حقيفت آنچه نیست که بر ما می گذرد بلکه عملکرد ما در برابر آهاست

نمی دونم بعد از سال متنی نوشته ام یا نه ولی در هر صورت ابتدا عرض تبریک سال نو

علی رضا داره ازم تعریف می کنم و من همچنان دارم چایی می خورم این روزا عادت دارم با شکلات چای بخورم از این شکلاتهای خارجی گرون دارم که به کسی هم تعارفشون نمی کنم . احساس می کنم دارم داغ می شم ولی این داغی برای چای خوردن نیست باید بخاطر همون تعریف های علی رضا باشه . دستم را مشت می کنم رگهای دستم بالا می زنه و من در شیشه رفلکس خودم را می بینم که به سرخی زده ام .

تو دلم با خودم فکرهایی دارم که زیاد هم قابل توضیح نیستند ولی در یک کلام می دونم دردم اینه که می دونم من نه لایق تعریفم نه لایق مذمت من ارزو دارم یک آدم معمولی باشم چند روز قبل هم همچی مشکلی برام ایجاد شده بود یکی به من ارداتی نشون داده بود و در همون لحظه فرد دیگری سرزنش کنان وارد شده بود چه قیل و قالی که مرا آقا خوشکله صدا زده بود ، بچه قرتی ، طرف همه هیکلش صناری نمی ارزید مست بود حالش خراب بود و مرتب دری وری می گفت با این وجود منو سر حال اورده بود نمی خوام بگم مرض دارم ولی گویا وقتی متهم می شم به چیزی که نیستم خوشحال می شم و وقتی بخاطر چیزی که نیستم تکریم می شم ناراحتم . می گم شاید ما ادما دایما داریم همو گول می زنیم شاید ما در جامعه یاد می گیریم که چگونه دو رنگ باشیم و این توازن خیلی سخته منظورم توازن بین ارزشهای اجتماعی و ارزشهای درونی است .

امروز عصر با دوستی بودم که خیلی باهاش راحتم می گفتم فلانی من تقریبا چهل روزه که مثل حضرت مسیح پاکم و هیچ کاری نکردم بخاطر مریضی ها و مسائلی که بوده بقول بچه های امروزی کف کرده ام و این خیلی ازارم می ده ولی می ترسم از همه پیشنهادهایی که می کنند می ترسم ترجیح می دم ارزشهای خودم را بذارم زیر پام  از هو شدن می ترسم و این در حالیه که نمی خوام برای کسی عددی به حساب بیام می خوام صفر باشم که یک و نه منفی یک . این نحوه تفکر منو در یک خلاء قرار می ده بطوریکه من عذاب می کشم و در همون حال خودم را از یک عذاب بزرگتر دور می کنم

تعریفهای علی رضا تموم می شه چایی ام  را هورت می کشم نمی خوام در خوردن شکلات زیاد روی کرده باشم . می گم می دونی علی رضا آدما همه بی نهایت زیبا و بینهایت زشتند مهم اینه که ما از چه زاویه ای به اونا نگاه کنیم تو الان در زاویه ای هستی که منو زیبا می بینی ولی یادت باشه تو یک  جسم ساکن نیستی هر لحظه ممکنه حرکت کنی و زاویه نگاهت عوض بشه . من معتقدم هیچ انسانی نه قابل ستایش و تحسین است که قدیس شمرده بشه و نه هیچ انسانی انقدر زشت و کریه است که ملعون به حساب بیاد و منطقم اینه که وقتی پای درد دل هر کسی می شینی و اون فرصت می کنه دلشو برات سفره کنه می بینی با توجه به شرایطی که داشته زیاد هم بد رفتار نکرده . اینجاست که باید گفت هر کسی ضامن زندگی خودشه نه اونقدر خودشو برای جامعه وقف کنه که خودی براش نمونه و نه اونقدر غرق در خودش بشه که اجتماعی براش وجود نداشته باشه  

به عبارتی دیگه ادما نه می تونن عالی باشن نه می تونن وحشتناک باشن فقط می تونن خوب یا بد باشن . این داستان خوب و بد در همه تاریخ حقیقت داره ولی همه اونایی که عالی به حساب امدن چون کذب و بدبختی چیزی ببار نیاوردن

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۱/۰۸ساعت 1  توسط كادر  | 

خاطره نویسی در اینجا در میان درختان و در کنار دریا خزر و یا در میان شهر زیبای مشهد یا در حال نشستن در داخل دفتر محل کار کمتر از خاطره نویسی در زندان نیست . گاهی می بینم بزرگترین غربت ، غربت در میان نزدیکانیست که قادر نیستید همدیگر را درک کنید و من زوال تدریجی خودم را در میان تمام خاطراتم می بینم همیشه به اینکه سالمم یا می توانم زندگی را بچرخانم خوشحالم ولی بعد از سالم بودن انسان نیازهایش تمام نمی شود غذای روح بشر ازادیست . فکر می کنم به این نیاز دارم که ادمهای معمولی را ببینم کسانی را ببینم که مسخ نشده اند و حرفهایشان لزج و متعفن نیست همه چیز بر مبنای حماقت سوار نشده . می خواهم عقل انسانها را ببینم می خواهم جایی باشم که کسانی را برای تحسین ببینم .

سالها دارد از پی هم می گذرد . هر روز که می گذرد این فقط حسرت لحظه ها نیست که برایم می ماند حسرت تمام لذتهایی است که در لحظه ها پنهان می ماند و غیر قابل استخراج باقی مانده . خیلی برام سخته این همه تنهایی این همه ترس دیگه حتی از امید می ترسم چون می دانم باز هم باید در همین حسرت به امید بنشینم امید معنای دیگری ندارد ولی هیچ چیز تغییر نمی کند هیچ اتفاقی نمی افتد هر لحظه باید به خودم بگویم مردم همین هستند دنیا همین چیز هایی است که من در ان قرار دارم .

دیدن مسافران نوروزی زجرم می دهد من صرفا کسانی را می بینم که از خانه بیرون زده تا در جاده های نا امن و در شهر هایی دورتر از شهر خودشان سرگردان باشند هیچ جایی چیز تازه ای نیست بلوارها و میدان همه یک اسم دارند و چادر خوابی یا با اذیت باد و خاک و سرما همراه است یا با خطر سرقت و سرگردانی توالت و حمام و هتل ها با توجه به جیب عموم مردم نرخ گذاری نشده اند و در بیرون از فضای ماشین و چادر مسافرتی هیچ اتفاق تازه ای نیست مگر یک بازار خرید که جنس های بنجل و چینی را قالب مشتری می کنند

هیچ جا کسی نیست که تصمیم گرفته باشد برای شادی دیگران کاری بکند هیچ کجا حرف تازه ای نیست اتفاق خوشایند همان ارزویی است که همه موقع قلیان کشیدن حرفش را می زنند .

خاطره نویسی در اینجا فرقی با نوشتن در بازداشتگاه ندارد فقط دور و برت به جای دیوار های بلند دیوهای بلندی هستند با لباس های سفید که عوام به این نوع دیو می گویند آل و وقتی کسی خیلی شدید می ترسد می گویند آل زده شده

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۱/۰۴ساعت 1  توسط كادر  | 

احتمالا این اخرین متن سال نود و سه باشد

اینکه این روزها کم می نویسم دلیلش این نیست که در دو هفته گذشته یک عمل جراحی داشتم یا اینکه ذوق و حس و حالم کم شده بلکه دلیلش اینه که بدنبال یک لقمه نونم  باید قبول کرد که زمانه سخت شده باید کار کرد تعارف هم نداره

ترجیح می دهم اخرین متن امسالم را درباره پدرم بنویسم خصوصا اینکه نزدیک دهمین سالگرد فوتش هستیم و من هر روز جای خالیش را بیشتر در زندگیم احساس می کنم از همین جا می گم بابا دوستت دارم

پدر من یک دانشمند ناشناخته بود و من همیشه و هر چه بزرگتر می شم بیشتر معنای حرفای او را می فهمم و به بزرگی او بیشتر پی می برم پدر معمولا مرا نصیحت می کرد و حرفهای معنا داری می زد .

یک فردی بساطی داشت که در ان یک جعبه کبریت و چند تا سنجاق و شانه و اینه و ناخن گیر و ... می فروخت . کسی به او رسید و دید که این مرد در بساطش چندان چیزی ندارد دلش به حال او سوخت و گفت همه بساطت چند ؟ او با این روش می خواست فردی که بساط داشت را راحت کند ولی در جواب شنید

تو هر چی می خوای بگو بهت بدم ولی بساطم را نمی توانی بخری من با همین بساط  سالهاست زندگیم را می چرخانم . بابا می گفت مهدی جان ما باید فقط بساط را پهن کنیم خدا خودش روزی را می رساند .

بابا می گفت : مهدی جان اگر از کوچه ای که در ان فردی بد نامی زندگی می کند مرتب عبور کردی و متهم به فساد شدی کسی را سرزنش نکن جز خودت را

بابا می گفت : مهدی آدم باید مثل شتر باشه دور را ببنه

بابا می گفت :  مهدی جان کارت را درست انجام بده نگران گرانی و ارزانی نباش شاید روزی قیمت یک جنس دو تومن باشه و تو نتوانی انرا بخری ولی نگران نباش هر چند قیمت ان جنس به بیست تومن برسه تو خواهی توانست ده تا از انها را بخری

بابا می گفت : حرص نداشته باش سود ناخورده در جهان بسیاره

بابا می گفت : اگر اشتباه کردی سعی کن جبران کنی زیاد مصر نباش که اقرار کنی

بابا می گفت : اگر می خواهی صبح به خانه برسی شب باید راه بروی

بابا می گفت : دودا مال بهتر از سرما ماله

بابا می گفت : پنجاه سال از جلو خیلیه از عقب هیچی نیست

بابا خیلی حرفا و نصیحتهای بجا داشت . حالا خودش نیست ولی نصیحتهاش اویزه گوشمه اینجا به تمام دوستانی که پدر دارند نصیحت می کنم هر روز برن و یک ماچ ابدار از باباشون بگیرن که بعدها خیلی لباشون خواهید خارید که گونه پدری برای ماچ نباشه

دوستتون دارم و سالی خوبی براتون ارزومندم

+ نوشته شده در  ۹۳/۱۲/۲۸ساعت 15  توسط كادر  | 

گویا مزه زندگی یک چیز ثابتی است چون می بینم چهارده سالگی هم همین بود بیست و چهار ، سی و چهار و حالا هم چهار چهار سالگی همان احساس است که اگر وضعیت زندگی ارام باشد زندگی جریان زیبای خودش را مدام طی می کند . گویا لحظات مملو مستی و شادی هستند و گویا ما انسانها متعمدانه در صدد ان هستیم تا لحظاتی تلخ و غمگین داشته باشیم . فکر می کنیم گذر زمان برایمان بدبختی ببار می اورد و ما داریم پیر می شویم یک فکر در ما هست که از پیری وحشت داریم از مرگ می ترسیم این فکر در تن و روان ما ادمیان رسوخ کرده است چون همیشه در طول تاریخ حرفها و اندیشه های در این موارد تلخ بوده اند ولی من با بنیاد این اندیشه مخالفم می گویم اگر قرار باشد ما اینقدر از شامل زمان شدن وحشت داشته باشیم و بقول این قدیمی ها هر صبح بنشینیم و گریه کنیم که چرا شب قبلمان به بطالت گذشت و هر شب گریه سر دهیم که چرا روزمان حیف شد که باید گفت ما داریم در یک تراژدی نقش بازی می کنیم .

