حقيفت آنچه نیست که بر ما می گذرد بلکه عملکرد ما در برابر آهاست
شتاب مرحله آخر آمادگیست ابتدا باید آهسته حرکتی را تمرین کرد تا جایی که ان حرکت ملکه ذهن گردد سپس می شود به ان حرکت شتاب بخشید و من دقت کرده ام که عموم مردم در دو چیز خیلی شتاب می کنند یکی در ایجاد ارتباط دیگری در رسیدن به آرزوو بخاطر همین میزان سرخوردگی و شکست و به تبع ان افسردگی بسیار بالاست . یکی از دوستان می گفت وقتی همه چیز روبراه می شود هنگام مرگ است . او معتقد بود همیشه باید یک قسمت کار لنگ بزند این حرف او با اعتراض من روبرو شد من می گفتم در تمام زندگی میشود در نقطه ارامش حرکت کرد و بقول شما می تواند همه چیز روبراه باشد بشرط انکه ما مقصد گرا نباشیم و بتوانیم از مجموعه نقشه کشیدن ها پلتیک زدن ها و تلاشهایمان لذت ببریم و فقط منتظر مغلوب کردن یا غالب شدن نباشیم . من اقرادی که اینها وقتی کار می کنند از کار خودشان را می کشند چنان غرق در جدیت کار می شوند که جوانی خودشان را نمی بینند زیبایی زنشان را نمی بینند کودکی بچه هاشان را نمی بینند حتی از هوا از یک روز خوب از دوستانشان لذت نمی برند و فقط مدام کار می کنند و بعد از سالها یک هو می ریزند یک دفعه تبدیل به یک فرد تن لش می شوند که دیگر دست به سیاه و سفید نمی زنند و می گویند ما اردمونو بیخیتیم و الکمونو اویختیم . یا اینکه اگر کارمند بوده اند می گویند ما دیگر بازنشسته شده ایم و حالا پارک نشین هستیم . این نوع سیاه و سفید زندگی کردن درست نیست زندگی مثل درخت است شاخه به شاخه است رسیدن به نوک درخت فایده ای ندارد زندگی در لابلای همین برگها و شاخه ها زیباست اگر روی تنه ی محکمی قرار گرفتی دست کسانی را بگیری را که زیر پایشان محکم نیست . در میان این درخت زندگی پیر ها جوانها کودک ها ، افرادی با ضریب بالای هوش افرادی کودن و خلاصه گونه های متفاوت انسانی زندگی می کنند خیلی ارامش و عزت نفس و حوصله لازم است تا همه فرصت زندگی پیدا کنند همه از تمام لحظاتشان لذت ببرند . من دوستی داشتم که از کشور هلند امده بود او می گفت : اصلا اینها بوق نمی زنن گویا ماشینهای اینها بوق ندارد . ببینید این چه سطحی از فرهنگ است که این مردم حتی نمی توانند با بوق مزاحم هم بشوند . و بعد این کشور را با عراق مقایسه کنید . ایا عراقیها چوب فرهنگشان را نمی خورند . من همین دیروز در پشت چراغ قرمز بودم هنوز چراغ قرمز بود که راننده ماشین عقبی یک بوق محکم زد و راننده ای که مثل من در ردیف جلو بود دستپاچه شد و فکر کرد چراغ سبز شده لذا حرکت کرد و نزدیک بود در وسط چهار راه اتفاق وحشتناکی بیفتد که یک لحظه من چشمامو بستم من معقدم اگر ما همین فرهنگ بوقمان درست شود بقیه کارهایمان درست می شود و از ته دل متاسفم که چرا باید دویست نفر از مردمی کشته شوند که در دنیا یاد گرفته بودند حتی با بوق زدن کسی را ازار ندهند . مسئله این نیست که داستان شکار گنجشک ها توسط چغری ها و باز ها ادامه خواهد یافت داستان این است که انسانیت نخواهد مرد حتی اگر همه لاش خور ها پوتین بپوشند
+ نوشته شده در  93/05/02ساعت 11  توسط كادر  | 

به خانه ای وارد می شوم که درب چوبی قدیمی ولی محکمی دارد یک کوبه روی درب هست و زنجیری که از بالای درب اویزان شده صدای غیژغیژ درب هنگامی که روی پاشنه اش می چرخدیک ایوان شش هفت متری که سقفش بصورت گنبدی زده شده است و دیواره هایش گاه گل است در قسمت پایین ، شوره های دیوار دیده می شود و کف ایوان از شدت اب پاشیدن گل محکمی شده که البته چاله چوله هایی هم دارد در سمت راست انتهایی راهرو ، صحن حیاط قرار دارد و چند خانه گنبدی که به نظر می رسد کفشان از سطح حیاط پایین تر باشند در ب خانه هایی که در سمت چپ قرار دارند کنده شده است و ننه ی تقی اونجا یک گاو دارد و چند مرغ هم انجا دیده می شوند در روبرو صاحب خانه ایستاده است کمرش کمی خمیده لچکش کمی از موههای حنا شده اش را نشان می دهد و او می خندد این خنده های او که دندانهای کوچکش را نشان می دهد تنها تصویری است که همیشه از او دارم . حالش را می پرسم و آنجا در سایه کنارش می نشینم می گوید چای گذاشته . باشه یک چایی می خورم ، می گم ننه تقی حال و احوالت چطوره _ هی خوبم ، چه کار می شه کرد زهرا که در شهر زندگی می کنه و صغری هم که در زندگی خودش گیره نمی تونه به من سر بزنه ، گاهی یکی از بچه هایتقی می یان اینجا می خوابند و گاهی هم تنها می خوابم . من دوباره نگاهی به اطراف خانه می کنم و هر چند زیاد اعتقادی به ترس ندارم ولی به نظرم می رسد این خانه جای خوبی برای خوابیدن و مخصوصا تنها خوابیدن نیست . ننه تقی می گوید : از وقتی اون خدابیامرز رفت فهمیدم که بقیه عمرم را باید تنها باشم وقتی او بود همیشه براش از برادارم حرف می زدم از اعضای خانواده ام می گفتم و این جوری سعی می کردم همیشه اونو تحقیر کنم ولی وقتی او رفت هیچ کسی برای من کاری نکرد تنهاییمو ازم نگرفت و من احساس کردم واقعا او بود که قرار بود انیس و مونسم باشد و من چطوری یک عمر اینو نفهمیدم . ننه تقی سری تکون می ده خیسی صورتش را با گوشه لچکش می گیره و از ته دل می گه : خدا بیامرزدت سال حسن به خانه ای وارد می شم درب حیاط بصورت برقی باز می شه ارتفاع درب باید چهار متر باشه در سمت چپ اتاق نگهبانه و در سمت راست راست یک اتاق آلاچیق مانند در گوشه ای دنج و در زیر سایه درختان پنهان شده چند پله بالا می یام در زیر پام فضای سرگرمی و تفریحی خیلی شیکی هست میز بیلیارد ، پینگ پنگ و یک شومینه بسیار بزرگ و در روبروم یک فضای رویایی هست درختان میوه و سپید دار و چند درخت کاج ، یک ابنمای وسط حیاط هست و کف حیاط بوسیله چراغهای مخصوصی نور پردازی شده در بیشتر دیوارها اینه های بزرگی قرار داده شده و من به یک دفعه زیر بارانی بسیار ریز که بیشتر به آبی پودر شده در زیر یک ابشار است قرار می گیرم بعد از چند لحظه سیستم باران مصنوعی قطع می شود و من در بالکن ساختمانی هستم که یک استخر بزرگ در ابتدای ان قرار دارد این بالکن درست روی قسمت موتور خانه استخر ساخته شده است . خانمی که با من در انجا نشسته است همسر یکی از دوستانم هست لباسهای شیکی دارد ولی خجالتی در چشمانش هست گویا کسی غرورش را شکسته به سختی تلاش می کند تا آرام به نظر برسد ولی در ادامه حرفها نمی تواند این ارامش را حفظ کند و به من می گوید شما که همه چیز را درباره او می دانید . معلوم می شود که روحش ترک خورده است و از این همه بی اعتنایی شوهرش و از این همه بی بندباری به ستوه امده و باز هم نمی تواند چیزی بگوید فقط از اینکه می داند من همه چیز را درباره رفتار شوهرش می دانم پیش من شرمنده است گویا می خواهد بگوید او غرورم را به من برگرداند من تمام این مال و منال را ارزانی خودش می کنم من این دو تصویر را کنار هم می گذارم و نمی دانم ایا خوابیدن در خانه ننه تقی راحت تر است یا خوابیدن در خانه ای چند میلیارد تومانی در حالی که می دانی این ساعت دو پس از نیمه شب است و هنوز شوهرت از باغ یا بقول خودش از محل کاربه خانه برنگشته
+ نوشته شده در  93/05/01ساعت 11  توسط كادر  | 

وقتی به مفاهیم دقت می کنم احساس می کنم در آبی بی کران آسمان رها شده ام در میان کهکشانها و سیارات و سیاه چاله ها و نور و تاریکی و وقتی که به چند حرف الفبا نگاه می کنم به نظرم خیلی مسخره می اید که بتوان این همه مفاهیم را در این چند حرف گنجاند این حروف صرفا می توانند یک سری اسامی باشند برای ساختن علامات و مکالمات بین چند نفر اینها قادر نیستند بازتابی از درک مفاهیم باشند و این در حالیست که روح انسان که خود از مقوله مفاهیم است برای بقا نیاز به درک مفاهیم دارد . بقاء روح شاید یکی از همان کلماتی باشد که ما به خاطر اسیر بودن در میان حروف انرا ساخته ایم اینکه اصلا روح چیست و اینکه اصلا بقا چیست شاید منظور من از روح ان چیزی نباشد که منظور شماست و این همان اسارت ماست در میان واژه ها . ولی اگر از توضیح این گونه مسائل بگذریم ما به خودی خود احساس می کنیم باید یک مشکلی وجود داشته باشد این احساس شبیه یک بو کشیدن است ما بو می کشیم و خودمان را می بینیم که یک پایمان در میان روز مره گی ها ، رنگ و مدل ماشین ، در امد ، شغل ، خیابان و همسایه و هم کلاسی است و یک پایمان در میان مرگ ، تنهایی ، تاریکی ، زمان ، لذت ، قدرت و انسانیت است و همیشه عذاب می کشیم که نمی توانیم دو پایمان را با هم چفت کنیم گویی روح ما در یک دنیا سیر می کند و جسم ما در دنیایی دیگر به عبارتی بهتر پاهای ما کفشهای لنگه به لنگه پوشیده اند و این موجب سختی زندگی شده است این موجب شده که ما بو بکشیم باید یک مشکلی باشد ولی همیشه یا جرات بیان ان مشکل را نداریم یا می ترسیم یا احساس ضعف می کنیم . برای اینکه این موضوع را بتوانم در قالب وبلاگ توضیح دهم من معتقدم عملیات اجتماعی شدن مانند عملیات جاده سازی است که باید یک سری کارها قبل از یک سری کارهای دیگر انجام شود یعنی نمی شود ابتدا آسفالت یک جاده را ریخت و سپس به زیر سازی ها رسیدگی کرد چون ان زیر سازی ها بیشتر یک جور زیر خالی کردن است ابتدا باید اجتماع در درک مفاهیم قوی شود و بتواند بدون ترس و قبول و تکرار و خرافه به منطق مشخصی برسد که من کی هستم از کجا امده ام و می خواهم چه کار کنم و سپس به این فکر کند که خلاصه غذا هم می خواهد خانه هم نیاز دارد و یا می خواهد ماشین داشته باشد . در این جا نقش کلیدی را مفهوم ازادی دارد که انسان احساس کند در دنیای مفاهیم یک فرد ازاد است و اصلا باید واژه ازادی را از دنیای خارجی حذف کرد در خارج از ذهن این فقط قانون است که حرف می زند ازادی متعلق به دنیای اندیشه است که یک انسان با توجه به داشتن ازادی شکل می گیرد و می تواند قانونی مطابق معیار های انسانی را بسازد و اینجاست که سقراط می گوید : آنجا که ازادی نباشد همه چیز پست و زشت و مبتذل است
+ نوشته شده در  93/04/31ساعت 11  توسط كادر  | 

در بیست و چهار تیر هزار و سیصد و هفتاد چهار یعنی نوزده سال قبل یکی از دوستان نزدیک من خودکشی کرد . بگفته برادر ش او هنگام مرگ نوشت : کاش همه می مردن ، من و مهدی زنده بودیم . او مرد و من هنوز زنده ام ولی واقعا حس غریبی از زندگی دارم اصلا باورم نمی شه که نوزده سال از مرگ او گذشته انگار همین دیروز بود و من نتوانسته ام از ان زمان فاصله بگیرم . این یک حس ورشکستگی است در درک معنای بودن و نبودن من این حس ورشکستگی را از یکی دوستانم که از لحاظ مالی به مشکل خورده بود شنیدم او که مدتها بود یک جایی غایم شده بود روزی که مرا دید گفت : نمی فهمم کی روز می شود چه وقت شب می شود گویا زمان متراکم شده و من در ان گاهی به عقب و گاهی به جلو رانده می شوم احساس گیجی همراه ترس و ازردگی بیش از حد عذابم می دهد . در بیست و چهارم تیر ماه هادی خود کشی کرد ، او معتقد بود که نمی تواند در این دنیا به ارامش برسد و من یار غار او بودم بهش می گفتم این زندگی نیست که تو را خسته کرده است این زندگی نیست که تو را ترسانده است این تو هستی که بصورت واقعی و نا واقعی از ادمها و از خودت می ترسی تو در ایجاد تعامل با خودت در مانده شده ای . او عموم مردم را گرگ صفت ، کوچک ، فریب دهنده و موجب سلب ارامش می دید و می گفت انسان در زندگی ناچار از بر خورد با دیگران است و نمی تواند در یک خلاء زندگی کند و من اینرا یک جنگ و کشاکش دائمی با جامعه می دانم و حوصله این همه جنگیدن را ندارم در هر صورت تو بدنیا امده ای و دیگر نمی توانی درباره تولدت حرف بزنی اینکه چرا بدنیا امدم و چرا پدرم و یا مادرم این جور افرادی هستند هیچ چیزی را عوض نمی کند . من با ادمهای کمی گشاد و کمی بی خیال موافقم که نمی خواهند یک شبه کار دنیا را سر و سامان دهند . هادی می گفت که مثل من به خانواده نگاه نمی کند او همیشه در ذهنش تصویر زنی را دارد که همیشه زحمت کشیده مدام کار کرده و هیچ وقت از زندگیش لذت نبرده . هادی می گفت این زن مادرش هست که او نمی تواند احساس مادریش را درباره او نادیده بگیرد . سختی کشیدن مادر و دعواهای خانوادگی و احساس مظلومیت مادر و خشونت بین بچه ها و نا ارام بودن محیط خانواده هادی را به مرزی از جنون رسانده بود من نتوانستم جلو خودکشی هادی را بگیرم و او در بیست و چهارم تیر ماه خود کشی کرد و چهار سال بعد مادرش دق کرد و مرد و دوازده سال بعد برادرش نیز به من زنگ زد خدا حافظی کرد و گفت که سیانور خورده و او نیز همان شب مرد . ایا ضعف هادی در برخورد با زندگی به نفع مادرش بود به نفع خانواده اش بود به نفع خودش بود او فقط مرد تا از دایره زندگی بیرون رفته باشد و نتوانست زندگی خانوادگی و زندگی اجتماعی و تعاریفی که ما از جنسیت و عشق و ثروت و عدالت و انسانیت داریم را بپذیرد او به همه چیز اعتراض داشت و همیشه می گفت : مهدی من دارم عذاب می کشم باید خودم را بکشم ولی جراتش را ندارم ، تو از زندگی لذت می بری ؟ من زندگی را دوست دارم . نقطه اشتراکم با تو اینه که وقتی همه چیز بر خلاف نظر من باشه من تسلیم نمی شم و فرقم با تو اینه که وقتی تو می ترسی من می خندم همانطور که در ته دل تو یک ترس از همه چیز وجود داره در ته دل من یک لبخند بر همه چیز وجود داره
+ نوشته شده در  93/04/30ساعت 10  توسط كادر  | 

