حقيفت آنچه نیست که بر ما می گذرد بلکه عملکرد ما در برابر آهاست
زندگی هم مانند دریا ساحل دارد و انسانها باید یاد بگیرند که ساحل نشین باشند دریا با باد و طوفان متلاطم می شود و امواج نا ارام اب را به صخره ها می کوبند ولی در نهایت ساحل زیباست انسان نیاز دارد که جایی زندگی کند که زیر پایش محکم باشد . زندگی سیاسی یعنی زندگی غیر طبیعی یعنی زندگی روی امواج که ما هر چند موج سوار خوبی باشیم باید بدانیم هیچ چیزی دائمی نیست و ممکن است دود این موج سواری دامن اینده ی خودمان یا اینده فرزندانمان را بگیرد . اساس زندگی سلامتی و امنیت است و پر واضح است که شرط داشتن سلامتی و امنیت اخلاق است و نمی شود در سیاست اخلاق را لحاظ کرد سیاست هر چه باشد پر است از خشونت و بهتر است برای جلو گیری از نفوذ این خشونت در دل افراد سیاست را به شکل دموکراسی تجربه کرد . اینجاست که باید گفت دموکراسی به نفع سیاست پیشگان است وقتی اجازه داشته باشند روزنامه نگاران حرف دلشان را بزنند و لو انکه اشتباه باشد وقتی هنر پیشه ها اجازه داشته باشند فیلم و هنر خودشان را داشته باشند وقتی نویسندگان ازادانه بنویسند و مردم ازادانه لباس بپوشند یا در روابط خودشان بی ریا و بی ادعا باشند باید گفت بازی سیاست به ساحل امده است . به نفع سیاست پیشگان است که در یک مدت معلوم در راس سیاست بمانند و سپس به زندگی عادی برگردند . از قدیم گفته اند آدم باید مثل شتر باشد دور را ببیند و داشتن نگاه به افقی در دور دستها دست کم این شبهه را ایجاد می کند که ممکن است همه چیز همیشه بر وفق مراد من نباشد پس بهتر است من هم قبول کنم که یک فرد هستم مثل تمام افراد جامعه که حالا به هر دلیلی به قدرت رسیده ام . من به سیاست پیشگان توصیه می کنم مثل شاه عباس گاهی با لباس مبدل به میان مردم بیایند و بقول گفتنی از دل مردم اب بخورند و نگذارند عده ای چاپلوس و نون به نرخ روز خور دور و بر انها را بگیرند . بر روی دیوار خانه هایشان بنویسند من یک استثناء نیستم من عقل کل نیستم و انچه که همیشه می ماند چیزی جز اخلاق نیست . جامعه سرکوب شده مانند این است که پایت را روی مین گذاشته ای و ضامن مین ازاد شده و حالا فقط یک راه مونده و ان راه است که باز هم سرکوب را بیشتر کنی و می دانی که اگر پایت را برداری مین منفجر می شود تجربه شخصی من این است که عربها زیاد اهل انقلابات و این جور حرفها نیستند ولی انها هم خلاصه به هم ریختن و قرن بیست و یک با انقلابات عربها شروع شد و این یعنی انکه انسانها هر چند کمی پس و پیش داشته باشند ولی دست اخر کار خودشان را می کنند . هیچ کس نمی داند چقدر زندگی معمولی زیباست داشتن یک الاچیق در ساحل و دراز کشیدن بر روی نرمه شن هایی که هر لحظه شسته می شوند و هرز گاهی تنی به اب زدن و در غروب نگاه ممتد به اب و بیاد اوری تمام خاطراتی که داشته ای و اینکه تو نیز روزی خاطره خواهی شد و فقط تا ان روز وقت داری از خودت برای دیگران خاطره خوبی بسازی که بقول جین وبستر در کتاب بابا لنگ دراز دیر یا زود ادم پیر و خسته می شود در حالی که از اطراف خود غافل بوده است . ان وقت دیگر رسیدن به ارزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت و زمانی که از دست رفته و به دست نخواهد امد . جودی عزیزم درست است ، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم انها را دوست داریم و به انها وابسته می شویم هر چند خاطرات خوشمان از فردی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود پس هر کس را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان داشته باشد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم ........ آیا انسانیت مرده است و ایا حرفهای انسانی تبدیل به حرفهای احساساتی شده اند
+ نوشته شده در  93/06/10ساعت 11  توسط كادر  | 

زندگی نامه اگاتا کریستی را نگاه می کردم از او پرسیدن نظرت درباره مرگ چیست . گفت از مرگ نمی ترسم ولی زندگی را دوست دارم می خواهم صبح باز هم بوی نون تست و قهوه را استشمام کنم ، باز هم می خواهم به جنگل نگاه کنم و پرواز پرنده ها را ببینم . این برای من این پیام را داشت که خوشبختی در میان چیز های ساده است چیز هایی که ما همه انرا داریم ولی در جستجوی خوشبختی انرا گم می کنیم و فکر می کنیم خوشبختی در سراب است در میان ابرهای بلند ارزوست . هیچ کس فکر نمی کند خوشبختی در نون تست و بوی قهوه باشد . همه داریم چوب بی عقلی هایمان را می خوریم . من دیروز این موضوع را با دکتر روانخواه مطرح کردم او که پنجاه سال است مشغول طبابت است گفت : من هنوز نمی دانم پول چیست اصلا برای پول زندگی کردن را نمی فهمم بعضی ها به من می گویند تو خودت که احتیاجی نداری برای اطرافیانت پول دربیار ، و من بهشون می گم که هیچ کسی به پول نیازی نداره هر کسی به اندازه توان و استعدادش خود به خود به ثروت می رسه که این حق طبیعی او از زندگیه ونباید برای بدست اوردن مقدار بیشترش زور زیادی بزنه ، دست به هر کاری بزنه . واقعا این موضوع دست به هر کاری زدن هم این روز ها یک موضوع اساسیه . الان کار به جایی رسیده که هیچ کس قابل اعتماد نیست دیشب یکی از دوستان بسیار نزدیکم از اصفهان زنگ زده و می خواد من براش مقداری پسته بخرم وقتی من بهش گفتم پولشو بریز به حسابم ، جا خورد و با همون لهجه زیبای اصفهانی گفت : دستت درد نکنه از کی به من بی اعتماد شدی . بهش گفتم ناراحت نشو به تو اعتماد دارم ولی به زمانه بی اعتماد شده ام همه چیز دست تو نیست من این ماشین را بار می زنم و ده تن پسته امروز سیصد میلیون پولش می شه ولی راننده خماره و سر از ته دره در میاره و تا بیاد بیمه جواب مال تو رو بده اینجا من باید جواب مردمو بدم من فکر می کنم در این دوره زمانه ترو خشک دارند در کنار هم می سوزند و بیش از هر زمانی جامعه ما نیاز به دوری جستن از تعصبات داره نیاز به موسیقی و جشن های احساسی و خنده داره مردم باید در فضای لطیف تری با هم زندگی کنند این همه خشونت و بی مهری داره جامعه را از پا در میاره هرکی رو می بینی داره می جنگه با زندگی با خانواده با احساسات . شاید هنوز از وضعیت داعش بهتر باشیم ولی این بهتر بودن امتیازی به حساب نمیاد . بیاد فیلمی افتادم که مرد خیری کودکان را اطعام می کرد کودکی سیبی را در جیبش گذاشت مرد از او پرسید چرا این کار را کردی کودک گفت برای فردا و مرد به او گفت : فردا هم غذا خواهد بود بذارید اینترنت پر سرعت بیاد ، بذارید زنها برن استادیوم ، بذارید گربه های زیر زمینی بیان بیرون بخونن . دستتان را از روی دماغ و دهن مردم بردارید و بگذارید تا جامعه نفس بکشد . نگران لرزیدن عرش نباشید جایگاه خدا محکم تر از این حرفاست . بذارید تا آگاتا بوی نون تست و قهوه اش را استشمام کند
+ نوشته شده در  93/06/09ساعت 11  توسط كادر  | 

کودکی با تمام هیجاناتش تمام شده است حالا من دارم کودکی بچه هایم را می بینم نمی دانم سنی که در ان هستم جوانیست یا میان سالی ولی هر چه هست حالا در سنی هستم که خاطراتی دارم و گاهی در اعماق گذشته ها فرو می روم و می بینم من هنوز هم یک کودکم بچه ای با چشمانی سبز که در مسخره بازی های کودکی روستا دوستانش برایش می خوانند چشم سبز قرمه دزد مقداری از موههای سرم بر اثر اگزما ریخته است و این نیز موجبات مسخره گی های دیگری را فراهم می کند و صدایی که از حنجره ای پاره بیرون می زند و این نیز موجب مسخرگیست آنها به این نوع صدا می گفتند حرک به فتح حا و به تشدید و ضم راء و به سکون کاف . من عیب دیگری هم داشتم و ان داشتن سری گنده بود که به من می گفتند کله کلفت . حالا خیلی ها دوست دارند کله گنده باشند و من کله کلفتی را در کودکی هایم تجربه دارم . من هنوز یک کودک هستم با شعارهایی ساده و شفاف که زندگی مطابق معیار های امروزی را قبول نمی کند من به زندگی حیوانات و پرندگان نگاه می کنم و می بینم انها در هر سال هزاران کیلومتر سفر می کنند همه دنیا به معنای واقعی کلمه متعلق به انهاست ولی انسانها اسیر مکانهای خاص هستند و هر کسی فقط می تواند در یک چهار چوب مشخص حرکت کند ، انسانها زبان طبیعی ندارند و هر کسی فقط می تواند با لهجه و زبانی خاص سخن بگوید هر کسی فقط متعلق به نژاد خاصی هست و یا به مذهبی خاص تعلق دارد و دیگران او را قبول ندارند . کودک درون من بر این همه قید و بند ها می خندد و به انسانها می خندد و می گوید چقدر انسانها زمین را و صحنه زندگی را بر هم تنگ کرده اند . این رویاهای بچه گانه مرا از زندگی روز مره دور کرده است و من همانطور که قبلا گفته ام فقط به مقدار نیاز سعی می کنم با جامعه و کار درگیر باشم می خواهم که از گرسنگی نمیرم یا اخلالون پلاخون خیابونا نباشم ولی دست اخر باز هم خودم را روزی از تعلقات روزمره گی خواهم کند و به سراغ رویایهای بچه گی هایم خواهم رفت . من ذاتا آدم طلح جو و مهر طلبی هستم و فکر می کنم باید در این راه کاری بکنم من معتقدم باید سازمانی به نام مهر ورزی در دنیا باشد که بتواند با قدرت منطق زبانی انسانی و مرزی انسانی و مذهبی انسانی و نژادی انسانی را برای بشریت معنا کند . دنیای امروز بیشتر به صحنه ای از کار و زار می ماند که در ان افراد زیادی از بین می روند و خوبان گوشه گیر می شوند و شالتان ها قدرت را بدست می گیرند و می خواهند دیگران در برابر انها سرکرنش فرود بیاورند . هر چند هنوز هم صدای مسخره شدن در گوشم می پیچد بچه هایی که هو می کشند و می گویند چشم سبز قرمه دزد .... ولی دیگر این مسخرگی ها برایم امری عادی شده است من احساس می کنم سهم هر انسانی از زندگی باید به اندازه یک پرنده باشد این درست نیست که دخترانی در خانه سی سال منتظر شوهر باشند و چهل سال بچه بزرگ کنند و بعد بمیرند این درست نیست که مردان تا چهل سالگی دنبال تهیه لانه ای باشند و بعد سی سال در فکر تهیه آذوقه ان خانه باشند که اگر بتوانند شکمشان را سیر کنند وبقول سعدی به غفلت نخورند بازم خدا را شکر
+ نوشته شده در  93/06/03ساعت 12  توسط كادر  | 

منم بدم نمی اید بگویم دوباره می سازمت وطن ، ولی هر چه فکر می کنم روزگاری بیاد نمی اورم که این وطن سازمانی داشته باشد تا حالا دوباره ان را برگردانم ، هر چند به نظر نا امید کننده می رسد ولی نظر من این است که ما هیچ گاه به حدی از زندگی نرسیده ایم که حالا افسوسش را بخوریم ممکن است در برخی مواقع بعضی افراد بهتر عمل کرده باشند ولی مسئله مردم هستند و من در بین مردم چیز زیادی نمی بینم هر کسی به فکر خودشه می خواهد خر خودش را از مهلکه بیرون ببره و به ریش بقیه بخنده . یک بی تفاوتی در بین ما نسبت به همدیگه وجود داره یک بی تفاوتی نسبت به اینده وجود داره یک تنفر عمیق بین ما هست که از همدیگه بدمان می یاد از دیدن موفقیت هم لذت نمی بریم چون اون موفقیت را حق دیگری نمی دونیم و بدبختی خودمان را حق خود نمی دانیم قرنها قبل هم همین بوده ایم زمانی که شاعر گفته یکی گوهر برد بی کندن کان یکی در کندن کان می کند جان این موضوع تنفر حتی در بین خانواده ها هم هست چون خانواده ها نمی تونن نسبت به غرایز همدیگه راحت باشن اگه یکی در بین اونا کمی متفاوت باشه محکوم می شه به مایه ننگ و یا مایه ابرو ریزی . سوال اینجاست واقعا چگونه می توان دوباره وطن را ساخت ، ایا می توانیم خانه های بلند بسازیم در حالی که همدیگر را فریب می دهیم در حالی که خرافات در همه چیزمان هست در حالی ادم هایی ترسو هستیم در حالیکه مردمانی چاپلوس هستیم در حالی که هیچ غروری نداریم در حالیکه مردمانی تنبل هستیم چگونه می توان به این مردم گفت آهسته رانندگی کنند ، بوق نزنند ، مال همدیگر را نخورند ، نسبت هم بدبین و تهمت زن نباشند ، چگونه می توان فرهنگ را درست کرد . سیمین رفته کسی که می خواست دوباره وطن را بسازه حالا دیگه نیست ومن ازش ممنونم چون با دیدن او فهمیدم این جور زنهایی هم داریم این نوع افرادی هم هستند که عاشق ایرانند که می خواهند ما مردمانی عالی باشیم مردمانی که به زیبایی احترام می گذارند به فکر احترام می گذارند به انسانیت و به ازادی احترام می گذارند و بسته و دگم نیستند متنفر و کوتاه بین نیستند منتظر فرصت و نون به نرخ روز خور نیستند از همین الان دلم برای سیمین تنگ است و خلاء او را احساس می کنم وقتی او بود فکر می کردم یکی هست که به جای همه ی ایران حرف می زند و کلاس ایرانی را وقتی همه چیزش پایین افتاده بالا نگه می دارد به زیور ها بیارایند مردم خوب رویان را تو سیمین تن چنان خوبی که زیور ها بیارایی
+ نوشته شده در  93/06/01ساعت 21  توسط كادر  | 