شما به یک گل زیبا نگاه کنید ان گل مگر چه مدتی عمر می کند که این همه طراوت و مستی را با خود دارد شاید اینجا باید به مفاهیم برگردم دو مفهوم دوام و استمرار گاهی یک سنگ را می بینیم که در طول سالیان مستمر وجودش را حفظ می کند بی انکه تلاشی بکند برای اینکه چگونه گی اش را حفظ کند ان سنگ کاملا منفعل است و بخاطر همین هیچ وقت ما به تحسین ان سنگ نمی پردازیم پس اینجا یک چیز داریم استمرار در بیرون و حضور مستمر در فضای خارج و عدم حضور در دنیای ذهن چون ما هرگز یک سنگ را نمی بینیم .

ولی مفهوم تداوم این نیست ما یک گل را می بینیم یعنی ان گل چنان حضور قدرتمندی دارد که می تواند چشمان ما را به تماشای خودش بدراند و تیغه های دماغ ما را پاره کند گردن ما را کش دهد و دستان ما را به ذکر تحسینش بالا ببرد این گل منفعل نیست او موجودی فعال است و هر چند ممکن است علی الظاهر خیلی زود از بین برود ولی برای همیشه در ذهن ما زندگی می کند ما همیشه بیاد داریم باز هم به سرزمین گلها برگردیم سالها می گذرد ولی اگر بصورت اتفاقی ما باز هم به جایی برویم که روزی در ان گل زیبایی دیده ایم باز هم چشمانمان گشاد می شود تا نمادی از حضور قدرتمند را جستجو کند

یادمان باشد ما نباید منفعل زندگی کنیم و مرگ و پیری فقط دامن افرادی را می گیرد که مانند سنگ بی احساس و خشک می ایند و می روند و روزی که مانند پتک بر سر کسی می خورد لذت چندش اوری را تجربه می کنند که می دانند روزی همه چیز از بین می رود و انها دیگر هیچ حضوری در تاریخ ندارند

+ نوشته شده در  ۹۳/۱۲/۱۲ساعت 11  توسط كادر  | 

زندگی آنقدر درد نیست که تی تیش مامانی ها فکر می کنند حتی مرگ هم آنچنان دردناک نیست وقتی درد را قبول می کنی وقتی مرگ را قبول می کنی انها را از بین می بری . شاید فقط یک قانون در دنیا هست و ان قانون وجدان است شاید تمام دردها و لذت ها و عشق ها و نفرت ها و اثراتی که این گونه حالات بر انسان می گذارند همه بستگی به میزانی دارد که ما چقدر باوجدان یا چقدر بی وجدان زندگی می کنیم .

سالهای سختی بر من می گذشت من متهم به چیز هایی شده بودم که حتی معنایشان را نمی فهمیدم پدرم می گفت دست دادن به تو نجس است و حتی نمی شود بر تو لبخند زد او مدام حرفهایی از مردم می شنید که مرا فردی بی دین لقب می دادن یا فردی از دین برگشته .

بدون حمایت خانواده یک دانشجوی فارغ التحصیل که بعد از اتمام درس به سربازی رفته و ازدواج کرده هم نمی تواند از لحاظ اقتصادی سرپا بایستد . اینها بود و اینکه ما بچه دار شده بودیم و اینکه من خودم را سرزنش می کردم که شاید تمام این فلاکت ها را من بوجود اورده ام ولی نمی توانستم بطور مشخص خودم را محکوم کنم نمی دانستم باید به چی محکوم باشم . در همان زمانی که من در محکومیت خودم تردید داشتم افرادی بودند که در این محکومیت هیچ شک و شبهه ای به خودشان راه ندادند و فاجعه نه اسفند هفتاد و نه اتفاق افتاد .

در صبح روز ده اسفند درست در چنین لحظاتی که الان دارم می نویسم من با امبولانس به بیمارستان امدادی رسیدم در حالی که بازویم شکسته بود رگ دستم قطع شده عصب دست از بین رفته بود و دستم مانند یک بادمجان سیاه و سرد و دردناک بود .

من در طول سیزده ساعت قبل حالات عجیبی را سپری کرده بودم از لحظه ای که به من شلیک شد بوی باروت در دماغم پیچید و تا وقتی که بدنم سرد شد و تمام خونم رفت تا جایی که دیگر رگی برای تزریق خون نداشتم لحظه ای که به دوستی گفته بودم چطور می گن یک شب هزار شب نمی شه امشب که هزار شب شد و نیز لحظه ای که که دوستی دیگر مرتب می گفتم دستم را گرم کن و او دستم را در بین دستهایش می گرفت ولی گرم نمی شدم

ولی زندگی انقدر ها هم درد نیست درد واقعی وقتی است که دستت گرم ولی دلت سرد باشد و من دلم گرم بود در لحظه ای که می خواستند به من شلیک کنند من می دانستم نمی میرم در لحظه ای که دکتر گفت جانش را نجات دهید دستش را قطع می کنند من می دانستم این اتفاق نمی افتد .

و بقول شاعر :

ای شرقی غمگین بازم خورشید در امد

بله باز هم خورشید در امد و من زنده ام و می دانم همین زنده بودن خیلی چیز است و مشکلات مانند ابرهای تاریک می ایند و می روند تا سرزمین های خشک دل ما را ابیاری کنند و ما انقدر کوتاه فکر هستیم که بیشتر متوجه همان تاریکی می شویم تا متوجه سرزمین های خشک قلبمان و سرزمین های خشک مغزمان و چه بسیارند انها که تر دماغ زاده می شوند خشک مغز زندگی می کنند و می میرند و چه زیادند انها که از ترس مرگ یک عمر مرده اند

+ نوشته شده در  ۹۳/۱۲/۱۱ساعت 11  توسط كادر  | 

امروز هشت اسفند است و من فعلا دسترسى به كامپيوتر ندارم تا درباره بزرگترين و دردناك ترين اتفاق زندگيم در نه اسفند هفتاد و نه بنويسم در هر صورت متن بعدى من درباره اين موضوع خواهد بود هر چند وقتى كسى را بغل ديوار مى گذارند و به او شليك مى كنند اتفاق نادريست و نادرتر انكه ان فرد ديگه فرصت خاطره نويسى پيدا نمى كنه من زنده ماندم تا بگم همين كه زنده ايم خيليه اين لذتو هيچ كس نميتونه ازمون بگيره

+ نوشته شده در  ۹۳/۱۲/۰۹ساعت 12  توسط كادر  | 

مادر که خیلی عزیزه ولی خواهر هم دست کمی از مادر نداره . خواهرا کم دیده می شن ولی یک محبت عمیقی در اونا هست مثل محبتی که خیلی ها به آقای خاتمی دارند و منم یکی از اونا هستم . من در یک دوره از زندگیم احساس آزادی کردم و اون دوره زمانی بود که اقای خاتمی رئیس جمهور بود هر چند من بهش رای نداده بودم ولی دوستش داشتم و حالا می خوام به نوبه خودم درگذشت خواهر عزیزشو تسلیت بگم . می خوام بهش بگم اقای رئیس جمهور خیلی از مردم مثل من دوست دارند فرصتی می بود که بیاین و از نزدیک بهتون تسلیت بدن شما خانواده بزرگی هستید من بخاطر شما تمام یزدی ها را دوست دارم . خدای بزرگ گوشه ای از عزت و بزرگی خودش را به شما داد و من  به این بزرگی ادای احترام می کنم . هر روز خواهر ها یی زیادی در این مملکت برادراشونو تنها می ذارند تا ما برادار بفهمیم چقدر به روح نوازشگر انها نیاز داریم . من خیلی وقتا به دوستام می گم الان وقتی است که دوست داشتم پدرم می بود چون احساس می کنم فقط به نفس او احتیاج دارم و حالا که خوب فکر می کنم می بینم خواهر هم دست کمی از پدر نداره . خواهرانی که اگر ما در جامعه ای مرد سالار نبودیم می تونستن تو جامعه حضور قوی تری داشته باشند و به برادراشون پشت بدن . من وقتی به خانه خواهرام می رم خیلی راحترم از وقتی که به خانه برادارام می رم . خواهر   منو حتی اگر رئیس جمهور نباشم مثل یک رئیس جمهور می بینه ، خنده از لباش محو نمی شه و مدام برام حرف می زنه هنوز ننشته ام که چایی محبتش اماده شده و وقتی می بینه نمی تونم برای ناهار یا شام پیشش باشم بارها تکرار می کنه که کاش بیشتر پیشش می موندم . مرتب به ام می گه مهدی مگه غمی داری یه کم غمگین به نظر میای ، بچه ها خوبن ، جوش نزن همه چیز درست می شه

حرفهای ساده خواهرا می تونه غمای بزرگ و پیچیده ما را از بین ببره و من افتخار می کنم به رئیس جمهوری که دوست داشت به خواهرا فرصت خواهر بودن به مادرا فرصت مادر بودن و به زنا فرصت زن بودن بده ، این مهمه که او تلاشش را کرد و خیلی ها اینو احساس کردن و همون خیلی ها امروز برای اون عزیز سفر کرده از درگاه خدای بزرگ طلب امرزش و برای تو برادر مهربان طلب صبر می کنن . باشد که روحش در پناه یزدان پاک آرام گیرد

+ نوشته شده در  ۹۳/۱۲/۰۵ساعت 0  توسط كادر  | 

سال نود و سه که یک زمانی خیلی دور به نظر می رسید دارد تمام می شود یعنی چهل و سه سالگی من دارد تمام می شود برای من سال نود و سه سال امیدوارکننده ای بود من در سال هشتاد و هشت ساخت تالار را شروع کردم و عملا همه تخم مرغ ها را در یک سبد گذاشتم دیگر راه بر گشتی وجود نداشت یا من باید از کارم نتیجه می گرفتم یا دار و ندارم از بین رفته بود سالهای سختی را پشت سر گذاشتم در سال هشتاد و نه فقط توانستم بیست و چهار تا مجلس بگیرم و این رقم در سال نود شد سی و شش تا و در سال نود و یک پنجاه و دو تا و در سال نود و دو شصت و نه تا و در سال نود و سه باید بالای هشتاد مجلس باشد .

خب ردیف کردن این کار به هیچ وجه اسان نبود یاد گیری فن کار و مدیریت مجلس و جا انداختن کار بسیار سخت بود . من ضررهای زیادی کردم تا جایی که گاهی اوقات فکر می کردم دیگر موفق نخواهم شد و عملا ورشکست می شوم ولی اصرار من بر کیفیت و درستی و اخلاقمندی خلاصه جواب داد و من حالا می توانم نفس راحتی بکشم و امیدوار باشم در سالهای بعد بهتر نتیجه بگیرم

بچه که بودم در رویاهایم فکر می کردم من رئیس جمهور خواهم شد یک نوع احساس شدید در من بود که به من می گفت تو بی نهایت در زندگیت موفق می شوی لذا از همان بچه گی سعی می کردم کارهایم درخور شان یک شاه باشد و به مسائلی که روحیه ضعف و پستی را در من ایجاد می کرد توجهی نداشتم . ولی وقتی بزرگ شدم هر روز رویاهایم تحلیل رفت تا جایی که احساس کردم اگر بتوانم یک راننده خوب یا یک مغازه دار خوب یا یک کشاورز خوب باشم کافیه و برای همین مقدار موفقیت باید راه سختی را می رفتم

حالا قسمتی از موههایم سفید شده توان جسمیم کم شده همین چند روز قبل متوجه شدم پیر چشمی دارم و باید از عینک استفاده کنم زانوهایم خیلی سالم نیست و برای بالا رفتن از پله مثل قبل راحت نیستم . گاهی بخاطر کمر درد به ماساژ می روم و درد دستم که قبلا شکسته بود حالا بیشتر از قبل شده .

