تبليغاتX
سکوتهای دنباله دار

 

تا امروز اينقدر نسبت به كارم احساس نا اميدي نكرده بودم ، من تقريبا مخارجم سه و نيم برابر انچيزي شد كه فكر مي كردم بايد بشود ، و اين ميزان مخارج برنامه ريزي نشده بد جوري مرا گرفتار كرده . الان كه دارم فكر مي كنم و موههاي روي شكمم  كه در نافم فرو رفته را يكي يكي از روي حوصله بيرون مي اورم تا بيشتر به اين گرهي كه از بدو تولد با منه نگاه كنم ، مي بينم زندگي در من جريان زيبايي دارد ، از خودم مي پرسم : چرا يك فرد با اين ميزان مشغله ي كاري و درگيري فكري (( البته به نسبت خودم )) بايد اينقدر ارام باشد ؟ من طبيعتا الان بايد كمي مضطرب باشم ولي نه تنها اين طور نيستم بلكه خيلي هم سر حالم و خيلي هم اميدوار

من فكر مي كنم دليل اين امر بايد اين باشد كه من معتقدم دارم كاري را انجام مي دهم كه ان كار جزئي از وجود من است جزئي از فكر من است و من هم به وجود خودم ايمان دارم و هم به فكر خودم و اين ايمان و اعتقاد است كه اينهمه در من ارامش و اطمينان بوجود اورده است

من معتقدم انسانها به دنيا مي ايند و مي ميرن و در اين ميان فقط يك وظيفه دارن و ان هم كار است ولي تعريف اين كار از نظر مردم خيلي متفاوت است برخي كار را اين مي دانن كه از هر راهي پولدار شون ، برخي مي خواهن هر طور شده مسئوليت زندگيشان را بر دوش ديگري حالا يا خانواده يا دولت بيندازن ، برخي به مواد مخدر و مشروبات الكي پناه مي برن تا حقيقت را در رويا و پندارشان ببينند و بقول گفتني حقيقت را دودي كنن و ... از نگاه من تمام اين حرفا چرت و پرت است چيزي كه اهميت دارد اين است كه حقيقت يك چيز ثابت است و اينكه ما حقيقت را چه ببينيم هيچ توفيري در اصل ماجرا ندارد ، از طرفي ديگر انسان موجودي است كه علي رغم تمام ارتباط ها تنهاست و اين تنهايي طوري در كالبد انسان نهادينه شده كه گويي انسان چيزي جز تنهايي نيست و ديگران در زندگي فرد حضوري سايه وار دارن . خب با ذكر اين دو مقدمه يك سوال مطرح مي شود : ما وقتي با تنهايي مان تنها مي شويم چقدر احساس وسعت مي كنيم ؟ ايا درون ما يك سرزمين وسيع سرسبز بزرگ است با چشم انداز هاي زيبا يا انكه ما هميشه در درونمان به خود هشدار مي دهيم كه هيچ چيز جز صندلي مان نيستيم و هيچ چيز جز پولمان نيستيم ، و هيچ چيز جز ... و يا حتي كار ما به جايي رسيده كه اصلا اهل تماشاي خود نيستيم و يا به عبارتي ديگر هرگز همراهي خودمان را با خود احساس نمي كنيم

من نمي خواهم حرف اخلاقي زده باشم فقط مي خواهم منطق خودم را توضيح بدهم 

من باز هم به درون نافم كه حالا هيچ مويي داخلش نيست نگاه مي كنم و به اين فكر مي كنم كه سر جوال مرا چه كسي گره زده است و بعضي ها چقدر سر جوالشان گرههاي قشنگي دارد كه آدم بايد سرشو بذاره روي اون سر جوال و با يك خواب راحت حالشو ببره .

مواظب گره سر جوالتان باشيد كه خيلي از زيبايي شما به سفتي و تختي اون بستگي داره  

+ نوشته شده در  88/10/01ساعت 22  توسط كادر  | 

من خودم هر شب بيشتر از كامپيوتر و وبلاگم نياز دارم به اين كه به شب شوم (( آپديت شوم )) . من واقعا هر لحظه در زندگيم ابتدايي ترين چيز ها را گم مي كنم .

مثلا من فراموش مي كنم چه كسي هستم ، چه كساني دور و بر من هستن ، چه كار دارم مي كنم ، به چه چيزهايي فكر مي كنم ، ...

من واقعا هر شب مي بينم كه ابتدايي ترين مسائل زندگي ام را گم كرده ام و بايد درباره انها با خودم به بحث و جدل بپردازم .

من امشب دارم به دو چيز نسبتا متفاوت و نسبتا متضاد فكر مي كنم من از طرفي دارم به شب يلدا فكر مي كنم و اين كه امشب شب عاشقاست ، امشب شب تولد ميتراست و اينكه امشب جون مي ده آدم تو يك بار باشه و تا نيمه شب بزن و بكوب باشه و همه چيز شاد شاد شاد

و از طرفي دارم به ماه محرم فكر مي كنم و اينكه خانه ي من درست در وسط اباديست و همين الان كه دارم مي نويسم صداي بلند گوي چهار تا مسجد تو خانه ي ماست ، من دارم به اين فكر مي كنم كه ما عبدل اباديها مذهبي ترين مردم دنيا هستيم و من تا به حال كه همه جا را گشته ام مردمي به شدت مردم عبدل اباد اين قدر مذهبي نديده ام مثلا پدر خود من فردي بود كه تا آخر زندگي هرگز حتي در تلويزيون به زن سر لخت نگاه نكرد او كه نامش محمد بود نام تمام فرزندانش را محمد گذاشت و هميشه به من مي گفت نام تو اولين معصوم و آخرين معصومه

خب من دارم به دو چيز متضاد فكر مي كنم كه هر دو تاي انها جزئي از خاطرات من هستن ، من به يلدا فكر مي كنم و به اينكه من يك ايرانيم و به اينكه من در خاطراتم هميشه شب يلدا را با خوردن نخود كشمش هندوانه و انار و نشستن پاي حرفاي بابا در پله كرسي و قصه هايي كه هرگز انها را فراموش نمي كنم . اگر هر سي و شش سال سال قمري يك چرخه دور سال شمسي بزنه در تاريخ عمر من اين اولين مرتبه است كه يلدا در محرم قرار گرفته است .

يك شاه بود كه سه تا پسر داشت دو تا از پسراش مال زن بزرگه بودن و يك پسرش مال زن كوچيكه ... ما در عبدل اباد برق نداشتيم لذا شبهاي يلدا را در خانه يكي جمع مي شديم و روي كرسي يك چراغ گرد سوز مي گذاشتن و داخل يك مجمعه كه معمولا مسي بود مقداري تنقلات بود و آخر شب كه من مي خوابيدم بابا منو بغل مي كرد و از كوچه هاي خيس و گلي و تاريك به خانه مي اورد كه البته زياد هم دور نبود . بلدا براي من خاطره عشقي ندارد ولي خاطرات احساسي زيادي دارد كه من در اين شب خاص معمولا زياد در رويا فرو مي رفتم و هنوز روياهايم را فراموش نكرده ام ، اينكه دوست دارم اسب داشته باشم و هميشه عاشق باشم و هميشه يك فرد درستكار باشم و ... اين روياها كه هنوز هم با من مانده اند متعلق اند به شب يلدا

و اما محرم براي من خاطرات خاص خودش را داشت آبگوشت خوردن و زنجير زدن و لباس سياه پوشيدن ... محرم براي من بازي در گوشه مسجد و در شب هاي عاشورا تاسوعا كه يك هو مسجد را تاريك مي كردن و هر كسي مي رفت براي خودش ، بزرگتر هاي متعصب كه زنجير به سر و كله مي زدن و ما بچه ها كه الكي سر و صدا راه مي انداختيم ، محرم و دور علم چرخيدن و نيمه شب علم را دزديدن و به مزار رفتن و در بين راه در خانه هاي مردم را زدن و درخواست نقل و شيريني و شكلات ، محرم و كم كم بزرگ شدن و تيپ زدن در صف سينه زنان و زنجير زنان در ميان آبادي و حال و هواي ابراز وجود در بين مردم روستا

زمان گذشت و بيست سالگي من از راه رسيد و من كم كمك منزوي شدم . من در ابتدا سعي مي كردم هر جوري شده انزواي خودم را قايم كنم لذا يكي دو سالي جسته و گريخته در اين مراسم شركت كردم ولي ديگر من به انزواي كامل رسيده بودم

من با يلدا و محرم بيگانه شدم . من ديگر زير هيچ كرسي اي نمي نشستم و پاي هيچ علمي زنجير نمي زدم . شايد خجالتي در من نهادينه شده بود كه مرا از اجتماعم دور كرد و من حالا فقط مردم را از دور مي بينم و اگر مجبور نباشم كه كار اقتصادي بكنم فكر مي كنم حاضر باشم از همين الان تا اخر عمرم در خانه بمانم و يا اگر بيرون امدم يك راست از عبدل اباد بزنم بيرون و مثلا بروم به جايي كه هيچ كس مرا نمي شناسد و من با هيچ كس و هيچ چيز انجا هيچ خاطره اي ندارم

حالا دوست دارم يا هميشه در خانه باشم يا اينكه بروم جايي كه به جاي انكه همه چيز انجا و همه كس انجا برايم خاطره باشد ، همه چيز و همه كس انجا برايم جالب و جذاب باشد .

من واقعا نياز دارم هر شب به روز شوم زيرا متاسفانه دارم ابتدايي ترين سوالهاي زندگي ام را بي جواب مي گذارم

+ نوشته شده در  88/09/30ساعت 19  توسط كادر  | 

 

گاهي وقتا از خودم از حرفهايي كه نيم بند مي زنم و از ان نتيجه ي معكوس مي گيرم و از رفتارهايم و از تمام حركات و سكنات كوچك و بزرگم بد جوري احساس نا اميدي مي كنم .

بحث سر اين نيست كه حالا امروز روز خوبي بود يا نه در كل در لابلاي جريانات كاري ام گاهي بد جوري از خودم نا اميد مي شم ، فكر مي كنم افسار كار از دستم در رفته و من از زندگيم يك كلاف سردر گم ساخته ام و خودم را درست گذاشته ام وسط ان سر در گمي

وقتي خوب دقت مي كنم مي بينم من بيشترين صدمه را از قسمت زياد حرف زدنم مي خورم ، من به اخم بيشتري نياز دارم كه انرا متاسفانه زياد تمرين نكرده ام . من نمي توانم نيم ساعت كنار كسي ساكت بنشينم حتما بعد از پنج دقيقه با او وارد حرف مي شوم .

يكي از اشكالات من اين است كه من معتقد به بريدن نيستم معمولا تلاش مي كنم بايد اصلاح كرد من براي اين منظور زياد از حد صبر و حوصله به خرج مي دهم و مي خواهم به هر شكلي شده يك رابطه اي را اصلاح كنم و با طرف مقابلم به يك تعامل برسم ، گاهي وقتا اين تلاش از من فردي ضعيف و لغزنده نشان مي دهد در حالي كه من اصلا ضعيف نيستم و اين مرا ازار مي دهد و به عبارتي بهتر براي ساختن تعامل تعادلم را از دست مي دهم . اما چرا اينطور مي شود ؟

خب من يك قدم برمي دارم ولي طرف مقابلم قدمي بر نمي دارد و من مي مانم كه بايد چه كار كنم ، ايا بايد دنده عقب بزنم ، ايا بايد همچنان منتظر بمانم تا او جلو بيايد ، ايا بايد قدم دوم را هم من بردارم ، ... من دوست ندارم زود عقب گرد كنم و از طرفي معتقد به حوصله ي اضافي و بي دليل هم نيستم لذا معمولا قدم دوم را بر مي دارم و در ضمن به طرفم مي گويم اين قدم را من برداشتم تا تو يك قدم حركت كني تا حالا دو به صفر به نفع طرف هستيم و اين اصلا خوش ايند نيست گاهي وقتا حتي من قدم سوم را هم بر مي دارم و در اين مرحله كمي حالم بد مي شود زيرا من احساس مي كنم دارم يك چهره ضعيف پيدا مي كنم ، خب حالا ديگر كمي دير شده است بايد خيلي زور بزنم تا نتيجه سه بر صفر را به نفع خودم عوض كنم يا اقل كم تعاملي را ايجاد كنم . در اين مرحله من معمولا كمي پر حرف مي شوم و تمام جرياناتي كه لازمه يك تعامل است از اقتصاد از اخلاق از درستكاري از ... همه را يك هو به سمت مقابل پرتاب مي كنم و بعد در اوج بحث همين كه او يك كلمه كوچك بگويد مي شود نتيجه اي كه من از ارتباطم گرفته ام

مثلا اگر او بگويد خب راستي شماره تلفن تو چند بود من ياد داشت كنم .

من مي دانم كه ديگر با او به ان سطحي كه مي خواسته ام رسيده ام و از حالا به بعد ما در همان سطحي كه براي هم در ارتباطمان معني كرده ايم جريان پيدا مي كنيم كه معمولا در نوع ارتباطي من اعتماد جايگاهي خيلي بالا دارد .

ولي اگر او در اوج حرف ها بگويد

خب شما به فلاني بگو يك زنگ به من بزند

من مي دانم كه اين ارتباط به جايي نخواهد رسيدو او از من خواسته تا من قدم چهارم را نيز بردارم  لذا ديگر در يك كلام خيلي تيز و پوست كنده همه چيز را تمام مي كنم مثلا به طرف مي گويم ارتباط با شما براي من به اندازه خرج اين جور كوپني ارزش ندارد .

البته من با تمام موتور هايي كه دارم حركت مي كنم و معمولا از نتيجه نگرفتن و يا از نتيجه مطلوب نگرفتن خيلي هم ناراحت نمي شوم ولي اين نوع واكنش هاي من  بيشتر در جايگاهي است كه فكر مي كنم فتيله شخصيت من بايد پايين كشيده شود .