به نظر می رسد زندگی یک بازیست که در ان انسان مهره است و زندگی میدان بازی و هر روز عرصه ی بازی بر انسان تنگ و تنگ تر می شود تا جایی که انسان اچمز می شود و بازی زندگی پایان می یابد . این درست مثل همین بازی های کامپیوتری است مثل بازی انگری برد .
اگر فردی از همان ابتدا تسلیم شود هرگز فرصت بازی پیدا نمی کند یعنی در واقع او هر چند زنده است ولی از صحنه ی زندگی خارج است این فرد ممکن است در سرش دنبال یک سری نقشه ها و فرصت هایی باشد تا بوقتش شورش کند و انتقام خودش را از زندگی و از تمام کسانی که هر گز به او فرصت بازی نداده اند را بگیرد ولی در مقام عمل او باید بداند همیشه در طول زندگیش اسیر نفرت و انتقام خواهد ماند و هیچ وقت این فرصت را نخواهد یافت تا غرورش را ترمیم کند .
برای من یک پیامکی امده بود از تحقیقی که درباره انسانهای در حال مرگ صورت گرفته بود اولین حسرت انها این بود که دوست داشتند به زندگی برگردند و این بار انگونه که دلشان می خواهد زندگی کنند . سوال اینجاست که چرا با وجود انکه همه می دانیم که زندگی فقط یک مرتبه است و بهترین شکل زندگی ان است که انسان مطابق خواسته ها و احساسات خودش زندگی کند خیلی ها اینگونه زندگی نمی کنند و همه چیز در دل انها بصورت عقده باقی می ماند .
من در کتاب شکست تابو که سیزده سال قبل نوشتم با زبانی غیر حرفه ای سعی کردم میدان بازی زندگی را تشریح کنم در ان کتاب مقاله ای تحت عنوان شبی با پیری نوشتم و خواستم که همه خودمان را پیر فرض کنیم و ببینیم تا فرصت هست چه کار می توانیم بکنیم تا حسرت زندگی در دلمان نماند در صفحه 129 کتاب این پاراگراف هست (( انسان به سوی تنهایی بزرگ در حرکت است ولی نمی خواهد برای ان تنهایی اماده شود همه برای استقبال از مسافرانشان به فرود گاه می روند پیر می داند نمی تواند با سرعت حرکت کند لذا برای درک هستی سعی می کند پا روی ترمز زمان بگذارد و حرکت زمان را کند کند هزارم ثانیه برای زمان قابل ملاحظه ای می شود ناگهان همه چیز آرام می شود و زندگی در اخرین لحظات چهره واقعی خودش را نشان می دهد آنگاه انسانی که یک عمر از حرفهای اضافی خسته شده و حرکتهای بی دلیل زندگی او را پوچ و بیهوده کرده می  فهمد زندگی قدرت نیست احساس است ....
اینکه ما اماده نیستیم بازی زندگی را شروع کنیم و صرفا با شتاب خودمان را به در و دیوار می کوبیم در صفحه 165 (( در هر حال ده سال کودکی با حرصی اشکار به پایان رسید و من بالغ شدم جنسیت و اوج فاجعه شکست قهرمانی کوچک در برابر منطق زندگی و کسی که هیچ راهی نداشت من بودم قبل از ان هیچ گاه کسی را به عنوان واقعیتی همسنگ خودم قبول نداشتم دوستی تنها و تنها یک رابطه ساده و مازوخیستیکی بود عشق و تنفر عشق بخاطر نیاز من به دیگری و تنفر به خاطر علاقه شدید من به خودم ...
در صفحه 201 (( من هم معتقدم بدبختی که عوامل بسیار زیادی دارد محیط و فضای ما را پر کرده است در همه جای عالم می توان این سم کشنده را دید از دورترین نقاط تا این شهری که زیر پای ما قرار دارد ما مسموم شده ایم بشریت الوده شده است هر روز هزاران انسان فقط به جرم تولد محاکمه می شوند عده ی زیادی زیر یوغ می میرند و بقیه هم نیم زندگانی می کنند .....
به نظر می رسد زندگی یک بازی فلاکت باریست که در ان انسان مهره است و زندگی میدان بازی ولی با این احوال می توان اچمز نبود می توان اسیر نبود . زندگی مدام تلاش می کند تا ترس را به تزریق کند و ما باید مدام سعی کنیم تا احساساتمان را به زندگی تزریق کنیم و فقط با این وسیله می توان جلو ورود سم مهلک ترس را گرفت ما باید جرات کنیم که احساساتمان را فکر نکنیم بلکه انها را با صدای بلند بیان کنیم هر گونه احساسی که داریم ، یقین داشته باشید ان احساس یک احساس غریبه نیست خیلی ها هستند که می خواهند انرا از زبان بشنوند و خودشان نیز احساس مشترکی دارند که و اینگونه ما به جای اچمز شدن در میدان بازی یک تیم هستیم که رقص کنان فرصت زندگی را به هم اهدا می کنیم
دست اخر بگم که هر چند من سالهاست این گونه حرفها می زنم ولی همیشه هم می گویم که جامعه پرت تر از این حرفهاست یا به اصطلاح بچه ها که می گویند فلانی شوت است باید بگم جامعه شوت است

افلاطون : به ضرورت امدم در این جهان به حیرت زیستم و به اکراه خواهم رفت

+ نوشته شده در  93/04/27ساعت 12  توسط كادر  | 

دنیای ادمها چقدر متفاوته تا جایی که باید گفت هر کسی در یک دنیایی زندگی می کنه . چند نفری هستند که من با انها در ارتباطم و دنیایی که من در ان هستم اینطوریه که از اداره تعزیرات زنگ زده اند که باید برم کاشمر و من الان عازم مسافرت هستند از اداره مالیات زندگی زده اند که باید اظهار نامه مالیاتی ام را تحویل بدم . یکی از مشتریها که مبلغ نه میلیون و سیصد هزار تومان بدهکار بوده سیصد هزار تومانش را چونه زده و الباقی اش را یک چک نوشته برای اول برج نه یعنی آذر ماه . خب من در این جور دنیایی زندگی می کنم دنیایی که در ان مدام با زندگی اصطکاک دارم ولی با این وجود خوشم و امید وار . حالا با دوستی که می گه کار معدن می کنه ارتباط دارم او می گه معدنی را سال قبل به یک میلیارد خریده حالا به دو میلیارد می خرند و ادامه می ده که اخیرا از دلالی یک معامله سنگ آهن برای خارجی ها ششصد میلیون تومان گیرش امده منم یک نگاه به ماشین تویوتای زیر پاش می اندازم و با خودم می گم شاید راست می گه . دوست دیگری می گه که زمینی در حاشیه فلان بلوار دارد به مساحت سه هزار متر و سپس یک قرار داد نشون من می ده که می خواد یک ملکی را به قیمت چهل و پنج میلیارد تومان بفروشه و از این معامله قراره شش میلیارد و پانصد میلیون تومان گیرش بیاد و من با خودم فکر می کنم دنیای او چیست یک مشت چرت و پرت ؟ نمی دانم دوست دیگرم پاکت سیگارش را باز کرده یک نخ سیگار هم به من تعارف می کنه و می گه : دیگه همه کار تموم شده بزودی می تونم طلبم را از شهر داری بگیرم . می گم مبلغ طلبکاریت از شهر داری چنده می گه : چهار ده میلیارد تومان . من یک مقداری روی صندلیم محکم می شینم که به پشت نیفتم دوست دیگری دارم که فیش های کمک مالی اش را به موسسه های خیریه برام رو می کنه که مبالغ پانصد میلیون تومانه دوست دیگر من وقتی که ما داریم از یک فرد بزرگ و موفق حرف می زنیم فقط لبخند می زنه و می گه که اونا در برابر او عددی نیستند و هر چی دارند از قبل او بدست اورده اند و خلاصه دنیای مردم دنیای متفاوتیه من که از کار دنیا چیزی نمی فهمم . یک دوست دیگر به من زنگ زده که می خوام یک ملک در مه ولات بخرم بیا با هم به اونجا بریم دیروز صبح من با او به مه ولات رفتم و چون ماه رمضونه به یکی از دوستان خودمونی زنگی زدم که من ظهر میهمان دارم برای ناهار می یاییم خانه تو . در طول راه او می گه که مساحت زمینش در فلان کشور سه هزار هکتاره و دو هزار راس گاو داره و کارخانه فلان و .... و خلاصه می خواد یک ملکی در ایران هم داشته باشه ما ساعت نه صبح به مه ولات می رسیم و تا ظهر ساعت دو به چند ملک بزرگ سر می زنیم و او مرتب به شیوه کار ایراد کشاورزی منطقه ایراد می گیره ظهر به خانه دوستم می ریم و اونا با هم انگلیسی حرف می زنند . من چند دقیقه ای می خوابم و بعد می گم سریع غذاتونو بیارید که ما ساعت سه در تربت قرار داریم یک ملکی را ببینیم . موقع رفتن از صاخب خانه می خوام که با ما بیاید و ما با هم به تربت می ریم دوستی که در اونجا داریم می خواهد یک ملک در تربت یکی در رشتخوار و یک ملک در نیشابور نزدیک خیام نشون ما بده . من ازش می خوام که چون فرصت کمه و من باید حتما به مشهد برگردم فقط همین ملک تربت را ببینیم . سپس با دوستی که ناهار در خانه اش بوده ایم زیر سایه یک درخت می نشینیم و انها برای دیدن ملک قدم زنان دور می شن . همین که کمی دورتر شدن من می خندم و می گم اینم مثل فلانیه و دوستم که می دونه منظور من چیه می گه : مهدی این همه ادم بلوف دور و بر تو هستن تو تا حالا از خودت سوال کردی که چرا اینها همه به سمت تو میان صدای خندمون بلندتر می شه و بین ما حرفهایی رد و بدل می شه که در قالب وبلاگ نمی تونه بیاد ولی دست اخر به یک نتیجه می رسیم و اون اینکه وجه مشترک بین همه این نوع ادمها اینه که زنهای اونا ازشون متنفرند و هیچ یکی از اینها روابط خانوادگی خوب و گرمی ندارند . دوستم می گه زناشون زود تر از همه می فهمند که در چنته ی اینها هیچی نیست اینها طبهای تو خالی هستند منم که رفتم تو فکر زیر لب بازم تکرار می کنم واقعا چرا این همه ادم خالی بند دور و بر من جمع شده اند و به دوستم می گم راستی چند روز قبل که با فلانی بودم گفت : من اگه پولهایم را از بانکها خارج کنم بانکها ورشکست می شن این مرتبه صدای خنده مون بلند تر می شه و دوستم می گه جدی جدی تو باید خودت را به یک پزشک کوری نشون بدی ، آخه این همه ادم با دک و پز عالی و جیب نمی دونم خالی یا ... دور و بر تو چه کار می کنن _ تازه یکی دیگش مونده که می خواد یک کشتی شکر به مالزی بفرسته _ اووووووه ، هاااااااااا
+ نوشته شده در  93/04/17ساعت 12  توسط كادر  | 

نمی خوام بگم باید پر رو و پیله باشی ولی زیاد هم بد ننگ بودن درست نیست . در ابتدای کار هیچ کس برای ادم فرش قرمز پهن نمی کنه باید احترام را به دست اورد ولی واقعا راه بدست اوردن احترام سختیها و پیچدگی های خاص خودشو داره . اول اونکه باید خودشو بشناسی و روحیات و اسعتدادهاتو بدونی یعنی بگی من اینم با این نوع رفتار و این نوع علایق و این نوع استعداد ها و با خودم ریا کاری نمی کنم با لباس پوشیدنم با طرز حرف زدنم با روش نگاهم و خلاصه کلیه حرکات و سکناتم ... خلاصه باید خودت باشی تا بتونی یک تصویر ثابت از خودتو به دیگران عرضه کنی یک تصویر که هر لحظه رنگ عوض نمی کنه و مسئله دوم اینکه با هدفی مشخص با دیگران ارتباط بر قرار کنی نه کاملا بی هدف و نه در راه هدفی سود جویانه بلکه یک هدفی که با توجه به شخصیت خودت می تونی ازش دفاع کنی حالا می خواد یک هدف احساسی باشه یا یک هدف مالی باشه و یا هر هدفی دیگه . در اینجا معمولا با مسئله انرژی منفی مواجه می شی یک سری افرادی در سر راه تو هستند به تو مشکوکند و درباره تو فکر منفی دارند لذا با سردی با هات مواجه می شن و نمی خوان تو زیاد باهاشون راحت بشی . خب البته این حق اونهاست ولی تو هم خلاصه باید دنبال هدفت باشی و باید این هدف را بدون مزاحمت برای کسی دنبال کنی . معمولا اهداف یک سری مفاهیم ذهنی هستند که در بیرون نمی شه مانند یک نشونه بسمتشون حرکت کرد باید یک حرکت زیگزاگ و فکری را دنبال کرد و منتظر بود تا دیگران به تو اعتماد کنند ولی این اعتماد نباید به بهای کوتاه امدن تو از هدفت باشد و البته باید بدونی اهداف معمولا پشت سر یک فرد خاص قایم نمی شن که اگر او بخواد تو به هدفت برسی یا اگر نخواد تو از هدفت باز بمونی اهداف معمولا پشت اراده و تصمیم تو هستند فقط باید صبر داشته باشی تا ظاهر بشن . نباید اونقدر تی تیش مامانی باشی که در اولین برخورد و بی اعتنایی خودت را کنار بکشی و احساس هو شدن و مسخره شدن بهت دست بده . جمله ی من اینم یک منطق کامله خیلی از افراد تمام عمر خودشونو پنهان می کنن از ابراز وجود می ترسن و موفق شدن را باور ندارند و دل در گرو یک فرد خاص دارند گویا این فرد خاص می تونه موتور قلب اونا رو کنترل کنه این نوع نگاه حقیرانه به زندگی یا بخاطر شرایط نابرابر ایجاد شده یا ما بلد نیستیم که درست به خودمان احترام بگذاریم من زن و شوهر های زیادی را دیده ام که از هم متنفر هستند ولی باز هم با همدیگر زندگی می کنن چون هر دوی انها در طول زمان همدیگر را چنان تحقیر کرده اند که گویا این تنها فرصت زندگی انهاست و انها دیگر برای هیچ کس جالب و دوست داشتنی نیستند شاید باید انسان راز های هجوم بردن به سوی هدف و عبور کردن از افراد را بیاموزد
+ نوشته شده در  93/04/14ساعت 12  توسط كادر  | 