حالا سقف رویاهایم کوتاه شده دیگر نمی خواهم رئیس جمهور باشم نمی خواهم بی نهایت موفق باشم نمی خواهم زورو باشم و دنیا را نجات دهم من پسر شش میلیون دلاری نیستم من بارها و بارها شنیدم که یک دهاتی په په ام که اداب دان نیست و حالا همه چیز باورم شده من حالا بعد از چهل و سه سال قبول کرده ام بچه کوچه باغ نو هستم و مانند اجدادم که در کلاته غولها در دامنه کوه بند خار زندگی می کرده اند روحی وحشی دارم شاید پدر بزرگ ها و مادر بزرگ های من در پناه پلی(( به فتح پ یعنی مرز خاکی بین دو زمین ))یا روی لاخی با هم معاشقه کرده اند و من همان روح وحشی ای هستم که از طبیعت در انها حلول کرده

من حالا اگر لقمه ی نانی داشته باشم که به اب بزنم و بخورم و اگر چشمانم توان دیدن و زانوانم توان قدم داشته باشند و مجبور نباشم جلو کسی سر تعظیم فرود بیاورم و بگویم آنچه شیران را کند روبه مزاج احتیاج است احتیاج است احتیاج ... احساس شاهی می کنم من شاه خودم شدم تا به رویاهایم جامه عمل بپوشانم و بگویم شاه دیگران شدن چیز خوبی نیست سرور دیگران بودن فقط یک عقده و فشارروحی است شاید نطفه کسانی که می خواهند شاه دیگران باشند در تاریکی مطلق بین روحی سرگردان و جسمی عریان بسته شده که چنان می خواهند فضای دنیا و جامعه تاریک کدر باشد چون این یک قاعده است که هر کسی می خواد دنیا را به شکل خودش دربیاورد  

+ نوشته شده در  ۹۳/۱۱/۲۹ساعت 14  توسط كادر  | 

وقتی از مواضعم کوتاه می ایم احساس بهتری دارم یک عمر دم از سکوت زده ام و حالا متوجه شده ام به جای سکوت کردن بهتر است کوتاه بیایم اگر همه چیز بر وفق مراد من نبود که قرار نیست باشه اگر همه کس طبق خواسته من نمی رقصند قرار نیست که برقصند خلاصه من کامل نیستم و دیگران حق دارند گاهی بی خیال من باشند . تعداد ادمها زیاده و همه کلی ارزو دارند برای خودشان نقشه هایی دارند و برنامه هایی را دنبال می کنند . شاید گاهی من باید بعنوان طعمه ای در راستای اهداف انها استفاده شوم این که چیز بدی نیست .

گاهی در جمعی خراب می شوم یا مورد بی اعتنایی قرار می گیرم یا کسی نسبت به من بی محلی می کند خب من نباید سکوت بغض امیزی داشته باشم باید حق را به انها بدهم باید فکر کنم این فقط من نیستم که اعصاب دارم و نیاز به ارامش دارم انها هم همینطورند . این نوع صحبت کردن نوع فکر کردن و اینکه یاد داشته باشم گاهی به نفع یکی صحنه را خالی کنم احساس بهتری را برایم بوجود می اورد .

در مجموع نگاه من به زندگی مشکل دارد من باید این را درک کنم که دیگران خسته هستند و من انها را عذاب ندهم به انها زنگ نزنم به انها گیر ندهم و یا مورد تجزیه و تحلیل قرارشان ندهم . از همین بچه هایم حرف می زنم انها دوست دارند فیلم های ترکی را ببینند و من منتظر داوتن ابی هستم می خواهم حرکات و سکنات خانواده های اشرافی انگلستان را ببینم وقتی انها با هم کم حرف می زنند و فقط موقع غذا خوردن دور هم جمع می شوند و دیگر به دنیای هم کاری ندارند احساساتشان چنان لبریز نیست که سه ساعت با هم بنشینند و سیزی تمیز کنند و انقدر با هم حرف بزنند که حالشان از هم به هم بخورد ، این جور حالات برایم جالب است ولی برای بچه های من سرگذشت دیلا خانم و فاطیما گل مهم است . خب این حق انهاست .

من واقعا فکر می کنم باید کوتاه امدن را جایگزین سکوت کردن کنم سکوت یه نوع عقده و فشار دارد ولی کوتاه امدن یک نوع راحتی و لوندی دارد ادمها آسمان یکدیگرند گاهی به ابرهای باران زا می مانند و گاهی افتابی داغ دارند و گاهی در دل شب ستاره ای می شوند برای رویا دیدن گاهی صاعقه می زنند و گاهی سایه می اندازند این تضاد نیست این همان چیزی است که می گویند دنیا همینه دیگه .

اینکه من مدام در این فکر باشم تا به روح دیگران نفوذ کنم اندیشه های ناپیدایشان را بخوانم و یا بر اساس باورهای انها برای خودم احساس قدرت یا احساس شرمندگی بسازم حماقت است خیلی وقتا بی توجهی به دیگران بی ادبی نیست این تفاوت معیار است که یکی چیزی را گناه می داند و دیگری در ان چیز گناهی نمی بیند و با این اندیشه است که گاهی با کوتاه امدن از مواضع سختگیرانه مانند حفظ ابرو و اعتبار دختری یک عمر باکره نمی ماند و از این ناباکره گی یک عمر شرمنده نیست . شاید سنگین باری که بر دوش انسانها هست بار گناه باشد گناهی که هیچ ریشه ای در واقعیت ندارد و صرفا بخاطر ان است که انها دیگران را دیده اند و بر اساس این دید برای خودشان مواضعی سختگیرانه اتخاذ کرده اند

+ نوشته شده در  ۹۳/۱۱/۲۶ساعت 20  توسط كادر  | 

نمی دانم وضعیت جامعه چطوریه واقعا در تشخیص خودم مانده ام هر کسی را می بینم از یک چیزی می نالد و من نمی دانم ایا اینها دارند از چه موضوعی حرف می زنند بعضی ها از یک نوع ترس حرف می زنند که گویا جامعه دارد به ته یک دره پرت می شود . با تمام این احوال من می بینم خیلی هم بد نیستیم مردم دارند زندگی می کنند و حالشان هم در مجموع خیلی بد نیست هر کسی کاسب هست به اندازه گذران زندگیش در امد دارد کارمندان خوب هستند و خلاصه زندگی می گذرد .

آیا این موج منفی موجود در جامعه یک حقیقت است یا یک دسیسه . اگر به حقیقت موضوع ایمان داشته باشم زندگی تلخ می شود چرا که یک هو احساس می کنم زیر پایم خالی شده است اهم نگرانی های جامعه چند موضوع دارد

یک : مسائل مالی که خیلی ها می گویند داریم بسوی یک فقر شدید حرکت می کنیم ، ربا خواری بانکها و بی کاری و ...

دو : مسائل خانوادگی به مشکل خورده بطوری که پدر و مادر ها اسیر شرارت فرزندانشان هستند و نمی دانند باید به کی مراجعه کنند و دختران نگران شوهر مانده اند چه کار کنند و دختران ازدواج گرده مانده اند چگونه با مردهایشان کنار بیایند

سه : مسائل فرهنگی و عدم شادی ، اصرار بر هم سویی به جای کنار امدن با تفاوتها ، مثلا یاد نداریم با دگر اندیشان چگونه رفتار کنیم با غیر مسلمانان چگونه کنار بیاییم  خشونت موجود در جامعه را چگونه تعدیل کنیم ، تک صدایی را چگونه از بین ببریم  شادی را چگونه تفسیر کنیم و  ...

چهار : سلامتی جسمی و امنیت روانی جامعه کم شده و هر کسی فکر می کند هر لحظه ممکن است دچار یک حادثه شود و هیچ قانونی از او بطور کامل حمایت نخواهد کرد و مردم به هم توصیه می کنند نمیر و بس

خلاصه موج منفی زیادی در جامعه هست که نمی شه کتمانشان کرد

من در یک کلام با تمام این مسائل مخالف هستم و دلیل من هم یک کلمه است ابتدا یک داستان می گویم بعد اون جمله را عرض می کنم

در سال هفتاد و یک دوستی داشتم که اهل رودبار بود او که اسمش علی بود می گفت ساعت دوازده شب بود جام جهانی فوتبال  سال شصت ونه بود و من می خواستم فوتبال را ببینم لذا تلوزیون را رو به پنجره گذاشتم که خانواده بتوانند بخوابند و من بتوانم فوتبال ببینم که زلزله شده و من از پنجره به بیرون پرت شدم همین که از جام بلند شدم خانمان خراب شد و من تا صبح یکی یکی جنازه هفت نفر از اعضای خانواده ام را از زیر اوار بیرون کشیدم مادر و پدر و خواهر ها و بردارنم را کفن کردم

من با تعجب به او گفتم : چطور تونستی این موضوع را تحمل کنی

او خندید و گفت : مهدی همه مرده بودند همه روستای ما مرده بودند تازه خیلی ها یکی رو نداشتن که جنازه هاشونو از زیر اوار بیرون بیاره . مهدی هیچ کس زنده نبود و تو نمی دونی که این حرف چقدر درسته که

مرگ عموم عروسیه

+ نوشته شده در  ۹۳/۱۱/۱۴ساعت 1  توسط كادر  | 

دلم برای خیلی چیز ها تنگ شده . برای دیدن کارتون حنا دختری در مزرعه و دیدن فیلم از سرزمین های شمالی . برای درست کردن ادم برفی و نشستن پای پله کرسی برای فضای خانواده . حالا خانواده ما یک گروه مجازی تو وایبره فقط همین .

دلم برای خودم تنگ شده سالهاست با خودم فاصله گرفته ام خودم را نمی بینم یک هو می بینم موهام سفید شده یا چشام پیر چشمی گرفته و یا اینکه پرش فلانم موقع فلان کم شده و کمرم درد می کنه .

دلم برای دیدن مردمی که نگران نیستن تنگ شده حالا همه نگران مسائل مالی هستند یا نگران روابطشون یا نمی دونن چشونه فقط خوب نیستند .