زندگی های شانسکی هر لحظه در یک بن بست قرار دارند . کسی که با این ایده متولد شده که حالا دو نفر می خواسته اند با هم باشند و شانسکی یکی را پس انداخته اند و باز دوباره انها که با هم بوده اند یکی دیگه را پس انداخته و گاهی به نظر می رسد اینها کاری جز پس اندز کردن بچه نداشته اند . حالا این بچه ها هر لحظه در یک بن بست قرار دارند که من فکر می کنم تا آخر عمر نمی توانند از این بن بست ها رها شوند . بن بستهای کاری و مالی و احساسی و اجتماعی هر لحظه از دل مردمانی که شانسکی متولد شده اند می جوشد و این بن بست ها جهان را برای انها به جهان سوم تبدیل می کند جهانی که در ان مدام احساس ترس و نا امنی می کنی و هر لحظه خودت را در حال انجام گناه و خیانت می بینی و نمی توانی تشخیص بدهی راست چیست حقیقت کدام است انسانیت یعنی چه و رسیدن به ارامش درونی چگونه میسر است . جهانی که در ان یا باید ظالم باشی یا مظلوم و در نهایت همه محکوم به بدبختی و فلاکتند . دوستی که حالا کمتر می خندد و کمتر خوش و بش می کند و زیادتر ساکت است و بیشتر درر خودش فرو رفته است وقتی فرصتی پیدا می کند به من می گوید چرا نمی توانم از همسرم طلاق بگیرم من دارم او را عذاب می دهم و سالهاست او دارد مرا عذاب می دهد . خیلی سخت است که با کسی سین کاف سین داشته باشی ولی حرفی نداشته باشی و ما مدتهاست دیگه با هم حرفی نداریم بیرون برایمان یک مشت ادم هستند که بی خود و بی جهت می لولند ، درختان برایمان اوج هایی رو به زوال ، رودخانه ها مکانی برای زندگی قورباغه ها و کوهها یادگاری از اعماق تاریخ که اگر خشک باشند مامنی برای مارها و اگر سبز باشند جایی برای موشها می شوند دنیای تکراری من و بغضی که مدام باید انرا قورت دهم و خلتی که هر چه زور نمی زنم نمی توانم انرا بالا بیاورم گویا زندگی برایم کاسه ای نجاست است که باید هر روز قاشق قاشق از ان بخورم . یکی را می بینم که به نظر خوشبخت می رسد چون مدام ساکت است و رازش را فاش نمی کند و دردش را فریاد نمی زند می گوید تا توانی راز دل با یار جانی کم بگو ، یار را یاری بود از یار ان اندیشه کو این سقفهایی که بر دل اسمان یک شهر یا یک کشور نقش می بندد نشان از سقف فکری ان مردم است اینکه ایا این سرزمین سرزمین عقاب هاست که در اوج می پرند یا سرزمین کرکس ها و یا سرزمین موشهای کور ... انسانهای شانسکی بر خلاف نامشان هیچ شانسی برای زندگی ندارند و مدام در یک بن هستند بن بستی که می تواند جنسیت باشد می تواند رابطه باشد می تواند اقتصاد باشد حتی می تواند یک تنفس ساده باشد واقعا سطح اندیشه ی یک جامعه می تواند جهانی بسازد که در ان انسانها فقط وقتی مجرمند فقط وقتی مجبور به تحمل هستند فقط وقتی می ترسند که می خواهند به دیگران اسیب برسانند در یک کلام می توان گفت جهان اول جهانیست که در ان انسانها نمی ترسند مگر وقتی که به دیگران اسیب می رسانند و جهان سوم جهانیست که انسانها می ترسند مگر وقتی که می خواهند به دیگری اسیب برسانند و چه ابلهانه است کسی در اسمان موشهای کور دنبال رنگین کمان باشد
+ نوشته شده در  93/05/29ساعت 11  توسط كادر  | 

 رسول نازنین

من ایمیل هایم را اصلا چک نمی کنم چون همش پر از تبلیغاته  راستش کمی هم سرم شلوغه که حتی فرصت نوشتن وبلاگ هم ندارم

لطف کنید با من از طریق پیامک تلفنی در ارتباط باشید شماره من هم که فکر کنم باشه

۰۹۱۵۳۳۲۰۴۵۹

+ نوشته شده در  93/05/21ساعت 10  توسط كادر  | 

یک جمله ای لازم داشتم که با چوب روی قابی که در دفتر هست نوشته بشه ، هر کسی چیزی می گفت ولی دست آخر من خواستم که این جمله نوشته بشه با خدا باش پادشاهی کن برای من این جمله فرار از سوء ظن هایی هست که گاهی گریبان گیر فرد می شود یکی از راه می رسد و حرفهای خوب و مناسبی می زند ولی باز هم در ضمن ارتباط با او فکر می کنی این ارتباط دارد از یک نوع سوء ظن رنج می برد و دیگر حوصله توضیح هم نداری . تمام شکل کار احساسی و عاطفی نیست همیشه قسمتهایی در کار وجود دارند که جدی و اقتصادی هستند ، حساب و کتاب کار به شمار می ایند نمی شود در این زمینه ها حرفی نزد اینکه یکی چک بنویسد یا پول نقد بدهد طبیعتا باید فرق کند و یا در کار خدماتی تمام مراحل انسانی کار باید سنجیده شود . در یک کلام تشریفات خرج خودش را دارد . نگاه ساده به همه چیز یک نوع دغلکاری محسوب می شود . مثلا شما در خانه یک قلیان می کشید یا اینکه یک غذایی می پزید این غذا برای شما پانزده هزار تومان خرج برمی دارد یا قلیان برای شما هزار تومان خرج دارد ولی همین غذا در رستوران طبیعتا بیست و پنج هزار تومان یا همان قلیان در بیرون سه چهار هزار تومان هزینه دارد .چون شما فقط سفارش داده اید و افرادی از شما مانند یک امپراطور پذیرایی کرده اند و این جمله هم هست که در امد مربوط به سرمایه است . من شکل کار اقتصادی و معزل بیکاری را یک مشکل فرهنگی می دانم جامعه ما جامعه ایست که هنوز هنر خرج کردن را نیاموخته است یک خانواده سعی می کند حتما خودش آشپزی کند خب وقتی اشپزی در خانه انجام می شود مادر خانه باید خودش سبزها را تمیز کند خودش بادمجانها را پوست بکند خودش برنج یا گوشت را بپزد لذا دیگر کسی سبزی تمیز شده از بازار نمی خرد بادمجان پوست کنده از فروشگاه نمی خرد . وقتی ما خودمان ماشینمان را در جلو حیاطمان می شوریم دیگر شغل کارواش ایجاد نمی شود وقتی ما فرشمان را خودمان می شوریم دیگر شغل فرش شویی ایجاد نمی شود وقتی ما خودمان نظافت و گرد گیری خانه را انجام می دهیم دیگر گروههای نظافتی ایجاد نمی شوند وقتی ما خودمان لباسمان را اتو می زنیم دیگر این شغل در بیرون از درامد ساقط می شود . کار ما به جایی رسیده است که حتی کار تعمیر ماشین و تعمیر اوازم برقی و لوله کشی خانه را نیز خودمان انجام می دهیم و این ور و اون ور نیز می نشینیم و می گوییم من فرد دست به آچاری هستم مشگل دیگر این شکل کار این است که علاوه بر ان که جلو ایجاد مشاغل را می گیرد انرژی زیادی به هدر می رود خلاصه اینکه ماشین ها در کارواش شسته شوند اب کمتری مصرف می شود و یا وقتی غذا در رستوران صرف شود صرفه جویی بیشتری صورت می گیرد . و مسئله دیگر اینکه هر یک از اعضای خانواده می دانند باید دنبال یک کار مشخص باشند نه اینکه خودشان را با کارهای متفرقه و دست اخر هیچی سرگرم کنند و نیز اینکه انجام کارها در فضای خانه موجب ایجاد بد خلقی و جلو گیری از تنوع می شود زن خانه دار هر روز صبح ناراحت است که برای ناهار چی بپزد و بچه ها نیز ناراحت هستند که باز هم مجبورند قورمه سبزی بخورند در حالی که هر کدام از انها هوس یک نوع غذایی دارند یکی پیتزا می خواهد و دیگری حلیم بادمجان خب این کار در خانه ممکن نیست . جامعه سنتی تر ما حتی در خانه اش گاو داشت و مرغ داشت و نیز چند تا گوسفند پروار می کرد تا تخم مرغ و شیر و گوشتش را خودش تهیه کند و اقای احمدی نژاد نیز می کرد ما را به همان صد سال قبل بر گرداند . حرف من این است چرا ما از اشنایی با دنیای امروزی می ترسیم چرا می ترسیم پولمان را خرج کنیم چرا به دیگران اینقدر سوء ظن داریم و دست اخر می خواهم بگویم اگر مشکل فرهنگی ما حل نشود مشکل بیکاری و رکود و حتی بد خلقی و افسردگی ما حل نخواهد شد
+ نوشته شده در  93/05/21ساعت 10  توسط كادر  | 

در ادامه موضوع شجره نامه . ملا ابراهیم جد مادری پدرم دو تا دختر داشته به نام صغری و ماشاءالله صادق جد پدری ، پدرم دو دختر داشته به نام ستاره و خورشید که البته در ازدواج دومش یک پسر هم دارد بابا حسین جد مادری مادم یک پسر و سه دختر داشته پدر بزرگ مادری ام پنج دختر و یک پسر داشته عموی مادرم حسن خاکشور فقط چهار تا دختر داشته عموی بزرگ مادرم هر گز ازدواج نکرده عموی بزرگ خودم سه دختر و فقط یک پسر داشته و پدرم پنج دختر و چهار پسر داشته و من هم فقط دو تا دختر دارم ایا این میزان دختر زایی در بین خانواده ها امری عادیست . بعضی ها معتقدن که دختر زاها هم جنس باز هستند . در ریشه ی ما همه مردمانی زحمت کش بوده اند و به نظر می رسد نان حرامی در این میان وجود نداشته است لذا بنابر اعتقادات ما می توانیم از خدا توقع برکت داشته باشیم یک نوع بد اخلاقی و کله شقی در بین ما دیده می شود که می توان به ملا ابراهیم اشاره کرد که او را به نام ملا ابراهیم یک شاخ می شناخته اند و نیز پدر مادرم که مردی بسیار بد اخم و تند خو بوده من یک نوع انزوای اجتماعی به همراه یک نوع خجالت و تنفر در سمت مادری ام می بینم که البته در سمت مادری مادرم این حالت وجود ندارد بلکه در سمت مادر بزرگ یک نوع مهربانی و راحتی مدرن دیده می شود تا جایی که مادر بزرگ من بیشتر به این پیر زن های مرفه انگلیسی شباهت داشت تا به یک روستایی . در سمت مادری ام یک زیبایی خاصی وجود دارد که رگه هایی از ان را می توان هر جا دید و دیگر خصویت بارز سم مادری ام هوش بالایی است که ان نیز به طور یکسان همه جا نیست بلکه جسته و گریخته ولی خالص و بقول گفتنی وحشتناک است و این خصویت هوش بیش از همه در مادر من دیده می شود و البته خصویت بد اخلاقی و بد ننگی و زیبایی هم در مادر من وجود دارند و اما در سمت پدرم یک نوع رگه هایی از تند خویی توام با حماقت دیده می شود و از طرفی دیگر یک نوع پر حرفی که گاها اوجهای قشنگی دارد ولی شاید بشه گفت سمت پدری من بزرگترین خصوصیتشان احساسی بودنشان است و البته کله شقی که گاهی به یک نوع نفهمی تنه می زند نیز در این بین وجود دارد . در مجموع در بین نوادگان جعفر غول هیچ وقت یک اتحاد و دوستی و محبت بادوامی وجود نداشته است با اینهمه از بی انصافی است که اگر به پاکی و قابل اعتماد بودن و فعال بودن این خانواده اشاره ای نکنیم البته من معتقدم شرایط اجتماعی و سیاسی مملکت و وضعیت مالی و اعتباری جامعه و خانواده در مسئله شخصیت و اخلاق خیلی موثر هستند و تا وقتی جامعه به یک حدی از تعادل و اطمینان نرسد افراد قادر نیستند ذات واقعی خودشان را نشان دهند بلکه انها مرتب بر اساس اضطرار تصمیم می گیرند و رفتار می کنند
+ نوشته شده در  93/05/06ساعت 10  توسط كادر  | 

