداري نرسد من با زيان خواب سرمايه طرف هستم و اين يعني ضرر براي هر ماه حد اقل پنج ميليون تومان

ای کاش این مسائل اقتصادی هم یک کم احساسات حالیشون می شد

....

كلا كار هاي جدي نه اينكه خواسته باشم از خودم تعريف كنم يك عرضه خاصي طلب مي كند كه براي درك ان فقط بايد در فضايش قرار بگيري .

..........

+ نوشته شده در  88/07/30ساعت 22  توسط كادر  | 

اين كفترا انگار بر خلاف ما آدما صبحا به غر مي يان يا به زباني ديگر مثل اينكه اينا كاراي مهم شونو مي ذارن براي سر صبح . خب بايد بگم اگر اين مسائل را به صبح موكول كرد زياد هم بد نيست وقتي خيلي خسته اي و خوابت مي ياد چيزت هم زود مي ياد و خلاصه درد سراي خاص خودش

حالا بايد اقرار كنم كه ديگه كمي پير شدم آدمي كه تا ساعت نه صبح مي خوابيده الان كه ساعت شش صبحه يك ساعته كه بيدارم و حرص مال دنيا هم كمي دارم شايدم اين حرص نباشه تلاش باشه و فكر تلاش

حالا يك روز زود بيدار شدم چقدر بايد فلسفه بافي كنم . بچه كه بودم پدر و مادرم خيلي زود بيدار مي شدن و پدر با صداي بلند قران مي خواند و مادر خط مي برد . پدر هر سه خطي كه مي خواند به مادر مي گفت :

اين پسره را بيدار كن

مادر هم كه ول كن معامله نبود معتقد بود كه روزي هر كسي را صبح زود تقسيم مي كنن و همه بايد صبح زود بيدار بشن كه روزيشونو لولو نخوره

آخ كه مادر هي مرتب مرا تكان مي داد و مي گفت : پا شو لنگ ظهره (( حالا هنوز خورشيد در نيامده بود ))

اين مسائل كه :

صبح ها روزي هر كسي را تقسيم مي كنن

صبح بايد قران و نماز صبح را با صداي بلند خواند

بايد بچه ها را از كوچكي به نماز و قران عادت داد

بايد ...

همه اين موارد حرفهايي بود كه بابا از نشستن پاي منبر ياد گرفته بود . او كه خدايش رحمتش كند هرگز نياموخته بود كه بهداشت رواني فرد مخصوصا موقع بيدار كردن كسي از خواب يعني چه ؟ او هرگز سكوت را و ارامش را تجربه نكرده بود ؟ او خلق خاطرات شيرين و دادن روحيه لذت زندگي به ديگران را هر گز باور نكرده بود ؟

من نمي دانم چرا نسلي كه اين همه ادعاي مسلماني كردن خلقي اين همه گمراه را بوجود آوردن از جمله خود من

....

حالا هنوز خيلي صبحه وقت اين حرفا نيست بهتره برم به بغبغو كفترا نگاه كنم و سري هم از اتاق آفاق بزنم كه ساعت هشت با چشمان بسته مي ره مدرسه

........

شايد يك وقتي ديگر درباره صبح عبدل ابادي ها بنويسم

در هر صورت چون ديدن صبح براي من نوبره غنيمت مي دونم بگم :

دنيا صبح به خير، روزي شاد و لذت بخش براي هر كسي با هر كي دوست داره آرزو مي كنم ولي همه كارا تونو آروم بكنين ، كفترا دارن مي غرن ، بچه ها مي خوان بخوابن پس مزاحم كسي نشين

........

 

+ نوشته شده در  88/07/30ساعت 6  توسط كادر  | 

وقتی هیچی نیستم همون بهتر که بگم عاشقم و وقتی عاشقم همون بهتر که هیچی نباشم

وقتي يك نفر خوشحاله با بيان خوشحاليش مي تونه بين ديگران شادي را تقسيم كنه و وقتي يك نفر ناراحته با بيان ناراحتيش غم را بين ديگران پخش مي كنه .

حالا من خيلي ساده مي گم خوشحالم

خوشحالم كه فهميده ام خوشحالي خيلي اسباب پيچيده اي لازم نداره فقط كافيه صادق باشي و اهل كار باشي

من اصلا اين حرف آنتوني رابينز را قبول ندارم كه مي گه متاسفم براي كساني كه در كشور هاي (( بلا نسبت )) عقب مانده با وجود كار صادقانه محكوم به شكست مي شوند .