حل معمای دل تنگی خیلی سخت نیست فقط باید کمی راجع بهش فکر کنم . باید قبول کنم که شکل جامعه عوض شده ، حالا هر کسی تو فکر خودشه ، زبان همه طعنه امیزه و نگاهشون سرد . من باید دنبال برنامه های خودم باشم و به خیر و شر دیگران کاری نداشته باشم سعی کنم با ادمهای موفق حرف بزنم اگر با کسی حرف بزنم که دندونش درد کنه همه حرفا حول حوش همین دندون درده و اگر با یکی بنشینم که مشکلش کارشه همه حرفا همون می شه . خب باید سعی کنم بیشتر در دنیای خودم غرق بشم و ببینم من چطور می تونم شاد باشم

تعداد ادمهای شاد هم کم نیست منتها اونا دارند شادیشونو پنهان می کنن جو جامعه میانه خوبی با شادی نداره . کلا شادی زیاد جنبه مذهبی نداره چون منظور از شادی معمولا رقص و اواز و موسیقی و و خوشگذرونیه که اینها خب طبیعتا نمی تونن زیاد مذهبی باشند . شادی های مذهبی بیشتر جنبه روحی دارند . نیمه شب راز و نیاز کردن و طلب امرزش گناهان و احساس لذتی که عارفی در سحرگاهی رفت پشت بامی و داد زد

این الملوک و ابناء الملوک من هذه الذه

کجایند شاهان و فرزندانشان از این لذتی که من دارم

متاسفانه مردم زیاد مذهبی هم نیستند بیشتر ریاکار و حسودند بیشتر زیاده خواه و بدجنس هستند تا اینکه راضی باشند به رضای خدا . جامعه ما از اینجا رونده و از اونجا مونده است .

دلم برای زمانی تنگ شده که ما در یک خانه کلوخی زندگی می کردیم خانه ما شش اتاق داشت یکی مکان خمیر بود و دستگاه قالی بافی ، یکی بهش می گفتیم خانه اتاق چون انزمان اتاق کلمه شهری بود خانه ی اتاق خانه ای بود که برای میهمان در نظر گرفته شده بود یکی دیگر خانه قالچه ها بود چون با قالیچه فرش شده بود یکی خانه پلاسا بود چون با پلاس که نوعی گلیم هست فرش شده بود و ما همه انجا بودیم یکی از اتاقها یک گاو داشتیم و پر تاپاله گاو بود و پره کاه  یکی از خانه ها انبار گندم بود . ما در ان اتاق مقدار دو یا سه تن گندم داشتیم که آذوقه تمام سالمون بود من می رفتم روی گندم ها می خوابیدم و مثل ادامس گندم می جویدم

ما هیچی نداشتیم ولی خوش بودیم معمولا اشکنه می خوردیم و خوش بودیم خانمون پر کژدم بود و ما خوش بودیم . هممون زیر یک لحاف می خوابیدیم و شبها مرتب به هم لگد می زدیم تا پایمان زیر لحاف دراز بشه و خوش بودیم و حالا دلم برای ان همه خوشی تنگ شده .

دوازده بهمن پنجاه و هفت هر چند یک تحول برای مملکت ما بود که می توانست بسیار مفید باشد ولی یک تحول زود هنگام بود و مردم ما قدر این تحول را ندانستند و آب گل الود شد و سادگی و دین و تمام مفاهیم متزلزل شد و شادی مرد و نمی دانم کی وقت ان خواهد رسید که ما به این نکته برسیم که برای داشتن یک زندگی خوب باید انسانهای درستکار و با خدایی باشیم به معنای واقعی کلمه نه بشکل ریاکارانه

+ نوشته شده در  ۹۳/۱۱/۱۲ساعت 1  توسط كادر  | 

واقعا چقدر زندگی برای ادمهای کوچک سخت است  

تمام تمام مدت روز را در فکر کاری هستم ، مرتب خودم را برای انجام کاری دلداری می دهم و مرتب خودم را بر انجام کاری سرزنش می کنم . من چه تضادی دارم . دنیای ادمهای کوچک همین است .  

کوچک انسانها به درستی نمی توانند با خودشان کنار بیایند یک سردرگمی مدام انها را زجر می دهد که سعی می کنند دوای دردشان را در جمله ای در کنایه ای در ایماء و اشاره ای بیابند و چقدر این دواها ی تسکین بخش کم جال و بی رمق هستند چه عمر کوتاهی دارند و باز با وزیدن طوفانهای نگرانی و نا امیدی همه چیز نقش بر اب می شود .  

به خوبی احساس می کنم قادر به مدیریت خودم نیستم من یک تابوت را با خودم حمل می کنم که نعش خودم در ان است و هر لحظه دلم می خواهد بر سر این جنازه بنشینم و های های گریه کنم . این یک حس دلسوزی نیست یک خشم نیست متاسفانه این یک حقیقت محض است .  

صورتم را در ایینه می بینم گاهی فکر می کنم دماغم بزرگ شده است و گاهی چشمهایم را خسته می بینم که با اکراه به خودشان زل زده اند تهی از هر معنایی و این نگاه که مدتی استمرار می یابد خیلی زود متوجه می شود که راه به جایی نخواهد برد ولی همه چیز یاس نیست امید درست وقتی به وجود می اید که من بی خیال همه چیز می شود و با خودم می گویم دنیای ادمهای کوچک چقدر زیباست انها خیلی زود می توانند بی خیال همه چیزشان شوند چون چیزی ندارند با خودم می گویم انهایی که همه چیز دارند وقتی به اینه نگاه می کنند چی می بینند . دنیای ادمهای بزرگ را نمی توانم تصور کنم . ادم حسابی ها هم خلاصه دنیایی دارند .  

ولی من اینم به کوچکی یک ارزن ، خالی مانند یک طبل و سرگردان مانند غبار . تنهایی و باز تنهایی که عمقی تا بی نهایت دارد . من همیشه تنها خواهم بود چون درگیر نیاز های اولیه ام هستم فکر من این است که اگر فردی نتواند از سطح نیاز های ابتدایی اش بگذرد و کار بکند تا نان بخورد و بخوابد تا انرژی کار داشته باشد و باز نگران باشد تا کارش را سر و سامان دهد و ... این جور فردی هرگز فرصت نخواهد کرد خودش را و اطرافیانش را درک کند ، لطافت یک هوای خوب یا ظرافت یک کلام را بفهمد و یا شهد لبی را بچشد زندگی ادمهای کوچک خیلی مسخره است انها فقط می خواهند خودشان را نجات دهند گویا کودکانی هستند که بدنبال سرپناهی می گردند و یا لقمه نانی می خواهند تا درد گرسنگی عذابشان ندهد و من چقدر انسانهای اینجوری می بینم

+ نوشته شده در  ۹۳/۱۱/۰۱ساعت 23  توسط كادر  | 

حالا به حرف دخترم ساتگین رسیده ام . او که همیشه تو خونه است و از پای برنامه کودک هم بلند نمی شه می گه من وقتی بزرگ بشم می خوام دلقک بشم . بهش می گم آخه چرا دلقک بچه ها همه می خوان دکتر بشن مهندس بشن اونوقت تو می گی می خوام دلقک بشم . او جواب می ده نه من اگه دکتر بشم نمی تونم بادکنک باد کنم و برقصم .

چند روز قبل من با یک مدیر کل در سطح استان روبرو شدم و تقاضایم را به او دادم تقاضای من این بود که با سند تالار مبلغ دویست میلیون تومان وام بردارم من به اقای مدیر کل گفتم این تقاضا را از شهر خودم کرده ام و انها گفته اند که بابت این مبلغ باید شما اجازه اش را بدهید . مدیر کل به من گفت اصلا عبدل اباد کجا هست . من به ایشان گفتم که چطور می شه شما مسئول پرداخت تسهیلات به من باشید و ندانید من کجا زندگی می کنم . اقای رئیس از این حرف من ناراحت شد و ادامه حرفها طوری شد که من مجبور شدم بگم آقا من سند ملکی را در اختیار شما گذاشته ام که درب های توالتش صد میلیون قیمت داره و بعد از گفتن این حرف پرونده من بسته شد و من دست از پا درازتر ماندم که حالا باید چه کار بکنم .

وقتی از اتاق بیرون امدم با خودم گفتم کاش من هم مثل دخترم می رفتم دنبال دلقک بازی و به جای اونکه به این فکر کنم حرفمو بزنم به ساز دل این مدیر کل ها می رقصیدم . به نظر می رسد اعمال قانون در اینجا بصورت سلیقه ایه همه چیز بستگی به این داره که یکی ازت خوشش بیاد یا نیاد اگه بتونی نظر مساعد مدیران را جلب کنی می تونی با یک سند یک میلیادری هزار میلیارد وام برداری و اگه نتونی نظرشونو جلب کنی با یک سند یک میلیاردی نمی تونی دویست میلیون وام بگیری .

من اینجا رو حسابم با خداست می گم خدایا چرا ما وقتی رئیس می شیم تحمل شنیدن هیچ حرفی را نداریم خدایا پس تو چقدر خدایی که با این همه بزرگی حتی به حرفهای مورچه ها و سوسک ها هم گوش می دی ولی ما ادمایی که شان انسانیتمون یکی است اینقدر کم تحمل هستیم .

جرم من اینه که نمی تونم دلقک باشم می رم یک جایی و درخواستی می کنم و می خوام جوابمو بدن و سنگ پیش پام نذارن و غرورمو له نکنن ، نمی دونم شاید همین هم خیلیه و من حواسم نیست بقول ترانه خوان که می گه : شاید مردم حواسم نیست  

+ نوشته شده در  ۹۳/۱۰/۲۸ساعت 12  توسط كادر  | 

می گفتم شاید هنوز بخت من وا نشده  ولی خلاصه وا می شه خلاصه یه روز هم می شه روز من . خودم را دعوت به صبر می کردم ولی این صبور بودن شد انفعال رمانتیک من یا به عبارت دیگر شد نقطه ضعف من . خورشید خانم هیچ وقت به برجک من سری نزد همیشه ابرهایی بود که خورشید را نگران می کرد . ولی بدبختی همزاد من شد گویا ناف مرا با بدبختی بریده بودند ولی با این وجود من هم بیکار ننشستم سعی کردم یاد بگیرم بدبختان چگونه زندگی می کنند احساس من این بود که بدبختان هم می توانند خوشبخت باشند فقط باید یاد بگیرند زندگی در خلاء یعنی چه ، یاد بگیرند زندگی پتی و عریان چه معنا می دهد . مجموعه افکار من در این زمینه به تخصصی خیلی بالا رسید که ماحصل ان می شود یک رهایی مطلق به همراه یک وابستگی عمیق ، به این معنا که من می بایست از تمام چیز هایی که باید در بین انسانها بدست می اوردم بگذرم و بی نهایت به چیز هایی فکر کنم که خدا به من داده است . مثلا من می بایست در بین انسانها به لذت و تفریح و شادی و کار و اینده و ازادی می رسیدم که طبیعتا اینها برای یک ادم بدبخت مسیر نیست و چون تلاش من در رفع این موانع محلی از اعراب نداشت من از دنیای انسانها بریدم و این شد رهایی مطلق من و از طرفی دیگر چون بدبختان نیز محکوم به زندگی هستند به داشته های وجودی ام بیشتر دقت کردم لذا از اینکه می بینم از اینکه می نویسم از اینکه می شنوم از اینکه هستم بیشتر لذت بردم و همیشه به بیابانهای خشک و لم یزرع خیره شده و با خودم گفتم هنوز خیلی جاها هست که من می توانم سر به انها بزنم و بقول گفتنی سر به بیابان بگذارم چقدر این مفهوم ارامش بخش است بیابان کسانی را که سر به ان می سپارند را دوست دارد انجا پر از هیچی ها هیچ کسی هاست انجا خلاء قانون است قانونی دست و پا گیر که می خواهد من اسیر باشم .