در ادامه شجره نامه ای که دیروز انرا نوشتم چیز هایی هم هست که شاید ثبتش خالی از لطف نباشد . من محمد مهدی پسر محمد حسین پسر غلام پسر صادق پسر جعفر . در عبدل اباد به اولاد ما می گویند غول اما این داستان غول از کجاست . جعفر گوسفند دار بوده و در دامنه کوه بند خار گوسفندانش را می چرانده که گاهی کفتار به گله حمله می کنه و تعدادی از گوسفندان را می خوره لذا جعفر نمدش را دور دستش می پیچه و همین که کفتار به او حمله می کنه دستش را در دهن کفتار فرو می کنه و اینطوری کفتار را می کشه . او که مدتی زیادی را در کوه بوده با سر و موی ژولیده در حالی که جنازه کفتار را با خودش داره وارد روستا می شه و مردمی که این صحنه را می بینن به او می گن جعفر غول . مسئله دیگه اینه که اسم کوچه باغ نو در قدیم کوچه غلام صادق بوده چون تقریبا تمام اون کوچه متعلق به خانواده ما بوده مسئله دیگر این است که در قدیم هر کس ریشه داشت می توانست در روستاها بماند و در شهر ها کار و در امدی نبود هر کس آب و ملکی در روستاها داشت می توانست زندگیش را تامین کند پدر من می گفت در دور میدان برق مشهد زمین متری یک تومان بود و از میدان ضد به اون ور همه زمینهای بیابان بود و من در ان زمان به باغچه حسن احمد هشت هزار تومان پول دادم . باغچه حسن احمد یک باغچه هزارو سیصد متری بود که پر بود از درختان انار و سیب و انجیر و توت و انگور و من در ان خانه بدنیا امدم . در حال حاضر هشت هزار متر دور میدان برق مشهد اقل کم هزار میلیارد تومان قیمت دارد و باغچه حسن احمد هنوز هم نباید بیش از صد و پنجاه میلیون قیمت داشته باشد . متاسفانه کسانی که در روستاها ماندن و کار کردن و ریشه گذاشتن و کار تولیدی انجام دادن حالا به نسبت شهر نشینها فقیری بیش نیستند حالا یک روستایی ثروتمند در شهر حتی نمی تواند یک خانه بخرد و من این حالت را بی عدالتی می دانم که یکی فقط در شهر یک خانه داشته باشد و بشود میلیاردر و دیگری یک قنات بزند یک ابادی را بسازد و یک عمر کار کند و بشود فقیر . با توجه به ریشه های پدری و مادری من که نسل اندر نسل عبدل ابادی بوده اند و ازدواجهایی که در این بین انجام شده باید گفت ریشه ما عبدل ابادیهای اصیل به دو یا سه خانواده بر می گردد که انها هم احتمالا باید خواهر و برادر باشند که در حدود هزار و پانصد سال در این ابادی سکنی کرده اند . متاسفانه خیلی از عبدل ابادیها نسبت به زادگاهشان بی تفاوت شدن و کوچ کردند ولی خیلی ها هم متعصب ماندند که از انها می توان به مهدی خان قرائی اشاره کرد که بعد از سالها زندگی در فرانسه بعد از فوت از همان فرانسه به عبدل اباد اورده شد و در انجا به خاک شپرده شد و دیگری استاد حسامی که بعد از هفتاد سال زندگی در تهران طبق وصیتش در عبدل اباد دفن گردید از سمت پدری مادر بزرگ من سید بوده که گفتم دختر ملا ابراهیم بوده و پدر من فردی بسیار مذهبی بود و افتخار می کرد که چون مادرش سید است به او می گویند میرزا و به من می گفت چون جد تو سید بوده تو شریف حساب می شوی . ولی مذهب در خانواده ما کمال روشنفکری زمان خودش بود پدر من چون فردی مذهبی بود معتقد بود که ادم باید با سواد باشد لذا تمام بچه هایش را در زمانی که درس خواندن مرسوم نبود به مدرسه گذاشت . پدر من بخاطر مذهبی بودنش کار می کرد و مال مردم نمی خورد و دروغ نمی گفت ریا نمی کرد و ساده و متواضع بود . مذهب در خانواده ما شغل و در امد نبود یک ارتباط بود بین عرق ریختن یک کشاورز در حالی که امیدش به خداست و این در حالی بود که تقریبا مملکت از هم پاشیده بود و هیچ کس به فکر مردم و جامعه نبود . من نسبت به گذشتگانم احساس غرور می کنم انها کسانی بودند که کار کردن و چند روز زندگی را با کم و کاستی هایش تمام کردن و از انها حالا یک خوبی مانده یا یک بدی و من هر چند در دنیایی متفاوت از انها زندگی می کنم همیشه نگاهم به ریشه هایم هست که ما یک مشت ادم قلدر و چاقو کش و دزد و چلماق نبوده ایم یک مشت ادم کلاش و دروغگو نبوده ایم که از بیکاری و دربدری به این جا و انجا کوچ کنیم و بعد آلت دست هر کس و هر گروهی گردیم و بخاطر سیر کردن شکممان دست به هر کاری بزنیم . گاهی که به بند خار می روم هنوز ستاره و خورشید دختران صادق را می بینم که در کلاته بازی می کنند گاهی شیر می دوشند و گاهی به غروب دشت مه ولات نگاه می کنند و از اینکه مادرشان مرده دلگیرند گاهی پدرشان را می بینند که در تنهایی اشک می ریزد .... این دختر ها وقتی عروس می شوند می بینند پدرشان تنهاست لذا او را داماد می کنند و تنها پسر صادق از زن دومش به نام غلام بدنیا می اید و این طوری ست که پدر من فرزند غلام است و من بدنیا می ایم ، لذا وقتی از زندگی خسته می شم می گم عمه ستاره عمه خورشید شما چه کار داشتید که سر پیری بابایتان را داماد کنید تا سلسله غولها اینطوری ادامه پیدا کند و من زاده شوم و معتقدم خوشبخترین انسانها در ممالک هرج و مرج انهایی هستند که زاده نمی شوند
+ نوشته شده در  93/05/04ساعت 11  توسط كادر  | 

گاهی که چی بگم خیلی وقتا به مسئله غرور فکر می کنم . غرور لیاقت می خواد و نمی شه یک شبه مغرور شد یا مثل عقده ای ها برخورد کرد و اسمش را غرور گذاشت ولی بقول شرک که می گفت دیوها لایه لایه اند غرور هم لایه لایه است و من می خوام دنبال یک چیزی برای غرور واقعی در اعماق خودم بگردم لذا یک شجره نامه ای از خودم را می نویسم . نام : محمد مهدی (( فرزند ششم از نه فرزند متولد روستای عبدل اباد )) نام خانوادگی : صادقی زاده متولد 9/ 1/ 1350 نام پدر : محمد حسین متولد 1311 (( فرزند ششم از شش فرزند )) نام مادر : خاور خاکشور 1316 (( فرزند اول از پنج فرزند )) نام پدر بزرگ : غلام نام مادر بزرگ صغری که اینها فرزندانی داشته اند به نام عباسعلی ، حسنعلی ، ابراهیم ، خیرالنساء ، بیگم ، محمد حسین . غلام تنها فرزند یک پیر مرد بود که دختر هایش او را بزور داماد کرده بودند به این معنا که صادق پدر غلام دو تا دختر دارد به نام ستاره و خورشید که همسرش فوت کرده و صادق را ترکمن ها می دزدند و بعد از چند سال صادق از دست ترکن ها فرار کرده و دوباره به عبدل اباد بر می گردد که این بار دختر های صادق پدرشان را داماد می کنند و دختر حسن مراد علی زن صادق می شود این ازدواج یک فرزند دارد که نام ان فرزند غلام است و غلام در دوازده سالگی یتیم می شود . غلام که از طرف پدر ریشه قوی دارد و از طرف مادر مربوط به خانواده مرادی هاست مال و ثروت زیادی دارد که می توان به کلاته غولها و زمینهای پشت مسجد حاج احمد تا باغهای کوچه باغ نو اشاره کرد که البته چون یک مرد تنها بوده مقداری زیادی از ثروت او توسط جهانگیر خان و دیگران گرفته شده و همین باغچه حاجی فاضل و تمام زمین های حوض پیر زن قسمتی از مال و اموال اوست . ستاره خواهر غلام در گلستان زندگی می کند تا جایی که باید گفت تمام گلستانی ها فرزندان ستاره هستند و هنوز هم خیلی ها به نام نوه های فریدون هستند که اینها نوه های ستاره اند و خورشید در سمت چهل سر عروس می شود و انجا ایل و تباری دارد و اما صغری مادر پدرم یک خواهری دارد به نام ماشاءالله که ماشاءالله مادر تمام سالاری های عبدل اباد است میرزا هاشم و میزا محمد و میرزا حسین و میرزا حسن پسر خاله های پدرم هستند . نام خواهر دیگر مادر بزرگم خیرالنساء بوده که زن غلامرضا سندل بوده که جوان مرگ شده نام پدر مادر بزرگم (( صغری )) ابراهیم بوده که معروف بوده به ملا ابراهیم یک شاخ ملا ابراهیم فرزند صادق بوده و صادق و صادق چهار پسر داشته سید محمود که مردی بسیار هیکلی بوده و فقط یک دختر داشته که زن محمد آق حسن بوده و نوه های سید محمود در عبدل اباد چهار ده من و میرزا مامان هستند سید علی که جوان مرگ شده سید محمد که فرزندان او سید موسی سید تقی و سید ابراهیم ابراهیم پور هستند نام مادر من خاور مادر پدر بزرگم رضا و نام پدر بزرگ مادر اسماعیل عموی مادرم حسن حج اسماعیل پدر زن حاج عباس رضایی و اقای مرادی و محمد عطاری است و عموی بزرگ مادرم حسین بوده که در هرگز ازدواج نکرده و در نیشابور زندگی می کرده و شغلش کفاشی بوده او حدودا در سالهای 1345 فوت کرده . نام پدر ، پدر بزرگ مادری ام حج حسن بوده که نام پدر حج حسن هم نقی بوده لذا به حج حسن می گفته اند حج حسن نقی مادر مادر بزرگ مادری ام بیگم بوده که اینها سه خواهر بوده اند و یک برادر نام مادر بزرگ من بیگم و خواهر هایش خدیجه و زهرا و نام برادرشان حسنعلی بوده و فامیل انها فاتحی است که خانواده های فاتحی پسر دایی های مادر من هستند و نام پدر ، مادر بزرگ حسین بوده حسین فاتحی که او نام مادر مرا خاور گذاشته و گفته دوست داشته ام که نام دختر خودم را خاور بگذارم حالا نام نوه بزرگم را خاور می کنم یکی از غرور های هر فرد ریشه اوست که او به کدام سرزمین تعلق دارد
+ نوشته شده در  93/05/03ساعت 12  توسط كادر  | 

شتاب مرحله آخر آمادگیست ابتدا باید آهسته حرکتی را تمرین کرد تا جایی که ان حرکت ملکه ذهن گردد سپس می شود به ان حرکت شتاب بخشید و من دقت کرده ام که عموم مردم در دو چیز خیلی شتاب می کنند یکی در ایجاد ارتباط دیگری در رسیدن به آرزوو بخاطر همین میزان سرخوردگی و شکست و به تبع ان افسردگی بسیار بالاست . یکی از دوستان می گفت وقتی همه چیز روبراه می شود هنگام مرگ است . او معتقد بود همیشه باید یک قسمت کار لنگ بزند این حرف او با اعتراض من روبرو شد من می گفتم در تمام زندگی میشود در نقطه ارامش حرکت کرد و بقول شما می تواند همه چیز روبراه باشد بشرط انکه ما مقصد گرا نباشیم و بتوانیم از مجموعه نقشه کشیدن ها پلتیک زدن ها و تلاشهایمان لذت ببریم و فقط منتظر مغلوب کردن یا غالب شدن نباشیم . من اقرادی که اینها وقتی کار می کنند از کار خودشان را می کشند چنان غرق در جدیت کار می شوند که جوانی خودشان را نمی بینند زیبایی زنشان را نمی بینند کودکی بچه هاشان را نمی بینند حتی از هوا از یک روز خوب از دوستانشان لذت نمی برند و فقط مدام کار می کنند و بعد از سالها یک هو می ریزند یک دفعه تبدیل به یک فرد تن لش می شوند که دیگر دست به سیاه و سفید نمی زنند و می گویند ما اردمونو بیخیتیم و الکمونو اویختیم . یا اینکه اگر کارمند بوده اند می گویند ما دیگر بازنشسته شده ایم و حالا پارک نشین هستیم . این نوع سیاه و سفید زندگی کردن درست نیست زندگی مثل درخت است شاخه به شاخه است رسیدن به نوک درخت فایده ای ندارد زندگی در لابلای همین برگها و شاخه ها زیباست اگر روی تنه ی محکمی قرار گرفتی دست کسانی را بگیری را که زیر پایشان محکم نیست . در میان این درخت زندگی پیر ها جوانها کودک ها ، افرادی با ضریب بالای هوش افرادی کودن و خلاصه گونه های متفاوت انسانی زندگی می کنند خیلی ارامش و عزت نفس و حوصله لازم است تا همه فرصت زندگی پیدا کنند همه از تمام لحظاتشان لذت ببرند . من دوستی داشتم که از کشور هلند امده بود او می گفت : اصلا اینها بوق نمی زنن گویا ماشینهای اینها بوق ندارد . ببینید این چه سطحی از فرهنگ است که این مردم حتی نمی توانند با بوق مزاحم هم بشوند . و بعد این کشور را با عراق مقایسه کنید . ایا عراقیها چوب فرهنگشان را نمی خورند . من همین دیروز در پشت چراغ قرمز بودم هنوز چراغ قرمز بود که راننده ماشین عقبی یک بوق محکم زد و راننده ای که مثل من در ردیف جلو بود دستپاچه شد و فکر کرد چراغ سبز شده لذا حرکت کرد و نزدیک بود در وسط چهار راه اتفاق وحشتناکی بیفتد که یک لحظه من چشمامو بستم من معقدم اگر ما همین فرهنگ بوقمان درست شود بقیه کارهایمان درست می شود و از ته دل متاسفم که چرا باید دویست نفر از مردمی کشته شوند که در دنیا یاد گرفته بودند حتی با بوق زدن کسی را ازار ندهند . مسئله این نیست که داستان شکار گنجشک ها توسط چغری ها و باز ها ادامه خواهد یافت داستان این است که انسانیت نخواهد مرد حتی اگر همه لاش خور ها پوتین بپوشند
+ نوشته شده در  93/05/02ساعت 11  توسط كادر  | 