چهل و سه سال گذشت . وقتی که در جایی ترانه ای را می شنوم که مربوط به سالها قبله ، وقتی یک هو شماره ای روی گوشی ام می افته که من نمی شناسم و بعد می بینم دوستی مربوط به دو دهه قبل زندگیمه . وقتی عکس مادرم را می بینم که هنوز جوان بوده و یا دخترم را می بینم که قدش از مادرش بلند تر شده و من فکر می کنم او هنوز یک بچه است . در تمام این اوقات می فهمم که زندگی دارد تمام می شود چقدر زود تمام می شود و من باز هم نمی توانم هیچ کاری بکنم هنوز جوابی برای سوالهایی که در کودکی ذهنم را خراشیده بود نیافته ام و دارم پیر می شوم شاید پیر شدن تنها انتقام من از خودم باشد . منی که تمام لحظات و احساسات زندگیم هر ان جلوم رژه می روند و می بینم که چقدر فضای زندگی برای من سخت بوده برای راحت حرف زدن برای راحت نگاه کردن برای راحت نفس کشیدن و در مجموع برای راحت زندگی کردن چه جانی که نکنده ام و تازه حالا فهمیده ام که قدرتمند ترین موجود هستی زمان است . افراد که جای خود دارند مکان نیز اسیر زمان است مکانهایی که در طول تاریخ با منظور هایی خاص ساخته شده که فقط برای زندگی یک فرد یا یک گروه نبوده بلکه نمادی بوده تا موجب ترس و وحشت شود ایجاد ابهت کند و ایده ای را در حلقوم کسی یا کسانی بچپاند و همه غافلند که اگر ان نماد افسون گر لحظه ای به حال خود رها شود ویرانه ای برای کفترها سوسک ها و مورچه ها می شود و زمان به همه چیز می خندد . پس سوال این است که زمان به چه چیزی نمی تواند پوزخند بزند چه چیزی هست که گرد زمان رویش نمی نشیند و ان چیز حقیقت است . ایا اسطوره ها حقیقت دارند ایا حقایق تغییر شکل می دهند . اگر از چشم زمان به اسطوره ها نگاه کنیم می بینیم برخورد زمان با اساطیر مانند برخورد با برگ درختی در لای لجن ها بوده است و این اسطوره ها با قدرت فریب و ترس فقط توانسته اند در ذهن متعفن ما زندگی داشته باشند اینجاست که باید گفت انسان دارد در ذهنتی فریب خورده زندگی می کند که هیچ اثاری از حقیقت در ان نیست . این موضوع تا جایی هست که باید گفت وجود ذهنیتهای اشتباه انسان را به جای انکه در جستجوی حقیقت باشد به این فکر انداخته است تا حقیقتی تازه را بوجود بیاورد که زائیده تعامل او با اجتماع است و به این شکل اشتباه پشت اشتباه تکرار می شود و لایه های عظیمی از خشونت و تعصب شکل می گیرد که دیگر جایی برای ابراز وجود حقیقت ساده و عریان وجود ندارد حقیقتی که زمان به او نمی خندد بسیار ساده است در اوج اسارت انسان بدست اسطوره ها و افسانه ها می توان انرا از زبان یک کودک شنید می توان از قار و قور شکمت انرا فهمید می توان انرا در بادی دید که از ازت خارج می شود و ان همسو بودن انسان با سازه ای که در ان قالب قرار داده شده است و این حقیقت است بگذار تا چشمانت ببینند گوشهایت بشنوند و فکرت پرواز کند و رویاهایت شکل بگیرند و جنسیتت شور و مستی بیافریند و وجدانت ترازو اعتدالت باشد . اگر انسان در وجودش چیزی را نداشت ملتزم به اجرای ان نیست . ولی انسان همیشه در فریب و جهل خواهد ماند چهل و سه سال گذشت و اگر چهار و سی سال هم بگذرد باز هم زندگی ما پر خواهد بود از چیز هایی که باید می دیدیم و ندیدیم باید می شنیدیم و نشنیدیم باید می خوردیم و نخوردیم باید می کردیم و نکردیم باید ... و من هنوز جواب سوال کودکی ام را نگرفته ام انزمان که من هنوز اسیر لایه های خوف و وحشت تعصب نشده بودم همیشه می پرسیدم این باید ها و نباید هایی که می گویند باید مطابق انها رفتار کنم را از کجایشان در اورده اند و چرا کسی حق ندارد انها را زیر سوال ببرد
+ نوشته شده در  93/04/13ساعت 11  توسط كادر  | 

یک مصاحبه ای را با خانم اگاتا کریستی گوش (( خالق پوارو ))می کردم او می گفت دوست دارم زنده باشم تا باز هم صبحها بوی نون تس و قهوه را استشمام کنم . وقتی به زندگی افراد مسن نگاه می کنم می بینم انها عاشق زندگی هستند و قدر بودن را می دانند پدرم نیز در اخرین روز های زندگی اش می گفت همین که باد دنیا به ام بخوره خوبم و راضیم . ولی گویا انسانها وقتی جوان و جوانتر هستند به همان مقدار قدر زندگی را نمی دانن فکر می کنن باید همه چیز برایشان مهیا باشد و همیشه از نگاه انها مرغ همسایه غاز است . هر کس را که می بینی خودش را بدبخت می داند که فرصتهای زیادی را از دست داده و دیگرانی را مثال می زند که صاحب این فرصتها بوده اند . من فکر می کنم جوانها باید تا دیر نشده زندگی را از دید گاه پیر ها نگاه کنند تا جایی که واقعا احساس کنند بزرگترین لذت سلامتیه . من از درد جوانهایی حرف نمی زنم که برای نان شبشان معطلل هستند هر چند انها هم باید امید وار باشند و با کمی زحمت و برنامه ریزی برای خودشان فرصتی مناسب برای زندگی بسازند ، من دارم از جوانهایی حرف می زنم که خلاصه یک حد اقلی از زندگی را دارند ولی همیشه نگاهشان به بالا دستی هاست بدون انکه نقطه ضعفهای بالاتری را ببینند یا نقاط قدرت خودشان را خوب تشخیص بدهند . سوال اینجاست ایا زیبایی یک نقطه قوت نیست ایا داشتن توان جنسی یک نقطه قوت نیست ایا سلامتی یک نقطه قوت نیست اینکه چشمت سالم باشد پایت سالم باشد و نیازی به عصا نداشته باشی . در کتاب بسوی کامیابی این داستان امده که روزی کسی به نزد انتونی رابینز رفت و گفت می خواهد خود کشی کند . رابینز از او علتش را پرسید و او گفت ورشکست شده . انتونی به او گفت : دستتت سالم است گفت بله گفت پایت سالم است گفت بله گفت چشمت و خلاصه قلبت و ... سالم هستند گفت من ادم سالم و قوی هستم انتونی به او گفت پس تو صاحب چند میلیارد ثروت هستی حالا چند دلای هم مشکل داری . این صرفا یک حرف نیست این واقعیت زندگیست واقعیتی که ما خیلی دیر انرا می فهمیم همه حسرت می خوریم که نوجوانی خودمان را و جوانی خودمان را به هدر دادیم و نیز بچه گی فرزندانمان را نفهمیدیم و از نزدیکانمان غافل شدیم و چقدر زود دیر می شود . خدا طبیعت را افرید و همه چیز را روبراه کرد سپس به انسان فرصتی داد که به این میهمانی بیاید و تفریح و شاد باشد ما بر سر خوردن خانی که خدا برایمان پهن کرد به هم افتادیم هر کداممان سعی کردیم دیگری را حذف کنیم یا خر کنیم و بازی زندگی از قرنهاست به گه کشیده و ما هنوز درگیر همان خریت تاریخی هستیم و هر روز بیشتر به ان چهار شاخ می زنیم . اگر لحظه ای از تب و تاب بایستیم و همین لحظه فکر کنیم بهترین ادم دنیا هستیم و نباید در خانه کسی که به میهمانی دعوتت کرده حریصانه رفتار کنی و جرعه ای اب را بنوشیم ان وقت خواهیم فهمید تمام لذت زندگی یک جرعه اب با خاطر ارام نوشیدن است
+ نوشته شده در  93/04/11ساعت 11  توسط كادر  | 

شاید ده ساعت در روز می خوابم و بعد از ظهر پنج ساعتی حکم بازی می کنم با اینا تابستونو سر می کنم ، هوای گرم برای بیرون رفتن جایی نداره گاهی به کل احساس می کنم از دنیای بیرون بریده ام و دارم در یک عالم خلسه با خودم زندگی می کنم ، جریان ممتد زندگی مرا به گوشه ای ارام پرت کرده برگهایی روی اب هست که در زیر استمرار رطوبت پوسیده اند و شاهپرک هایی که بین علفها بال بال می زنند و قورباغه ای تنبل که گاهی غبغبش را باد می کند . گاهی فکر می کنم یک جریان خسته وجود دارد که چنین مرا نیمک نشین زندگی می کند من فقط نگاه می کنم و پیامی که از این نگاه به مغزم مخابره می شود مبتنی بر هیچ تصمیمی نیست من از سرزمین خاور میانه ام بر گوش من داعش و طالبان و الفلان و البهمان هستند که نمی فهمم داستانشان چیست . مگر نه ان است که باید ارام زندگی کرد . هیچ چیز موجبات ارامش نیست فقط گاهی ذهن من هنگ می کند یک کرختی وجودم را می گیرد با خودم می گویم من صرفا در این قسمت دنیا بدنیا امده ام ولی وظیفه ای ندارم که عمرم را در اینجا تمام کنم بقول شاعر مگه تمام عمر چند تا بهاره . شاید در دنیا مردمانی باشند که بیشتر به زندگی فکر می کنند بیشتر به تفریح و شادی و لذت می اندیشند . و من می توانم انجا خودم را پیدا کنم ، پس این احساس قفل شدن از کجا می اید شاید تنهایی عمیقی که اینجا هست انسان را در برابر همه چیز ضعیف می کند . قرارمان این بود که اب را گل نکنیم شعرش را گفته بودیم و همه مان انرا برای هم خوانده بودیم با این وجود اب گل الود است و اینده در غبارها گم شده است هر کسی در توهم خودش رویایی ساخته و فکر می کند این حباب برای او باقی خواد ماند غافل از اینکه حباب ها یی هر لحظه دارند می ترکند و مشت هایی دارند وا می شوند و زندگی هایی هر لحظه دارند به هرز و بطالت کشانده می شوند بدون انکه بدانیم وقت طلاست و زندگی هدیه خداوند است برای عشق ورزیدن شاد بودن و تشکر از او بخاطر اعطای این هدیه زیبا زندگی زیباست ای زیبا پسند زنده اندیشان به زیبایی رسند
+ نوشته شده در  93/04/10ساعت 11  توسط كادر  | 

در مدتی که ننوشتم اتفاق مهمی که افتاد فوت استاد حسامی بود او در اولین ساعات روز پنج شنبه بیست و نهم خرداد در تهران در خانه اش در گذشت و روز یک شنبه ساعت دوازده ظهر در عبدل اباد به خاک سپرده شد . شاید قبلا هم درباره حسامی نوشته بودم درست نمی دانم ولی حالا دوباره هم خاطرات خودم را از او در چند سطر خلاصه می کنم . در سال هفتاد و هفت داشتم با دوستی به تهران می رفتم که حاج رضا نیک خو تلفن اقای حسامی را به من داد و گفت به او زنگ بزن . من که از حسامی حرفهای قلمبه سلمبه ی زیادی شنیده بودم صرفا این تلفن را در جیبم گذاشتم ولی زیاد وقعی نگذاشتم . من شنیده بودم که حسامی صاحب یک خانه دوازده هزار متری در دربند است و همه چیز درباره او خیلی هیجانی بود اینکه با زن رضا شاه (( شمس الملوک )) در خانه اش زندگی می کند و اینکه ظاهر او همیشه با کراوات و اخمو بود . با تمام این حرفها من نزدیک تهران از داخل قطار به او زنگ زدم و خودم را معرفی کردم و او مرا به خانه اش دعوت کرد . البته اولین خانه ای که من در انجا حسامی را دیدم یک خانه دو هزار متری در خیابان طالقانی در نیاوران بود و برخورد حسامی با من خیلی دوستانه بود او از عبدل ابادیها حرف زد و درباره زندگی انها از من پرسید . من فکر می کردم که رابطه من و حسامی در همین جا تمام می شود ولی او خیلی مهربان به من زنگ می زد و این مرا بر ان داشت تا من هم گاهی به او زنگ بزنم یا سر بزنم و این ارتباط خیلی زود مرا با او خودمانی و دوست کرد . دیگر از ان حرفهایی که مردم درباره او می زدند خبری نبود ما با او در تهران به میهمانی های خصوصی می رفتیم و یا حرفهای معمولی داشتیم . در سال هشتاد و دو من تصمیم گرفتم یک بزگداشت برای این هنر مند عبدل ابادی بگیرم و در این زمینه خیلی تلاش کردم که البته گروهی از دوستان نیز به من کمک کردن و من توانستم تقریبا یک بزرگ داشت با شکوه از این مرد در خانه ام بگیرم که گروه زیادی در ان مجلس حضور داشتند . از ان زمان حسامی بیشتر به مردم عبدل اباد معرفی شد . در یک شب که با هم بودیم من از او پرسیدم استاد انشاءالله صد و بیست سال عمر کنید ولی بعد از مرگ دوست دارید کجا به خاک سپرده شوید و او گفت می خواهم در عبدل اباد خاک شوم . می گفت هیچ وقت عبدل اباد را فراموش نکرده و زندگی او در دربار پهلوی که خاطرات زیادی هم از ان داشت خیلی مسائل دیگر هر گز نتوانسته فکر او را از دوستان ایام طفولیت و خاطرات روستا و مردم عبدل اباد جدا کند . او شعر های زیادی درباره عبدل اباد گفته بود و هماطور که خواسته بود بعد از فوتش بنا بر وصیتش به عبدل اباد اورده شد . دوستی من و حسامی تا اواخر زندگیش ادامه داشت اخرین دفعه ای که با اقای عالی پیام به عبدل اباد امد دو سه مرتبه به پیش من امد و همیشه حرفهای ادبی و خودمانی بین ما وجود داشت و من هرگز در تمام این مدت پانزده ساله دوستی از او راجع به زندگی شخصی اش چیزی نپرسیدم هر کس می پرسید وضع حسامی چطور است می گفتم نمی دانم و او می خندید و فکر می کرد من دروغ می گویم . من درباره فرزندان و ثروت و خانواده شخصی حسامی هیچ چیز نمی دانم و هرگز از او در این موارد چیزی نپرسیدم هر چند بارها او خودش برای من حرفهای جسته و گریخته ای زده بود و من بارها با اعضای خانواده اش در خانه اش بوده ام . ولی درباره مسائل روحی و فکری و احساسی حسامی خیلی چیز ها دستگیرم شده بود که برای خودم همیشه محترم و عزیز باقی خواهند ماند و من همیشه به این مرد بزرگ احترام خواهم گذاشت زنده بودن و مرده بودن او هیچ تاثیری در دید گاه من نسبت به این مرد ندارد زیرا هرگز نگاه من به او مادی نبود او برای من یک الگوی مناسب بود از نسل مردانی که از تمدن هیچ نمی دانستند و او بیش از خیلی از روشنفکر ها امروزی بود یادش به خیر روزی به من گفت : در زندگی ام یاد گرفته ام حد نگه دار و حق نگه دار باشم امید وارم در این چند سطر حق مطلب را بدون از اغراق و توصیفات اضافی درباره اش گفته باشم
+ نوشته شده در  93/04/08ساعت 21  توسط كادر  | 