حالا من بدبختی شاد هستم و به همه بدبختان می گویم شما هم می توانید یاد بگیرید یک بدبخت خوشحال باشید نه انکه از بدبختی تان شاد باشید بلکه از اینکه خود را نفروخته اید روحتان را به اهریمن واگذار نکرده اید از اینکه سر تعظیم فرود نیاورده اید از اینکه دزد نشده اید از اینکه چاپلوس و ترسو نشده اید خوشحال باشید شما در ان موقع بدبختی هستید که بدبختی را انتخاب کرده اید ولی پستی را قبول نکرده اید

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن

+ نوشته شده در  ۹۳/۱۰/۱۹ساعت 23  توسط كادر  | 

زندگی تجربه ای تکرار نشدنی و خیلی دشوار است و البته شاید همین هیجان زندگی را بالا می بره . مهم ان است که ما کمی زود تر از دیگران تجربه هایی را که لازم داریم بدست بیاوریم و گر نه واقعا خیلی زود دیر می شود . تعداد تجربه هایی که در زندگی لازم داریم انقدر زیاد است که از تعداد شمارش خارج است با این وجود گنجایش مغز ما هم خیلی بالاست . ولی حالا من یک تجربه را اینجا می گم . تجربه ای که اسمش را می ذارم : مچ اونی را بگیر که پای تخته سیاه ایستاده . در سال هفتاد سه یعنی دقیقا بیست سال قبل من علاقه زیادی به فوتبال داشتم و با تیمی که داشتیم برای مسابقات به شهر بردسکن رفتیم در ان شهر ما را در یک مدرسه اسکان دادن . همه اعضای تیم که تقریبا بیست نفری می شدیم در یک کلاس درس باید می خوابیدیم . و منم که از اون دسته ادمها هستم که حتما باید در فضایی کاملا ساکت و خلوت بخوابم و تازه یک بالشت زیر دستم باشه یکی زیر پایم باشه یکی ... خلاصه شرایط خوابم خیلی خاصه باید حتما تاریک باشه و ... لذا در ان کلاس نمی توانستم بخوابم شب به نیمه رسیده بود و من همچنان بیدار بودم همه در خواب عمیق بودند . یک دفعه تصمیم گرفتم یک اذیتی بچه ها را بکنم . لیوانها اب لب پنجره بود من یکی یکی انها را اب کردم و کنار هر یکی از بچه ها یک لیوان گذاشتم و منتظر یک گوشه ای نشستم بچه ها یکی یکی غلت می زدن و لیوان اب را زیر خودشان چپه می کردن و با غرولند از خواب بیدار می شدن و فکر می کردن حتما یکی اب خورده و بقیه لیوانش را انجا گذاشته . نفر بعدی اب را چپه می کرد و همینطور همه لیوانها را چپه کردن و عکس العمل انها در برابر این کار برای من جالب بود یکی پتوی دیگری را می کشید یکی چرندی بلغور می کرد و خلاصه من تنهایی را اینطوری پر کردم . فردا بچه ها با هم که صحبت می کردن متوجه شدن این جریان اب برای همه اتفاق افتاده لذا ناراحت شدند و بدنبال مقصر می گشتن و هر کسی دیگری را متهم می کرد . من کنار تخته سیاه ایستادم تکه ای گچ برداشتم و خواستم که هر کسی نظرشو بده که به کی مظنونه ، پنج نفری گفتند اقای الف . سه نفری گفتند اقای ب و .... دست اخر من دیدم همه متهم شده اند جز یک نفر منم گفتم به نظر من فلانی این کار را کرده و اینطوری همه متهم شدن غیر از خود من . برای من جالب بود که هیچ کس به من مشکوک نمی شد چون من پای تخته ایستاده بودم و البته در ان جمع به انها چیزی نگفتم ولی خلاصه برای خاتمه به حرف و حدیث ها و جلو گیری از بعضی مسائل همان روز قضیه را گفتم و جریان تمام شد ولی یک چیز برای من تمام نشد و ان اینکه چرا ما مردم نمی خواهیم به انهایی که ادعای قیمومیت ما را دارند مشکوک شویم چرا فکر ما بصورت اتوماتیک برای خودش یک سری خط قرمز هایی دارد که ناخود اگاه ما را گول می زند
+ نوشته شده در  ۹۳/۱۰/۱۴ساعت 21  توسط كادر  | 

اغاز سال 2015 را با این جمله تبریک می گم :

بهتر است انسانی باشیم با تمایلات ارضاء نشده تا خوکی باشیم با تمایلات ارضاء شده

بهتر است سقراطی ناخشنود باشیم تا ابلهی خوشنود

آرزو بر جوانان عیب نیست هر چند دیگه زیاد هم جوان نیستم ولی اگر زندگی به من اجازه بدهد دوست دارم زبان انگلیسی را یاد بگیرم و بروم بین این انگلیسی زبانها فیلم ها و حرفها و کتابهایشان را بخوانم واقعا زبان انگلیسی یک چیز دیگست . آنقدر علم و تمدن به زبان انگلیسی پیشرفت کرده که می توانم بگویم هر کس زبان انگلیسی نمی داند زبان دنیا را نمی فهمد زبان زندگی را نمی فهمد . گویا تمدن به زبان انگلیسی و توحش به زبان دیگری نوشته شده

من فردی غرب زده نیستم من واقعا یک فرد غربی هستم یعنی اگر این جمله را قبول داشته باشیم که افرادی که با فرهنگ من هستند با من فرقی ندارند من بیشتر غربی ام من معتقد به خنده ام معتقدم که انسانها باید مرتب شاد باشند و شادی باید یک التزام جامعه باشد به این صورت که همه مردم باید در روزی یک ربع اواز بخوانند و نیم ساعت برقصند

بعضی زبانها کلا غلیظ و خشن هستند و ادایشان غمبار است خوشبختانه زبان فارسی از ان زبانها نیست ذات این زبان شاد است

یکی دیگر از دلایلی که دوست دارم زبان انگلسی را یاد بگیرم این است که دوست دارم نوشته های فلاسفه غرب را با عین همان جمله ای بخوانم که انها ادا کرده کرده اند نه با ترجمه ای که من ان هم گاها در اختیار دارم

هر چند هیچ زبانی قادر نیست افکار دقیق ما را بیان کند ولی من دوست دارم به جای ماندن در میان کسانی که جهان را تفسیر و تاویل می کنند به میان کسانی بروم که جهان را دگر گون می سازند

آی کسانی که در ساحل نشسته شاد و خندانید سال خوبی داشته باشید

+ نوشته شده در  ۹۳/۱۰/۱۰ساعت 23  توسط كادر  | 

به قیمت پیر شدن ما بچه ها بدنیا می ایند تا چرخ دنیا بچرخد در سیزده دی ماه هشتاد و هفت ساعت پنج و بیست هفت دقیقه بعد از ظهر در بیمارستان مهر مشهد ساتگین بدنیا امد و ما حالا داریم برای جشن هفت سالگی اش اماده می شویم . مادرش برای هدیه تولد برایش یک تبلت خریده می خواهد ساتگین را سورپرایز کند . ما متعلق به فرزندانمان هستیم و من تلاش برای راحتی و خوشبخی فرزندانم را بر خودم لازم می دانم معتقدم انها برای بدنیا امدن هیچ تصمیمی نداشته اند این من بوده ام که انها را به زندگی دعوت کرده ام و باید برای این میهمان عزیز هر کاری از دستم ساخته است را انجام دهم . بچه ها بهانه زندگی هستند انها هستمن که جدیت زندگی را از من می گیرند مرا سوار تل کابین می کنند مرا به پارک می کشانند و یا می خواهند با انها برنامه کودک ببینم . ما بزرگتر ها که برای هم چیزی نداریم اگر بتوانیم همدیگر را دور بزنیم اگر بتوانیم رو اعصاب هم باشیم کوتاهی نمی کنیم . من با تمام وجود برای بچه ها وقت می ذارم با انها بازی می کنم وقتی می خوابند به معصومیت چهرشان نگاه می کنم . ارزو می کنم دنیا برای انها محل ارامی باشد دور از نفرت و خشونت . نسل من برای زنده ماندن بهایی گزاف پرداخت کردند انها از تمام ارزوها و استعداهایشان گذشتن و اسیر و حقیر به زندگی ادامه دادن چنین به نظر می رسد که من دیگر نسل سوخته نیست باید به این نسل گفت نسل خسته افرادی که در همین چهل و پنجاه سالگی فرسوده شده اند و دیگر نایی برای حرکت ندارند انگیزه ای برای ادامه ندارند گویی کلاغی با بالهای بزرگ و سیاه بر اسمان ظاهر گشته و سقف زندگی را کوتاه و ترسناک کرده است . امید وارم برای بچه ها این طور نباشد . نسل من چوب پدرانی را خورد که لیاقت پدر بودن را نداشتند یک سری افراد هپروتی بودند که در افسانه ها و میان اشباح زندگی می کردند . نمی دانم نسل اینده چه خواهد بود واقعیت پدران و مادران امروزی نامعلوم است و این واقعیت پنهان انهاست که در خانه هایشان بروز خواهد کرد بر دل بچه هایشان خواهد نشست و اینده را خواهد ساخت
+ نوشته شده در  ۹۳/۱۰/۰۹ساعت 12  توسط كادر  | 

بحث اینکه زندگی چیست داره قدیمی می شه این حرفا که سیاست چیه وجدان چیه وفاداری کدومه و ... اینها دارن دموده یا بقول گفتنی جوادی می شن . دیگه هر کی هر جور هست خودشو داره توجیه می کنه . تو خیابون اگه چشم بهم بزنی یکی از چشاتو می زنن و بعد به قیمت چشم بزغاله به کله پزای میدان تره بار می فروشن . البته این نوع حرفا که آی همه این شدن و اون شدن هم قدیمی شده حتی این حرف که باید ساخت باید صبور بود هم دیگه یک حرف مسخره است . جامعه این شده که هیچ فکر و برنامه ای نداشته باشی ببنی چی پیش میاد دیدی مردم دارن سر بالا می رن تو هم بری دیدی دارند داد و بیداد می کنن تو هم صداتو بلند کنی دیدی دارند دزدی می کنن تو هم بکنی دیدی هر کی را می بینن می کنن تو هم ترتیبشونو بدی . الان من در همین لحظه مرگ مفاهیم را اعلام می کنم دیگه به نظر من هیچ ارزشی وجود نداره گویا این اسید پاشان خلاصه توانستند به صورت ارزش هم اسید بپاشند و برای خودشان ارزشهای خاصی بسازند که به زور ...یر بزنی تو فلان خر به زور گوز بیرون می اندازشون . می گن قراره تا سی سال دیگه ایران بشه کویر دیگه همین حرفا رو کم داشتیم می گن من کلا تو کار خدا موندم نمی دونم جواب خوبی را بدی می ده یا بدی را خوبی ولی هر چی هست نمی شه در امر خدا دخالت کرد . فقط باید با خودمون درد دل کنیم زیاد هم نباید اهل دقت و ریز بینی باشیم حد اقل به خودم اینو می گم که من ادمی هستم که همینجوری بدنیا امده ام همینجوری هم زندگی می می کنم و همینجوری را خواهم مرد
+ نوشته شده در  ۹۳/۱۰/۰۸ساعت 20  توسط كادر  | 

از یلدا خاطره خوبی ندارم بچه روی دولت نیستم که ترانه  ی خونه ی مادر بزرگه هزار تا قصه داره را بخونم . مادر بزرگی در کار نبود از چهار تاشون فقط یکیش مانده بود که اونم خیلی پیر بود و درگیر خودش و منم خیلی بچه . شبها یلدا را زیر کرسی بودم معمولا روی کرسی یک مجمعه مسی پر انار بود و کمی تخمه و چراغ گرد سوز و حرفهای بزرگترا که برای من مهیج نبود . از رقص و پایکوبی و خنده خبری نبود . خانواده یک جمع سرد و مومیایی شده بود و من یواشکی به زیر لحاف می رفتم تا گرمم شود و تا قبل از اونکه من در راس بحث خانواده قرار بگیرم سعی می کردم بخوابم

زندگی برای من هیچ وقت یک هدیه شاد و شیرین نبوده . من همیشه خودم را در وضعیتی سخت تنها گرفتار می دیدم که با خودم کلنجار می رفتم خیلی وقتا ارزو کرده ام کاش یک بچه بودم که متعلق به هیچ خانواده ای نبودم خیلی وقتا ارزو کرده ام کاش بدنیا نمی امدم و حتی ارزوی مرگ کرده ام  .