خب فكر مي كنم حرفهاي كاملا مشخصي نزدم ولي تفكرات ما هم هميشه چيز هاي كاملا مشخصي نيستن

+ نوشته شده در  88/09/30ساعت 19  توسط كادر  | 

خب اينكه من چقدر راست مي نويسم يا چقدر دروغ نيز مسئله اي است كه بايد درباره اش حرف بزنم .

من به دلايل تفكرات خاصي كه دارم بدون انكه تلاشي كرده باشم از دروغ متنفرم ولي اينكه راست بگويم نيز محل بحث است . من حرفهايي كه مي زنم تقريبا اصلا حرفهايي نيست كه دوست دارم بزنم و من درگيريهاي فكري ام اصلا اينهايي نيست كه معمولا در وبلاگم مي نويسم . اينكه من شش كيلو سيب زميني بخرم يا بيست ميليون وام بردارم يا ماشينمو بفروشم يا جورابم پاره بشه و ... اينها اصلا حرفهاي دل من نيست ولي بر زبان دل من متاسفانه مهر (( غير قابل چاپ )) زده شده است .

پس من در يك نگاه وراندازانه يك فرد ديوانه هستم و اينرا به هيچ وجه از روي تعارف نمي گويم همانطور كه بي تعارف مي گويم من يك ديوانه ام كه در بين زيادي ديوانه زندگي مي كند .

اما چرا ديگران را ديوانه مي دانم ؟

من معتقدم كه وضعيت زندگي ما جوري هست كه خود به خود انسان را ديوانه مي كند ، مثلا برخورد ما با مسئله جنسيت قادر هست تا نود درصد افراد را ديوانه كند ، وقتي كه جنسيت گناه محسوب شود ، وقتي كه جنسيت عامل فساد معرفي شود ، وقتي كه جنسيت عامل ابروريزي و نقطه ضعف معرفي شود وقتي كه ... آن هم با عباراتي وحشتناك ، گناه كبيره ، نجس ، خاك قبولت نمي كنه ، فلان كاره ، و...

وقتي كه فرهنگ مي شود نبايد در اين زمينه راستش را گفت ، بايد خودت را سانسور كني ، بايد روي خواسته هاي خودت خط بطلان بكشي بايد ....

راه چاره هايي كه درباره مسئله جنسيت بيان شده از تحريم جنسيت وحشتناك ترند ، ازدواج فقط به منظور تخليه جنسي دقيقا به اين مي ماند كه موشي را به هوس خوردن تكه اي پنير در تله بيندازي ... در اينجا دوست دارم يك گفتگويي را از دو تا از دوستان نقل كنم . اولي مي گفت : يك گربه هر شب مي امد و كفترهامو مي خورد من يك شب براي او يك تله ي خيلي قوي گذاشتم و صبح كه رفتم ديدم يك گربه سياه بزرگ از ديوار آويزوون شده وقتي جلوتر رفتم ديدم فقط يكي از ناخنهاي ان گربه در تله گير كرده و حيووني گربه تمام شب فقط از همون ناخنش آويزون مونده ، خيلي وحشتناكه ، نه

دومي : البته كه وحشتناكه ولي نه به وحشتناكي تله اي كه من توش گير افتادم و حالا مجبورم تمام عمرمو از يك ناخنم روي ديوار آويزون بمونم و در ظاهر مجبور به لبخند هم باشم

اگه مثلا همين الان من به شما بگم عزراييل خود به خود شما به ياد فرشته ي مرگ مي افتيد حالا شما هر چند هم كه با اين كلمه ميانه ي خوبي نداشته باشيد و اصلا هم انرا قبول نداشته باشيد ولي اين زياد مهم نيست مهم اينه كه سايه اين كلمه بر سر شما افتاده و شما در يك حالت روحي خاص قرار گرفته ايد

اين يك مثال بود براي تقريب ذهن حالا در نظر بگيريد شما هر روز هزاران كلمه بشنويد كه بصورت بسيار عادي بيان مي شوند و ابتدايي ترين اصول عقلي شما را زير سوال قرار مي دهند آيا شما مي توانيد ادعا كنيد اين شنيده ها روي مغز شما اثر نگذاشته اند . ايا شما مي توانيد به توالت برويد و بوي انجا روي شامه ي شما اثر نگذارد

من نمي خواهم اين حرفها را ادامه بدهم ولي متاسفانه بايد بگويم من در درون افراد و خانواده ها يك جنون تيز مي بينم كه شايد فقط بتوانم انرا در يك نقاشي به تصوير بكشم

آيا مي توان در بند بود و ازادنه رفتار كرد ؟

ايا مي توان راست نگفت ولي راست گو بود ؟

ايا مي توان دروغ گفت و ديوانه نبود ؟

ايا مي توان ديوانه بود ولي درست زندگي كرد ؟

نمي دانم شايد من دارم از اصل منظورم دور مي شوم ولي اقل كم به هر زحمتي بود گفتم كه من انسانهاي عاقل زيادي نمي بينم و اين سخت وحشتناك به نظر مي رسد .

البته اينكه شما مرا ديوانه فرض كنيد و معتقد باشيد من خود ديوانه ام و تعداد ديوانه هايي مانند من كم هستند فكر نكنيد مرا ناراحت مي كند بلكه بر عكس اين براي من بسيار عاليست و آرزوي من ديوانگي خودم هست زيرا چيزي كه من مي بينم بسيار وحشتناك است پس همان بهتر كه يك خواب باشد

+ نوشته شده در  88/09/28ساعت 19  توسط كادر  | 

خب زندگي ام خوب نيست چيز هاي زيادي هست كه مرا به هم مي ريزد در تمام خانه يك اتاق كوچك هم ندارم كه متعلق به خودم باشه هر وقت هر جايي مي رم به هم ريخته و نا مرتب و شلوغ و وپلوغ است . يك لحظه از زندگيم را مال خودم نيستم كساني كه اطراف من هستن نمي خواهن بفهمن كه من هميشه حوصله ي بودن با انها را ندارم هميشه همه چيز رو براه نيست و من فكرم يك جاي ديگه گره خورده و مشغول شده .

من زندگي را يك امر جدي مي دانم كه تكنيك ها و تاكتيك هاي خاص خودشو داره . امروز بايد به كاشمر مي رفتم اين رفتن با يكي از دوستان بود و صرفا خريد چند لوستر و وسائل صوتي تصويري و ... خب فشار كاري هم هست مثلا من همين امروز سي و چهار ميليون تومان تجهيزات اشپزخانه از مشهد خريده ام و هشت ميليون تومان خريد سقف يك قسمت از تالار را نيز امروز انجام داده ام من همين امروز در فرمانداري سر گرفتن سهميه آرد بيش از يك ساعت بحث كرده ام من با جوشكارم مشكل پيدا كرده ام سنگ كار من حال مرا گرفته است و ...

حالا برميگرديم به اينكه من مي خوام برم كاشمر . خب من مي گم : عصر دارم مي رم كاشمر

_ منم مي يام مي خوام براي بچه لباس بخرم هفته ي اينده فلاني مجلس داره و ...

...

...

كاشمر اصلا شهر خوبي نيست ، هيچ كس سرش به كار خودش نيست همه زل مي زنن به ادم بر و بر نگاهت مي كنن اين مسئله موجب مي شه من اصلا احساس خوبي نداشته باشم ، دلم مي خواد بهشون بگم اينايي كه روي سر منه چيز عجيب و غريبي نيست فقط يك كم مو هست كه كمي هم بلند تره ، آخه درسته كه همه ي ما ايرانيا تو داستان مو سالهاست مانده ايم ولي ديگه شما كاشمريا آخرشين

خب از يك نگاه همه حق دارن ولي ازيك نگاه منم حق دارم خلاصه اينكه من بايد درك شوم من يك ادم كارمند نيستم كه بار و مسئوليت زندگيم رو دوش دولت باشه و من صرفا خواسته باشم كمي خودم را خسته نشون بدم تا اينطوري گفته باشم كه منم هستم ، من بصورت مستقيم مسئول تمام حرفها و كارهاي خودم هستم و اين در بعضي موارد مرا زياد خوشحال و در بعضي اوقات زياد گرفتار مي كنه

من گاهي در حين يك برخورد كوچك احساس مي كنم چنان با نزديك ترين اطرافيانم اختلاف ماهوي دارم كه گويي انها را در دنيايي ديگر مي بينم و اين مرا سخت ازار مي دهد

+ نوشته شده در  88/09/25ساعت 22  توسط كادر  | 

وقتي از جديت خودم و زندگي مي كاهم ، وقتي مي بينم رودخانه جاريست و اسمان باقيست ، وقتي سرم را در تشك نرم و فرو مي برم و دمر روي تختخواب ولو مي شوم ، وقتي كه با حين گشنگي لقمه هايم را كوچك برمي دارم و در ته حلقم مي گذارم وقتي يك نارنگي را با دقت پوست مي كنم و يكي يكي آب قاچهاي انرا با دندان جلوم مي گيرم ، وقتي كمرم درد مي كنه و من از ته دل مي گم ... آخ ...

همه اين چيزهاي كوچك به من شوق زندگي مي دن ، همه اين چيز هاي كوچك مرا سر وجد مي يارن و من دوست دارم به اولين فردي كه رسيدم ببوسمش و اصلا باهاش وارد حال بشم

دو چيز در تمام مدت عمرم مرا ازار داده

يك : زندگي كردن با خانواده اي كه هميشه ترسو بودن و نگران و من مجبور بودم با انها باشم

دو : مراجعه به اداراتي كه ديدن اين پشت ميز نشين ها و منطق انها از ديدن عقرب توي خاشتك هم زجر آور تر است و من نمي دانم اين ادمهاي خنك و بي مزه را اين اقايان با چه جور قلابي صيد مي كنن كه البته هر كسي خودش را پيدا مي كند... كه بماند

براي انسانهاي ازاده و شجاع مراجعه اجباري و مواجهه با كساني كه بدرد لاي جرز هم نمي خورن فقط يك چيز دارد و ان شاش داغي است كه در ...ون آدم مي ايد

با اينهمه من هميشه به خودم توصيه ي به صبر مي كنم . به خودم مي گويم تا زماني كه من قادر نباشم از زير بار خانواده فرار كنم بايد خانواده را تحمل كنم و تا زماني كه من قادر نباشم از دست اين سيستم هاي درگير و طلبكار جامعه فرار كنم بايد خودم را با تماشاي اسمان سرگرم كنم . مي توانم به پرندگاني كه اسمشان را نمي دانم ، حرف بزنم و با ناراحتي به انها بگويم : آخه شما كه براي رفتن از اين جا نياز به پاسپورت و ويزا و گرين كارت نداريد ، شما ديگه چرا اين جا خود را منتر اين فضاي مسموم كرده ايد .

من با پرندگان باز هم حرف مي زنم به انها مي گويم با وجود انكه انسان تنها موجود عاقل روي زمين است ، بي عقل تر از تمام موجودات زندگي مي كند . من به انها از دلگير هايم حرف مي زنم مي گويم :

زندگي براي ما انسانها آغشته به سم شده است و ما در جوي بي نهايت مسموم بدنيا مي اييم و در چنين جوي رشد مي كنيم و ما در همه حال ازار مي كشيم درست مانند نوزادي كه به محض تولد و به جرم تولد محكوم به ايدز باشد ، محكوم به نابودي و نفرت باشد و حتي فرصت دفاع نداشته باشد و تازه اگر دفاع هم بكند باز هم هيچ چيزي فرق نكند

با تمام اين شرايط مي توان وقتي كمرت درد مي كند وقتي يك جايت مي سوزد وقتي سرت زوزه مي كشد با صداي بلند بگي ... آخ ... خدايا شكرت كه همين آخ را آفريدي

+ نوشته شده در  88/09/24ساعت 19  توسط كادر  | 

من از سياست بسيار متنفر هستم و حالم از اين مقوله به هم مي خورد . ولي گاهي حرفهايي پيش مي ايد كه دوست دارم چند كلمه اي بنويسم از جمله ي اين كار ها مسئله پاره كردن عكس است

من بنوبه ي خودم با پاره كردن عكس مخالفم ، اگر پاره كردن عكس كار خوبي مي بود ما ايرانيها بايد بهترين ادمهاي روي كره زمين مي بوديم زيرا ما در تاريخ عكس زياد پاره كرده ايم و اتفاقا همين پاره كردن عكس موجب مي شود كه همچنان كه عكس دو تيكه مي شود جامعه نيز دو تكه شود در حالي كه ما بايد به اتحاد فكر كنيم .

من معتقدم مشكلات مملكت ما به هيچ وجه بسته به حكومت نيست و به عبارتي ديگر هر كس در مملكت ما باشد در هر صورت ما همين خواهيم بود كه هستيم .