چرا كه من معتقدم فضاهاي سخت هم حال و هواي خودشو داره فقط كافيست ان فضاي سخت را ما خودمون ايجاد نكرده باشيم اگر در يك فضاي سخت متولد بشيم يا اسير يك شرايط جبري بشيم ، شرايط سختي خودشونو از دست مي دن

امروز ناراحت بودم كه چرا من هرگز موفق نشدم با دختري كه سالهاست فكرم را ازار مي ده حرف بزنم و نيز چرا هيچ كس حاضر نيست به من در اين كار كمك كنه همه فكر مي كنن با اين كار ممكنه به خانواده ي من خيانت كرده باشن

ولي واقعا اينطور نيست . من فقط مي خوام بگم حضور دارم و قلب من هم جداي از خانواده تپش خاص خودشو داره ولي در مورد اين فرد خاص من فقط مي خوام تابوي او را بشكنم كه ديگه اذيت نشم .

با تمام اين حرفا من بازم ناراحت نيستم با خودم فكر مي كنم به جاش اين دختر تهروني را دعوت مي كنم اينجا ، مي ريم با هم مي شينيم سايه ي ديوار گلي باغ و منم كه عقده ي لهجه قشنگ تهرانيها را دارم ازش مي خوام مرتب برام حرف بزنه

نمي دونم چرا فكر مي كنم در لهجه ي تهرانيها احساسات جلوه بهتري دارن ، پر رنگ تر مي شن گويا كش مي يارن نرم مي شن و به حاشيه مي رن

خب طبيعتا ممكنه هر كسي فكر كنه بعدش چي مي شه اين خيلي بي انصافيه كه درباره ي ما ، ديگران اينطوري فكر كنن

شايد خيالات من فقط دنبال يك دوستي ساده اند كه البته مي تونه تو اين مملكت با كلي مشكلات همراه بشه

ولي من واقعا خوشحالم چرا كه شايد دسترسي نداشتن به بعضي از فضاها به من كمك كرده بيشتر عاشق بمونم ، به اين مي گن مثبت انديشي

حالا اگه ما خواسته باشيم مثبت انديش نباشيم كه راه ديگه اي نداريم پس بهتر همون كه مثبت فكر كنيم ، سرمون تو لاك خودمون باشه و تو همين وبلاگ و اين جور جاها عشق ورزي كنيم .

البته ...همين الان يك پيامك برايم آمد كه زياد هم بي ربط نبود (( در كوچه هاي عشق دنبال تو مي گشتم ، حقيقتش شب بود ترسيدم و برگشتم ))

چيز ديگه اي كه مرا خيلي شاد داره اينه كه من چون با خواهش و التماس هرگز نتونستم به عشق برسم حالا دارم با غرور مسير عشقو مي رم حالا من ديگه به عاشق شدن فكر نمي كنم مي خوام معشوق واقع بشم يك معشوق خود شيفته كه هرگز حاضر نيست التفاتي به هيچ كس داشته باشه (( ولي راستش اين جمله اخر را من يك كم گه زيادي خوردم ))

اگر ان ترك نيشابور ... نه ... تهروني

بدست ارد دل من را ... نه ....مي دوني

شوم از اشتياق لبريز ، گردم مست و حيرووني

كنم پنهان تك تك دانه هاي اشك ، خدا دوني

+ نوشته شده در  88/07/29ساعت 22  توسط كادر  | 

زندگي همينه ما بايد بر اعصاب خودمان مسلط باشيم

يك روز سيمان كار سر كار نمي ياد ، يك روز مريضي يك روز يكي از اطرافيانت مريضه

يك روز اوني كه دوستش داري بهت التفاتي نداره

يك روز غذاي خوبي نمي خوري يك شب خوب نمي خوابي يك هفته خوب استراحت نمي كني

گاهي سه روز گذشته و يك بغل خوابي دلچسب نزدي

خلاصه زندگي همينه نمي شه در هر لحظه به يك دليل به هم ريخته بود

گاهي هوا گرمه و گاهي سرد و هر دوي اينها مي تونن اسباب ناراحتي بشن

گاهي اول ترمه و گاهي آخر ترم

گاهي دوري موجب عذابه و گاهي نزديكي

زندگي همينه فقط بايد ارام و خونسرد بود

گاهي تو فكر كاري گاهي تو انجام كار گاهي تو نتيجه كاري هميشه يك حرص و يك طمعي با تو هست

گاهي يكي مياد كه خيلي بلنده و دل مي بره و گاهي يكي خوب مي خنده و گاهي يكي ناجور باهات حرف مي زنه

گاهي وحشت زده مي شي و گاهي به گير يك آدم ناتو مي افتي

بايد زندگي را قبول كنيم و خودمان را در ان بگنجانيم

.....