شاید از پنج سالگی بازی فوتبال را شروع کردم ابتدا فوتبال صرفا دویدن من دنبال یک توپ پلاستیکی بود در ته کوچه باغ نو یک محیط بسیار کثیف بود که ما انجا با بچه ها تمیز می کردیم که فوتبال بازی کنیم هر وقت توپ به باغ همسایه می افتاد صاحب باغ ما را به باد کتک می گرفت از اینکه از دیوار باغش بالا رفته ایم یا برای برداشتن توپ به باغش می رفتیم کوچه باریکی در طول پانصد متر کوچه باغ نو را به پش روستا می رساند و ما در پیچ و خم کوچه باغها بزرگ شدیم در دوره راهنمایی فوتبال بازی تمام وقت من بود بازی در تیم مدرسه و بازی در بیرون از مدرسه . وقتی به مشهد امدم در سال شصت چهار همان بازی ها ادامه داشت بازی در راه اهن و بازی در جلو بازار بزرگ البته انزمان مشهد به نسبت شهر خلوتی بود در تمام سالهای هفتاد تا هشتاد من همیشه و هر روز فوتبال بازی کردم گاهی در روزی بیش از پنج ساعت فوتبال بازی می کردم و این از سال هشتاد به بعد بعلت گرفتاریهای روز مره کمتر شد ولی تا سال هشتاد و پنج باز هم بصورت بازثی سالنی ادامه داشت و هنوز هم مترصد فرصتی هستم که بروم بازی کنم هر چند حالا زانوی چپم درد می کند و دیگر به نظر می رسد فوتبالی نباشد . با تمام این احوال برای من این نکته جالب است که من هرگز در عمرم یک روزنامه ورزشی نخریده ام یا نخوانده ام من واقعا هیچ علاقه ای به خواندن مجله های ورزشی ندارم من در تمام مدت زندگیم فقط یک مرتبه به استادیوم ورزشی رفته ام ان هم در همین استادیوم تختی مشهد و من هرگز در تلوزیون فوتبال نگاه نمی کنم البته این به این معنا نیست که بازی دیشب را ندیده ام یا اگر تلوزیون فوتبال باشد شبکه را عوض کنم بلکه منظورم این است که صرفا برای تماشای فوتبال نمی نشینم . من هرگز به هیچ فوتبالستی علاقه نداشته ام به این معنا که بگویم خداداد بهتر است یا دایی یا بحث کنم سر ابی و قرمز . البته این نوع علاقه را من به هنر مندان هم ندارم و هیچ موقع عکس نیکی و شهره و فلان و بهمان را بر دیوار خانه ام نچسبانده ام . این موضوع در مورد سیاستمداران نیز صدق می کند که من واقعا از اینکه می بینم عکس یک سیاستمدار این ور و اون ور شهر هست خنده ام می گیرد با خودم می گویم این صرفا یک نوع بازی تبلیغاتی و خفه کننده است . در مجموع انسانها برای من جالبند جدای از شهرت و قدرت و ثروتشان با افراد معمولی خیلی راحتم و کذب را در جذابیتهای الکی می دانم مثلا عکس یک خواننده را می بینم که بسیار زیباست ولی بعدا می بینم او قدش صد و چهل سانت است و این فقط کرمهای مرطوب کننده هستند که او را زیبا کرده اند یا این جراحیهای زیبایی هستند که او را جذاب نشان می دهند . در فوتبال و در سیاست و در مجموع فهمیده ام که وقتی مسائل بصورت اجتماعی مطرح می شوند رنگ و لعاب کذب می گیرند ورزش زیباست وقتی که شما در روز نیم ساعت یا یک ربع ساعت انرا انجام دهی نه انکه روزی سه ساعت انرا نگاه کنی و من وقتی خنده ام می گیرد که می بینم خیلی ها که اصلا ورزشی نیستند اینقدر علاقه دارند به تماشای ورزش و حتی خودشان حاضر نیستند یک دقیقه در روز بدوند
+ نوشته شده در  93/03/27ساعت 12  توسط كادر  | 

الان سال هزار و چهار و سه است و من در همین اردیبهشت ماه گذشته بیست ساله شدم . من فرزند سوم خانواده ام و تا جایی که یادم می اید همیشه در خانه این بحث بوده که پدر با تولد من موافق بوده و مادرم مخالف ولی حالا اوضاع بر عکس شده است مادر می گوید باید برای من کاری بکنند و پدر می گوید اون روزی که می گفتی تا سه نشه بازی نشه باید فکر امروزشم می کردی . من فرزند تردیدم من زائیده شکم یکی می گوید من اشتباهی بدنیا امده ام ولی انچه مسلم است هیچ برنامه ای برای من وجود ندارد شهر ها در کمبود بی ابی جان می دهند و درختانی که در عکس های کودکی ام در خیابان بودند حالا فقط یک خاطره ماندگار هستند . خشت ها و اجر های ساختمانها در داغی فصل تابستانی که دارد از راه می رسد موجی از گرما را انعکاس می دهند و هنوز نیروگاه برق بوشهر براه نیفتاده می گویند قبل از تولد من این نیروگاه افتتاح شده بود . می گویند یک سیاستی بوده که من باید بدنیا می امدم ولی هیچ کس سیاستی برای بعد از تولد من نداشته . زلزله ای که تهران را ویران کرد ان زمان صرفا یک شایعه بود و کسی به آن وقعی نمی گذاشت سنگها و خاکهای معادن از بین رفته اند و با پیشرفت تکنو لوژی نفت دیگر چنان ارزشی ندارد ماشین ها برقی شده اند و کارخانه ها خودشان را با طبیعت سبز سازگار کرده اند . مشکلات به حد اقل تحمل رسیده اند زمانی حرف از ازادی و برابری بود ولی حالا حرف نان است حرف اب ، گاهی یکی می گوید برای عدالت جنگیدیم ولی حالا امیدی نیست که شکم سیر می خوابیم یا امشب هم باید گرسنه بمانیم . من مانده ام چگونه نسلی قبل از من زندگی کردن که در مدت کوتاهی مثل پنجاه سال همه چیز را از بین بردن از اب هستی گرفته تا هوای مستی . دیگر کسی عاشق نمی شود کسی لباس مارک نمی پوشد می گویند در همین شهر بیست سال قبل روزی پانصد نفر چربی اضافی خود را بر می داشتن و حالا اگر کسی چاق باشد موجب حیرت می شود و همه به او به چشم امپراطور نگاه می کنند . من فرزند نسل شک و تردیدم و حالا هیچ کس نه پدر و مادر و نه هیچ کس جوابگوی من نیست که چرا میهمانی به این زندگی دعوت شد در حالی که هیچ نانی در سفره نبود . ولی خوشبختانه هنوز هم مرگ هست که خط بطلانی بر حقارتهایم خواهد بود و جوابی باز هم به تمام نادانی های نسلی متوهم
+ نوشته شده در  93/03/12ساعت 15  توسط كادر  | 

این روز ها در گیر مریضی یک دوست هستم . او علی الظاهر وضعیت مالی بدی هم ندارد ولی امان از حرص مال دنیا . فرصتی پیش امده بود تا با هم در بیمارستان درد دل کنیم او برایم از سالها قبل حرف می زد از اینکه چگونه برای لقمه ای نان کار کرده و می گفت دیگر برایم عادت شده است که درگیر باشم نمی توانم ارام باشم و همیشه نگران هستم همیشه به کاری فکر می کنم و احساس می کنم اگر یک گوشه ای بنشینم همه چیزم از دست خواهد رفت . بچه ها برایم نگرانی بزرگی هستند . من سعی کردم برای او توضیح بدهم که بچه ها هم خدایی دارند و اینکه اگر او خاطرات قدیمی اش را فراموش نکند هرگز فرصت نخواهد زیبایی های اطرافش را بببیند این همه سرزنشی که او خودش را با انها مدام عذاب می دهد و فکر می کند اگر این کار ها را انجام می داد حالا وضع بهتری داشت همه و همه یک مشت چرندیات هستند و زندگی ارزش این را ندارد که ادم برای بدست اوردن چندر غاز بیشتر این طور خودش را عذاب بدهد ولی او قانع نمی شد مرتب برای من مثال می زد می گفت همه اینطوریند هر کسی لیسانس دارد می خواهد فوق بگیرد یا دکترا بگیرد هر کس ماشین دارد می خواهد انرا بهتر کند و همینطور افرادی که یکی یکی از جلو چشمان او رژه می رفتند . می گفت همین دکتر ها هم دارند خودشان را عذاب می کنند انها بیشتر از حد کار می کنند . من می گفتم ممکن است همه اشتباه بکنند ولی این هیچ چیزی از اشتباه بودن موضوع نمی کاهد تو داری سلامتی ات را به خطر می اندازی . تو باید بیشتر استراحت کنی بیشتر به مسافرت بروی و بهتر بخوری ، کمی فیلم ببینی و مثلا می توانی چند تا کفتر داشته باشی یا مثلا یک سگ داشته باشی و با اون بازی کنی برای بچه هایت بیشتر وقت بگذاری . او پوزخندی زد و گفت : من واقعا نمی توانم فیلم ببینم فقط کمی اخبار می بینم و نه تنها نمی توانم به مسافرت بروم بلکه موقع خواب باز هم به کار فکر می کنم و بیشتر به این فکر هستم که چیز ارزانتری برای خوردن پیدا کنم ، اینها تو خون من رفته و دیگه نمی تونم به چیز دیگه ای فکر کنم من با خانمم واقعا حرفی برای زدن ندارم با بچه هایم نمی توانم بازی کنم از زمانی که انها بچه بوده اند من انها ندیده ام و الان هم انها برای من صرفا یک نگرانی هستند فکر می کنم اگر حواسم به انها نباشد حتما یک اتفاقی برایشان می افتد یا یک کاری را خراب می کند مثلا همین پسر بزرگم که مهندس ساختمان است اگر سال گذشته حواسم نبود او در یک قراد داد بیش از یک میلیارد ضرر می کرد . او سپس رو به من کرد و گفت تو فقط دو تا دختر داری و از نگرانی داشتن یک پسر بزرگ خبر نداری وقتی می بینی او برای انجام کارهایش روشی را پیش می گیرد که ممکن است از بین برود . جامعه به کسی رحم ندارد مردم مثل گرگ هستند و تا تو را ضعیف گیر بیاورند بهت حمله می کنند من تمام عمرم را با خشونت های اجتماعی بزرگ شده ام بی اعتمادی به مردم و جامعه همه چیز من شده است . من سعی کردم به او بگویم که بد بینی به جامعه چیزی نیست که او امروز باید به ان فکر کند باید برای او توضیح می دادم با خوشبینی می تواند بار فکری اش را کم کند . همه که مثل هم نیستند ادمهای خوب هم زیادند که حاضرند به ادم کمک کنند . افسوس که دوست من در اخر گفت من که می خواهم خون این مردم را بخورم و تو داری از یک دنیای دیگه حرف می زنی دنیایی که من در ان زندگی کرده ام به این رمانتیکی که تو می گویی نیست هر چند می دانم این استرس و ترس دائمی این فشار روحی بالا ممکن است مرا بکشد و دکتر ها می گویند همه چیزم از اعصاب هست ولی راه چاره ای نمی بینم . برای داشتن ارامش من باید از بچه گی ارامش را تمرین می کردم باید ارامش را در خانه و خانواده ام می دیدم باید ارامش را در جامعه ام می دیدم ولی من اینها را ندیده ام و بر خلاف ان همیشه دیده ام که استعداد من دارد به هرز می رود و خیلی ها می خواهند تا تلاش من بی حاصل بماند و دریغ از یک نگاه مهربان و محبت بی ریا . در همین اطرافت نگاه کن اگر اینجا پول خرج نکنی محکومی به مردن . ببین اون مرد را که دارد گدایی می کند ان زن را که روی چمنها نشسته ببین ، اینها در جامعه خورده شده اند و هنوز هم هر روز خیلی ها هستند که دارند خورده می شوند خیلی از این دختر ها و پسر های جوانی که اینجا هستند مات و مبهوت هستند من این را از نگاهشان می فهمم که چگونه می خواهند فرصتی کوچک برای زندگی کردن بسازند من که حریف دوستم نشدم و بیاد گفته هایی افتادم که هفته قبل در کنفراسی در مورد اسیب های اجتماعی شنیدم من هفته قبل توسط دوست عزیزی به کنفراسی در مورد اسیب های اجتماعی در دانشگاه فردوسی دعوت شدم و نتیجه ای که دستگیرم شد این بود که انها می گفتند در این جور حال و احوالی بهتر است امار واقعی داده نشود ... که حتما من نویسنده تو خواننده و هر کسی که در شعاع دید ماست یک طوری جزء این امار اسیب هاست
+ نوشته شده در  93/03/11ساعت 23  توسط كادر  | 

حالا هر کسی برای خودش یک روشی یافتهو یواشکی دارد از همان روش نان می خورد و در ضمن لبش را خشک نشان می دهد یکی از این روش ها زیر میزی گرفتن معلم هاست که اسمش را گذاشته اند کلاس خصوصی . من مدتی است که دارم  بچه هایی را می بینم که معدل دیپلم انها نوزده و هیجده است و پدر و مادر انها مرتب می گویند بچه ما معدلش بیست است و بعد که نوبت کنکور می شود می بینم همان بچه شاگرد اول در دانشگاه ازاد اردکول از توابع قاینات دارد درس می خواند یا در زابل گیاه شناسی می خواند . من با تعجب به پدر و مادر ان شاگرد نمونه می گویم آخه چطور می شه که بچه شما معدلش نوزده و بیت و پنج بوده و حالا مثلا دارد در کرمان درس می خواند و انها چیزی برای گفتن ندارند .