به خانه ای وارد می شوم که درب چوبی قدیمی ولی محکمی دارد یک کوبه روی درب هست و زنجیری که از بالای درب اویزان شده صدای غیژغیژ درب هنگامی که روی پاشنه اش می چرخدیک ایوان شش هفت متری که سقفش بصورت گنبدی زده شده است و دیواره هایش گاه گل است در قسمت پایین ، شوره های دیوار دیده می شود و کف ایوان از شدت اب پاشیدن گل محکمی شده که البته چاله چوله هایی هم دارد در سمت راست انتهایی راهرو ، صحن حیاط قرار دارد و چند خانه گنبدی که به نظر می رسد کفشان از سطح حیاط پایین تر باشند در ب خانه هایی که در سمت چپ قرار دارند کنده شده است و ننه ی تقی اونجا یک گاو دارد و چند مرغ هم انجا دیده می شوند در روبرو صاحب خانه ایستاده است کمرش کمی خمیده لچکش کمی از موههای حنا شده اش را نشان می دهد و او می خندد این خنده های او که دندانهای کوچکش را نشان می دهد تنها تصویری است که همیشه از او دارم . حالش را می پرسم و آنجا در سایه کنارش می نشینم می گوید چای گذاشته . باشه یک چایی می خورم ، می گم ننه تقی حال و احوالت چطوره _ هی خوبم ، چه کار می شه کرد زهرا که در شهر زندگی می کنه و صغری هم که در زندگی خودش گیره نمی تونه به من سر بزنه ، گاهی یکی از بچه هایتقی می یان اینجا می خوابند و گاهی هم تنها می خوابم . من دوباره نگاهی به اطراف خانه می کنم و هر چند زیاد اعتقادی به ترس ندارم ولی به نظرم می رسد این خانه جای خوبی برای خوابیدن و مخصوصا تنها خوابیدن نیست . ننه تقی می گوید : از وقتی اون خدابیامرز رفت فهمیدم که بقیه عمرم را باید تنها باشم وقتی او بود همیشه براش از برادارم حرف می زدم از اعضای خانواده ام می گفتم و این جوری سعی می کردم همیشه اونو تحقیر کنم ولی وقتی او رفت هیچ کسی برای من کاری نکرد تنهاییمو ازم نگرفت و من احساس کردم واقعا او بود که قرار بود انیس و مونسم باشد و من چطوری یک عمر اینو نفهمیدم . ننه تقی سری تکون می ده خیسی صورتش را با گوشه لچکش می گیره و از ته دل می گه : خدا بیامرزدت سال حسن به خانه ای وارد می شم درب حیاط بصورت برقی باز می شه ارتفاع درب باید چهار متر باشه در سمت چپ اتاق نگهبانه و در سمت راست راست یک اتاق آلاچیق مانند در گوشه ای دنج و در زیر سایه درختان پنهان شده چند پله بالا می یام در زیر پام فضای سرگرمی و تفریحی خیلی شیکی هست میز بیلیارد ، پینگ پنگ و یک شومینه بسیار بزرگ و در روبروم یک فضای رویایی هست درختان میوه و سپید دار و چند درخت کاج ، یک ابنمای وسط حیاط هست و کف حیاط بوسیله چراغهای مخصوصی نور پردازی شده در بیشتر دیوارها اینه های بزرگی قرار داده شده و من به یک دفعه زیر بارانی بسیار ریز که بیشتر به آبی پودر شده در زیر یک ابشار است قرار می گیرم بعد از چند لحظه سیستم باران مصنوعی قطع می شود و من در بالکن ساختمانی هستم که یک استخر بزرگ در ابتدای ان قرار دارد این بالکن درست روی قسمت موتور خانه استخر ساخته شده است . خانمی که با من در انجا نشسته است همسر یکی از دوستانم هست لباسهای شیکی دارد ولی خجالتی در چشمانش هست گویا کسی غرورش را شکسته به سختی تلاش می کند تا آرام به نظر برسد ولی در ادامه حرفها نمی تواند این ارامش را حفظ کند و به من می گوید شما که همه چیز را درباره او می دانید . معلوم می شود که روحش ترک خورده است و از این همه بی اعتنایی شوهرش و از این همه بی بندباری به ستوه امده و باز هم نمی تواند چیزی بگوید فقط از اینکه می داند من همه چیز را درباره رفتار شوهرش می دانم پیش من شرمنده است گویا می خواهد بگوید او غرورم را به من برگرداند من تمام این مال و منال را ارزانی خودش می کنم من این دو تصویر را کنار هم می گذارم و نمی دانم ایا خوابیدن در خانه ننه تقی راحت تر است یا خوابیدن در خانه ای چند میلیارد تومانی در حالی که می دانی این ساعت دو پس از نیمه شب است و هنوز شوهرت از باغ یا بقول خودش از محل کاربه خانه برنگشته
+ نوشته شده در  93/05/01ساعت 11  توسط كادر  | 

وقتی به مفاهیم دقت می کنم احساس می کنم در آبی بی کران آسمان رها شده ام در میان کهکشانها و سیارات و سیاه چاله ها و نور و تاریکی و وقتی که به چند حرف الفبا نگاه می کنم به نظرم خیلی مسخره می اید که بتوان این همه مفاهیم را در این چند حرف گنجاند این حروف صرفا می توانند یک سری اسامی باشند برای ساختن علامات و مکالمات بین چند نفر اینها قادر نیستند بازتابی از درک مفاهیم باشند و این در حالیست که روح انسان که خود از مقوله مفاهیم است برای بقا نیاز به درک مفاهیم دارد . بقاء روح شاید یکی از همان کلماتی باشد که ما به خاطر اسیر بودن در میان حروف انرا ساخته ایم اینکه اصلا روح چیست و اینکه اصلا بقا چیست شاید منظور من از روح ان چیزی نباشد که منظور شماست و این همان اسارت ماست در میان واژه ها . ولی اگر از توضیح این گونه مسائل بگذریم ما به خودی خود احساس می کنیم باید یک مشکلی وجود داشته باشد این احساس شبیه یک بو کشیدن است ما بو می کشیم و خودمان را می بینیم که یک پایمان در میان روز مره گی ها ، رنگ و مدل ماشین ، در امد ، شغل ، خیابان و همسایه و هم کلاسی است و یک پایمان در میان مرگ ، تنهایی ، تاریکی ، زمان ، لذت ، قدرت و انسانیت است و همیشه عذاب می کشیم که نمی توانیم دو پایمان را با هم چفت کنیم گویی روح ما در یک دنیا سیر می کند و جسم ما در دنیایی دیگر به عبارتی بهتر پاهای ما کفشهای لنگه به لنگه پوشیده اند و این موجب سختی زندگی شده است این موجب شده که ما بو بکشیم باید یک مشکلی باشد ولی همیشه یا جرات بیان ان مشکل را نداریم یا می ترسیم یا احساس ضعف می کنیم . برای اینکه این موضوع را بتوانم در قالب وبلاگ توضیح دهم من معتقدم عملیات اجتماعی شدن مانند عملیات جاده سازی است که باید یک سری کارها قبل از یک سری کارهای دیگر انجام شود یعنی نمی شود ابتدا آسفالت یک جاده را ریخت و سپس به زیر سازی ها رسیدگی کرد چون ان زیر سازی ها بیشتر یک جور زیر خالی کردن است ابتدا باید اجتماع در درک مفاهیم قوی شود و بتواند بدون ترس و قبول و تکرار و خرافه به منطق مشخصی برسد که من کی هستم از کجا امده ام و می خواهم چه کار کنم و سپس به این فکر کند که خلاصه غذا هم می خواهد خانه هم نیاز دارد و یا می خواهد ماشین داشته باشد . در این جا نقش کلیدی را مفهوم ازادی دارد که انسان احساس کند در دنیای مفاهیم یک فرد ازاد است و اصلا باید واژه ازادی را از دنیای خارجی حذف کرد در خارج از ذهن این فقط قانون است که حرف می زند ازادی متعلق به دنیای اندیشه است که یک انسان با توجه به داشتن ازادی شکل می گیرد و می تواند قانونی مطابق معیار های انسانی را بسازد و اینجاست که سقراط می گوید : آنجا که ازادی نباشد همه چیز پست و زشت و مبتذل است
+ نوشته شده در  93/04/31ساعت 11  توسط كادر  | 

در بیست و چهار تیر هزار و سیصد و هفتاد چهار یعنی نوزده سال قبل یکی از دوستان نزدیک من خودکشی کرد . بگفته برادر ش او هنگام مرگ نوشت : کاش همه می مردن ، من و مهدی زنده بودیم . او مرد و من هنوز زنده ام ولی واقعا حس غریبی از زندگی دارم اصلا باورم نمی شه که نوزده سال از مرگ او گذشته انگار همین دیروز بود و من نتوانسته ام از ان زمان فاصله بگیرم . این یک حس ورشکستگی است در درک معنای بودن و نبودن من این حس ورشکستگی را از یکی دوستانم که از لحاظ مالی به مشکل خورده بود شنیدم او که مدتها بود یک جایی غایم شده بود روزی که مرا دید گفت : نمی فهمم کی روز می شود چه وقت شب می شود گویا زمان متراکم شده و من در ان گاهی به عقب و گاهی به جلو رانده می شوم احساس گیجی همراه ترس و ازردگی بیش از حد عذابم می دهد . در بیست و چهارم تیر ماه هادی خود کشی کرد ، او معتقد بود که نمی تواند در این دنیا به ارامش برسد و من یار غار او بودم بهش می گفتم این زندگی نیست که تو را خسته کرده است این زندگی نیست که تو را ترسانده است این تو هستی که بصورت واقعی و نا واقعی از ادمها و از خودت می ترسی تو در ایجاد تعامل با خودت در مانده شده ای . او عموم مردم را گرگ صفت ، کوچک ، فریب دهنده و موجب سلب ارامش می دید و می گفت انسان در زندگی ناچار از بر خورد با دیگران است و نمی تواند در یک خلاء زندگی کند و من اینرا یک جنگ و کشاکش دائمی با جامعه می دانم و حوصله این همه جنگیدن را ندارم در هر صورت تو بدنیا امده ای و دیگر نمی توانی درباره تولدت حرف بزنی اینکه چرا بدنیا امدم و چرا پدرم و یا مادرم این جور افرادی هستند هیچ چیزی را عوض نمی کند . من با ادمهای کمی گشاد و کمی بی خیال موافقم که نمی خواهند یک شبه کار دنیا را سر و سامان دهند . هادی می گفت که مثل من به خانواده نگاه نمی کند او همیشه در ذهنش تصویر زنی را دارد که همیشه زحمت کشیده مدام کار کرده و هیچ وقت از زندگیش لذت نبرده . هادی می گفت این زن مادرش هست که او نمی تواند احساس مادریش را درباره او نادیده بگیرد . سختی کشیدن مادر و دعواهای خانوادگی و احساس مظلومیت مادر و خشونت بین بچه ها و نا ارام بودن محیط خانواده هادی را به مرزی از جنون رسانده بود من نتوانستم جلو خودکشی هادی را بگیرم و او در بیست و چهارم تیر ماه خود کشی کرد و چهار سال بعد مادرش دق کرد و مرد و دوازده سال بعد برادرش نیز به من زنگ زد خدا حافظی کرد و گفت که سیانور خورده و او نیز همان شب مرد . ایا ضعف هادی در برخورد با زندگی به نفع مادرش بود به نفع خانواده اش بود به نفع خودش بود او فقط مرد تا از دایره زندگی بیرون رفته باشد و نتوانست زندگی خانوادگی و زندگی اجتماعی و تعاریفی که ما از جنسیت و عشق و ثروت و عدالت و انسانیت داریم را بپذیرد او به همه چیز اعتراض داشت و همیشه می گفت : مهدی من دارم عذاب می کشم باید خودم را بکشم ولی جراتش را ندارم ، تو از زندگی لذت می بری ؟ من زندگی را دوست دارم . نقطه اشتراکم با تو اینه که وقتی همه چیز بر خلاف نظر من باشه من تسلیم نمی شم و فرقم با تو اینه که وقتی تو می ترسی من می خندم همانطور که در ته دل تو یک ترس از همه چیز وجود داره در ته دل من یک لبخند بر همه چیز وجود داره
+ نوشته شده در  93/04/30ساعت 10  توسط كادر  | 

به نظر می رسد زندگی یک بازیست که در ان انسان مهره است و زندگی میدان بازی و هر روز عرصه ی بازی بر انسان تنگ و تنگ تر می شود تا جایی که انسان اچمز می شود و بازی زندگی پایان می یابد . این درست مثل همین بازی های کامپیوتری است مثل بازی انگری برد .
اگر فردی از همان ابتدا تسلیم شود هرگز فرصت بازی پیدا نمی کند یعنی در واقع او هر چند زنده است ولی از صحنه ی زندگی خارج است این فرد ممکن است در سرش دنبال یک سری نقشه ها و فرصت هایی باشد تا بوقتش شورش کند و انتقام خودش را از زندگی و از تمام کسانی که هر گز به او فرصت بازی نداده اند را بگیرد ولی در مقام عمل او باید بداند همیشه در طول زندگیش اسیر نفرت و انتقام خواهد ماند و هیچ وقت این فرصت را نخواهد یافت تا غرورش را ترمیم کند .
برای من یک پیامکی امده بود از تحقیقی که درباره انسانهای در حال مرگ صورت گرفته بود اولین حسرت انها این بود که دوست داشتند به زندگی برگردند و این بار انگونه که دلشان می خواهد زندگی کنند . سوال اینجاست که چرا با وجود انکه همه می دانیم که زندگی فقط یک مرتبه است و بهترین شکل زندگی ان است که انسان مطابق خواسته ها و احساسات خودش زندگی کند خیلی ها اینگونه زندگی نمی کنند و همه چیز در دل انها بصورت عقده باقی می ماند .
من در کتاب شکست تابو که سیزده سال قبل نوشتم با زبانی غیر حرفه ای سعی کردم میدان بازی زندگی را تشریح کنم در ان کتاب مقاله ای تحت عنوان شبی با پیری نوشتم و خواستم که همه خودمان را پیر فرض کنیم و ببینیم تا فرصت هست چه کار می توانیم بکنیم تا حسرت زندگی در دلمان نماند در صفحه 129 کتاب این پاراگراف هست (( انسان به سوی تنهایی بزرگ در حرکت است ولی نمی خواهد برای ان تنهایی اماده شود همه برای استقبال از مسافرانشان به فرود گاه می روند پیر می داند نمی تواند با سرعت حرکت کند لذا برای درک هستی سعی می کند پا روی ترمز زمان بگذارد و حرکت زمان را کند کند هزارم ثانیه برای زمان قابل ملاحظه ای می شود ناگهان همه چیز آرام می شود و زندگی در اخرین لحظات چهره واقعی خودش را نشان می دهد آنگاه انسانی که یک عمر از حرفهای اضافی خسته شده و حرکتهای بی دلیل زندگی او را پوچ و بیهوده کرده می  فهمد زندگی قدرت نیست احساس است ....
اینکه ما اماده نیستیم بازی زندگی را شروع کنیم و صرفا با شتاب خودمان را به در و دیوار می کوبیم در صفحه 165 (( در هر حال ده سال کودکی با حرصی اشکار به پایان رسید و من بالغ شدم جنسیت و اوج فاجعه شکست قهرمانی کوچک در برابر منطق زندگی و کسی که هیچ راهی نداشت من بودم قبل از ان هیچ گاه کسی را به عنوان واقعیتی همسنگ خودم قبول نداشتم دوستی تنها و تنها یک رابطه ساده و مازوخیستیکی بود عشق و تنفر عشق بخاطر نیاز من به دیگری و تنفر به خاطر علاقه شدید من به خودم ...
در صفحه 201 (( من هم معتقدم بدبختی که عوامل بسیار زیادی دارد محیط و فضای ما را پر کرده است در همه جای عالم می توان این سم کشنده را دید از دورترین نقاط تا این شهری که زیر پای ما قرار دارد ما مسموم شده ایم بشریت الوده شده است هر روز هزاران انسان فقط به جرم تولد محاکمه می شوند عده ی زیادی زیر یوغ می میرند و بقیه هم نیم زندگانی می کنند .....
به نظر می رسد زندگی یک بازی فلاکت باریست که در ان انسان مهره است و زندگی میدان بازی ولی با این احوال می توان اچمز نبود می توان اسیر نبود . زندگی مدام تلاش می کند تا ترس را به تزریق کند و ما باید مدام سعی کنیم تا احساساتمان را به زندگی تزریق کنیم و فقط با این وسیله می توان جلو ورود سم مهلک ترس را گرفت ما باید جرات کنیم که احساساتمان را فکر نکنیم بلکه انها را با صدای بلند بیان کنیم هر گونه احساسی که داریم ، یقین داشته باشید ان احساس یک احساس غریبه نیست خیلی ها هستند که می خواهند انرا از زبان بشنوند و خودشان نیز احساس مشترکی دارند که و اینگونه ما به جای اچمز شدن در میدان بازی یک تیم هستیم که رقص کنان فرصت زندگی را به هم اهدا می کنیم
دست اخر بگم که هر چند من سالهاست این گونه حرفها می زنم ولی همیشه هم می گویم که جامعه پرت تر از این حرفهاست یا به اصطلاح بچه ها که می گویند فلانی شوت است باید بگم جامعه شوت است