اين حرفا را به دو دليل نوشتم

اول : يكي از دوستاي من كه مقام مهمي هم در منطقه دارد . مدتهاست با من درد دل مي كنه و ما شبهاي زيادي با هم هستيم ، هيچ كس شايد باور نكند كه اين جور فردي مي تواند اين همه مشكلات داشته باشه . خانواده او در مشهد هستن و او خودش معمولا اين جا تنهاست و من هم كه خلاصه رفيق بيست و پنج ساله ي اخير ايشان هستم ... من امروز صبح در طي يك پيام تلفني خبر دار شدم كه خانم ايشان بر اثر يك حادثه فوت كرده . البته من هنوز نتوانسته ام با خود ايشان حرف بزنم ولي الان كه دارم فكر مي كنم مي بينم تمام مشكلات زندگي ايشان در برابر اين مشكل هيچي نبوده است

دوم : يكي از دوستان من كه تقريبا از متمولين منطقه هست ولي ساكن مشهده امروز با دو نفر ديگه جلو دفتر ترمز گرفت . من ابتدا او را نشناختم ولي بعد ديدم كه خودشه . حال و احوالي كردم . او تقريبا شصت سال سن دارد و من هميشه شاهد بزله گويي هاي او بودم و شوخي هاي او با خانمي كه او خيلي تلاش مي كرد با ان خانم ارتباط داشته باشد و ان خانم يكي از زير دستانش بود . تمام اين حرفها مال تقريبا ده سال قبله . من از ناراحتي او از نرسيدن او به اين خانم خبر داشتم و از مشكلاتي كه او براي خودش در اصرار بر اين مسئله بوجود اورد ... امروز او تقريبا مرده بود . ارام بود و تمام تلاشش اين بود كه بتواند پايش را خوب بلند كند . در مكالمه يك ربعي كه با او داشتم در حيني كه مي خواست كسي چيزي نفهمد فقط سرش را تكان مي داد و از مشكلي كه براي خودش درست كرده سخت ناراحت بود ... او حالا بعد از سكته تقريبا افليج بود

.......

بي نهايت مواظب خودتان باشيد و به ارامي زندگي كنيد اينطوري همه چيز بهتر درست خواهد شد

+ نوشته شده در  88/07/28ساعت 21  توسط كادر  | 

با آنكه كاغذ خاطرات من از سال هفتاد و دو كهنه و زرد شده است ولي خاطرات ان سال براي من كهنگي ناپذير مانده اند چنان ان روز ها را مي بينم كه گويي هيچ زماني در اين بين حايل نيست .

مهر ماه هفتاد و دو بود كه من در بدترين حالات روحي و رواني ام بودم ، من با خانواده ام بسيار مشكل داشتم مشكلاتي كه بعد ها فقط در مورد پدرم از ان كوتاه امدم و در مورد بقيه اعضا خانواده هرگز حاضر نشدم كسي را ببخشم .

هر گز ان شب را فراموش نمي كنم در گوشه ي خانه ام در مشهد نشسته بودم و حالم هم خيلي خراب بود و من شايد خيلي زياد زياده روي كرده بودم و من شايد سخت زير فشار يك مسئله عشقي قرار داشتم كه تا هنوز هم بر سر من سايه تاريكي انداخته و من ديگر حتي لحظه اي هم حاضر نيستم به اين گونه عشق ورزيدن فكر كنم . هنوز شبهاي خسته ي سال هفتاد و دو و مشتهايي كه گاهي به كنج ديواري كوبيده مي شد ، همانجا مي ماند و سري كه به ترحم بر روي ان مشت خودش را مي ماليد ...

من در يكي از اين شبها بود كه توسط دوستي پيشنهاد ازدواج دريافت كردم

.........