ولی حالا برایم موضوع روشن شده و ان موضوع چیزی نیست جز همین قضیه زیر میزی گرفتن معلم ها ، سوال اینجاست که یک بچه در مدت هشت ماهی که به مدرسه می رود اگر هر هفته دو مرتبه یک درس را بخواند در ماهی هشت مرتبه ان درس را خوانده و در هشت ماه می شود شصت و چهار مرتبه و این دانش اموز در تمام مدت این شصت و چهار جلسه هیچ چیزی از معلم هایش یاد نمی گیرد ولی در اخر سال جناب معلم برای دانش اموزش کلاس خصوصی می گذارد و ساعتی از دانش اموز شصت هزار تومان پول می گیرد پنج ساعت کلاس خصوصی می شود سیصد هزار تومان و این مبلغ نمره دانش اموز را در سطح هیجده تا بیست قرار می دهد

اگر واقعا درک این دانش اموز این قدر بالا بوده که در طی پنج جلسه به این سطح از معلومات برسد چرا معلم ها این تلاش را برای او در طول سال نکرده اند و اگر معلم این توانایی را داشته که بتواند کل کتاب را در پنج جلسه برای دانش اموز حلاجی کند خب چرا این کار را در طول شصت و چهار جلسه نکرده . این واقعا معمایی است که در عین حالی که معلم همان معلم است و دانش اموز همان دانش اموز چطور می شود که در طی پنج جلسه نمره به سطح بیست می رسد در اینجا باید از قدرت شگفت انگیز زیر میزی حرف زد که سطح نمرات را چنین بطور ناگهانی بالا می کشد مثل دونده ای که دوپینگ کرده ولی فردای روز امتحان دیگر قادر نیست بیست بگیرد یا اگر کسی غیر معلم خودش ورقه ها را اصلاح کند نمره بیست نمی شود و اینطور می شود که دانش اموزان نخبه و شاگرد اول ها ی کلاس سر از دانشگاههایی در می اورند که همین طور هر روز مثل قارچ اینجا و انجا سبز شده اند و بعد دوره لیسانس نیز به همین شکل می گذرد و بعد ما یک مملکتی پر از لیسانس بیکار داریم که البته بیکاری انها عیب نیست بلکه تمام انها افرادی ناکار امد هستند که صرفا یا با پارتی و شانس و اقبال دستشان در جایی بند می شوند و پدر مردم را می سوزانند چون سوادی را که ادعا می کنند ندارند یا هم مدرکشان را می گذارند لب کوزه ابش را می خورند
+ نوشته شده در  93/03/05ساعت 16  توسط كادر  | 

نمی دانم چرا یک احساس در من هست که من فکر می کنم یک آدم بزرگ تاریخی هستم . شاید این احساس در خیلی ها باشد ولی این چیزی از موضوع مربوط به من نمی کاهد . مجموعه اتفاقات و حالات و افکاری که در ذهن من جریان دارد مرتب به من یاد آور می شود که من فردی هستم با ظرفیت تاریخی شدن . به وضوح می بینم روزگاری را که من نیستم و مردم حرف مرا می زنند همانطور که ما امروز حرف افراد زیادی را می زنیم که نیستند . دلیل من بر این حالات مرموز ان است که من به هیچ وجه خودم را متعلق به زمان خودم نمی بینم و اگر نباشد که مجبورم برای سیر کردن شکم و روزمره گی هایم تلاشی بکنم دیگر از دنیا چیزی نمی خواهم و در مقابل متعلقات بسیاری دارم که مربوط به اینده گان است .

گاهی خودم را کودکی رویایی می بینم یا مردی که نمی خواهد بزرگ شود نمی خواهد بلوغ را بپذیرد و رشد کند ولی در من هیچ انگیزه ای برای رشد نیست این نوع رشدی که در بین مردم مرسوم است برای من مسخره است اصلا نمی خواهم یک آدمی باشم که همینطور که مرا از دور می بینند بگویند اه چه ادم موقری و اداب دانی است چقدر متین و جا دار است ، همان که بچه باشم و هیچ اثاری از وقار و سنگینی در من نباشد بسمه .

زندگی به من فرصت داد تا حاجاقا باشم ولی نشدم زندگی به من فرصت داد تا جناب باشم ولی نشدم ، من این فرصت را داشتم تا استاد باشم ولی نشدم و ... واقعا من هیچ لقبی را بر این که خودم باشم ترجیح ندادم اینکه جلو اینه بایستم و موههای دماغم را یکی یکی بچینم و از اینکه کسی وارد دفترم شود ابایی نداشته باشم ، اینکه با دم پایی راه بروم یا اگر موقعیت مناسب باشد شلوارک بپوشم و هر حرفی که به ذهنم برسد را بگم و پیش از انکه کسی سعی کند مرا خراب کند خودم این کار را برایش راحت کنم .

یک فرد شوت تمام عیار مثل من که گاهی هم ساکت و سرد است چرا باید این جور احساسی داشته باشد که فردی است متعلق به تاریخ ، برای خود من هم معما است ولی هیچ چیزی نمی تواند از یقین من بر این موضوع بکاهد که من بزرگترین فرد دوران زندگی خودم هستم اندیشه های انسانی در من چنان قوی و مستدل است که فکر می کنم یک نماد هستم و این موضوع مرا نه تنها نمی ترساند بلکه مرا می خنداند . گویا رها تر از تمام ترسها رهاتر از تمام قید و بستها و رهاتر از تمام جهل و ها و ظلم ها قرار گرفته ام و سبک و ارام هستم

خلاصه شما که حسود و بخیل نیستید ، من اینم برای خودم که حس جالبیه و اگر روزی در زمان حیاتم به این موضوع برسم سه موضوع را خواهم گفت یکی انکه به کسی که عاشقش شدم و هیچ موقع تحویلم نگرفت خواهم گفت : اینقدر خودتان را برای کسانی که شما را دوست دارند نگیرید دور از دسترس قرار نگیرید اجازه بدهید کمی هم برای دیگران بریزید نه انکه برای انها تابو شوید و یک عمر زجرشان دهید . دوم به دوست قدیمی که وقتی به جایی رسید و مرا فراموش کرد خواهم گفت : برای من این جا و مقام نبود که ارزش داشت برای من دوستی ساده و خاطره های گرد و خاک گرفته است که ارزش دارد وقتی به موقعیتی می رسید اینقدر متنفر و مغرور نشوید و سوم انکه به خواننده های وبلاگم خواهم گفت : من گفتم یک چیزیم هست شما گفتید خواب دیدی خبر باشه

+ نوشته شده در  93/03/02ساعت 16  توسط كادر  | 

گاهی فکر می کنم وقتی خسته می شویم ، چی می شویم ؟ خیلی خوابمان می اید و حوصله هیچ کس و هیچ چیزی را نداریم حتی حوصله خودمان را نداریم . زندگی همین کم حوصلگی ها و پر حوصله گی هاست مهم ان است که در این وسط هدفمان را از زندگی گم نکنیم .و خاطرمان جمع باشد وقتی خیلی خسته شویم وقتی همه چیز برایمان تکراری شود مرگ خواهد آمد و دیگر هیچ شاید خستگی نمونه کوچک مرگ باشد که افراد و زمان و مکان معنایشان را از دست می دهند و یک خاسه عمیق جای همه چیز را می گیرد دیگر انسانهایی که ما را می ترسانند افرادی که ما را عذاب می دهند ، حرفهایی که درگلویمان خشک می شوند و می پوسند و ارزوهایی که بر باد می روند ، همه و همه هیچ می شوند . این در نهایت حس بدی نیست احساس قدرتمندیست گویا هرگز نبوده ای ، هرگز خرافه ای را به زور در حلقومت نریخته اند و هرگز هوسی ناز خواهت را نخارانیده زندگی در نهایت همان هیچی است ، چه زود و چه دیر انسان به روزی می رسد که در ان روز فکر می کند همه چیز یک سراب بوده و او بازیگر یک صحنه تاتر بوده حال در ان یا نقش غم یا نقشی شاد داشته است . گاهی فکر می کنم با خستگی هایم باید چه کار کنم و اصلا این خستگی ها از کجا به روح من می ریزند شاید باید گفت انسان ناگزیر از تعامل با دیگر انسانهاست و انسانها متفاوتند و این دراصل به این معناست که انسان باید با تفاوت تعامل داشته باشد . براستی چگونه می توان با حفظ شخصیت با فردی متفاوت تعامل داشت . من فکر می کنم این نقطه مسخ انسانیت است به این معنا که انسان در اوج خستگی دنبال قدرتی می گردد که خودش را به او بسپارد ، بر خودش خط بطلان بکشد و در پشت توتمی پناه بگیرد لذا باید گفت توتم پرستی زایئده خستگی انسانهاست وقتی چنان سته می شوند که نمی توانند باد را تعریف کنند تاریکی را تعریف کنند افتاب را بشناسند و زمان چنگ در دامنشان می اندازد ، دست به دامن تقدیر می شوند و افسانه شروع می شود . خیلی زود زندگی تبدیل به افسانه می شود و وقتی اجتماعی به افسانه ای وابسته می شوند نسل اندر نسل این انسانها نیستند که زندگی می کنند بلکه این افسانه ها هستند که در دل انسانها زندگی می کنند انسانها عامل بقای افسانه ها هستند خسته می شویم تا مجبور به گرایشات جمعی شویم و اگر قرار باشد گرایشات جمعی را حفظ کرد باید هر روز بر میزان خستگی افراد افزود . آزادی دشمن افسانه است . تلاش انسانها حاصلی بی تحصیل است قدرت فرد برای رسید به رهایی زور زیادی زدن است با این وجود ازادی همیشه در دل انسانها زنده می ماند حتی اگر بلمی در میان امواج خروشان باشد انچه که در خستگی و یا با تکرار یا با تولد قبولیده اید را لحظه ای دور بریزید خیلی زود می فهمید هرگز زندگی نکرده اید بلکه فرصتی برای زندگی افسانه ها بوده اید
+ نوشته شده در  93/02/27ساعت 15  توسط كادر  | 

اینجور روز ها آدم را بیاد پدرش می اندازد که اصلا پدر کیست ؟

البته من در این مورد ممکن است با خیلی ها موافق نباشم زیرا من معتقدم این عقل است که ارزش دارد و پدر بعنوان یک رکن خانواده خیلی مهم است که مسائل خانوادگی را بصورت عقلانی بررسی کند نه بصورت احساسی یا با منطقی مجهول الحال . یک فرد باید ببیند ایا توانایی این را دارد که بتواند فرزندی داشته باشد و این فرزند چه چیز هایی لازم دارد و او باید خواسته های فرزندش را بر اورده کند او را حمایت کند ، و بر اساس تعالیم انسانی بزرگ کند به او اجازه بدهد تا خودش را پیدا کند و در تمام مراحل زندگی احساس ازادی و احترام را در او شکوفا سازد .

خیلی ها پدر بودن را این می دانند که کسی بخاطر ارضاء شهوت ، دیگری را پس بیندازد و سپس او را در برابر مشکلات زندگیش رها کند که او مرتب تحثیر شود و انسانی عقده ای و ترسو بار بیاید . پدر باید به فرزندان الفبای محبت را بیاموزد . تمام مشکلاتی که یک انسان در طول زندگیش با ان روبروست بخاطر این است که پدر خوبی نداشته است زیرا پدر قبل از هر چیزی یک اموزگار است او بیشتر از هر کسی روحیات فرزندش را می داند ، استعداد های او را می شناسد و ابتدایی ترین وظیفه پدر حل مشکلات اولیه مالی فرزند است .

پدری که نتواند برای فرزندش یک خانه یا ماشین بخرد پدر نیست ، پدری که نتواند فرزندش را عروس یا داماد کند پدر نیست ، پدری که نتواند گرایشات اخلاقی فرزندش را تحمل کند و با او سر ناسازگار باز کند پدر نیست . برای من این چیزهایی که می بینم بیشتر شبیه جوک است یکی از دوستان من که تقریبا شصت سال سن دارد مدتی قبل مادرش فوت کرد و او حالا می خواهد پدر هشتاد و پنج ساله اش را عروس کند برای من خیلی خنده دار است که او می گوید افراد زیادی به او پیشنهاد می شوند که گاها زیر سی سال سن دارند .

من چند روز قبل با دختر جوانی که دارد با شوهرش متارکه می کند صحبت می کردم او در بین حرفهایش گفت : از فلانی طلاق می گیرم مگر به امید خدا یک پیر مرد پیسته دار (( در لهجه ما به پسته می گویند پیسته به فتح تاء )) بیاد منو بگیره .

یک پد فقیر نمی تواند پدر خوبی باشد ، و یک جمله قدیمی عربی هست که می گوید : دختر به ثروت پدر عروس می شه

در مورد پدر خیلی حرفها می شه زد ولی من می خواهم فقط به یک جنبه دیگه قضیه هم نگاه کنم و ان اینکه بخاطر زندگی مدامی که فرزندان با پدر دارند و معمولا پدر ها در سن بین سی تا چهل سال پدر می شوند و در طی بیست سال بعد که تازه بچه ها دارند بزرگ می شوند پدر ها پیر می شوند یک جو احساسی عجیبی در این بین بوجود می اید . عکسهایی که بچگی فرزندان را در کنا موههای سیاه پدران نشان می دهد و رفته رفته فرزندانی که غیور و تنومند می شوند خود را در کنار مردان سالخورده ای می بینند که دارند از میان عکسهایشان حذف می شوند و این حالت غریب شاید مرموز ترین حس عاطفی موجود در جهان باشد .

پدر اگر پدر باشد وقتی نیست دیگر زندگی چیزی برای شادی ندارد دیگر خنده ها عمق ندارند گویا شور مستی با رفتن پدر به گور می رود و انسان مدام بخاطره هایی از او برمی گردد زمانی که خسته بخانه می امد و می گفت : بابا بیا گردنم را فشار بده و من محکم او را می گرفتم پاهایم را در شکمش فرو می کردم و گردنش را فشار می دادم . او مرا می بوسید و ریشش صورتم را می ازرد و بوی تنش و آه ... خاطره هایی که نمی شود خاطره ای زیبا تر از ان را ساخت  

+ نوشته شده در  93/02/23ساعت 16  توسط كادر  | 

هوا دارد گرم می شود و من عاشق هوای گرم هستم روز هایی که در بعد از ظهرش می شود دو سه ساعتی خوابید و عصر چایی خورد و و تا غروب فرصت هست برای نشستن با دوستان و یا در محل کار . دنیا با هوای گرم قشنگ می شود از سرما بدم می اید وقتی نمی توانم راحت بخوابم یا در بیرون قدم بزنم که البته هر فصلی زیبایی خودش را دارد .