افلاطون : به ضرورت امدم در این جهان به حیرت زیستم و به اکراه خواهم رفت

+ نوشته شده در  93/04/27ساعت 12  توسط كادر  | 

دنیای ادمها چقدر متفاوته تا جایی که باید گفت هر کسی در یک دنیایی زندگی می کنه . چند نفری هستند که من با انها در ارتباطم و دنیایی که من در ان هستم اینطوریه که از اداره تعزیرات زنگ زده اند که باید برم کاشمر و من الان عازم مسافرت هستند از اداره مالیات زندگی زده اند که باید اظهار نامه مالیاتی ام را تحویل بدم . یکی از مشتریها که مبلغ نه میلیون و سیصد هزار تومان بدهکار بوده سیصد هزار تومانش را چونه زده و الباقی اش را یک چک نوشته برای اول برج نه یعنی آذر ماه . خب من در این جور دنیایی زندگی می کنم دنیایی که در ان مدام با زندگی اصطکاک دارم ولی با این وجود خوشم و امید وار . حالا با دوستی که می گه کار معدن می کنه ارتباط دارم او می گه معدنی را سال قبل به یک میلیارد خریده حالا به دو میلیارد می خرند و ادامه می ده که اخیرا از دلالی یک معامله سنگ آهن برای خارجی ها ششصد میلیون تومان گیرش امده منم یک نگاه به ماشین تویوتای زیر پاش می اندازم و با خودم می گم شاید راست می گه . دوست دیگری می گه که زمینی در حاشیه فلان بلوار دارد به مساحت سه هزار متر و سپس یک قرار داد نشون من می ده که می خواد یک ملکی را به قیمت چهل و پنج میلیارد تومان بفروشه و از این معامله قراره شش میلیارد و پانصد میلیون تومان گیرش بیاد و من با خودم فکر می کنم دنیای او چیست یک مشت چرت و پرت ؟ نمی دانم دوست دیگرم پاکت سیگارش را باز کرده یک نخ سیگار هم به من تعارف می کنه و می گه : دیگه همه کار تموم شده بزودی می تونم طلبم را از شهر داری بگیرم . می گم مبلغ طلبکاریت از شهر داری چنده می گه : چهار ده میلیارد تومان . من یک مقداری روی صندلیم محکم می شینم که به پشت نیفتم دوست دیگری دارم که فیش های کمک مالی اش را به موسسه های خیریه برام رو می کنه که مبالغ پانصد میلیون تومانه دوست دیگر من وقتی که ما داریم از یک فرد بزرگ و موفق حرف می زنیم فقط لبخند می زنه و می گه که اونا در برابر او عددی نیستند و هر چی دارند از قبل او بدست اورده اند و خلاصه دنیای مردم دنیای متفاوتیه من که از کار دنیا چیزی نمی فهمم . یک دوست دیگر به من زنگ زده که می خوام یک ملک در مه ولات بخرم بیا با هم به اونجا بریم دیروز صبح من با او به مه ولات رفتم و چون ماه رمضونه به یکی از دوستان خودمونی زنگی زدم که من ظهر میهمان دارم برای ناهار می یاییم خانه تو . در طول راه او می گه که مساحت زمینش در فلان کشور سه هزار هکتاره و دو هزار راس گاو داره و کارخانه فلان و .... و خلاصه می خواد یک ملکی در ایران هم داشته باشه ما ساعت نه صبح به مه ولات می رسیم و تا ظهر ساعت دو به چند ملک بزرگ سر می زنیم و او مرتب به شیوه کار ایراد کشاورزی منطقه ایراد می گیره ظهر به خانه دوستم می ریم و اونا با هم انگلیسی حرف می زنند . من چند دقیقه ای می خوابم و بعد می گم سریع غذاتونو بیارید که ما ساعت سه در تربت قرار داریم یک ملکی را ببینیم . موقع رفتن از صاخب خانه می خوام که با ما بیاید و ما با هم به تربت می ریم دوستی که در اونجا داریم می خواهد یک ملک در تربت یکی در رشتخوار و یک ملک در نیشابور نزدیک خیام نشون ما بده . من ازش می خوام که چون فرصت کمه و من باید حتما به مشهد برگردم فقط همین ملک تربت را ببینیم . سپس با دوستی که ناهار در خانه اش بوده ایم زیر سایه یک درخت می نشینیم و انها برای دیدن ملک قدم زنان دور می شن . همین که کمی دورتر شدن من می خندم و می گم اینم مثل فلانیه و دوستم که می دونه منظور من چیه می گه : مهدی این همه ادم بلوف دور و بر تو هستن تو تا حالا از خودت سوال کردی که چرا اینها همه به سمت تو میان صدای خندمون بلندتر می شه و بین ما حرفهایی رد و بدل می شه که در قالب وبلاگ نمی تونه بیاد ولی دست اخر به یک نتیجه می رسیم و اون اینکه وجه مشترک بین همه این نوع ادمها اینه که زنهای اونا ازشون متنفرند و هیچ یکی از اینها روابط خانوادگی خوب و گرمی ندارند . دوستم می گه زناشون زود تر از همه می فهمند که در چنته ی اینها هیچی نیست اینها طبهای تو خالی هستند منم که رفتم تو فکر زیر لب بازم تکرار می کنم واقعا چرا این همه ادم خالی بند دور و بر من جمع شده اند و به دوستم می گم راستی چند روز قبل که با فلانی بودم گفت : من اگه پولهایم را از بانکها خارج کنم بانکها ورشکست می شن این مرتبه صدای خنده مون بلند تر می شه و دوستم می گه جدی جدی تو باید خودت را به یک پزشک کوری نشون بدی ، آخه این همه ادم با دک و پز عالی و جیب نمی دونم خالی یا ... دور و بر تو چه کار می کنن _ تازه یکی دیگش مونده که می خواد یک کشتی شکر به مالزی بفرسته _ اووووووه ، هاااااااااا
+ نوشته شده در  93/04/17ساعت 12  توسط كادر  | 

نمی خوام بگم باید پر رو و پیله باشی ولی زیاد هم بد ننگ بودن درست نیست . در ابتدای کار هیچ کس برای ادم فرش قرمز پهن نمی کنه باید احترام را به دست اورد ولی واقعا راه بدست اوردن احترام سختیها و پیچدگی های خاص خودشو داره . اول اونکه باید خودشو بشناسی و روحیات و اسعتدادهاتو بدونی یعنی بگی من اینم با این نوع رفتار و این نوع علایق و این نوع استعداد ها و با خودم ریا کاری نمی کنم با لباس پوشیدنم با طرز حرف زدنم با روش نگاهم و خلاصه کلیه حرکات و سکناتم ... خلاصه باید خودت باشی تا بتونی یک تصویر ثابت از خودتو به دیگران عرضه کنی یک تصویر که هر لحظه رنگ عوض نمی کنه و مسئله دوم اینکه با هدفی مشخص با دیگران ارتباط بر قرار کنی نه کاملا بی هدف و نه در راه هدفی سود جویانه بلکه یک هدفی که با توجه به شخصیت خودت می تونی ازش دفاع کنی حالا می خواد یک هدف احساسی باشه یا یک هدف مالی باشه و یا هر هدفی دیگه . در اینجا معمولا با مسئله انرژی منفی مواجه می شی یک سری افرادی در سر راه تو هستند به تو مشکوکند و درباره تو فکر منفی دارند لذا با سردی با هات مواجه می شن و نمی خوان تو زیاد باهاشون راحت بشی . خب البته این حق اونهاست ولی تو هم خلاصه باید دنبال هدفت باشی و باید این هدف را بدون مزاحمت برای کسی دنبال کنی . معمولا اهداف یک سری مفاهیم ذهنی هستند که در بیرون نمی شه مانند یک نشونه بسمتشون حرکت کرد باید یک حرکت زیگزاگ و فکری را دنبال کرد و منتظر بود تا دیگران به تو اعتماد کنند ولی این اعتماد نباید به بهای کوتاه امدن تو از هدفت باشد و البته باید بدونی اهداف معمولا پشت سر یک فرد خاص قایم نمی شن که اگر او بخواد تو به هدفت برسی یا اگر نخواد تو از هدفت باز بمونی اهداف معمولا پشت اراده و تصمیم تو هستند فقط باید صبر داشته باشی تا ظاهر بشن . نباید اونقدر تی تیش مامانی باشی که در اولین برخورد و بی اعتنایی خودت را کنار بکشی و احساس هو شدن و مسخره شدن بهت دست بده . جمله ی من اینم یک منطق کامله خیلی از افراد تمام عمر خودشونو پنهان می کنن از ابراز وجود می ترسن و موفق شدن را باور ندارند و دل در گرو یک فرد خاص دارند گویا این فرد خاص می تونه موتور قلب اونا رو کنترل کنه این نوع نگاه حقیرانه به زندگی یا بخاطر شرایط نابرابر ایجاد شده یا ما بلد نیستیم که درست به خودمان احترام بگذاریم من زن و شوهر های زیادی را دیده ام که از هم متنفر هستند ولی باز هم با همدیگر زندگی می کنن چون هر دوی انها در طول زمان همدیگر را چنان تحقیر کرده اند که گویا این تنها فرصت زندگی انهاست و انها دیگر برای هیچ کس جالب و دوست داشتنی نیستند شاید باید انسان راز های هجوم بردن به سوی هدف و عبور کردن از افراد را بیاموزد
+ نوشته شده در  93/04/14ساعت 12  توسط كادر  | 

چهل و سه سال گذشت . وقتی که در جایی ترانه ای را می شنوم که مربوط به سالها قبله ، وقتی یک هو شماره ای روی گوشی ام می افته که من نمی شناسم و بعد می بینم دوستی مربوط به دو دهه قبل زندگیمه . وقتی عکس مادرم را می بینم که هنوز جوان بوده و یا دخترم را می بینم که قدش از مادرش بلند تر شده و من فکر می کنم او هنوز یک بچه است . در تمام این اوقات می فهمم که زندگی دارد تمام می شود چقدر زود تمام می شود و من باز هم نمی توانم هیچ کاری بکنم هنوز جوابی برای سوالهایی که در کودکی ذهنم را خراشیده بود نیافته ام و دارم پیر می شوم شاید پیر شدن تنها انتقام من از خودم باشد . منی که تمام لحظات و احساسات زندگیم هر ان جلوم رژه می روند و می بینم که چقدر فضای زندگی برای من سخت بوده برای راحت حرف زدن برای راحت نگاه کردن برای راحت نفس کشیدن و در مجموع برای راحت زندگی کردن چه جانی که نکنده ام و تازه حالا فهمیده ام که قدرتمند ترین موجود هستی زمان است . افراد که جای خود دارند مکان نیز اسیر زمان است مکانهایی که در طول تاریخ با منظور هایی خاص ساخته شده که فقط برای زندگی یک فرد یا یک گروه نبوده بلکه نمادی بوده تا موجب ترس و وحشت شود ایجاد ابهت کند و ایده ای را در حلقوم کسی یا کسانی بچپاند و همه غافلند که اگر ان نماد افسون گر لحظه ای به حال خود رها شود ویرانه ای برای کفترها سوسک ها و مورچه ها می شود و زمان به همه چیز می خندد . پس سوال این است که زمان به چه چیزی نمی تواند پوزخند بزند چه چیزی هست که گرد زمان رویش نمی نشیند و ان چیز حقیقت است . ایا اسطوره ها حقیقت دارند ایا حقایق تغییر شکل می دهند . اگر از چشم زمان به اسطوره ها نگاه کنیم می بینیم برخورد زمان با اساطیر مانند برخورد با برگ درختی در لای لجن ها بوده است و این اسطوره ها با قدرت فریب و ترس فقط توانسته اند در ذهن متعفن ما زندگی داشته باشند اینجاست که باید گفت انسان دارد در ذهنتی فریب خورده زندگی می کند که هیچ اثاری از حقیقت در ان نیست . این موضوع تا جایی هست که باید گفت وجود ذهنیتهای اشتباه انسان را به جای انکه در جستجوی حقیقت باشد به این فکر انداخته است تا حقیقتی تازه را بوجود بیاورد که زائیده تعامل او با اجتماع است و به این شکل اشتباه پشت اشتباه تکرار می شود و لایه های عظیمی از خشونت و تعصب شکل می گیرد که دیگر جایی برای ابراز وجود حقیقت ساده و عریان وجود ندارد حقیقتی که زمان به او نمی خندد بسیار ساده است در اوج اسارت انسان بدست اسطوره ها و افسانه ها می توان انرا از زبان یک کودک شنید می توان از قار و قور شکمت انرا فهمید می توان انرا در بادی دید که از ازت خارج می شود و ان همسو بودن انسان با سازه ای که در ان قالب قرار داده شده است و این حقیقت است بگذار تا چشمانت ببینند گوشهایت بشنوند و فکرت پرواز کند و رویاهایت شکل بگیرند و جنسیتت شور و مستی بیافریند و وجدانت ترازو اعتدالت باشد . اگر انسان در وجودش چیزی را نداشت ملتزم به اجرای ان نیست . ولی انسان همیشه در فریب و جهل خواهد ماند چهل و سه سال گذشت و اگر چهار و سی سال هم بگذرد باز هم زندگی ما پر خواهد بود از چیز هایی که باید می دیدیم و ندیدیم باید می شنیدیم و نشنیدیم باید می خوردیم و نخوردیم باید می کردیم و نکردیم باید ... و من هنوز جواب سوال کودکی ام را نگرفته ام انزمان که من هنوز اسیر لایه های خوف و وحشت تعصب نشده بودم همیشه می پرسیدم این باید ها و نباید هایی که می گویند باید مطابق انها رفتار کنم را از کجایشان در اورده اند و چرا کسی حق ندارد انها را زیر سوال ببرد
+ نوشته شده در  93/04/13ساعت 11  توسط كادر  | 