امروز كه از حسن اباد مي گذشتم تمام ان خاطرات برايم زنده شد ، روستاي كوچك حسن اباد خيلي روستاست در پي پيشنهادي كه به من شده بود من با دوستم جلو خانه ي برادرش ايستاديم و او سعي كرد دختر برادرش را به من نشان دهد و من فقط يك سياهي ديدم كه در پشت يك شيشه مشجر جارويي در دست داشت و من با همين نگاه به شيشه مشجر عاشق شدم و گفتم خوبه

امروز من داشتم از حسن اباد عبور مي كردم ولي روح من به شانزده سال قبل برگشته بود ، احساس مي كردم پير و خسته هستم و زمان سخت فريبم داده است . الان كه از ان محله مي گذرم انجا و مردمش انقدر به نظرم كوچك مي ايند كه حاضر نيستم نگاهم را براي ديدنشان لحظه اي از نوازش نور خورشيد دور كنم (( راستش حالا خيلي جاها برايم فروغش را از دست داده است )). ولي انزمان ساده ترين جوان دنيا بودم و من بارها گفته ام شايد من تنها مردي باشم كه با چشمان بسته كاري را كردم كه هيچ كسي قادر نيست با چشمان باز ان كار را انجام دهد و اصلا شايد ازدواج پروژه اي كه بايد با چشمان بسته صورت گيرد

از جالب ترين خاطرات من اين بود كه يك شب قرار شد من خانمي را كه قرار بود باهاش ازدواج كنم را ببينم من با عموي ان خانم داخل ماشين نشسته بوديم و يك خانمي آمد كه به مصاحب من بگويد كه مثلا فلاني روش نمي شود بيايد ولي من فكر كردم سوژه مورد نظر همين است كه امد

دوست من كه عموي خانمم بود ترسيد كه من ناراحت شوم لذا به من نگفت كه دختر خانم تشريف نياوردن . يك ساعت بعد كسي از من پرسيد چطور بود ؟ منم گفتم : خوب بود

من در ان روشنايي كم از پشت شيشه ماشين فقط يك زني را در نقاب چادر ديده بودم كه نيمي از صورتش را پوشانده بود و نمي دانستم كه ان زن ، مادر بزرگ خانمي است كه قراره با من ازدواج كنه (( البته مادر بزرگ خيلي كارش درسته ))

اي خاطرات خسته و شيرين و پوچ و ساده لوحانه دست از سرم برداريد كه من تا ابد عاشق ترين مرد دنيا خواهم ماند

+ نوشته شده در  88/07/27ساعت 21  توسط كادر  | 

خوشحالم كه انار هست و ما عبدل ابادي ها دوباره با ميوه مخصوص خودمانيم ، دوباره شبها تو خانه هامون مي تونيم انار شكسته بخوريم و موقع خوردن انار خوش و بش كنيم . اگر نترسم كه ممكنه دهن بعضي ها را اب بندازم بايد بگم من از صبح تا شب مرتب انار مي خورم و فكر مي كنم انار بهترين ميوه دنياست . خيلي چيز ها هم كه شبيه انار هستن اونا هم بهترين چيز هاي دنيان

از خاطرات فصل انار اگه خواسته باشم بگم خيلي زياده ولي در فصل انار عبدل اباد تبديل به يك بندر مي شه افراد غريبه زيادي ميان اينجا و هر كدومشان با يك عبدل ابادي مي ريزن رو هم و خلاصه شكل كار خيلي سخت مي شه هر كسي يك جوري مي خواد جنس بخره و هر كسي تلاش مي كنه ديگري را دور بزنه اين جريان دور زدن تا جايي هست كه ما خودمان هيچ وقت مزنه دقيق جنس را نمي فهميم و يك جورايي همه جو گير مي شيم .

عده اي صرفا انار به نسيه مي خرن تا بتوانن قرضاشونو ادا كنن ، عده اي با ميدون باريا كار مي كنن و بعضي ها انار سردخانه اي مي خرن و عده اي براي صادرات كار مي كنن و گروهي ديگر انار صنعتي مي خرن براي كنستانتره

منم مثل همه يك جورايي تلاش مي كنم تا پولي در بيارم گاهي وقتا با دو ، سه و يا چند نفر همزمان كار مي كنم بطوري كه يكيشون از ديگري خبر نداره و اين مثل همونه كه مي گن : تو شكم فلاني صد تا روباه هست بدون اينكه يكي از اونا دمش به يكي ديگه بخوره

موقع انار كه مي شه خيلي ها فكر مي كنن فصل پارو كردن پوله ولي اين حقيقت ماجرا نيست يا اقل كم خيلي وقتا نيست من احساس مي كنم در خيلي وقتا بي كاري از كار بهتره و يا اينكه بايد بگم خيلي كارها كار نيستند بلكه ضد كارند