من توجه شما را به جنس تفكر خودمان معطوف مي كنم واقعا جنس فكري ما چيست و اصلا فكر در كجاي زندگي ما جاريست ؟

شما به يك گوسفندار نگاه كنيد او وقتي مي خواهد گوسفندانش را بفروشد به انها نمك مي دهد تا انها مرتب اب بخورن

شما با يك پليس نگاه كنيد وقتي كه شما با ماشين تويوتا به تهران برويد و تمام قوانين را رعايت كنيد باز هم شما سه مرتبه جريمه مي شويد كه البته نقدي با شما حساب مي كنن زيرا اخاذي از شما را حق خود مي دانن و اگر با يك نيسان دور ايران را بگرديد و هر طوري هم برانيد كسي به شما كاري ندارد

شما به يك دانشجو نگاه كنيد روزي سه ساعت با تلفنش بازي مي كند روزي چهار ساعت دنبال هم كلاسي هاي دخترش راه مي رود ، با چه لحني با استادش حرف مي زند و بعد نمره هم به چه شكلي مي گيرد ، چون من خودم را هنوز دانشجو مي دانم و سالها با دانشجويان بوده ام بايد بگويم اگر در اين ميان چرت بزني از دانشگاه يك معتاد بيرون مي ايي ، و ايا رفتار دختران دانشجو را مي توانم شرح دهم ؟؟؟ چرا دانشجويان ما هر كدان سعي نمي كنن پيام آور عقل و انسانيت به جامعه باشن ، اگر واقعا دانشجويان ابزاري در دست قدرت نيستن چرا هر كدامشان قادر نيستن اقل كم فاميل و خانوادشان را رهبري كنند و به انها اطلاعات مفيد بدهن در حالي كه در بين خانواده هاي ما اينقدر خرافه و جهل وجود دارد و علت تمام فلاكت ها هم همين مسائل مي باشد ، در موبايل هر كدام از ما دانشجويان ممكن است چندين فيلم ... باشد ولي در ذهن چند تاي از ما خلاقيت و انديشه ي نويني نهفته است . من از شما دانشجویان یک سوال دارم . شما واقعا در خلوت خود وقتی که نه  اجتماعی هست نه سیاستی هست و نه خانواده ای ونه ... واقعا چقدر روشنفکر هستید ، منظورم این است که ایا به جای دادن نظرات روشنفکرانه درباره سیاست و سیاست مداران حاضرید درباره خود و افکار و پندار ها و هوس ها و خواسته و اقتصاد  و... و خلاصه همه چیز خودتان ، روشنفکرانه حرف بزنید بطوری که شما بگویید و دنیای روشن به ان مهر قبول بزند و شما فردی سبک و راحت به نظر برسید یا اینکه حرف فقط حرف عقده است ؟؟؟

من معتقدم هيچ كس قادر نيست مردم و جامعه اي را خوشبخت كند مگر انكه تك تك انها خود بخواهند خوشبخت زندگي كنن و اين زندگي به نشستن و لم دادن پاي كامييوتر و ياد گيري چند اصطلاح دهن پر كن نيست حالا چي شما بگي يك ذره كوچك چه بگي يك ابسيلون چي بگي جزم گرا و متحجر و چي بگي دگماتيسم چندان توفيري ندارد .

شايد من نتوانستم بدرستي منظورم را بيان كنم زيرا اين حرفها متاسفانه مايه سوء برداشت هست ولي مي خواهم يك مثالي بزنم :

من زماني بود كه يك بنده خدايي را دوست داشتم ولي او زياد مرا دوست نداشت و اين مرا ازار مي داد لذا من تصميم گرفتم كه لج او را دربياورم و از واكنش او لذت مي بردم ولي يك روز ديدم كه او حتي به بدي ها و ازار من هم هيچ واكنشي نشان نمي دهد و ان وقت فهميدم كه من چقدر بدبخت هستم كه حتي قادر نيستم تنفر او را بر انگيزانم

سعي كنيم ادمهاي خوب و عاقلي باشيم اينطوري هم خدا از ما راضي خواهد بود هم به هيچ كسي توهين نكرده ايم و هم راه خوشبختي فقط و فقط از كانال عقل مي گذرد

+ نوشته شده در  88/09/23ساعت 19  توسط كادر  | 

البته من روي نظر هايي كه برام نوشته مي شه زياد حساسيت نشون نمي دم ولي در يك نظر خصوصي كه برام گذاشته شده بود حرفهايي بود كه من بايد در اين مورد حرف بزنم .

دوست من در اين نظر نوشته بود كه احساس مي كنه من يك فردي هستم كه با ارتباط از دور راحت تر و بهتر به نظر مي رسم و شايد به درد ارتباط از نزديك نخورم .

خب اين سوالي هست كه من خودم نيز معمولا از خودم دارم و اين كه چقدر ريا كار و درستكار هستم .

خب من چشمان زياد پاكي ندارم و ممكنه در يك ارتباط ، اندام يك نفر را ورانداز كنم و بگم ايا اون فرد بدرد فلان مورد مي خوره يا نه ، البته من در اين ميان از طرف مقابلم نمي خوام كه خواسته ي قلبي مرا بر اورده كنه بلكه فقط مي خوام با من راحت ودوستانه برخورد كنه لذا من معمولا از ارتباط با زنهايي كه چادري هستن ناراحت مي شوم و يا اگر زني جلو من مرتب روسري اش را جلو بكشد و يا طوري از جلو من بگذرد كه انگار من او را خوب نتوانم ببينم اين مرا خسته مي كند ، با كسي كه موقع حرف زدن با من طوري رفتار كند كه گويي نگران دل هوايي من است بدم مي ايد و ديگر سراغش را نمي گيرم

خب من به زيبايي افراد خيلي اهميت مي دهم و اگر كسي به هر دليلي چاق باشد و خلاصه ظاهر قشنگي نداشته باشد دل مرا مي زند و من تلاش انسانها براي زيبايي شان را مقدس ترين تلاش مي دانم و فردي كه اين تلاش را مي كند لايق دوست داشتن مي دانم اين موضوع تا جايي هست كه من معتقدم عشق مخصوص انسانهاي زيباست . و نيز من به نوع فكر افراد خيلي اهميت مي دهم و البته برايم در اين ميان مسائل سياسي يا مذهبي زيا مهم نيستن بلكه نوع فكر شخصيتي انها مهم است مثلا به قول و قرار افراد خيلي اهميت مي دهم ، به اينكه چقدر حاضرن براي من فداكاري كنن ، به اينكه چقدر راحت هستن و خلاصه به اينكه حاشيه سازي نكنن البته من عادات ريز افراد نيز زياد اهميت مي دهم و اينكه ايا فردي در حركات كوچك و پيش پا افتاده اش چقدر هنر مندانه رفتار مي كند يا خير برايم مهم است يا به عبارتي ديگر معتقدم هر كسي بايد بداند چه چيزي و چه كاري برازنده اوست

براي من وضعيت كاري افراد خيلي ارزش دارد و من معمولا خيلي زود جايگاه كاري و جايگاه شخصيتي افراد را با هم تطبيق مي دهم و مثلا براي يك ارتشي كه هر كسي كه باشد بعد از چند سال خود بخود تبديل مي شود به يك سرهنگ زياد ارزشي قايل نيستم هر چند مقام او يك سرهنگ عالي رتبه باشد .

من به ريشه ي افراد خيلي اهميت مي دهم و حتي به محيطي كه انها در ان تربيت شده اند و اينكه ان تربيت چقدر مبتني بر خرافه جهل و ترس و ... بوده است مثلا من دوستاني دارم كه ظاهرشان و سطح سوادشان و كارشان خيلي بالا به نظر مي رسد ولي براي من به محض اينكه دهن وا مي كنن يك چيز تداعي مي كند و ان خانواده اي كه انها در ان رشد كرده اند و من بدرستي در خيلي ها سايه خانواده ها را ديده ام

من تقريبا معاشرت با ادمها سنت شكن ، سايه شكن و در ضمن صبور راحت و بي توقع را دوست دارم .

من واقعا به اينكه هر فردي از چه كانالي نان مي خورد دقت مي كنم و هرگز ناني كه يك گوسفند مي خورد و ناني كه يك گرگ مي خورد از نگاه من يكي نيست ، يك گوسفند از نگاه من حق ندارد براي صاحبش كسب تكليف كند قبل از انكه تكليف نانش را روشن نكند

بي شك من دوست دارم در بلندترين قله ها بنشينم ، در بلند ترين صخره ها لانه بسازم و بر عميق ترين دره ها پرواز كنم خب اين طبيعت دروني من است و من فقط به اين سمت حركت مي كنم هر كس مي تواند با من باشد و در هر سطحي خودش بايد اين را روشن كند ، من شايد نتوانم با هيچ كس ارتباط داشته باشم ولي من همه را در هر صورتي كه باشن دوست دارم و بزرگترين مشكل من براي خودم هست زيرا من در نهايت به خودم سخت مي گيرم و ديگران را فقط از دور دوست دارم و اين مسئله در زندگي معمولي من نيز روشن است زيرا در زندگي من هيچ كس نقش كليدي ندارد و هيچ كس براي من ارزش تكيه گاه ندارد شايد تصور نوع زندگي من براي خيلي ها يك كابوس باشد

اينكه از اخرين دفعه اي كه خانه ي پدر خانمم رفته ام يك سال و نيم مي گذرد

اينكه بعد از فوت پدر (( چهار سال )) هنوز در خانه مادرم غذا نخورده ام

من حتي شماره تلفن خيلي از نزديكانم را نيز ندارم

......

شايد من مشكل دارم ولي خلاصه من اينجوري هستم ولي يك كلمه ديگه هم بگويم من تا به حال به هيچ كسي از روي دعوا و ناراحتي تو نگفته ام و حتی یادم می اید در کتاب تصویر های تب الود نام خانوادگی کادر را گذاشتم گرگیج (( گرگ گیج ))

+ نوشته شده در  88/09/22ساعت 19  توسط كادر  | 

من تا به حال عبدل اباد را اين شكلي نديده بودم ، امروز از صبح تا همين الان كه ساعت هفت شب است و من تازه به خانه رسيده ام روستا در مه غليظي فرو رفته است تا به حال اين مقدار مه در اينجا سابقه ندارد مخصوصا انكه تمام روز را به درازا بكشد .

ما تقريبا تا پنجاه متر ديد نداشتيم و اين براي من كه بايد چند جا مي رفتم خلق تصاويري رويا گونه داشت . من مي دانستم كه درختان كاج خانه خان اعتماد كجا هستند ولي در صد متري هيچ خبري از انها نبود و من همچنان كه جلو تر مي رفتم مي ديدم كه چگونه درختان كاج از ميان هاله اي مبهم از مه و غبار سر بر مي اورن وناگهان من با درختناني روبرو بودم كه فكر مي كردم روي ابر ها سوارن و ممكن است چند لحظه ي ديگر جايي ديگر بروند .

هوا براي رمانتيك بازي فرصت خاصي خلق كرده بود ولي خب رمانتيك باز ها خودشان بهتر از من مي دانن اين ارابه سواري يك نفره نيست بايد حتما دو نفر باشي تازگي ها عده اي معتقد شده اند كه چرا دو نفر با بيشتر از اين هم مي شه رمانتيك بازي راه انداخت ... كه حالا بماند

حالا اين جريان تغييرات اب و هوا در اينجا بيشتر از هر جايي داره خودشو نشون مي ده ، اين تغييرات مي تونه گاهي خيلي مخرب باشه و خانه و كاشانه ي ما مورچه هاي كوچولو را خراب كنه ، همين پيرال سال سرماي چهل روزه با برودت چهل درجه زير صفر دار و ندار مردم را از بين برد و وقتي كه مردم زجه كردن و درد كشيدن و فقر كشيدن جامعه بهشون گفت : مورچه چيه كه كله پاچش باشه

من فكر مي كنم ما عبدل اباديها نياز داريم تا يكي دو كار ديگه هم بكنيم و اينقدر وابسته به كشاورزي نباشيم ، من كارهايي مثل پرورش ماهي و كارخانه ي اب معدني را پيشنهاد مي كنم

من دوستانه و دلسوزانه از تمام عبدل اباديهايي كه دلشان بحال روستا و زاد گاهشان مي سوزد مي خواهم كه جداي از تمام وابستگي هاي خاص كه متاسفانه اتش اين حرفا در بين مردم ما بسيار تيز است ، از گذشته درس بگيرن و به فكر كارهايي با پشتوانه فكري خاص باشن ديگر زماني كه ننه ي قلي هم مي توانست چاه عميق بزند و زمينهاي هكتاري را بگيرد و بشود حاجي فلان الدوله سر امده . من نمي دانم چه نيرويي در اين عبدل اباد ما هست كه هر كس سرش به كلاهش مي ارزد يا از عبدل اباد مي رود و يا سرش به كار خودش بند مي شود و در كار هاي اجتماعي دخالت نمي كند

من باز هم براي چندمين بار مي گويم اگر ما اتحاد و همدلي داشته باشيم و كمي بجنبيم بي شك مردم عبدل اباد مي توانن يكي از پولدارترين و خوشبخت ترين مردم دنيا باشن

اي روستا ي مه الود من ، اي زميني كه در جاي جايت مي توانم رد پاي پدران و مادرانم را ببينم ، اي كه هر كوچه ات برايم هزاران خاطره را تداعي مي كند ، من خودم را از تو جدا نمي گيرم ، من هرگز از تو ننگم نمي كند ، من بدون تو هيچ هويتي ندارم براستي اگر عبدل اباد از نقشه زمين محو شود من چگونه خودم را تعريف كنم ، تو ، تو بوده اي زماني كه خيلي از كلان شهر ها هيچ نبوده اند ، من بسيار از نسلي كه در تو زندگي مي كنن و كم كمك دارن مي رون دلگيرم و بسيار به نسلي كه دارن مي اين اميدوارم ، اميدوارم كه ديگر كسي پيدا نشود درختانت را ببرد تا جوي سيماني با وام بلاعوض بسازد ،اميد وارم زلالي چشمه ات هميشه باشد و فرزندان ما هم بتوانن اب افتاب نديده بخورن و سيزده بدر در كوه بند خار خرپلك (( پل با فتح پ مرزي خاكي را گويند كه گاهي مي توان كمي بلند تر شود و كساني ازروي ان پرش طولي بزنن به اين مسابقه در گفته مردم خر پلك مي گويند )) بزنن

+ نوشته شده در  88/09/21ساعت 19  توسط كادر  | 

من اين روز ها دنياي خارج را فراموش كرده ام ، بدرستي نمي دانم ديگران دارن چه كار مي كنن و من حتي با خيلي از نياز هاي خودم بيگانه شده ام از بس كه كار دارم خيلي وقتا كار هايم را در كف دستم مي نويسم تا فراموششان نكنم . من براي پيش بردن كار هايم شرمنده خيلي ها شده ام آدم كم توقعي هستم ولي چرخ زندگي بايد بچرخد مثلا من گاهي براي برداشتن يك وام مجبور مي شوم كسي را ضامن بگيرم ، راستش اين كار حس خوبي به من نمي دهد مي ترسم كه كسي را نگران و يا ناراحت كرده باشم ولي چه كار كنم چرخ زندگي بايد بچرخد . من درست بغل دست همين چرخ نشسته ام و مرتب انرا روغن كاري مي كنم و گريس مي زنم تا راحت بچرخد ولي واقعا چرخاندن زندگي هم همچي كار راحتي نيست ، زندگي براي ما ايرانيها خيلي ريزش كرده است و هزار و يك جاي زندگي مان ترك برداشته است مثلا ما جايي نداريم تا يك روز جمعه با خانواده به انجا برويم و در انجا بچه هامان و خودمان شاد باشيم در كل استان خراسان من يك سالن تاتر و نمايش سراغ ندارم يك تيم فوتبال و ... ما در نظام رفتاري اجتماعي مان نيز دچار اختلال شده ايم اگر يكي رييس يك مدرسه است ديگر نمي تواند در روز تعطيلي با دوستانش الا كلنگ بازي كند زيرا خط قرمز ها زياد شده است و كسي بين محيط كاري و محيط تفريح و محيط خانواده مرزي نگذاشته است ، مثلا يك روحاني نمي تواند طرفدار يك تيم فوتبال باشد يا يك خانم مسن نمي تواند براي هوا خوري در مكاني امن قدم بزند احترام معني خود را از دست داده است .