یک مصاحبه ای را با خانم اگاتا کریستی گوش (( خالق پوارو ))می کردم او می گفت دوست دارم زنده باشم تا باز هم صبحها بوی نون تس و قهوه را استشمام کنم . وقتی به زندگی افراد مسن نگاه می کنم می بینم انها عاشق زندگی هستند و قدر بودن را می دانند پدرم نیز در اخرین روز های زندگی اش می گفت همین که باد دنیا به ام بخوره خوبم و راضیم . ولی گویا انسانها وقتی جوان و جوانتر هستند به همان مقدار قدر زندگی را نمی دانن فکر می کنن باید همه چیز برایشان مهیا باشد و همیشه از نگاه انها مرغ همسایه غاز است . هر کس را که می بینی خودش را بدبخت می داند که فرصتهای زیادی را از دست داده و دیگرانی را مثال می زند که صاحب این فرصتها بوده اند . من فکر می کنم جوانها باید تا دیر نشده زندگی را از دید گاه پیر ها نگاه کنند تا جایی که واقعا احساس کنند بزرگترین لذت سلامتیه . من از درد جوانهایی حرف نمی زنم که برای نان شبشان معطلل هستند هر چند انها هم باید امید وار باشند و با کمی زحمت و برنامه ریزی برای خودشان فرصتی مناسب برای زندگی بسازند ، من دارم از جوانهایی حرف می زنم که خلاصه یک حد اقلی از زندگی را دارند ولی همیشه نگاهشان به بالا دستی هاست بدون انکه نقطه ضعفهای بالاتری را ببینند یا نقاط قدرت خودشان را خوب تشخیص بدهند . سوال اینجاست ایا زیبایی یک نقطه قوت نیست ایا داشتن توان جنسی یک نقطه قوت نیست ایا سلامتی یک نقطه قوت نیست اینکه چشمت سالم باشد پایت سالم باشد و نیازی به عصا نداشته باشی . در کتاب بسوی کامیابی این داستان امده که روزی کسی به نزد انتونی رابینز رفت و گفت می خواهد خود کشی کند . رابینز از او علتش را پرسید و او گفت ورشکست شده . انتونی به او گفت : دستتت سالم است گفت بله گفت پایت سالم است گفت بله گفت چشمت و خلاصه قلبت و ... سالم هستند گفت من ادم سالم و قوی هستم انتونی به او گفت پس تو صاحب چند میلیارد ثروت هستی حالا چند دلای هم مشکل داری . این صرفا یک حرف نیست این واقعیت زندگیست واقعیتی که ما خیلی دیر انرا می فهمیم همه حسرت می خوریم که نوجوانی خودمان را و جوانی خودمان را به هدر دادیم و نیز بچه گی فرزندانمان را نفهمیدیم و از نزدیکانمان غافل شدیم و چقدر زود دیر می شود . خدا طبیعت را افرید و همه چیز را روبراه کرد سپس به انسان فرصتی داد که به این میهمانی بیاید و تفریح و شاد باشد ما بر سر خوردن خانی که خدا برایمان پهن کرد به هم افتادیم هر کداممان سعی کردیم دیگری را حذف کنیم یا خر کنیم و بازی زندگی از قرنهاست به گه کشیده و ما هنوز درگیر همان خریت تاریخی هستیم و هر روز بیشتر به ان چهار شاخ می زنیم . اگر لحظه ای از تب و تاب بایستیم و همین لحظه فکر کنیم بهترین ادم دنیا هستیم و نباید در خانه کسی که به میهمانی دعوتت کرده حریصانه رفتار کنی و جرعه ای اب را بنوشیم ان وقت خواهیم فهمید تمام لذت زندگی یک جرعه اب با خاطر ارام نوشیدن است
+ نوشته شده در  93/04/11ساعت 11  توسط كادر  | 

شاید ده ساعت در روز می خوابم و بعد از ظهر پنج ساعتی حکم بازی می کنم با اینا تابستونو سر می کنم ، هوای گرم برای بیرون رفتن جایی نداره گاهی به کل احساس می کنم از دنیای بیرون بریده ام و دارم در یک عالم خلسه با خودم زندگی می کنم ، جریان ممتد زندگی مرا به گوشه ای ارام پرت کرده برگهایی روی اب هست که در زیر استمرار رطوبت پوسیده اند و شاهپرک هایی که بین علفها بال بال می زنند و قورباغه ای تنبل که گاهی غبغبش را باد می کند . گاهی فکر می کنم یک جریان خسته وجود دارد که چنین مرا نیمک نشین زندگی می کند من فقط نگاه می کنم و پیامی که از این نگاه به مغزم مخابره می شود مبتنی بر هیچ تصمیمی نیست من از سرزمین خاور میانه ام بر گوش من داعش و طالبان و الفلان و البهمان هستند که نمی فهمم داستانشان چیست . مگر نه ان است که باید ارام زندگی کرد . هیچ چیز موجبات ارامش نیست فقط گاهی ذهن من هنگ می کند یک کرختی وجودم را می گیرد با خودم می گویم من صرفا در این قسمت دنیا بدنیا امده ام ولی وظیفه ای ندارم که عمرم را در اینجا تمام کنم بقول شاعر مگه تمام عمر چند تا بهاره . شاید در دنیا مردمانی باشند که بیشتر به زندگی فکر می کنند بیشتر به تفریح و شادی و لذت می اندیشند . و من می توانم انجا خودم را پیدا کنم ، پس این احساس قفل شدن از کجا می اید شاید تنهایی عمیقی که اینجا هست انسان را در برابر همه چیز ضعیف می کند . قرارمان این بود که اب را گل نکنیم شعرش را گفته بودیم و همه مان انرا برای هم خوانده بودیم با این وجود اب گل الود است و اینده در غبارها گم شده است هر کسی در توهم خودش رویایی ساخته و فکر می کند این حباب برای او باقی خواد ماند غافل از اینکه حباب ها یی هر لحظه دارند می ترکند و مشت هایی دارند وا می شوند و زندگی هایی هر لحظه دارند به هرز و بطالت کشانده می شوند بدون انکه بدانیم وقت طلاست و زندگی هدیه خداوند است برای عشق ورزیدن شاد بودن و تشکر از او بخاطر اعطای این هدیه زیبا زندگی زیباست ای زیبا پسند زنده اندیشان به زیبایی رسند
+ نوشته شده در  93/04/10ساعت 11  توسط كادر  | 

در مدتی که ننوشتم اتفاق مهمی که افتاد فوت استاد حسامی بود او در اولین ساعات روز پنج شنبه بیست و نهم خرداد در تهران در خانه اش در گذشت و روز یک شنبه ساعت دوازده ظهر در عبدل اباد به خاک سپرده شد . شاید قبلا هم درباره حسامی نوشته بودم درست نمی دانم ولی حالا دوباره هم خاطرات خودم را از او در چند سطر خلاصه می کنم . در سال هفتاد و هفت داشتم با دوستی به تهران می رفتم که حاج رضا نیک خو تلفن اقای حسامی را به من داد و گفت به او زنگ بزن . من که از حسامی حرفهای قلمبه سلمبه ی زیادی شنیده بودم صرفا این تلفن را در جیبم گذاشتم ولی زیاد وقعی نگذاشتم . من شنیده بودم که حسامی صاحب یک خانه دوازده هزار متری در دربند است و همه چیز درباره او خیلی هیجانی بود اینکه با زن رضا شاه (( شمس الملوک )) در خانه اش زندگی می کند و اینکه ظاهر او همیشه با کراوات و اخمو بود . با تمام این حرفها من نزدیک تهران از داخل قطار به او زنگ زدم و خودم را معرفی کردم و او مرا به خانه اش دعوت کرد . البته اولین خانه ای که من در انجا حسامی را دیدم یک خانه دو هزار متری در خیابان طالقانی در نیاوران بود و برخورد حسامی با من خیلی دوستانه بود او از عبدل ابادیها حرف زد و درباره زندگی انها از من پرسید . من فکر می کردم که رابطه من و حسامی در همین جا تمام می شود ولی او خیلی مهربان به من زنگ می زد و این مرا بر ان داشت تا من هم گاهی به او زنگ بزنم یا سر بزنم و این ارتباط خیلی زود مرا با او خودمانی و دوست کرد . دیگر از ان حرفهایی که مردم درباره او می زدند خبری نبود ما با او در تهران به میهمانی های خصوصی می رفتیم و یا حرفهای معمولی داشتیم . در سال هشتاد و دو من تصمیم گرفتم یک بزگداشت برای این هنر مند عبدل ابادی بگیرم و در این زمینه خیلی تلاش کردم که البته گروهی از دوستان نیز به من کمک کردن و من توانستم تقریبا یک بزرگ داشت با شکوه از این مرد در خانه ام بگیرم که گروه زیادی در ان مجلس حضور داشتند . از ان زمان حسامی بیشتر به مردم عبدل اباد معرفی شد . در یک شب که با هم بودیم من از او پرسیدم استاد انشاءالله صد و بیست سال عمر کنید ولی بعد از مرگ دوست دارید کجا به خاک سپرده شوید و او گفت می خواهم در عبدل اباد خاک شوم . می گفت هیچ وقت عبدل اباد را فراموش نکرده و زندگی او در دربار پهلوی که خاطرات زیادی هم از ان داشت خیلی مسائل دیگر هر گز نتوانسته فکر او را از دوستان ایام طفولیت و خاطرات روستا و مردم عبدل اباد جدا کند . او شعر های زیادی درباره عبدل اباد گفته بود و هماطور که خواسته بود بعد از فوتش بنا بر وصیتش به عبدل اباد اورده شد . دوستی من و حسامی تا اواخر زندگیش ادامه داشت اخرین دفعه ای که با اقای عالی پیام به عبدل اباد امد دو سه مرتبه به پیش من امد و همیشه حرفهای ادبی و خودمانی بین ما وجود داشت و من هرگز در تمام این مدت پانزده ساله دوستی از او راجع به زندگی شخصی اش چیزی نپرسیدم هر کس می پرسید وضع حسامی چطور است می گفتم نمی دانم و او می خندید و فکر می کرد من دروغ می گویم . من درباره فرزندان و ثروت و خانواده شخصی حسامی هیچ چیز نمی دانم و هرگز از او در این موارد چیزی نپرسیدم هر چند بارها او خودش برای من حرفهای جسته و گریخته ای زده بود و من بارها با اعضای خانواده اش در خانه اش بوده ام . ولی درباره مسائل روحی و فکری و احساسی حسامی خیلی چیز ها دستگیرم شده بود که برای خودم همیشه محترم و عزیز باقی خواهند ماند و من همیشه به این مرد بزرگ احترام خواهم گذاشت زنده بودن و مرده بودن او هیچ تاثیری در دید گاه من نسبت به این مرد ندارد زیرا هرگز نگاه من به او مادی نبود او برای من یک الگوی مناسب بود از نسل مردانی که از تمدن هیچ نمی دانستند و او بیش از خیلی از روشنفکر ها امروزی بود یادش به خیر روزی به من گفت : در زندگی ام یاد گرفته ام حد نگه دار و حق نگه دار باشم امید وارم در این چند سطر حق مطلب را بدون از اغراق و توصیفات اضافی درباره اش گفته باشم
+ نوشته شده در  93/04/08ساعت 21  توسط كادر  | 

شاید از پنج سالگی بازی فوتبال را شروع کردم ابتدا فوتبال صرفا دویدن من دنبال یک توپ پلاستیکی بود در ته کوچه باغ نو یک محیط بسیار کثیف بود که ما انجا با بچه ها تمیز می کردیم که فوتبال بازی کنیم هر وقت توپ به باغ همسایه می افتاد صاحب باغ ما را به باد کتک می گرفت از اینکه از دیوار باغش بالا رفته ایم یا برای برداشتن توپ به باغش می رفتیم کوچه باریکی در طول پانصد متر کوچه باغ نو را به پش روستا می رساند و ما در پیچ و خم کوچه باغها بزرگ شدیم در دوره راهنمایی فوتبال بازی تمام وقت من بود بازی در تیم مدرسه و بازی در بیرون از مدرسه . وقتی به مشهد امدم در سال شصت چهار همان بازی ها ادامه داشت بازی در راه اهن و بازی در جلو بازار بزرگ البته انزمان مشهد به نسبت شهر خلوتی بود در تمام سالهای هفتاد تا هشتاد من همیشه و هر روز فوتبال بازی کردم گاهی در روزی بیش از پنج ساعت فوتبال بازی می کردم و این از سال هشتاد به بعد بعلت گرفتاریهای روز مره کمتر شد ولی تا سال هشتاد و پنج باز هم بصورت بازثی سالنی ادامه داشت و هنوز هم مترصد فرصتی هستم که بروم بازی کنم هر چند حالا زانوی چپم درد می کند و دیگر به نظر می رسد فوتبالی نباشد . با تمام این احوال برای من این نکته جالب است که من هرگز در عمرم یک روزنامه ورزشی نخریده ام یا نخوانده ام من واقعا هیچ علاقه ای به خواندن مجله های ورزشی ندارم من در تمام مدت زندگیم فقط یک مرتبه به استادیوم ورزشی رفته ام ان هم در همین استادیوم تختی مشهد و من هرگز در تلوزیون فوتبال نگاه نمی کنم البته این به این معنا نیست که بازی دیشب را ندیده ام یا اگر تلوزیون فوتبال باشد شبکه را عوض کنم بلکه منظورم این است که صرفا برای تماشای فوتبال نمی نشینم . من هرگز به هیچ فوتبالستی علاقه نداشته ام به این معنا که بگویم خداداد بهتر است یا دایی یا بحث کنم سر ابی و قرمز . البته این نوع علاقه را من به هنر مندان هم ندارم و هیچ موقع عکس نیکی و شهره و فلان و بهمان را بر دیوار خانه ام نچسبانده ام . این موضوع در مورد سیاستمداران نیز صدق می کند که من واقعا از اینکه می بینم عکس یک سیاستمدار این ور و اون ور شهر هست خنده ام می گیرد با خودم می گویم این صرفا یک نوع بازی تبلیغاتی و خفه کننده است . در مجموع انسانها برای من جالبند جدای از شهرت و قدرت و ثروتشان با افراد معمولی خیلی راحتم و کذب را در جذابیتهای الکی می دانم مثلا عکس یک خواننده را می بینم که بسیار زیباست ولی بعدا می بینم او قدش صد و چهل سانت است و این فقط کرمهای مرطوب کننده هستند که او را زیبا کرده اند یا این جراحیهای زیبایی هستند که او را جذاب نشان می دهند . در فوتبال و در سیاست و در مجموع فهمیده ام که وقتی مسائل بصورت اجتماعی مطرح می شوند رنگ و لعاب کذب می گیرند ورزش زیباست وقتی که شما در روز نیم ساعت یا یک ربع ساعت انرا انجام دهی نه انکه روزی سه ساعت انرا نگاه کنی و من وقتی خنده ام می گیرد که می بینم خیلی ها که اصلا ورزشی نیستند اینقدر علاقه دارند به تماشای ورزش و حتی خودشان حاضر نیستند یک دقیقه در روز بدوند
+ نوشته شده در  93/03/27ساعت 12  توسط كادر  | 