کسانی که مرا می بینند اصلا در مورد این جور قضاوتی ندارند انها یک فرد شاد و تقریبا جنگ جو می بینند منم انکار نمی کنم شایدم باشم ولی موضوعاتی در دلم مانده که نمی توانم بیانشان نکنم اینکه نیاز به محبت بیشتری داشتم اینکه نیاز به پشتوانی بیشتری داشتم باید احساس می کردم دلم به یکی گرمه . یکی هست که پشتم ایستاده ولی هرگز این احساس را تجربه نکردم

در روابطم هرگز موفق نبودم مردم را از دور دیدم که به انگیزه های خاصی به من نزدیک می شوند و بعد از مدتی فقط پشیمانی برایم می ماند که چرا به انها نزدیک شدم . یلدا مال ادمای خوشبخته کسانی که جور دیگه ای فکر می کنن قوی هستند و مهربان . ادمهای قوی مهربان هستند ادمهای ضعیف مهربانی شان چندش اور است چنان لطفت می کنن که حالت خراب می شود گویا یکی در حال احتضار است و تو را با صدایی رو به زوال می خواند و نگاهی که حاکی فراغ است به تو می اندازد .

این همه بدبختی برای من یک چیز داشته و ان اینکه من به خودم عادت کرده ام به تنهایی هایم خو گرفته ام و از دنیای خودم لذت می برم گویا یکی در من هست که به همه مشکلات پوزخند می زند و از این ناراحت نیست که محبت ندیده از این ناراحت است که چرا دیگران کوچکتر از ان هستند که محبت بکنند .

این کوچکی کسانی که با من در ارتباط بوده عذابم داده نه محبتی که از من دریغ شده . اگر دیگران از من حذف شده اند بخاطر خطاهایشان نبوده است به خاطر حقیقتشان بوده است و من رنج برده ام چرا یک فرد حقیقی به تو من نخورد چرا من یکی را ندیدم که بوی حقیقت بدهد و مرامش به من ارامش بدهد نه دستی که بر سرم کشیده می شود و نه نگاهی که به ترحم اغشته است

با تمام این احوال یلدا را دوست دارم چون قسمتی از هویت من در یلدا نهان است و من زمانی به حقیقت خواهم رسید که بتوانم تکه های حقیقت خودم را از هر جایی جمع کنم ، کنار هم بچینم و گم شده پازل خودم را کامل کنم

+ نوشته شده در  ۹۳/۱۰/۰۱ساعت 21  توسط كادر  | 


من در سال هفتاد یعنی بیست و سه سال قبل که کنکور دادم در رشته حقوق هم قبول شدم ولی بدلایلی رشته الهیات را ترجیح دادم . بعد ها که دک و پز این وکیل ها دیدم با خودم می گفتم کاش رشته حقوق می خواندم ولی حالا می بینم خوب شده که خدا نخواسته من این نان نجس را بخورم . واقعا این قشر به نظر من بدترین قشر کاری هستند که پولهای مفت زیادی را می گیرند و حق و حقوق را به نوعی دلال بازی تبدیل کرده اند اصلا چیزی جز سکه پول را نمی شناسند و رابطه هایشان با این کار چاق کن های دادگاهها و این قاضی ماضی های مجهول الحال از مملکت ما یک جامعه عقب مانده تصویر کرده است . یک کارگر از صبح تا شب کار می کند بیل می زند و یا آجر جابجا می کند و روزی سی هزار تومان مزد می گیرد ولی این اقای وکیل تنها چیزی که نمی بیند حق حقوق است او فکر می کند حق او همه چیز است به یک خود باوری کاذبی رسیده که انگار او فقط می تواند حرف بزند و بقیه لال هستند . این وضعیت شلوغ دادگاهها هم برای وکلا نان دونی خوبی راه انداخته اینها هم که می دانند خلاصه جریانات دادگاه ابتر می ماند و کار به جایی می رسد که کسی که حق به جانب اوست انقدر از پله های دادگاه بالا و پایین می رود و اینقدر پشت در اتاق این حضرات الاف می شود و اینقدر توسط یک سرباز پر رو و بی ادب تحقیر می شود و اینقدر پول تمبر می دهد و اینقدر منتظر اخطاریه و جواب اعتراض و دیگر چیز ها معطل می شود که دست اخر می گوید :
خر ما از کره گی دمی نداشت
وکیل ها این چیز ها را می دانند لذا معمولا از هر دو طرف دعوا پولی می گیرند و به گربه می گن فرار کن و به سگ می گن بگیر . این فقط پول است که روی پول می اید .
من یک پیشنهاد ساده دارم و ان هم اینکه اگر کل این دفاتر وکالت را ببندد و دانشگاه حقوق را تعطیل کنند حق حقوق مردم بهتر سامان می گیرد و دیگر این دلال بازی ها از بین می رود و از اون گذشته یک سری اختلافاتی که ریشه عقلی دارند و بقول گفتنی موضوع به شکلی هست که اگر هر فرد عاقلی را از کنار خیابان بگیرد و موضوع را با او مطرح کند می تواند تشخیص دهد حق با کدام طرف است این گونه موارد دیگر به مغلطه نمی افتد که ادم فکر کند تمام این دادگاهها به اندازه یک بچه پنج ساله عقل ندارند و دیگر اینکه این همه ادم کلاش و دزد و شر خر و کلاهبردار جرات نمی کنند با پشتی که از این حضرات وکلا می گیرند در جامعه دست به جنایت بزنند
نفرین بر نانی که به نا حق بر سر سفره هایتان می گذارید . آتش بگیرد ان لباسی که با لخت کردن مردمانی نا اگاه بر تن فرزندان خود پوشانده اید

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۹/۲۹ساعت 0  توسط كادر  | 

نمی دانم خلاصه نل به پارادایز رسید یا نرسید . ولی قبلا برام خیلی مهم بود انزمان هم سن و سال نل بودم و در حالی که عده ای سعی می کردن نگذارند نل به پارادایز برسد موضوع در مورد من بر عکس بود من در میان عده ای بودم که غل و زنجیر بر گردنم انداخته بودند و مرا کشان کشان به سمت پرادایز می بردن . من داد می زدم که اجازه بدهید راه رفتن را خودم بیابم ولی انها می گفتن تو صغیر هستی تو نمی فهمی و قدرت تشخیص خوب از بد و سره از ناسره را نداری این فقط ما هستیم که راهنمای پارادایز هستیم .
گاهی نل گریه می کرد پدر بزرگش مریض بود و شرایط برایش سخت می شد ولی با این وجود سگی داشت که خودش را برایش لوس می کرد خری داشت و درشکه اش را می کشید و هر موقع حال پدر بزرگ خوب بود پشتش می ایستاد . ولی من تنها بودم حتی یک گنجشگ هم لب دیوارم نمی نشست پدر و پدر بزرگ و نسل اندر نسل من همراه با راهنمایان بودند حتی سخت تر از انها گاهی به زور زنجیر را می کشیدن و لاش مرا بر تن زمخت روزگار می خراشیدن و گاهی سنگی بر سرم می زدند تا تمکین کنم .
نمی دانم مرا چه شده بود گویا کسی یواشکی در گوشم گفته بود چرا می خواهند زورکی تو را به پارادایز ببرند علی الظاهر این یک واسته گری بود گویا کسی در پارادایز به کسانی کمیسیون می دهد که برایش نیرو جمع کنن و بعد او می خواهد به این نیروها طلعت بدهد این چگونه معمایی بود .
منم گاهی گریه می کردم می دانستم اگر تمکین نکنم چقدر تنها خواهم بود من خواهم بود و خودم که از گوشه لبانم شره کرده ام از گوشه چشمانم سرازیر شده ام درقعر نگاهم نقر زده ام و اگر تمکین کنم چه همهمه پر شوری را تجربه خواهم کرد ولی هر موقع به خانه برگردم از ایینه خواهم ترسید چون من در ان فردی را خواهم دید که از خودش تهی شده است 

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۹/۲۸ساعت 13  توسط كادر  | 

واقعا ما ایرانیها چی هستیم

می شود گفت که انسانها را نمی شود بر اساس ملیت  نژاد  یا حتی خانواده شان شناخت ولی می شود انسن را بر حسب نیازش شناخت و چون نیاز انسنها بسته به محیط و خانواده و نژادش هست پس می توان گفت که انسان اسیر نظام خانواده و نظام کشوری اش هست .

برای جلو گیری از ظلم و برقراری عدالت و رشد معنوی یک فرد باید معیارهای جامعه بر مبنای روحیات انسانی بنا شوند نه بر اساس سلیقه فردی یا گروهی و تمام مشکلات از همین جا شروع می شوند و اساس بی عدالتی همین است که یک فرد یا گروه بخواهند برای خودشان یار گیری کنند. خب طبیعتا افرادی که از خوشان شخصیتی ندارند زود تر از همه جذب می شوند و بقول گفتنی رنگ جمع می گیرند و باند بازی ها شروع می شود . این مستمعین احمق که حالا مزه پول قدرت و موقعیت اجتماعی زیر زبانشان مزه کرده دست به هر کاری می زنند تا خودشان را حفظ کنند و بقول گفتنی چماق دست خرس می افتد  . زبان منطق جایش را به زبان زور می دهد و ریا کاری و چاپلوسی جای تلاش را می گیرد استعداد و توانایی جامعه به هدر می رود و اینطوری می شود که شاعر می گه

روزی گذرم افتاد به ویرانه توس

دیدم که جغد نشسته بر جای خروس

گفتم چه خبر داری از این ویرانه

گفتا خبر این است افسوس افسوس

بله افسوس جای همه چیز را در زندگی می گیرد و جامعه شکل انفجاری می گیرد که در ان عده ای می خواهند به بیرون پرت شوند و عده ای مدام بر طبل هسته می زنند

و اینجاست که نمی توان یک فرد یا یک جامعه را شناخت چون هر انسنی در این جور فضایی قرار بگیرد غیر قابل پیش بینی می شود و در یک کلمه می توان گفت انسان از درجه انسانیت سقوط می کند  