چرخ زندگي بايد بچرخد ولي اين چرخاندن براي من خيلي هم اسان نيست ، من مجبورم همه ي حرفها و ايده هايم را بذارم لب كوزه ابش را بخورم و تازه اگر بتوانم زندگي بخور و نميري هم داشته باشم بايد كلامو بندازم هوا و بقول كاكاي افغاني مان : همين كه صبح از خواب پا مي شيم و مي بينيم سرمان سر جاشه جاي ديگه اي نرفته خدا را شكر مي كنيم

البته كار من از گله و ناراحتي و افسردگي گفتن نيست من فقط سعي مي كنم يك واقعيت هايي را بگم كه ازارم مي دن و گر نه شايد من خيلي هم خوشحال باشم .

من زياد از اين برادر پائو لو كوئيليوي برزيلي كه معلم اخلاق هست و كتابهايي هم نوشته خوشم نمي ياد ولي در كتاب دومين مكتوبش جمله اي را از يك خانم هلندي نقل كرده بود كه در ان اين محتوا را نشان داده بود كه زندگي در يك جامعه ملتهب اقل كم يك چيز داره و ان بر اوردن نياز هر فردي است به هيجان

ديگه چهل سال سن دارم و اين برام يك دنيا خاطره ساخته يك دنيا حرف حالا وقتي از بعضي تفكرات دلم مي گيره يواشكي بغل كوچه رو مي گيرم تا برم دم دفتر وقتي از بغل ديوار هاي گلي رد مي شم بياد سالها قبل مي يفتم كه هميشه مي امدم پاي اين ديوار ها و يكي از او كاههاي گنده كه توش پره خاك بود را مي كندم و با ولع مي خوردم ، حالا به او ديوار ها نگاه مي كنم و هر چه تلاش مي كنم مي بينم حاضر نيستم اين همه لذتي را كه از خاك خوردن مي بردم دوباره تجربه كنم .

نمي دونم تمام راه را تا دفتر رفته ام و هنوز به دنبال يك لذت جاگزين گشته ام و جوابش را نيافته ام ، شايد چهل سالگي سن لذت بردن نيست ، سن كار كردنه ، حالا ديگه از اين كه كنار كسي بشينم حرفي بزنم ، با كسي جايي برم ، ورزشي جمعي انجام بدم و ... ديگه لذت نمي برم ، در جمع خودم را تنها تر مي بينم و در تنهايي سرحال ترم

ولي چرخ زندگي با همه ي اين توقع ها ، هيجان هاي ناخواسته ، شلوغي ها و التهابات و هزاران حس بيان نشده و خاطرات ورق نخورده بايد بچرخد

+ نوشته شده در  88/09/20ساعت 20  توسط كادر  | 

من گاهي نمي توانم نگاهم را به زندگي معني كنم ، همين چند لحظه قبل كه به داخل حياط رفته بودم هوا بعد از دو سه روز بارش باران بسيار تميز بود و آسمان صاف و پر ستاره بيشتر از پيش مي درخشيد و من مست اين همه زيبايي شده بودم و داشتم از خودم مي پرسيدم حالا بايد با اينهمه مستي چه كار كنم . به خودم مي گفتم خلاصه من هم حق دارم كه سالي يكي دو ميليون تومان خرج خودم كنم ، بايد يكي را پيدا كنم كه مرا در اين عالم همراهي كند من بايد به اين قسمت از وجودم احترام بگذارم .

من مي دانستم كه اين كار من اصلا اخلاقي نيست ولي دل من كه اين حرفا حاليش نيست ، هوايي شده و مي خواهد هر جوري شده رها از تمام اخلاقيات و هم خانواده هايش يك كاري بكند شايد اون كار يك كار اشتباه باشد پس بايد گفت من در حال نياز دارم به اين مرتكب يك اشتباه بشوم ، يك اشتباه كه برايم خاطره اي عميق را خلق كند . دلم از تمام رابطه هايم گرفته است دلم خسته شده از فرط احتياط و ترس دلم مي خواهد كمي بي پروا باشد كمي بچه باشد و صداي خنده هاي بلندم را بشنود

هاي كسي نيست كه بدش نيايد يكي از ديوار خانه شان يواشكي بالا بيايد و مثل مار به زيرلحاف او بخيزد و با او در اميزد و او فردا فكر كند يك خواب ديده كه فقط كمي برايش واضخ تر از يك خواب به نظر مي رسد .

درست نمي دانم چي مي خواهم ، درست نمي دانم بايد با مستي هايم چه كار كنم ، كسي اينجا مثل من فكر نمي كند و اين مرا از فكر هايم مي ترساند

+ نوشته شده در  88/09/19ساعت 22  توسط كادر  | 

زندگي در تنگ راههايش جريان تندي دارد . در چشم انداز كلي زندگي چيزي ارزش مند به نظر نمي رسد يك جايي ديده مي شود كه شايد كمي ارام است و كمي ابي با صورتي مات كه در حاشيه به سبز نعشي مي زند . اگر خواسته باشيم از اين چشم انداز وسيع نرمك نرمك چشم برداريم به رودخانه هايي مي رسيم كه در انها گاهي كودكي كه به قصد شنا بيرون رفته غرق مي شود و گاهي پير مردي كه حالا از بازي زندگي خسته شده براي تفريحش ماهي صيد مي كند و ما در لبهاي نيمه باز ماهي و نگاهي كه خيلي زود خمار مي شوند دنبال معماي ارامش پيرمرد مي گرديم .

چشمانمان را بر اين چشم انداز ها مي بنديم و مانند كوري كه مايل و خسته است عصا زنان جلو تر مي رويم انجا يك كلبه ي چوبي است كه سقفش را ني و لوخ پوشانده اند اطرافش مرغان و خروساني هستند كه به كفتر هاي چاهي مرتب نوك مي زنن شايد اگر يكي از ان كفتر ها كه خودشان هيچ ارزشي براي كسي ندارن بميرد مجسمه اش را در ميدان شهر لوخ ها و حصير ها شعاري كنند كه كسي را توان تفسير نباشد . بچه اي كه تازه راه رفتن را آموخته زير نگاه غيظ الود خواهر و بردار هاي بزرگترش نگراني لخت ماندن را طبيعي كرده و حس پراندن مگسها را نيز از دست داده است ، پدر و مادراني كه خسته از شاليزار رسيده اند فرصت آغوش كشيدن همديگر را ندارن شهوت از لبانشان پريده و پيشاني شان در زير لچك راه راهي كه بر سر انداخته اند ناپيدا و اخم هايشان مانند چشمان شاهين تيز شده است . صدا ها گريزان از حس بودن فراغي تلخ را ارزو مي كنن و آهي كه گاهي از سر كسي مي پرد فضا را در سنگيني و چسبندگي غير قابل توصيفي فرو مي برد .

يكي ان جا روي ان تپه نشسته است و به صخره اي كه با كج شدن و سقوط نكردنش طبيعت را به سخره گرفته است نگاه مي كند ، بايد شانزده ، هفده و شايد هم كمي بيشتر سن داشته باشد ، چشمانش مانند دروازه شهر گمشده ي اتلانتيس به روي جويندگان ارامش پيام ورود مي داد ، بر سر در این شهر مکالمه ای نوشته شده بود که در ان زندگی به عشق می گفت : اگر تو دستانم را رها کنی هیچ کس دستانم را نگرفته است

در فضايي كه انديشه اش بر ان سايه انداخته بود زندگي جرياني تند داشت و يكي در انديشه ... نه ... در احساس ... نه ... مرتب سعي مي كرد اين را به او بگويد اين جريان تند زندگي را هميشه در خودت حفظ كن ، هميشه عاشق بمان تا هميشه جريان زندگي برايت تند و پر هيجان و شاد باشد

+ نوشته شده در  88/09/19ساعت 14  توسط كادر  | 

باران بند نيامده بود ولي با توجه به سطح ابي كه در كوچه ها جمع شده بود مي شد فهميد ديشب باراني بيشتر باريده است . صبح پاييزي زيبايي بود كه فقط كمي بايد گرمتر لباس پوشيد . سرم بيش از حد متعارف پايين بود، بعد از اون چند دقيقه اي كه در صحن حياط به كفتر هايم نگاه كرده بود نمي خواستم هيچ كس سكوت فكري ام را بشكند تقريبا نوك پايم را مي ديدم . يك دفعه صداي نفس زدن كسي كه با شيوني خاص همراه بود را شنيدم ، سرم را بالا گرفتم زني را ديدم كه به سرعت خودش را در خانه اي انداخت كه درش باز بود پشت سرش در را بست و با چنان وحشتي گريه اش را بلند كرد كه من به واقع مي توانستم عمق گريه اش را اندازه گيري كنم .

داشتم به رد پايي كه روي گل هاي كف كوچه به جا گذاشته بود نگاه مي كردم كه مردي را ديدم كه چوب سياه بلندي را در دست داشت كمي ميان سال ولي قوي به نظر مي رسيد با شتاب و اشفتگي خاصي خودش را به در رساند و شروع كرد محكم لگد به در زدن . من هنوز هاج و واج بودم صداي صاحب خانه و سر و كله يكي دو نفر ديگه هم پيدا شده بود . كسي مرد آشفته را به اسم صدا زد و به ارامش دعوت كرد ولي او ناراحتيش زبانه كشيده بود و در حالي كه فحش هاي ركيكي مي داد لگدش را بلند كرد و محكم تر از هميشه به در كوبيد و هنوز داشت تهديد مي كرد كه اگر در را باز نكنيد ... كه چوب از دستش افتاد و داد زد : آخ پام

مرد فرش زمين شده بود و آنجايش را روي گل هاي كف كوچه رها كرده بود و پايش را محكم با دستش گرفته بود و از درد پايش به خودش مي پيچيد

براي من همه چيز تمام شده بود و دوباره من در يك صبح سرد پاييزي بودم ، دوباره سرم پايين بود ولي اينبار انقدر بلند بود كه بتوانم بيست سي متر جلوترم را ببينم جلو در بسته اتفاقات گاز يك مرد ايستاده بود كه به آن در بسته زل زده بود او انقدر در اين نگاه غرق شده بود كه گويي مي خواست نشاني از يادگاريش روي درختي در ايام كودكي پيدا كند . گردنش را كج گرفته بود و مانند كسي كه الگوي نقاشي شده باشد تكان نمي خورد از دستمالي كه جلو دماغش گرفته بود مشخص مي شد تازه فين كرده است . من به او نزديك شده بودم و مي توانستم به روشني سطح در را ببينم كه هيچ لطفي براي توقف نداشت ، كمي كه جلو تر رفتم ديدم او باز هم وسط پاهايش را بيشتر درانيد و من فقط صدايي را شنيدم كه هيچ ارتباطي به اين صبح زيبا نداشت .

صبحم زياد رمانتيك نبود ولي خب من با اين نقصان زياد هم بيگانه نيستم . داشتم به اين فكر مي كردم كه گاهي براي يك كار ساده چه ژستهايي كه بايد گرفت ، داشتم به پير شدن و زوار دررفتن فكر مي كردم يكي كه براي سيگار كشيدن از خانه بيرون زده بود چنان كلاهش را پايين كشيده بود و چنان يقه پالتوش را بالا داده بود كه من يقين كردم او بعد از اين سيگاري كه دارد مي كشد حتما به شكار اژدها خواهد رفت .

يواشكي تكه اي از تافتوني كه براي صبحانه توي جيبم بود را شكستم و مانند موشي كه گوشه بيسكويتي را مي جود شروع به خوردن كردم و باز سرم پايين بود كه يك دفعه در شايد دو قدمي ام متوجه پارس سگ حسن دباغ شدم و از ترس دو متر علم زدم و چند قدم به عقب پرت شدم وقتي به خودم امدم ديدم كه تافتونم را به طرف سگ پرت كرده ام و سرم بالا بود و كمي احساس خجالت در رگهايم دويده بود و كمي چندشم شده بود و كمي هم حسابي سر حال امده بودم و متوجه شدم در ماشيني كه از بغل دستم رد شد همان مرد چوب بدست بود كه زنش نيز كنارش نشسته بود و اني هم كه به در زل زده بود حالا به من زل زده بود وشايد تصميم ديگري داشت و فرد سيگاري هم حسن دباغ را سرزنش مي كرد

و من با اين همه فكر كردم چاره اي ندارم بايد حس خوبي داشته باشم لذا به صبح خنديدم ، خلاصه هميشه همه چيز رو براه نيست لبخند براي همين جور لحظه هاست

+ نوشته شده در  88/09/18ساعت 20  توسط كادر  | 

خب موضوعات زيادي هست كه فكر مرا براي نوشتن غلغلك مي دهد ولي شرايطي كه من در ان واقع شده ام بيش از هر چيزي مرا تحت شعاع قرار داده است .

من در طول مدت امسال چند تا نقطه ي عطف داشته ام اما نقطه عطف چيست .

به نظر من نقطه عطف اتمام يك مرحله و اغاز يك مرحله ي جديد است با حفظ تعادل لازم .