الان سال هزار و چهار و سه است و من در همین اردیبهشت ماه گذشته بیست ساله شدم . من فرزند سوم خانواده ام و تا جایی که یادم می اید همیشه در خانه این بحث بوده که پدر با تولد من موافق بوده و مادرم مخالف ولی حالا اوضاع بر عکس شده است مادر می گوید باید برای من کاری بکنند و پدر می گوید اون روزی که می گفتی تا سه نشه بازی نشه باید فکر امروزشم می کردی . من فرزند تردیدم من زائیده شکم یکی می گوید من اشتباهی بدنیا امده ام ولی انچه مسلم است هیچ برنامه ای برای من وجود ندارد شهر ها در کمبود بی ابی جان می دهند و درختانی که در عکس های کودکی ام در خیابان بودند حالا فقط یک خاطره ماندگار هستند . خشت ها و اجر های ساختمانها در داغی فصل تابستانی که دارد از راه می رسد موجی از گرما را انعکاس می دهند و هنوز نیروگاه برق بوشهر براه نیفتاده می گویند قبل از تولد من این نیروگاه افتتاح شده بود . می گویند یک سیاستی بوده که من باید بدنیا می امدم ولی هیچ کس سیاستی برای بعد از تولد من نداشته . زلزله ای که تهران را ویران کرد ان زمان صرفا یک شایعه بود و کسی به آن وقعی نمی گذاشت سنگها و خاکهای معادن از بین رفته اند و با پیشرفت تکنو لوژی نفت دیگر چنان ارزشی ندارد ماشین ها برقی شده اند و کارخانه ها خودشان را با طبیعت سبز سازگار کرده اند . مشکلات به حد اقل تحمل رسیده اند زمانی حرف از ازادی و برابری بود ولی حالا حرف نان است حرف اب ، گاهی یکی می گوید برای عدالت جنگیدیم ولی حالا امیدی نیست که شکم سیر می خوابیم یا امشب هم باید گرسنه بمانیم . من مانده ام چگونه نسلی قبل از من زندگی کردن که در مدت کوتاهی مثل پنجاه سال همه چیز را از بین بردن از اب هستی گرفته تا هوای مستی . دیگر کسی عاشق نمی شود کسی لباس مارک نمی پوشد می گویند در همین شهر بیست سال قبل روزی پانصد نفر چربی اضافی خود را بر می داشتن و حالا اگر کسی چاق باشد موجب حیرت می شود و همه به او به چشم امپراطور نگاه می کنند . من فرزند نسل شک و تردیدم و حالا هیچ کس نه پدر و مادر و نه هیچ کس جوابگوی من نیست که چرا میهمانی به این زندگی دعوت شد در حالی که هیچ نانی در سفره نبود . ولی خوشبختانه هنوز هم مرگ هست که خط بطلانی بر حقارتهایم خواهد بود و جوابی باز هم به تمام نادانی های نسلی متوهم
+ نوشته شده در  93/03/12ساعت 15  توسط كادر  | 

این روز ها در گیر مریضی یک دوست هستم . او علی الظاهر وضعیت مالی بدی هم ندارد ولی امان از حرص مال دنیا . فرصتی پیش امده بود تا با هم در بیمارستان درد دل کنیم او برایم از سالها قبل حرف می زد از اینکه چگونه برای لقمه ای نان کار کرده و می گفت دیگر برایم عادت شده است که درگیر باشم نمی توانم ارام باشم و همیشه نگران هستم همیشه به کاری فکر می کنم و احساس می کنم اگر یک گوشه ای بنشینم همه چیزم از دست خواهد رفت . بچه ها برایم نگرانی بزرگی هستند . من سعی کردم برای او توضیح بدهم که بچه ها هم خدایی دارند و اینکه اگر او خاطرات قدیمی اش را فراموش نکند هرگز فرصت نخواهد زیبایی های اطرافش را بببیند این همه سرزنشی که او خودش را با انها مدام عذاب می دهد و فکر می کند اگر این کار ها را انجام می داد حالا وضع بهتری داشت همه و همه یک مشت چرندیات هستند و زندگی ارزش این را ندارد که ادم برای بدست اوردن چندر غاز بیشتر این طور خودش را عذاب بدهد ولی او قانع نمی شد مرتب برای من مثال می زد می گفت همه اینطوریند هر کسی لیسانس دارد می خواهد فوق بگیرد یا دکترا بگیرد هر کس ماشین دارد می خواهد انرا بهتر کند و همینطور افرادی که یکی یکی از جلو چشمان او رژه می رفتند . می گفت همین دکتر ها هم دارند خودشان را عذاب می کنند انها بیشتر از حد کار می کنند . من می گفتم ممکن است همه اشتباه بکنند ولی این هیچ چیزی از اشتباه بودن موضوع نمی کاهد تو داری سلامتی ات را به خطر می اندازی . تو باید بیشتر استراحت کنی بیشتر به مسافرت بروی و بهتر بخوری ، کمی فیلم ببینی و مثلا می توانی چند تا کفتر داشته باشی یا مثلا یک سگ داشته باشی و با اون بازی کنی برای بچه هایت بیشتر وقت بگذاری . او پوزخندی زد و گفت : من واقعا نمی توانم فیلم ببینم فقط کمی اخبار می بینم و نه تنها نمی توانم به مسافرت بروم بلکه موقع خواب باز هم به کار فکر می کنم و بیشتر به این فکر هستم که چیز ارزانتری برای خوردن پیدا کنم ، اینها تو خون من رفته و دیگه نمی تونم به چیز دیگه ای فکر کنم من با خانمم واقعا حرفی برای زدن ندارم با بچه هایم نمی توانم بازی کنم از زمانی که انها بچه بوده اند من انها ندیده ام و الان هم انها برای من صرفا یک نگرانی هستند فکر می کنم اگر حواسم به انها نباشد حتما یک اتفاقی برایشان می افتد یا یک کاری را خراب می کند مثلا همین پسر بزرگم که مهندس ساختمان است اگر سال گذشته حواسم نبود او در یک قراد داد بیش از یک میلیارد ضرر می کرد . او سپس رو به من کرد و گفت تو فقط دو تا دختر داری و از نگرانی داشتن یک پسر بزرگ خبر نداری وقتی می بینی او برای انجام کارهایش روشی را پیش می گیرد که ممکن است از بین برود . جامعه به کسی رحم ندارد مردم مثل گرگ هستند و تا تو را ضعیف گیر بیاورند بهت حمله می کنند من تمام عمرم را با خشونت های اجتماعی بزرگ شده ام بی اعتمادی به مردم و جامعه همه چیز من شده است . من سعی کردم به او بگویم که بد بینی به جامعه چیزی نیست که او امروز باید به ان فکر کند باید برای او توضیح می دادم با خوشبینی می تواند بار فکری اش را کم کند . همه که مثل هم نیستند ادمهای خوب هم زیادند که حاضرند به ادم کمک کنند . افسوس که دوست من در اخر گفت من که می خواهم خون این مردم را بخورم و تو داری از یک دنیای دیگه حرف می زنی دنیایی که من در ان زندگی کرده ام به این رمانتیکی که تو می گویی نیست هر چند می دانم این استرس و ترس دائمی این فشار روحی بالا ممکن است مرا بکشد و دکتر ها می گویند همه چیزم از اعصاب هست ولی راه چاره ای نمی بینم . برای داشتن ارامش من باید از بچه گی ارامش را تمرین می کردم باید ارامش را در خانه و خانواده ام می دیدم باید ارامش را در جامعه ام می دیدم ولی من اینها را ندیده ام و بر خلاف ان همیشه دیده ام که استعداد من دارد به هرز می رود و خیلی ها می خواهند تا تلاش من بی حاصل بماند و دریغ از یک نگاه مهربان و محبت بی ریا . در همین اطرافت نگاه کن اگر اینجا پول خرج نکنی محکومی به مردن . ببین اون مرد را که دارد گدایی می کند ان زن را که روی چمنها نشسته ببین ، اینها در جامعه خورده شده اند و هنوز هم هر روز خیلی ها هستند که دارند خورده می شوند خیلی از این دختر ها و پسر های جوانی که اینجا هستند مات و مبهوت هستند من این را از نگاهشان می فهمم که چگونه می خواهند فرصتی کوچک برای زندگی کردن بسازند من که حریف دوستم نشدم و بیاد گفته هایی افتادم که هفته قبل در کنفراسی در مورد اسیب های اجتماعی شنیدم من هفته قبل توسط دوست عزیزی به کنفراسی در مورد اسیب های اجتماعی در دانشگاه فردوسی دعوت شدم و نتیجه ای که دستگیرم شد این بود که انها می گفتند در این جور حال و احوالی بهتر است امار واقعی داده نشود ... که حتما من نویسنده تو خواننده و هر کسی که در شعاع دید ماست یک طوری جزء این امار اسیب هاست
+ نوشته شده در  93/03/11ساعت 23  توسط كادر  | 

حالا هر کسی برای خودش یک روشی یافتهو یواشکی دارد از همان روش نان می خورد و در ضمن لبش را خشک نشان می دهد یکی از این روش ها زیر میزی گرفتن معلم هاست که اسمش را گذاشته اند کلاس خصوصی . من مدتی است که دارم  بچه هایی را می بینم که معدل دیپلم انها نوزده و هیجده است و پدر و مادر انها مرتب می گویند بچه ما معدلش بیست است و بعد که نوبت کنکور می شود می بینم همان بچه شاگرد اول در دانشگاه ازاد اردکول از توابع قاینات دارد درس می خواند یا در زابل گیاه شناسی می خواند . من با تعجب به پدر و مادر ان شاگرد نمونه می گویم آخه چطور می شه که بچه شما معدلش نوزده و بیت و پنج بوده و حالا مثلا دارد در کرمان درس می خواند و انها چیزی برای گفتن ندارند .

ولی حالا برایم موضوع روشن شده و ان موضوع چیزی نیست جز همین قضیه زیر میزی گرفتن معلم ها ، سوال اینجاست که یک بچه در مدت هشت ماهی که به مدرسه می رود اگر هر هفته دو مرتبه یک درس را بخواند در ماهی هشت مرتبه ان درس را خوانده و در هشت ماه می شود شصت و چهار مرتبه و این دانش اموز در تمام مدت این شصت و چهار جلسه هیچ چیزی از معلم هایش یاد نمی گیرد ولی در اخر سال جناب معلم برای دانش اموزش کلاس خصوصی می گذارد و ساعتی از دانش اموز شصت هزار تومان پول می گیرد پنج ساعت کلاس خصوصی می شود سیصد هزار تومان و این مبلغ نمره دانش اموز را در سطح هیجده تا بیست قرار می دهد

اگر واقعا درک این دانش اموز این قدر بالا بوده که در طی پنج جلسه به این سطح از معلومات برسد چرا معلم ها این تلاش را برای او در طول سال نکرده اند و اگر معلم این توانایی را داشته که بتواند کل کتاب را در پنج جلسه برای دانش اموز حلاجی کند خب چرا این کار را در طول شصت و چهار جلسه نکرده . این واقعا معمایی است که در عین حالی که معلم همان معلم است و دانش اموز همان دانش اموز چطور می شود که در طی پنج جلسه نمره به سطح بیست می رسد در اینجا باید از قدرت شگفت انگیز زیر میزی حرف زد که سطح نمرات را چنین بطور ناگهانی بالا می کشد مثل دونده ای که دوپینگ کرده ولی فردای روز امتحان دیگر قادر نیست بیست بگیرد یا اگر کسی غیر معلم خودش ورقه ها را اصلاح کند نمره بیست نمی شود و اینطور می شود که دانش اموزان نخبه و شاگرد اول ها ی کلاس سر از دانشگاههایی در می اورند که همین طور هر روز مثل قارچ اینجا و انجا سبز شده اند و بعد دوره لیسانس نیز به همین شکل می گذرد و بعد ما یک مملکتی پر از لیسانس بیکار داریم که البته بیکاری انها عیب نیست بلکه تمام انها افرادی ناکار امد هستند که صرفا یا با پارتی و شانس و اقبال دستشان در جایی بند می شوند و پدر مردم را می سوزانند چون سوادی را که ادعا می کنند ندارند یا هم مدرکشان را می گذارند لب کوزه ابش را می خورند
+ نوشته شده در  93/03/05ساعت 16  توسط كادر  | 

نمی دانم چرا یک احساس در من هست که من فکر می کنم یک آدم بزرگ تاریخی هستم . شاید این احساس در خیلی ها باشد ولی این چیزی از موضوع مربوط به من نمی کاهد . مجموعه اتفاقات و حالات و افکاری که در ذهن من جریان دارد مرتب به من یاد آور می شود که من فردی هستم با ظرفیت تاریخی شدن . به وضوح می بینم روزگاری را که من نیستم و مردم حرف مرا می زنند همانطور که ما امروز حرف افراد زیادی را می زنیم که نیستند . دلیل من بر این حالات مرموز ان است که من به هیچ وجه خودم را متعلق به زمان خودم نمی بینم و اگر نباشد که مجبورم برای سیر کردن شکم و روزمره گی هایم تلاشی بکنم دیگر از دنیا چیزی نمی خواهم و در مقابل متعلقات بسیاری دارم که مربوط به اینده گان است .

گاهی خودم را کودکی رویایی می بینم یا مردی که نمی خواهد بزرگ شود نمی خواهد بلوغ را بپذیرد و رشد کند ولی در من هیچ انگیزه ای برای رشد نیست این نوع رشدی که در بین مردم مرسوم است برای من مسخره است اصلا نمی خواهم یک آدمی باشم که همینطور که مرا از دور می بینند بگویند اه چه ادم موقری و اداب دانی است چقدر متین و جا دار است ، همان که بچه باشم و هیچ اثاری از وقار و سنگینی در من نباشد بسمه .

زندگی به من فرصت داد تا حاجاقا باشم ولی نشدم زندگی به من فرصت داد تا جناب باشم ولی نشدم ، من این فرصت را داشتم تا استاد باشم ولی نشدم و ... واقعا من هیچ لقبی را بر این که خودم باشم ترجیح ندادم اینکه جلو اینه بایستم و موههای دماغم را یکی یکی بچینم و از اینکه کسی وارد دفترم شود ابایی نداشته باشم ، اینکه با دم پایی راه بروم یا اگر موقعیت مناسب باشد شلوارک بپوشم و هر حرفی که به ذهنم برسد را بگم و پیش از انکه کسی سعی کند مرا خراب کند خودم این کار را برایش راحت کنم .