شنا کردن در اب روان و خوردن هندوانه های شیرین و ابدار روی چمن ، دنیا برای من همین خوشیهای کوچک است از این خوشیهای کوچک یکیش این است که یاد بگیرم کسانی را دوست داشته باشم که دوستم دارند و نسبت به بقیه بی تفاوت باشم نه انکه به کسانی که مرا دوست دارند بی اعتنا باشم و از انها عیب جویی کنم و خوار و ذلیل دنبال کسانی باشم که به من توجهی ندارند . یکی را می شناسم که عاشق این ریئس مئیستهاست فکر می کنه اگه شامش را با فرماندار بخوره و نازش را پشت سر امام جمعه بخونه خیلی ادم مهمیه ، بهش می گم این بیشتر یک کمبوده آدم باید یاد بگیره با خودش حال کنه تا بتونه عاشق خدا بشه خدا تو جیب ادمای پولدار و پشت صندلی ادمای صاحب مقام نیست تا از خدا بی خبر نشی تو خیلی از سیستم ها نمی تونی به این ها برسی

زندگی وقت کمی است برای لذت بردن و بعد هر چه باشی دیگر فرصتی برای لذت نیست جریان ساده مرگ و عبور سریع زندگی ، هستی را در هاله ای مرموز فرو برده گویا باید بودن را یاد بگیریم . هوا دارد گرم می شود و من عاشق هوای گرم هستم و شاید وقتی هوا سرد شود بگویم من عاشق هوای سردم راه رفتن زیر برف و تماشای عابرانی که شلنگ انداز عرض خیابان را طی می کنن

لذت بزرگترین معجزه افرینش است که گاهی با آغوش کشیدن معشوقه ای رویایی می شود و گاهی همین که می توانی در سایه ای سرد با دوستی یک قاچ هندوانه بخوری و از افسانه های نا تمام زندگیت یادت بکنی

+ نوشته شده در  93/02/21ساعت 16  توسط كادر  | 

اگر من رئیس جمهور باشم اولین کاری که انجام می دهم این است که فکری به حال ایام فراغت مردم بردارم  واقعا من مردمی را می بینم که مانده اند با اوقات فراغتشان چه کار کنند انها معمولا در پاتوق هایی می نشینند و مشغول غیبت می شوند یا حرف گرانی و سیاسی می زنند و یا هم به فکر یک سرگرمی هستند که زیاد هم جالب از اب در نمی اید .

ایام فراغت می تواند زمینه گسترش یک فرهنگ انسانی و سالم باشد و می تواند در مسائل اخلاقی سود مند واقع شود . ورزش می تواند در بین مردم جایگاه خودش را پیدا کند بشرط انکه مسابقات شنا و فوتبال و اسکی بطور مرتب در شهر ها و روستاها انجام شود . سینماها باید بسمت فیلم های روز دنیا بروند تا دوستان و خانواده ها به دنیای سینما روی بیاورند و تاتر باید در هر جای شهر و روستا باشد تا استعدادهای تازه فرصت ظهور بیابند و مردم یاد بگیرند با هم شاد باشند .

ساحل دریاها باید به جای قلیان و پادگان پر از سرگرمی ها و تفریح های ابی باشد . نگاه پلیسی مردم به یکدیگر فضا را بر انها تنگ کرده هر کسی فکر می کند که جزء یک خط است و فقط حزب او می تواند ابراز وجود کند و دیگران را وادار به تمکین سازد .

وجه مشترک همه ی ما این است که ایرانی هستیم و گر نه طلب بابامونو که از هم نداریم که یکی دیگری را گزینش کند یکی بر دیگری بر چشب بزند . این همه غیبت و بدبینی و احساس تنهایی و تنفر موجود بخاطر این است که تصمیم نگرفته ایم این دو روزه زندگی را با هم شاد باشیم و رسم و رسوماتی که می توانند به شادی مان کمک کنند را بیشتر کنیم اگر یکی مریض می شود حتما دویست نفر دوست و اشنا دارد خب هر نفری به او صد هزار تومان کمک کند تا بشود بیست میلیون تومان و این چرخه روزی که به تو هم رسید همینطور دیگران را پشت سر خودت ببینی . این گونه کارها را باید در اوقات فراغت برای مردم فرهنگ کرد و اصلا فرهنگ کار درست انجام دادن را می توان به وسیله فیلم و تاتر به مردم اموخت نه فرهنگ ریا و دروغ و فریب که دست اخر هم هر کسی یقه دیگری را گرفته و او را متهم به هزار امر واهی کند و موجب ایجاد جو پلیسی و تنفر شود

حیف این زندگیست که ما اینقدر انرا بر خودمان سخت گرفته ایم که چه زود دیر می شود و بقول دوستی که در باره گذر زمان برایم پیامکی فرستاد :

وقتی به جای کلاغ در ان بازی کودکانه گفتم : بابا پر

پدرم خندید و گفت : بابا که پر ندارد

بزرگتر که شدم دیدم که او هم پر داشت ...

تاریخ ثابت کرده که رئیس جمهور هم پر دارد پس قبل از انکه پر بزند باید قضاوت تاریخ را مد نظر قرار دهد نه قضاوت چاپلوسان و بادمجانهای دور قاب را

این دغل رویان که می بینی مگسانند گرد شیرینی

+ نوشته شده در  93/02/19ساعت 17  توسط كادر  | 

ما باید یاد بگیریم که وقتی می خواهیم در مورد کاری یا کسی قضاوت کنیم ان کار یا ان شخص را بشناسیم . به نظر من کار یک موجود صاحب روح است و باید روح موجود در هر کار را دید و اگر یک کاری بد است دیگر با سفسطه ان کار را قبول کنیم و اگر یک کاری خوب است دیگر مترصد انتقاد نباشیم و یا تهمت بی جا نزنیم .

من برای این مورد طرح لنگه کفش پر گه را پشنهاد می کنم و عربها یک ضرب المثل دارند می گویند : من لم یودبه ابواه ادبه الزمان (( کسی که پدر و مادرش ادبش نکند زمانه ادبش می کند )) . خب من فعلا در کار تالار مشغول هستم و مشکلات این کار را به خوبی لمس می کنم سیلقه های متفاوت را می فهمم و با طرز کار اشنا هستم ولی گاهی چیز هایی پیش می اید که واقعا مخم سوت می کشد .

مقدمتا عرض کنم که من زمانی طلا فروش بودم و ان زمان با خودم می گفتم چقدر در کار طلا فروشی می توان دزدی کرد ، بعد بصورت امانت انار و پسته می خریدم و انگاه با خودم گفتم در این کار که دزدی بیشتری هست و حالا تالار دارم و می بینم که دزدی در کار غذا بیشتر از همه ی کارهاست . مثلا ما می خواهیم برای هزار نفر چلو گوشت درست کنیم خب اگر از وزن گوشت هر نفر من هفتاد گرم بزنم می شود هفتاد کیلو و از قرار هر کیلو سی هزار تومان می شود دو میلیون تومان یا من می توانم به جای استفاده از گوشت مرغوب از گوشت نا مرغوب استفاده کنم که این هم کلی توش دزدی هست یا اینکه به جای نوشابه دانه ای هفتصد تومان می توانم ازنوشابه ای دانه ای سیصد تومان استفاده کنم یا به جای استفاده از زعفران می توانم از رنگ غذا استفاده کنم و خیلی کارها که از حوصله کار وبلاگ بیرون است .

با تمام این احوال من دزد نیستم یعنی تو خونم نیست که به تقلب فکر کنم اصلا این تیپی نیستم و خیلی کارها می کنم که کارم را درست و وجدانی انجام دهم ولی چند وقت قبل کسی به من مراجعه کرد تا برایش مجلسی بگیرم و من این کار را انجام دادم و او بسیار خوشحال بود میهمانها راضی بودند و رفتند تا روزی که او برای حساب و کتابش به من مراجعه کرد و گفت : من تمام میهمانهایم را را بررسی کرده ام از انها فلان تعداد نیامده اند و شما به من غذای اضافی را برگردانده اید ولی شانزده عدد کباب کم بوده .

من به او گفتم : این یک موضوع کاملا طبیعی است ، مثلا شما بچه ها را با یک کباب می شمارید در حالی که ممکن است یک بچه دو تا کباب گرفته باشد یا مثلا یک فردی دو پرس غذا خورده باشد یا کسی یک غذا را با ظرف یک بار مصرف برده باشد و خیلی احتمالات که ما خودمان که در این کار هستیم می دانیم

ولی ان فرد دوباره حرفش را تکرار کرد و گفت : نه من دقیقا میهمانهایم را شمرده ام و شانزده عدد کباب کم شده .

این حرف او مرا بیاد حرف علی شریعتی انداخت که می گفت : فردی از ساختمان بیرون رفت و سریع برگشت و گفت ، ان بیرون پانصد تا زن هستند یکی از انها زیر چادر دامن کوتاه پوشیده . من به او گفتم فلانی دامن کوتاه پوشیدن بین پانصد تا زن بد نیست دامن کوتاه را در بین پانصد نفر دید زدن عیب است

کمی با مشتری مدارا کردم  و با خودم گفتم این جور شخصی که دل سفره انداختن را ندارد اصلا نباید میهمانی بدهد ولی وقتی دیدم او بطور مستقیم دارد به دزدی در کار ما اشاره می کند گفتم : اگر ما خواسته باشیم دزدی کنیم غذای پخته شده بدرد مان نمی خورد خیلی  چیز ها برای دزدی داریم و تازه شانزده عدد کباب قیمتش می شود سی هزار تومان ، دزدی این مبلغ برای من کسر شان است ، ولی مشکل اینجاست که تو فرزند لوس یک خانواده ای که من از بچه گی تو را می شناخته ام و انها به تو ادب نیاموخته اند و در بین مردم هم هر چه گفته ای به رویت خندیده اند اگر یک پدر و مادری می داشتی که وقتی زر زیادی می زنی یک دمپایی پر گه کنند و بزنند در دهنت اینطوری اینجا نمی نشستی و این طور به دیگران تهمت نمی زدی ، پا شو برو کثافت اشغال از دفتر من بیرون تا دم پایی پر گه به دهنت نزده ام

او وقتی می رفت باز هم چرت و پرت گفت و من هم لیچار بارش کردم و در ضمن گفتم اگر من بدونم این کاره ام نه برای ترس از آشغالی مثل تو بلکه بخاطر شرمی که از خودم می کنم خودم را دار می زنم

+ نوشته شده در  93/02/18ساعت 15  توسط كادر  | 

نمی دونم قصه اش چی بوده ولی فکر می کنم مادر رستم بعد از مرگ رستم به سر خاک فرزند رفت و گفت :

سر از خاک بردار و دنیا ببین

جهان را به کام پلنگان ببین

حالا دیگر نباید دخترک کبریت فروش را خواند باید به هانس کریستیان آندرسن گفت اینجا کبریت فروش زیاد است . سر هر چهار راه پسرانی هستند که جلیقه ای نفتی رنگ به تن دارند روی ان نوشته شده : طرح ساماندهی کودکان کار . انها پسران روزنامه فروش هستند . کسانی که داخل ماشین نشسته اند برای ترحم روزنامه ای می خرند و در ضمن با بغل دستی شان راجع به این کودکان حرف می زنند . کمی ان طرفتر جلو بیمارستان زنی روی سطل زباله نشسته است و مرد جوانی که در بین ترافیک به سمت من می اید اصلا مستاصل به نظر نمی رسد ظاهر موقر و جا افتاده ای دارد با صدای کوتاه و مقطع حرف می زند ابتدا منظورش را نمی فهمم ولی خیلی زود متوجه می شوم که دارد با من حرف می زند : دارم برای جراحی قلب مادرم پول جمع می کنم ، شما نمی تونید کمک کنید .

معمولا جواب این گونه افراد در بسیاری از مواقع منفی است و معمولا هم خیلی از اینها دروغگویند ولی خلاصه چه دروغگو زیاد داشته باشیم چه مریض قلبی فرقی نمی کند باید برای مریض های عقلی هم کاری کرد .

من به نابرابری بین انسانها معتقدم و اصلا این یک حرف بسیار ساده است که افراد با توجه به میزان تلاش و هوشی که دارند می توانند بهره بیشتری از زندگی ببرند ولی فقر چه تصویر وحشتی از زندگی می سازد . دوستی در این باره می گفت : فقیرهای جامعه ما کسانی نیستند که در خیابانها دارند گدایی می کنند چون خلاصه این افراد به یک شکلی می توانند شکمشان را سیر کنند یک روز جلو کمیته امداد هستند یک روز جلو پل هوایی خلاصه آب چشمشان ریخته ولی افراد زیادی هستند که ابرو و اعتباردارند زن و بچه و عروس و داماد دارند و نمی خوان کسی راز زندگی شونو بفهمه ، کسانی هستند که با سیلی صورتشان را سرخ دارند به ظاهر می خندند ولی در دلشان مدام دارند اشک می ریزند نگران هستند و هیچ ضریب امنیتی ندارند بقول گفتنی دستشان بایسته دهنشان ایستاده و تازه دستی هم در بدن ندارند

هانس اینجا دخترکان کبریت فروش زیادی هست ، پسران روزنامه فروش ، مردانی دردمند و زنانی شرمنده . ولی تو نگران نباش گویا وقتی جیب گریپاژ می کند (( قفل می شود))

عقل هم قفل شده و ما به جای انسانهای معترض و جسور و خواهان احقاق حق فقط انسانهایی مطیع می بینیم

یادمان باشد هر چند به کودکانمان غرور و احترام بدهیم هر چند به زنانمان عزت و قدرت بدهیم جامعه ای سالم تر خواهیم داشت ولی افسوس که مردان نیز قدرت این تفویض را ندارند  

+ نوشته شده در  93/02/15ساعت 17  توسط كادر  | 

خاطراتی که از نیروی انتظامی دارم برام درد اوره

همیشه یک نگاه طلبکارانه و پر توقع را از انها دیده ام یک چهره قلدر که اتفاقا اصلا نگرانی امنیت من نیستند که هیچ بلکه مخل ارامش من هستند . من در شبی که مورد حمله مسلحانه قرار گرفتم هیچ ماموری حمایتم نکرد و بعد در ادامه ماجرا فقط انها وقت مرا گرفتند و هیچ کمکی به من نکردند . در بین راه نی ریز یک شب مرا در دل کویر گرفتند و وقتی اعتراض کردم که شما که ماشین مرا به هم ریخته اید حالا کمک کنید تا ماشین را جمع و جور کنم به من توهین کردن . در کامه جلو مرا گرفتند و وقفتی از انها خواستم که قانونی برخورد کنند یکی از انها حرفی زد که صلاح نمی دانم اینجا بنویسم . من بیاد دارم روزی که دوازده تا از انها به خانه من ریختن تا فقط دیش ماهواره مرا جمع کنند و من هاج و واج بودم که خدایا من چه جرمی مرتکب شده ام آیا ازادی دیدن هم نداریم و ایا اینها کاری از این مهم تر ندارند . من بیاد دارم روزی که یک کلاش با یکی از اینها تبانی کرد و بدترین حالات را برای من ایجاد کرد . من خودم را فردی می بینم که از لحاظ قانونی یتیم هستم و هر کسی هر طور بخواهد می تواند با من رفتار کند قانون فقط سلیقه ای در دست افراد است مملکت من نیامده به اینها بگه یک شهر وند که چهل و سه سال عمر دارد و تا به حال اصلا هیچ مورد قضایی نداشته و حتی یک دعوا هم نکرده فرد محترمی است و قانون ملتزم هست که از این فرد دفاع کند بلکه قانون مدافع حقوق خلاف کارها شده است . خلاصه من دل پری از این نیروی انتظامی دارم و همیشه انها برایم تداعی یک خاطره تلخ و زور و غیر عادلانه هستند که حالا بماند .