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۹/۲۶ساعت 13  توسط كادر  | 

خب این روز ها خیلی خسته ام تقریبا دو ماه تمام است که بصورت مدام با چند گروه کارگری در تالار کار می کنیم . دوستانی که به من لطف دارند به خدا قوتم می ایند . هر کسی یک چیزی می گوید و گاهی انقدر حرفهای خسته کننده است و با وضعیت خستگی من سازگار نیست که دلم می خواهد دست طرف را بگیرم و از تالار بندازمش بیرون ولی بعضی ها هم خیلی حس خوبی می دن امروز یکی از دوستان پرسید این طرحهها و برنامه ها را خودت اجرا کرده ای گفتم بله . گفت نه کار تو نبوده ، روزی جلسه ای گذاشتن تا به سازنده و طراح ماشین بنز جایزه بدن ولی ان فرد گفت طراح واقعی این ماشین کسانی هستند که از ان استفاده کرده اند انها هر کدامشان به من مراجعه کرده اند و ایرادی گرفته اند و من در لابلای ان ایرادها به این طراحی رسیده ام . گفتم : فلانی گل گفتی واقعا تمام کار ما برخواسته از نظر مشتریهایمان بوده است هر کدام از انها نکته ای را گوش زد کرده اند و من حالا دارم همان ایراد ها را می گیرم . این موضوع برای من دو درس اخلاقی داشت اول اینکه از اشتباه نترسم و بدانم باید از یک نقطه ای شروع کنم و هدفی کلی را دنبال کنم و در ضمن حرکت نرمک نرمک اشتباهاتم را رفع کنم . دوم اینکه اجازه بدهم تا دیگران نظرشان را بگویند اگر یک فرد در زندگی یا یک دولت در اجتماع جلو ایراد گرفتن را بگیرد هرگز موفق نخواهد شد اشتباهاتش را رفع کند و در طول سالها تبدیل به یک حکومت فاسد و دیکتاتور می شود این روز ها اعضای خانواده در وایبر یک گروه تشکیل داده اند این برایم جالبه به نظرم ما که در دنیای واقعیت نتوانستیم با هم کنار بیاییم در دنیای مجازی بهتر می تونیم با هم باشیم سالهای زیادی است که ما همگی زیر یک سقف جمع نشده ایم و این طور نبوده که صبح ها با هم باشیم و شبها با هم باشیم داستان بگیم و جوک بگیم و به هم شب به خیر و صبح بخیر بگیم ولی در دنیای مجازی این طوری هستیم همه مون هر لحظه انلاین هستیم درد دل می کنیم و می خندیم و موعظه می کنیم و ایراد می گیریم . دیگر اینکه این روز ها هوا سرده ولی از بارندگی خبری نیست اینجا رسمه هر سالی که اولش دعد و برق داره می گن سال کره انداز شد یعنی اینکه دیگه از بارندگی خبری نیست در هر صورت خوبم و دعا می کنم همه خوب باشن
+ نوشته شده در  ۹۳/۰۹/۲۵ساعت 22  توسط كادر  | 

وقتی ترانه ی یکی از راه می رسه را گوش می کردم همیشه فکر می کردم قراره یکی از راه برسه ولی این فقط ذهن من بود که گول خورده بود و امادگی این را داشت که قبول کنه قراره یکی از راه برسه و بعدش همه چیز اون طوری بشه که من تو رویاهام دوست دارم بشه ولی حالا می فهمم داستان رسیدن یکی یک داستانه یک داستانه شیرین هیچ کس برای نجات و رهایی و راحتی و شادی من از راه نخواهد رسید این فقط خود من هست که می تونم بهش تکیه بزنم وقتی من بازی زندگی را فهمیدم اقتصاد ، لذت ، عشق و خوشبختی را احساس خواهم کرد همه چیز در خود من است قرار نیست اینها را کسی از بیرون به من بده . دیگه منتظر کسی نیستم منتظرم کی خمیازه ام می یاد و یک خمیازه از ته دل بکشم یا نوک دماغم می خاره و طوری دماغم را بخارونم که انگار دارم بینی ام را می کنم یا در ادامه یک فکری خسته بشم و صرفا شانه هامو به علامت تسلیم بندازم بالا . اینجا مودبانه منتظرم تا به زندگی اجازه عبور بدهم بگم خواهش می کنم باز هم به ما سر بزنید اینطوری نباشه که دیگه من فرصت با تو بودن را نداشته باشم . بطور کامل هیچ کس با دردها و نیاز های من اشنا نیست از بیرون ادمها همدیگر را در قالب های اجتماعیشان می بینن یکی که در یک ساعت مشخص می خوابه و برای رفع نیاز های روحی و روانی اش همون چهار چوبی را رعایت می کنه که همه می گن باید تو همون چهار چوب باشه . ولی چهار چوب ها با مزاج من سازگاری ندارند من همیشه خودم را پشت حصار می بینم نه درون حصار یک توحش مطمئن برام نهایت لذته . گاهی از نهایت تنهایی می ترسم این منو نگران می کنه که اگر در چاه تنهایی گرفتار بشم چقدر در چاه عمیقی افتاده ام می خواهم خودم را به کسی بچسبانم و یک جورایی ازش التماس کنم تا خلاء منو پر کنه ولی در مقام عمل این اتفاق هرگز نمی یفته و من مرتب به این نتیجه می رسم که چه بخوام و چه نخوام باید باور داشته باشم که انسان موجودی تنهاست و دیگران به سمت تو می ایند نه بخاطر خودت بخاطر عوارضی که تو هست و چشم انها را گرفته ولی باز هم اون تنهایی عمیق که متعلق به خودته در همه حال باهات می مونه دیگه وقتی ترانه یکی از راه می رسه را گوش می کنم منتظر رسیدن یکی از راه نمی نشینم
+ نوشته شده در  ۹۳/۰۹/۱۷ساعت 1  توسط كادر  | 

در مورد کسی که در مورد هادی حق شناس صحبت کرده بود عرض کنم که علاقه بین ما دو نفر یک طرفه نبود هادی فقط مرا برای درد دل انتخاب می کرد بارها و بارها شب تا صبح مرا بیدار نگه می داشت و با من حرف می زد من واقعا این را احساس کرده بودم که یکی از نزدیک ترین افراد به او هستم و حالات روحی ام هم گواهی می داد که من چقدر به این مرد علاقه دارم . مادر هادی سینه مرا می بوسید و می گفت تو بوی بچه مرا می دی و پدرش می گفت تو هادی کوچکیه ما هستی و برداران هادی هم با من ارتباط خوبی داشته اند و دارند نمی دانم شما کس هستید که کاسه داغ تر از اش شده اید و فکر می کنید در این میان می توانید از مسند بالاتری حرف بزنید . من هنوز بعد از بیست از مرگ هادی هرگز او را فراموش نکرده ام و روزی نشده که بیاد او نباشم ولی با این وجود زمانه و درگیری های روز مره به من این فرصت را نمی دهد که بیشتر به سر خاکش بروم حتی شده من گاهی از شمال در حال عبور بوده ام و به سر خاک او رفته ام و تا همون چند قدمی خانه پدرش نرفته ام چون نمی خواسته ام یاد هادی را و خاطره تلخ او را دوباره بیادشان بیاورم . من یقین دارم روح هادی از من راضی است و البته یقین ندارم ولی اجان یک دفعه به من گفت روز اخر زندگیش هادی در کاغذی نوشت کاش همه می مردن من و مهدی زنده بودیم . شما دوست عزیز واقعا از علاقه بین ما اگاه نیستی و خواهش می کنم با توهین کردن به من روح او را ازرده نکن چون ما یک روح بودیم در دو بدن

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۹/۱۶ساعت 1  توسط كادر  | 

این روز ها بنایی می کنم . ابتدا قرار بود یک بنایی تقریبا جزئی داشته باشیم ولی رفته رفته موضوع بزرگ شد . ما در طول شش سال تالار داری متوجه شده بودیم که یک سری مشکلات هست که کار خدمات را مشکل می کند لذا باید تغییراتی صورت پذیرد ساخت یک لابی در قسمت ورودی تالار ساخت مکان مخصوص پرسنل جا بجا کردن سرویس های بهداشتی بزرگ کردن سن بزرگ کردن راه پله ها . تعریف کردن فضاهای داخلی تالار و خلاصه یک سری مسائل جزئی دیگر . من تقریبا از صبح تا شب با بچه ها هماهنگ هستم و در خیلی از زمینه ها باید اعمال سلیقه بکنم و گاهی هم یک گوشه ای می نشینم و فقط به کار نگاه می کنم . با تمام این احوال من عاشق بنایی هستم همیشه برایم مهم بوده که مکانی شیک و در خور شان برای میهمانهای تالار اماده کنم هر چند این کار از لحاظ اقتصادی مقرون به صرفه نباشد ولی من فکر می کنم همه چیز اقتصاد نیست زندگی محل کار و تلاش ماست حالا هر کسی در یک زمینه ای و در یک گوشه ای از دنیا به نظر من لازم نیست حتما کار بزرگی انجام بدی همین کارهای کوچک هم می تواند سرگرمی خوبی ایجاد کند من فکر می کنم مهم ان است که ادم خودش را در کاری پیدا کند و از ان کار لذت ببرد اینکه دیگران چگونه ارزیابی ات می کنند چه ارزشی دارد معمولا هر فرد به چشم عده ای حقیر و به چشم عده ای دیگر بزرگ می اید باید دید هر کسی به چشم خودش چطور می اید تالار کار بیرونی من است معرفه اجتماعی من است و در امدش برایم مهم نیست چون مشخصا در امدش بازگوی سرمایه اش نیست و همچنین بازگوی زحمتش نیست دنیای درون من به وسعت کهکشانهاست سالنهایش هر کدام به اندازه منظومه شمسی بزرگ هستند و این به من ارامش می دهد من ارامش خودم را از خودم می گیرم و شکمم را با کاری سیر می کنم که ان کار را دوست دارم . جوش و خروشی که در ادمها می بینم از مدت عمرشان بیشتر است گویا لحظات برایشان سنگین و چسبناک هستند زیادی زور می زنن وقتی به کار می چسبند هدفشان صرفا کسب در امد است لذا در کار خفه می شوند نه اینکه دیگران را نمی بینن این مهم نیست مسئله اینجاست که خودشان را نمی بینن لذا معتقدم که انسانی که کاری را انجام می دهد که عاشق کارش نیست بدبخت ترین فرد دنیاست
+ نوشته شده در  ۹۳/۰۹/۱۶ساعت 0  توسط كادر  | 