ما وقتي كه كاري يا هدفي را شروع مي كنيم قادر نيستيم بصورت واضح تا انتهاي كار را در نظر حاضر كنيم معمولا يك بررسي هايي مي كنيم مثلا شرايط زماني ، مكاني ، اقتصادي ،تواناييهاي شخصي و ... را در نظر مي گيريم كه بسته به شخص متغير است كه من به اين مرحله مي گويم مرحله ور انداز كه معمولا بيست درصد مردم توانايي اين كار را ندارن كه حتي در زندگي شان يك تصميم كوچك بگيرن . ما ممكن است كه بعد از اين بررسي ها قدرت داشته باشيم تصميم خود را شروع كنيم كه من به اين مرحله مي گويم جسارت شروع كه معمولا هشتاد درصد مردم توانايي شروع ندارن . اما شروع تازه اول مشكلات است مواجهه با نظريه هاي مختلف كه معمولا بي خودي و بي كارشناسي مطرح مي شوند ، مواجهه با حالات مختلف دروني خودمان كه معمولا با توجه به شرايط اب و هوايي و اصطكاك پيدا كردن با ديگران در فرد بوجود مي ايد ، رعب و وحشتي كه بخاطر دوري از اصل ايده در فرد بوجود مي ايد و فرد را در حالتي رانده و مونده نشان مي دهد و بقول گفتني كار در چند قدم ان طرف تر از شروع نه به باره و نه به داره به نظر مي رسد

حالا من مثالي مي زنم : همه كس قادرن تا يك قدم روي طناب راه بروند و خيلي ها قادرن دو سه قدم يا كمي بيشتر روي طناب حركت كنن ولي نمي شود به اين افراد بند باز يا همان طناب باز گفت طناب باز كسي است كه قادر است روي طناب راه رفته ، برود و برگردد و در ارتفاع بلند نيز بر اين راه رفتن توانايي داشته باشد و يا حتي در اين وسط يك چايي هم بخورد و يا يك چرتي هم بزند

اما كار در حين ادامه ماهيت واقعي خودش را به نمايش مي گذارد و قدرت فكر و صبر و حوصله و سليقه و ... فرد را به كمك مي طلبد و شايد يكي از سخت ترين جاهاي كار مواقعي است كه فرد بايد از روي يك سكو به روي سكوي ديگري بپرد و بايد همه چيز را به صورت ذهني اماده مي كرده و تمام چفت و بند ها را با طنابهايي نامرئي طوري كه هم وصل مي كرده كه درست در همان لحظه كه مثلا او به نقطه الف برسد فلان مسئله هم در نقطه ب حاضر شود تا او بتواند جابجايي سكو كند . من به اين مرحله ي كار كه شايد يك نوع مديريت خاص باشد مي گويم : حكومت بر اوهام

حكومت بر اوهام يعني اينكه ما بتوانيم در مواقعي كه لازم داريم به يك حالت موهوم يا به يك فرد موهوم واقعيت ببخشيم ، گاهي وقتها بايد براي يك پرش سالها اوهام را رهبري كرد ، سختي اين قضيه در نظر من انقدر بالاست كه قابل تشبيه نيست ولي اگر خواسته باشيم تشبيهي كرده باشيم مانند عمل پيوند عصب مي ماند در تاريك مطلق

نقطه عطف براي من داستانها دارد كه بيانش شايد در زير قلم وبلاگي من نخسبد و چه بسا خود وبلاگ نويسي من يكي از ان داستانهايي باشد كه مربوط مي شود به قسمت هدايت اوهام ، و اگر ما زمان را سلطان اوهام بدانيم اين وبلاگ و قلم است كه نمي گذارد اين حايل موهوم روي كسي سايه بيندازد

+ نوشته شده در  88/09/17ساعت 23  توسط كادر  | 

شايد انسانها مانند معدن زغال سنگ باشن در بين انها حقيقت و واقعيت در هم آميخته است اين مهم است كه ما بدنبال چي باشيم . در يك معدن زغال سنگ همه سياهند و همه به سياهي فكر مي كنن و اين واقعيتي است كه انها در ان واقع شده اند ولي حقيقت چيز ديگريست فقط كساني انرا مي بينن كه بدنبال ان به درون معدن آمده اند (( اين فاصله اي كه افتاد بخاطر فضولي هاي دخترم ساتگينه كه روي پام نشسته و مرتب داره دكمه ها را فشار مي ده ))

به نظر من ما انسانها همه دعوت شده گان اين معدن هستيم همين كه در يك جامعه يا يك كره خاكي در هم پيچانده شده ايم مويد همين حرف است . ما در چيز هاي بسيار بزرگي مشترك هستيم مثلا مي توان گفت كه نياز هاي تمام ما مشترك است پس در اين جا يك واقعيت وجود دارد و ان بودن ما و نيازمند بودن ماست و يك حقيقت وجود دارد و ان اشتراك ما در بودن و نيازهايمان است . اگر ما در زندگي بدنبال رفع نياز هايمان باشيم گويي ما به سياهي زغال سنگ عادت كرده ايم و روز به روز سياه تر خواهيم شد زيرا هنوز در تاريخ نيست كسي كه بدنبال رفع نياز هايش باشد و روزي بگويد من تمام نياز هايم بر اورده شد بلكه بر عكس تاريخ نشان داده است كه هر كس بيشتر در صدد رفع نياز هايش برايد نياز مند تر مي شود و يا به بيان من بيشتر سياه مي شود و در اصل تبديل به يك كارگر زغال سنگ مي شود كه در سياهي متولد شده در ان زندگي كرده و در ان مرده است و جسد او نيز روزي تبديل به زغال سنگ خواهد شد تا كي و چه كسي او را استخراج و در كدام قطار بسوزاند

به عقيده من حقيقت در اين ميان توجه ماست به بودن ما انسانها با هم و داشتن نياز هاي مشترك ، حالا مثالي مي زنم : مثلا پوشيدن لباس و گرم شدن در فصل سرما يك نياز مشترك انساني است حالا اگر يكي برود و براي خودش يك لباسي حالا به هر صورت تهيه كند و بپوشد اين مي شود توجه به واقعيت ولي اگر كسي فكر كرد كه كسان زيادي هستن كه نياز دارن لباس بپوشند و مثل او توانايي شكار خرس را ندارن و يا عقلشان و يا گرفتاريشان و يا جنسيتشان و يا موقعيتشان و يا ... اجازه نداده انها براي خود لباسي تهيه كنن لذا او با خود بگويد من بايد به رفع اين نياز مشترك كمك كنم اين مي شود تقلاي ما در جستجوي حقيقت . تاريخ نيز مويد اين حرف است زيرا ما هرگز از ناصرالدين شاه و حرمسرايش با احترام ياد نمي كنيم و حتي از وجود و حكومت اين جور فردي در مملكت مان احساس شرم مي كنيم ولي همه به اديسون با چشم احترام نگاه مي كنيم و به او بعنوان يك انسان افتخار مي كنيم چرا كه او به نياز مشترك انسانها فكر كرد

وقتي ما اين مطلب را كمي كش مي دهيم به اين مي رسيم كه ما در درون خدايي خودمان به كساني كه به هر نوع مولد بوده اند احترام مي گذاريم زيرا معتقديم كه اين افراد به نياز مشترك فكر كرده اند نه به نياز شخصي شان حتي اگر ان نياز توليد كرم موبر باشد كه چقدر گاهي نقشي كليدي بازي مي كند

و من گاهي به خودم مي گويم هيچ انسان و يا حتي هيچ موجودي بيهوده افريد نشده است بلكه براي هر كسي يك نقشي كليدي وجود دارد كه همان را كليد بهشت نام گذاشته اند

+ نوشته شده در  88/09/15ساعت 20  توسط كادر  | 

حالم را خيلي گرفته بود به هر صورتي خواسته بودم باهاش مدارا كنم جور نمي امد ، چاخانش كرده بودم التماسش كرده بودم قرض كرده بودم و بهش پول داده بودم ولي با اين وجود نتوانسته بودم تحملش كنم كارش از اين حرفا گذشته بود . ان روز كه از كنارش مي گذشتم سرش را به كاري سر گرم كرد ولي ديگر من خودم را به نفهمي نزدم . كمي خشك و سرد نگاهش كردم سپس گفتم وسايلتو جمع كن از سر كار من برو بيرون ديگه نمي خوام اينجا كار كني

چيزي نگفته بود فقط كمي نگاهم كرد صورتش سياه بود فكر مي كنم موقعي كه قوطي ها را براي استا علي بالا آورده بود دستاي سياه شده اش را به صورتش كشيده بود ، نگاهش كمي خسته بود و من فكر مي كنم حالا كمي هم به خجالت آغشته شده بود با اين وجود زور مي زد بخندد و باز من دندان جلويش را ديدم كه از فرط استفاده از مواد افتاده بود .

وقتي از دور نگاهش مي كردم او چندان چيزي نداشت همه چيز را برداشته بود و با شلوار سفيد زانو انداخته و كابشن جين پاره پوره اش بسختي شانه هايش را جلو مي انداخت ، سوار موتورش شد نيم ويراژي داد و رفت .

امروز از دور ديدمش كه آمد ، پيش بچه هايي امده بود كه مدت چهار ماهه تموم باهاشون كار كرده بود به خدا قوتشون امده بود من سرم را طوري گرم كردم كه او راحت باشد ، نيم ساعتي گذشت و من به طبقه سوم ساختمان رفتم از سوراخي كه براي بالابر تعبيه شده او را ديدم كه صداي موسيقي موبايلش را تا ته باز كرده و در وسط يك خانه شلوغ و به هم ريخته دارد براي بچه ها مي رقصد ، اينكه گاهي پايش توي تپه گچ برود يا دستش به ميل گردي كه از سقف اويزان بود برخورد كند قادر نبود رويايي كه او را به رقص وادار كرده بود بشكند

من باز هم به كورترين نقطه رفتم تا بيشتر ببينمش ، من با اين رقص به دنيايي ديگر پرتاب شده بودم ، هيچ وقت فكر نمي كردم اين كيفيت موسيقي و اين فضاي نه چندان مطلوب به وسيله يك رقص اين همه مسحور كننده شود ، لايه لايه سطح ها و رنگ هاي زندگي از جلوم رژه مي رفتن و من در برابر اين طيف عظيم مواج متواضعانه به درون خودم خزيدم . من فقط فهميدم تمام زندگي حصاري نيست كه من دور خودم كشيده ام هر چند ممكن است من در حصاري درست زندگي كنم ولي تمام درستي ها در حصاري كه من براي خودم تعريف كرده ام گنجانده نشده اند

من از استا ممد كه بزرگتر همه است خواستم تا او را به سر كارش برگرداند

+ نوشته شده در  88/09/14ساعت 19  توسط كادر  | 

من امروز داشتم در مجتمعي كه ساخته ام راه مي رفتم و فكر مي كردم من بايد در هر صورت منتظر چند نفر مي بودم كه داشتن از مشهد براي تجهيز اشپزخانه مي امدن . من چند دقيقه اي در نانوايي ايستادم و به عمليات كاري كه انجا انجام شده بود فكر كردم . از زماني يادم امد كه اينجا يك زمين خالي و پر خار بود و حالا كه همه جا كاشي و سراميك شده ، به اشپزخانه امدم ، چند لحظه با بالابري كه انجا نصب شده ور رفتم سپس به سوپر ماركت امدم و دوباره به بالابري كه سوپرماركت را به يك انباري بزرگ در طبقه دوم مرتبط مي كرد من به سوپر گوشت نيز سري زدم

اگر سوپر ميوه را پنجمين شغل مجتمع در نظر بگيريم بقيه شغلهاي مجتمع از قرار زير است

7 = ابميوه گيري 8 = ساندويچي 9 = كله پذيزي 10 = بستني 11 = تالار عروسي مردانه 12 = تالار مخصوص خانمها 13 = اتاق عقد 14 = كافه رستوران 15 = باشگاه ورزشي خانمها 16 = اتاق پذيرايي مخصوص از عروس و داماد 17 = اتاق معاملات زمين و محصولات كشاورزي

اگر كارهايي مثل ديزي ، اشكنه هاي محلي ، پيتزا و لبو و ذرت مكزيكي و ... را نيز در ليست كارهاي منظور شده قرار دهيم تقريبا بيست شغل در يك مجتمع با مساحت هزار و سيصد متر و در ظاهري بسياز زيبا طراحي كرده و ساخته ام

من امروز كه داشتم به تك تك كارهايي كه انجام داده ام دقت مي كردم به اين نتيجه رسيدم كه تنها كسي كه قادراست خستگي را از من بگيرد و دوباره به من انرژي بدهد خود همين كارهايي هست كه انجامشان داده ام . من حتي گاهي باورم نمي شد كه من اين همه كار را كي انجام داده ام

من امروز به خودم خدا قوت دادم و با وجود كسالت مختصري كه از كم خوابي ديشب دارم ، احساس لذت و مفيد بودن كردم

من همچنين بگويم كه از انجا كه تنها دوستان من در اين ايام همين دوستان وبلاگي ام هستن يك طرحي هم براي شما دارم و ان اينكه خودتان با همديگر هماهنگ كنيد و در يك روز خاص كه مي تواند ايام نوروز يا تابستان باشد همه به مدت دو سه روز مهمان من باشيد تا باز هم بر لذت من از زندگي افزوده شود

حالا كسي نيست بگه : من با اينهمه لذت چه كار كنم

+ نوشته شده در  88/09/13ساعت 20  توسط كادر  | 

به مناسبت چهارمين سال وبلاگ چند نكته را بگويم

... من هيچ وبلاگي را نمي خوانم و نحوه نگارش من به اين صورت است كه مي ايم پاي كاميوتر مي نويسم و بعد ثبت مطلب را فشار مي دهم و اگر نظري پيشنهادي باشد مي خوانم و كامپيوتر را خاموش مي كنم

... وبلاگ من تقريبا روزي بيست بازديد كننده داره كه در اينجا من از چند تاي انها كه مي شناسم نام مي برم ... مهتاب نازنين كه خب ما كاملا همديگر را مي شناسيم ... برادر سنچولي كه تقريبا همسايه ما هستن و من به ايشان ارادتي پنهان دارم و هفته اي يك بار وبلاگش را مي خوانم .... مرمر زيبا كه من يقين دارم خلاصه كار ما به جاهاي باريك كشيده خواهد شد و من هفته اي دو بار وبلاگش را مي خوانم ... خواهر زاده ام كه با نام دووست يا دشمنو و ... معمولا نظر مي ده و من براش ارزوي موفقيت دارم ... دوست عزيز مقيم كانادا كه وقتي به من سر نمي زنه دلم مي گيره و اميد وارم روزي ببينمش ... مهندس كامران كه ما گاهي با هم از نزديك ارتباط دوستانه اي داريم و من فكر مي كنم اگر اين ارتباط را رها كنيم تا حد بالايي جا براي رفتن دارد ...