یک فرد شوت تمام عیار مثل من که گاهی هم ساکت و سرد است چرا باید این جور احساسی داشته باشد که فردی است متعلق به تاریخ ، برای خود من هم معما است ولی هیچ چیزی نمی تواند از یقین من بر این موضوع بکاهد که من بزرگترین فرد دوران زندگی خودم هستم اندیشه های انسانی در من چنان قوی و مستدل است که فکر می کنم یک نماد هستم و این موضوع مرا نه تنها نمی ترساند بلکه مرا می خنداند . گویا رها تر از تمام ترسها رهاتر از تمام قید و بستها و رهاتر از تمام جهل و ها و ظلم ها قرار گرفته ام و سبک و ارام هستم

خلاصه شما که حسود و بخیل نیستید ، من اینم برای خودم که حس جالبیه و اگر روزی در زمان حیاتم به این موضوع برسم سه موضوع را خواهم گفت یکی انکه به کسی که عاشقش شدم و هیچ موقع تحویلم نگرفت خواهم گفت : اینقدر خودتان را برای کسانی که شما را دوست دارند نگیرید دور از دسترس قرار نگیرید اجازه بدهید کمی هم برای دیگران بریزید نه انکه برای انها تابو شوید و یک عمر زجرشان دهید . دوم به دوست قدیمی که وقتی به جایی رسید و مرا فراموش کرد خواهم گفت : برای من این جا و مقام نبود که ارزش داشت برای من دوستی ساده و خاطره های گرد و خاک گرفته است که ارزش دارد وقتی به موقعیتی می رسید اینقدر متنفر و مغرور نشوید و سوم انکه به خواننده های وبلاگم خواهم گفت : من گفتم یک چیزیم هست شما گفتید خواب دیدی خبر باشه

+ نوشته شده در  93/03/02ساعت 16  توسط كادر  | 

گاهی فکر می کنم وقتی خسته می شویم ، چی می شویم ؟ خیلی خوابمان می اید و حوصله هیچ کس و هیچ چیزی را نداریم حتی حوصله خودمان را نداریم . زندگی همین کم حوصلگی ها و پر حوصله گی هاست مهم ان است که در این وسط هدفمان را از زندگی گم نکنیم .و خاطرمان جمع باشد وقتی خیلی خسته شویم وقتی همه چیز برایمان تکراری شود مرگ خواهد آمد و دیگر هیچ شاید خستگی نمونه کوچک مرگ باشد که افراد و زمان و مکان معنایشان را از دست می دهند و یک خاسه عمیق جای همه چیز را می گیرد دیگر انسانهایی که ما را می ترسانند افرادی که ما را عذاب می دهند ، حرفهایی که درگلویمان خشک می شوند و می پوسند و ارزوهایی که بر باد می روند ، همه و همه هیچ می شوند . این در نهایت حس بدی نیست احساس قدرتمندیست گویا هرگز نبوده ای ، هرگز خرافه ای را به زور در حلقومت نریخته اند و هرگز هوسی ناز خواهت را نخارانیده زندگی در نهایت همان هیچی است ، چه زود و چه دیر انسان به روزی می رسد که در ان روز فکر می کند همه چیز یک سراب بوده و او بازیگر یک صحنه تاتر بوده حال در ان یا نقش غم یا نقشی شاد داشته است . گاهی فکر می کنم با خستگی هایم باید چه کار کنم و اصلا این خستگی ها از کجا به روح من می ریزند شاید باید گفت انسان ناگزیر از تعامل با دیگر انسانهاست و انسانها متفاوتند و این دراصل به این معناست که انسان باید با تفاوت تعامل داشته باشد . براستی چگونه می توان با حفظ شخصیت با فردی متفاوت تعامل داشت . من فکر می کنم این نقطه مسخ انسانیت است به این معنا که انسان در اوج خستگی دنبال قدرتی می گردد که خودش را به او بسپارد ، بر خودش خط بطلان بکشد و در پشت توتمی پناه بگیرد لذا باید گفت توتم پرستی زایئده خستگی انسانهاست وقتی چنان سته می شوند که نمی توانند باد را تعریف کنند تاریکی را تعریف کنند افتاب را بشناسند و زمان چنگ در دامنشان می اندازد ، دست به دامن تقدیر می شوند و افسانه شروع می شود . خیلی زود زندگی تبدیل به افسانه می شود و وقتی اجتماعی به افسانه ای وابسته می شوند نسل اندر نسل این انسانها نیستند که زندگی می کنند بلکه این افسانه ها هستند که در دل انسانها زندگی می کنند انسانها عامل بقای افسانه ها هستند خسته می شویم تا مجبور به گرایشات جمعی شویم و اگر قرار باشد گرایشات جمعی را حفظ کرد باید هر روز بر میزان خستگی افراد افزود . آزادی دشمن افسانه است . تلاش انسانها حاصلی بی تحصیل است قدرت فرد برای رسید به رهایی زور زیادی زدن است با این وجود ازادی همیشه در دل انسانها زنده می ماند حتی اگر بلمی در میان امواج خروشان باشد انچه که در خستگی و یا با تکرار یا با تولد قبولیده اید را لحظه ای دور بریزید خیلی زود می فهمید هرگز زندگی نکرده اید بلکه فرصتی برای زندگی افسانه ها بوده اید
+ نوشته شده در  93/02/27ساعت 15  توسط كادر  | 

اینجور روز ها آدم را بیاد پدرش می اندازد که اصلا پدر کیست ؟

البته من در این مورد ممکن است با خیلی ها موافق نباشم زیرا من معتقدم این عقل است که ارزش دارد و پدر بعنوان یک رکن خانواده خیلی مهم است که مسائل خانوادگی را بصورت عقلانی بررسی کند نه بصورت احساسی یا با منطقی مجهول الحال . یک فرد باید ببیند ایا توانایی این را دارد که بتواند فرزندی داشته باشد و این فرزند چه چیز هایی لازم دارد و او باید خواسته های فرزندش را بر اورده کند او را حمایت کند ، و بر اساس تعالیم انسانی بزرگ کند به او اجازه بدهد تا خودش را پیدا کند و در تمام مراحل زندگی احساس ازادی و احترام را در او شکوفا سازد .

خیلی ها پدر بودن را این می دانند که کسی بخاطر ارضاء شهوت ، دیگری را پس بیندازد و سپس او را در برابر مشکلات زندگیش رها کند که او مرتب تحثیر شود و انسانی عقده ای و ترسو بار بیاید . پدر باید به فرزندان الفبای محبت را بیاموزد . تمام مشکلاتی که یک انسان در طول زندگیش با ان روبروست بخاطر این است که پدر خوبی نداشته است زیرا پدر قبل از هر چیزی یک اموزگار است او بیشتر از هر کسی روحیات فرزندش را می داند ، استعداد های او را می شناسد و ابتدایی ترین وظیفه پدر حل مشکلات اولیه مالی فرزند است .

پدری که نتواند برای فرزندش یک خانه یا ماشین بخرد پدر نیست ، پدری که نتواند فرزندش را عروس یا داماد کند پدر نیست ، پدری که نتواند گرایشات اخلاقی فرزندش را تحمل کند و با او سر ناسازگار باز کند پدر نیست . برای من این چیزهایی که می بینم بیشتر شبیه جوک است یکی از دوستان من که تقریبا شصت سال سن دارد مدتی قبل مادرش فوت کرد و او حالا می خواهد پدر هشتاد و پنج ساله اش را عروس کند برای من خیلی خنده دار است که او می گوید افراد زیادی به او پیشنهاد می شوند که گاها زیر سی سال سن دارند .

من چند روز قبل با دختر جوانی که دارد با شوهرش متارکه می کند صحبت می کردم او در بین حرفهایش گفت : از فلانی طلاق می گیرم مگر به امید خدا یک پیر مرد پیسته دار (( در لهجه ما به پسته می گویند پیسته به فتح تاء )) بیاد منو بگیره .

یک پد فقیر نمی تواند پدر خوبی باشد ، و یک جمله قدیمی عربی هست که می گوید : دختر به ثروت پدر عروس می شه

در مورد پدر خیلی حرفها می شه زد ولی من می خواهم فقط به یک جنبه دیگه قضیه هم نگاه کنم و ان اینکه بخاطر زندگی مدامی که فرزندان با پدر دارند و معمولا پدر ها در سن بین سی تا چهل سال پدر می شوند و در طی بیست سال بعد که تازه بچه ها دارند بزرگ می شوند پدر ها پیر می شوند یک جو احساسی عجیبی در این بین بوجود می اید . عکسهایی که بچگی فرزندان را در کنا موههای سیاه پدران نشان می دهد و رفته رفته فرزندانی که غیور و تنومند می شوند خود را در کنار مردان سالخورده ای می بینند که دارند از میان عکسهایشان حذف می شوند و این حالت غریب شاید مرموز ترین حس عاطفی موجود در جهان باشد .

پدر اگر پدر باشد وقتی نیست دیگر زندگی چیزی برای شادی ندارد دیگر خنده ها عمق ندارند گویا شور مستی با رفتن پدر به گور می رود و انسان مدام بخاطره هایی از او برمی گردد زمانی که خسته بخانه می امد و می گفت : بابا بیا گردنم را فشار بده و من محکم او را می گرفتم پاهایم را در شکمش فرو می کردم و گردنش را فشار می دادم . او مرا می بوسید و ریشش صورتم را می ازرد و بوی تنش و آه ... خاطره هایی که نمی شود خاطره ای زیبا تر از ان را ساخت  

+ نوشته شده در  93/02/23ساعت 16  توسط كادر  | 

هوا دارد گرم می شود و من عاشق هوای گرم هستم روز هایی که در بعد از ظهرش می شود دو سه ساعتی خوابید و عصر چایی خورد و و تا غروب فرصت هست برای نشستن با دوستان و یا در محل کار . دنیا با هوای گرم قشنگ می شود از سرما بدم می اید وقتی نمی توانم راحت بخوابم یا در بیرون قدم بزنم که البته هر فصلی زیبایی خودش را دارد .

شنا کردن در اب روان و خوردن هندوانه های شیرین و ابدار روی چمن ، دنیا برای من همین خوشیهای کوچک است از این خوشیهای کوچک یکیش این است که یاد بگیرم کسانی را دوست داشته باشم که دوستم دارند و نسبت به بقیه بی تفاوت باشم نه انکه به کسانی که مرا دوست دارند بی اعتنا باشم و از انها عیب جویی کنم و خوار و ذلیل دنبال کسانی باشم که به من توجهی ندارند . یکی را می شناسم که عاشق این ریئس مئیستهاست فکر می کنه اگه شامش را با فرماندار بخوره و نازش را پشت سر امام جمعه بخونه خیلی ادم مهمیه ، بهش می گم این بیشتر یک کمبوده آدم باید یاد بگیره با خودش حال کنه تا بتونه عاشق خدا بشه خدا تو جیب ادمای پولدار و پشت صندلی ادمای صاحب مقام نیست تا از خدا بی خبر نشی تو خیلی از سیستم ها نمی تونی به این ها برسی

زندگی وقت کمی است برای لذت بردن و بعد هر چه باشی دیگر فرصتی برای لذت نیست جریان ساده مرگ و عبور سریع زندگی ، هستی را در هاله ای مرموز فرو برده گویا باید بودن را یاد بگیریم . هوا دارد گرم می شود و من عاشق هوای گرم هستم و شاید وقتی هوا سرد شود بگویم من عاشق هوای سردم راه رفتن زیر برف و تماشای عابرانی که شلنگ انداز عرض خیابان را طی می کنن

لذت بزرگترین معجزه افرینش است که گاهی با آغوش کشیدن معشوقه ای رویایی می شود و گاهی همین که می توانی در سایه ای سرد با دوستی یک قاچ هندوانه بخوری و از افسانه های نا تمام زندگیت یادت بکنی

+ نوشته شده در  93/02/21ساعت 16  توسط كادر  | 

اگر من رئیس جمهور باشم اولین کاری که انجام می دهم این است که فکری به حال ایام فراغت مردم بردارم  واقعا من مردمی را می بینم که مانده اند با اوقات فراغتشان چه کار کنند انها معمولا در پاتوق هایی می نشینند و مشغول غیبت می شوند یا حرف گرانی و سیاسی می زنند و یا هم به فکر یک سرگرمی هستند که زیاد هم جالب از اب در نمی اید .

ایام فراغت می تواند زمینه گسترش یک فرهنگ انسانی و سالم باشد و می تواند در مسائل اخلاقی سود مند واقع شود . ورزش می تواند در بین مردم جایگاه خودش را پیدا کند بشرط انکه مسابقات شنا و فوتبال و اسکی بطور مرتب در شهر ها و روستاها انجام شود . سینماها باید بسمت فیلم های روز دنیا بروند تا دوستان و خانواده ها به دنیای سینما روی بیاورند و تاتر باید در هر جای شهر و روستا باشد تا استعدادهای تازه فرصت ظهور بیابند و مردم یاد بگیرند با هم شاد باشند .

ساحل دریاها باید به جای قلیان و پادگان پر از سرگرمی ها و تفریح های ابی باشد . نگاه پلیسی مردم به یکدیگر فضا را بر انها تنگ کرده هر کسی فکر می کند که جزء یک خط است و فقط حزب او می تواند ابراز وجود کند و دیگران را وادار به تمکین سازد .

وجه مشترک همه ی ما این است که ایرانی هستیم و گر نه طلب بابامونو که از هم نداریم که یکی دیگری را گزینش کند یکی بر دیگری بر چشب بزند . این همه غیبت و بدبینی و احساس تنهایی و تنفر موجود بخاطر این است که تصمیم نگرفته ایم این دو روزه زندگی را با هم شاد باشیم و رسم و رسوماتی که می توانند به شادی مان کمک کنند را بیشتر کنیم اگر یکی مریض می شود حتما دویست نفر دوست و اشنا دارد خب هر نفری به او صد هزار تومان کمک کند تا بشود بیست میلیون تومان و این چرخه روزی که به تو هم رسید همینطور دیگران را پشت سر خودت ببینی . این گونه کارها را باید در اوقات فراغت برای مردم فرهنگ کرد و اصلا فرهنگ کار درست انجام دادن را می توان به وسیله فیلم و تاتر به مردم اموخت نه فرهنگ ریا و دروغ و فریب که دست اخر هم هر کسی یقه دیگری را گرفته و او را متهم به هزار امر واهی کند و موجب ایجاد جو پلیسی و تنفر شود

حیف این زندگیست که ما اینقدر انرا بر خودمان سخت گرفته ایم که چه زود دیر می شود و بقول دوستی که در باره گذر زمان برایم پیامکی فرستاد :

وقتی به جای کلاغ در ان بازی کودکانه گفتم : بابا پر

پدرم خندید و گفت : بابا که پر ندارد

بزرگتر که شدم دیدم که او هم پر داشت ...

تاریخ ثابت کرده که رئیس جمهور هم پر دارد پس قبل از انکه پر بزند باید قضاوت تاریخ را مد نظر قرار دهد نه قضاوت چاپلوسان و بادمجانهای دور قاب را

این دغل رویان که می بینی مگسانند گرد شیرینی

+ نوشته شده در  93/02/19ساعت 17  توسط كادر  |