شدت كار انار خيلي زياده تا جايي كه من از صبح ساعت هفت تا همين ده دقيقه قبل از نوشتن مشغول بودم بدون يك لحظه توقف و در ضمن نوشتن هم دقيقا به جمله (( با چند نفر همزمان كار مي كنم )) كه رسيدم دوباره يكي امد تا باهاش حرفهاي كاري بزنيم و اين گفتگو نيم ساعت طول كشيد و من در طول همين متن سه تلفن كاري را جواب داده ام ... منظور اينكه شدت كار انار بر خلاف ظاهر خيلي بالاست هم از لحاظ جسمي هم از لحاظ فكري

من دلم به حال خودم نمي سوزه ، من با كار تفريح مي كنم و هر چه بيشتر كار كنم سرحال تر مي شم و از كساني كه نان مفت مي خورن حالم به هم مي خوره ... فقط الان ديگه حسابي خوابم مي ياد

+ نوشته شده در  88/07/26ساعت 22  توسط كادر  | 

خب شايد من اگر زن بودم زياد هم بدم نمي امد براي مدتي هم شده با يك پيرمرد زندگي كنم البته نه يك پير پاتال زوار درفته بلكه يك بالاي هفتاد سرحال و اهل بذله گويي . امروز من با چار تا از اينا بودم رفته بوديم بجستان و فردوس ، اين سفر يك روزه اگه با دو تا جوون مي بود اصلا برام جالب نبود ولي نمي دونم چه سري در كلام اين پيرها هست كه اگه فقط متعصب نباشن خيلي به دل مي شينن

قسمتي از گفتگوهاي آنها که تازه قابل نوشتن هست  :

او با لهجه ي غليظ بجستاني حرف مي زد مي گفت پدر من خدابيامرز يك مغازه پارچه فروشي داشت سر همين چار راه كه حالا پسرم در ان مغازه قالي فروشي داره مغازه داري مي كرد.

مي گفت : يك روزي يك زني آمده بود مغازه و مي خواست پارچه تنبوني ((پارچه براي براي دوختن پيجامه )) بخره . بابام سرش شلوغ بود لذا اون زن مرتب مي گفت : حاجي اول تنبون منو در بيار

......

دومي مي گفت : يك كلبه تقي بود در كسرينه كه معتمد محل بود بلند گويي روي پشت بام خانه اش داشت و اذان مي داد يك روزي عباس چل كيسه يك بزغاله پيدا كرده بود و انرا برده بود جلو خانه كلبه تقي تا در بلند گو براي اهل ده ابلاغ كنه كلبه تقي هم رفته بود روي بام داد مي زد : هاي ... سپس سرش را از جلو بلند گو بر مي داشت و جلو باد گير مي گرفت و با صداي كوتاه ادامه مي داد ... يك بزغاله ... دوباره سرش را جلو بلند گو مي گرفت ... پيدا شده است .

........

ديگري مي گفت : در اين روستاي مزار(( نام روستايي در سه كيلو متري بجستان )) تازه يك مناره درست كرده بودن و مردم روستا به هر كسي كه به روستايشان مي امد پز منارشان را مي دادن . يك روز فلاني از ... آمده بود و وقتي ديد اينها اينقدر دارن حرف منارشان را مي زنن گفت : شما اين منار را از كاشمر ندزديده ايد . فلان پير مرد هم كه انجا بود در جوابش گفت : چرا ما منار كاشمر را هم دزديديم ولي در سر راه كه از ده شما رد مي شديم مردم ده شما جلو ما را گرفتن و گفتن : هر وجب اين منار بر زنهاي خودمان به كار است

........

ديگري مي گفت : روزي به شاه عباس خبر دادن يك دلاك در حمام شهر هست كه پشت هر كسي را كه كيسه مي كشد سپس ترتيب او را هم مي دهد شاه عباس به حمام رفت تا ببيند چه خبر است . دلاك پشت شاه عباس را كيسه كشيد و اب ريخت سپس دوباره او را ليف زد و در همين حين از شاه پرسيد : اي مرد چند سال داري شاه گفت : شصت و پنج سال . دلاك اورا شست و اصلا هم متعرض او نگرديد . در رختكن شاه عباس به دلاك گفت : من چنين شنيده بودم ولي تو كه اين كاره نبودي ؟ دلاك گفت : من بودم ولي شما اهلش نبودي . شاه گفت : از كجا فهميدي ؟ دلاك گفت : من از تمام كساني كه زير دستم مي نشينن سنشان را مي پرسم اگر مثل شما سنشان را بيشتر بگويند مي فهمم اهلش نيستن ولي اگر سنشان را كمتر بگويند مي دانم كه ...