وبلاگ من بسيار راحت و روباز است و هيچ كلمه اي در اين وبلاگ دروغ نوشته نمي شود و من در نوشتن مطالبم با احدي تعارف ندارم و بقول گفتني : نه بر اشتري سوارم نه چو خر به زير بازم ... نه خداوند رعيت نه غلام شهريارم

وبلاگ من هيچ هدفي را دنبال نمي كند و اگر نباشد كه من دوست دارم محتويات فكرم را جايي چپه كنم و فكر مي كنم خيلي ادم خوبي هستم و بايد اين حرفها را بنويسم تا تعداد خوبها زياد شود هيچ منظور ديگه اي ندارم

در وبلاگ من قسمت نظرات باز است و هر كس هر چي بنويسد ازاد است من معتقدم : كسي كه مجبور است نظرات متفاوت را گوش كند بايد سكوت كردن را تمرين نمايد

وبلاگ قسمتي از وجود من است قسمتي از تفريح و لذت من است و من هر جا باشم و در هر حالي به سراغ وبلاگم مي ايم حتا وقتي كه من هپروتي هستم و توان نوشتن ندارم اخر هاي شب باز هم يك سري به وبلاگم مي زنم

وبلاگ رمان معتقد است كه همه چيز در دستان ماست و هر كدام از ما بايد بي نهايت خوشحال باشيم به هماني هستيم و اينكه كس ديگري نيستيم و بايد نقش خود واقعي مان را بازي كنيم و بخاطر ترس ، ريا و ... خود سانسوري نكنيم . وبلاگ من معتقد است كه ما وقتي خودمان باشيم حتي مرگ را هم مي توانيم به زانو در اوريم

+ نوشته شده در  88/09/13ساعت 17  توسط كادر  | 

حالا درسته كه هيچي مرا كشف نكرده و پي به تواناييهاي من نبرده (( البته در بعضي زمينه ها براي بعضي ها يك چشمه اي توانايي ام رو شده كه بماند ))

ولي به هر صورت من اقل كم اين ادعا را دارم كه بگويم براي خودم فرد كشف شده اي هستم . يكي از كشفيات من از خودم اينه كه من فكر مي كنم اين توانايي را دارم كه بنشينم يك گوشه اي و فقط ايده و طرح بدم . من واقعا با نگاه به يك موضوع با دقت در يك جامعه و محيط و موقعيت و جنسيت و .... احساس مي كنم سيگنالهايم به كار مي افتد براي اينكه يك حرف تازه بزنم يك كار يك اقتصاد يك رفاه يك ... ايجاد كنم . حالا كاري ندارم كه هيچكي منو پشم هم حساب نمي كنه خب نكنه حناي هيچكي هم براي من رنگي نداره

من ادم زياد حسود و بخيلي نيستم ولي در مجموع دوست هم ندارم ايده ها و طرح هايم را همچي مفتكي خرج كنم لذا معمولا در مورد خيلي چيز ها چيزي نمي گم مي ذارم مردم راه خودشونو برن ولي امشب يك ايده به ذهنم رسيد كه بازم به ذهنم رسيد اينجا بگمش :

معمولا ادما تا سن سي سال خيلي چاق نمي شن ولي بعد از اين سن كم كمك درد سر چاقي شروع مي شه ، خب علت اين كار اينه كه اونا درگير بچه و خانواده مي شن و ديگه فرصت تحرك و ورزش كردن را از دست مي دن من اگه جايي باشم كه اسباب ورزشي مي سازه يك وسيله اي مي سازم تا بوسيله ان هم پدر و مادرا و هم مربي ها بتونن با بچه ها بازي كنن و هم در حين بازي با بچه ها كه معمولا براي بزرگترا خسته كننده و ملال اور هست اونا يك ورزشي هم كرده باشن و در اين وسط يا بچه را خوابانده باشن يا خلاصه ساكتش كرده باشن

ما مثلا مي توانيم يك دو چرخه داشته باشيم كه باهاش ركاب بزنيم يا يك صفحه كه روش بدويم يا يك وسيله براي ورزش دست و يا هر ورزش يا نرمش ديگه اي

خب تا اينجاي كار كه امري طبيعي بود اما اختلاف حرف من در كجاست ؟

من فكر مي كنم ما مي توانيم نيروي مصرفي خودمان را هرز ندهيم بلكه انرا به يك وسيله ي ديگر انتقال دهيم كه ان وسيله مي تواند نيروي ورزشي ما را بصورت يك وسيله بازي نشان دهد مثلا من مي توانم ركاب بزنم و طنابي كه به دوچرخه ي من بسته است يك قايق را روي اب به ارامي حركت دهد يا يك تخت كوچولوي متحركت را داخل خانه به حركت در اورد يا يك ننو را تاب دهد يا يك بسته بادكنك را مرتب به بالا برده و دوباره روي سر بچه پايين بياورد

خب شايد شما به اين نوع طراحي هاي من بخنديد ولي من حاضرم صد تا بچه ي هشت ماهه تا دو ساله را در يك مهد كودك به تنهايي نگه داري و مواظبت كنم فقط با استفاده از نيرويي كه از يك باشگاه پرورش اندام گرفته باشم يعني من يك مهد كودك در بغل دست يك باشگاه مي زنم و نيروي ورزشي زنان و مردان و پدران و مادران را در سالن بغلي براي بچه هايشان تبديل به اسباب بازي ها متنوع و ارام مي كنم

شكي ندارم كه من از اون دسته ادمهايي هستم كه كارهايم از حرفهايم قشنگ تر در مي ايد با اين وجود معتقدم ما فقط در زندگي وقتي موفقيم كه كارهاي دو منظوره يا چند منظوره انجام دهيم چرا كه يك مادر وقتي بداند با هر لحظه ركاب زدنش مي تواند چند متر ان طرفتر چند بادكنك روي سر بچه ها بريزد و يا در تابستان انها را خيس كند و يا .... خلاصه ان مادر با شوق بيشتري ورزش مي كند زيرا هم بار رواني اش از دوشش برداشته شده و هم احساس يك كار معنوي به او دست داده است

+ نوشته شده در  88/09/11ساعت 22  توسط كادر  | 

نياز دارم تا از چيز هايي حرف بزنم كه اصلا مبتلابه (( كاري كه با ان در حال حاضر درگيريم )) من نيستن . بايد از تفكراتي كه مرتب به من فشار مي اورن دوري بكنم . بايد باور كنم كه زندگي در جاهاي ديگه هم جريان داره و چه بسا جاهايي باشه كه جريان زندگي در انها آرام و مطلوب باشه . من هميشه گفته ام و باور دارم كه انسانهاي خوشبخت بسيار گمنام زندگي مي كنن ، انسانهايي كه ما انها را نمي بينيم و اين ديده نشدن به انها فرصت مي دهد كه تا دور از هياهو بمانن . قديمها يادم مي ايد كه پدر پاليز خريزه مي كاشت در چند هكتار و من بچه بودم و فقط خربزه مي خوردم در اواخر فصل ديگر خربزه اي بر بوته اش نبود و من مجبور بودم مرتب زير بوته ها را بگردم گاهي يك خربزه در زير بوته اي فراموش شده بود كسي سراغش را نگرفته بود موشي سوراخش نكرده بود آبي كه در جوي بود شهليده اش نكرده بود فقط يك خربزه ي فراموش شده و گمنام بود كه حالا با دقت زياد من توانسته بودم انرا زير بوته ها ببينم ، هيچ كس نمي تواند باور كند كه اين خربزه ها چقدر خوشمزه بودن آنها چنان زرد شده بودن كه بيشتر به قرمزي مي زدن و چنان رسيده بودن كه تا چاقو را به انها نشان مي دادي ترك بر مي داشتن .

من ايمان دارم يك راهي براي زياده رس شدن وجود دارد براي خوشبخت شدن يك راهي ساده هست كه صرفا بايد آنرا صدا زد بايد انرا خواست ، اينكه خربزه ها را نمي خرن اينكه بازار ميوه كساد شده است اينكه ميدان باريها دزد و بي چشم و رو هستن اينكه خربزه ها سبز را خرها لگد مي كنن اينكه ... اينها بدرد من نمي خورد من بايد براي آفرينش عشق تلاش كنم و بستري كه در ان عشق لانه مي كند جز بستر خوشبختي و ارامش نيست . من نمي دانم و اهميتي هم ندارد كه هر كسي يك راهي مي رود ولي اين را مي دانم كه در هر راهي جايي براي خوشبختي جايي براي كاشت بوته عشق وجود دارد . روزي با يك در و پنجره ساز حرف مي زدم او در كارگاهي شلوغ و پر سر و صدا بود و سر و وضعش هم اصلا رمانتيك به نظر نمي رسيد . مغازه اين فرد در يك جاي دور افتاده بود بطوري كه در نگاه اول يك حس ترحمي را بر مي انگيخت وقتي من از او علت موفقيتش را پرسيدم وقتي من از او پرسيدم چطور شد كه تمام مشتري هاي تو از فاصله ده كيلومتري و بيست كيلو متري و حتي از شصت و هفتاد كيلومتري به تو مراجعه مي كنن او تقريبا با زبان خودش گفت : راز موفقيت من در ميلي مترهاست

و من با كمال تعجب ديدم خوشبختي ، پول ، ارامش و عشق و اگر هم مثل من معتقد باشيد، حتي بهشت را او چگونه در اين درزهاي ميلي مترها جا داده است . او براستي يك خربزه زرد رو به قرمز بود

(( اگر كسي بخواهد مي تواند آدرس و شماره تلفن اين در و پنجره سازي را بدهم ))

+ نوشته شده در  88/09/10ساعت 20  توسط كادر  | 

تقريبا چهل سال سن دارم و هنوز دو چيز كوچولو برايم بطور دقيق روشن نشده

اول : اينكه چه كاري را دوست دارم

دوم : اينكه چه كسي را دوست دارم

من بوضوح مي دانم كه اين دو گفته مهمترين سوالهاي زندگي هر فردي هستن و اين خيلي وحشتناك است كه فردي به سن من برسد و هنوز براي اين سوالها جوابي نداشته باشد

واقعا سطح كلاس كاري من چيست ، من يك زماني طلا فروش بودم وقتي در مغازه ام پشت ويترين مي ايستادم از نگاه به صورت خودم در آينه خجالت مي كشيدم با خودم مي گفتم من شده ام يك باباي انگشتر فروش و اين به نظرم خيلي مسخره مي امد . وقتي سرم را پايين مي انداختم و مانند يك بچه مثبت از بغل كوچه به مغازه ام مي خزيدم همه فكر مي كردن من آدم محجوبي هستم و شايد هم كمي خجالتي ولي اين حقيقت من نبود من از كاري كه انجام مي دادم احساس خجالت مي كردم و در همان حال فكر مي كردم اگر سوار يك الاغ باشم و پاتاوه اي بر پا داشته باشم و در ضمن سواري وقتي كه خرم براي شاشيدن مي ايستد و سر و صدا راه مي اندازد من هم همنوا با او فلان جايم را بخارانم ، اصلا برايم خجالت اور نيست

اينكه من كار مورد علاقه ام را پيدا نكردم ناراحتم نمي كند از اين ناراحتم كه من هرگز نتوانستم حتي به سمت كاري كه دوست داشتم حركت كنم شايد من دوست داشتم مديريت جايي يا كاري باشم كه بايد نامش را بگذارم مثلا (( مديريت امور در سايه )) كه البته من فعلا درباره اين نوع مديريت توضيحي نمي دهم ولي در يك كلام شايد من در اين مديريت ، گاهي كاري را همراه با كسي نگاه مي كردم و فقط به اين كار لبخند مي زدم اينطوري بر اين كار به همان شكلي كه داشت يعني همه چيز براي افتاب نيست مهر تاييد مي زدم .

من در زمينه دوست داشتن نيز مشكل پيدا كرده ام ، در قسمت دوستي جنس مخالف من كلا به هم ريختم و شايد شهوت بيش از حد من كار را اين قدر مشكل كرد من نتوانستم بفهمم دوستي قبل از انتخاب است يا بعد از انتخاب ، دوستي بعد از ارتباط است يا بعد از ارتباط ، اگر دوستي قبل از ارتباط و انتخاب باشد بايد گفت يك سر دوستي ريشه خدايي دارد و هر چيزي كه ريشه خدايي داشت زير تفسير و تعريف نمي ايد و اگر دوستي بعد از ارتباط و انتخاب باشد بيشتر بقول گفتني يك جور تو پاچه رفتن است ، موي دماغ شدن است كه بيشتر به سياست و فريب نزديك است تا به پهنه ي وسيعي از ارامش ، و بخاطر همين است كه ما چه با دوستي كردن و چه با دوستي نكردن در هر دو صورت .... و من در اينجا متاسفانه به انزوا مي رسم و اينكه انسان بايد در تنهايي اش خودش را پيدا كند و شايد تعريفهايي كه باز هم بر مي گردد به مديريت در سايه

+ نوشته شده در  88/09/09ساعت 20  توسط كادر  | 

گاهي وقتا احساس ضعف و خمودي مي كنم به فرمانده اي مي مانم كه مرتب نگران يك اشتباه استراتژيكي باشه . قسمتي از كار و زندگيم را بيرون از دسترس خودم مي بينم گويا قمار بازي هستم كه فعلا همه چيزم روي هواست تا پايين نياد هيچي معلوم نيست . خب اين طبيعت كاره من هر موقع كه كاري را شروع مي كنم نقطه سكون و ارامشم را به هم مي زنم ولي بعد خودم را در نقطه اي بالاتر مي بينم در حالي كه باورم نمي شه من اين كار را كرده باشم اگه باز هم حركتي را شروع كنم باز هم ارامشم را به هم زده ام ولي باز هم ممكنه در نقطه سوم باشم و ادامه ي اين مطلب يعني سلب ارامش هميشگي ، همين كه معمولا در مكالمات مردم مرسوم هست كه مرتب مي گن : براي كي مي خواي ، براي چي مي خواي ، زندگي ارزش اين همه سگ دو زدن نداره و ....