من یک ماشین صد و یازده دارم که معمولا در خانه پارکه و کارهای تو شهری را باهاش انجام می دم سه روز قبل که از راه رسیدم دیدم شیشه ماشین شکسته شده قفل پدالش کنده شده ولی ماشین را نبرده اند . موضوع را با دوستانی که در اینجا (( مشهد )) دارم گفتم و هر کسی یک چیزی گفت تا اینکه دیروز یکی از انها گفت ماشینت را می خواسته اند ببرند که ماشین نیروی انتظامی از راه رسیده و دزدها فرار کرده اند بچه های نیروی انتظامی ماشین را استعلام کرده اند و در خانه را زده اند ولی کسی خانه نبوده لذا به همسایه موضوع را گفته اند و خلاصه بقیه ماجرا ... من که کلی کیف کرده بودم با خوشحالی گفتم پس خلاصه من یک بهانه برای رضایتمندی از این نیروی انتظامی بدست اوردم ولی دوستم گفت : نه موضوع این نیست ، چون اینجا نزدیک خانه سفیر عربستان هست ماشین گشت شبها در این حوالی کشیک می دهد .

من دوباره چرتم خاک شد با خودم گفتم یعنی حالا هم من باید از اقای سفیر تشکر کنم ، ای خدا یعنی من باز هم هیچ ارزشی ندارم این چلو کبابی که معشوقه به من داده بخاطر من نبوده صرفا می خواسته رقیب را برنجاند .

اگر من به تو کمک نکنم تو هوای مرا نداشته باشی و ما دلمان به حال هم نسوزد دیگرانی که از ان سر دنیا نمی خواهند به ما کمک کنند این درس دوستی و مهر ورزی را کی می خواهیم یاد بگیریم این نگاه طلبکارانه و بی احساس را کی می خواهیم از روی هم برداریم

+ نوشته شده در  93/02/14ساعت 11  توسط كادر  | 

یکی از قوانینی که باید درباره اش فکر کرد قانون وراثته ، چون انسانها قبل از انکه مالشان را برای فرزندانشان به ارث بگذارند رفتارشان را برای انها به ارث می گذارند و اینطوری چرخه اشتباهات در تاریخ حول محور یک دور باطل می چرخد یک نسل تلاش می کنند و به جایی نمی رسند و سوت آخر زندگی زده می شود و باز نسل بعد همین اشتباه را تکرار می کنند چون انها وارثان رفتار هایی وحشیانه و مملو خشونت هستند . به نظر من اینکه انسان یاد بگیرد دیگران را دوست داشته باشد کار سختی نیست فقط کافیست فکر انها اسیر یک چرخه واهی نگردد مگر اینکه باور کنیم بعضی از انسانها کلا هیچ فکری ندارند یا انکه جسارت استفاده از فکرشان را ندارند در حالی که اینطور نیست می توان دید که هر فردی در رفتار شخصی اش کاملا موجه و معقول است ولی در رفتار های جمعی همه یک جورایی فاقد عقل می شوند هر کس می خواهد دیگری را دور بزند و این اشتهای قدرت است . پس باید درباره قدرت هم دوباره فکر کرد . باید شخصیت انسانها را انقدر بالا برد تا بتوانند به قدرت صورتی دیگر بدهند که در ان صورت قدرت نجات خود نیست قدرت حس برتری یک فرد بر دیگری نیست قدرت هدایت افراد به سمت دلخواه نیست قدرت تبری نیست که می تواند روی گردن دیگران گذاشته شود صرفا بدلیل اینکه یکی زیباتر است یکی از نژادی برتر است یکی بهتر می فهمد زیرا زیبایی شامل مرور زمان می شود و به اندک چیزی از دست می رود و نژاد حادثه ای است که با تولد صورت می گیرد لذا عامل قدرت نیست و هیچ کس نمی تواند از دیگری بهتر بفهمد مگر انکه قدرت تفسیری آهنین داشته باشد و در ان صورت هر کس که زور بیشتری دارد فهم بالاتری هم دارد .

ما بدنیا می اییم و زندگی را به ارث می بریم و جریان طبیعی انرا در درونمان لمس می کنیم اینکه به هم محتاجیم و هر کدام از ما می تواند قسمتی از مشکلات دیگران را حل کند ولی دیری نمی پاید که انسان خودش را متعلق به گروه خاص یا جزو افسانه ای خاص و خیره به نمادی خاص می بیند و دیگر این نماد ها و اسطوره ها هستند که حرف اخر را می زنند . لذا حفظ نماد های خاص و خانواده های خاص می تواند بنیاد انسانیت را متزلزل کند تا وقتی یکی را به خاطر تولد در یک خانواده ی خاص بزرگ کنیم و تا وقتی که چیزی را به خاطر گفته ای خاص فرض کنیم ما عملا قانون عدالت را نقض کرده ایم و همان می شود که قرنها قبل شاعر گفته

یکی گوهر برد بی کندن کان

یکی در کندن کان می کند جان

و شما سوال کنید چرا هنوز هم موضوع همین است و تا کی انسان همینطور اسیر دور باطل خواهد بود و چقدر زشت است که انسان از لحظه ای که بدنیا می اید بدون انکه بخواهد در یک دسته بندی مشخص قرار داده شود که دارای دوستان و دشمنانی است که باید از یکی دفاع کند و با دیگری بجنگد و دست آخر نداند که ایا او یک انسان بوده یا یک سرباز که خدا او را برای دفاع از ارزشهایش افریده و ایا خدا چنان است که گروههای مفاوتی را خلق کند و بعد انها را به جان هم بیندازد و اگر چنین نیست پس باید گفت انسان توسط خانواده ای که او را بدنیا می اورند توسط دوستانی که در بین انها بزرگ می شود و توسط سرزمینی که به ان تعلق دارد و توسط زمانی که در ان زاده می شود ، برده می شود و نمی تواند بین انچه فکر می کند و انچه می بیند وجه تشابهی ببیند و گویا باید بگوید :

در کف شیر نر خونخواره ای

جز که تسلیم و رضا کو چاره ای

+ نوشته شده در  93/02/13ساعت 17  توسط كادر  | 

نه اینکه بد بین باشم ولی یک نفر یک دوست یک خواننده بسیار محترم که به من لطف هم داره میاد با اسم مستعار از من سوالی می پرسه که نمی شه در وبلاگ به اون سوال جواب داد تازه جوابش هم یک کلمه دو کلمه نیست و بعد هرز گاهی از من گله می کنه که چرا جوابم را نمی دی .

من که نمی دونم دارم با کی صحبت می کنم نمی دونم پشت سر اینگونه حرفها چه فردی هست چگونه با تاریکی حرف بزنم می گویند فیلسوفی داشت با سنگصحبت می کرد از او پرسیدن چرا این کار را می کنی گفت در این دنیایی که قلب همه از سنگ هست باید روش حرف زدن با سنگها را یاد بگیرم

زندگی نازنین شما خودتان فکر کنید که دارید چه حرفهایی را از من می پرسید و چگونه من می توانم در این وبلاگ درباره این نوع موضوعات حرف بزنم با خودتان بگویید من حتی از بیان اسم و رسم واقعی خودم می ترسم و با یک اسم مستعار دارم اینجا پیام می ذارم چگونه این فرد می تواند به این گونه حرفها جواب بدهد

آیا شما به سلامی که از تاریکی به شما داده می شود پاسخ می گویید یا از ان می ترسید و جا می خورید

با این وجود من جواب شما را دادم

+ نوشته شده در  93/02/13ساعت 10  توسط كادر  | 

وقتی بیکارم دیگر مثل قدیما رمان نمی خوانم فکر می کنم دیگر کتاب خواندن قدیمی شده است آدمهای هپروتی کتاب می خوانند و البته وبلاگ می نویسند حالا که پیشترفت کرده ام در موقع بیکاری تلوزیون تماشا می کنم و بعضی از این فیلم ها هم برام جالبند . یک فیلم بود که در ان چند تا بچه ی بی سرپرست و فقیر بودن که مردی خیر خواه می خواست از انها نگه کند ااو برای بچه ها سیب اورد و یکی از بچه ها یک دانه سیب را در جیبش گذاشت مرد خیر خواه به او گفت چرا سیب را برداشتی و پسرک جواب داد : برای فردا . مرد خیر خواه گفت : فردا هم سیب خواهد بود .

واقعا این بچه پس انداختن هم از اون صیغه هاست بچه ای که در کودکی نگران سیر شدن باشد نگران جای خوابش باشد و شاهد به هم ریختگی خانواده باشد ، چطور بزرگ خواهد شد . این بچه های کار از کجا می ایند و در اینده چگونه انسانهایی می شوند می شود گفت نه تنها بچه هایی که بی برنامه بدنیا می ایند خودشان هیچ چیزی از زندگی نمی فهمند بلکه انها در اینده نیز برای جامعه مشکلات زیادی ببار می اورند حتی اگر موفق هم بشوند .این اینده را در فیلم دیگری دیدم در ان فیلم عده ای دانشجو سر کلاس نشسته بودند که مردی با ماشینی بسیار شیک پشت پنجره کلاس توقف کرد . مرد بسیار شیک پوش بود و مستقیم به کلاس نگاه می کرد دانشجویان به بیرون خیره بودند یکی از انها گفت : این فرد یا قاچاقچی است یا رئیس جمهور و دانشجوی دیگری که اهل کوبا بود گفت : در کشور من هر دو تاش می تونه باشه .

بقول شاعر : من از روئیدن خار لب دیوار دانستم

که نا کس کس نمی گردد از این بالا نشینی ها

حالا وقتی بیکارم فیلم می بینم ، مخصوصا اگر این تام و جری باشد این گربه ی ابی هم برای من موضوع جالبی است این همه تصورات و این همه بازی گوشی ، گربه ای که مستقیم می رود سر اصل مطلب اگر چشمش کسی را می گیرد قلبش سرخ می شود و اگر گشنشه هیچ قراردادی به کتش نمی رود اخلاقیات برای او بعد از رفع نیاز هایش شکل می گیرند . گربه ابی بامزه ای که مطیع زور و اسیر شکم است و مترصد فرصت ولی ریا کار نیست لب و لوچه اش را در برابر غذا خشک نمی گیرد و در نهان ان کار دیگر نمی کند و هیچ اصراری ندارد که وقتی عاشق می شود جلو گرگرفتنش را بگیرد چنان نیست که به جنس مخالف به چشم چیز نگاه کند و خودش را کس بخواند(( متاسفانه خیلی ها هستند که زن را اینگونه خطاب می کنند ))  می داند که اگر قانون طبیعت بر اساس قدرت بنا شده باشد این جنس مخالف است که قدرتمند ترین حربه که زیبایی و آسمانی بودن است را در اختیار دارد

وقتی بیکارم فیلم می بینم تا دیگر فیلم یاد هندوستان نکند

+ نوشته شده در  93/02/09ساعت 11  توسط كادر  | 

یکی از حرفهایی که در بین مردم رواج داره اینه که می گن دنیا بالا و پایین زیاد داره ، این حرف را برای ارام کردن هم می گن وقتی می خوان به یکی بگن جوش نزن ، ناراحت نباش این اصطلاح را به کار می برند و بد حرفی هم نیست واقعا دنیا پستی و بلندی های زیادی داره انسان در هر نقطه ای که هست باز هم بسوی یک نقطه دیگه در حرکته یا اگر در هر سنی که هست داره بزرگتر می شه یا موضوع سلامتی و مریضی که پیش میاد یا فصل سرما و گرما که می شه ، همه اینها یعنی تغییر و روی خیلی از نیسان ها می نویسند چون می گذرد غمی نیست ، مهم اینه که آدم یاد بگیره آرام زندگی کنه شکسپیر این موضوع را در دو جمله بیان می کنه او که می خواد وجود ادم ها تهی از نفرت و حرص و حسادت باشه می گه بودن و نبودن مسئله این است می خواد بگه اصل موضوع زندگی اینه که ما باشیم این که فرزند چه کسی هستیم یا در کجای دنیا متولد شده ایم مهم نیست اینکه در چه دورانی متولد شده ایم مهم نیست چون خیلی از خانواده ها یی که الان بالا هستند روزگاری در پایین بودن و چه بسا روزی دوباره به پایین بیفتند اگر درست زندگی کردن شرط در بالا بودن و لذت بردن است پس در بالا یا پایین بدنیا امدن چندان توفیری ندارد چون با درست زندگی کردن می توان بالا بودن را حفظ کرد یا به بالا بودن رسید آنچه که اهمیت ذاتی دارد بودن است یا مثلا خیلی ها ارزو دارند مثلا در فلان کشور بدنیا می امدن ، مکان زندگی هم ان چنان مهم نیست وقتی انسان دست و پا دارد و فکر دارد و می تواند به هر کجا که خواست برود چه اهمیتی دارد که کجا بدنیا امده ایم ما که درخت نیستیم که اسیر مکان باشیم تازه مکانیت نیز اسیر زمان است همین شصت هفتاد سال قبل اروپا مرکز توحش هیتلر بود چطور انسانها اسیر فزون خواهی بودن یا اینکه همین صد و پنجاه سال قبل چطور امریکا درگیر جنگهای داخلی بود یا چگونه سیاهان در بدبختی و بردگی بودن ، مهم ان است که انسانها در هر کجا که هستند با فکر و با شخصیت باشند . شکسپیر بعد از موضوع بودن و نبودن می گه : اگر می خواهید از زندگی لذت ببرید اهسته زندگی کنید . و بقول شاعر به کجا چنین شتابان . اگر ما اجازه بدهیم که ارزوهامان لذت لحظاتمان را بگیرند و ما سراسیمه بدنبال گرفتن مدرک و گرفتن درجه بالاتر و گرفتن قدرت و بدست اوردن مال باشیم چه چیز هایی را از دست خواهیم داد . شاید توضیح این مسئله سخت باشد ولی مدتی قبل من به عکس یک پیر مرد و پیر زن نگاه می کردن که انها در خانه ای ساده با هم مشغول خوردن چای بودن و برای لحظاتی خیره به ان عکس بودم بعد از خودم پرسیدم چه چیزی در این عکس چنان مرا مسحور خود کرده است به نظرم رسید پیامی که در این عکس بود قدرت و احترام درونی بود که فرد با مهربانی می تواند انرا بدست بیاورد و این احترام درونی و مهربان بودن چیزی است که در تقلای رسیدن به قدرت بصورت لجام گسیخته ممکن نیست . به نظر من حتی قدرتهای سیاسی بزرگ باید بگونه ای باشند که از درون وحشی نشوند و ارزش زندگی را در نفس قدرت ندانند بلکه ارزش زندگی را در احترام درونی شان بدانند که زاییده احقاق حق دیگران است . من بارها دیده ام وقتی به ماری که در کوه است حق حیات می دهم و به جای کشتن ان مار من از ان جا می روم و یا وقتی به یک سگ حق حیات می دهم و به جای زدن او با سنگ غذای خودم را با او شریک می شوم از درون قوی تر می شوم و احساس لذت بیشتری دارم نه انکه وقتی من به قدرت برسم دیگر فکر کنم این قدرت حق من است و هیچ کس دیگه ای حق ندارد به ان فکر کند و من می توانم همه چیز را به دیگران دیکته کنم و جامعه را به شکل خودم دربیاورم که طبیعتا جامعه ای متنفر و ریا کار خواهد شد