..........

خوش و بش كردن با پير مرد ها خيلي جالب است من فكر مي كنم اين جماعت زياد اهل شتاب نيستن زياد هيجان زده نمي شوند به نظر من انها مي دانن كه قله ي دنيايي كه مي خواهن فتح كنن همان لحظه اي ايست كه در ان زندگي مي كنن انها بيشتر از ما جوانها قدر لحظه ها را مي دانن

+ نوشته شده در  88/07/25ساعت 19  توسط كادر  | 

اگه از خستگي هام بگم حال و روز وبلاگ هم خسته مي شه

اگه از دم خور شدن با مردم و خوش و بش كردن و ناراحت شدن و فريب كاري و پر حرفي و زر زيادي زدن و خطر دزدي و خسارت و ... كه صبح تا شب با ان دم خور هستم بگم اين براي حتي خودم هم جالب نيست نشان ضعف به حساب مي ياد بازار همينه دانشگاه كه نيست وقتي تو دانشگاه بودم مي رفتم سر كلاس بعد مي رفتم تريا همه جا گرم بود و من مي تونستم يك چاي بخورم خوش و بشي مي كرديم و درس هم كه اصلا نمي خونديم ، شبها هم كه مي رفتيم خونه چند تا دوست و رفيق بوديم دور هم مي نشستيم يا فيلم مي ديديم و يا حرف مي زديم و خلاصه زندگيمان پر بود از رمانتيك بازي و رويا و آرزو ... ولي حالا اصلا اينطوري نيستم فضاهاي زندگيم خيلي خشك و جدي شدن ، حالا اصلا نمي فهمم كي غروب مي شه تا اينكه زيبايي انرا درك كنم گاهي فكر مي كنم اين درست نيست اين طور زندگي درست نيست من بايد ارامش داشته باشم و اين طور الكي سگ دو نزنم ... ولش كن بازم كه شد بيان خستگي

يكي هم كه نيست باهاش يك چند پياله ابسيل... خورد من واقعا دارم از ارتباطهاي ناخواسته زجر مي كشم و بخوبي درك مي كنم چقدر جاي بعضي افراد و بودن در بعضي فضاها تو زندگيم خاليه

واقعا تا وقتي تو زندگي مسئول نيستي خيلي راحتي ، حالا مي فهمم چرا خيلي ها از ازدواج فرار مي كنن و اصلا دوست ندارن بچه داشته باشن ولي اين هم تمام ماجرا نيست من اصلا تنهايي زندگي كردن را دوست ندارم .

از طرفي من از عشق و عاشقي بيزارم عشق بيشتر برام يك درد سره كه بيشتر از هر چيزي تحقيرم مي كنه ، تلاش من براي اينكه ديگران دوستم داشته باشن با كار من هم خواني ندارد من در كارم ياد گرفته ام خيلي راحت دل ديگران را بشكنم و به انها با ديد مثبت نگاه نكنم ... خب طبيعتا وقتي اينقدر ديدگاهت به زندگي و اطرافيانت خشك باشد زندگي برايت سخت مي شود و من نمي خواهم موهايم را سر اين موضوعات سفيد كنم و من نمي خواهم زندگي را سخت بگيرم و من فكر مي كنم يك بار كه بيشتر به دنيا نمي ايم و من فكر مي كنم پير بودن مادر و كودكي فرزند را بايد غنيمت شمرد ....

شايد يك نوع سردر گمي در فرهنگ ما نهادينه شده باشد كه امشب در من بشدت بروز كرده است و شايد اين ذات زندگيست و براي همين است كه انسان به موسيقي به زن و به شر... نياز دارد

+ نوشته شده در  88/07/24ساعت 19  توسط كادر  | 

گاهي وقتا بين خنديدن و گريستن مي مانم .

ديشب دو تا از دوستان مهمان من بودن و بين ما يك قرار داد خريد انار در تناژ بالا بسته شد ، تنها تقاضاي من در اين قرار داد اين بود كه پول مردم را به موقع برسانيد و با آبرو اعتبار من بازي نكنيد حالا پول من همين انجام وظيفه در امر رفاقت است .