حالا فرض را بر اين قرار بديم كه ما بدنبال ارامش هستيم و فكر مي كنيم كه جابجا نشدن از نقطه ي اول اين ارامش را به ما مي ده ، در اين صورت من امسالم با ده سال ديگم هيچ فرقي نمي كنه بلكه ممكنه من حتي در اينده ضعيف تر از زمان حال زندگي كنم چون بعضي كمبودها براي بعضي سن ها زشت نيست ولي براي بعضي سنين زشته ، اگه من هميشه در نقطه ي اول بمونم ، بيشتر از اون كه خواسته باشم هميشه قرين آرامش باشم ، مي پوسم و گنديده و تكراري مي شم

من در اين ميان براي خودم يك تعاريفي گنجانده ام و سعي مي كنم بر اساس ان تعاريف عمل كنم

من سعي مي كنم از نقطه اول حركت كنم ولي رسيدن به نقطه ي دوم مد نظرم نيست من با خودم مي گويم همين كه من بتوانم بعد از حركت ، دوباره به نقطه اول برگردم خودش كار بزرگي است من اين را از كفترهايم ياد گرفته ام اگر انها پرواز نكنن از نظر من مريض و نازيبايند ولي همين كه پرواز مي كنن و بعد دوباره لب همان بومي مي نشينن كه اول نشسته بودن براي من خيلي ارزشمند مي شون از نگاه من انها قابليت پرواز را دارن هر چند سالها لب يك بام بنشينن

من سعي مي كنم بر اساس قابليت هايم عمل كنم و مشكلات كار را به روش خودم حل كنم اينطوري زندگي برايم يك جهنم هيستريك نمي شود بلكه زندگي مي شود يك بازي كه من بازيكن ثابتش هستم با تمام لحظاتش درگيرم ، اصطكاك دارم و لذت مي برم

من سعي مي كنم فقط يك چيزم را ثابت نگه دارم و ان وزنم هست ، من سعي مي كنم فقط يك چيزم را سالم و رتوش شده نگه دارم و ان دندان هست معتقدم بقيه جاها را نبايد سالم نگه داشت و اصلا بعضي جاها مخصوص پاره شدن است

كه البته اين پارگي خود داستاني دارد

+ نوشته شده در  88/09/08ساعت 21  توسط كادر  | 

من وقتي زير فشار توضيح قرار مي گيرم خودم را گم مي كنم . وقتي كسي از من مي پرسد از كجا فلان كار را متوجه شدي ؟ نمي توانم در يك كلمه جوابش را بدهم لذا بيشتر از حد معمول حرف مي زنم و اين در حالي است كه با خودم فكر مي كنم اگر بهش مي گفتم : به تو ربطي ندارد . راحت تر بودم

من فكر مي كنم بايد براي اين مشكلم راه چاره اي پيدا كنم مثلا مي توانم به جاي اينكه فرصت بدهم ديگران از من بپرسند ، من از ديگران بپرسم يا مي توانم يك جواب با نوع شيره مالي بهشان بدهم مثلا بگويم : هي همينجوري

من وقتي خيلي زير فشار قرار مي گيرم كه يكي به ام مي گه : فلاني من قبلا از تو خيلي بدم مي امد يا اينكه خلاصه از تو خوشم نمي امد ولي حالا مي بينم همچي ادم بدي هم نيستي . من در اين حالت احساس مي كنم كه او مي خواهد بگويد كه از حالا به بعد به من لطف خواهد كرد چنان كه گويي به سگي سنگ نزني و اين را بعنوان لطف به او بيان كني

اصلا من نمي فهمم اين چه جور مملكتيه كه مردم اينقدر به خوبي و بدي هم كار دارن ، اين قدر به داشتن و نداشتن هم كار دارن اين قدر به ...

البته شايد نوع تفكر من با فرهنگ متدوال مردم متفاوته و اين البته پر واضحه ولي اين مشكل مرا حل نمي كنه . من يك عيب اساسي دارم يك عيب شخصيتي دارم كه بايد بيشتر درباره اش فكر كنم . من دقيقا مي دانم يك جاي كارم مي لنگه و بايد اين عيب رفع بشه مثلا حرف از نيروي انتظامي كه مي شه من سريعا به اين قشر حمله مي كنم و مستقيما مي گم من از هيچ كسي به اندازه بچه هاي نيروي انتظامي متنفر نيستم البته من دلايل خاص خودم را دارم ولي نمي دونم چرا اينقدر يك دفعه تند مي رم

يا مثلا وقتي حرف از حقوق معلمها و اعتصاب كردنشان مي شه سريعا جبهه گيري مي كنم و مي گم از نظر من اصلا حقوق معلمها با توجه به كاري كه انجام مي دن و امتيازاتي كه مي گيرن كم نيست تازه اين قشر كه هرگز از كيفيت تحصيل و چرت و پرت بودن كتابهاي تحصيلي و ... كه گله مند نيستن اينها فقط پول بيشتري مي خوان خب جوابشون يك كلمه است : آقاي محترم و يا خانم محترمه حقوق همينه اگر شما فكر مي كني كمه ، استعفا بده برو خودت بيشترشو در بيار ، كسي كه مجبورت نكرده اين همه ديپلم و ليسانس بيكار تو اين مملكت هست كه راضي اند رفتگري كنن

من فكر مي كنم قسمتي از مخ من معيوب است ، نيش خورده است ، ملتهب است ... خلاصه من معتقدم كه بايد حرف دلم را بزنم و در گفتارم ريا نكنم و اين مرا آزار مي ده

من از بي عدالتي اجتماعي از حكومت قانون تقي به توقي سخت ناراحتم . با وجود انكه گاهي اين نابساماني اجتماعي به نفع من تمام مي شود و من علي الظاهر ادم خيلي ضعيفي نيستم ولي سخت معتقد به قانون مداري اجتماع و شايسته سالاري هستم زيرا زندگي در اوضاع نامناسب با روح من سازگار نيست و هر لحظه همه چيز را در معرض نيستي و فنا مي بينم

خلاصه من وقتي وارد اين قسمت از انديشه هايم مي شوم همان مرض به سراغ من مي ايد و من دست اخر مي بينم كلي خودم را ناراحت و نگران كرده ام

+ نوشته شده در  88/09/07ساعت 20  توسط كادر  | 

مگه يك سال چند شب تعطيل داره . مگه يك سال چند شب داره كه توش همه چيز روبراهه

اگه خواسته باشيم راحت حرف بزنيم يك چهارم هر سال كه مي شه متعلق به ايام قاعدگي زنان كه يك جورايي طبيعتا در اين ايام همه چيز روبراه نيست

خب در يك سال دويست هشتاد روزي چقدر ما خسته ايم چقدر فكرمان مشغول است چقدر مريض و ... واقعا چندان زماني براي شاد بودن نداريم اگر قدر تك تك لحظه ها را ندانيم

واقعا به خودمان جنايت كرده ايم اگر رك و پوست كنده خواسته هامان را بيان نكنيم و تلاش براي لذت را يك گناه به حساب بياوريم

چرا وقتي چيزي را مي خواهيم راه عكس انرا مي رويم چرا برامان سخته راحت حرف بزنيم

چرا شبهايي كه خاص هستند و ما شامل يك سورپرايز شده ايم را الكي خراب مي كنيم

شايد صرفا به اين دليل كه خراب كردن كار اساني است يا شايدم ما لياقت لذت بردن را نداريم

من فكر مي كنم كسي كه لياقت لذت بردن را ندارد نبايد وارد اجتماع شود زيرا اينجا فقط دو راه وجود دارد يا بايد لذت برد يا بايد ضد حال زد منفي و مثبت حالت خنثايي وجود ندارد

كساني كه خوب بلد نيستند ادبيات لذت را بيان كنند در زندگي سمي از وهم و درد تزريق مي كنن

چرا كمي لوندانه رفتار نمي كنيم چرا گاهي ساز لذت الود رفتارمان را كوك نمي كنيم

چرا يك هو هوس نمي كنيم چايي مان را روي اتش كنده درست كنيم و بعد مقدمات فضايي قرمز را آماده نمي كنيم

با چه چيزي درگيريم و چرا فكري به حال اين درگيريمان نمي كنيم

..............

من ازدواج در مملكت ايران را كه در ان دو فرد مثل كنه به هم مي چسبند و هميشه و به هر راهي دوست دارند جسم و روح همديگر را بخراشن بزرگترين حماقت مي دانم

من زندگي را خارج را تعريف و ادبيات خاص فضاهاي قرمز فاقد هويت و خالي از اعتبار و ارزش مي دانم

مگه يك عمر چند ساله اگر سر و ته عمر را بزني كه سرش مثل سر هندوانه نيم بند و تهش مثل ته خيار تلخه مگه ازش چقدر باقي مي مونه

+ نوشته شده در  88/09/05ساعت 20  توسط كادر  | 

يكي از عجيبترين تجربه هاي زندگي من تجربه درباره ي مقايسه است .

خب طبيعتا من در روستا بدنيا آمده ام و در روستا به مدرسه رفتم . محيط كوچك بود و اطرافيان همه يا قوم و خويش بودن يا در و همسايه بخاطر همين جو مقايسه اي شديدي در ذهن من نسبت به اطرافيانم بوجود آمد .

خانواده ها نيز اين جو مقايسه اي را شديد و شديد تر كردن مثلا اين كه در خانه بگويند بچه فلاني فلان كرده و تو پسره ي لندهور عاطل و باطل هستي يك حرف عادي بود . مسئله ديگر اينكه در ذهن ما طوري برنامه ريزي شده بود كه مثلا من معتقد بودم هرگز در درس خواندن مثل فلاني كه پدرش معلمه نخواهم بود .

خلاصه من در روستا اسير اين مقايسات بودم فكر مي كردم سطح فهم من هرگز به اندازه شاگرد اول كلاسمان نخواهد بود

فكر مي كردم زور بازوي من هر گز به اندازه فلاني كه خانواده اي دعوا گر داشت نخواهد بود

فكر مي كردم من هرگز نخواهم توانست مثل فلاني درست حرف بزنم

فكر مي كردم ....

من درس نمي خواندم ولي شاگرد اول شدن برايم محال بود

من دعوا نمي كردم ولي كتك زدن پسري كه دوست داشتم بزنمش برايم محال بود

من در يك لحظه از زندگيم دچار يك مقايسه گري شده بودم و سطح توانمديم را بر اساس ان مقايسه طراحي كرده بودم

خب طبيعتا وبلاگ جاي توضيح زياد نيست ولي در يك كلمه من خودم را در ايينه خودم نمي ديدم مرتب مي گفتم اگر فلاني نتونسته فلان كار را بكنه پس من هم بطريق اولي از انجام ان كار ناتوان خواهم بود

من كساني را كه دور و برم بودن را بيش از حد بزرگ كرده بودم و از هر كدام از انها براي خودم يك تابو ساخته بودم مثلا اگر در كاري تاييد برادرم را نداشتم ان كار را احمقانه مي دانستم ولي اگر او تاييد مي كرد شور و شعفم براي انجام كار زياد مي شد وبه خاطر همين معمولا خيلي زود هم دلم مي شكست زيرا ديگران در زندگي من نقش تعيين كننده داشتن

من حرفهاي يكي را خيلي مهم مي دانستم صرفا بخاطر اين كه او اقاي فلاني بود يا مثلا پدرم بود

من كارهايي را كه فلاني انجام مي داد خيلي عاقلانه مي دانستم در حالي كه در يك نگاه بي طرفانه ان كار بسيار احمقانه بود

ولي من

نگاه بي طرفانه

گوش بي طرفانه

چشم بي طرفانه و.... نداشتم

من اين دنيا را در روستا تا سن چهارده سالگي تجربه كردم و بعد از روستا رفتم من بدون انكه بخواهم در جايي قرار گرفتم كه هيچ كس مرا نمي شناخت و نه من براي كسي اهميت داشتم و نه كسي براي من اهميت داشت و من نگران نقطه ضعفهاي موهوم خود نيز نبودم و خانواده اي كه يكي از علل اصلي اين مقايسه بود نيز وجود نداشت من بصورت اتفاقي از آغاز نوجواني ام درست وقتي كه نياز به تربيت خاص داشتم به كلاس خود تربيتي فرستاده شده بودم

من شبها كتاب مي خواندم و نمي دانستم كه سطور سياه كتاب نردبان سفيدي بر بام انديشه ام خواهم زد من صرفا كتاب مي خواندم تا بيكاري ام و تنهايي ام را بشكنم