نه سال قبل در چنین روز هایی وبلاگ نویسی را شروع کردم و در طول این سالها خیلی چیز ها را نوشتم  ولی خیلی بیشتر چیز هایی بود که جرات نکردم بنویسم همیشه دلم لرزید و قلمم شل و ول تو دستمانم موند مفاهیم زیادی وجود داشت که با خط قرمز نوشته شده بود . من فقط روز مره گی هایم را نوشتم گویا وبلاگ هم یک دفترچه خاطرات است . با این احوال من وبلاگ نوشتم تا زندگیم را ثبت کنم کارهایم را و احوالم را ثبت کنم تا دیگر مثل حسین پناهی نگویم که در ثبت احوال همه چیزم را نوشتند غیر از احوالم . احوالم خوب بود و من در تمام این مدت یاد گرفتم که مسائل را با تمام جزییاتش به یاد داشته باشم بدون انکه از کسی متنفر یا کینه ای بدل بگیرم .  من احساس لذتی بی پایان در نوشتن دارم چون نوشتن گره خوردن من است با درونم ولی وقتی من خودم را به دیگری گره می زنم معمولا بعد از مدتی گره سست می شود و دغدغه های زیادی بوجود می اورد . ولی من وقتی به خودم گره خوردم به مفاهیمی که با انها زندگی می کنم گره خوردم می توانم برای زندگی یک معنایی خلق کنم که مختص خود من است . مردم منظره ای در پشت پنجره هستند که گاهی مسحورشان می شوم و گاهی پرده را پایین می اندازم و پلکهایم را می بندم بارها گفته ام که انسانها موجوداتی کوچک هستند مثل همه حیوانات درگیر خواسته ها و غرایزشانند ، صفت اندیش نیستند صفات را وسیله ای برای گول زدن هم می دانند  فقط می خواهند ادای راست گویی و درستکاری شان باشد ولی ته داستان این نان است که می خواهند به ان برسند . با این وجود می توان دوستشان داشت تنفر هیچ حقی برای حیات ندارد بقول شاعر ... عذر هفتاد و دو ملت همه را ارج بنه . چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدن .
چند سال قبل یکی بود که مرا کافر خوانده بود مرتد خوانده بود و البته بر اساس این حرفهایی که او و امثال او زدن مشکلات زیادی هم برای من بوجود امد من چاره ای جز سکوت نداشتم و بر اساس همین جور حرفها فواید زیادی هم عاید این فرد شده بود او برای خودش اسم و رسمی داشت  سالها گذشت روزی دوستی به من گفت دارد به فلان جا می رود گفتم اتفاقا منم می خوام برم همونجا پس باهات می یام دوستم کمی دس دس کرد تا جایی که من فکر کردم باید مشکلی باشد ولی دست اخر گفت اشکالی نداره بیا با هم بریم . براه که افتادیم دوستم گفت من باید سر راه یک کسی را سوار کنم ان فرد یک خانم بود که عقب ماشین پشت سر من نشست . چند قدمی بیشتر نرفته بودیم که تلفن ان خانم زنگ خورد و صدای گوشی انقدر زیاد بود که منم می توانستم صدای فرد ی که زنگ زده را بشنوم ادبیات بسیار رکیکی در بین بود حرفهایی زده می شد که انجامشان به اندازه بیانشان قباحت ندارد . تلفن که تمام شد از خانم پرسیدم این اقای فلانی نبود ؟ گفت چرا خود ناکسش بود و یک سری حرفهای دیگه هم زده شد که برایم جالب بود با این وجود من راز ان فرد را نگه داشتم و حتی به خودش هم نگفتم .
واعظان کین جلو در محراب و منبر می کنن
چون به خلوت می روند ان کار دیگر می کنن
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنن

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۹/۰۷ساعت 11  توسط كادر  | 

خبر دار می شم که نباید رب گوجه فرنگی مصرف کنم چون طرز تهیه اش بهداشتی نیست . می گن نباید دلستر انگور و اب انار مصرف کنم چون به چشم اسیب می زنه و موادر نگهدارنده اش غیر بهداشتیه . می گن به هیچ وجه سوسیس و کالباس استفاده نکنید . می گن ابلیموی مصرفی خود را از بازار نخرید که همش آب کاهه می گن مرغها هورمونی هستند ماهی ها مشکل دارند . می رم از دوستم روغن زیتون بخرم می گه برای خوردن خودت مبادا روغن زیتون ایرانی استفاده کنی . اولین مصرف تریاک دنیا را داریم . لوازم ارایشی زنان سرطان هست . مقام اول دعوا و مرافعه دنیا را داریم . از برکت اتش سوزی های عمدی شمال کشورمون داره کویر می شه . مقام اول در سوانح هوایی را داریم . مقام دوم تلفات اتومبیل را داریم . در اصراف مقام داریم . در تورم مقام پنج جهانیم . جزء ده کشور جرم خیز دنیاییم شهرهایمان الوده ترین هوای شهر های دنیا را دارند . در الودگی صوتی مقام اول داریم . پارازیت داریم . بهره های کمر شکن بانکی را داریم . خانواده ها از همه بیشتر از هم متنفرند . دوستان از همه بیشتر حسودند . همکارا ازهم بیشتر دشمنند . شب و روز کارمون غیبته . هممون ریا کار هستیم . چاپلوسی صفت هممون شده . خبر چینی و زیر اب زنی کار همیشگی مونه . خفه کردن استعداد روش شده . مدیران نالایق عادتمون شده . قدیما که بچه بودم تو خانه ها ما روستاییها یک ظرف سفالی بود به اسم چروق . ما پوتین می پوشیدیم و دانه های انار را می ریختیم تو اون چروق می رفتیم روی دانه ها راه می رفتیم تا اب صاف انار بیاد بیرون و همینطور رب گوجه تهیه می کردیم ولی حالا نه اون ننه ها هستند همشون تبدیل شدن به مامان و نه اون بچه ها همشون صبح تا شب پای تلوزیون پلاسند . دنیای اینده متعلق به ادمای باهوشه و ما داریم هوش را فراری می دیم اگه لب مرزهامون باز باشه نیمی ازمردم مملکت را ترک می کنند . هیچ فضای تفریح و شادی وجود نداره اینده تاریک و مبهمه و هر کس تو لاک خودش یک دنیایی ساخته یک جوری که انگار بی خیال هر چی شد ، شد بقول دوستی مرگ عموم عروسیه خب دیگه ما اینیم ، خلایق هر چه لایق
+ نوشته شده در  ۹۳/۰۸/۳۰ساعت 1  توسط كادر  | 

عده زیادی هستند که در زندگی شکست می خورند ولی در مجموع شکست چیزی بدی نیست تا جایی که باید گفت معیار ارزشمندی فکر و توان افراد می تواند این سوال باشد که شما چند مرتبه در زندگیتان شکست خورده اید و اگر کسی بگوید من هیچ مرتبه شکست نخورده ام می توان فهمید که او هیچ کاری در زندگیش انجام نداده و همیشه وبال گردن دیگران بوده است . ولی شکست نیز مانند تمام مفاهیم زندگی دریایی از معناست . ادیسون هم در کارش بارها شکست می خورد و هر مخترعی نیز در راه رسیدن به دفش بارها شکست می خورد و مورچه ای هم که می خواهد دانه را به بالای بام ببرد بار ها شکست می خورد و هیتلر هم در جنگ شکست می خورد . این شکست ها یکی نیستند و نیز شکست هایی که افراد معمولی در زندگی معمولیشان می خورند نیز یکی نیستند . می خواهم این را بگویم که شکست به ان معنایی که در ذهن ما هست که معمولا می گوییم فلانی شکست خورد خیلی از موفقیتها را هم شامل می شود . شکست واقعی زندگی شامل کسانی می شود که مفاهیم را به بازی می گیرند مثلا شما در نظر بگیرید فردی با دروغ و کلاهبرداری موفقیت الی بدست می اورد در نگاه مردم او فردی موفق است ولی در اصل او فردی شکست خورده است چرا که او از دروغ شکست خورده است مرزهای قلبش  شکسته شده و دروغ وارد خونش شده است حتی خیلی از مفاهیمی که در جامعه به افراد تزریق می شود و ظاهرا مثبت به حساب میایند نیز در اصل شکست هستند مثلا نژاد پرستی که حتی اگر علی الظاهر مثبت به نظر برسد یک شکست است و هیتلر حتی اگر موفق می شد تمام دنیا را بگیرد باز هم یک فرد شکست خورده بود چون واقعیت ان است که نه تنها انسانها با رنگ های مختلف که حتی کلاغها و سگ ها و شغالها هم در روی کره زمین حق حیات دارند و اگر روزی انسانها به نفع انها از منافع خودشان بگذرند به موفقیت دست یافته اند .

برای دور نشدن از بیان منظورم بگویم که به مفاهیمی که در زندگی وجود دارد که البته تمام واژه ها یک مفهومی را تداعی می کنند ولی خلاصه یک سری مفاهیم هستند که بیشتر تو چشم هستند مثل وطن ، مذهب ، انسانیت ، غیرت ، طبیعت ، لذت ، کار ، پول و ... برخورد ما با این مفاهیم نباید عادتی باشد بلکه باید درک عمیق خود را از ان مفهوم از غربال عقل بگذرانیم چرا که ما دچار شکست واقعی خواهیم شد اگر مفاهیم را به بازی بگیریم و صرفا از مفاهیم به عنوان سپر دفاعی خودمان استفاده ابزرای کنیم بی شک معتقدم که مفاهیم سلاطین جهان هستند که باید با انها رو راست بود

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۸/۲۸ساعت 13  توسط كادر  | 

انقدر درگیر بیش و کم اجتماع شده ام که خودم را از خودم سلب کرده ام حالا یکی باید به من بگه که وقتی من از خودم منها شده ام چطور باید زندگی کنم . پاراگرافی را که برای توضیح دادن به دیگران باز کرده ام را قرار بود ببندم ولی تمام زندگیم شده همین پاراگراف و من نفهمیدم موتور زندگی من کی و چگونه به حاشیه رفت .  زندگی ان درگیری مداومی که من همیشه فکر می کردم چاره ای نیست و باید من درگیرش باشم نیست . اخلاقیات بیش از همه گولم زد گویا روزنه ای که من برای دیدن هدفم باز کرده بودم هدفم را از من گرفت و تمام جریان زندگی من شد توضیح درباره روزنه هر کسی از راه رسید دست مرا گرفت تا دنیا را از روزنه او ببینم و من از انقدر از این روزنه به ان روزنه رفتم که نمی دانم روزنه من کجاست کجا را باید می دیدم کاراگاه بازی های روزانه و با خود کلنجار رفتن های شبانه همهمه ی حیات من شد و من دست آخر نه منظور یکی را فهمیدم نه کسی را شناختم و نه توانستم با خودم به ثبات و اطمینان برسم . حب و بغض جای همه چیز را در من گرفت و هدف من در زندگی ساماندهی به این حب و بغض شد در حالی که زندگی جریانی ساده بود لذتی بی پایان گویا در ابی زلال شیرجه زده ای کافیست خودت را رها کنی تا هضم شدنت را در جریان اب ببینی اجازه بدهی تا اب تمام وجودت را پر کند ولی من نمی توانم به زندگی اجازه دهم تا تمام وجودم را پر کند جریانات سیاسی و اجتماعی و دل بستن به یکی و وا رستن از دیگری و در یک کلمه زندگی من شده پاره ای از توضیحات که من به سوالهای فرضی مدام در ذهنم جواب می دهم باور دارم اگر پیری مادر و مرگ پدر و مشکلات خانواده و نامهرانی دوستان و ناهنجاری اجتماع را رها کنم و بگویم من برای تمام این مشکلات خودم را نمی کشم بلکه برای تمام این مشکلات زندگی می کنم همه چیز اسان می شود و یک نفس عمیق کافیست تا پیام رضایت خاطر را از تک تک سلولهایت بگیری

من در یک جایی نوشته ام رها شدن با رها کردن آغاز می شود و حالا در ادامه ان حرف می گویم زندگی ماندن و گره خودن در جریاناتی که می بینم نیست زندگی سرسپردن به اتفاقاتیست که من در انها قرار می گیرم و راز عبور از اتفاقات درد کشیدن و تلاش برای حل مشکل نیست رها کردن مشکل است

البته پر واضح است که منظور من از انفعال در برابر اتفاقات جریانات کلی زندگی است که از دایره قدرت ما خارج است مانند ایجاد ارتباط ، مرگ ، پیری و نگرانی های مزمن

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۸/۲۷ساعت 1  توسط كادر  |