بين ما همه چيز بصورت دوستانه صورت گرفت و ما گفتيم اميدواريم اين كار دامنه ي رفاقت ما را بيش تر كند و اين به نظر حتي در كار تجارت هم خيلي دور از دسرس نيست مخصوصا وقتي كه كاري با صداقت شروع شود .

از امروز صبح كارهاي مربوط به آماده كردن دفتر و خالي كردن سبد و راس و ريس كردن بقيه كارها هم به كارهاي هر روزه اضافه شد و ممكنه حتي بزودي وبلاگ نوشتن مرا نيز تحت تاثير قرار دهد

از جمله كارهايي كه من امروز انجام دادم صحبت كردن با بقيه دوستاني بود كه در كار خريد انار فعاليت مي كنن و از آنها خواستم كه در صورت تمايل با من همكاري كنن و در غير اين صورت خب هر كسي طبيعتا كار خودش را انجام مي دهد .

خب كارها تا حدودي آماده شد و مسئله نگهبان شب و برق كشي موقتي و ... حل شد كه تلفن من زنگ زد . شماره طرف قرار داد روي گوشي بود .

_ سلام چاكرم

_ خوبي مهدي ، خب امروز چي كار كردي چقدر انار خريدي

_ انار كه هنوز نخريده ايم

_ با تعجب گفت :هيچي

_ بذار ببينم فكر مي كنم هشتاد كيلو انار صنعتي و حدودا صد و پنجاه كيلو انار شكسته براي شعار كار بغل جاده هست ، چطور، ما كه هنوز مزنه دقيق را نداريم ؟

او يك لحظه ساكت شد بعد يك كم خنديد و گفت :

_ نمي دوني از ظهر تا همين الان شايد ده نفر به من زنگ زده اند و گفته اند فلاني داره گران مي خره ، داره بازار را خراب مي كنه ، و پيشنهاد همكاري داده اند

..........

خب به نظر شما من چه كار كنم ، از طرفي من به اين دوست طرف قرار دادم اصلا نيازي ندارم و حتي بايد بگم اصلا به خريد انار و استفاده ي احتمالي اين كار هيچ وابستگي ندارم .

از طرفي اين فرد در هر صورت واضح مي گه كه فقط با تو كار مي كنم و هر كس دوست داره كار كنه با تو همكاري كنه

من هنوز كارم شروع نشده و هنوز معلوم نيست چه كاري پيش بياد وخلاصه ممكنه ما نه تنها سود نبريم كه زيان هم بكنيم ، هنوز هيچ پولي به حساب من واريز نشده بين ما دو نفر را دارن اين طوري شكر اب مي كنن

........

در هر صورت من دارم وارد كار خريد انار كه در مدتي كوتاه مسئوليتي سخت هم هست ، مي شم . سعي مي كنم حواسم را جمع كنم و در ميان هياهوي بازار جو گير نشم ، تجربه به من ياد داده كه اگه در اين نوع كارها يك لحظه افسار كار از دستت در بره ديگه نمي توني كار را جمع كني و مجبوري پشت سر هم مرتكب اشتباه بشي ...

خدايا مي دونم خيلي كار سختيه ولي خواهش مي كنم خودت ما را از شر حسود و بد جنس حفظ كن و به ما قدرتي بده تا در زير فشار حسد باز هم عاقلانه رفتار كنيم

 

+ نوشته شده در  88/07/22ساعت 17  توسط كادر  | 

زندگي فيلم نيست ، هنر پيشه ها و كارگر دانها هميشه بهترين راه حل ها را نشان نمي دن ، معمولا ما با نگاه به صفحه تلويزيون محو يك فيلم مي شيم و ممكنه كلي گريه كنيم ، بخنديم و ممكنه در لابلاي يك فيلم يك تصميماتي هم بگيريم . ولي واقعا زندگي فيلم نيست ، زندگي افسانه نيست .

اگر قبول داشته باشيم توهم يك واقعيته كه مي شه توش راه رفت خوابيد و خلاصه عمر را سپري كرد بايد گفت افسانه و فيلم دروازه هاي توهم هستند .

من معتقدم ما نبايد زياد فيلم ببنيم به هر نسبت كه ما به فيلم وابسته باشيم از دنياي واقعي دور مي شيم همانطور كه خيلي از نسل انسانهاي امروز بخاطر توجه به افسانه ها دارن در توهم زندگي مي كنن .