فقط يك كلمه بگويم

كسي كه در كلاس دوم راهنمايي بعد از نه ماه مدرسه رفتن مردود شده بود و هر سال شش هفت تا تجديدي داشت سه سال بعد در محيطي قرار داشت كه بصورت رسمي اجازه نداشت به دبيرستان برود لذا بايد پنهانكي بصورت متفرقه امتحانهاي دبيرستان را مي داد با اين وجود من فقط در شب قبل از امتحان فرصت داشتم تا صبح يك كتابي را بخوانم و صبح بروم كتابي كه فقط يك شب خوانده ام را امتحان بدهم و من با اين نوع درس خواندن كاملا مطمئن بودم كه موفق مي شوم و مي شدم و نمره قبولي مي اوردم و جالب اينجاست كه من واقعا نفهميدم چه وقت كسي كه نمره رياضي اش از پنج هم بالاتر نرفته بود و در بين چهل دانش اموز نفر سي و پنجم به بالا بود در بين پانصد و پنجاه نفر متفرقه هاي شهر مشهد در ان سال بالاترين نمره را كه شانزده بود اورده بودم و اين در حالي بود كه من فقط يك هفته كتاب رياضي ام را خوانده بودم

من يكي از بزرگترين موفقيتهاي زندگيم را رهايي از مقايسه مي دانم و الان مثل اسمان دلم ابي و روشن است

البته اين موضوع و ذكر مسائل جزيي اش در حوصله وبلاگ نيست شايد جايي ديگر و حوصله اي ديگر

(( ضمنا وبلاگ سكوتهاي من دارد چهار ساله مي شود و من اين افتخار را دارم كه روزي با حدودا بيست نفر از اين طريق در ارتباط هستم و به همه ي شما عشق مي وزم ))

+ نوشته شده در  88/09/04ساعت 19  توسط كادر  | 

واقعا زندگي احساسات نيست ولي احساسات خيلي خوبند

احساسات وقتي خوبند كه به چيزي بند نباشن ، پس زمينه نداشته باشن . يك لحظه باشه يك اتفاق باشه و يك سطح صاف

واقعا عمر احساسات كوتاهه ، من يك جايي يا ديدم يا شنيدم كه يك موجودي را نشان مي داد كه تمام عمر اين موجود فقط هفت ثانيه بود يعني اين موجود به محض اينكه وجود پيدا مي كرد از سطح اب به بالا مي پريد و در همين زمان عشقبازي مي كرد و تخم مي گذاشت و قبل از انكه حتي فرصت كند چشمانش بوجود بيايد از بين مي رفت

من احساسات را به همين موجود بي نام و نشان تشبيه مي كنم كه واقعا هرگز فرصت نمي كنه چشم داشته باشه

من هر وقت از روي احساس با كسي برخورد مي كنم و يا كسي بصورت احساسي با من رفتار مي كند واقعا يك كوري و يك فريب را مي بينم فكر مي كنم ، احساس : گمراه كردن نگاه عاقلاه و واقع گرايانه به يك موضوع است كه قرار است ما درگير ان شويم

با تمام اين احوال بگويم كه حالتهاي موجود در فضاي فكري ما در حين تفاوت آنقدر سريع و مشابه عمل مي كنن كه واقعا ما فرصت نامگذاري روي انها را نداريم و به خاطر همين بي نام بودن ، خالي از تعريف و مشخصه مانده اند در حالي كه پيامهايي كاملا واقعي دارن و در عين حال كاملا ساده و انساني

من در مجموع توصیه می کنم در احساسات زندگی نکنید بیرون هوای بهتری برای نفس کشیدن هست

+ نوشته شده در  88/09/03ساعت 20  توسط كادر  | 

خب امروز هم ، درگيري كاري تا سر حد ثانيه ها بود بطوري كه من هنوز هم كه اينجا هستم بايد چند تا كار ديگه هم انجام بدم . ديگه دلم براي اين تنگ شده كه صبح از خواب پا شم و برم سر يك كاري كه شسته رفته باشه زمستون جام گرم باشه و تابستون سرد . اين مقدار درگيري من هم اصلا خوب نيست ولي چه كار مي تونم بكنم كار به من افتاده و من ديگه نمي تونم از زير كار شانه خالي كنم . در حال حاضر كار كردن خيلي سخت شده مثلا ما مدت يك ماهه كه آشپز خانه مونو آماده كرديم ولي كنتور (( جي چهل )) گير نمي ياد در تمام اين مدت من هر روز در ميان مي رم اداره گاز ولي هيچ افاقه اي نكرده تازه امشب زنگ زدن كه در اداره ي تربت هست و من تقريبا نيم ساعتي هست كه اقاي مير را با وانت فرستادم تربت تا كنتور را بياورد .

مشكلات مالي هم كه هميشه هست من امروز يك چك يك ميليون ششصد هزار تومان داشتم كه بايد پشت نويسي اش مي كردم به دارنده چك گفتم : ولي من امروز پول ندارم خواهشا چند روزي چك را نگه دار

ولي او گفت : نه الان بانك گفت پول هست فقط پشت نويسي لازم داره

من فهميدم كه بانك داره برام ابرو داري مي كنه و من باز هم شرمنده تر از قبل شدم

خلاصه ديواره هاي حصيري را قراره پس فردا از مشهد بياورن

روز شنبه هم خشت هاي پياده رو از گناد باد مي اورن

راجع به تجهيز اشپز خانه هم قراره از مشهد فردا بيان

طرح ساخت سالن مخصوص بانوان هم از فردا بصورت جدي شروع مي شه

من آدم حريصي نيستم و اصلا هم دوست ندارم خيلي درگير ماديات و كار بشم ولي زندگي مرا به اين شكل در اورده الان دارم سند دفترم را اماده مي كنم تا باز هم وام بردارم

خدايا من خوشحالم كه براي خودم سقفي مشخص نكرده ام به حقوق صد هزار تومان يا يك ميليون تومان راضي نشده ام من دل به دريا زده ام و تمام تلاشم اين است كه صادقانه كار كنم حالا خودت براي من هر چه مي داني سقف معلوم كن شكي ندارم كه هر چه معلوم كني لياقت من در ان است .

حرف ديگر اين روز هاي من حرف دل است و اين نيز شايد جالب باشد كه من در لابلاي اين درگيريهاي كاري و پر مسئوليت گاهي در يك لحظه چنان درگير يك نگاه مي شوم كه گويي آهنربايي به آهن پوسيده ي قلبم فوت جلا زده باشد ولي اين قسمت از زندگي من كما في السابق خيلي زود در هاله اي مبهم و لزج فرو مي ليزد

+ نوشته شده در  88/09/02ساعت 18  توسط كادر  | 

بعضي ها فكر مي كنن كار كردن خيلي عرق ريختن است . فكر مي كنن بايد سخت كار كرد و در مثل مي گويند :

مرد آنستكه وقتي كه به پشتش بزني گرد و خاك حركت كند

من يك همسايه اي دارم كه نماد حمالي است ، حركات و سكنات او گاهي تا بي نهايت توجه بر انگيز است مثلا چند روز قبل ديدم يك بچه ي ده دوازده ساله دارد پياده به سمت روستا مي دود .

غروب تازه تمام شده بود و باد نسبتا سردي مي وزيد من با موتور بودم ايستادم او را سوار كردم و پرسيدم تو كي هستي ؟

او گفت نوه ي فلاني هستم كه بغل باغ شما زمين دارد و الان دارم مي روم تا از ده چند تا كيسه براي جا كردن كاه بياورم .

با او تا جلو دفتر امدم و سپس موتور را به او دادم و گفتم با موتور برو كيسه ها را وردار و ببر بده به پدر بزرگت

پسرك اين كار را كرد ، رفت و از خانه شان كيسه ها را اورد وقتي به جلو دفتر رسيد من در طبقه سوم بودم فقط ديدم او موتور را گذاشت و كيسه ها را بغل كرد و دوان دوان در تاريكي سمت آب شوراب گم شد . او بايد ده دقيقه بكوب مي دويد تا به پدر بزرگش برسد من كه از همين الان فن فن كردنش را مي ديدم .

امشب دوباره پدر بزرگش را ديدم كه دو تا از همان كيسه هاي كاه را گذاشته روي فرقان و دارد در تاريكي جاده به سمت ده مي ايد ، او اصلا حواسش به جاده نبود و فكر مي كرد همه او را مي بينن و من واقعا نگران شدم كه اين دو تا كيسه بزرگ كاه كه تا نصف جاده را گرفته است و اين مرد بي دقت چه سرنوشتي خواهند داشت و ممكن است چه فاجعه اي را خلق كنن

من فعلا نمي خواهم درباره ديگر خصوصيات اين فرد حرف بزنم ولي حرف من اين است :

دو تا كارگر كه پنج تن كاه را بريزن تو كيسه و بعد دو تا بار ماشين نيسان كه انها را به طويله يا هر كجاي ديگر بياورد در مجموع پولش مي شود بيست و چهار هزار تومان (( بصورت كاملا دقيق ))

ايا اگر براي انجام اين كار از دو نفر كمك بگيري بهتره يا اينكه خودت و دخترت و پسر دخترت با اين همه مشكلات ان كار را انجام دهي

البته اگر شما از كسي كمك بگيري هرگز پشتت گرد و خاكي نيست و هرگز زير بغلت نم كشيده از عرق نيست ولي اگر خودت انجام دهي واقعا مردي ، زيرا پشت كه چي عرض كنم تا قاچ چيزت هم گرد و خاكيست (( بگذریم که حرف قاچ که می شه من قاطی می کنم ))

.........

من با تنبلي مخالفم با تن لش بودن و زياده خواهي و ولو بودن مخالفم ولي معتقدم انسان موجودي نيست كه براي حمالي افريده شده باشد بايد شلاق را بر انديشه زد ، حوصله خرج كردن داشت و مغرور مثل يك انسان نه مانند يك الاغ زندگي كرد

+ نوشته شده در  88/09/01ساعت 18  توسط كادر  | 

من فكر مي كنم بهترين سن ازدواج براي پسرا بيست و دو ساله گي و بهترين سن ازدواج براي دخترا هيجده سالگي است دليلم اينه كه به نظر من ازدواج در هر سني انجام بشه يك كار اشتباه كه صورت گرفته و اگر اين اشتباه در عنفوان جواني باشه دو فرد يعني يك زن و يك مرد فرصت دارن تا مرتب همديگر را ببخشن و دلاشون نسبت به هم پاك باشه و براي اينده بر نامه ريزي كنن ولي در سن بالا دو فرد هيچ وقت نمي تونن از شر دنياي مستقلي كه براي خودشان خلق كرده اند رها بشن و نهايت بهره ازدواج در سن بالا صرفا خلق چند خاطره ي نصف و نيمه است

...............

امروز در تمام روز به ياد يك خاطره از پدرم افتاده بودم

يادم مي ياد يك روز صبح جمعه كه تازه از خواب بيدار شده بودم و خيلي خوشحال بودم كه حالا مي رم و با بچه ها فوتبال بازي مي كنم و اينم تو پرانتز بگم كه در مدت بيست سال من بصورت بسيار عجيبي فوتبال بازي كردم

پدر و مادر معمولا با سماور چاي درست مي كردن و مادر معمولا جلو در حياط را آب و جارو مي زد و پدر صبح هاي جمعه سر حال تر از هميشه بود و اين يعني امان از ما مردا كه وقتي درست ....

پدر با عشقي عجيب به من گفت :

بابا مهدي امروز خيلي مواظب خودت باشي . من ديشب خوابي ديدم .

پدر يك ده تومني سكه اي هم به مادر داد و گفت : اينم بده امروز صدقه

يادم مي ايد به مدرسه رفته بودم ولي با احتياط بازي مي كردم و فكر مي كردم حالا هر لحظه ممكنه برام اتفاقي بيفته و نيز يك احساس لوسي خاصي داشتم

احساس اين مكالمه پدر تا حدي بود كه هيچ وقت ديگر در زندگي ام تكرار نشد و من هيچ موقع در زندگيم به اين اندازه احساس دوست داشتني بودن نكرده ام

+ نوشته شده در  88/08/30ساعت 22  توسط كادر  | 

اگه من نتونم يك ساعت در روز ورزش كنم

اگه نتونم يك ساعت به موسيقي گوش بدم

اگه نتونم با راحتي خيال به غذا خوردنم فكر كنم

اگه نتونم روزي چند بار چايي بخورم

اگه خواسته باشم دزدكي عشق بازي كنم

اگه خواسته باشم تمام وقتمو بذارم سر اينكه چگونه با يك رفيق و مصاحبي كنار بيام

اگه خواسته باشم هميشه مواظب خودم باشم كه حرفي از دهنم نپره بيرون و يا نگاهم نپره روي كسي

اگه خواسته باشم خيلي حساب گرانه كار كنم و خيلي با وسواس رفتار كنم

اگه قرار باشه از حرف و حديث مردم بترسم و پا روي خواسته هاي دلم بذارم

اگه .....

من بايد ديگران را دوست داشته باشم اينطوري احساس آرامش و امنيتم بيشتر مي شه من بايد اين دوست داشتن را تمرين كنم ولي طبيعتا نمي شه با همه ارتباط داشت من بايد مواظب باشم ارتباطهاي بي دليل با كسي برقرار نكنم كه بعدا زيرش بمونم و نتونم ادامه اش بدم . كساني زيادي ممكنه به من محبت داشته باشن و من هم ممكنه به كسان زيادي علاقه مند بشم ولي بايد مواظب سطح ارتباطي ام باشم زيرا اگر سطح ارتباطي ام را بصورت احساسي شاخ كنم در واقع براي خودم درد سر ايجاد كرده ام . من بايد بدانم به همان اندازه كه افراد بيشتري در زندگي من فعلانه حضور داشته باشن به همان اندازه از آزادي من كاسته خواهد شد زيرا آنها (( بقيه روابط ، نوع كار و سطح درامد ، نوع برخورد با يك رفيق تازه و ... )) مرا زير نظر خواهند گرفت و اين زير نظر قرار گرفتن بدترين حالتي است كه ممكنه يك فرد در خودش احساس كنه

وقتي من با كسي به اين مرحله برسم كه او بمحض اينكه به من تلفن زد بپرسه : الو كجايي ؟ با چه كسي هستي ؟ چه كار مي كني ؟ چه وقت بر مي گردي ؟ چرا به من نگفتي ؟ ....

من در اين مرحله بايد بدانم توسط ارتباطهايم زنده به گور شده ام  و این امر استناء بردار هم نیست

+ نوشته شده در  88/08/29ساعت 19  توسط كادر  |