بقول شادمهر:

گلدونا رو آب بدین

سلام همسایه رو جواب بدین

+ نوشته شده در  93/02/08ساعت 10  توسط كادر  | 

وقتی ذهنم در گیر یک کار می شود حالاتم سنگین و سخت است همش منتظرم تا مسائل به همان شکلی پیش بروند که من توقعشان را دارم و در این میان باید اتفاقات زیادی بیفتد که بیشتر شبیه یک شانس است و از طرفی نمی خواهم که آدم بی حال و کرختی باشم . انسان در طول زندگیش یک وظیفه دارد و ان این استکه بتواند خودش را بیان کند و مسئولیتی را که در قبال افکار و ایده هایش دارد به انجام برساند در غیر این صورت فرد تبدیل می شود به یک فرد خیال پرداز یا اینکه زندگی انگلی را پیش می گیرد . با کار کردن می توان به دیگرانی که خلاقیت لازم را ندارند کمک کرد تا زندگی معمولی داشته باشند می گویند یا باید کاردان باشی یا کار براه انداز یا هم کارگر ، لازمه کاردانی داشتن قدرت خلاقیت و ریسک پذیری است و در ضمن یک فرد کار دان باید بتواند نیاز ها و حرکت جامعه را بو بکشد اینجاست که او هر لحظه در حال قدرت پذیری و شکست پذیری است . من مدتی است که فکرم درگیر یک موضوع کاری بزرگ است که در ان بیش از صد نفر مشغول کار می شوند و چرخه زندگیشان به حرکت در می اید و از طرفی فقط برای قدمهای اولیه این کار تا به حال صد میلیون تومان خرج کرده ام ولی هنوز آغاز کار است من نمی خواهم که اسیر نظام بانکی شوم و دو تا مشکل بزرگ دارم یک سر و کله زدن با ادارات مربوط تا بتوانم اجازه انجام کار را بگیرم که در این زمینه خلاصه فکر می کنم بتوانم کارم را پیش ببرم و مشکل دوم این است که من نیاز به یک یا چند شریک دارم که ان شریک یا اینکه خودش کاملا آگاه از کار و فواید ان باشد یا اینکه به من اعتماد کامل داشته باشد .

البته دور و زمانه اعتماد تمام شده از طرفی هر کسی برای خودش یک حساب سر راست دارد می گوید صد میلیون در بانک می ذارم و برجی دو میلیون سودش را می گیرم این وضعیت بانکی که همراه با تنبلی و گشادی هست بسیار وسوسه انگیز است دیگر کسی حاضر نیست در کاری مثلا پانصد میلیون تومان سرمایه گذاری کند مگر اینکه ان کار را از قبل داشته باشد که بابتش پولی نداده باشد یا اینکه ان کار یک کار دست دوم و دلالی و کاذب باشد که خطر ریسکش را کسی دیگه ای کشیده . پولهای سرگردان در مملکت ما یا به سمت بانک می روند یا به سمت خرید طلا و دلار در حالی که این پولها خونی هستند که باید در رگهای جامعه جاری باشند و اگر جامعه دچار کم خونی گردد چرخه تعامل اجتماعی از هم می پاشد یکی افسرده می شود دیگری دزد و دیگری فقیر و خلاصه ناهنجاری های اجتماعی شکل می گیرند .

گردش پول در بین مردم مانند گردش اب در زمین است اگر نظام طبیعت به شکلی بود که اب در یک جا می ماند واقعا چه اتفاقاتی می یفتاد یک جا باتلاق می شد و خیلی جاهها کویر ولی اب بخار می شود و بعد از مدت ده روز دوباره به سطح زمین بر می گردد و عجیب اینجاست که همه درختان و حیوانات و حشرات از ان اب استفاده می کنند ولی باز هم یک قطره اب از کره زمین به هدر نمی رود .

البته من علم دانشگاهی اقتصاد ندارم ولی قسمت بزرگی از اقتصاد موضوعی عقلی است

من افسوس چندر غاز پول بیشتر و کمتر را نمی خورم من حریص و طماع نیستم من افسوس مرگ ایده هایی را می خورم که در انها ابادی و زندگی و کار و انرژی وجود دارد ولی ظاهرا این ایده ها در نطفه خفه می شوند و فرد می بیند انقدر مشکل سر راه سبز شده که همان بهتر که در خانه بنشیند و ماجراهای مرداک را نگاه کند

ولی اگر ایده ها و افکار جسورانه بمیرند اگر خلاقیت بمیرد و زندگی دچار چرخه تکرار گردد چه پیش می اید شاید جامعه دارد در باتلاق فرو می رود  

+ نوشته شده در  93/02/07ساعت 10  توسط كادر  | 

یک موضوع به ان موضوع وجود می بخشه یعنی خیلی چیز ها هستند که به صرف به زبان آمدن بوجود می ایند . شاید یکی از جاهایی که در ان حرف زیاد زده می شود خوابگاهها و خانه های مجردی و دانشجویی باشد .

با حرف زدن ما می توانیم ارام شویم و می توانیم التهابات اضافی و الکی را از خودمان دور کنیم . یکی از موضوعات رایج در سنین مختلف موضوع ثروت است و ما در دل نهان خود حریصانه بدنبال ثروت هستیم تمام خلاء ها و ناکامی های خود را به ثروت ربط می دهیم در حالی که ثروت یک ابزار ناتوان و به عبارتی بهتر یک پای مصنوعی است و برای کسی که پای طبیعی دارد زشت است که حسرت داشتن پای مصنوعی را بخورد ، ما معمولا با نگاه مستقیم به ثروت موجب تحقیر خودمان می شویم و لذت را از خود دور می کنیم و گاهی زندگی را برای خود جهنم می کنیم . آنچه مهم است اخلاق است و آزاد اندیشی ، از قید و بند توجهات خانوادگی رها باشیم از به رخ کشیدن های اجتماعی رها باشیم و سعی کنیم برای خودمان باشیم متعلق به خودمان باشیم در این حالت ثروت می تواند یک نگاه غیر مستقیم و یک مسئله جانبی باشد . اگر انسانی سالم و با داشتن حد اقل زندگی نتواند شاد باشد با عقده و نفرت به سوی ثروت حرکت خواهد کرد لذا برای بدست اوردن ثروت به دروغ و فریب و دزدی و ظلم خواهد رسید . من با مردان ثروتمند زیادی حرف زده ام که بعضی از انها پیر و بعضی از انها زیاد هم پیر نیستند و می بینم که انها دچار یک نوع عذاب شده اند ، انها یاد نگرفته اند عاشق خودشان باشند و یا عاشق دیگران باشند یاد نگرفته اند از طبیعت ساده و ارام لذت ببرند انها یک زندگی را یک نوع مسابقه ثروت اندوزی می دانند که می خواهند با ان ثروت مثلا به لاس وگاس بروند یا به ویلای زیبای خود در فلان شهر اروپایی سفر کنند ولی سوال اینجاست ایا صرف زندگی کردن در یک ویلای زیبا می تواند لذت بخش باشد حالا مثالی می زنم . من با دوستی به باغ بسیار زیبایش در شاندیز مشهد می روم او از من می خواهد که این باغ را برایش بفروشم . باغ بسیار قشنگی است درختان گردو و گیلاس و البالو و کلبه ای که در قسمت بالای باغ مشرف به رود خانه است در اطراف خانه های زیبای زیادی وجود دارد که در طبقه پایین ان کارگر باغ زندگی می کند ان کارگر دو فرزند دارد که رهای از ترس و نگرانی در لای درختان بازی می کنند و صاحب باغ که کنار من نشسته نگران نحوه اب دهی درختان و نگران وضعیت ساختمان است و رفتگر محله هم که او را دیده حالا می خواهد به بهانه ای یک جورایی او را سر کیسه کند . وقتی خلوتمان بیشتر می شود او می گوید بچه هایش به این باغ می ایند و بساط آنچنانی راه می اندازند او می گوید اخرش که چی بچه های من دارند نابود می شوند من تمام جوانیم را دنبال بدست اوردن این باغ و ان خانه و ان .... به هدر داده ام و حالا می بینم اینها دارند به طرز دیگه ای زندگی خانواده ام را به هدر می دهند .

دوست من که فردی بسیار پول پرست است سه بار ازدواج کرده و حالا دو تا زن دارد و بچه هایش دو دسته شده اند هر کسی می خواهد یک جورایی انتقام خودش را از او بگیرد و او در میان ثروتش آچمز شده است . می گوید کاش چیزی نداشتم هر روز برای همان روز کار می کردم و هر روز به اندازه همان روز لذت میبردم ولی افسوس که زندگی دوباره تکرار می شود

زندگی زیباست ای زیبا پسند

زنده اندیشان به زیبایی رسند

انچنان زیباست این بی بازگشت

کز برایش می توان از جان گذشت

آرامش را با حرفهای ارام تمرین کنید و گامهایی که برای شما نگرانی و التهاب به همراه می اورند و شما فکر می کنید بعد از ان رسیدن ها می توانید بهتر زندگی کنید فقط فرصت زندگی کردن را از شما خواهند گرفت افراد زیادی هستند که در اوج ثروت و قدرت با افسوس ازلحظاتی یاد می کنند که چیزی نداشتند ولی فرصت لذت بردن داشتن که ان فرصت ها را با حرفهای زشت سخت کردن

 

البته زندگی مقوله ای شخصی است و نقش واقعی ان فقط در دل افراد صورت می پذیرد و نمی توان انرا به معنای واقعی کلمه به اشتراک گذاشت  

+ نوشته شده در  93/02/05ساعت 10  توسط كادر  | 

بعضی وقتا خیلی خسته می شم سرسام می شم و فکر می کنم دارم در بین مردمانی روانی زندگی می کنم مدتی هست می بینم یک  چیز هایی گم می شود و تازه می فهمم این خانه جن نداره بلکه دزد داره با خودم می گم آخه چطور می شه یک فردی که کاملا مورد اعتماد ادم هست دزدی کنه ، یا ماشن پشت سری را می بینم که مرتب بوق می زنه بهش که راه می دم میاد جلو من می ایسته . یکی که قول داده شنبه بیاد سر کار و من بخاطر او همه کارهایم را به هم می ریزم می بینم نمیاد . یا وقتی مشغول یک کاری هستم می بینم یکی که اصلا به او ربطی نداره میاد نظر می ده یا با کسی که معامله ای کرده ام دبه در میاره یا به کسی که چیزی را به امانت داده ام امانتم را پس نمی ده و من باید صد مرتبه خواهش کنم یا اینکه همسایه ای که معتاده و می بینه می تونه یک جورایی منو سر کیسه کنه می بینم داره چوب لای چرخ می ذاره ، می بینم مامور مالیات داره با زور باهام حرف می زنه مامور بهداشت داره گیر کغ می ده یا رفیق قدیمی منو فراموش کرده یا در ارتباط ساده معطلل می مونم یا از برچسب خوردن می ترسم یا اسیر چنگال خشونت سیاسی می شم و می بینم یک اعتراض ساده هم نمی شه کرد یک حرف ساده هم نمی شه زد . وقتی خانواده ها را به هم ریخته می بیتم و یا هیچ لطف و احساسی را در جامعه نمی بینم .

گاهی وقتا فکر می کنم دارم در بین یک عده ادم روانی زندگی می کنم که هر کسی یک جورایی رو اعصابمه ، دخترم ساتگین داره می ره مهد کودک ولی انگار مهد کودک هم شده مکتب خونه او وقتی میاد خونه رو به تلوزیون وامیسته به نماز خوندن به سجده که می ره قل هو الله می خونه بهش می گم بابا جان باید رو به قبله بایستی می گه قبله کجاست می گم خونه خدا می گه نه خدا تو یک هتل پنج ستاره است . بعد من می رم مهد کودک و بهشون می گم بابام جان این دختر من هنوز تازه پنج سالشه بذارید تا با عروسکاش بازی کنه اینطوری او همه چیز را قاطی می کنه ولی اونا می گن نه ما باید این جور چیزا یاد بچه ها بدیم

مدرسه و درس خوندن بچه ها که کلا یک جوکه هیچ انگیزه و برنامه ای نیست من می خوام بچه ام دکتر بشه می خوام با کلاس باشه می خوام خانم باشه ولی گویا بیشتر بچه ها را روانی می کنن  همه چیز بستگی به این داره که معلم شب قبل با همسرش خوب خوابیده باشه یا نه .

هر کسی را می بینی با اخم بهت خیره شده فکر می کنی طلب باباشو داره ، هر کسی یک شوک الکتریکی حساب می شه  و هر منظره ای یک سوال ،  آخر شب سر هر چهار را مامور انتظامی را می بینم با خودم می گم چه خبره مگه حکومت نظامیه بعد متوجه می شه که این نیروها را گذاشته اند تا کسی پرچم ها یی را که به در و دیوار زده اند پاره نکنه و دو روز بعد می بینم تو خیابون راه بندونه می بینم دارند پرچم ها را پایین می یارن یک وانتی با نردبان و دو سه نفر وسط راه را گرفته اند

زمان برای این مردم طلا که نیست هیچ براشون یک مصیبته اونا می خوان زمان از حرکت بایسته همه منتظرند کی ساعت اداری تموم بشه بعد منتظرند کی بچه ها می خوابند بخوابند و بعد منتظرند کی می خواد درد دلای همسرشون تموم بشه و بعد صبح شده و همه چیزباید زود تند و سریع شروع بشه و بعد اونا می شن اینه دق دیگران

ذات نایافته از هستی بخش

کی تواند که هستی بخش

+ نوشته شده در  93/02/04ساعت 15  توسط كادر  |