در فيلم ها هميشه حق به حق دار مي رسه ولي در واقعيت خيلي وقتا اين طور نيست

در فيلم ها هميشه دختراي خوشكل و پسراي پولدار حق عاشق شدن دارن آن هم بصورت ضرب دري ولي در واقعيت معمولا خيلي وقتا اينطور نيست معمولا بي پولها و كساني كه مشكل روحي دارن بيشتر عشقهاي فيلمي درست مي كنن و بعدش هم بخاطر گرسنگي عشقشان را فراموش مي كنن

در فيلم ها وقتي عاشق مي شي يكي برات موسيقي پخش مي كنه ولي در واقعيت هيچ كس به يك دل شكسته توجهي نداره

اگر خواسته باشن در فيلمي از خانواده تعريف كنن ، خب مي كنن و اگر خواسته باشن نكنن خب داستان يك چيز ديگه مي شه اون چيزي كه هميشه سرش بي كلاه مي مونه واقعيته

من نمي دانم چرا اين قدر انسانها به خر شدن علاقه دارن و از اين بدتر اينكه نمي دانم چرا اينقدر علاقه دارن گروهي خر بشن

من معتقدم ما فقط بايد اخبار گوش كنيم و جريانات روز دنيا را بدانيم و فيلم هم اگه خواستيم ببينيم فيلم سريالي نبينيم كه ديگه اقل كم زياد سر كار نمونيم و از زندگي مون غافل نشيم

+ نوشته شده در  88/07/21ساعت 16  توسط كادر  | 

از بس سير خوردم فكر مي كنم بوش تا اون ور كامپيوتر هم مي ياد ، امروز كمي احساس سرما خوردگي كردم ، با وجود انكه من معمولا بخاطر مصرف زياد روغن زيتون خيلي سالم هستم و خيلي كم مريض مي شم ولي امروز زياد حالم خوب نبود ، از طرفي قراره از فردا شروع به خريد انار كنم و اين يعني يك كار خيلي جدي در كنار بقيه ي كارها ....

خلاصه اصلا فرصتي براي مريض شدن ندارم .

حالا كه بحث فرصت شد بايد بگم من فرصت براي خيلي چيزها ندارم ، همه مردم اين جوري شدن همين كه به كاري سرگرم مي شن ديگه وقتشون پره و بايد صبح تا شب بدون ، من فكر مي كنم اين دويدن ها زياد هم چيز بدي نيست چرا كه اگه قرار باشه هيچ كاري نكنم بيشتر خسته مي شم ، من از كارهايي كه انجام مي دم لذت مي برم چون اين كارها را براي خودم انجام مي دم ، اگه من كاري نكنم لذت زندگيم بيشتر نمي شه مثلا همين امروز در شمال با يكي از دوستان كه كارخانه شالي كوبي داره حرف مي زدم و به او سفارش برنجي با اين نوشته را دادم كه تا دو سه روز ديگه اولين بارش مي رسه : (( برنج معطر شمال به سفارش مجتمع شهر سپيد تلفن ..... )) خب مشخصه كه برنج فروشي در اين سالها اصلا نوني نداره چون دولت تا دلت بخواد برنج هندي وارد كرده ولي من لذت مي برم كه مي تونم : اولا براي يك نيسان يك كاري ايجاد كنم تا دو تن برنج را به اينجا حمل كند . دوما : به كشاورز شمالي در فروش محصولش كمك كرده باشم . سوما : يك فروشنده را در مجتمع مشغول به كار كنم . چهارما : در حد توان مردم روستا و بخش به انها برنج سالم و در خور شاني رسانده باشم و .... حالا در اين ميان من فقط از رابطه هام خوب استفاده كردم ، همين بحث خريد انار هم همينه ، همش اين نيست كه آدم يك پولي به جيب بزنه ، اقل كم من در مجتمع چيزي حول و حوش دويست ميليون تومان خرج كرده ام و دارم مي كنم و اين تازه غير از پول زمينش است و اگر صرفا هدف كسب در امد باشه بهره بانكي اين پول مي شه برجي چهار ميليون تومان بي درد سر و بي كر و فر و من اگر حتي برجي پانصد هزار تومان هم در امد خالص داشته باشم بازم راضي ام و احساس لذت مي برم .

كاش من هزار ميليارد تومان پول داشتم و تمام اين پول را در راه ايجاد كار و آبادي خرج مي كردم تا جايي كه خودم براي خريد سه كيلو ميوه هم معطل مي ماندم

+ نوشته شده در  88/07/20ساعت 16  توسط كادر  |